زندگی

شاید همین باشد!!!؟

درهه شصت قسمت 9

بعد از مدتي كمي بيشتر با شرايط آشنا شدم .بد نيست از حال و هواي آنجا هم بنويسم.

خطوط جبهه كم وبيش حال و هواي يك اجتماع مثل همه اجتماعات انساني را داشت.در واقع زندگي در همه امور جاري بود.

يك اجتماع از انسانهايي كه زندگي ميكردند كار مي كردند شوخي و مي كردند عزاداري مي كردن و گاهي هم كسي كشته  و يا زخمي  مي شد. مريض مي شدند و يا احيانن كسي هم به مرگ طبيعي مي مرد!

خلاصه يك روند عادي زندگي بود با شرايطي خاص. حتي ميشد طبقه بندي اجتماعي را هم در انجا تا حدودي ديد.

و عمدتن سه گروه را مي شد به خوبي از هم تميز داد.

پاسداران رسمي كه اغلب فرماندهان از اين گروه بودند و اينها كساني بودند كه كادر رسمي سپاه بودند و طي مراحلي سخت گزينش شده بودند و اغلب از همان اوايل انقلاب استخدام رسمي شده بودن. اين افراد فقط گاهي با لباسهاي سبر و آرمي كه جلوي جيب پيراهن نصب ميشد قابل تشخيص بودند و همانطور كه گفتم بيشتر فرماندهان از فرمانده دسته  كه تقريبن پايين ترين رده فرماندهي بود تا بالاترين رده ها كه فرماندهي لشكر بود در اختيار انان بود.

بسيجيان كه همه داوطلب بودند و بي ادعا! و اغلب سرخوش و شوخ و بيشترين عملياتهاي جنگي و ماموريتهاي خطرناك را بسيجي ها انجام مي دادند از پاكسازي ميدان مين گرفته تا اطلاعات عمليات و  ديده باني و تك تير اندازي و......... خلاصه هر نوع عملياتي  كه كسي داوطلب نميشد بسيجي ها داوطلبانه انجام مي دادند. و البته اين را هم بگم كه چندان تابع نظم و انظباط نبودن!و تقريبن از هيچ كس واههمه نداشتند!

و گروه سوم كه سر باز بودند  و زير نظرر سپاه پاسداران خدمت مي كردند! اينها چندان دل خوشي از خدمت نداشتند و اغلب ابراز ناراحتي و نارضايتي مي كردند و راستش بنظرم كار چندان شاقي هم به عهده آنها گذاشته نمي شد. ولي غر غر هاي هميشگي انه گوش فلك را كرد مي كرد.

البته اينهايي را كه گفتم  محور ها و خطوط جبهه هستند كه سپاه حفاظت و دفاع از انها را بر عهده داشت خطوطي هم بود كه دست ارتش بود و من خيلي از آنها اطلاع ندارم.

و البته كسان ديگري هم بودند از جمله امداد گران و پزشكها و ..... كه اينها هم در رده بسيجي ها ميشد طبقه بندي كرد.

و البته گروه ديگري هم بودند كه دايمي نبودند و گاهي براي انجام بعضي امور مثل ايجاد خاك ريز يا كانال و امري از اين قيبل مي آمدند و بعد هم به پشت جبهه بر مي گشتند و اينها جهاد سازندگي بودند.

اينها شمه اي از شرايط خطوط جبهه بود!

از نظر فيزيكي نيز خطوط جبهه به سه خط مختلف تقسيم ميشد كه هر خط بسته به شرايط از پانصد ششصد متر تا چندين كيلومتر از هم فاصله داشتند.

خطوط خاكريز هايي بودند ممتد كه به خط تقريبن مستقيم و البته بسته به شرايط با كمي انحنا تا كيلومتر ها ادامه پيدا مي كردند.

ارتباط بين سنگر ها را با بيسيم بود و اغلب تلفنهاي هندلي هم وجود داشت كه با سيم به هم وصل بودند( به اين تلففنها تلفن قورباغه اي هم مي گفتند) و اين سيمها چون از روي زمين رد ميشد اغلب پاره ميشدند چه توسط گلوله هاي خمپاره   سر گردان و چه به وسيله عبور ماشين آلات.

همچنين در طول خط نيز پيامها را توسط پيك به فرماندهان گردانهاي ديگر مي رساندند.

در خط مقدم نير و هاي پياده قراداشتند با اسلحه هاي سبك و حد اكثر" آرپي جي هفت "كه سلاحي ضد تانك بود و در خط با فواصل معين چندين مسلسل نيمه سنگين" دوشكا "هم نصب بود و همين.

خط دوم بيشتر ادوات زرهي و نفر بر ها و سلاحاي نيمه سنگين و گاهي سنگين هم بودند از قبيل خمپاره انداز هاي 80 و 120 ميليمتر و ......

و البته خط سوم خطوط پشتيباني بودند و راستش خطوط توپخانه هم در جاهاي ديگر مستقر بود و اغلب هم در همان حوالي خط سوم.

اين منطقه كه ما در ان مستقر بوديم از نظر سلاهاي سنگين فوق العاده محروم بود از تانك و نفر بر هم كه اصلن هيچ خبري نبود!

شايد توانسته باشم تا اينجا سيماي كلي جبهه را ترسيم كنم! البته درطول اين نوشته باز هم گريز هايي خواهم زد.

من بيشتر سعي مي كردم در همان خط مقدم بمانم !

يك روز با ديدبان به منطقه ديده باني رفتم! تجهيزات ديده بان متشكل بود از يك بيسيم و يك دوربين و يك قطب نما! و يك كلاشنيكف!!

وقتي كه پست را از ديده بان قبلي تحويل گرفتيم با دوربين نگاهي به جبهه عراقي ها انداختم!

اين اولين بار بود كه دشمن را مي ديدم!پشت همان خاك ريز اول دشمن انبوهي از انواع تانكها و نفر بر ها تجمع كرده بودند با نظم و ترتيبي خاص !از وحشت دهانم خشك شد و به زور توانستم آب دهانم را فرو بدم!

با صدايي نجوا ماند گفتم هر روز همينگونه است يا ...

ديده بان كه جواني بسيجي و حدود سي ساله بود با شوخي گفت بنظرم براي يك جشن دارن آماده ميشن!

ديده بانها نزديكترين افراد به خطوط دشمن بودند و اغلب وقتي كه جاي انها شناسايي ميشد طعمه تك تير انداز هاي دشمن ميشدند به همين خاطر هر چند وقت يك بار بايد جابجا ميشدند و سعي ميشد كه حتي المقدرو جاي آنها شناسايي نشود!

گفتم چرا "گرا" نمي دي!گفت قبلن همه نقاط تجمع روي نقشه ثبت شده اند!

گفتم چرا تقاضاي آتش نمي كني؟

گفت اولن كه كدوم آتش با چي؟دومن اگر چند گلوله توپ يا خمپاره شليك كنيم خط آشفته ميشه و آنچنان عراقي ها آتش ميريزند كه تمام كاسه كوزه ها را به هم ميريزند!

وقتي كه به خط بر گشتم گزارش وضعيت را به فرمانده گردان دادم! اينكه نيرو هاي دشمن بنظر مي رسد آماده حمله هستند و تجمع زيادي از ادوات زرهي در خطوط مقدم وجود دارند.

و در پايان گفتم اگر حمله كنند بنظرم ما هيچ وسيله دفاعي براي از كار انداختن تانكها و زره پوشها نداريم!

فرمانده گردان گفت نگران نباش قبلن فكرش را كرديم!

گفتم چگونه!

مرا به لبه خاك ريز برد و گودالهايي را نشانم داد با عمق كمتر از يك متر كه جايي براي نشتن يك نفر داشتند.

اين سنگر ها با فاصله  حدود صد متر در جلوي خاك ريز كنده شده بودند.فرمانده گفت بچه هاي" آرپي جي زن" ميرن توي اين سنگر ها و تانكها را خواهند زد!

گفتم خوب بعد از اولين شليك شناسايي ميشن !

فرمانده كمي غمگين شد و گفت خوب بچه هاي" آرپي جي زن "اغلب شهيد ميشن!

گفتم نميشه فكر ديگري كرد؟

گفت خوب تو چي بنظرت ميرسه؟

گفتم نمي دونم اما بزار با بچه هاي مهندسي رزمي جلسه اي بگيريم شايد به نتيجه اي رسيديم! همان روز با موتور سيكلت مرا به خط سوم منتقل كردن! با فرماندهي مهندسي رزمي مذاكره كردم و ما وقع را گفتم اينكه نيرو هاي دشمن ادوات زرهي زيادي را جمع كرده اند و اگر بدانند كه نيروي زيادي جلوي آنها نيست بنظرم ظرف يكي دو روز آينده حمله خواهند كرد!

فرمانده گفت:بله حق با شماست انها منطقه را شناسايي كرده اند و فهميده اند كه ما نيروي چنداني جلوي انها نداريم و طبق گزارشها در چند روز آينده حمله خواهند كرد!

گفتم اگر با آن همه نيروي زرهي حمله كنند مطمينم همه خطوط را خواهند شكست و بچه ها قتل عام خواهند شد!

گفت توكل به خدا با همين امكانات موجود سعي مي كنيم جلوي انها را بگيريم!

به هر حال يك جلسه اي با حضور بيشتر اعضاي گردان مهندسي تشكيل شد پيشنهادات مختلف داده شد از قبيل حفر كانال و ......

در يك لحظه چيزي به ذهنم رسيد!

در ذهنم شروع به محاسبه كردم!حد اكثر برد موثر آرپي جي كه تقريبن تنها سلاح ضد  زره ما بود حدود دويست متر بود!

اگر با تانك به خاكريز حمله ميشد چون" آر پي جي زن" مستقيم رو بروي تانك قرار مي گرفت اولن امكان اينكه تير به هدف بخورد بسيار كم ميشد دوم اينكه" آرپي جي زن" امكان شليك دوم را نداشت چونكه لبه خاكريز را با گلوله تانك مي زدند! و اصابت گلوله تانك به خاكريز اصلن قابل وصف نيست! و من هرچه بگويم براي  خواننده قابل به درك نخواهد بود كه شرايط بعد از اثابت گلوله سنگين تانك چگونه خواهد بود! و چه فاجعه اي ببار خواهد آورد!

بنا بر اين در ذهن مجسم كردم كه اگر "آر پي جي زن"گلوله را از پهلو به طرف تانك شليك كند هم راحتر به هدف مي خورد و هم در ديد مستقيم تانك و گلوله آن نخواهد بود!

حالا بايد چكار كنيم كه اين اتفاق بيفتد!

سريعن شروع به رسم شكل خاصي از خاكريز كردم!

خاكريزي به شكل زيكراك! و زاويه دار.فاصله هر كدام از ضلعاي زاويه از هم حدود دويست تا حد اكثر سيصد متر!

در اين صورت دشمن مجبور بود وارد يك زاويه از خاكريز شود و به هركدام از ضلعهاي زاويه كه نزديكتر بود به راحتي ميشد ان را با" آرپي جي" شكار كرد! حتي نيرو هاي پياده دشمن نيز از دو طرف در معرض آتش قرار مي گرفتند!زيرا ناچار بودند كه وارد دهانه  يك زاويه شوند و مستقيم هم كه نمي توانستند به سمت نوك زاويه هجوم ببرند! زيرا  ناچار بودند كه در يك نقطه تجمع بيشتري بكنند و تجمع بيشتر موجب عدم كار آيي و همچنين راحت تر مورد هدف قرار  مي گرفتن آنها مي شد.

يك رسم اولبه از خاكريز روي يك برك كاغذ كشيدم و گفتم بنظرم ميشه روي اين طرح بيشتر كار كرد! و شروع به توضيح و محاسبه كردم!

فرمانده و بقيه نيز تاييد كردند و در آخر هم گفتند كه اين نيز از امداد هاي غيبي ست!

طرح تهيه شد و قرار شد كه همان شب طرح اجرا شود!

ادامه

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 0:2  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 8

غروب با درد از خواب بيدار شدم!دنده هام درد مي كردند! به اتفاق حاج تقي به درمانگاهي در همان منطقه رفتيم.عكس گرفتند دو تا از دنده هام شكسته بود! كاري نمي شد كرد. دكتر گفت هيچ كاري نمي توانيم بكنيم بايد كمتر فعاليت كني تا استخوان جوش بخورد!

حاج تقي اسرار داشت كه من حتمن بايد خانه آنها منزل كنم. اما من واقعن خجالت مي كشيدم  و راحت نبود.

در همان پايگاه استراحت مي كردم و هر روز و شب حاج تقي از خانه برام غذا مي آورد.

.............

بعد از مدتي اعلام كردند امروز كاروان اعزام به جبهه است. من هم آماده شدم .مدتها بود كه روز شماري مي كردم. اما حاج تقي به شدت مخالف بود و مي گفت هنوز استخوان هات كامل جوش نخورده!

به هر ترتيب راضي شد.سوار اتوبوسها ي فرسوده اي شديم به سمت جنوب.

بعضي از بچه ها همان دوستاني بودند كه در پايگاه با هم بوديم.در بين راه با نوحه خواني و انواع مختلف صلواتهاي طولاني سعي مي شد كه بچه ها سر گرم شوند.

آخر هاي شب ديگه همه خسته شده بودند و خوابيدند .

نزديك صبح با ايستادن اتوبوس از خواب بيدار شدم.ظاهرن به مقصد رسيده بودم! پادگاني در انديمشك.

يك پادگان آموزشي بود در نزديك انديمشك اگر درست خاطرم مانده باشه به اسم دوكوهه!

مدتي در پادگان اموزشهاي مقدماتي ديديم و البته  كار من بسيار راحت بود زيرا اين آموزشها را قبلن ديده بودم و چيز جديدي براي ياد گيري نبود.

بشتر ورزش مي كردم و سعي مي كردم كه آمادگي جسماني بيشتري بدست بيارم. و گاهي چيز هايي كه بلد بودم  به عنوان كمك مربي به ديگران هم ياد مي دادم.

مدت نزديك به يك ماه بدون اتفاق قابل ذكري گذشت. اينجا هم مثل پادگان آموزشي ارتش بود بدون آن مقررات سفت و سخت.

يك روز در صف سپح گاه بعد از پايان مراسم فرمانده قرار گاه اعلام كرد همگي آزاد بجز برادراني كه مدرك تحصيلي بالاتر از ديپلم دارند.

تعدادي مانديم كه البته چندان زياد هم نبوديم!

ما را به ساختماني جداگانه هدايت كردند و در انجا يك بيك سوالاتي مي پرسيدند از جمله مدرك تحصيلي و رشته تحصيلي و بر مبناي نوع تخصص به واحدهاي مختلف اعزام مي كردند.

مرا به واحد مهندسي رزمي يك لشكر معرفي كردند.

همان روز به منطقه جنگي اعزام شدم.

به مقر لشكر رسيدم و مرا به فرماندهي مهندسي رزمي معرفي كردند.

منطقه تشكيل شده بود از يك خاكريز طولاني و سنگر هايي بتوني و تعداد زيادي ادوات از كار افتاده و يا احيانن سالم.

ظاهرن خيلي هم به خط مقدم نزديك نبوديم چونكه صداي شليك سلاح هاي سنگين از راه دور به  گوش مي رسيد آن هم تك و توك! معلوم بود خيلي هم به ما نزديك نيستند.

سنگري بتوني را به من نشان دادند و گفتند كه برو وسايلت را آنجا تحويل بگير!

مقداري لباس و يك جفت كفش كتاني و چند خشاب فشنگ و يك اسلحه و كوله پشتي و قمقمه و  يك پلاك و زنجير كه تعدادي شماره روي آن نوشته بود و معروف بود به پلاك شناسايي و....

احساس كردم چقدر فقيرانه اند وسايل تحويلي به يك رزمنده! و به گونه اي احساس دلسوزي كردم.

در نهايت خودم را به فرمانده  گردان مهندسي رزمي معرفي و ايشان هم مرا با همرزمانم آشنا كرد. اغلب سابقه چندين ساله در جبهه داشتند و بعضي از آنها چندين بار نيز مجروح شده بودند اما در بين آنها اصلن مهندس عمران يا معمار وجود نداشت!

در سنگر جايي را براي قراردادن وسايلم در اختيارم گذاشتند و وسايل زندگي و چراغ و الر و يخدان و يك راديو ترانزيستوري هم در سنگر وجود داشت!

در همان روز اول با همه دوست شدم.

آدمهايي بي ريا و با صفا انگار كه در دنياي بيرون از منطقه هيچ دغدغه اي نداشتند نه پدر و مادر و نه فرزند.

برايم جالب بود اين موضوع و همه آنها هم تقريبن هم سن و سال من  و به ندرت بالاي 30 ساله.

از نظر ظاهري هم هيچ فرقي بين فرمانده و بقيه نيرو ها وجود نداشت نه درجه اي وجود داشت و نه  مي شد از لباس و يا ظاهر تشخيص داد كه كي فرمانده است و كي نيروي ساده.

آن كه از همه شوخ تر بود و سر به سر بقيه مي گذاشت فرمانده بود.جواني حدود بيست و هشت ساله و مهندس برق!

خيلي زود با ايشان هم دوست شدم!بيشتر از سه سال بود كه در جبهه بوده و زن و يك دختر دو ساله داره كه در خانه پدرش زندگي مي كردند!

از من پرسيد كه متاهلم يا خير و من هم گفتم كه هنوز فرصت نكردم!با تعجب گفت فرصت؟مگه تاهل فرصت مي خواد!

گفتم خوب بنظر من كه فرصت مي خواد . و البته من منظور ايشان را درست متوجه نشدم بعد ها فهميدم كه شوخ طبعي ايشان بوده اين گونه سوال كرده.

به هر حال همان روز هاي اول شهر دار سنگر را مشخص كردند! من داوطلب شدم بدون اينكه بدانم شهر دار يعني چه!

چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه وظايف شهردار را عملن فهميدم!جاروي سنگر شستن ظرفها ي غذا و چاي درست كردن و اين قبيل!

كه البته من هم با كمال ميل انجام دادم زيرا احساس مي كردم كه همه آنها از من ارشد تر هستند و من تازه وارد بودم.

فرداي آن روز براي توجيهه منطقه به سنگر فرمانده رفتيم از روي نقشه ها و كالك هاي موجود نقشه منطقه را به ما نشان دادند و  محل استقرار نيرو هاي خودي و و خط مقدم و عوارض طبيعي و خاكريز ها همچنين محل استقرار نير و هاي دشمن و..........

سپس به خط مقدم رفتيم بيشتراز پنج كيلومتر با خط مقدم فاصله داشتيم.راستش در خط مقدم هم چندان از درگيري و و جنگ خبري نبود! تصور من از خط مقدم درگيري و جنگ و تير اندازي و كشت و كشتار بود! اما اينجا چندان نشاني از جنگ نبود فقط فاصله به فاصله در سنگر هايي كه روي خاكريز بودند نفراتي در درون سنگر نگهباني مي دادند و بقيه در سنگر هاي محقري كه سقفي از ايرانيت داشتند و مقداري خاك روي سقف آنها ريخته بودند در حال استراحت بودند. فقط گاه گاهي صداي صفير خمپاره و يا توپ بود كه هوا را مي شكافت و از بالاي سر ما رد مي شد چه از طرف نيرو هاي خودي و چه از طرف دشمن.

راستش وقتي كه وضعيت رزمندگان را ديدم خيلي دلم سوخت لباسهاي كهنه و مندرس و اغلب به جاي پوتين كفش كتاني تصورم راجع به يك نيروي رزمي كاملن عوض شد.آنچه كه در فيلمهاي امريكايي ديده بودم .يك رزمنده با لباسهايي آنچناني و انواع جنگ افزار!اما اينجا همه چي ساده و فقيرانه بود .

ادامه

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 5:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مهر مادري را نخست تو به من هديه دادي.

از مادر و مهرباني هايش تنها يادگار هايي پراكنده در ياد دارم!و گاهي شادي بخش روياهاي شبانه ام!

اما مهر مادري دلسوزي هايي از سر مهر و نگراني هايت براي من پارادكسي از مهر مادر وعشق به همدم

كيهان ؟دارو هات را سر وقت خوردي؟زمستان است لباس گرم بپوش در هواي آزاد!ظاهرن هيچ وقت بزرگ نميشي كودكي هستي در كالبد يك مرد!!

خواب و خوراكت به وقت باشد و مرتب پي گيري مي كردي!

صبح با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار م مي كردي تا مبادا صبحانه نخورده به سر پروژه  بروم!

كارت سخته محيط كارت سخته به خودت سخت مي گيري به ديگران سخت نگير! اين را هميشه مي گفتي!

براي ديگران دل مي سوزاندي ديگراني كه حتي نمي شناختي  و مي دانم هنوز هم همانگونه دل مي سوزاني.حتي آنكه به تو ستم مي كرد را نيز با مهر ياد مي كردي ....

همانند نام ات!

الهه مهر

الهه مادري و زايش

الهه زمين و بار وري

و چه خوب اين نام و اين القاب برازنده توست همانند روز تولدت

هميشه سپاسگذار همه مهرباني ها و دلسوزي ها و نگراني ها و همه آنچه كه در توان داشتي نثارم كردي هستم تا هميشه و تا ابد.

تولدت مبارك

 

به ياد دسته گل رز در اولين روز ديدار.

پ.ن:براي تو و براي انكه دوستش داري عاشقانه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 4:28  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 7

 سلول نمور و تاريك بود. و در ان تاريكي مي شد حدس زد كه موكت پاره اي كه بوي نا و شاش  مي داد كف سلول را پوشانده بود.

نميد انم چقدر زمان گذشت!همينقدر ميدانم كه هنوز چشمم گرم نشده بود كه لگدي به پهلو م خورد و با درد از خواب پريدم.

يك نفر  با نوك پوتين چنان به پهلويم كوبيد كه از درد به خودم پيچيدم و نا خود آگاه ناله ام بلند شد.

پاشو بچه قرتي!!با صدايي بلند.

به هزار زحمت نيم خيز شدم زير بغلم را گرفت و به بيرون از سلول پرتابم كرد!

فاصله سلول تا اتاق باز جويي كمتر از ده قدم بود كه با هزار زحمت طي كردم!بنظر مي رسيد ساعت حدود هشت صبح بود و من در اين مدت هيچ چيز نخورده بودم بجز كتك!

دلم ضعف مي رفت و تمام اعضاي بدنم درد مي كرد

روي يك صندلي روبروي ميز فرمانده نشستم !

پرسيد اسم و مشخصات!

گفتم اول بفرماييد جرمم چيه!  لا اقل تفهيم اتهام كنيد بعد بازجويي!!

تفهيم اتهام؟اين را فرمانده گفت!تو هنوز از رو نرفتي؟

گفتم آخه مي خوام بدونم چه جرمي كردم كه باز داشت شدم و بدون هيچ سوال و جوابي اين همه كتك خوردم!

گفت:جرمت اينه كه مامور كميته را كتك زدي!

گفتم ولي اول اون زد! ضمنن بدون اينكه خودشو معرفي كنه يا كارت شناسايي نشان بده بدون هيچ مقدمه اي

به من حمله كرد!

گفت:از اين كه بگذريم جعل كارت شناسايي ارگان دولتي؟

گفتم جعل كارت؟چي را جعل كردم!؟

گفت كارت بسيج!

يادم آمد كه كارت بسيج در جيبم بوده و ظاهرن موقعي كه بيهوش بودم آن را از جيبم در آورده بودند!

در يك لحظه فكري به ذهنم رسيد وپيش خودم فكر كردم تنها راه نجات از مخمصه همين است.

گفتم :خوب به هر حال آن ارگان بايد از من شكايت كنه براي جعل كارت!

 نقشه ام گرفته بود.

مثل اينكه چيزي يادش آمده باشه كمي فكر كرد و بعد از اتاق بيرون رفت!

از اتاق بغلي با كسي از طريق تلفن صحبت مي كرد!

الو!پايگاه بسيج شهيد.......

يك نفر كارت جعلي پايگاه شما را همراه داره   هرچه سريعتر يك نفر تشريف بياره تا پرونده را تكميل كنيم و به دادگاه انقلاب بفرستيم!

بله....امير كيهان سپهر!

باشه منتظرتان هستم!تا نيم ساعت ديگه!؟

حدود نيم ساعت گذشت كه صداي حاج تقي و پدر روحاني را شنيدم!

فرمانده آنها را به اتاق خودش كه من هم با حال نزار آنجا نشسته بودم دعوت كرد!

سرم پايين بود  كه دستي زير چونه ام را گرفت و بلند كرد!

و با فرياد گفت كيهان؟كي تو را به اين روز انداخته؟اين را حاج تقي گقت!

پدر روحاني هم عمامه اش را از سر برداشت و محكم روي ميز كوبيد! و شروع به داد و بيداد كرد!

رنگ از رخسار فرمانده پريد!او كه تا آن لحظه فكر مي كرد يك جنايتكار را دستگير كرده فهميد كه بد جوري به كاه دان زده است!

علم شنگه اي شد بيا و ببين!من فقط صداي داد و فرياد حاج تقي و پدر روحاني را مي شنيدم كه در ميان كلماتشان اي از خدا بي خبرا

بچه مردم را بعه چه روزي انداختيد

با كافر حربي هم...............

همين كار ها را مي كنيد كه همه از دين و انقلاب بيزار مي شدن.........

اين بچه از آن ور دنيا آمده بره جبهه....

اون وقت شما ببين چه به روز ش آورديد......بي وجدان......بي .......

تمام صورتم كبود بود و زير چشمهام ورم كرده بود.به زور مي توانستم جلوي پايم را ببينم!

حاج تقي گفت كيهان از ديروز ما تمام بيمارستانها را گشتيم فكر كرديم خداي نكرده تصادف كرده باشي آخه تو كه بدون اطلاع شب بيرون از پايگاه نمي ماندي خيلي نگرانت بوديم همه بچه ها نگرانت هستند.

بگو ببينم چي شده!

گفتم باشه بزار از اينجا بريم برات تعريف مي كنم!

فرمانده پايگاه شروع به عذر خواهي كرد!چنان چاپلوسي مي كرد كه انگار نه انگار همين يك ساعت پيش با نوك پوتيين از خجالتم در امده است.

روحاني ديگري هم وارد شد ظاهرن جز همان پايگاه كميته بود! شروع به عذر خواهي كرد!هم از من هم از حاج تقي هم از پدر روحاني!

اما حاج تقي چنان بر آشفته بود كه به هيچ وجه آرام نمي شد و مرتب بد و بيراه مي گفت!

مرا به درمانگاهي در همان نزديكي ها بردند زخمام را ضد عفوني كردند و چند آمپول مسكن و مقداري هم قرص مسكن....

تويوتا لند كروز بسيج را سوار شديم مستقيم رفتيم منزل حاج تقي!

از همان دم در حاج تقي گفت مامان؟ يه تشك پهن كن  و غذاي خوبي درست كن!

مادر حاج تقي چادر نمازش را انداخت روي سر و به استقبالمان امد.

وقتي كه قيافه درب و داغون مرا ديد صورت خود را خراشيد و گفت :خدا مرگم بده چه به روز بچه ام آمده!

گفتم چيزي نيز خاله !

گفت نكنه تصادف كردي؟

حاج تقي نزاشت ادامه بده گفت گفت آره با يه سري آدمهاي نفهم تصادف كرده حالا هم سوپي چيزي درست كن كمي جون بگيره!

روي تشك توي همان اتاق پذيرايي دراز كشيدم و هنوز كاملن دراز نكشده بودم كه به خواب عميقي رفتم.

ادامه

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 5:42  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 6

از اينگونه شوخي ها بسيار با هم مي كرديم.و بنظرم همه دوستان سعي مي كردند كه به نوعي با من بيشتر مدارا كنند و سعي كنند كه بيشتر هوايم را داشته باشند.

اغلب روز ها در پايگاه بيكار بودم به همين دليل سعي مي كردم بيشتر در شهر بگردم به سينما و تياتر مي رفتم در كتاب فروشيهاي رو بروي دانشگاه تهران پرسه مي زدم و كتاب مي خريدم.

اغلب لباس اسپورت مي پوشيدم(هنوز هم بيشتر وقتها مي پوشم) شلوار جين كفش"تراكس اسپرينتر" پراهن "پيت".بي خيال در حال قدم زدن در پياده رو يكي از خيابانها بودم و غرق در عالم خيال.

آهاي بچه قرتي! پانكي! .......

اصلن تصور نمي كردم كه مخاطب صدا من باشم! آخه من كه پانك نبودم!

نگاهي به سمت چپم انداختم يك دستگاه پاترول با آرم و چند نفر مسلح به آهستگي همگام با من از  حاشيه خيابان جلو مي آمد!نگاهي به آنها كردم و دوباره به راهم ادامه دادم!

ناگهان يكي از  انها با صداي بلند فرياد كشيد "بچه پانكي فلان فلان شده "مگه با تو نيستم!

ايستادم و باورم نمي شد كه مخاطب انها من باشم!يكي از آنها پايين آمد  و مستقيمن به طرفم. بعد هم يك كشيده حواله ام كرد!كمي خود را كنار كشيدم ولي نوك انگشتهاش چونه ام را نواخت!

من هم كه در طول عمر در اينگونه مواقع عقب نشيني نكرده ام نا خودآگاه يك مشت حواله صورتش كردم.

طرف كه اصلن انتظار چنين عكس العملي نداشت ضربه مشت كاملن به صورتش خورد و خون از بيني و گوشه لبش سرازير شد.

چشمتان روز بد نبيند در يك لحظه سه نفر ديگر از ماشين پياده شدند و به جانم افتادند من هم در حال زد و خورد سعي مي كردم فاصله ام را از آنها حفظ كنم!  قنداق تفنگ بود كه به سر و كولم مي خورد و مردم غيور و سلحشور هم از كنار ما رد مي شدند و هيچي نمي گفتند حتي يك نفر نپرسيد كه از جان اين بي چاره چه مي خواهيد!

درگيري حدود پنج دقيقه ادامه داشت كه يك نفر از آنها "گلنگدن "اسلحه را كشيد و گفت تكان بخوري همينجا يك تير حرومت مي كنم!و از نگاهش مي شد فهميد كه كاملن داره راست مي گه و اگر حركت ديگري بكنم حتمن با تير خواهد زد!

با اردنگي و پس گردني مرا داخل "پاترول "انداختند و با فشار دست سرم را زير صندلي فشار دادند!و در بين راه هم مرتب پس گردني و مشت مي خوردم!

بعد از حدود بيست دقيقه مرا به پايگاه خود بردند .رسيده و نرسيده به باد كتك گرفتند من هم سعي مي كردم كه از خودم دفاع كنم و همين كار من بيشتر و بيشتر انها را جري و عصباني تر مي كرد.جاي سالم در بدنم نمانده بود و ديگر نفهميدم كه چي شد! وقتي كه به خودم امدم گوشه يك اتاق كثيف و تاريك افتاده بودم و تمام بدنم درد مي كرد خون خشك شده از بيني و لب و لوچه ام آويزون بود و كوچكترين حركتي كه مي كردم دردم چندين برابر مي شد. و تا اين لحظه من حتي نفهميده بودم كه اينها كي هستند و گناه من چيه؟

يكي كمي لاي در را باز كرد و گفت اين بچه قرتي هم عجب سگ جونيه هنوز نمرده!!

نمي دونستم چه مدت بيهوش بودم !زير بغلم را گرفت و از در بيرون برد بنظر مي رسيد حدود نيمه شب بايد باشد.

بنظرم كمي دلش به حالم سوخت!مرا برد كنار شير آب و گفت صورتت را بشور!اما من حتي توان اين كار را هم نداشتم!لحن صداش اندكي تغيير كرد و گفت همه اش تقصير خودته ! اخه الاغ كسي روي مامور كميته دست بلند مي كنه؟

با ناله گفتم آخه اول اون زد!سرم گيج رفت و ديگر نتونستم ادامه بدم!

مرا برد اتاق باز جويي! و شروع كرد به سوال كردن و من هم اصلن نا نداشتم كه جواب بدم!اينقدر مشت و لگد به شكم و سينه ام خورده بود كه نمي توانستم نفس بكشم چه برسد به اينكه حرف بزنم!

با اشاره گفتم كه نمي تونم حرف بزنم تمام لب و لوچه ام زخم بود.

يكي كه بنظر مي رسيد فرمانده آنهاست گفت بزاريد تا بعد خودم ازش بازجويي كنم!

وطوري اين جمله را ادا كرد كه انگار مي خواهد از بزرگترين جنايتكار روي زمين باز جويي كند.

ادامه


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 2:43  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه 60 قسمت5

پايگاه بسيج يكي از مساجد شرق تهران است. با حياطي بزرگ و چندين اتاق در حاشيه .يكي از اتاقها اسلحه خانه است .يكي خوابگاه.يك اتاق هم تداركات و انبار و يكي هم دفتر فرمانده پايگاه و حاج آقا هم دفتر و دستك خودش را توي اتاقي ديگر پهن كرده.

از پيش حاج آقا مي زنم بيرون!

حاج تقي:خسته نباشي ! فكر كنم حسابي اين حاج آقا كلافه ات كرد!اما دلخور نشو مرد خوبيه!

من :نه اتفاقن كلافه نشدم كه هيچ كلي هم كيف داد صحبت كردن با اين پدر روحاني؟

حاج تقي:ببينم تو. كه به او نگفتي پدر روحاني؟گفتي؟

من:خوب بله كه گفتم!مگه تو اول نگفتي برو پيش پدر روحاني ! من هم همينكه وارد شدم گفتم سلام پدر روحاني و البته ايشان كمي رو ترش كرد وللي باز هم جواب سلامم را داد!

حاج تقي :پسر تو چقدر ساده اي من شوخي كردم! اين بابا به اندازه اي كه جن از بسم اله بدش مياد از كلمه پدر وحاني بدش مياد.

من:پدر روحاني مگه حرف بديه؟خوب يك نفر روحانيه ديگه چه بهتر بهش بگيم پدر روحاني!

حاج تقي:از من گفتن ديگه هيچ وقت از اين كلمه منحوس استفاده نكن مخصوصن جلوي حاج آقا!

من:چرا؟حاج تقي :چراش بماند براي بعد.

حالا ببينم چي كار كردي؟

من مي گم والا نمي دونم پدر روحاني گفت بيام پيش شما!

در همين لحظه حاج آقا از دفترش مياد بيرون و يك راست مياد پيش ما و طوري كه هر سه نفر ما فقط بشنويم مي گه::راستي اون دوست دختر ميانماري ات مسلمونه؟

من:نه حاج آقا مسلمون كجا بود !ميگه هنوز باهاش ارتباط داري؟

مي گم آره!

و حاج تقي با دهان باز مكالمه من و پدر روحاني را گوش مي ده و نمي دونه كه موضوع چيه!

ميگه مي توني مسلمونش كني؟

مي گم حاجي جون قبلن يكي دو بار مسلمونش كردم ولي نمدونم چرا زود بر مي گرده سر خونه اولش؟ولي اين دفعه كه ديدمش چنان اثنا عشر كنم كه دست از دهن خبر دار نشه!

حاجي لبخند مليحي مي زنه و مي گه آفرين آفرين بنظرم اون هم آخر سر مسلمون ميشه ولي كاش لا اقل عقد موقتش مي كردي!

مي گم پدر روحاني .... ن ه نه ببخشي  حاج آقا من عقد موقت كه سهله بزار از جبه بر گردم  مي روم اونجا و سه عقده اش مي كنم!اصلن چطوره زنگ بزنم بياد اينجا كه ما هم مجرد يالغوز نباشيم!

حاج تقي با آن محاس سياه مثل پر زاغش و چهره نوراني و با همه آن شوخ طبعي اش مانده بود كه حرفهاي رد وبدل شده بين من و حاج آقا شوخيه يا جدي!اما از نظر من همه اش جدي بود!

حاج تقي زير  بغلم را مي گيره كه تا بيشتر گند نزدم منو از اونجا دور مي كنه!

بعد هم مي گه خوب امير جان فرمودي كه جاه و مكان نداري؟

گفتن :جا و مكانم كجا بود؟

گفت خوب همينجا بمان بچه هاي خوبي هستند من خودم هم هميشه همينجا هستم! البته بايد روزي چهار ساعت نگبهاني بدي!

گفتم ببين برادر حاج تقي من نيامدم اينجا نگهبان مسجد بشم كه مي خوام برم جبهه !

مي گه نگبهان مسجد كدومه اينجا پايگاهه!به تعداد كافي نيرو كه جمع بشه اون وقت همه با هم مي ريم جبهه تو هم اينقدر حرس و جوش نزن! فكر كردي اونجا حلوا خيرات مي كنند!مي ريم بزودي!

بعد هم به مسول دبير خانه محقر گفت كه يك كارت شناسايي برام صادر كردن و تمام!من شدم برادر رزمنده بسيجي.

با توجه به اينكه مختصر آموزشي در ارتش ديده بودم ديگر نياز به آموزش مجدد نبود.بنظر حاج تقي من  ديگر مربي بودم و بايد به بقيه آموزش هم ميدادم!

از اسلحه خانه يك قبضه مسلسل آ كا 47 يا همان كلاشينكف با دو خشاب فشنگ تحويلم دادن!

چقدر خوش دست بود به نسبت تفنگ اچ كا ! اما من اصلن بلد نبودم كه چگونه كار مي كنه!

گفتم برادر تقي من كه با اين اسلحه بلد نيستم كار كنم! گفت پسر مگه تو ارتش آموزش نديدي؟گفتم چرا ولي اونجا (ژ 3 ) آموزش مي دادن!

گفت خيلي خوب اصل قضيه فرقي نمي كنه ! ببين اينجوري اين اسلحه پر مي شه اين ضامن اسلحه  و اينجوري هم خشابش  جدا ميشه!

سر فرصت باز و بسته كردن و تميزكاريش هم يادت مي دم!

گفتم خيلي خوب نمي خواد خودم بقيه اش را ياد مي گيرم!

تقي گفت باريك اله خوشم آمد باهوشي .

...........

توي پايگاه روز هاي خوشي داشتيم! من كه از نگهباني لذت كافي مي بردم مخصوصن آخر شب و هيچ كس هم دلش نمي خواست كه آخر شب نگهباني بده و بعد هم ساعت چهار صبح بيدار بشه نماز جماعت بخونه  بجز من!

با بچه هاي پايگاه حسابي اخت شده بودم رفيقاي بسيار خوبي براي هم بودم! مي نشستم خاطراتم را برايشان تعريف مي كردم آنها هم از خنده ريسه مي رفتند! و گاهي سر بسرم مي زاشتن و البته من چندان متوجه نبودم!

هر روز يكي از بچه ها ي پايگاه مرا به خانه  دعوت مي كرد! اغلب خانواده هاي متوسط به پايين! اما بسيار با صفا و مهربان!

مادر اين امير كيهانه! امروز مهمون ماست نهار چي داريم! و هر چه داشتتند با صفا و صميميت خاصي در سفره گذاشته ميشد و من شرمنده از اين همه مهرباني و صميميت! و شرمنده تر اينكه نمي توانستم جبران كنم!

حاجي تقي هم دعوتم كرد و گفت امير چي دوست داري بگم نه نه ام درست كنه؟ من مي گم حاجي جون مزاحم نمي شم ! مي گه مزاحم كدومه  تو اغلب غذاي پايگاه مي خوري خوب بگو چي دوست داري ؟

مي گم آبگوشت.

اغلب بچه ها مجردند و يا نامزد دارند و تك و توكي زن عقد كرده  ولي اغلب هنوز فقط عقد كرده اند و عروسي نكردن.

سر هر كوچه اي اسم يك شهيد با عكس و مشخصات بود همه تقريبن هم سن و سالهاي من! و گاهي در هر كوچه دو يا چند شهيد.بنظرم به نوعي افتخار بود براي هر كوچه تعداد شهداي انها.

در كل اگر مسافر غريبه اي به شهر وارد مي شد به هيچ وجه نمي فهميد مملكت در حال جنگه شهر حالت عادي داشت و مردم زندگي روز مره  خود را مي كردند به سر كار مي رفتند در بازار و خيابان مردم رفت و آمد مي كردن .بوتيكهاي خيابان جمهوري پر بود از لباسهاي جين خارجي و حتي انواع مختلف ا ساز ها و منجمله گيتار برقي!يكي را قيمت كردم دويست هزار تومان؟!!!

برق از سرم پريد!حقوق اغلب كارمندان ماهي حدود سه يا چهار هزار تومان بود !با اين پول مي شد يك آپارتمان دو خوابه در حدوداي ميدون ونك خريد! و بسيجي هايي كه حقوق مي گردفتند چيزي حدود دو هزار تومان كه اغلب ان را هم نمي گرفتند و دوباره به حساب  مي ريختند يا به خانواده هاي فقير  كمك مي كردن.

مانده بودم كه چه كساني ممكنه يك گيتار برقي بخرن با ان قيمت و تازه كجا بتونه با آن آهنگ بزنه!

هر روز صبح و ظهر و شب نماز جماعت بر گزار مي شد توسط حاج آقا و گاهي هم كلاس عقيدتي سياسي و افراد ديگري هم مي امدند و سخنراني مي كردند!

موقع نماز يك نفر ميشد مكبر  و روبرو مي ايستاد!

آن روز حاج تقي مكبر بود و من نگهبان و تفنگ به دوش!در ورودي شبستان درست پشت سر نمازگزاران!

من دم در ايستادم و حاج تقي در حال مكبري!

تا چشم حاج نقي به من افتاد شروع كردم به شكلك در آوردن!

بي چاره حاج تقي خيلي سعي كرد جلوي خنديدنش را بگيرد آخرسر طاقت نياورد

اله و اك.... و پقي زد زير خنده

من خودمو به كوچه علي چب زدم و رفتم گوشه حياط ايستادم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده اما ديگر از بلند گو صداي مكبري حاج تقي نمي امد و همهمه اي بر پا بود!

كه ديدم حاج تقي همچنانكه  قهقه مي زنه به طرف من داره مي دوه!

........

ادامه

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:43  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه 60 قسمت 4

 

حاج آقا كمي عمامه اش را جابجا مي كند و با ته خودكار پشت گوشش را مي خاراند بنظر مي رسد مردد است بين ادامه مصاحبه يا منصرف شدن از سوالات بعدي.

در نهايت ادامه ميد هد.

خوب پسرم بگو ببينم تا حالا به كدام كشور مسافرت كردي؟

من:لیست كشور ها را داري؟

 حاج آقا:براي چي مي خواي؟

 اخه الان اسم همه كشور هايي كه رفتم را بخاطر ندارم؟

 حاج آقا:حالا يه چند تايي را كه در ذهنت هست بگو.

 من كمي فكر مي كنم ابرو هام را بالا مي ندازم و مي گم خيلي خوب ياداشت كن. تقريبن همه كشور هاي اروپايي بجز يكي دو سه تايي.

 حاجآقا :آن چند تا را چرا نرفتي؟

من:آخه خيلي سرد هستند و اغلب سال يخبندان

. كشور هاي امريكاي جنوبي و لاتين تقريبن همه از برزيل بگير تا ارگويه و شيلي و آرژانتين و ..........

 حاج آقا :كدوم كشور خيلي خوش گذشت؟

 من:راستش تو شهر ريودو ژانيرو خييييلي خوش گذشت؟

حاج اقا چرا؟

 من آخه اين ديگه از كفر ابليس هم معروفتره خوب معلومه بخاطر "كارناوال ريو" .

حاج آقا:اون ديگه چيه؟

من ايشالا روزيي تون بشه بايد بري و ببيني تعريف كردن من فايده نداره! در يك روز محشر كبرا ميشه. همه خلايق مي ريزن تو خيابونها و نمي دوني چه ساز و آوازي و چه رقص و بزن و بكوبي و ......

 حاج آقا :خيلي خوب بابا فهميدم بسه!

 آسيا هم ......... حاج آقا بسه نمي خواد بقيه را هم بگي خوب فرزند از كدام كشور بيشتر خوشت آمده ؟

من:ميانمار.

 حاج آقا:چرا از بين اين همه كشور ميانمار؟

 من:آخه دوست دخترم اهل ميانماره.

 حاج آفا با دهان باز نگاهم مي كند و انگار كه بد ترين كفر عالم را گفتاه باشم مي گه هان؟

مي گم بله دوست دخترم اهل ميانماره.

 مي گه منظورت نامزدته؟

 مي گم نه بابا نامزد نيستيم دوست دخترمه!!

 بنظرم مي رسه اصلن معني دوست دختر براش نامفهومه .

 سعي مي كنم براش توضيح بدم ببين حاجي من يه دوستي دارم كه .......قبل از اينكه بيشتر ادامه بدم مي گه خوبه .بسه نيازي نيست فهميدم!

 اما اين را نفهميدم كه جرا از بين اين همه دختران سرخ و سفيد اروپايي تو با يه دختر ميانماري دوست شدي؟ من مي خوام توضيح بدم كه باز هم حاجي مي گه نمي خواد توضيح بدي .

بنظرم فهميدم چرا نمي خواد توضيح بدم. خوب بگذريم اين را حاجي مي گه و ادامه مي ده چه كتابهايي را تا حالا خواندي؟

 من:اسم كتابها را بگم يا اسم نويسنده هاشان؟

 حاجي:هر طور راحتي

 نويسنده هاي ايراني يا خارجي؟

 حاجي اول از نويسنده هاي ايراني شروع كن!

 من:مجموعه آثار صادق هدايت آثار بزرگ علوي آثار صادق چوبك آثار محمود دولت آبادي آثار آل احمد آثار احمد محمود آثار شجاع الدین شفا و رسوول پرویزی و .. .........

حاج آقا فهميدم بسه من خوب خارجي ها را هم بگم؟

 حاجي با كم حوصلگي مي گه بگو.

 من راستش از آثار شكسپير و شيلر گر فته تا آثار كلاسيكها از قبيل ويكتور هوگو از سوسياليستهاي اجتماعي مثل ماكسيم گورگي گرفته تا داستايوفسكي و... از جان اشتاين بگ تا........ همچنين تعداد متنابهي  كتابهاي انسان شناسي و قوم شناسي و جامعه شناسي و ........

 حاجي خيلي خوب داستان چي خوندي؟

 من خوب همه اينها كه گفتماغلبشان   داستان نوشتن ديگه! منظورم در كودكي و نوجواني؟ من"آها ن "قصه هاي برادران گريم" و "قصه هاي هانس كريستيان اندرسن "و" پيتر پن "و" وحشي كوچولو" و ......

حاجي خوب داستاني كه خيلي مورد علاقه ت بود كدام بود؟

 من :داستان رابينسون كروزو! و نيشم تا بنا گوش باز ميشه

. حاجي:داستان راستان را خواندي؟

 من :راستش اين يكي را نخوندم ولي فكر نمي كنم كه داستانها راست باشن!

حاجي توضيح مي ده كه نه پسرم اين يكي ديگه راسته ! حتمن بخوان اصلن يه جلدشو اينجا دارم بهت مي دم كه بخواني.تشكر مي كنم و مي گم كه خوشحال خواهم شد .

 حاجي مي گه يه سوال از مي پرسم دوست دارم راستشو بگي!

 من:خوب حاجي حان من تا حالا مگه به سوالات دروغ پاسخ دادم و نشان مي دم كه با اين سوالش بهم توهين شد. و كمي دلخور مي شم.

حاجي مي گه "نه منظورم اين نبود" فقط مي خوام بدونم تو با اين همه دنيا گردي و خواند كتابهاي مختلف بي خود پس كي وقت كردي به درس و مشقت برسي؟

 من:لبخند مليحي مي زنم و مي گم:در اوقات بي كاري هم به درس و مشقم مي رسيدم!

حاج آقا:هاااااااااااان!!!

 حاج آقا:تا حالا قرآن خواندي؟

 من بله!

 آيه اي هم از حفظ داري؟

 من:بله! چند سوره از حفظ بلدم!

 حاجي با تعجب مي گه سوره؟و بنظر مي رسد كه باور نمي كند من حتي آيه اي را هم بتونم از حفظ درست قرايت كنم.

 مي گم بله!

 مي گه بخون ببينم!

من: بسم.... الم تر كيف فعل ربك به اصحاب الفيل .الم يجعل كيدهم في ت... و تا آخزر سوره فيل را يك نفس مي خونم!

 حاجي هم به وجد آمده و هم تعجب كرده! مي گه خوب ديگه كدام سوره ها را حفظي ؟

من "بقره و البته تا نصفه هاش و شروع مي كنم به خواند . بسم..........الف لام ميم ذالك الكتاب لاريبه فيه هدن..... حاجي مي گه خوبه خوبه ...و آشكارا شادي را ميشه از وجناتش ديد!

 مي پرسه حالا چرا از بين اين همه سوره سوره فيل را حفظ كردي؟

 مي گم اول اينكه خوشم آمد دوم اينكه فكر كردم يه روزي بدرد مي خوره!

حاجي :مثلن به چه دردي؟

 من :خوب مثل همين امروز .مگه امروز به درد نخورد!

 حاجي متحير مانده كه چه بگه! و بعد زير لب مي گه بنظرم اين پسره از اونهاييه كه روزي رستگار ميشه! من:خوب حاج آقا قبول شدم!!

 ميگه برو خونه فعلن تا بعد خبرت كنيم.

 من:خونه؟آخه خيلي دوره اصلن خونه ما كه اينجا نيست! من هم پول زيادي ندارم برم هتل!

 حاجي درمانده ميشه كه چي بگه! ميگه خوب فعلن برو پيش برادر حاج تقي تا ببينم چه كار مي تونم برات بكنم! ادامه

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 23:11  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه 60 قسمت 3

به خوابگاه بر گشتنم.سر گروهبان پرسيد "نه خبر ده" بنظرم رسيد مي پرسد چه خبر؟

گفتم :سرهنگ دستور داد بيام تسويه كنم و برم پي كارم! اين را با دلخوري بسيار گفتم! گروبان اخمهاش رفت تو هم و گفت :پس چرا عزا گرفتي! خوشحال بشو ديجه(ديگه) و اضافه كرد من از اولش هم مي دونستم از اون دم كلفتا هستي!

گفتم دست بر دار گروهبان من كه دلم نمي خواد ترخيص بشم و برم. به هر حال از دوستانم با اشك و آه خدا حافظي كردم.چند پاكت سيگار باقي مانده و چند بسته بيسكويت داشتم كه بين دوستان تقسيم كردم. بايد وسايلي كه تحويل گرفته بودم را تحويل انبار مي دادم!اسلحه و فانسقه و پوتين و لباس و .. و در قبالش رسيد مي گرفتم. بعد به قسمت ترخيص رفتم!

عطف به بند ......از ماده .....تبصره آقاي ك... در تاريخ .....از خدمت زير پرچم ترخيص مي گردد! ضمنن از تاريخ ......تا تاريخ......دوره آموزش را در پادگان......گذرانده و چنانچه هر زمان به خدمت احضار گرديد بايد خود را معرفي نمايد.

فرمانده پاد گان آموزشي .........

سرهنگ ستاد...........

برگه را دادن دستم و نوعي نگاهم مي كردند كه انگار يك زنداني محكوم به حبس ابد عفو شده باشد را نگاه كنند.تقريبن همه دلشان مي خواست كه جاي من بودند الا خودم!!! كه بنظر آنها اين هم از حماقت بي نهايتم سر چشمه مي گرفت.

از درب پادگاه كه بيرون امدم احساس سرگشتي عجيبي داشتم. نمي دانستم چه كار بايد بكنم و به كجا برم. آمده بودم كه دو سال خدمت كنم حالا بعد از دو ماه و اندي انگار كه مرا با تيپا از پادگان بيرون انداخته باشند به غرورم لطمه خورده بود.هيچ جايگريني براي اين حالت نداشتم .

اصلن من يا كاري را نمي كنم يا اگر كاري را شروع كنم بايد تا انتها پيش برم.اما حالا واقعن نميد ونستم چه كار بايد بكنم و كجا برم!

درب پادگان هميشه چندين تاكسي منتظر مسافر بودند يكي را سوار شدم تا ميدان امام حسين.حدود چهل و پنج دقيقه راه بود كه اصلن نفهميدم كي رسيديم.

راستش پول زيادي هم همراه نداشتم بنا بر اين چون نمي دانستم تا كي خواهم ماند از فكر رفتن به هتل گرانقيمت هم صرف نظر كردم. اما به ذهنم رسيد كه به پدر تلفن كنم .زنگ زدم و اينكه حالم خوبه و همه چي رو براه اما از معاف شدنم چيزي نگفتم.بنظرم خودش مي دانست اما به رويم نياورد.و سوال از اينكه كي بر مي گردي؟ و من از كنار سوالش گذشتم بدون جواب.

در طول عمرم اينقدر احساس سر گشتگي و بي هويتي نكرده بودم! ............... سوي ديار عاشقان به كر بلا مي رويم ....... يك ماشين تويوتاي "لند كروزر " با بلندگو يي بر روي آن و چندين پرچم. اين صداي نوحه از تويوتاي مزبور بود! در گوشه اي از ميدان امام حسين! جرقه اي در ذهنم زده شد انگار كه ارشميدس بودم و وزن حجمي مايعات را كشف!

به سمت صدا رفتم .چند جوان در كنار ماشين بودند و هم سن و سال خودم!سلام كردم .

عليك معه سلام برادر" و چنان از مخرج عربي ادا كرد كه فكر كردم مادر زاد عربه!گفتم مي خوام برم جبهه كجا بايد ثبت نام كنم! آنوقت بود كه گفت:

خودم نوكرتم!به اين مي گن برادر بسيجي بي ترمز!بيا با هم بريم پايگاه بسيج! و ساكم را انداخت پشت تويوتا.يكي دو ساعتي همانجا مانديم و چند نفر ديگيري هم ادرس گرفتند كه بعدن به پايگاه بيان و ثبت نام كنند. اما من همانجا ماندم و همراهشان به پايگاه رفتم.

بر خلاف ظاهر شان جوانهاي بسيار شوخ شلوغ كاري بودند!جك مي گفتن سر به سر هم مي زاشتن و شوخي مي كردند بدنبال هم مي دويدند و چنان بازي گوش و سر خوش بودند كه من در بين آنها اصلن احساس غريبي نمي كردم بر عكس پادگان ارتش كه همه چي خشك و رسمي و مقرراتي بود.

برادر تقي؟يك دلاور تشريف آوردن براي ثبت نام!

ظاهرن برادر تقي فرمانده آن پايگاه بود.و البته پايگاه اتاقي بود در گوشه حياط يك مسجد در شرق تهران. برادر تقي چنان در آغوشم گرفت كه انگار دوستي صميمي را بعد از سالها دوباره ديده باشد. و البته به سن و سال هم چندان از من بزرگتر بنظر نمي رسيد شايد دست بالا پنج يا شش سال.

برگه داد دستم كه اسم و مشخصاتم را روي آن نوشتم ولي جاي آدرس و شماره تلفن را خالي گذاشتم!

گفت خوب موقع اعزام بايد چطور خبرت كنيم؟

گفتم اعزام چيه؟

گفت :دههك ميگه اعزام چيه؟پس براي چي آمدي اينجا ؟

معصومانه گفتم خوب مي خوام برم جبهه؟

گفت "ده نوكرت برم " اعزام همون رفتن به جبهه است ولي بايد اول آموزش ببيني بعد اعزام بشي. گفتم من آموزش ديدم و برگه ترخيص از خدمت را دادم دستش .

گل از گلش شكفت.گفت ايول .خوشم آمد.زبلي حسابي.خيلي جلو افتادي با اين برگه.

و البته يه جورايي بنظرم گفتارش قدري محطاط تر شد و نگاهش مشكوك.بنظرش من يه جورايي كمي تا قسمتي مشكوك بنظر ميامدم.

گفت برو پيش" پدر روحاني" گزينش ات كنه تا بعد ببينم چي كار مي تونم واست بكنم!

گفتم گزينش؟

من كه نمي خوام استخدام بشم!

گفت به هر حال اين هم جزيي از عملياته !

و گفتارش همچنان شوخ و سر خوشانه!

رفتم به اتاق ديگري يك فرد روحاني با عمامه سفيد روي تشك چه اي نشسته بود و در حال خواندن ! و هر چند وقت يك بار چيزي از روي همان كتابي كه مي خواند نت بر داري مي كرد!

آقا تقي گفت حاج آقا اين برادر را گزينش فرماييد و نتيجه را به فرماندهي ابلاغ!

وتمام جملاتي كه مي گفت طنز گونه! من نيز سلام كردم:سلام پدر روحاني؟

نيمچه اخمي كرد و جواب سلامم را داد.نفهميدم اخم براي چي!

هنوز نيامده مي خواد پسر خاله بشه و اين را زير لب غر زد.

اول از مشخصات فردي سوال كرد! نام .فاميل نام پدر شماره شناسنامه نام مادر سال تولد ميزان تحصيلات! به اينجا كه رسيد و گفتم ليسانس معماري كمي خودش را جمع و جور كرد و بنظرم رسيد كه مقداري نيز احترام در نحوه بيانش افزوده شد.

بعد اينكه انواع نماز ها را پرسيد كه بلد نبودم!

نماز صبح چند ركعته؟

من:2 ركعت. حاج آقا نماز ظهر؟

سه .. نه چهار ركعت بنظرم!

حاج آقا:تا حالا قضا شده؟

من:با تعجب چي غذا شده؟

غذا نه قضا و از ته حلق! نماز را مي گم!

راستش معني قضا را نميد ونستم دقيقن! گفتم قضا ديگه چيه ؟

گفت تا حالا شده نماز نخوانده باشي؟

من با تعجب: راستش من فقط تا حالا چند مرتبه بيشتر نماز نخوانم!

حاج آقا در حالي كه از اين همه رك گويي من نزديك بود دو شاخ از زير عمامه اش بزنه بيرون گفت فقط چند بارخوندي؟خسته نباشي؟

من:مرسي.
كي خوندي؟

گفتم چند سال پيش كه رفتم مكه هم در مكه هم در مدينه نماز خوندم!

لبخندي زد و گفت به به پس به سلامتي حاجي هم هستي! خوب حاج آقا..... نزاشتم ادامه بده گفتم حاجي ؟نه حاجي نيستم! اسم من امير كي.... س !

نتوانست از خنديدن خود داري كنه!آن قيافه جدي چنان قهقه زد كه خودم هم به خنده افتادم.

گفت عزيز من هر كس كه بره حج ميشه حاجي! حالا شما هم حاجي هستي!

گفتم باشه ايرادي نداره من هم حاجي!شما ها كه همه تان حاجي هستيد من هم روي بقيه!

مقلد كي هستي؟

در ذهنم شروع به كنكاش كردم!مقلد؟تقليد .قلد.قلاده!.....به نتيجه اي نرسيدم! دوباره گفت مقلد كي هستي؟از كي پيروي مي كني؟

من با دهان باز ...هان!

بابا از چه كسي پيروي مي كني؟الگوت كيه؟

من: اهان الگو! خوب از اول بگو. راستش الگوي من "ارنستو چگوارا "هستش.

اين دفعه حاج حاج آقا با دهان بار... هان!!! چه؟

من بله بله "چه" و بنظرم رسيد كه الگوي ايشان هم بايد"چگوارا " باشه چونكه فقط افرادي كه ارادت خاصي به "چگوارا"داشته باشند ايشان را "چه"مي نامند. و نيشم تا بنا گوش بازشد !

ادامه...


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:12  توسط کی- ها- ن- سین  | 

سه روز بعد خودم را به پادگاني در اطراف تهران معرفي كردم.تعداد زيادي هم سن وسال من نيز مراجعه كرده بودند.

گروهباني ما را به صف كرد. دفتر چه ها را يكي يكي تحويل مي داديم و اسممان را در يك دفتر ثبت مي كردند.

سپس با همان صف منظم جلوي يك سوله هدايت شديم.

يكي يكي اسم ها را مي خواندند .

امير كيهان سپهر.

بله!

بله چيه سر باز ؟ بگو من!!

من!

بيا جلو

يك دست لباس زير يك دست لباس سربازي يك كلاه دو جفت جوراب يك جفت پوتيم دو عدد دستمال سفيد تحويلم دادند و دفتر را امضا كردم!

پوتينها شماره چهل و پنج بود و پاي من چهل و دو!

گفتم جناب اين پوتينها براي من بزرگ است! و لباسها هم به تنم زار مي زد! از قيافه خودم خنده ام گرفته بود.

گفتم جناب اين لباسها و پو پوتين براي من خيلي بزرگ هستند!

با لهجه غليظي گفت :همه همين سايز هستند! فري سايز!

گفتم آخه ما كه همه فري سايز نيستيم! از اين حرفرن بعضي از بچه ها خنديدند!

حرف نباشه! اين را گروهبان گفت.

مرخصي مي ديم بريد شهر بديد برايتان درست كنند!

گفتم پوتينها چي؟

گفت آنها را هم همانجا بده عوض كنند .

من و هاج و واج مانده بودم! اصلن تصورم از سربازي چيز ديگري بود! لباسهاي شيك با آرم و......

همان روز مرخصمان كردند!چهار شنبه بود و بايد شنبه مراجعه مي كرديم!

اغلب سربازان افراد تحصيل كرده بودند .بيشتر بچه تهران و چند تايي هم از جنوب كشور.كه من خيلي زود با چند نفرآباداني كه جنگ زده بودند والبته در آن زمان در تهران ساكن دوست شدم.

........

مصادف بود با موشك بارانهاي تهران و مردم سراسيمه و آشفته.هر شامگاه به اطراف تهران پناه مي بدند و صبح دوباره به سر كار و زندگي بر مي گشتند. و البته نه همه مردم.

اولين كاري كه كردم يك دست لباس شيك سربازي با كلاه و پوتين خريدم. به راهنمايي يكي از بچه هاي تهران.ميدان گمرگ مركز فروش لباسهاي نظامي بود آن زمان(حالا نمي دانم هست يا نه)

فروشنده گفت چيز ديگري نمي خواي؟گفتم مثلن چي؟گفت هر چيز كه بخواي ! قمقمه فانسقه سر نيزه و....

فقط كم مانده بود تفنگ و فشنگ هم بگه!

كه گفتم نه مرسي هر وقت نياز داشتم حتمن خواهم امد!گفت :خيلي از سر باز ها چيز هاي را گم مي كنند و موقع ترخيص بايد تحويل دهند هر چيز كه باشد ما تهيه مي كنيم مطمين باش به قيمت مناسب مي فروشيم.

روز شنبه خيلي شيك و اتو كشيده به پادگان مراجعه كردم.باز هم به صف شديم.اين بار چند ملحفه و پتو  و بالش تحويل گرفتيم و خوابگاهمان را نشانمان دادند!سوله اي درندشت با چيزي حدود 40-50 تخت دو طبقه.

نحوه "آنكاد" كردن تخت را يادمان دادند چگونه پتو ها را روي تخت بكشيم و ملحفه ها را .شيك و مرتب!

گروهانمان هم مشخص شد!اسم و مشخصات و اسم گروهان را روي جيببمان دوختيم!

ساعت هفت شا م و ساعت "نه" خاموشي! يعني خواب! ساعت "شش"بيدار باش. و اينگونه اولين روز پادگان شروع شد!

روز هاي اول فقط قدم اهسته و قدم رو از جلو نظام و بدو به ايست و سينه خيز و ...شب نيز از بس خسته و خرد و خاكشير شده بوديم زود تر از ساعت "نه" همگي به خواب مي رفتيم! چيزي كه اول به نظرم محال بود.اخر من عادت داشتم مثل جغد شبها بيدار باشم و روز ها تا لنگ ظهر بخوابم! اما خيلي زود به اين  نظم جديد عادت كردم.

صبح زود بيدار باش كه مي زدند سريع بايد مي رفتيم دستشويي .توالتها هميشه شلوغ بود و بايد توي صف مي ايستاديدم!

سپس صف صبحانه! بعد صف شروع رفتن به محوطه آموزش. و جلوي جايگاه  و سرود ملي و مارش پرچم كه بسيار مارش نظامي شادي بخشي بود. و تا ظهر همينگونه تمرينها ادامه داشت.ظهر خسته و كوفته صف غذا! و يكي دو ساعتي استراحت و دوباره بدو به ايست و قدم رو و قدم آهسته تا ساعت پنج   و بعد هم مارش شامگاه كه پرچم را پايين مي آوردند و مارشي بسيار حزين و دلگير بود در آن فضاي خشك و خالي از احساس .بعد هم صف شام كه اغلب غذاي سرد بود.

بعد دو هفته يك كوله پشتي و يك سرنيزه و يك تفنگ "اچ كا 3" يا به قول خودشان "ژ3" با دو خشاب خالي تحويلمان دادند و تاكيد موكد كه اين تفنگ مثل ناموستان است و جانتان برود تفنگتان نرود و از اين قبيل....

و شروع آموزش كار با اسلحه و باز و بسته كردن آن و تميز كاري اسلحه و ...يعني شروع كلاسهاي آموزش رزمي! و البته ان گروهبان هم بنظرم فقط چيزي در حد باز و بسته كردن اسلحه را بلد بود و تا دلت بخواد بي ادب و بد دهن و به هر كس كه مي خواست توهين مي كرد! و البته بچه ها هم حسابي به انحا مختلف از خجالتش در ميامدند و سر كارش مي گزاشتند.

اغلب همقطارانم بچه تهران بودند. هر روز غروب پدر و مادر هاي اغلب انها درب پادگان مراجعه و اسم آنها را از بلندگو مي خواندند  كه ملاقاتي دارند.انگار زنداني بوديم!

و البته تنها كسي كه ملاقاتي نداشت من بودم! نزديك در مي رفتم و از پشت سيمهاي خار دار به بيرون از پادگان نگاه مي كردم و پدر و مادر هايي كه با ظرف غذا و فلاسك چايي در كنار فرزند شان مشغول گپ و گفتگو!

پسرم نگران نباش !يك پارتي گردن كلفت پيدا كردم محل خدمتت همين تهران خواهد بود.نمي زارم ببرندت جبهه

پسرم اگر رفتي جبهه سعي كن خيلي از سنگر بيرون نيايي!

پسرم شجاع باش بايد از كشورت دفاع كني..

پسرم سعي كن تو قسمتهاي دفتري باشي آخه تو تحصيل كرده اي اگر هم حمله شد يك گوشه اي قايم شو  اگر عراقي ها آمدن كافيه دستتو بالا بگيري

و.............

اينها قسمتهايي از حرفهايي بود كه پدر و مادر ها به بچه هايشان مي گفتند!

كساني هم بودند كه تقريبن هر غروب شام بچه هاي شان را درب پادگان مي آوردند!

و من مانده بودم كه اينها چگونه مي خواهند بجنگند!

در كلاسهاي آموزش سعي مي كردم كمتر حرف بزنم!بخاطر لهجه ام و اينكه تا مي خواستم جمله اي بگم كلي بايد راجع به كلمات فكرمي كردم!

گروهبانها و كادر مسول گروهان گاهي با تمسخر و گاهي با دلسوزي با من بر خورد مي كردند و بيشتر با تمسخر

آهاي فرانكي! فكر كردي جنگ شوخيه!فيلمه!پسر آنچه از فيلمهاي امريكايي تو ذهنت هست پاك كن!

اين پسره خله!زندگي به اين راحتي را ول كرده دو دستي مي خواد خودشو بندازه تو آتيش!

اين كارا از سرسيريه!عشق و حالشو كرده حالا هم فكر كرده يه چند روزي اينطوري مي تونه سر گرم بشه!

فلان فلان شده جون سگ داره بيشتر از همه سينه خيز مي برمش و مي دوانمش ولي آخ نمي گه! خودم از نفس مي افتم ولي اين لا مصب عين خيالش نيست! مي خوام اينقدر اذيتش كنم تا فرار كنه يا به گ... خوردن بيفته!

و من اغلب اين  حرفها را مي شنيدم و به روي خودم نمي آوردم!

داشتم به زندگي سربازي خو  مي كردم.چيزي كه كمي دلخورم مي كرد اين بود كه اغلب سربازان آخر هفته به مرخصي مي رفتند و تنها من  چند نفر ديگر در پادگان مي مانديم! البته آنها هم هر دو سه هفته يك بار به مرخصي مي رفتند .روز هاي جمعه هيچ كجا نداشتم كه برم!گاهي گشتي در شهر مي زدم و غروب بر مي گشتم.وقتي كه مي ديدم همقطارانم پايان هفته با چه شادي كودكانه اي خود را مي آراستند و به خانه مي رفتند حسرت و يا غمي گنگ وجودم را مي گرفت.

به مروز تير اندازي و نحوه سنگر كندن را يادمان دادند!بعضي اسلحه هاي ديگر هم جز آموزش بود! انواع نارنجك .مين .آرپي جي و در همين حد!

يك روز سر كلاس آموزش يكي از افسران كه تازه از جبهه آمده بود از كلاس بازديد كرد!افسري بسيار متين و خوش سيما!صورتي نجيب و قامتي رعنا با سبيلهاي پرپشت و صورتي اصلاح شده.

چند سوال پرسيد كه بچه ها جواب دادند.

من هم چند سوال پرسيدم از بالستيك و خط سير گلوله و ميزان افت ان و .......با تعجب نگاهي كرد! و شروع به ترسيم و محاسبه كرد!با چند اشتباه جزيي.

و پرسيد شما اين چيز ها را از كجا مي داني !توضيح دادم كه از اوان نوجواني با تفنگ و شكار و تير اندازي بزرگ شدم! از ميزان تحصيلات و محل زندگي ام پرسيد!

و اينكه آيا از اينجا راضي هستي؟

پاسخ دادم كه همه چيز خوب است فقط انتظار دارم كه آموزشهاي بيشتري ببينيم!

ايشان توصيه هايي به سر گرو هبانها كرد .اينكه رفتارشان با ما خوب باشد و اينها گوشت دم توپ هستند!

حرفهايش دلسوزانه بود و مهربان. با هر صداي بلندي تقريبن از جا مي جهيد معلوم بود كه صداي توپ و تفنگ اعصابش را فرسوده كرده است.

به ميدان تير رفتيم!بچه ها  سفارش كردن كه تير ها را به هدف نزن.!گفتم چرا؟

گفتند اگر تير هات به هدف بخوره مي برندت خط مقدم!!!

تقريبن همه تير ها را به هدف زدم و نمره "نود و نه" از صد" گرفتم!

از حماقتم به سر تكان دادني بسنده كردند..

نزديك به پايان دوره آموزشي يك روز از دفتر فرمانده پادگان مرا احضار كردند!

فرمانده پادگان بالا ترين رده نظامي بود! به من سرباز آشخور چه كار مي توانست داشته باشد؟!!

به گروهبان گفتم چه كارم داره؟با تمسخر گفت حتمن مي خواد بهت درجه بده!من چه مي دونم!اصلن اين گروهبان مثل اينكه با من پدر كشتگي داشت!گفتم خوب وقتي وارد اتاقش شدم چي كار كنم؟

گفت پاي راستت را محكم به پاي چب بكوب و سلام نظامي بده و بعد هم كلاهت را در بيار و زير بغل چپ بگذار و خودت را معرفي كن!

همين كار ار كردم!

فرمانده پادگان مردي ميانسال بود تقريبن هم سن و سال پدرم!پشت ميز كارش نشسته بود و مشغول نوشتن.

سر بلند كرد.خودم را معرفي كردم.لبخدي زد بنظرم به نحوه سلام نظامي ناشيانه ام خنديد.

پس از كوتاه زماني نامه اي به دستم داد و گفت برو و تسويه كن.تو بايد از خدمت ترخيص بشي!!!

گفتم قربان قصوري از من سر زده؟!!با تعجب گفت نه ؟چرا فكر مي كني قصوري سر زده؟گفتم آخر داريد مرا اخراج مي كنيد!نتوانست تعجب و سپس خنده خود را پنهان كند.گفت نه پسرم شما طبق قانون از خدمت معاف هستي!گفتم آخر چرا؟من با ميل و رغبت مي خوام برم جبهه و خدمت كنم!

كلي از روحيه ام تعريف و تمجيد كرد و در آخر گفت طبق قانون شما بخاطر اينكه تك فرزند و تنها فرزند خانواده هستي از خدمت معاف هستي!

بحث بي فايده بود و ايشان هم انقدر وقت نداشت كه به حرفهاي من گوش بده در نهايت گفت اگر مايلي به جبه بري مي تواني از طريق بسيج اعزام بشي!

..........

ادامه

 

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 22:8  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه 60

قسمت اول

غروب يك روز اواخر تابستان است.هوا مثل همه تابستانهاي اين شهر نمناك و گرم! لكه هاي ابر نه چنان هستند كه ببارند  ونه  آنچنان كه لا اقل بشود آسمان را صاف ديدتا كمي از دلگيري ان روز كاسته بشه!

آقا؟

پدر را آقا صدا مي كردم و مي كنم!اصلن همه اهل خانه ايشان را آقا صدا مي كنند.

با طمانينه و آرامش خاصي كه در رفتارشان هست كتاب را  مي ببندد و در كناري مي نهد.عينك مطالعه را بر مي دارد  ومنتظر ادامه گفتار من.

بنظرم از قبل مي داند چه مي خواهم بگويم!ار كجا؟ شايد از نحوه خطاب ايشان و آهنگ صدايم! لا اقل حس مي كند كه باز شر و شوري در سرم هست.

بله آقا؟با صدايي كه در عين صلابت تنها گوش من است كه لرزش خفيفي را در ان احساس مي كند!

من مي خوام برم ايران!

لبخند خفيف وزيبايي از زير سبلهاي پرپشت و زيبايش كه به تازگي سپيدي آنها بر سياهي چيره شده بود را مي شد به راحتي ديد .لبخندي كه سالها بود كه از لبان خوش تركيبش محو شده بود.

ايران؟ و آه بلندي كشيد .

بله آقا.

مي داني كه جنگه!تو هم كه خدمت سربازي نرفتي.

صدايش آمرانه نبود .اما بنظرم حالتي از شعف و غرور را مي شد در ان حس كرد.تا به فرود گاه برسي مستقيم مي برندت به پادگان !

مي گويم خوب دقيقن من هم همين را مي خوام. دلم مي خواد من هم در دفاع از ايران سهمي داشته باشم!

چهره اش جوان مي شود .چشمهايش برق مي زند.از جا بلند مي شود و در آغوشم مي كشد.خير پيش آقا!

برو.كاش خودم هم مي توانستم بيايم!

..............................

هيچ تصوري از ايران نداشتم.تنها صحنه هايي نا پايدار مانند قطعاتي از يك فيلم فيلمي كه در اثر مرور زمان بيشتر ان خراب شده و فقط تكه هايي از ان قابل بازيابي ست را در ذهن داشتم.

از هواپيما كه پياده شدم همه چيز برايم غريب بود.صدا ها بوها خيابانها آدمها ماشينهايي كه در خيابانها بودند مغازه ها و همه چيز و همه كس.

از قبل مكان زندگيم مشخص بود.

بعد چند روز خودم را به حوزه نظام وظيفه معرفي كردم!حتي بلد نبودم به درستي فارسي حرف بزنم!

وقتي كه افسر مربوطه گذر نامه و مداركم را گرفت انگار كه با يك آدم مريخي طرف باشد!رفتاري  بين تمسخر و دلسوزي با من داشت! و من مثل اينكه در يك دنياي خيالي زندگي مي كردم

ادامه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 21:52  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر