تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

يك خاطره يك رويا يك زندگي

معمولن با اساتيدم بعد از ساعت نه صبح قرار داشتم و اگر لازم بود گاهي بعد از ظهر حوالي ساعت چهار و پنج.

اوايل همان يكي دو ساعتي كه لازم بود در دانشكده معماري و شهر سازي مي ماندم  و بسيار برام مشكل بود كه با دانشجويان افاده اي آنجا ارتباط بر قرار كنم.

هر كدام با كيف سامسونتي در دست و تخته رسم و خط كش تيي در زير بغل ديگر و همچنين لوله  كاغذ هاي كالك (نوعي طلق نيمه شفاف براي طراحي) را مانند تفنگ به دوش حمايل. و دختر و پسر ظاهرن مد باشد اونجا سيگاري بر لب.شايد بنظر خودشان هر كدام يه "لوكر بوزيه يا هبنذر  هاوارد" آينده بودند.

با هر كدام كه مي خواستم سر صحبت را باز كنم با چند كلمه سرد و خشك سر و ته قضيه را هم مياوردند  و با عجله مي گذشتند و مي رفتند.و هيچ وقت هم دليل اين نوع رفتارشان را نمي فهميدم.

فقط بعضي روز ها سر كلاس يكي دو تن از اساتيد  مي نشستم و واقعن از دانش و نحوه تدريسشان لذت مي بردم.

يك روز به يكي از اساتيد گفتم : جناب آقاي دكتر دانشجويان شما اصلن ادمهاي اجتماعي نيستند و كمي هم بنظرم مغرورند.

لبخندي زد و گفت بنظرم بيش از |آنكه مغرور باشند كم رو هستند  و البت دانشجويان سال اول و دوم بيشتر! و چشمكي زد.

و ادامه داد فردا اگر فرصت داشتي بيا سر كلاس مي خوام موضوعي را مطرح كنم.

و رفتم!

در ميانه هاي كلاس بحث را كشاند به اخلاق و فر هنگ! و تاثير معماري در رفتار وشيوه زندگي انسان! ار انگونه بحثهايي كه باب ميل من بود ه و هستند.

و در پايان به دانشجويانش ياد آور شد : يادمان باشد كه حتي اگر به با لاترين مدارج علمي اين رشته هم برسيم باز هم ما شخص بنايي هستيم و وارث بنايان! و چنانچه ورقه كاغذي به اسم دانشنامه اي كه داريم از ما بگيرند نبايد تا حد يك گار گر ساختمان تنزل كنيم!!! بلكه همانند معماران بي مدركي كه  كاخهاي تخت جمشيد و ايوان مداين را ساخته اند سعي كنيم كه بر تاريخ تاثير گذار باشيم!!

راستش من از صحبتهاي عالمانه آن روز استاد درسهاي فراوان گرفتم كه تا امروز نيز آويزه گوشم هستند.

بگذريم.

و اينگونه شد كه به جاي اينكه وقتم را با دانشجويان نچسب معماري بگذرانم بر حسب اتفاق اوقات بيكاريم سر از دانشكده ادبيات و علوم انساني در آوردم.

با دانشجوياني خون گرم و لبخند به لب. و چنانچه سوالي داشتي تا آنجا كه برايشان مقدور بود پاسخ مي داند  و اگر خود نمي دانستند استاد معرفي مي كردند.

پايم به كلاس بسياري از اساتيد نيز باز شد!

كلاسهاي ادبيات دكتر مير عابديني كلاس هاي تاريخ دكتر...

كلاسهاي روش تحقيق آقاي دكتر رفيع پور و كلاسهاي مردم شناسي و انسان شناسي  آقايان دكتر محمود روح الاميني كرماني و  دكتر اصغر عسكري

كلاسهاي جامعه شناسي شهري  خانم دكتر...حيف اسمش يادم نيست!

و خلاصه از كلاسهاي منطق   و ادبيات گرفته تا جغرافيا و تاريخ و جامعه شناسي! و همه اساتيد با سواد و انصافن دلسوز و با حوصله.

خلاصه  اينگونه شد كه با طيف وسيعي از دانشجويان آشنا شدم! حتي بعضي روزهاي تعطيل با  هم به كوه پيمايي مي رفتيم در گروهاي 20-30 نفره و دوستي هايي عميقي كه شكل مي گرفت.

اين سالها مصادف بود با جنگ! و موشك باران شهرها از جمله تهران.

و روزي نبود كه عكس يكي از دانشجويان به تابلو اعلانات نچسبيده باشد .شهيد... دانشجوي سال ...فالان رشته و مجلس ترحيم در مسجد دانشگاه.

....

ادامه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:38  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 يك خاطره يك رويا يك زندگي

هميشه صبح زود از خواب بر مي خاستم! نه مثل حالا.البته تا زماني كه انجا بودم.قرار بود هفته اي سه روز اما از بس خوش مي گذشت تقريبن هفته اي شش روز شده بود.

اوايل احساس غربت مي كردم و تا حدود زيادي بطالت.اما كم كم دوستان زيادي پيدا كردم.با وجودي كه شبها تا دير وقت به شب نشيني و وقت گذراني هاي بي خيالي و سبكسري هايي دوران جواني و دانشجويي مي گذشت با اين وجود من هميشه قبل از طلوع آفتاب از خواب بيدار مي شدم.

با لباس و كفش اسپرت سر بالايي پل رومي به ميدان قدس و از آنجا سلانه سلانه تا ميدان تجريش.

صبحانه را هم تقسيم كرده بودم سه جاي مختلف و هر روز يك جا.

كله پزي گوشه شمال شرقي ميدان تجريش و قهوه خانه جنوب شرقي نرسيده به ميدان.زيرزميني بود كه چندين پله مي خورد تا به سالن آن برسي.

اوايل كه هنوز كاملن مشتري دايمي نبودن سفارش مي گرفتند. ولي به مرور ديگه مي دونستند كه صبحانه چي مي خورم. مگر اينكه هوسي تازه به سرم زده باشد. در آن صورت با همان سلام و عليك و صبح به خير گفتن سفارشم را هم مي دادم.

قهوه چي بهترين املت دنيا را درست مي كرد.البت به ذايقه من.هر روز كه مي رفتم دو عدد تخم مرغ با گوجه املتي كه هميشه مزه اش را بخاطر دارم و ديگر هيچوقت چنان مزه اي را تجربه نكردم.

سلام امير آقا صبح به خير!

و هنوز چند دقيقه طول نكشيده املت صبحانه روي ميزم بود! آن كنج كنج مي نشستم. در ان وقت صبح معمولن من تنها مشتر اش بودم  و گاهي كارگر  و عمله هايي كه مجبور بودند از كله سحر تا بوق سك كار كنند اول صبح شكمشان را با لقمه اي نان و پنير و چاي شيرين سير مي كردند. شايد بعضي از انها هم جز مشتريان دايم آنجا بودند.كاهي با چند نفر از دوستان هم دانشگاهي  كه شب را پيشم مانده بودند  به جاي اينكه به درس و مشقشان برسند با من علاف به به جك گفتن و ورق ..بازي گذارنده بودند نيز سفارش صبحانه همان بود. املت مخصوص. نمي دونم چه چاشنيي به ان مي زد.

كله پزي گوشه شمال شرقرقي ميدان نيز همچنين.يك مشتري دايم بودم.اوس كاظم با آن شكم بر آمده و پيش بند كثيف با ملاقه روي كله پاچه هايي كه بخار مطبوعي از آنها بر مي خواست آب كله پاچه مي ريخت با ظرافت تمام.

صبح به خير اوس كاظم! آنوقت با لبخند پت و پهني پاسخ ميداد با صداي بلند به شاگردش مي گفت آهاي پسرر ميز آق امير را آماده كن!

و با صداي بلند مي گفت طبق معمول ؟ و من مي گفتم بله سفارش من هميشه همون بود و گاهي زبان هم اضافه ميشد!

گوشت و لاچونه و چشم! با ظرافت يك جراح گوشتها را از استخوان جدا مي كرد و به زيبايي درون يك بشقاب چيني گلسرخي مي چيد و كمي هم آب روي آن مي ريخت . آنوقت با نان داغ سنگگ با دست خودش روي ميز مي گذاشت و دوباره مثل هميشه اسرار مي كرد كه تريدش را هم امتحان كنم و من هم مثل هميشه مي گفتم نه اوس كاظم نمي تونم بخورم.

بعد وباره پشت ظرف بزرگ گله پاچه مي رفت و با صدايي كه من بشنوم مي گفت نمي دونم چه سري تو كاره هر روز كه آق امير اينجا صبحونه مي خوره براي ما پر خير و بركته اينجا چنون پر مشتري ميشه كه راه براي راه دار نمي مونه!

اوايل با نگاهايي مشكوك بر اندازم مي كرد .يه جوان با سر و وضعي نه چندان معمولي با لهجه اي عجيب و غريب آن وقت صبح...

كم كم سر صحبت را باز كرد وقتي كه رفت وامدم به آنجا بيشتر شد.

خيلي با احتياط يك روز گفت: آقا ببخشي فضولي نباشه  هرچند رسم ني از موشتري كارشو بپرسي ولي ....

گفتم مشكلي نيست اوس كاظم من دانشجو هستم هيمن دانشگاه ملي درس مي خونم مدتي مهمان شما هستم!

آنوقت: "اورز مي خوام اخه شوما اينقده كله سحر مياي كه بلا به نسبت شاطر نونوا و كله پز هم اينقده زود نمي ان.و كم كم با هم دوست و خودموني شديم! و گاهي هم از شيرين كاري ها ش برام مي گفت اگر سر كيف بود.

"يه روز صبح زود يه شوفره آومد اينجا! خيلي ادعا ش ميشد! از همون اول شروع كرد به متلك پروني و ليچار گفتن!

آخر سر سفارش پاچه و آبگوشت داد! من هم كه مونتظر بودم يه نيشي بهش بزنم بهش گفتم :زبو ناي خوبي هم داريم ميل داشته باشي يه دونشو لاي پاچه هات بزارم" آنوقت خودش با صداي بلند مي خنديد و انتظار داشت كه من هم بخندم! اما هيچ نشانه اي از خنده كه هيچ از لبخند هم در صورت من نمي ديد! اخه تقريبن متوجه نمي شدم كه چي مي گه!

بعد از مدتي حسابي خودموني شديم! و از زندگي خصوصي و خانواده اش مي گفت! در همان چند لحظه اي كه من مشغول به سق كشيدن صحبانه بودم!

از زنش  و از دختراش! كه  خجالت مي كشيدند با او در كوچه و خيابان راه برن و به دوستانشان بگن كه پدر كله پز است!

صورت بزرگ  و گوشتالودش چنان بچه گانه ميشد كه دلم مي سوخت و اشكي كه در چشمهايش حلقه مي زد. اصلن به آن هيكل بزرگ نمي آمد كه اينقدر احساساتي باشد.

آره امير خان! زنيكه گيس بريده فقط پولمو مي خواد كه خرج هزار جور بزك دوزكش كنه !

اصلن انگار نه انگار كه مام آدميم ! روزي هزار تومن بيشتر سود دخلمه ولي چه فايده! همه  ره دو دستي تقديم خانوم مي كنم ولي دريغ از يك لبخند محبت اميز! آخه اين هم شد زندگي كه من دارم!سونا و استخر جكوزي و هزار گوفت و زهر مار  و دور مهموني با دوستاي از خودش بدتر! فكر مي كنم اين روزا يه مقداري زير سرش هم بلند شده! وبا خجالت سرش را پايين مي نداخت.

من هم مي گفتم اوس كاظم فكر بد نكن.اين روزا همه همينطورن. همين خود من! الان دارم از جيب بابام خرج مي كنم ولي ماهي يه زنگ هم بهش نمي زنم!

و كلي دلداريش مي دادم! اونوقت با افسوس سري تكان مي داد و با محبت تمام مي گفت :پسرم قدر پدر و مادرت رو بدون!بعدن پشيمون نشي!

موقع رفتن يك اسكناس پنج توماني روي ميز مي گذاشتم  و مي رفتم!تا صبحانه بخورم و گپي با اوس كاظم بزنم حسابي آفتاب هم بالا امده بود . آنوقت سوار تاكسي هاي  دانشگاه مي شدم و باز هم تقريبن جز اولين دانشجوياني بودم كه وارد دانشكده ميشدم! و منتظر استاد مشاور تا قبل از رفتن به كلاس گپ و گفتگويي داشته باشيم.

و روزهايي نيز صبحانه را درطبقه  دوم دانشكده ادبيات!

و اگر هنوز حسن آقا نيامده بود و دم و دستگاه قهوه و شير شكلات و صبحانه را راه ننداخته بود مي رفتم نماز خانه و چرتي مي زدم

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:27  توسط کی- ها- ن- سین  | 

عمر بگذست به بی حاصلی و بلهوسی

ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

شش سال گذشت از عمر ما! از عمر من و این وبلاگ.

زمانی که شروع کردم حکم همدمی را برام داشت که بسیار صبور بود! دلتنگی هام را درونش خالی می کردم. و چه برد بار می پذیرفت همه آنچه که من می نوشتم هر چند که پر از اشتباهات املایی و انشایی!

و چه سخاوتمندانه دوستان بسیار عزیزی را برایم به ار مغان آورد.

سپاس از همه دوستان عزیزم که این همه سال تنهایم نگذاشتند.

تا ببینیم چند سال دیگر می شود دوام آورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:55  توسط کی- ها- ن- سین  | 

سالها پيش

پسرك با دستهاي كوچكش  به لباس مادر آويخته بود!

با چشمهاي درشت و كمي نگران سر را تا منتها عليه به عقب داده تا بتواند چهره مادر را كاملن ببيند.

مادر سكه ای كف دشتش گذاشت.آفرين پسرم من همينجا منتظر مي مانم برو براي خودت از اون مغازه هرچي مي خواي بخر.

پسرك نگاهي به سكه انداخت!دقيقن نمي دانست چيست! و منظور مادر را نيز اصلن نفهميد.در ذهن يك بار جمله مادر را تكرار كرد!برو به معازه رو برو و هر چي مي خواي بخر!!!

سكه را ديده بود! اما نمي دانست به چه درد مي خوره! واژه خريدن هم برايش نا آشنا بود! اما مغازه را فهميد!

كاهي با بزرگتر ها به بازار رفته بود و ديده بود كه از مغازه اي چيزي هايي مي گيرند ولي رابطه آن سكه و خريدن را نمی توانست درك كند!

آفرين پسركم ! برو من همينجا منتطرتم!برو ...

پسرك مردد بود بين رفتن و ماندن! فاصله مادر و مغازه بسيار كم بود اما از نظر او به درازناي ابديت بود. اولين بار نا امني را حس كرد! چند قدم بر داشت و دوباره به عقب بر گشت!

مامي! تو هم با من بيا! آخه من مي تلسم!

نترس پسرم من مواطبتم! برو برو! تو ديگه براي خودت مردي شدي!

پسرك چند قدم بر داشت.ترسيد. قبلن هم ترسيده بود.وقتي كه سرما خورد و سينه پهلو كرد و پرستارها با آن سرنگهاي بزرگ چندين بار به سراغش آمده بودند. اما فرق مي كرد اين بار . اخه اون زمان مادر در كنارش بود و دستهاي كوچكش را در دستهاي گرم و مهربانش گرفته بود.با وجودي كه مي ترسيد و درد سرنگ امانش را بريده بود اما دستهاي مادر به او آرامش مي داد. از درد اشك مي ريخت اما گرماي محبت دست مادر تسكين مي داد همه دردهايش را.

مامي تو مي گي بلم؟بله پسرم برو !باشه چون تو مي گي مي لم!

با هر قدم نظري هم به پشت سر مي انداخت.مادر همچنان ايستاده بود با لبخندي بر لب.لبخند مادر مايه دلگرمي بود.

در دل گفت ماما مواظبمه! وارد مغازه شد. سلام آقا مامانم گفت چيز بخر!

پيرمرد فروشنده با لبخند گفت : عليك سلام ماشالا پسر خوب! مامان نگفت چي بخر!؟

نه "فقط گفت بخر"

و سر به زير انداخت.پير مرد يك آبنبات چوبي به اندازه كف دست  به همراه  چند شكلات به پسرك داد . پسرك خواست از مغازه خارج بشه كه پير مرد صدايش زد. پسرم بقيه پولت و متعاقب آن تعدادي سكه زرد رنگ كوچك در كف دست پسرك ريخت و گفت محكم بگير گم نشه!

نگاهي به اطراف انداخت! ساق پاهاي زيادي در رفت و آمد بودند همراه با گفشهاي براق پاشنه بلند!

اولين خريد به تنهايي و اولين چيزهايي كه در ذهن  آن كودك نقش بسته كفشهاي پاشنه بلند براق  و ساق پاهاي .....

از مغازه كه بيرون آمد مادر با لبخند منتظرش بود. تنها چهر ه اي كه از آن روز در خاطر ش مانده چهره خندان مادر...

مامان؟ دلم برات تنگ شده .خیلی دلم برات تنگه....

پ.ن:بیش از یک سال پیش نوشته  شداما خوب وقتی که دل تنگ میشه چکار باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:55  توسط کی- ها- ن- سین  | 

  • امیدوارم خزان سختی‌هایتان در قدم بهار آرزوها آخر شود
    فرارسیدن سال نوایرانی بر شما خوش باد.

    ...
    قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
    و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد،
    و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.

    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
    اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار
    برخی نادوست و برخی دوست‌دار
    که دست کم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
    نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
    تا که زیاده به خود غره نشوی.

    و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری
    تا در لحظات سخت،
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

    همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
    چون این کار ساده ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
    و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

    امیدوارم اگر جوان هستی،
    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
    و اگر رسیده‌ای، به جوان نمائی اصرار نورزی،
    و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
    چرا که هر سنی خوشی‌ها و ناخوشی‌های خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

    امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
    هر چند خرد بوده باشد
    و با روییدنش همراه شوی،
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

    به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و سالی یک‌بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:
    !!" این مال من است "
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.

    اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد،
    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
  دوستدارتان
م.ا
پ.ن:این مطلب را دوست عزیزی در سال جدید برام ایمیل کرده  است.
این دوست یاد آور دوران جوانی و سال های خوش زندگی من است. هر جا که هست براش ارزوی شادی و شاد کامی می کنم و امیدوارم غریب تندرست باشد.آمین
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 2:29  توسط کی- ها- ن- سین  | 

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی

ما آن هم شب عید تقدیم تو باد

سال نو را پیشاپیش به همه دوستان عزیزم شاد باش می گویم.

امیدوارم سال پیش رو سالی باشد سر شار از موفقیت و کامیابی برای  همه ایرانیان در سر تا سر گیتی

وخصوصن برای یاران همراهم در طی سالیان گذشته.

پاینده و شاد باشید.آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:46  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 

راه رفتن با پاي بر هنه  بر روي ماسه هاي نمناك  ساحل احساس خوشايندي  بود. دست قوي پدر را در دستم گرفته بودم و سعي مي كردم همپاي ايشان  راه بروم.

همه چيز به نظرم عالي بود.در كنار پدر بودن.حس خوب امنيت و آرامش.گاهي سرم را بلند مي كردم و به چهره پدر نگاهي مي انداختم.مثل هميشه استوار با قامتي خدنگ.و لبخندي ملايم بر لب كه بعد از مرگ مادر كمتر و كمتر شده بود.بجز مواردي خاص و روز هايي اينچنين.

پدر يه داستان برام بگو!

انگار كه انديشه هاي دور و دراز پدر را بر هم زده باشم!

داستان؟ حتمن!

و مثل هميشه شعري از شاهنامه را خواند! زيبا و آهنگين.هميشه اينگونه بود.بعد از اينكه شعر را مي خواند شروع به تعريف داستانش مي كرد!

..و گاهي اينگونهi

 داستانها را برام مي گفت. رستم و سهراب. زال و رودابه  و.....

چقدر شيوا و متين. و با بلاغت و فصاحت! هر چند شعر ها را نمي فهميدم اما انگار كه خودش بداند شروع مي كرد به گفتن داستان. و من فقط گوشم به اهنگ صدايش بود و بس. همين برايم كافي بود.

در ان روز آفتابي اوايل پاييز با يك تا  شلوارك لي و ديگر هيچ دست در دست پدر. مي دانستم عمر اين لحظات بسيار كوتاه است و ممكنه چندين ما طول بكشد تا دوباره همديگر را ببينيم.و زمانهاي ديدار چه كوتاه بود . به سرعت يك چشم به هم زدن. اما زمان فراق عجب طولاني و به نظر پايان نا پذير.قبلم مثل گنجشككي  كوچك د ر قفسه سينه بي تابي مي كرد! هميشه نگران بودم. اگر پدر برود و ديگر هر گز باز نگردد چي؟همانگونه كه مادر ديگر نيامد.

اصلن داستان را نشنيد م. ظاهرن مدتي بود كه پدر داستان را به پايان رسانده بود و همچنان با قدمهاي آهسته حركت مي كرديم.فهميد پدر.

امير كيهان! خيلي تو فكري پسرم! هنوز براي شما زوده اينقدر به فكر فرو  بري! و مي گفتم كاش پدر از دل من خبر داشت. از خوابهاي آشفته ام. از احساس دلتنگي ام براي ايشان! و از پر خاشگر هاي بي موردم هنگامي كه از تنهايي و غربت به تنگ مي آمدم!

و از آرامشي كه خودم به خودم تحميل مي كردم.مگر چار ه اي ديگر هم بود.

پدر؟

بفر ماييد آقا! آقا صدايم مي كرد(و هنوز هم مي كند)

كي بر مي گردي؟رو برويم ايستاد! سر بلند كردم  اما سعي  كردم كه نگاهم به نگاهش نيفتد.آخر مي دانستم كه رد اشك را در چشمهايم خواهد ديد و غرور اين اجازه را به من نمي داد.

آقا من كه هنوز همينجا هستم! و باز هم به زودي به ديدنت خواهم امد.

دلتنگ ميشوي امير ؟ نه پدر! زياد نه! و خودم به خودم دروغ مي گفتم .

لحظات ديدارش با تمام وجود مي بلعيدم.معدود زمانهايي كه با هم بوديم و در كنار هم قدم مي زديم برايم بهترين اوقات زنديگيم محسوب مي شوند.هنگامي كه زير باران قديم مي زديم بوي خاصي مي داد تن پدر.بويي آشنا و لذت بخش و به ياد ماندني.

پدر رفت و من ماندم و تنهايي و تنهايي!

فر دا همان موقع به جاي ديروز رفتم جايي كه با پدر در كنار ساحل بر روي ماسه ها قدم زده بوديم.دو رد پا همچنان مانده بودند.  يكي كوچك و ديگري بزرگ.

رد پاها را به نظاره نشستم  شايد بيش از يك ساعت. و چه دلخوشي فرحبخشي.من و پدر اينجا در كنار هم قدم زده بوديم و رد پاهايمان ماندگار.

از ان پس هر روز در همان ساعت به ديدار رد پاي پدر م رفتم . رد پاهايي كه هر روز كم رنگتر و كم رنگتر مي شدند.

يك روز ديگر از رد پا ها اثري نبود تمام مسير را رفتم شايد اثري مانده باشد.اما نبود. در آخرين لحظه رد كمرنگي از آهخرين نقطه اي كه پدر روبرويم نشست هنوز مانده بود.سنگ ريز هايي را جمع كردم و در حاشيه رد پا گذاشتم شايد اين اثر چند روز بيشتر دوام بياورد.

تنها كاري كه از دستم بر مي امد!

موجهاي اب با آرمش  به كناره هاي ساحل ماسه اي بر خورد مي كردند  و كف سفيد خوشرنگي را بر جاي مي گذاشتند. صداي موج همانند زمرمه لالايي مادر انه اي بود آرامش بخش.دلم مي خواست در كنار ان رد در حال محو شدن لحظه اي بخوابم.پلكهايم سنگين بودسر در كنار رد پا پدر گذاشتم . و حس كردم كه در آغوش پدر هستم .

چشمهاي درشت و زيباي پدر پر از اشك بود.فكر مي كردم خواب مي بينم!

امير ؟آقا؟ پسرم چرا اينجا خوابيدي! و نگاهش به رد پاي در حال محو شدن  خويش.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 6:33  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انبوه تنها

سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي

جان ز تنهاي به تنگ آمد  خدا را همدمي

گاهي فكر مي كنم  شاعران(به طور اعم)  داراي خصايصي هستند كه به نوعي اگر نگويم وحي لا اقل الهام مي گيرند از منبعي كه تا حدود زيادي براي بسياري از ما ها ناشناخته است.

راستش بيان بعضي از حقايق دل شير مي خواهد و زهره اژدرها! و البته اين حقايق نه لزومن به سياست و حكومت مربوطند و نه به  اقتصاد  و  نه .....

اين حقايق مر بوطند به خود انسان . همين فرديت فردي كه در حال تايپ كردن اين كلمات بر صفحه سفيد است.

انسان امروز تنهاست.حتي با وجود تمامي آن ابزارهايي كه  عنوان ارتباطات جمعي را يدك مي كشند  اما خود همين ابزار ها فرد را در گوشه تنهايي خود  تنها تر كرده اند.

انسان نيازمند ار تباط است.

اين نياز باعث ايجاد جوامعي انساني شده است.

 شكل‏گيري گروه (جامعه)، منبعث از تركيب حداقل چهار عامل، خرد انساني، نياز معاشرتي، احساس ناامني و ناكار آمدي فردي، است. با شكل‏گيري گروه اجتماعي (جامعه)، نيازهاي گروه (جامعه به مثابة ابر گروه) از جمله صلح، همكاري، همفكري و هماهنگي همراه با تركيب عوامل در سطح فردي، همچون نيازها، انتظارات، توانايي‏ها و منابع در دسترس، باعث ظهور و بروز هنجارهاي اجتماعي مي‏شوند. دوم، تحت شرايط كميابي منابع و نيازهاي وافر انساني، در اثر تعامل چهار عامل، يعني ضروريات طبيعي، ضروريات اجتماعي، ضروريات زيستي رواني فردي و تصادف، "انواع نابرابري‌هاي اجتماعي"، با مصاديق تجربي متفاوت و متغير، شكل مي‏گيرند. سوم، نابرابري‏هاي اجتماعي و هنجارهاي اجتماعي هر كدام حداقل داراي آثار دوگانه، يعني كارآيي همراه با انواع مضار و مضايق اجتماعي هستند. چهارم، بين اين دو پديدة اجتماعي، روابط علي دو جانبه وجود دارد كه اين "عليت‏هاي حلقوي" مي‏توانند موجب كاهش يا افرايش آثار مخرب هر دو شوند.

خوب:پاراگراف بالا از همان نمونه حرفهايي ست كه جامعه شناسان مي زنند و سالهاست به انحا مختلف در دپارتمانهاي  جامعه شناسي تدريس مي شوند.

اما راستش من خودم بار ها و بار ها از خودم پرسيدم دانستن  اين حرفهاي شيك و شسته ورفته به چه درد مي خورد(صرف نظر از خود دانش كه مقوله اي في نفسه ارزشمند است)

آيا مثلن گفتن نياز معاشرتي آيا همان بارارزشي كه واقعن بر آن مترتب است را به مخاطب منتقل مي كند؟

يا صرف گفتن  احساس نا امني آن همه دلهر ها و نگراني ها و ترسهايي كه يك دختر جوان در هنگام باز گشت از مدرسه به خانه  با آن مواجه است را تا چه حد مي تواند به نمايش بگذارد..

راستش اين موضوعات مطرح شده دقیقن همانند فرمولهاي رياضي بنظر مي رسند . فارغ از  هر گونه بار احساسي .

و امروز بيش از هر چيز  انسان تنهاست! به تنهايي خالق خود. با وجود اين همه گروه و حزب و باند و دسته. اما در درون اين ا نبوه او تنهاست.تنه اش به تنه ديگران مي خورد اما فرسنگها با انها فاصله دارد.امروز ديگر مكان بي معناست. اما تنهايي انسان روز افزون است

 

 پ.ن این عنوان را از دوست بسیار عزیزم امید به عاریه گرفته ام:http://ommidvar.blogfa.com

اگر نبودند دوستانی مثل ایشان چقدر آن چیزی که نامش را زندگی گذاشته ایم غیر قابل تحمل می شد.

و استاد بزرگوار و شاعر گرانمایه جناب آقای اعلمی فر :http://alamyfar.blogfa.com

که بار ها شاهد مکاشفات شاعرانه اش بوده ام.با سپاس برای همه آن چیز هایی که من نداشته ام و شما ها داشته اید و به اشتراک گذاشته اید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد.

آنان بر این باورند که:

یا راهی خواهم یافت

یا راهی خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:34  توسط کی- ها- ن- سین  | 

گاهی انسان سالها منتظر یک جمله است از زبان عزیزی.

و درست روزی که آن جمله  به وی گفته میشود آن را درک نمی کند!! یا سالها از موعدش گذشته است!

به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را!!؟

پ.ن:بر منبای تایید شانتال جمله ای به آخرش افزوده شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:5  توسط کی- ها- ن- سین  |