زندگی

شاید همین باشد!!!؟

الان بايد 25-6 سالت باشه؟اينطور نيست!

هيچ وقت به خودم اجازه ندادم بپرسم متولد چه سالي هستي.اما روز تولدت را خوب بخاطر دارم.

اولين بار در سال 1383 ديدمت دختركي 12-13 ساله.

متين و با وقار.عاشق مادر.كم حرف وكمي غمگين.غمي گنگ در چهره زيبايش.اما رفتارش بسيار بزرگتر از سنش.

مادر كه حرف مي زد عاشقانه نگاهش مي كرد  و من نيز.براي اولين بار كه ديدمش احساس كردم كه فرزند خودم است! فرزندي كه نداشتم تا آن موقع اما چه حس خوبي بود. الان كه فرزند دارم مي فهمم  آن حس همان حس فرزندي ست.

در طول مدت آشنايي سه يا چهار مرتبه  بيشتر همديگر را نديديم اما همان نيز براي يك عمر دلبستگي كافي بود.

تولد ساراست!

بنظرت هديه چي براش بگيرم؟

دختر بچه ها بيشتر چي دوست دارند؟

خوب معلومه عروسك!

اما سارا بيشتر علاقه داره به تي شرت با عكس "امي نم"‍!

تهيه خواهم كرد هر طور كه باشد!

دستمال و تي شرت با عكس "امي نم" يا به قول خودش پنج سنتي!!؟

و آخرين بار كه ديدمش همان را پوشيده بود با دستمال سر!

مادر گفت :از خودش دور نمي كند.بيشتر وقتهايي كه ميايم بيرون همينها را مي پوشد.

و من تصور كردم براي قدر داني از من پوشيده است.

ده سال از آخرين ديدار گذشته و من هميشه به يادت بوده و هستم "سارا" ي عزيز.حال حتمن براي خود بانوي جواني هستي و مطمينم ديگر سايه اي مبهم ممكن است از من در ذهن داشته باشي.

اما من هميشه در طي اين سالها بفكرت بوده ام. نگرانت بوده ام و هستم.و هميشه برايت دعا كرده ام و مي كنم.

متانت .صبوري و مهرباني را بايد از تو آموخت. و مي دانم كه در آن سالها در ميان چه طوفاني زندگي مي كردي!

اما خم به ابرو نمي  آوردي و پناه مادر بودي ! كم حرف و گوش به فرمان مادر و حس مي كردم كه اگر نبودي مادر تاب تحمل مشكلات عديده زندگي را نداشت و بسيار پيش تر از پاي در آمده بود. و اين تو بودي و فقط تو كه توانستي زندگي را برايش قابل تحمل كني.

ساراي عزيز تولدت مبارك .بله يادم نرفته  هر چند سالها پيش بوده است اما امروز روز تولد توست و امكان ندارد كه از تقويم من حذف بشي.سارا جان.

برايت زندگي طولاني تو ام با شادي و خوشبختي آرزو مي كنم.

تولدت مبارك دختر خوبم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 21:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح خندان

دو بیرق بر سر گور دو عسکر

پ.ن: شعر از سميع حامد شاعر افغان

 يك رباعي كه يك درس 3 واحدي پولمولژي را بخوبي تشريح مي نمايد. (جامعه شناسي جنگ)

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 2:25  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انبوه تنها

سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي

جان ز تنهاي به تنگ آمد  خدا را همدمي

گاهي فكر مي كنم  شاعران(به طور اعم)  داراي خصايصي هستند كه به نوعي اگر نگويم وحي لا اقل الهام مي گيرند از منبعي كه تا حدود زيادي براي بسياري از ما ها ناشناخته است.

راستش بيان بعضي از حقايق دل شير مي خواهد و زهره اژدرها! و البته اين حقايق نه لزومن به سياست و حكومت مربوطند و نه به  اقتصاد  و  نه .....

اين حقايق مر بوطند به خود انسان . همين فرديت فردي كه در حال تايپ كردن اين كلمات بر صفحه سفيد است.

انسان امروز تنهاست.حتي با وجود تمامي آن ابزارهايي كه  عنوان ارتباطات جمعي را يدك مي كشند  اما خود همين ابزار ها فرد را در گوشه تنهايي خود  تنها تر كرده اند.

انسان نيازمند ار تباط است.

اين نياز باعث ايجاد جوامعي انساني شده است.

 شكل‏گيري گروه (جامعه)، منبعث از تركيب حداقل چهار عامل، خرد انساني، نياز معاشرتي، احساس ناامني و ناكار آمدي فردي، است. با شكل‏گيري گروه اجتماعي (جامعه)، نيازهاي گروه (جامعه به مثابة ابر گروه) از جمله صلح، همكاري، همفكري و هماهنگي همراه با تركيب عوامل در سطح فردي، همچون نيازها، انتظارات، توانايي‏ها و منابع در دسترس، باعث ظهور و بروز هنجارهاي اجتماعي مي‏شوند. دوم، تحت شرايط كميابي منابع و نيازهاي وافر انساني، در اثر تعامل چهار عامل، يعني ضروريات طبيعي، ضروريات اجتماعي، ضروريات زيستي رواني فردي و تصادف، "انواع نابرابري‌هاي اجتماعي"، با مصاديق تجربي متفاوت و متغير، شكل مي‏گيرند. سوم، نابرابري‏هاي اجتماعي و هنجارهاي اجتماعي هر كدام حداقل داراي آثار دوگانه، يعني كارآيي همراه با انواع مضار و مضايق اجتماعي هستند. چهارم، بين اين دو پديدة اجتماعي، روابط علي دو جانبه وجود دارد كه اين "عليت‏هاي حلقوي" مي‏توانند موجب كاهش يا افرايش آثار مخرب هر دو شوند.

خوب:پاراگراف بالا از همان نمونه حرفهايي ست كه جامعه شناسان مي زنند و سالهاست به انحا مختلف در دپارتمانهاي  جامعه شناسي تدريس مي شوند.

اما راستش من خودم بار ها و بار ها از خودم پرسيدم دانستن  اين حرفهاي شيك و شسته ورفته به چه درد مي خورد(صرف نظر از خود دانش كه مقوله اي في نفسه ارزشمند است)

آيا مثلن گفتن نياز معاشرتي آيا همان بارارزشي كه واقعن بر آن مترتب است را به مخاطب منتقل مي كند؟

يا صرف گفتن  احساس نا امني آن همه دلهر ها و نگراني ها و ترسهايي كه يك دختر جوان در هنگام باز گشت از مدرسه به خانه  با آن مواجه است را تا چه حد مي تواند به نمايش بگذارد..

راستش اين موضوعات مطرح شده دقیقن همانند فرمولهاي رياضي بنظر مي رسند . فارغ از  هر گونه بار احساسي .

و امروز بيش از هر چيز  انسان تنهاست! به تنهايي خالق خود. با وجود اين همه گروه و حزب و باند و دسته. اما در درون اين ا نبوه او تنهاست.تنه اش به تنه ديگران مي خورد اما فرسنگها با انها فاصله دارد.امروز ديگر مكان بي معناست. اما تنهايي انسان روز افزون است

 

 پ.ن این عنوان را از دوست بسیار عزیزم امید به عاریه گرفته ام:http://ommidvar.blogfa.com

اگر نبودند دوستانی مثل ایشان چقدر آن چیزی که نامش را زندگی گذاشته ایم غیر قابل تحمل می شد.

و استاد بزرگوار و شاعر گرانمایه جناب آقای اعلمی فر :http://alamyfar.blogfa.com

که بار ها شاهد مکاشفات شاعرانه اش بوده ام.با سپاس برای همه آن چیز هایی که من نداشته ام و شما ها داشته اید و به اشتراک گذاشته اید.

پ.ن2:اين يه پست قديمي ست.دوستان به بزرگي خود ببخشايند!براي اينكه چراغ اين وبلاگ خاموش نشه  گاهي ناچارم بعضي از پستهاي گذشته را دوباره به روز كنم!

مطلب جديدي براي نوشت نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 4:36  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم                    ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 چو گلدان خالی، لب پنجره                        پر از خاطرات ترک خورده ایم
 اگر داغ دل بود، ما دیده ایم                     اگر خون دل بود
،
ما خورده ایم
 دلی سر بلند و سری سر به زیر      از این دست عمری به سر برده ایم


پ.ن:ديدم وصف حال خودم است در اينجا آوردم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 5:2  توسط کی- ها- ن- سین  | 

اين نقد را دوست عزيزم جناب آقاي اعلمي فر بر يكي از نوشته هاي بنده نوشته است .البته چندين سال پيش!

دفتر آرشيو را ورق مي زدم به عادت هميشه.حيفم آمد دوباره خوانده نشود .

با سپاس بيكران از ايشان و لطف هميشگي اش.

------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان عزيزم

بيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز می‌توان خواند از

«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»

انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشته‌ی خوب!

اميدوارم مفيد و مورد پسند واقع گردد!

تقاضا دارم كمی حوصله به خرج دهيد و اين قسمت را كه بخاطر وجود نازنين شما تهيه شده، حتما بخوانيد.

توضيح اينكه قسمت زرد رنگ متن از سايت مذكور كپی شده و قسمت سبز رنگ، دستنوشته‌ی اينجانب است.

 

انتخاب مسير 22

روی نيمكت كنار رودخانه كارون نشسته بودم!

از آن روزهای دلتنگی بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و نفس را بايد لقمه لقمه فرو می‌دادی و در آخر نيز همانند گره‌ای در انتهای گلو نرسيده، به ريه گير می‌كرد!

گاهی دلتنگی سراغ همه ما مياد. از آن نمونه‌هايی كه خودمان هم نمی‌دانيم دليلش چيه و چرا؟

شايد ريشه در اتفاقات كوچكی داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته‌ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زمانی كه اصلن انتظارش را نداری!!

در اين لحظات آرام و قرار نداری ولی دليلی هم برای آن نمی بينی!

دلم می‌خواست با كسی حرف بزنم! و شايد منتظر صدای آشنايی! اما نه! منتظر كسی هم نبودم.گوشی را برداشتم شماره دوستی قديمی را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم. چی می‌خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگی‌هامو به كسی منتقل نكنم!

كمی قدم زدم. در آن وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهای با هم، دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زدند و نگاهای عاشقانه و شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته و در آن لحظات قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا نا ز و كرشمه ای به تپش می‌افتاد!

اما در ميان آن جمع من تنها بودم!

كمی تشنه‌ام شده بود! دلم يه نوشيدنی می‌خواست اما.... به يك بطری آب معدنی بسنده كردم!

دوباره روی نيمكت نشستم و سيگاری گيراندم! به آب گل آلود رودخانه كارون خيره شدم .

سعی كردم چند لحظه‌ای بيشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم! امكان نداشت! سرم گيج می‌رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه و لحظه ای ديگر در جايی ديگر نگاهم را به دنبال خود می‌كشيد.

چشمهايم را بستم سعی كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم می‌آورد .امكان تمركز وجود نداشت! صدای جريان آب ترنمی دل انگيز بود، اما حركت رودخانه و چرخش آب و حبابهايی كه گاه و بیگاه بر سطح آب نمودار می‌شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وامی‌داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم می‌ديدم! بدون كم و كاست!

گلوم خشك شده بود. دوباره جرعه‌ای آب از بطری نوشيدم! ولرم شده بود و خنكای اول را نداشت! اما برايم كافی بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن! منظره‌اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در حال غروب كردن بود! می‌شد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجی پر رنگ و سپس نيمه‌ی بالای خورشيد محو شد اما هنوز نيمه‌ی پايين آن پيدا!

دوباره نميه‌ی بالا نيز برای لحظه‌ای هويدا شد و خطی تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد. به تجربه می‌دانستم كه در محيطهای صحرايی كه كوهی وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند خورشيد نيز به ناچار در فاصله‌ای از افق از ديده پنهان می‌شود. با خود گفتم خورشيد نيز با زمين قهر كرده!

برای لحظه‌ای با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتی از آسمان نارنجی مايل به قرمز و در پيش آن سايه‌های درهم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته‌ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست برای ديدن آن، زيرا به سرعت همه چی در تاريكی غوطه‌ور می‌شود!

چراغهای نئون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراغها در آب می‌توانست در شرايط عادی منظره‌ای زيبا باشد. اما برای من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را می‌شد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نمی‌شد گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنگ چراغهای نئون ديد را به اشتباه می‌انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام می‌آمد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! برای لحظه‌ای احساس آرامش كردم، نسيم شامگاهی و متعاقب آن دستی با ملايمت بر روی شانه‌ام!

حتی مايل نبودم برگردم ببينم كيست! شايد آشنايی و يا شايد رهگذری كه در پی پرسيدن آدرسی و يا سائلی در پی حاجت!

راستی؟ من كه هيچ آشنايی اينجا ندارم! اما هيچوقت هم حس غربت نداشته‌ام! اصلن فكر می‌كنم هيچكس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمی‌كنه!

به آرامی گفت: آقا؟

آقای كيهان!!

صدا چقدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

برگشتم، در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین‌اش را شناختم!

خيلی وقته اينجا تنها نشستی. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامی كنارم نشست!

ادامه دارد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:4 

توسط کی- ها- ن- سین 

================================

مهربانم!

كيهان عزيز!

بياد داری پيامی را كه در قسمت قبل (پست انتخاب مسير شماره 21) برايت نوشتم با اين مضمون:

"... درحال خواندن، بغضی مبهم در گلويم پيچيد! ..."

پرسيده بودی: بغض برای چی؟!

دليلش را به درستی نمی‌دانم؛ شايد شــدنت را می‌ديدم؛ و نه حسادت، بلكه شور غبطه‌ای لطييف در جانم می‌نشست.

...

اما در اين قسمت (انتخاب مسير22) شاه بيت غزلت را سروده‌ای!

اين قسمت چيز ديگری‌است. حرف ديگری است. ديگر صِرف قصه نويسی نيست. (هرچند در قسمت‌های‌ ديگر هم قصه‌ای، خالی، و تخمه شكستنی از سر فراغت و سرگرمی،‌ نبود؛) اما اين قسمت از شاهكارهایی است كه در زيرِ دستانِ توانای نويسنده‌ای‌ هنرمند، باتجربه و توانا شكل گرفته است.

...

هر بندش را بارها به‌تماشا نشستم، خواندم و برای‌ دوستم كه آن را تنها در سطح فهميده بود تفسير كردم ـ از بند اول تا آخرـ و با توجه كافی به انسجام كار:

 ...

سنگينی هوا را بايد تحمل كرد و هر نفس را بايد لقمه لقمه فرو داد. هوايی كه به سختی‌ بايد هضم شود. هوايی كه نفس‌گير است، به جای آنكه جانبخش باشد!!

دلتنگی‌ها! دلتنگی‌هایی كه ورای‌ مشكلات روزمره و روزـ مرگی‌هاست. دلتنگی‌هایی كه ريشه‌هایش به وسعت سرزمينی‌ بزرگ می‌رسد. دلتنگی‌هایی كه بر دل و جان «انسانی» ‌نشسته‌اند كه غم‌های‌ جهانی دارد.

بی‌قراری‌های بی‌دليل، و بی‌بديل!!

[اگر بخوبی توجه داشته باشيم درمی‌يابيم كه در اين نوشته تصويرگری در نهايت ممكن صورت گرفته است؛ آنچنانكه باور دارم ديگر بيش از اين، از كسی كاری ساخته نبود. ديگر بهتر از اين، از دست هيچ نويسنده‌ای برنمی‌آمد.]

...

ميل به ارتباط با ديگران، از غمخواری برای ديگران خبر می‌دهد.

حسی كه از طريق يك گوشی‌ می‌تواند به ارتباط با ديگری بيانجامد! تا آدمی شايد در رسيدن به ديگری، و در درك حضور ديگری، از اين بیقراری‌ها، اندكی بيارامد.

اما گذشت بسيار تو، گذشت‌مندی تو، نگذاشت تا اين غم مبهم پنهان را، با ديگری تقسيم كنی‌. تو كه از غم ديگران دچار دلتنگی‌ شده‌ای،‌ نمی‌توانی‌ غمی‌ بر غمهايشان بيافزایی!

...

در كنار رودخانه‌ی‌ زندگی‌ كمی قدم زدی‌. قدم زدن گاهی‌ آرامشی لطيف را درپی دارد. يادم می‌آيد روزی را كه گرفتار مشكلات عميق تصميم‌گيری بودم و در طول دفتر كارم بالا و پايين می‌رفتم دوستم از من خواست تا بنشينم و «استرس»م را به او منتقل نكنم.

قدم زدن آخرين چاره‌ی‌ آدم بیچاره است.

...

در لحظه‌ی غروب، غروبی كه برای آدمی ناآشنا و غريب، دلگير‌تر از هميشه است! هنوز (شايد برخلاف انتظار بيننده) خانواده‌هايی بر گرد هم  نشسته‌اند و اين خود بارقه‌ی اميد را در منظر چشم تيزبين قرار می‌دهد.

دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زنند و نگاه عاشقانه‌ی‌ شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته دارد، و قلب‌هايی كه با هر تماس دستی و يا ناز و كرشمه‌ای‌ به تپش می‌افتند.

اما من در ميان جمع تنها بودم.

معلوم است. آدمهايی مانند تو، تنهايی‌ را تا عمق جان احساس می‌كنند.

"هرگز حضور حاضر غايب شنيده‌ای‌                  من در ميان جمع و دلم جای ديگر است."

اينكه دلت كجاست؟ در ادامه‌ی مطلب برملا می‌شود:

تشنه‌ای،‌ همچون بيابانی گرمازده و تفتيده! مثل خاكی‌ منتظر رويش! مانند گياهی كه آرزوی سر به فلك كشيدن دارد. مانند درختی‌ كه آرزومند است تا شكوفه دهد؛ تا طعم شيرين ميوه‌اش به كام آنهايی كه در كنار هم، فارغ (از همه چيز) نشسته‌اند بنشيند و نيرویی تازه بر جسم و جانشان بخشد.

برای رفع عطش، كدام نوشيدنی بهتر از آب! مايه‌ی‌ حيات! آن هم آب طبيعی، آب معدنی‌! آبی كه از دل كوهها، از سرچشمه آمده باشد.

...

لحظه‌ای‌ نشستی و سيگارت را روشن كردی‌. در اين هوای آلوده‌ی‌ دم گرفته چه باك اگر بجای‌ هوا، دودی را به درون بفرستی! در اين فضایی كه آسمان به زمين چسبيده، سيگار خود پناهی‌ است برای بی‌‌پناهی‌ انسانی غريب و جدا مانده!

حالا فهميدی‌ چرا گريه‌ام گرفته‌ بود. چون احساس درونی‌ات و توانايی‌ات را در نقش زدن اين احساس دريافته بودم!

دود را در سينه فرو می‌دادی ‌و به آب گل‌آلود رودخانه‌ی كارون خيره نگاه می‌كردی. رودخانه استعاره‌ی زندگی‌ است و آب گل‌آلود ...

چگونه می‌شد غير از اين يك دنيا حرف را در جمله‌ای‌ كوتاه خلاصه كرد؟!

سعی‌ كردی تا تنها بر نقطه‌ای‌ از اين رودخانه، ثابت و ساكت خيره بمانی!

بر اولين صفحه، از كتاب زندگی‌!

شايد بر خانه و خانواده! بر كار و مشغله و در نهايت بر روزمرگی‌ها!

[لطفاً روزمره‌گی نخوان؛ همان (روزـ مرگی) تعبيری بهتر و رساتر است.]

اما برخلاف بسياری،‌ طبع تو اجازه نمی‌دهد. بخواهی‌ هم نمی‌توانی‌!

 سرت گيج می‌رود. دوّاری عجيب در مغزت می‌نشيند.

نگاهت به دنبال آب گل‌آلود كشيده می‌شود. چرخش آب در يك نقطه و لحظه‌ای ديگر در جايی ديگر، تو را به دنبال خود خواهد كشيد.

چشمهايت را می‌بندی تا به هيچ چيز فكر نكنی‌! اما مگر می‌توانی‌؟! هزاران فكر گوناگون، در هر لحظه به ذهنت هجوم می‌آورد؛ تا جايی كه ديگر امكان تمركز وجود ندارد.

صدای جريان زندگی‌، ترنمی‌ دل‌انگيز را به همراه داشت. اما چرخش آب و حباب‌‌ها، (حباب‌های تو خالی) كه گاه و بيگاه بر سطح آب نمايان می‌شدند، ذهنت را به تلاطم وامی‌داشت؛ چشم بر همه چيز بسته بودی، اما تمام آنچه را كه در گذر بود در ذهن و عمق وجود، می‌ديدی‌ و احساس می‌كردی‌! بی‌ هيچ كم و كاست!

...

در چنين شرايطی اگر گلويت خشك نمی‌شد! جای‌ تعجب داشت!

برای آنكه شايد خفگی را پس بزنی،‌ اندكی از آب معدنی‌ات را نوشيدی!

آبی ‌كه خنكای اول را نداشت.

اين نوشيدن را ادامه بده. باز هم، بنويس، دوست من! شايد نوشتن راهی‌ است برای اطفاء حس تشنگی‌!

حالا چشم باز می‌كنی و خورشيدِ در حال غروب را كه منظره‌اش صد چندان دلگيرتر است به تماشا می‌نشينی.

بشريت بايد به اين لحظه‌ی غروب، توجه كافی‌ داشته باشد!

به كجا آمده‌ايم؟!

به مرحله‌ای كه تا لحظه‌ی خاموشی خورشيد ديری نمانده است؟!

در واقع انسان تا به امروز هيچگونه پيشرفتی نداشته است. تمام روزش را برای رسيدن به غروب از دست داده است؛ برای رسيدن به نور مصنوعی نئون! ...

خورشيد باوقار در حال غروب بود.

وقتی كلمه‌ی وقار را برای خورشيد در حال افول خواندم، غمی سنگين بر استخوان سينه‌ام نشست. استخوانی كه زير بار خورشيد در حال غروب، به جدّ در حال شكستن بود.

خورشيدی كه با زمين قهر كرده است. مگر زمين ـ جدا از انسان ـ چه هيزم‌ تری به خورشيد فروخته؟!

انسان جدا از خورشيد چه معنی و مفهومی دارد؟!

...

نور نئون كنار رودخانه، قرار است، جای خورشيد را بگيرد. مگر می‌شود؟!

چراغهايی كه در شرايط «عادی»‌ می‌توانند منظره‌ای زيبا داشته باشند اما اكنون در حالی‌ كه خورشيد غروب كرده است لرزش خفيف نورشان را می‌شود بر سطح رودخانه‌ی زندگی‌ ديد. انوار بظاهر زيبايی كه انسان غافل را در بی‌خبری از گل‌آلود بودن رودخانه، به اميد خدا معطل و آويزان می‌گذارند!

به قول رضا براهنی:" فواره‌های زيبای خر رنگ كن!" فواره‌هايی كه چشمهای انسان را خيره نگه می‌دارند تا چيزهای ديگر را نبيند!!...

يادت می‌آيد. دستی را كه بر شانه‌ات خورد! كسی را كه در كنارت نشست! در آن تاريك و روشن شب! در نور كم پرتو چراغها!

يادت می‌آيد كسی را كه دلش نمی‌خواست خلوت انديشمندانه‌ات را برهم زند!

آن كس كه به آرامی‌ كنارت نشست

من بودم!

سپاس از دوست فرهيخته ام جناب آقاي منصور خان اعلمي فر

وقتي كه آرشيو گذشته را مرور مي كردم به اين نقد زيباي ايشان رسيدم و افتخار مي كنم با انسانهايي فرهيخته مانند ايشان دوستي ديرنه دارم.

http://alamyfar.blogfa.com/89024.aspx




برچسب‌ها: نقد انتخاب مسير قسمت 22
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 4:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

(را هر چقدر هم دور باشد با همان قدم اول شروع مي شود
سلام دوستان سعي ميكنم كه من هم شروع كنم.پس از 4 سال تصميم گرفتم شروع كنم. اميد وارم منو هم در جمع خودتون بپذيريد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:30  توسط کی- ها- ن- سین 

جدي مي گي ؟امروز 24 فروردين 1393 است؟
به همين سادگي!!! در يك چشم به هم زدن!انگار پلك به هم زده باشي!  9   سال گذشت از اولين پست اين وبلاگ!!
9 سال؟!!شوخي نيست.خودش تاريخي است . لا اقل بخشي از تاريخ زندگي من!
بله امروز اين وبلاگ 9 ساله شد! در طي اين ساليان روز هاي خوش و همچنين خاطرات تلخي  و شيريني بر جاي مانده.
از اول هم هدف اين وبلاگ خاطره نويسي بود.و تا آنجا كه حافظه ياري مي كرد و زمان اجازه مي داد خاطرات نزديك به نيم قرن زندگي پر فراز و نشيب  را اينجا داستان گونه نوشتم! راستش هر خاطره را سعي كردم به شكل يك داستان يا قصه بيان كنم كه همراهان و خوانندگان را نيز خسته نكند!
اما از امروز به بعد ظاهرن بايد خاطرات اين 9 سال گذشته را بنويسم!
به جرات مي توانم بگم اين 9 سال جز كم تنش ترين و يك نواخت ترين سالهاي عمر من بوده!
در طي اين سالها بيشتر مشغول به كار و رسيدگي به خانواده بودم!سعي كردم مشكلاتي راا كه پيش ميامد با درايت و حوصله بر طرف كنم!
چيزي كه تا قبل از آن اصلن نداشتم حوصله بود و در گوشي بين خودمان بماند  از درايت هم چندان بهره اي نداشتم!
اما زندگي درسهاي زيادي به ما مي آموزد.صبر و بردباري يكي از بهترين آموزه هاي زندگي ست. تحمل و مدارا و تغيير شيوه زندگي.
كي باور مي كند كه حتي قالب اين وبلاگ هم در طي اين 9 سال تغيير نكرده است!؟
شايد به نوعي سعي بر توقف زمان داشتم و خود نمي دانستم.يا شايد در ضمير ناخود آگاه به دنبال آرامشي بودم كه هيچ وقت وجود نداشت! يا لا اقل فكر مي كردم وجود نداشت.
دست آورداين 9 سال چي بود؟ اين را از خودم مي پرسم!
راستي چي بود؟
اگر بخواهم در يك كلام خلاصه كنم حاصل اين 9 سال  بهترين دوستانم را در طي اين سالهاي وبلاگ نويسي بدست آوردم! اين دست آورد كمي نيست. و همين براي من كافي ست.
زندگيي ساختم و حلقه اي از همكاراني كه هر يك به نحوي زندگيمان به هم مرتبط است.
و در يك كلام از خودم راضي هستم.هدر نرفته است  اين 9 سال زندگي.
اما تلخ كامي هايي هم وجود داشته از دست دادن دوستان عزيزي كه يا ديگر در اين دنيا نيستند و يا اگر هستند من ردشان را گم كرده ام!
و راستش دلم برايشان خيلي تنگ شده!
دل تنگتان هستم!دل  تنگ به معناي واقعي كلمه.
با اين وجود سعي مي كنم سنگ زيرين آسياب باشم!من همينجا هستم از جايم تكان نمي خورم! شماره تلفن همان است كه بود.ادرس ايميل همان است كه بود و خودت ساخته بودي.
بله  9 سال گذشت و من اميدوارم كه اگر نه (9) سال لا اقل 5 سال ديگر هم وبلاگ زندگي دوام بياورد. و من تمام سعي  ام را خواهم كرد.
دوستان عزيز و همراهانم همه تان را دوست دارم و برايتان آرزوي زندگي همراه با خوشبختي مي كنم.
اميدوارم كه سالهاي سال با هم باشيم و با هم بمانيم.آمين




برچسب‌ها: 9 سال گذشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:47  توسط کی- ها- ن- سین  | 

زندگي

اولين چيزي كه از شروع زندگي بخاطر دارم شعا ع هاي نوري بود كه از پنجره بر صورتم مي تابید و چشمهايم را آزار مي دا د.

كودك كه باشي دنيايي دگرگونه داري ! هماني نيست كه بزرگتر ها درك مي كنند!

صدا ها را بهتر مي شنوي و رنگها را  شفاف تر مي بیني و بو ها و مز ه ها و همه چيز  در نهايت خود است.به دليل  نو بودن  و كارا بودن  هواس.

زبري و نرمي ُ تندي و مهرباني !

 و زني بلند بالا  و دو مرد ميانه اندام!

مردي شییی فلزی كه بعدها فهميدم گوشي پزشكي ست را بر سينه ام چسباند! از تماس خنكاي فلز بر تن تب دارم احساس خوبي به من دست داد.

و اين اولين خاطره از زندگي ست حدود دو يا سه ساله بودم! و انطور كه بعد ها فهميدم بيماري سرخك تا سر حد مرگ همراهي ام كرد و بعد از آن  اين من بودم كه او را مغلوب كردم!

و تا مدتها نحيف تر از همسالان خود! به دليل اينكه براي به دنيا آمدن عجله كرده بودم دو  ماه زود تر و بر خلاف همه در هفت ماهگي!

در دوراني كه نه ماهه ها هم به سختي مي توانستند خيلي از بلايا را از سر بگذرانند من با سماجت تمام با دو ماه كمتر همچنان  زندگي را به چالش كشيدم!

آثار آن بيماري سخت تا هفت سالگي همراهم بود! دندانهايي سياه و كرم خورده  به علت تب شديد  چندين روزه!

و مردي با لباس نظامي و در كناري ايستاده!

از چهر ه اش هيچ چيز نمي شد فهميد نه غم و نه شادي! انگار مجسمه اي بود كه در كناري نهاده شده  و جزیی از دکور اتاق!!!!

و من تمام توانم را جمع مي كنم  و با صدايي كه بنظر خودم بلند است مي گويم  من هفت تير مي خوام!

و او بدون درنگ  از غلاف براقي كه به كمر آوخته است اسلحه اش را بيرون مي آورد و به دست من مي دهد! انقدر سنگين است كه توان گرفتنش را ندارم اما  نگهش مي دارم با دو دست!

بزرگتر كه شدم كمتر مي خنديدم ! بخاطر دندانهاي سياه و يكي در ميان افتاده  مثل طره اي از مهر هايي سياه كه در اثر شكسته شدن بعضي از دانه ها لكه هايي سفيد نيز در گوشه اي از آنها پيدا بود.

با پدر بيشتر از مادر رفيق بودم!

در طول روز  مادر را نمي ديدم تا غروب! و سر ميز شام!

سخت گيري اش در تربيت و نظم با نبودش  و عدم حضورش در خانه تضادي آشكار بود! " گوتن ناخت ديغا" سر ساعت نه شب و اين آخرين مكالمه من ومادر بود در هر شب !

اما بنظرم تازه اول شب زنده داري من!

پدر نرم خو و مهربانتر اما عاشق مادر و بديهي ست كه حرفي نبايد روي حرف مادر باشد! اگر چه در ظاهر!

از آن خانه چيز زيادي در ذهن ندارم بجز درختهاي چنار بلند  و جوي آبي كه از زير درختها روان بود!  و پير مردي كه بدون هيچ كلمه اي از صبح تا شب در باغچه خود را به هيچ  سر گرم مي كرد! و البته از نظر من! و زاغ سياه من و دختر هاي همسايه را چوب مي زد!

و  من هم گاه و بي گاه از خجالتش در مي آمدم! با پنهان كردن بيلچه و قيچي باغبانيش  كه ساعتها دور خود مي چرخيد و زير لب  ورد مي خواند و معتقد بود كه شيطان  آنها را  پنهان كرده است  !

و البته خنده هاي پنهاني  من و دختران همسايه!

خوش ترين لحظه هاي زندگي ام زماني بود كه عمو مهران مي امد! سوار مي شديم و به همه جا سرك مي كشيديم! تهران براي من از پل رومي شروع مي شد و به تجريش ختم! اما هنگامي كه عمو مهران  مي امد ناشناخته هاي زيادي را كشف مي كردم! مردماني به گونه اي ديگر ! گفتگويشان متفاوت بود و  لباسشان متفاوت! شلوغي ناصر خسرو به سرگيجه ام مي انداخت  باب  همايون و پارك شهر و كوچه برلن ! و بازار و مسجد شاه

دنيايي ديگر بود و من در همهمه آن گم مي شدم و لذت مي بردم ! و عمو مهران همه اين تجربه ها را برایم فراهم مي كرد!

به ديدار پدر در محل كارش ميدان بهارستان و دانشكده علوم اجتماعي و اساتيدي جدي و   اخمو با نگاهايي بي تفاوت و وقار و متانتي بيمار گونه!

وساختمانی بسیار زیبا و قدیمی با درختهای شاه توت و خیابان بندی زیبا.

و محل كار مادر بيمارستان رشديه  و بوهايي كه حالم را به هم مي زدند و مادر كه هميشه  ماسكي بر دها ن داشت و  با روپوشي سفيد و بيماراني كه تند تند  معاينه مي كرد و انها هم تند تند از دردهايشان مي گفتند .بنظرم مي رسيد كه مادر اصلن به حرفهايشان گوش نمي دهد و فقط كاغذ هاي آرم دار را تند تند خط خطي مي كرد و نفر بعدي!!!

من و عمو مهران چند لحظه اي نگاهش مي كرديم و و رد لبخند مادر را مي شد از زير ماسكي كه بر دهان دارد ديد! با آن چشمهاي آبي آسماني و دستهاي ظريف و انگشتهاي كشيده و استخواني!

دلم مي خواست بغلش كنم .هميشه دلتنگش بودم و هنوز هم هستم!هيچ وقت يك دل سير نتوانستم نگاش كنم!

و كوديكيم اينگونه گذشت!....

 پ.ن: شاید داستان یا خاطره ای ست از زمانی که مفقود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 23:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

تعطيلات و مسافرت

در دهه ها ي اخير و شايد قبل تر از ان تعطيلات سال نو براي ما ايرانيان مترادف  شده است با مسافرت! و البته اين مسافرتها اگر شده يك سفر كوتاه  چند ساعته تا شهر همسايه و يا يك سفر دو هفته اي به استانهاي مجاور به احتمال زياد اغلب  با خود روي شخصي صورت مي گيرد! يكي از دلايل استفاده از خود رو هاي شخصي نيز به نظر من علاوه براينكه حمل و نقل عمومي بسيار نا كا ر آمد  است  راحتي و آسودگي خيال مسافر را نيز تامين نمي كند.

از اتوبوس و قطار گرفته تا ترمينالهاي مسافري و رستورانهاي بين راه و........ كه ديگر نگو!!

بنا بر اين ظاهرن بهترين گزينه موجود اتوموبيل شخصي است . قشر متوسط جامعه ايراني  به هر حال و با هزار گرفتاري  امكان خريد يك اتومبيل و طني براي خود فراهم كرده است!  تا كمي به رفاه خانواده كمك كرده باشد و اعضاي خانواده لا اقل سالي يك بار با تومبيل شخصي و در كنار هم با مسافرتي چند روزه خستگي  را از تن بزدايند!

دوستان عزيزم واقعيت اين است من نگران اين ايام هستم!شلوغي جاده ها! بي بند و باري عده اي در رانندگي و عدم توجه به جان و مال و سلامت ديگران! و آن هم با وسيله اي كه قرار بوده است براي راحتي و آسايش انسانها باشد. ولي متاسفانه شده است دومين عامل مرگ و مير انسان! بله اتو مبيل!!!

"در روز هفدهم اگوست 1896 بريجيت  دريسكول  يك مادر 44 ساله در حالي كه به همراه دخترش به تماشاي يك نمايش در كريستال پالاس لندن مي رفت ناگهان با اتومبيل تصادف مي كند و در دم جان مي سپارد.او نخستين قرباني تصادفات با يك وسيله نقليه موتوري در تاريخ بود.

اين اولين باري بود كه جان انساني با تكنولوژي حمل و نقل مدرن خود ساخته اش گرفته مي شد. اين تكنولژي از هما ن ابتدا  با اميد  رفاه هر چه بيشتر انسان  ساخته شد اما انسان هنوز نتوانسته مانع عوارض و تلفات انساني آن شود.

امروزه اني دسته از تكنولژي تعارضهايي  را در زمينه فوايد و عوارض خود ايجاد كرده اند كه از يك سو انسان از مزاياي ان بهره مند است و از سوي ديگر متحمل عوارض و خسارات مالي و جاني آن است.

در تلاش براي رفع اين عوارض به ناچار به انواع تكنولژي هاي جديد و بر تر جهت كاهش تلفات متوسل مي شود. اما گويا اين نوع تكنولژي مدام عوارضش را در اشكال مختلف بيماري-معلوليت و مرگ باز توليد مي كند.

امروزه بحث بر سر خشونت موتوريزه شدن است.خشونتي كه به لحاظ اجتماعي به صورت امري طبيعي در آمده و نظام هاي قضايي در بسياري از كشور ها حد اقل مجازاتها را براي رانندگاني  كه موجب مرگ يا آسيب جدي ديگران مي شوند در نظر گرفته است.

واژه تصادف "يك واقعه غير قابل پيشبيني يا واقعه اي بدون علت ي آشكار" براي توصيف تاثيرات قابل پيشبيني  وسايل موتوري پر سرعت به كار مي رود."جراييم اتومبيل"شامل جراييمي ست كه عليه اتومبيل اعمال مي شود در حالي كه واژه لطيفتر "تقصير يا تجاوز راننده"عمل نيرويي كشنده را پوشش مي دهد.

امروزه خدمات حمل و نقل و تكنولژي مرتبط با ان يعني خود رو ها يكي از علل عمده مرگ و مير و معلوليت و بيماري در دنيا هستند.بطوري كه تا سال 2020 سوانح جاده اي و رانندگي از بيماري سرطان سبقت  گرفته و بعد از بيماري هاي قلبي و افسردگي به دومين علت اتلاف سالهاي عمر بدل خواهد شد.

سوانح رانندگي  در جهان دومين عامل اصلي مرگ و مير افراد 5 تا 25 ساله محسوب مي شود.

همين پديده در سراسر جهان سالانه منجر به مرگ حدود يك ميليون و دويست هزار نفر  و مصدوميت و معلوليت 25 ميليون نفر مي شود.

اين پديده مدرن  ايران را به صورت كشوري در آورده است كه سوانح جاده اي آن 20 برابر ميانگين جهاني ست به طوري كه بر اساس گزارش سازمان "يونيسف" در ايران در هر 19 دقيقه يك نفر در جاده هاي ايران جان مي سپارد.در هر 2 دقيقه خبر مصدوميت جدي و معلوليت مادام العمر يك نفر به خانواده اش مي رسد و سالانه 6 ميليارد دلار هزينه  بر اقتصاد ايران وارد مي كند كه معدل بيش از 5 درصد توليد ناخالص ملي كشور است.(منبع يونيسف 1386)

آمار ها مي گويند كه در ايران در هر شبانه روز 72 نفر در تصادفات رانندگي جان خود را از دست مي دهند .كشته هاي تصادفات در ايران به نسبت جمعيت و خود رو در دنيا اول است. تنها در تعطيلات نوروز سال 86 تعداد 1417 نفر در 9669 تصادف جاده اي جان خود را از دست داده اند.

عزيزانم يادمان باشد مي خواهيم سالهاي سال  در كنار خانواده و با هم زندگي كنيم. اين نوشته را محض تذكر در اينجا آوردم  باشد كه كمي بيشتر مراقب خود و خانواده و هموطنانمان در هنگام رانندگي باشيم!

در روز هاي سال نو كه در پيش است سعي كنيم در وهله اول با رعايت نكات ايمني و راهنمايي و رانندگي و همچنين  برسي فني اتومبيل  تا حدود زيادي مي توان از خطرات ناشي از حادثه حذر كرد.

هر چند .......بگذريم!!

عزيزانم منتظرتان هستم كه سالهاي آينده نيز در خدمتتان باشم .سفر نوروزيي ايمن و لذت بخشي را براي همه شما ها آرزو مي كنم.

سفرتان بي تشويش  و پيش پايتان چمن عاطفه سبز

آمين

و اميدوارم كه  باشيد تا هميشه مانا و پايدار.

"پيشا پيش سال نو بر همه گان خجسته باد"

 iranian journal of Anthropology-۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 0:1  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 

آنان که با صدای بلند می خندند

هنوز خبر وحشت ناک را نشنیده اند!!

 "برتولت برشت"

مدتها بود ننوشته بودم!راستش نه بخاطر اینکه مطلبی برای نوشتن نداشتم.بلکه احساس می کردم  و هنوز هم احساس می کنم آنچه که می خواهم بنویسم ممکن است مکدر کند خاط عزیز دوستانم را!

در طی این سالها که بلاگفا پنجره ای به دنیایی دگر گونه برایم باز کرد دوستانی یافته ام دوست  به معنای واقعی .و  سعی کرده ام که در نوشته هایم و در کامنتهایم تا آنجا که امکان دارد حس خوب زندگی و امید به آینده را به هر طریق ممکن منتقل کنم.و خودم نیز همیشه به آینده امدوار بوده ام و البته هنوز هم تا حدودی هستم!

از فروردین سال ۱۳۸۴ شروع به نوشتن کردم! البته در اینجا(وبلاگستان) و الا از همان دوران نوجوانی همیشه چیز هایی برای نوشتن داشتم! خاطرات! شعر هایی که دوست داشتم! نکاتی از بزرگان که بنظرم جالب می آمد! و .......گاهی هم شعرکی(چیزی شبیه شعر)

و بعد سعی کردم مقداری از این نوشته ها را با دوستانی که نمی شناختم و بعد ها خوب شناختم به شتراک بگذارم. این خود شد جزیی از تاریخ زندگی من.به جزات می توانم بگویم دوستان وبلاگی ام جز بهترین دوستانم هستند. و گاهی این دوستان که این همه برایم عزیزند به یکباره از صفحه مانیتور محو می شوند! بدون هیچ اثر و نشانی و یا حتی خدا حافظی!

و می شوند مصداق این شعر"

می روی شاد و خرامان و نمی دانی هیچ

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند...

ای مسافر سفرت بی تشویش

..................

و متاسفانه من نمی دانم که آیا این سفر از سر اجبار بوده است با به میل خود! بی تشویش است آیا؟

و اینگونه است که هر بار با رفتن یکی از دوستان تا مدتها غمگین هستم! لینکها را که نگاه می کنم  و بر روی آنها کلیک "وبلاگی به این اسم وجود ندارد" ولی من بازهم تا مدتها از لینکهایم حذفش نمی کنم!

یکی از دوستان می گفت که تو دنیای مجازی را خیلی جدی گرفتی!!!

گفتم رفیق بنظر تو جدی نیست؟من در این دنیای بنظر تو مجازی و بنظر خودم حقیقی تر از حقیقی بسیاری از دوستان خیلی خوبم را بدست آوردم! در این دنیا عاشق شدم! در این دنیا زندگی کردم و می کنم . در این دنیا خیلی چیز ها یاد گرفتم و با خیلی از فرهنگها آشنا شدم! باز هم می گویی مجازی!

و من بار ها در این دنیای مجازی با صدای بلند خندیدم!!! و بار ها هم غمهایم را با بغض فرو خوردم!

مگر زندگی جز این است!بر من ببخشایید اگر این روز ها نمی نویسم فقط و فقط بخاطر این است که نمی توانم حس خوب زندگی را منتقل کنم! و فکر می کنم از همین مختصر نیز خود بخوبی معلوم است

به قول حضرت مولانا

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست از زانوی تو"

و بنظرم این نوشته را می توان به همان خاکستر روی زانوی اشتر شعر مولانا تشبیه کرد.

پ.ن:به مناسبت رفتن یکی دیگر از دوستان عزیزم از دنیای مجازی نوشته شد است شما به دل نگیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:35  توسط کی- ها- ن- سین  | 

آغاز سال نو

میلاد پیام آور صلح و دوستی را به همه مردم صلح دوست جهان تهنیت می گویم.

و به این بهانه بهترین آرزو های قلبیم را نثار بهترین دوستانم می نمایم.دوستانی که سالهاست در کنارشان

احساس آرامش می کنم هر چند که فاصله مکانی بسیار است اما قلبها به هم نزدیک.

موفقیت و سلامتی و خوشبختی تان خواهانم.آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 22:46  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر