زندگی

شاید همین باشد!!!؟

دهه 60 قسمت 3

به خوابگاه بر گشتنم.سر گروهبان پرسيد "نه خبر ده" بنظرم رسيد مي پرسد چه خبر؟

گفتم :سرهنگ دستور داد بيام تسويه كنم و برم پي كارم! اين را با دلخوري بسيار گفتم! گروبان اخمهاش رفت تو هم و گفت :پس چرا عزا گرفتي! خوشحال بشو ديجه(ديگه) و اضافه كرد من از اولش هم مي دونستم از اون دم كلفتا هستي!

گفتم دست بر دار گروهبان من كه دلم نمي خواد ترخيص بشم و برم. به هر حال از دوستانم با اشك و آه خدا حافظي كردم.چند پاكت سيگار باقي مانده و چند بسته بيسكويت داشتم كه بين دوستان تقسيم كردم. بايد وسايلي كه تحويل گرفته بودم را تحويل انبار مي دادم!اسلحه و فانسقه و پوتين و لباس و .. و در قبالش رسيد مي گرفتم. بعد به قسمت ترخيص رفتم!

عطف به بند ......از ماده .....تبصره آقاي ك... در تاريخ .....از خدمت زير پرچم ترخيص مي گردد! ضمنن از تاريخ ......تا تاريخ......دوره آموزش را در پادگان......گذرانده و چنانچه هر زمان به خدمت احضار گرديد بايد خود را معرفي نمايد.

فرمانده پاد گان آموزشي .........

سرهنگ ستاد...........

برگه را دادن دستم و نوعي نگاهم مي كردند كه انگار يك زنداني محكوم به حبس ابد عفو شده باشد را نگاه كنند.تقريبن همه دلشان مي خواست كه جاي من بودند الا خودم!!! كه بنظر آنها اين هم از حماقت بي نهايتم سر چشمه مي گرفت.

از درب پادگاه كه بيرون امدم احساس سرگشتي عجيبي داشتم. نمي دانستم چه كار بايد بكنم و به كجا برم. آمده بودم كه دو سال خدمت كنم حالا بعد از دو ماه و اندي انگار كه مرا با تيپا از پادگان بيرون انداخته باشند به غرورم لطمه خورده بود.هيچ جايگريني براي اين حالت نداشتم .

اصلن من يا كاري را نمي كنم يا اگر كاري را شروع كنم بايد تا انتها پيش برم.اما حالا واقعن نميد ونستم چه كار بايد بكنم و كجا برم!

درب پادگان هميشه چندين تاكسي منتظر مسافر بودند يكي را سوار شدم تا ميدان امام حسين.حدود چهل و پنج دقيقه راه بود كه اصلن نفهميدم كي رسيديم.

راستش پول زيادي هم همراه نداشتم بنا بر اين چون نمي دانستم تا كي خواهم ماند از فكر رفتن به هتل گرانقيمت هم صرف نظر كردم. اما به ذهنم رسيد كه به پدر تلفن كنم .زنگ زدم و اينكه حالم خوبه و همه چي رو براه اما از معاف شدنم چيزي نگفتم.بنظرم خودش مي دانست اما به رويم نياورد.و سوال از اينكه كي بر مي گردي؟ و من از كنار سوالش گذشتم بدون جواب.

در طول عمرم اينقدر احساس سر گشتگي و بي هويتي نكرده بودم! ............... سوي ديار عاشقان به كر بلا مي رويم ....... يك ماشين تويوتاي "لند كروزر " با بلندگو يي بر روي آن و چندين پرچم. اين صداي نوحه از تويوتاي مزبور بود! در گوشه اي از ميدان امام حسين! جرقه اي در ذهنم زده شد انگار كه ارشميدس بودم و وزن حجمي مايعات را كشف!

به سمت صدا رفتم .چند جوان در كنار ماشين بودند و هم سن و سال خودم!سلام كردم .

عليك معه سلام برادر" و چنان از مخرج عربي ادا كرد كه فكر كردم مادر زاد عربه!گفتم مي خوام برم جبهه كجا بايد ثبت نام كنم! آنوقت بود كه گفت:

خودم نوكرتم!به اين مي گن برادر بسيجي بي ترمز!بيا با هم بريم پايگاه بسيج! و ساكم را انداخت پشت تويوتا.يكي دو ساعتي همانجا مانديم و چند نفر ديگيري هم ادرس گرفتند كه بعدن به پايگاه بيان و ثبت نام كنند. اما من همانجا ماندم و همراهشان به پايگاه رفتم.

بر خلاف ظاهر شان جوانهاي بسيار شوخ شلوغ كاري بودند!جك مي گفتن سر به سر هم مي زاشتن و شوخي مي كردند بدنبال هم مي دويدند و چنان بازي گوش و سر خوش بودند كه من در بين آنها اصلن احساس غريبي نمي كردم بر عكس پادگان ارتش كه همه چي خشك و رسمي و مقرراتي بود.

برادر تقي؟يك دلاور تشريف آوردن براي ثبت نام!

ظاهرن برادر تقي فرمانده آن پايگاه بود.و البته پايگاه اتاقي بود در گوشه حياط يك مسجد در شرق تهران. برادر تقي چنان در آغوشم گرفت كه انگار دوستي صميمي را بعد از سالها دوباره ديده باشد. و البته به سن و سال هم چندان از من بزرگتر بنظر نمي رسيد شايد دست بالا پنج يا شش سال.

برگه داد دستم كه اسم و مشخصاتم را روي آن نوشتم ولي جاي آدرس و شماره تلفن را خالي گذاشتم!

گفت خوب موقع اعزام بايد چطور خبرت كنيم؟

گفتم اعزام چيه؟

گفت :دههك ميگه اعزام چيه؟پس براي چي آمدي اينجا ؟

معصومانه گفتم خوب مي خوام برم جبهه؟

گفت "ده نوكرت برم " اعزام همون رفتن به جبهه است ولي بايد اول آموزش ببيني بعد اعزام بشي. گفتم من آموزش ديدم و برگه ترخيص از خدمت را دادم دستش .

گل از گلش شكفت.گفت ايول .خوشم آمد.زبلي حسابي.خيلي جلو افتادي با اين برگه.

و البته يه جورايي بنظرم گفتارش قدري محطاط تر شد و نگاهش مشكوك.بنظرش من يه جورايي كمي تا قسمتي مشكوك بنظر ميامدم.

گفت برو پيش" پدر روحاني" گزينش ات كنه تا بعد ببينم چي كار مي تونم واست بكنم!

گفتم گزينش؟

من كه نمي خوام استخدام بشم!

گفت به هر حال اين هم جزيي از عملياته !

و گفتارش همچنان شوخ و سر خوشانه!

رفتم به اتاق ديگري يك فرد روحاني با عمامه سفيد روي تشك چه اي نشسته بود و در حال خواندن ! و هر چند وقت يك بار چيزي از روي همان كتابي كه مي خواند نت بر داري مي كرد!

آقا تقي گفت حاج آقا اين برادر را گزينش فرماييد و نتيجه را به فرماندهي ابلاغ!

وتمام جملاتي كه مي گفت طنز گونه! من نيز سلام كردم:سلام پدر روحاني؟

نيمچه اخمي كرد و جواب سلامم را داد.نفهميدم اخم براي چي!

هنوز نيامده مي خواد پسر خاله بشه و اين را زير لب غر زد.

اول از مشخصات فردي سوال كرد! نام .فاميل نام پدر شماره شناسنامه نام مادر سال تولد ميزان تحصيلات! به اينجا كه رسيد و گفتم ليسانس معماري كمي خودش را جمع و جور كرد و بنظرم رسيد كه مقداري نيز احترام در نحوه بيانش افزوده شد.

بعد اينكه انواع نماز ها را پرسيد كه بلد نبودم!

نماز صبح چند ركعته؟

من:2 ركعت. حاج آقا نماز ظهر؟

سه .. نه چهار ركعت بنظرم!

حاج آقا:تا حالا قضا شده؟

من:با تعجب چي غذا شده؟

غذا نه قضا و از ته حلق! نماز را مي گم!

راستش معني قضا را نميد ونستم دقيقن! گفتم قضا ديگه چيه ؟

گفت تا حالا شده نماز نخوانده باشي؟

من با تعجب: راستش من فقط تا حالا چند مرتبه بيشتر نماز نخوانم!

حاج آقا در حالي كه از اين همه رك گويي من نزديك بود دو شاخ از زير عمامه اش بزنه بيرون گفت فقط چند بارخوندي؟خسته نباشي؟

من:مرسي.
كي خوندي؟

گفتم چند سال پيش كه رفتم مكه هم در مكه هم در مدينه نماز خوندم!

لبخندي زد و گفت به به پس به سلامتي حاجي هم هستي! خوب حاج آقا..... نزاشتم ادامه بده گفتم حاجي ؟نه حاجي نيستم! اسم من امير كي.... س !

نتوانست از خنديدن خود داري كنه!آن قيافه جدي چنان قهقه زد كه خودم هم به خنده افتادم.

گفت عزيز من هر كس كه بره حج ميشه حاجي! حالا شما هم حاجي هستي!

گفتم باشه ايرادي نداره من هم حاجي!شما ها كه همه تان حاجي هستيد من هم روي بقيه!

مقلد كي هستي؟

در ذهنم شروع به كنكاش كردم!مقلد؟تقليد .قلد.قلاده!.....به نتيجه اي نرسيدم! دوباره گفت مقلد كي هستي؟از كي پيروي مي كني؟

من با دهان باز ...هان!

بابا از چه كسي پيروي مي كني؟الگوت كيه؟

من: اهان الگو! خوب از اول بگو. راستش الگوي من "ارنستو چگوارا "هستش.

اين دفعه حاج حاج آقا با دهان بار... هان!!! چه؟

من بله بله "چه" و بنظرم رسيد كه الگوي ايشان هم بايد"چگوارا " باشه چونكه فقط افرادي كه ارادت خاصي به "چگوارا"داشته باشند ايشان را "چه"مي نامند. و نيشم تا بنا گوش بازشد !

ادامه...


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:12  توسط کی- ها- ن- سین  | 

سه روز بعد خودم را به پادگاني در اطراف تهران معرفي كردم.تعداد زيادي هم سن وسال من نيز مراجعه كرده بودند.

گروهباني ما را به صف كرد. دفتر چه ها را يكي يكي تحويل مي داديم و اسممان را در يك دفتر ثبت مي كردند.

سپس با همان صف منظم جلوي يك سوله هدايت شديم.

يكي يكي اسم ها را مي خواندند .

امير كيهان سپهر.

بله!

بله چيه سر باز ؟ بگو من!!

من!

بيا جلو

يك دست لباس زير يك دست لباس سربازي يك كلاه دو جفت جوراب يك جفت پوتيم دو عدد دستمال سفيد تحويلم دادند و دفتر را امضا كردم!

پوتينها شماره چهل و پنج بود و پاي من چهل و دو!

گفتم جناب اين پوتينها براي من بزرگ است! و لباسها هم به تنم زار مي زد! از قيافه خودم خنده ام گرفته بود.

گفتم جناب اين لباسها و پو پوتين براي من خيلي بزرگ هستند!

با لهجه غليظي گفت :همه همين سايز هستند! فري سايز!

گفتم آخه ما كه همه فري سايز نيستيم! از اين حرفرن بعضي از بچه ها خنديدند!

حرف نباشه! اين را گروهبان گفت.

مرخصي مي ديم بريد شهر بديد برايتان درست كنند!

گفتم پوتينها چي؟

گفت آنها را هم همانجا بده عوض كنند .

من و هاج و واج مانده بودم! اصلن تصورم از سربازي چيز ديگري بود! لباسهاي شيك با آرم و......

همان روز مرخصمان كردند!چهار شنبه بود و بايد شنبه مراجعه مي كرديم!

اغلب سربازان افراد تحصيل كرده بودند .بيشتر بچه تهران و چند تايي هم از جنوب كشور.كه من خيلي زود با چند نفرآباداني كه جنگ زده بودند والبته در آن زمان در تهران ساكن دوست شدم.

........

مصادف بود با موشك بارانهاي تهران و مردم سراسيمه و آشفته.هر شامگاه به اطراف تهران پناه مي بدند و صبح دوباره به سر كار و زندگي بر مي گشتند. و البته نه همه مردم.

اولين كاري كه كردم يك دست لباس شيك سربازي با كلاه و پوتين خريدم. به راهنمايي يكي از بچه هاي تهران.ميدان گمرگ مركز فروش لباسهاي نظامي بود آن زمان(حالا نمي دانم هست يا نه)

فروشنده گفت چيز ديگري نمي خواي؟گفتم مثلن چي؟گفت هر چيز كه بخواي ! قمقمه فانسقه سر نيزه و....

فقط كم مانده بود تفنگ و فشنگ هم بگه!

كه گفتم نه مرسي هر وقت نياز داشتم حتمن خواهم امد!گفت :خيلي از سر باز ها چيز هاي را گم مي كنند و موقع ترخيص بايد تحويل دهند هر چيز كه باشد ما تهيه مي كنيم مطمين باش به قيمت مناسب مي فروشيم.

روز شنبه خيلي شيك و اتو كشيده به پادگان مراجعه كردم.باز هم به صف شديم.اين بار چند ملحفه و پتو  و بالش تحويل گرفتيم و خوابگاهمان را نشانمان دادند!سوله اي درندشت با چيزي حدود 40-50 تخت دو طبقه.

نحوه "آنكاد" كردن تخت را يادمان دادند چگونه پتو ها را روي تخت بكشيم و ملحفه ها را .شيك و مرتب!

گروهانمان هم مشخص شد!اسم و مشخصات و اسم گروهان را روي جيببمان دوختيم!

ساعت هفت شا م و ساعت "نه" خاموشي! يعني خواب! ساعت "شش"بيدار باش. و اينگونه اولين روز پادگان شروع شد!

روز هاي اول فقط قدم اهسته و قدم رو از جلو نظام و بدو به ايست و سينه خيز و ...شب نيز از بس خسته و خرد و خاكشير شده بوديم زود تر از ساعت "نه" همگي به خواب مي رفتيم! چيزي كه اول به نظرم محال بود.اخر من عادت داشتم مثل جغد شبها بيدار باشم و روز ها تا لنگ ظهر بخوابم! اما خيلي زود به اين  نظم جديد عادت كردم.

صبح زود بيدار باش كه مي زدند سريع بايد مي رفتيم دستشويي .توالتها هميشه شلوغ بود و بايد توي صف مي ايستاديدم!

سپس صف صبحانه! بعد صف شروع رفتن به محوطه آموزش. و جلوي جايگاه  و سرود ملي و مارش پرچم كه بسيار مارش نظامي شادي بخشي بود. و تا ظهر همينگونه تمرينها ادامه داشت.ظهر خسته و كوفته صف غذا! و يكي دو ساعتي استراحت و دوباره بدو به ايست و قدم رو و قدم آهسته تا ساعت پنج   و بعد هم مارش شامگاه كه پرچم را پايين مي آوردند و مارشي بسيار حزين و دلگير بود در آن فضاي خشك و خالي از احساس .بعد هم صف شام كه اغلب غذاي سرد بود.

بعد دو هفته يك كوله پشتي و يك سرنيزه و يك تفنگ "اچ كا 3" يا به قول خودشان "ژ3" با دو خشاب خالي تحويلمان دادند و تاكيد موكد كه اين تفنگ مثل ناموستان است و جانتان برود تفنگتان نرود و از اين قبيل....

و شروع آموزش كار با اسلحه و باز و بسته كردن آن و تميز كاري اسلحه و ...يعني شروع كلاسهاي آموزش رزمي! و البته ان گروهبان هم بنظرم فقط چيزي در حد باز و بسته كردن اسلحه را بلد بود و تا دلت بخواد بي ادب و بد دهن و به هر كس كه مي خواست توهين مي كرد! و البته بچه ها هم حسابي به انحا مختلف از خجالتش در ميامدند و سر كارش مي گزاشتند.

اغلب همقطارانم بچه تهران بودند. هر روز غروب پدر و مادر هاي اغلب انها درب پادگان مراجعه و اسم آنها را از بلندگو مي خواندند  كه ملاقاتي دارند.انگار زنداني بوديم!

و البته تنها كسي كه ملاقاتي نداشت من بودم! نزديك در مي رفتم و از پشت سيمهاي خار دار به بيرون از پادگان نگاه مي كردم و پدر و مادر هايي كه با ظرف غذا و فلاسك چايي در كنار فرزند شان مشغول گپ و گفتگو!

پسرم نگران نباش !يك پارتي گردن كلفت پيدا كردم محل خدمتت همين تهران خواهد بود.نمي زارم ببرندت جبهه

پسرم اگر رفتي جبهه سعي كن خيلي از سنگر بيرون نيايي!

پسرم شجاع باش بايد از كشورت دفاع كني..

پسرم سعي كن تو قسمتهاي دفتري باشي آخه تو تحصيل كرده اي اگر هم حمله شد يك گوشه اي قايم شو  اگر عراقي ها آمدن كافيه دستتو بالا بگيري

و.............

اينها قسمتهايي از حرفهايي بود كه پدر و مادر ها به بچه هايشان مي گفتند!

كساني هم بودند كه تقريبن هر غروب شام بچه هاي شان را درب پادگان مي آوردند!

و من مانده بودم كه اينها چگونه مي خواهند بجنگند!

در كلاسهاي آموزش سعي مي كردم كمتر حرف بزنم!بخاطر لهجه ام و اينكه تا مي خواستم جمله اي بگم كلي بايد راجع به كلمات فكرمي كردم!

گروهبانها و كادر مسول گروهان گاهي با تمسخر و گاهي با دلسوزي با من بر خورد مي كردند و بيشتر با تمسخر

آهاي فرانكي! فكر كردي جنگ شوخيه!فيلمه!پسر آنچه از فيلمهاي امريكايي تو ذهنت هست پاك كن!

اين پسره خله!زندگي به اين راحتي را ول كرده دو دستي مي خواد خودشو بندازه تو آتيش!

اين كارا از سرسيريه!عشق و حالشو كرده حالا هم فكر كرده يه چند روزي اينطوري مي تونه سر گرم بشه!

فلان فلان شده جون سگ داره بيشتر از همه سينه خيز مي برمش و مي دوانمش ولي آخ نمي گه! خودم از نفس مي افتم ولي اين لا مصب عين خيالش نيست! مي خوام اينقدر اذيتش كنم تا فرار كنه يا به گ... خوردن بيفته!

و من اغلب اين  حرفها را مي شنيدم و به روي خودم نمي آوردم!

داشتم به زندگي سربازي خو  مي كردم.چيزي كه كمي دلخورم مي كرد اين بود كه اغلب سربازان آخر هفته به مرخصي مي رفتند و تنها من  چند نفر ديگر در پادگان مي مانديم! البته آنها هم هر دو سه هفته يك بار به مرخصي مي رفتند .روز هاي جمعه هيچ كجا نداشتم كه برم!گاهي گشتي در شهر مي زدم و غروب بر مي گشتم.وقتي كه مي ديدم همقطارانم پايان هفته با چه شادي كودكانه اي خود را مي آراستند و به خانه مي رفتند حسرت و يا غمي گنگ وجودم را مي گرفت.

به مروز تير اندازي و نحوه سنگر كندن را يادمان دادند!بعضي اسلحه هاي ديگر هم جز آموزش بود! انواع نارنجك .مين .آرپي جي و در همين حد!

يك روز سر كلاس آموزش يكي از افسران كه تازه از جبهه آمده بود از كلاس بازديد كرد!افسري بسيار متين و خوش سيما!صورتي نجيب و قامتي رعنا با سبيلهاي پرپشت و صورتي اصلاح شده.

چند سوال پرسيد كه بچه ها جواب دادند.

من هم چند سوال پرسيدم از بالستيك و خط سير گلوله و ميزان افت ان و .......با تعجب نگاهي كرد! و شروع به ترسيم و محاسبه كرد!با چند اشتباه جزيي.

و پرسيد شما اين چيز ها را از كجا مي داني !توضيح دادم كه از اوان نوجواني با تفنگ و شكار و تير اندازي بزرگ شدم! از ميزان تحصيلات و محل زندگي ام پرسيد!

و اينكه آيا از اينجا راضي هستي؟

پاسخ دادم كه همه چيز خوب است فقط انتظار دارم كه آموزشهاي بيشتري ببينيم!

ايشان توصيه هايي به سر گرو هبانها كرد .اينكه رفتارشان با ما خوب باشد و اينها گوشت دم توپ هستند!

حرفهايش دلسوزانه بود و مهربان. با هر صداي بلندي تقريبن از جا مي جهيد معلوم بود كه صداي توپ و تفنگ اعصابش را فرسوده كرده است.

به ميدان تير رفتيم!بچه ها  سفارش كردن كه تير ها را به هدف نزن.!گفتم چرا؟

گفتند اگر تير هات به هدف بخوره مي برندت خط مقدم!!!

تقريبن همه تير ها را به هدف زدم و نمره "نود و نه" از صد" گرفتم!

از حماقتم به سر تكان دادني بسنده كردند..

نزديك به پايان دوره آموزشي يك روز از دفتر فرمانده پادگان مرا احضار كردند!

فرمانده پادگان بالا ترين رده نظامي بود! به من سرباز آشخور چه كار مي توانست داشته باشد؟!!

به گروهبان گفتم چه كارم داره؟با تمسخر گفت حتمن مي خواد بهت درجه بده!من چه مي دونم!اصلن اين گروهبان مثل اينكه با من پدر كشتگي داشت!گفتم خوب وقتي وارد اتاقش شدم چي كار كنم؟

گفت پاي راستت را محكم به پاي چب بكوب و سلام نظامي بده و بعد هم كلاهت را در بيار و زير بغل چپ بگذار و خودت را معرفي كن!

همين كار ار كردم!

فرمانده پادگان مردي ميانسال بود تقريبن هم سن و سال پدرم!پشت ميز كارش نشسته بود و مشغول نوشتن.

سر بلند كرد.خودم را معرفي كردم.لبخدي زد بنظرم به نحوه سلام نظامي ناشيانه ام خنديد.

پس از كوتاه زماني نامه اي به دستم داد و گفت برو و تسويه كن.تو بايد از خدمت ترخيص بشي!!!

گفتم قربان قصوري از من سر زده؟!!با تعجب گفت نه ؟چرا فكر مي كني قصوري سر زده؟گفتم آخر داريد مرا اخراج مي كنيد!نتوانست تعجب و سپس خنده خود را پنهان كند.گفت نه پسرم شما طبق قانون از خدمت معاف هستي!گفتم آخر چرا؟من با ميل و رغبت مي خوام برم جبهه و خدمت كنم!

كلي از روحيه ام تعريف و تمجيد كرد و در آخر گفت طبق قانون شما بخاطر اينكه تك فرزند و تنها فرزند خانواده هستي از خدمت معاف هستي!

بحث بي فايده بود و ايشان هم انقدر وقت نداشت كه به حرفهاي من گوش بده در نهايت گفت اگر مايلي به جبه بري مي تواني از طريق بسيج اعزام بشي!

..........

ادامه

 

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 22:8  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه 60

قسمت اول

غروب يك روز اواخر تابستان است.هوا مثل همه تابستانهاي اين شهر نمناك و گرم! لكه هاي ابر نه چنان هستند كه ببارند  ونه  آنچنان كه لا اقل بشود آسمان را صاف ديدتا كمي از دلگيري ان روز كاسته بشه!

آقا؟

پدر را آقا صدا مي كردم و مي كنم!اصلن همه اهل خانه ايشان را آقا صدا مي كنند.

با طمانينه و آرامش خاصي كه در رفتارشان هست كتاب را  مي ببندد و در كناري مي نهد.عينك مطالعه را بر مي دارد  ومنتظر ادامه گفتار من.

بنظرم از قبل مي داند چه مي خواهم بگويم!ار كجا؟ شايد از نحوه خطاب ايشان و آهنگ صدايم! لا اقل حس مي كند كه باز شر و شوري در سرم هست.

بله آقا؟با صدايي كه در عين صلابت تنها گوش من است كه لرزش خفيفي را در ان احساس مي كند!

من مي خوام برم ايران!

لبخند خفيف وزيبايي از زير سبلهاي پرپشت و زيبايش كه به تازگي سپيدي آنها بر سياهي چيره شده بود را مي شد به راحتي ديد .لبخندي كه سالها بود كه از لبان خوش تركيبش محو شده بود.

ايران؟ و آه بلندي كشيد .

بله آقا.

مي داني كه جنگه!تو هم كه خدمت سربازي نرفتي.

صدايش آمرانه نبود .اما بنظرم حالتي از شعف و غرور را مي شد در ان حس كرد.تا به فرود گاه برسي مستقيم مي برندت به پادگان !

مي گويم خوب دقيقن من هم همين را مي خوام. دلم مي خواد من هم در دفاع از ايران سهمي داشته باشم!

چهره اش جوان مي شود .چشمهايش برق مي زند.از جا بلند مي شود و در آغوشم مي كشد.خير پيش آقا!

برو.كاش خودم هم مي توانستم بيايم!

..............................

هيچ تصوري از ايران نداشتم.تنها صحنه هايي نا پايدار مانند قطعاتي از يك فيلم فيلمي كه در اثر مرور زمان بيشتر ان خراب شده و فقط تكه هايي از ان قابل بازيابي ست را در ذهن داشتم.

از هواپيما كه پياده شدم همه چيز برايم غريب بود.صدا ها بوها خيابانها آدمها ماشينهايي كه در خيابانها بودند مغازه ها و همه چيز و همه كس.

از قبل مكان زندگيم مشخص بود.

بعد چند روز خودم را به حوزه نظام وظيفه معرفي كردم!حتي بلد نبودم به درستي فارسي حرف بزنم!

وقتي كه افسر مربوطه گذر نامه و مداركم را گرفت انگار كه با يك آدم مريخي طرف باشد!رفتاري  بين تمسخر و دلسوزي با من داشت! و من مثل اينكه در يك دنياي خيالي زندگي مي كردم

ادامه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 21:52  توسط کی- ها- ن- سین  | 

الان بايد 25-6 سالت باشه؟اينطور نيست!

هيچ وقت به خودم اجازه ندادم بپرسم متولد چه سالي هستي.اما روز تولدت را خوب بخاطر دارم.

اولين بار در سال 1383 ديدمت دختركي 12-13 ساله.

متين و با وقار.عاشق مادر.كم حرف وكمي غمگين.غمي گنگ در چهره زيبايش.اما رفتارش بسيار بزرگتر از سنش.

مادر كه حرف مي زد عاشقانه نگاهش مي كرد  و من نيز.براي اولين بار كه ديدمش احساس كردم كه فرزند خودم است! فرزندي كه نداشتم تا آن موقع اما چه حس خوبي بود. الان كه فرزند دارم مي فهمم  آن حس همان حس فرزندي ست.

در طول مدت آشنايي سه يا چهار مرتبه  بيشتر همديگر را نديديم اما همان نيز براي يك عمر دلبستگي كافي بود.

تولد ساراست!

بنظرت هديه چي براش بگيرم؟

دختر بچه ها بيشتر چي دوست دارند؟

خوب معلومه عروسك!

اما سارا بيشتر علاقه داره به تي شرت با عكس "امي نم"‍!

تهيه خواهم كرد هر طور كه باشد!

دستمال و تي شرت با عكس "امي نم" يا به قول خودش پنج سنتي!!؟

و آخرين بار كه ديدمش همان را پوشيده بود با دستمال سر!

مادر گفت :از خودش دور نمي كند.بيشتر وقتهايي كه ميايم بيرون همينها را مي پوشد.

و من تصور كردم براي قدر داني از من پوشيده است.

ده سال از آخرين ديدار گذشته و من هميشه به يادت بوده و هستم "سارا" ي عزيز.حال حتمن براي خود بانوي جواني هستي و مطمينم ديگر سايه اي مبهم ممكن است از من در ذهن داشته باشي.

اما من هميشه در طي اين سالها بفكرت بوده ام. نگرانت بوده ام و هستم.و هميشه برايت دعا كرده ام و مي كنم.

متانت .صبوري و مهرباني را بايد از تو آموخت. و مي دانم كه در آن سالها در ميان چه طوفاني زندگي مي كردي!

اما خم به ابرو نمي  آوردي و پناه مادر بودي ! كم حرف و گوش به فرمان مادر و حس مي كردم كه اگر نبودي مادر تاب تحمل مشكلات عديده زندگي را نداشت و بسيار پيش تر از پاي در آمده بود. و اين تو بودي و فقط تو كه توانستي زندگي را برايش قابل تحمل كني.

ساراي عزيز تولدت مبارك .بله يادم نرفته  هر چند سالها پيش بوده است اما امروز روز تولد توست و امكان ندارد كه از تقويم من حذف بشي.سارا جان.

برايت زندگي طولاني تو ام با شادي و خوشبختي آرزو مي كنم.

تولدت مبارك دختر خوبم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 21:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح خندان

دو بیرق بر سر گور دو عسکر

پ.ن: شعر از سميع حامد شاعر افغان

 يك رباعي كه يك درس 3 واحدي پولمولژي را بخوبي تشريح مي نمايد. (جامعه شناسي جنگ)

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 2:25  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انبوه تنها

سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي

جان ز تنهاي به تنگ آمد  خدا را همدمي

گاهي فكر مي كنم  شاعران(به طور اعم)  داراي خصايصي هستند كه به نوعي اگر نگويم وحي لا اقل الهام مي گيرند از منبعي كه تا حدود زيادي براي بسياري از ما ها ناشناخته است.

راستش بيان بعضي از حقايق دل شير مي خواهد و زهره اژدرها! و البته اين حقايق نه لزومن به سياست و حكومت مربوطند و نه به  اقتصاد  و  نه .....

اين حقايق مر بوطند به خود انسان . همين فرديت فردي كه در حال تايپ كردن اين كلمات بر صفحه سفيد است.

انسان امروز تنهاست.حتي با وجود تمامي آن ابزارهايي كه  عنوان ارتباطات جمعي را يدك مي كشند  اما خود همين ابزار ها فرد را در گوشه تنهايي خود  تنها تر كرده اند.

انسان نيازمند ار تباط است.

اين نياز باعث ايجاد جوامعي انساني شده است.

 شكل‏گيري گروه (جامعه)، منبعث از تركيب حداقل چهار عامل، خرد انساني، نياز معاشرتي، احساس ناامني و ناكار آمدي فردي، است. با شكل‏گيري گروه اجتماعي (جامعه)، نيازهاي گروه (جامعه به مثابة ابر گروه) از جمله صلح، همكاري، همفكري و هماهنگي همراه با تركيب عوامل در سطح فردي، همچون نيازها، انتظارات، توانايي‏ها و منابع در دسترس، باعث ظهور و بروز هنجارهاي اجتماعي مي‏شوند. دوم، تحت شرايط كميابي منابع و نيازهاي وافر انساني، در اثر تعامل چهار عامل، يعني ضروريات طبيعي، ضروريات اجتماعي، ضروريات زيستي رواني فردي و تصادف، "انواع نابرابري‌هاي اجتماعي"، با مصاديق تجربي متفاوت و متغير، شكل مي‏گيرند. سوم، نابرابري‏هاي اجتماعي و هنجارهاي اجتماعي هر كدام حداقل داراي آثار دوگانه، يعني كارآيي همراه با انواع مضار و مضايق اجتماعي هستند. چهارم، بين اين دو پديدة اجتماعي، روابط علي دو جانبه وجود دارد كه اين "عليت‏هاي حلقوي" مي‏توانند موجب كاهش يا افرايش آثار مخرب هر دو شوند.

خوب:پاراگراف بالا از همان نمونه حرفهايي ست كه جامعه شناسان مي زنند و سالهاست به انحا مختلف در دپارتمانهاي  جامعه شناسي تدريس مي شوند.

اما راستش من خودم بار ها و بار ها از خودم پرسيدم دانستن  اين حرفهاي شيك و شسته ورفته به چه درد مي خورد(صرف نظر از خود دانش كه مقوله اي في نفسه ارزشمند است)

آيا مثلن گفتن نياز معاشرتي آيا همان بارارزشي كه واقعن بر آن مترتب است را به مخاطب منتقل مي كند؟

يا صرف گفتن  احساس نا امني آن همه دلهر ها و نگراني ها و ترسهايي كه يك دختر جوان در هنگام باز گشت از مدرسه به خانه  با آن مواجه است را تا چه حد مي تواند به نمايش بگذارد..

راستش اين موضوعات مطرح شده دقیقن همانند فرمولهاي رياضي بنظر مي رسند . فارغ از  هر گونه بار احساسي .

و امروز بيش از هر چيز  انسان تنهاست! به تنهايي خالق خود. با وجود اين همه گروه و حزب و باند و دسته. اما در درون اين ا نبوه او تنهاست.تنه اش به تنه ديگران مي خورد اما فرسنگها با انها فاصله دارد.امروز ديگر مكان بي معناست. اما تنهايي انسان روز افزون است

 

 پ.ن این عنوان را از دوست بسیار عزیزم امید به عاریه گرفته ام:http://ommidvar.blogfa.com

اگر نبودند دوستانی مثل ایشان چقدر آن چیزی که نامش را زندگی گذاشته ایم غیر قابل تحمل می شد.

و استاد بزرگوار و شاعر گرانمایه جناب آقای اعلمی فر :http://alamyfar.blogfa.com

که بار ها شاهد مکاشفات شاعرانه اش بوده ام.با سپاس برای همه آن چیز هایی که من نداشته ام و شما ها داشته اید و به اشتراک گذاشته اید.

پ.ن2:اين يه پست قديمي ست.دوستان به بزرگي خود ببخشايند!براي اينكه چراغ اين وبلاگ خاموش نشه  گاهي ناچارم بعضي از پستهاي گذشته را دوباره به روز كنم!

مطلب جديدي براي نوشت نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 4:36  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم                    ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 چو گلدان خالی، لب پنجره                        پر از خاطرات ترک خورده ایم
 اگر داغ دل بود، ما دیده ایم                     اگر خون دل بود
،
ما خورده ایم
 دلی سر بلند و سری سر به زیر      از این دست عمری به سر برده ایم


پ.ن:ديدم وصف حال خودم است در اينجا آوردم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 5:2  توسط کی- ها- ن- سین  | 

اين نقد را دوست عزيزم جناب آقاي اعلمي فر بر يكي از نوشته هاي بنده نوشته است .البته چندين سال پيش!

دفتر آرشيو را ورق مي زدم به عادت هميشه.حيفم آمد دوباره خوانده نشود .

با سپاس بيكران از ايشان و لطف هميشگي اش.

------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان عزيزم

بيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز می‌توان خواند از

«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»

انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشته‌ی خوب!

اميدوارم مفيد و مورد پسند واقع گردد!

تقاضا دارم كمی حوصله به خرج دهيد و اين قسمت را كه بخاطر وجود نازنين شما تهيه شده، حتما بخوانيد.

توضيح اينكه قسمت زرد رنگ متن از سايت مذكور كپی شده و قسمت سبز رنگ، دستنوشته‌ی اينجانب است.

 

انتخاب مسير 22

روی نيمكت كنار رودخانه كارون نشسته بودم!

از آن روزهای دلتنگی بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و نفس را بايد لقمه لقمه فرو می‌دادی و در آخر نيز همانند گره‌ای در انتهای گلو نرسيده، به ريه گير می‌كرد!

گاهی دلتنگی سراغ همه ما مياد. از آن نمونه‌هايی كه خودمان هم نمی‌دانيم دليلش چيه و چرا؟

شايد ريشه در اتفاقات كوچكی داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته‌ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زمانی كه اصلن انتظارش را نداری!!

در اين لحظات آرام و قرار نداری ولی دليلی هم برای آن نمی بينی!

دلم می‌خواست با كسی حرف بزنم! و شايد منتظر صدای آشنايی! اما نه! منتظر كسی هم نبودم.گوشی را برداشتم شماره دوستی قديمی را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم. چی می‌خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگی‌هامو به كسی منتقل نكنم!

كمی قدم زدم. در آن وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهای با هم، دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زدند و نگاهای عاشقانه و شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته و در آن لحظات قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا نا ز و كرشمه ای به تپش می‌افتاد!

اما در ميان آن جمع من تنها بودم!

كمی تشنه‌ام شده بود! دلم يه نوشيدنی می‌خواست اما.... به يك بطری آب معدنی بسنده كردم!

دوباره روی نيمكت نشستم و سيگاری گيراندم! به آب گل آلود رودخانه كارون خيره شدم .

سعی كردم چند لحظه‌ای بيشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم! امكان نداشت! سرم گيج می‌رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه و لحظه ای ديگر در جايی ديگر نگاهم را به دنبال خود می‌كشيد.

چشمهايم را بستم سعی كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم می‌آورد .امكان تمركز وجود نداشت! صدای جريان آب ترنمی دل انگيز بود، اما حركت رودخانه و چرخش آب و حبابهايی كه گاه و بیگاه بر سطح آب نمودار می‌شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وامی‌داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم می‌ديدم! بدون كم و كاست!

گلوم خشك شده بود. دوباره جرعه‌ای آب از بطری نوشيدم! ولرم شده بود و خنكای اول را نداشت! اما برايم كافی بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن! منظره‌اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در حال غروب كردن بود! می‌شد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجی پر رنگ و سپس نيمه‌ی بالای خورشيد محو شد اما هنوز نيمه‌ی پايين آن پيدا!

دوباره نميه‌ی بالا نيز برای لحظه‌ای هويدا شد و خطی تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد. به تجربه می‌دانستم كه در محيطهای صحرايی كه كوهی وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند خورشيد نيز به ناچار در فاصله‌ای از افق از ديده پنهان می‌شود. با خود گفتم خورشيد نيز با زمين قهر كرده!

برای لحظه‌ای با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتی از آسمان نارنجی مايل به قرمز و در پيش آن سايه‌های درهم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته‌ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست برای ديدن آن، زيرا به سرعت همه چی در تاريكی غوطه‌ور می‌شود!

چراغهای نئون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراغها در آب می‌توانست در شرايط عادی منظره‌ای زيبا باشد. اما برای من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را می‌شد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نمی‌شد گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنگ چراغهای نئون ديد را به اشتباه می‌انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام می‌آمد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! برای لحظه‌ای احساس آرامش كردم، نسيم شامگاهی و متعاقب آن دستی با ملايمت بر روی شانه‌ام!

حتی مايل نبودم برگردم ببينم كيست! شايد آشنايی و يا شايد رهگذری كه در پی پرسيدن آدرسی و يا سائلی در پی حاجت!

راستی؟ من كه هيچ آشنايی اينجا ندارم! اما هيچوقت هم حس غربت نداشته‌ام! اصلن فكر می‌كنم هيچكس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمی‌كنه!

به آرامی گفت: آقا؟

آقای كيهان!!

صدا چقدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

برگشتم، در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین‌اش را شناختم!

خيلی وقته اينجا تنها نشستی. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامی كنارم نشست!

ادامه دارد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:4 

توسط کی- ها- ن- سین 

================================

مهربانم!

كيهان عزيز!

بياد داری پيامی را كه در قسمت قبل (پست انتخاب مسير شماره 21) برايت نوشتم با اين مضمون:

"... درحال خواندن، بغضی مبهم در گلويم پيچيد! ..."

پرسيده بودی: بغض برای چی؟!

دليلش را به درستی نمی‌دانم؛ شايد شــدنت را می‌ديدم؛ و نه حسادت، بلكه شور غبطه‌ای لطييف در جانم می‌نشست.

...

اما در اين قسمت (انتخاب مسير22) شاه بيت غزلت را سروده‌ای!

اين قسمت چيز ديگری‌است. حرف ديگری است. ديگر صِرف قصه نويسی نيست. (هرچند در قسمت‌های‌ ديگر هم قصه‌ای، خالی، و تخمه شكستنی از سر فراغت و سرگرمی،‌ نبود؛) اما اين قسمت از شاهكارهایی است كه در زيرِ دستانِ توانای نويسنده‌ای‌ هنرمند، باتجربه و توانا شكل گرفته است.

...

هر بندش را بارها به‌تماشا نشستم، خواندم و برای‌ دوستم كه آن را تنها در سطح فهميده بود تفسير كردم ـ از بند اول تا آخرـ و با توجه كافی به انسجام كار:

 ...

سنگينی هوا را بايد تحمل كرد و هر نفس را بايد لقمه لقمه فرو داد. هوايی كه به سختی‌ بايد هضم شود. هوايی كه نفس‌گير است، به جای آنكه جانبخش باشد!!

دلتنگی‌ها! دلتنگی‌هایی كه ورای‌ مشكلات روزمره و روزـ مرگی‌هاست. دلتنگی‌هایی كه ريشه‌هایش به وسعت سرزمينی‌ بزرگ می‌رسد. دلتنگی‌هایی كه بر دل و جان «انسانی» ‌نشسته‌اند كه غم‌های‌ جهانی دارد.

بی‌قراری‌های بی‌دليل، و بی‌بديل!!

[اگر بخوبی توجه داشته باشيم درمی‌يابيم كه در اين نوشته تصويرگری در نهايت ممكن صورت گرفته است؛ آنچنانكه باور دارم ديگر بيش از اين، از كسی كاری ساخته نبود. ديگر بهتر از اين، از دست هيچ نويسنده‌ای برنمی‌آمد.]

...

ميل به ارتباط با ديگران، از غمخواری برای ديگران خبر می‌دهد.

حسی كه از طريق يك گوشی‌ می‌تواند به ارتباط با ديگری بيانجامد! تا آدمی شايد در رسيدن به ديگری، و در درك حضور ديگری، از اين بیقراری‌ها، اندكی بيارامد.

اما گذشت بسيار تو، گذشت‌مندی تو، نگذاشت تا اين غم مبهم پنهان را، با ديگری تقسيم كنی‌. تو كه از غم ديگران دچار دلتنگی‌ شده‌ای،‌ نمی‌توانی‌ غمی‌ بر غمهايشان بيافزایی!

...

در كنار رودخانه‌ی‌ زندگی‌ كمی قدم زدی‌. قدم زدن گاهی‌ آرامشی لطيف را درپی دارد. يادم می‌آيد روزی را كه گرفتار مشكلات عميق تصميم‌گيری بودم و در طول دفتر كارم بالا و پايين می‌رفتم دوستم از من خواست تا بنشينم و «استرس»م را به او منتقل نكنم.

قدم زدن آخرين چاره‌ی‌ آدم بیچاره است.

...

در لحظه‌ی غروب، غروبی كه برای آدمی ناآشنا و غريب، دلگير‌تر از هميشه است! هنوز (شايد برخلاف انتظار بيننده) خانواده‌هايی بر گرد هم  نشسته‌اند و اين خود بارقه‌ی اميد را در منظر چشم تيزبين قرار می‌دهد.

دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زنند و نگاه عاشقانه‌ی‌ شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته دارد، و قلب‌هايی كه با هر تماس دستی و يا ناز و كرشمه‌ای‌ به تپش می‌افتند.

اما من در ميان جمع تنها بودم.

معلوم است. آدمهايی مانند تو، تنهايی‌ را تا عمق جان احساس می‌كنند.

"هرگز حضور حاضر غايب شنيده‌ای‌                  من در ميان جمع و دلم جای ديگر است."

اينكه دلت كجاست؟ در ادامه‌ی مطلب برملا می‌شود:

تشنه‌ای،‌ همچون بيابانی گرمازده و تفتيده! مثل خاكی‌ منتظر رويش! مانند گياهی كه آرزوی سر به فلك كشيدن دارد. مانند درختی‌ كه آرزومند است تا شكوفه دهد؛ تا طعم شيرين ميوه‌اش به كام آنهايی كه در كنار هم، فارغ (از همه چيز) نشسته‌اند بنشيند و نيرویی تازه بر جسم و جانشان بخشد.

برای رفع عطش، كدام نوشيدنی بهتر از آب! مايه‌ی‌ حيات! آن هم آب طبيعی، آب معدنی‌! آبی كه از دل كوهها، از سرچشمه آمده باشد.

...

لحظه‌ای‌ نشستی و سيگارت را روشن كردی‌. در اين هوای آلوده‌ی‌ دم گرفته چه باك اگر بجای‌ هوا، دودی را به درون بفرستی! در اين فضایی كه آسمان به زمين چسبيده، سيگار خود پناهی‌ است برای بی‌‌پناهی‌ انسانی غريب و جدا مانده!

حالا فهميدی‌ چرا گريه‌ام گرفته‌ بود. چون احساس درونی‌ات و توانايی‌ات را در نقش زدن اين احساس دريافته بودم!

دود را در سينه فرو می‌دادی ‌و به آب گل‌آلود رودخانه‌ی كارون خيره نگاه می‌كردی. رودخانه استعاره‌ی زندگی‌ است و آب گل‌آلود ...

چگونه می‌شد غير از اين يك دنيا حرف را در جمله‌ای‌ كوتاه خلاصه كرد؟!

سعی‌ كردی تا تنها بر نقطه‌ای‌ از اين رودخانه، ثابت و ساكت خيره بمانی!

بر اولين صفحه، از كتاب زندگی‌!

شايد بر خانه و خانواده! بر كار و مشغله و در نهايت بر روزمرگی‌ها!

[لطفاً روزمره‌گی نخوان؛ همان (روزـ مرگی) تعبيری بهتر و رساتر است.]

اما برخلاف بسياری،‌ طبع تو اجازه نمی‌دهد. بخواهی‌ هم نمی‌توانی‌!

 سرت گيج می‌رود. دوّاری عجيب در مغزت می‌نشيند.

نگاهت به دنبال آب گل‌آلود كشيده می‌شود. چرخش آب در يك نقطه و لحظه‌ای ديگر در جايی ديگر، تو را به دنبال خود خواهد كشيد.

چشمهايت را می‌بندی تا به هيچ چيز فكر نكنی‌! اما مگر می‌توانی‌؟! هزاران فكر گوناگون، در هر لحظه به ذهنت هجوم می‌آورد؛ تا جايی كه ديگر امكان تمركز وجود ندارد.

صدای جريان زندگی‌، ترنمی‌ دل‌انگيز را به همراه داشت. اما چرخش آب و حباب‌‌ها، (حباب‌های تو خالی) كه گاه و بيگاه بر سطح آب نمايان می‌شدند، ذهنت را به تلاطم وامی‌داشت؛ چشم بر همه چيز بسته بودی، اما تمام آنچه را كه در گذر بود در ذهن و عمق وجود، می‌ديدی‌ و احساس می‌كردی‌! بی‌ هيچ كم و كاست!

...

در چنين شرايطی اگر گلويت خشك نمی‌شد! جای‌ تعجب داشت!

برای آنكه شايد خفگی را پس بزنی،‌ اندكی از آب معدنی‌ات را نوشيدی!

آبی ‌كه خنكای اول را نداشت.

اين نوشيدن را ادامه بده. باز هم، بنويس، دوست من! شايد نوشتن راهی‌ است برای اطفاء حس تشنگی‌!

حالا چشم باز می‌كنی و خورشيدِ در حال غروب را كه منظره‌اش صد چندان دلگيرتر است به تماشا می‌نشينی.

بشريت بايد به اين لحظه‌ی غروب، توجه كافی‌ داشته باشد!

به كجا آمده‌ايم؟!

به مرحله‌ای كه تا لحظه‌ی خاموشی خورشيد ديری نمانده است؟!

در واقع انسان تا به امروز هيچگونه پيشرفتی نداشته است. تمام روزش را برای رسيدن به غروب از دست داده است؛ برای رسيدن به نور مصنوعی نئون! ...

خورشيد باوقار در حال غروب بود.

وقتی كلمه‌ی وقار را برای خورشيد در حال افول خواندم، غمی سنگين بر استخوان سينه‌ام نشست. استخوانی كه زير بار خورشيد در حال غروب، به جدّ در حال شكستن بود.

خورشيدی كه با زمين قهر كرده است. مگر زمين ـ جدا از انسان ـ چه هيزم‌ تری به خورشيد فروخته؟!

انسان جدا از خورشيد چه معنی و مفهومی دارد؟!

...

نور نئون كنار رودخانه، قرار است، جای خورشيد را بگيرد. مگر می‌شود؟!

چراغهايی كه در شرايط «عادی»‌ می‌توانند منظره‌ای زيبا داشته باشند اما اكنون در حالی‌ كه خورشيد غروب كرده است لرزش خفيف نورشان را می‌شود بر سطح رودخانه‌ی زندگی‌ ديد. انوار بظاهر زيبايی كه انسان غافل را در بی‌خبری از گل‌آلود بودن رودخانه، به اميد خدا معطل و آويزان می‌گذارند!

به قول رضا براهنی:" فواره‌های زيبای خر رنگ كن!" فواره‌هايی كه چشمهای انسان را خيره نگه می‌دارند تا چيزهای ديگر را نبيند!!...

يادت می‌آيد. دستی را كه بر شانه‌ات خورد! كسی را كه در كنارت نشست! در آن تاريك و روشن شب! در نور كم پرتو چراغها!

يادت می‌آيد كسی را كه دلش نمی‌خواست خلوت انديشمندانه‌ات را برهم زند!

آن كس كه به آرامی‌ كنارت نشست

من بودم!

سپاس از دوست فرهيخته ام جناب آقاي منصور خان اعلمي فر

وقتي كه آرشيو گذشته را مرور مي كردم به اين نقد زيباي ايشان رسيدم و افتخار مي كنم با انسانهايي فرهيخته مانند ايشان دوستي ديرنه دارم.

http://alamyfar.blogfa.com/89024.aspx




برچسب‌ها: نقد انتخاب مسير قسمت 22
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 4:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

(را هر چقدر هم دور باشد با همان قدم اول شروع مي شود
سلام دوستان سعي ميكنم كه من هم شروع كنم.پس از 4 سال تصميم گرفتم شروع كنم. اميد وارم منو هم در جمع خودتون بپذيريد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:30  توسط کی- ها- ن- سین 

جدي مي گي ؟امروز 24 فروردين 1393 است؟
به همين سادگي!!! در يك چشم به هم زدن!انگار پلك به هم زده باشي!  9   سال گذشت از اولين پست اين وبلاگ!!
9 سال؟!!شوخي نيست.خودش تاريخي است . لا اقل بخشي از تاريخ زندگي من!
بله امروز اين وبلاگ 9 ساله شد! در طي اين ساليان روز هاي خوش و همچنين خاطرات تلخي  و شيريني بر جاي مانده.
از اول هم هدف اين وبلاگ خاطره نويسي بود.و تا آنجا كه حافظه ياري مي كرد و زمان اجازه مي داد خاطرات نزديك به نيم قرن زندگي پر فراز و نشيب  را اينجا داستان گونه نوشتم! راستش هر خاطره را سعي كردم به شكل يك داستان يا قصه بيان كنم كه همراهان و خوانندگان را نيز خسته نكند!
اما از امروز به بعد ظاهرن بايد خاطرات اين 9 سال گذشته را بنويسم!
به جرات مي توانم بگم اين 9 سال جز كم تنش ترين و يك نواخت ترين سالهاي عمر من بوده!
در طي اين سالها بيشتر مشغول به كار و رسيدگي به خانواده بودم!سعي كردم مشكلاتي راا كه پيش ميامد با درايت و حوصله بر طرف كنم!
چيزي كه تا قبل از آن اصلن نداشتم حوصله بود و در گوشي بين خودمان بماند  از درايت هم چندان بهره اي نداشتم!
اما زندگي درسهاي زيادي به ما مي آموزد.صبر و بردباري يكي از بهترين آموزه هاي زندگي ست. تحمل و مدارا و تغيير شيوه زندگي.
كي باور مي كند كه حتي قالب اين وبلاگ هم در طي اين 9 سال تغيير نكرده است!؟
شايد به نوعي سعي بر توقف زمان داشتم و خود نمي دانستم.يا شايد در ضمير ناخود آگاه به دنبال آرامشي بودم كه هيچ وقت وجود نداشت! يا لا اقل فكر مي كردم وجود نداشت.
دست آورداين 9 سال چي بود؟ اين را از خودم مي پرسم!
راستي چي بود؟
اگر بخواهم در يك كلام خلاصه كنم حاصل اين 9 سال  بهترين دوستانم را در طي اين سالهاي وبلاگ نويسي بدست آوردم! اين دست آورد كمي نيست. و همين براي من كافي ست.
زندگيي ساختم و حلقه اي از همكاراني كه هر يك به نحوي زندگيمان به هم مرتبط است.
و در يك كلام از خودم راضي هستم.هدر نرفته است  اين 9 سال زندگي.
اما تلخ كامي هايي هم وجود داشته از دست دادن دوستان عزيزي كه يا ديگر در اين دنيا نيستند و يا اگر هستند من ردشان را گم كرده ام!
و راستش دلم برايشان خيلي تنگ شده!
دل تنگتان هستم!دل  تنگ به معناي واقعي كلمه.
با اين وجود سعي مي كنم سنگ زيرين آسياب باشم!من همينجا هستم از جايم تكان نمي خورم! شماره تلفن همان است كه بود.ادرس ايميل همان است كه بود و خودت ساخته بودي.
بله  9 سال گذشت و من اميدوارم كه اگر نه (9) سال لا اقل 5 سال ديگر هم وبلاگ زندگي دوام بياورد. و من تمام سعي  ام را خواهم كرد.
دوستان عزيز و همراهانم همه تان را دوست دارم و برايتان آرزوي زندگي همراه با خوشبختي مي كنم.
اميدوارم كه سالهاي سال با هم باشيم و با هم بمانيم.آمين




برچسب‌ها: 9 سال گذشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:47  توسط کی- ها- ن- سین  | 

زندگي

اولين چيزي كه از شروع زندگي بخاطر دارم شعا ع هاي نوري بود كه از پنجره بر صورتم مي تابید و چشمهايم را آزار مي دا د.

كودك كه باشي دنيايي دگرگونه داري ! هماني نيست كه بزرگتر ها درك مي كنند!

صدا ها را بهتر مي شنوي و رنگها را  شفاف تر مي بیني و بو ها و مز ه ها و همه چيز  در نهايت خود است.به دليل  نو بودن  و كارا بودن  هواس.

زبري و نرمي ُ تندي و مهرباني !

 و زني بلند بالا  و دو مرد ميانه اندام!

مردي شییی فلزی كه بعدها فهميدم گوشي پزشكي ست را بر سينه ام چسباند! از تماس خنكاي فلز بر تن تب دارم احساس خوبي به من دست داد.

و اين اولين خاطره از زندگي ست حدود دو يا سه ساله بودم! و انطور كه بعد ها فهميدم بيماري سرخك تا سر حد مرگ همراهي ام كرد و بعد از آن  اين من بودم كه او را مغلوب كردم!

و تا مدتها نحيف تر از همسالان خود! به دليل اينكه براي به دنيا آمدن عجله كرده بودم دو  ماه زود تر و بر خلاف همه در هفت ماهگي!

در دوراني كه نه ماهه ها هم به سختي مي توانستند خيلي از بلايا را از سر بگذرانند من با سماجت تمام با دو ماه كمتر همچنان  زندگي را به چالش كشيدم!

آثار آن بيماري سخت تا هفت سالگي همراهم بود! دندانهايي سياه و كرم خورده  به علت تب شديد  چندين روزه!

و مردي با لباس نظامي و در كناري ايستاده!

از چهر ه اش هيچ چيز نمي شد فهميد نه غم و نه شادي! انگار مجسمه اي بود كه در كناري نهاده شده  و جزیی از دکور اتاق!!!!

و من تمام توانم را جمع مي كنم  و با صدايي كه بنظر خودم بلند است مي گويم  من هفت تير مي خوام!

و او بدون درنگ  از غلاف براقي كه به كمر آوخته است اسلحه اش را بيرون مي آورد و به دست من مي دهد! انقدر سنگين است كه توان گرفتنش را ندارم اما  نگهش مي دارم با دو دست!

بزرگتر كه شدم كمتر مي خنديدم ! بخاطر دندانهاي سياه و يكي در ميان افتاده  مثل طره اي از مهر هايي سياه كه در اثر شكسته شدن بعضي از دانه ها لكه هايي سفيد نيز در گوشه اي از آنها پيدا بود.

با پدر بيشتر از مادر رفيق بودم!

در طول روز  مادر را نمي ديدم تا غروب! و سر ميز شام!

سخت گيري اش در تربيت و نظم با نبودش  و عدم حضورش در خانه تضادي آشكار بود! " گوتن ناخت ديغا" سر ساعت نه شب و اين آخرين مكالمه من ومادر بود در هر شب !

اما بنظرم تازه اول شب زنده داري من!

پدر نرم خو و مهربانتر اما عاشق مادر و بديهي ست كه حرفي نبايد روي حرف مادر باشد! اگر چه در ظاهر!

از آن خانه چيز زيادي در ذهن ندارم بجز درختهاي چنار بلند  و جوي آبي كه از زير درختها روان بود!  و پير مردي كه بدون هيچ كلمه اي از صبح تا شب در باغچه خود را به هيچ  سر گرم مي كرد! و البته از نظر من! و زاغ سياه من و دختر هاي همسايه را چوب مي زد!

و  من هم گاه و بي گاه از خجالتش در مي آمدم! با پنهان كردن بيلچه و قيچي باغبانيش  كه ساعتها دور خود مي چرخيد و زير لب  ورد مي خواند و معتقد بود كه شيطان  آنها را  پنهان كرده است  !

و البته خنده هاي پنهاني  من و دختران همسايه!

خوش ترين لحظه هاي زندگي ام زماني بود كه عمو مهران مي امد! سوار مي شديم و به همه جا سرك مي كشيديم! تهران براي من از پل رومي شروع مي شد و به تجريش ختم! اما هنگامي كه عمو مهران  مي امد ناشناخته هاي زيادي را كشف مي كردم! مردماني به گونه اي ديگر ! گفتگويشان متفاوت بود و  لباسشان متفاوت! شلوغي ناصر خسرو به سرگيجه ام مي انداخت  باب  همايون و پارك شهر و كوچه برلن ! و بازار و مسجد شاه

دنيايي ديگر بود و من در همهمه آن گم مي شدم و لذت مي بردم ! و عمو مهران همه اين تجربه ها را برایم فراهم مي كرد!

به ديدار پدر در محل كارش ميدان بهارستان و دانشكده علوم اجتماعي و اساتيدي جدي و   اخمو با نگاهايي بي تفاوت و وقار و متانتي بيمار گونه!

وساختمانی بسیار زیبا و قدیمی با درختهای شاه توت و خیابان بندی زیبا.

و محل كار مادر بيمارستان رشديه  و بوهايي كه حالم را به هم مي زدند و مادر كه هميشه  ماسكي بر دها ن داشت و  با روپوشي سفيد و بيماراني كه تند تند  معاينه مي كرد و انها هم تند تند از دردهايشان مي گفتند .بنظرم مي رسيد كه مادر اصلن به حرفهايشان گوش نمي دهد و فقط كاغذ هاي آرم دار را تند تند خط خطي مي كرد و نفر بعدي!!!

من و عمو مهران چند لحظه اي نگاهش مي كرديم و و رد لبخند مادر را مي شد از زير ماسكي كه بر دهان دارد ديد! با آن چشمهاي آبي آسماني و دستهاي ظريف و انگشتهاي كشيده و استخواني!

دلم مي خواست بغلش كنم .هميشه دلتنگش بودم و هنوز هم هستم!هيچ وقت يك دل سير نتوانستم نگاش كنم!

و كوديكيم اينگونه گذشت!....

 پ.ن: شاید داستان یا خاطره ای ست از زمانی که مفقود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 23:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر