زندگی

شاید همین باشد!!!؟

دهه شصت قسمت 19

بعد از مدتي استراحت و مداوا حالم بسيار بهتر شد. در اولين فرصت آماده مراجعت شدم.سفر هميشه براي من راحت ترين كار بوده و هست. مخصوصن سفر هايي كه خيلي اميد به بازگشت در آن  نباشد!

در يك غروب پاييزي در فرودگاه مهر آباد پياده شدم.حس غمي گنگ تمام فضا را آكنده بود. اين حس در همان اولين لحظه به من هم سرايت كرد!

از فرودگاه كه بيرون آمدم بنظرم شهر بسيار خلوت و سوت و كور مي نمود نسبت به سفر قبلي !

مردم همه سر در گريبان و به نوعي افسرد و مغموم.

تا ميدان انقلاب با تاكسي رفتم بعد از آن هم  اتوبوس سوار شدم! بليط اتوبوس  ده ريال!

مستقيم به پايگاه رفتم. نمي خواستم مزاحم "شبنم" بشم.راستش مي دانستم از دستم بسيا عصباني خواهد شد! پيش خودم فكر كردم بزار چند روز بگذره بعد تماس مي گيرم و مقداري هم كه هديه و سوغات براش آورده بودم را بهش خواهم داد.

وارد پايگاه كه شدم كسي را نمي شناختم. چندين نوجوان حدود پانزده شانزده ساله تفنگ بدوش در حال نگهباني از پايگاه بودند! هيچ كدام برايم آشنا نبودند.  كارت پايگاه را نشان دادم! عضو دايم پايگاه! ظاهرن برايشان ارج و قربي داشت.و احترامي مضاعف! حاج آقا بفرماييد ...حاج آقا تا حالا كجا .....

به دفتر پايگاه رفتم از پدر روحاني هم خبري نبود. طلبه اي بسيار جوانتر  چهار زانو گوشه اي نشسته بود در حال خواند كتابي قطور به زبان عربي "الحيات" بنظرم.

سلامي و عليكي سر سري... 

و فرمايش؟

معرفي كردم و احوال پدر روحاني و حاج تقي  و بقيه بچه ها گرفتم! تكاني به خود داد .سر بلند كرد و با تبختر گفت من جانشين فرمانده هستم ! همه رفته اند جبهه!!

گفتم خوب من هم مي خوام هرچه زودتر اعزام بشم!

سري تكان داد و گفت فعلن اعزام نداريم! 

گفتم مهم نيست كه شما اعزام داشته  باشيد يا نه كافيه بگي گردان به كجا اعزام شده من خواهم رفت!

گفت ببخشي شما؟

گفتم امير كيهان.

آشكارا كمي دستپاچه شد و از جا بر خاست دست داد و روبوسي كرد و عذر خواهي از اينكه بجا نياورده و اينكه حاج آقا سفارش كرده اگر بر گشتي فرماندهي پايگاه به عهده تو باشد و كلي تعريف و تمجيد!

گفتم نخير من نيامدم در پايگاه بمانم  فعلن يكي دو روز كار دارم بعد هم مي رم به گردان ملحق ميشم!

گفت گردان به منطقه غرب منتقل شده و اغلب بچه هاي قديمي هم شهيد شدن !

دعوت به نشستن و ...

وسايلم را به استراحتگاه منتقل كردم.لوحه نگهباني را نگاه كردم و ليست بچه هاي پايگاه را خواستم! ده پانزده نفر بيشتر نبودند و اغلب هم نوجوان.

گفت نمي خواي پايگاه را تحويل بگيري؟

گفتم خير پايگاه تحويل خودت باشه فعلن.من بايد به خانه حاج"تقي " سري بزنم.

بسته اي كادو براي مادر حاج تقي و خواهرش آورده بودم را برداشتم  و از پايگاه بيرون زدم.

در هر كوچه اي چندين جوان شهيد شده بودند  و اسامي هر شهيد بر روي پلاكاردي بر سر در خانه ها! تقريبن همه مردم سياه پوش بودند.

وقتي كه در زدم صدايي مغموم و شكسته از پشت در گفت كيه! گفتم امير كيهانم خاله خانم!

شعفي در صدا مشخص شد كه مي گفت آمدم پسرم! خوش آمدي.

كم مانده بود كه بغلم كند اما خود داري كرد! و دعوت به خانه!قبول نكردم .حال كه حاج تقي نبود خجالت مي كشيدم .

بسته را تقديمش كردم و حال و احوال! و اشكي كه از چشمهايش سرازير شده بود با گوشه چادر نمازش پاك كرده. گلايه در كلام گفت چرا برگشتي پسرم؟كم درد كشيدي؟

جوابي نداشتم بجز اينكه بگم دلم برايشان تنگ شده بود! و اسرار به اينكه بيا خونه و شام و ... كه گفتم نه خاله جان بايد بر گردم پايگاه!

فضاي شهر چنان افسرده بوده كه نفس كشيدن را هم مشكل مي كرد.

............

سر وساماني به پايگاه دادم  و دو روز بعد هم با "شبنم "تماس گرفتم! 

سرم فرياد  كشيد كه نكنه بر گشتي ؟كه جوابم مثبت بود! و با عصبانيت گفت نمي خواد حتي ريختم را هم ببيند! و البته مي دانستم كه از سر دلسوزي ست.

گفتم خواهش مي كنم ديگه راجع به اين موضوع صحبت نكنيم من يكي دو روز هستم و دوباره دارم مي رم منطقه جنگي...

يكي دو روز هم مهمان شبنم بودم! از دستم بسيار عصباني بود كه چرا بر گشتم!چهره اش مغموم و افسرده و ديگر آن شبنم شاد و سر خوش سابق نبود! اصلن همه مردم اينگونه شده بودند.

نامه اعزام را خودم نوشتم و خودم امضا  و مهر كردم و به طرف منطقه جنگي غرب روان شدم.

در ميدان آزادي  ترمينال غرب هنگامه اي بود! شاگر ميني بوسها و اتوبوسها با صداي بلند مقصد را فرياد مي كشيدند!

رشت

انزلي

همدان

كرمانشاه .

......

صندلي اخر يه ميني بوس قراضه به مقصد كرمانشاه سوار شدم!هوا سرد بود و ميني بوس فاقد بخاري! يك چراغ "والر"وسط ميني بوس روشن كرده بودند و رويش يك پاره اجر تا سنگين بشه و واژگون نشه!

پتويي از درون كوله پشتي ام بيرون كشيدم و به دور خود كشيدم و افسر جواني كه كنارم نشسته بود بدون لباس گرم و از سرما مي لرزيد .پتو را به دور هردو يمان پيچيدم خيلي محجوب و سر به زيرتشكر كرد. و البته تا صبح نجوا كنان از سياست و مسايل مختلف حرف زديم !

صبح به كرمانشاه رسيدم! با پياده شدن از ميني بوس صداي چندين انفجار پياپي شنيده شد كه ظاهرن چندان هم دور از ما نبود. اما بنظر مي رسيد براي مردم اين انفجار ها عادي شده بود! پرسيدم .گفتند هوا پيماهاي عراقي روزي يكي دو بار بمباران مي كنند آن هم مناطق مسكوني و برايشان فرقي نمي كند كه بمبها را كجا و روي سر كي مي ريزند!بعد از انفجا تازه صداي شليك پدافند شنيده شد! زماني كه هواپيما ها فاصله زيادي از شهر دور شده بودند و ديگر شليك پدافند بي اثر بود.

پرسان پرسان مقر لشكررا پيدا كردم و ادرس گردان را!

اما گفتند شما به عنوان مامور به يه تيپ ديگه بريد.آنجا به وجودتان بيشتر نياز هست!يك تيپ پشتيباني رزمي "ش.م.ر"

پ.ن:ش.م.ر. مخفف شيميايي و ميكروبي و راديو اكتيويته

 

 


برچسب‌ها: دهه 60 قسمت نوزده
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

راه هرچقدر هم دور باشد با همان قدم اول شروع مي شود
سلام دوستان سعي ميكنم كه من هم شروع كنم.پس از 4 سال تصميم گرفتم شروع كنم. اميد وارم منو هم در جمع خودتون بپذيريد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۴ساعت 9:30  توسط کی- ها- ن- سین  |  آرشیو نظرات

 ده سال پيش اين وبلاگ را راه اندازي كردم! ده سال!!

يعني اگر كودكي متولد شده بود الان كلاس چهارم دبستان بود! اما ظاهرن اين وبلاگ هنوز هم در همان دوران نوزادي خود مانده است.هموچون خودم.و البته اين نظر خودم است اما صاحب نظر اصلي خوانند گان وفادار و عزيزي هستند كه هيچگاه تنهام نگذاشتند.دوستاني دوست به تمام معنا.دوستاني كه الان حتي از خانواده ام نيز به من نزديكترند و بزرگترين سر مايه هاي زندگي ام محسوب مي شوند.

در طي اين سالها حتي رنگ زمينه آن را نيز تغيير نداده ام.مثل اينكه زمان متوقف شده باشد.اما زمان متوقف نمي شود.

در طي اين ده سال سعي كرده ام بيشتر خاطراتم را بنويسم. هر چند كه هنوز هم نتوانسته ام و قسمت اعظم اين خاطرات هنوز باقي ست. و بنظرم بيشتر خاطرات و ماجراجويي هر كس عمدتن از زمان نوجواني و جواني شروع مي شود.خاطرات اين ده سال در مقايسه با سالهاي گذشته بنظرم بسيار كمتر هستند .هر چند شايد آنها را هم در مقطعي اگر عمري بود بنويسم.

گفتم كه زمان متوقف نمي شود اين را زماني متوجه مي شويم كه موضوعي را براي مقايسه داشته باشيم.

چند روز پيش بر حسب اتفاق با فردي همكلام شدم! چقدر برايم آشنا و در عين  حال ناشناس! تقريبن هم سن و سال خودم.

و لعنت به اين حافظه كه همه چي را در خود نگه مي دارد.

مردي ميانسال كه شكسته تر از سنش بنظر مي رسيد.سپيدي مو بر سياهي چيره شده بود. اما آهنگ كلام بسيار آشنا!

آهنگ كلام مرا با خود كشاند به سالهاي دور .دهه شصت سالهاي اوج جنگ.

نشسته در صندلي آخر ميني بوسي قراضه و رهسپار جبه هاي غرب.افسر جواني تازه فارغ التحصيل شده دانشكده افسري نيروي هوايي.رسته مرميات. اين را از روي اتكت اش فهميدم با اسم و مشخصات.

و من نمي دانستم مرميات يعني  چه.فتح بابي شد براي گفتگو .

ببخشي جناب سروان مرميات يعني چه؟

و افسر جوان با متانت تمام توضيح داد.نوك گلوله را مرمي مي گويند. و من رسته ام پدافند هوايي و ....

اوايل سعي مي كردكمتر وارد گفت و گو شود. اما وقتي خودم را معرفي كردم كه بسيجي ام و من هم عازم جبهه غرب با اعتماد بيشتري شروع به گفتگو كرديم وراه طولاني را با گفتگو بحثهاي علمي  تا حدودي كوتاهتر كرديم.

در كرمانشاه او رفت و به يگان خود ملحق شد و من هنوز هم بايد مي رفتم.آدرس و شماره تلفن رد و بدل شد. اما هيچ وقت هيچ تماسي گرفته نشد. هر چند كه من چندين بار سعي كردم تماس بر قرار  كنم ولي نشد كه نشد.

خاطرات  ان زمان به سرعت از ذهنم گذشت! اسم و فاميلش را گفتم! با تعجب نگاهي كرد و گفت شما؟

من نيز خود را معرفي كردم اما ايشان چيزي بخاطر نداشت! شايد حتي ان مسافرت را. و من نشاني ها را تك تك دادم.بناچار تظاهر كرد كه بخاطر مي آورد. اما مي دانم كه نياورد.

و الان درجه اش ژنرال(تيمسار) و در شرف بازنشستگي............

بله  زمان بسرعت در حال گذر است و رد گذر زمان نيز اگر نه در انديشه لا اقل در جسم ما بخوبي نمايان.

و باز هم اين اميد است كه ما را به تلاش وا مي دارد. اميد به اينكه يك دهه ديگر نيز اين وبلاگ همچنان باقي بماند  تا مقداري ديگر نيز از خاطرات بر اين صفحه نمايانده شود.

و انسانها به اميد زنده اند. مگر نه؟


برچسب‌ها: ده سال گذشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:4  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دوستان عزيز و فرهيخته ام.همراهان سالهاي طولاني با هم بودن.

امروز به تك تك وبلاگهايتان سر زدم و سعي كردم براي هر كدام از دوستان كامنتي بنويسم و تبريك عيد و سال نو و.....

اما چندين روز است كه با اين پيغام بلاگفا از گفتگوي كوتاه كامنت گذاري با دوستان محرومم

مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.

شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.

به هر حال :

من در همينجا  سال نو رابه همه شما  دوستان عزيزم و خانواده هاي گراميتان شاد باش مي گويم

خجسته بادتان اين فرخنده نوروز

با  بهترين آرزو ها براي شما 

 

 

ارادتمد و دوستدار هميشگي شما

امير كيهان سپهر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:48  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 18

درد هاي جسمي و رواني ناشي از موج انفجار گاه و بي گاه مرا تا مرز جنون مي برد.سرد درد هاي مداوم و صداي وز وز گوش.

كابوسهاي شبانه و درد هاي عضلات و مفاصل.حالاتي به وصف در نمي آيد.بي خوابي از ترس كابوس.حتي نوازشها و ممهرباني هاي شبنم هم نمي توانست از شدت اين آلام كم كند. گر چه مطمينم اگر نبود آن همه مهر مادرانه و دلسوز ي هاي بي پايان و صبر و بردباري ايشان اوضاعم به مراتب وخيمتر مي شد.

هفته اي يكي دو بار به پايگاه سر مي زدم و چند ساعتي با حاج آقا و بقيه بچه هايي كه بودند گپ و گفتگو يي مي كرديم. بچه هايي كه ماموريتشان تمام شده بود و از خاطراتشان مي گفتند و اينكه چقدر جاي من خاليه انجا و دلشان براي خل بازيهايم تنگ شده بود .

يك روز به حاج آقا گفتم حاجي جان من دلم مي خواد درس آخوندي بخونم ! حاجي نزديك بود كه از تعجب يه جفت شاخ از زير عمامه اش بزنه بيرون! تا چند لحظه زبانش بند آمده بود.

در آخر گفت چه چيزي تو را علاقمند به  اين كار كرده؟

گفتم خوب بنظرم بايد مباحث جالبي داشته باشه به هر حال نزديك به هزار و چهار صد سال روي اين موضوعات كار شده و حتمن بسياري از مطالب خواندني  را ميشه در لابلاي متون و كتابهاي ديني پيدا كرد.

ضمنن مي خوام  دنيا را از ديد يك روحاني ببينم. مي خوام ببينم شما دنيا را چگون مي بينيد. مردم و رفتار هاشان را چگونه مي بيندي.زندگي دنيوي و همچنين منظور از خلقت انسانها چي بوده از ديد يك روحاني؟

حاجي  آشكارا خوشحال شده بود اما به من مطمين نبود فكر مي كرد باز هم شوخيم گرفته و اين هم از نمونه مسخره بازيهايي ست كه من در ميارم به زعم او. و البته من بنظر خودم اصلن هم دلقك بازي در نمي آوردم بلكه واقعن همانگونه رفتار مي كردم همانگونه بودم و هيچ شوخيي در آن نبود. ولي نمي دانم چرا اغلب كار هاي مرا شوخي  و مزاح در نظر مي گرفتند.

به هر حال حاج آقا تعدادي كتاب به من معرفي كرد. ضمنن گفت چون بيشتر متون اصلي به زبان عربي هستند بايد اول زبان عربي را خوب ياد بگيرم.

اما من روز به روز حالم بد تر مي شد .يك روز دكتر(پدر مهران) گفت پسرم تو بايد مداوا بشي با اين شرايط اگر هم زنده بماني در آينده زنگي "نرمالي " نخواهي داشت!سعي كن تا دير نشده اين كار را بكني.

...................

يك روز به پايگاه رفتم از حاج قا و بقيه بچه ها خدا حافظي كردم.به خانه مادر حاج تقي هم سري زدم.همچنان مهربان و مادرانه پذيرايم بود.گفتم خاله براي خدا حافظي آمدم.بايد بر گردم .گفت خدا پشت و پناهت پسرم از حاج تقي پرسيدم كه گفت جبهه غرب كشوره و نامه مي ده و از حال شما هم مي پرسه.

......

با شبنم خدا حافظي كردم با اشك و آه بدر قه ام كرد بد جوري به هم وابسته شده بوديم . والبته من بيشتر وابسته بودم تا ايشان. با ان شخصيت متين و مهربانش. و به نوعي خوشحال هم بود .چونكه همين هفته قبلش مي خواستم دوباره برم جبهه كه يكي از ان حمله هاي عصبي شديد دوباره به سراغم آمد.اصلن فاصله بين حمله هاي عصبي هر روز داشت كمتر و كمتر مي شد.

................

به محض بر گشتن و در دوميين روز يكي از ان حمله هاي عصبي دوباره به سراغم امد. پرونده پزشكي همراهم بود.به بيمارستان رفتم.

پزشك معالج پرونده را مطالعه كرد و سريعن دستور به بستري شدن داد.مدت ها تحت مداوا  بودم.اما دكتر ها مي گفتند كه بايد بيشتر استراحت كني مخصوصن در يك جاي ساكت و دنج.

پ.ن:البته وقتي كه آن پستها را نوشتم  فكرنمي كردم روزي خاطرات جبهه را هم بنويسم.اما ادامه مثلن اسراحت پزشكي من  خاطرات آنجاست.

ادامه مطلب را در اين سري از  پستها بخوانيد"

                                                                       http://mkihan.blogfa.com/8602.aspx-1

                                                                                                                                                                                                           http://mkihan.blogfa.com/post-248.aspx-2

                                                                   http://mkihan.blogfa.com/post-252.aspx-3

                                                                    http://mkihan.blogfa.com/post-254.aspx-4

                                                                    http://mkihan.blogfa.com/post-255.aspx -5


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:57  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 17

دور ميهماني هاي دوستان پايان ناپذير بود. تقريبن هفته اي يك دور مهماني شبانه .به محض اينكه پدر و مادر يكي از بچه ها به سفر مي رفت  و خانه اي خالي مي شد از سر شب تا خود صبح . و صبح تا غروب خواب. غروب نيز با مهران مي رفتيم يكي از رستورانهاي خوب و شام مفصلي . و اغلب هم يكي دو نفراز دوستان دخترش همراهمان بود.

در يكي از همين پارتي هاي شبانه با خانمي به اسم" شبنم " آشنا شدم كه چندين سال از خودم بزرگتر بود. بسيار متين و موقر و زيبا به تمام معنا. از همسرش مدتي بود كه جدا شده بود.اغلب هم بر نامه ريزي  پارتي هاي شبانه با ايشان بود.

يكي دو بار به تنهايي دعوتم كرد من نيز از خدا خواسته.روحيه ام به كلي عوض شده بود. ايشان هم  انصافن حسابي بهم مي رسيد از هر نظر.

فقط يك شرط با من كرد كه من هم پذيرفتم و آن هم اينكه تا زماني كه با او هستم حق ندارم با كس ديكري باشم! من هم گفتم خدا پدرتو بيامرزه  من حال همين تو يكي را هم ندارم .

بگذريم

دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.مي خواستم هر طور شده سري به بچه ها بزنم و از حال و روزشان با خبر بشم. مخصوصن دلم براي حاج تقي و خانواده اش و همچنين پدر روحاني بد جوري تنگ شده بود.

به مهران گفتم من مي خوام برم پايگاه اگر پدر پرسيد بگو رفته مهماني يكي از دوستان.

مهران گفت خودم مي رسونمت.

گفتم فعلن با "شبنم" قرار دارم .شبنم را مي بينم و خودم مي رم اگر هم شب بر نگشتم نگران نباش.

..................

بوتيك هاي خيابان وليعصر لبريز بودند از اجناس خارجي! انگار نه انگار كه مملكت در حال جنگه! من مانده بودم كه اين همه لباسهاي جين و عطر و ادكلن و لوازم آرايش و لوازم برقي اغلب مارك و حتي انواع مختلف گيتار و سازهاي مختلف هم در فروشگاها به وفور! و قيمتها هم بنظرم بسيار ارزانتر از مبدايي كه وارد شده بودند.

با "شبنم " گشتي در بوتيكها زديم و مقداري خريد كرديم چند دست لباس سپرت خريدم و شبنم هم مقدار متنابهي لوازم آرايش و لباس زير و ........ خريد.

نكته جالب برام اينجا بود كه فروشنده ها ها اول يه قيمتي مي گفتند سر سام آور ولي نمي دانم چه سهر كلامي داشت اين شبنم كه اغلب اجناس را به كمتر از يك سوم قيمت مي خريد!

مي گفت كيهان لطفن تو هيچي نگو! اينها مخصوصن قيمتها را بالا مي گن! بزار من خريد كنم لم كاراينها دست منه.

به هر حال تا نزديك ظهر خريد كرديم. ظهر هم با هم ناهار خورديم. بعد ازناهار به شبنم گفتم من مي خوام برم "پايگاه".شبنم رنگ از رخسارش پريد! گفتم ها چي شده! چرا نگران شدي؟

گفت آخه حتمن باز مي خواي بري "جبهه"

گفتم فعلن نه .فقط مي خوام برم دوستام را ببينم! گفت خوب با اين لباسها نمي شه بيا با هم بريم خونه ما من لباسهام را عوض كنم خودم مي رسونمت.

خانه شبنم حوالي سعادت آباد بود.خانه تقريبن بزرگ با چندين اتاق خواب و حياط و استخر كوچكي .

"شبنم "ارايشش را پاك كرد و يك مانتوي بلند گل گشاد پوشيد و يه روسري هم خفت سرش كرد! خنده ام گرفته بود. اصلن نمي تونستم با اين لباسها بشناسمش!

گفتم شبنم اين چه ريخت و قيافه ايه براي خودت درست كردي؟ عمرن اگر من اولين بار اينطور مي ديدمت باهات دوست مي شدم!

با طنازي و كرشمه خودشو به سينه ام چسباند و دستش را دور كردنم حلقه كرد و گفت جدي؟ و ........

به طرف پايگاه حركت كرديم!

شبنم گفت من همين بيرون تو ماشين منتظر مي مانم تا بياي  خيلي منتظرم نزار! .

گفتم آخه....

گفت آخه نداره برو و زود بر گرد!

وقتي كه وارد حياط مسجد كه همان پايگاه بود شدم سوت و كور بود و هيچ كس نبود!بچه هايي كه به اسم مي شناختم را صدا زدم ! اما جوابي نشنيدم.

از يكي از اتاقها پدرروحاني با عجله بيرون آمد با لباس راحتي !

بدوبدو به طرفم آمد پيشاني ام را بوسيد و احوالپرسي مفصل عذر خواهي از اينكه در بيمارستان نتونسته به عيادتم بياد.

و مچم را گرفت  بيا بشين كه خيلي حرفها هست بايد بزنيم.چند دقيقه اي نشستم آبدارچي چايي آورد . پدر روحاني دوباره به پشتي تكيه داد و شروع به نت برداري از روي كتابي كه به عربي نوشته شده بود كرد و ضمنن همينطور مسلسل وار از من سوالهاي مختلف مي پرسيد. كجا بوي چه كردي ! شنيدم در جبهه خيلي شجاعت بخرج دادي و ........

من هم از بقيه بچه ها از جمله حاج تقي پرسيدم كه گفت دوباره رفته جبهه.

گفتم حاج آقا من بايد برم دوباره بر مي گردم!

گفت چرا با اين عجله؟

گفتم آخه يه نفر بيرون منتظرمه!

گفت كيه؟

گفتم دوست دخترم.

حاج آقا حاج واج نگام مي كرد. حالتي بين خنده و تعجب!

چي فرمودي امير؟ دوست چيچي ؟

دوست دخترم حاجي جون!

دوست دختر چيه ديگه!؟

يعني شما نمي دوني دوست دختر چيه؟

اگر نمي دوني با من بيا بيرون تا نشانت بدم يا همينجا باش تا برم دعوتش كنم بياد داخل!

حاجي گفت نه نه قربونت نمي خواد دعوتش كني داخل خودم ميام بيرون مي بينمش.

حاجي عبايش را به دوش انداخت  و شانه به شانه من از حياط مسجد بيرون زديم.شبنم هم درون ماشين نشسته بود وشيشه ها را زده بود بالا و داشت آهنگ گوش مي داد!

تا من و حاج آقا را ديد رنگ از رخش پريد و هولهولكي پخش را خاموش كرد و موهاشو هول داد زير رو سري و

گفت:س س سلام حاج آقا س س س س لام برادر كيهان!

گفتم برادر چيه شبنم آخه مگه كسي با برادر خوش ... كه حاج آقا با صداي بلند جواب سلامش را داد و گفت خوش آمديد. از اينكه امير كيها ن را آورديد از شما سپاس گزارم و كلي تشكر از اينكه دوباره مرا بر گردانده پايگاه! شبنم هم هاج وواج به دهان حاج آقا چشم دوخته بود و نمي دانست چي بگه!

حاج آقا گفت حالا چرا اينجا ! دم در بده تشريف بياريد تو گلويي تازه كنيد!

گفتم ده نه ! نشد حاجي جون! شبنم دوست دختر منه ! خيلي پسر خاله نشو كه ناراحت ميشم!حاجي هم گفت امير كيهان مثل اينكه عراقي ها هنوز خوب تنبيه ات نكردند و زد زير خنده و گفت هنوز هم  از  اين شوخي هات دست بر نداشتي؟

گفتم به جون حاجي اگر شوخي كنم جد ي جدي هستم!

قيافه شبنم ديدني بود! درو باز كردم دست شبنم را گرفتم و از ماشين پياده اش كردم بيچاره مثل يه بره رام از ماشين پياده شده و مشخص بود هم نگرانه هم مطمين . نگران از شرايطي كه نمي دانست چي پيش مياد و مطمين از اينكه من در كنارش هستم و آنقدر با پدر روحاني خودماني كه با او شوخي مي كنم!

حاج آقا گفت آهاي امير دست به "نامحرم نزن"

گفتم چي؟

گفت خانم به شما نامحرمه! دست نزن!

گفتم حاجي جون دست نزن چيه ما بيش از اينها كه تو تصور مي كني به هم محرميم يعني نزديك  ايم!

گفت حالا اينجا بخاطر "ريا " هم كه شده يه ريزه فاصله بگير ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم كنم!

گفتم خاك چرا ! اون هم تو سرتو!

................

رفتيم تو دفتر حاجي كه يكي از اتاقهاي پايگاه بود!رفت از قسمت نمازخونه زنانه  يا شايد بسيج خواهران يه چادر آورد داد دست شبنم و گفت هر چند كه شما ماشالا هزار ماشالا محجبه هستي و در همين حد هم از نظر شرعي كافيه اما براي احتياط اين چادر را هم چند دقيقه اي تا اينجا هستي سرت باشه!

شبنم هم خيلي ناشيانه چادر را سر كرد!

يه بسته شيريني و دو چايي جلويمان گذاشت!

بعد هم جاجي گفت خوب امير كيهان من كه نمي تونم جلوي تورا بگيرم از طرفي هم خيلي دوستت دارم و مي دونم كه واقعن آدم يك رنگ و بي  ريايي هستي  خداي ناكرده دلم نمي خواد ندانسته گناه كبيره كني!

گفتم حاجي جون گناه كبيره كدومه  اين نقلا چيه كه مي فرمايي !

گفت خيلي خوب يه دقيقه صبر كن من اين مسيله را حلش مي كنم!

گفتم چي چي را حل مي كني ؟ما كه مسيله حل نشده نداريم! همه مسايل بين من و شبنم حل حله!

شبنم طفلكي هم مانده بود اين وسط كه چه خاكي سرش بريزه!گفتم عزيزم اينجا مركز فرماندهي من و حاج آقاست اصلن نگران نباش از همينجا به تمام دنيا اعلام مي كنيم كه شبنم خانم آزاد است كه هر جور مي خواد رفتار كنه و هيچ كس هم حق تذكر و توبيخ ايشان را نداره!

حاجي بعد از پرسيدن چند سوال مختصر از شبنم

شروع كرد به خواند يك سري" اوراد" و "اذكار"! زوجتي و متعتي موكلتي لي موكلي ......... و همينجور ادامه داد!

بعد هم گفت حالا هر چقدر دلتان مي خواد دست در دست هم بگذاريد!

من هم نه گذاشتم و نه برداشتم همانجا جلوي چشم حاج آقا لبان شبنم را بوسيدم! كه حاج آقا لا اله اله لا غليظي گفت و زد زير خنده!

گفتم مثلن شما حالا چي كار كردي حاجي جون! گفت خوب معلومه شما را به هم حلال كردم!گفتم يعني الان شبنم شد همسر من! گفت خوب بله! اما براي يه مدت  معين گفتم يعني چي مدت معين! گفت من حالا براي دو سال شما را عقد كردم! خودم هم مهريه ايشان را مي دم ...

گفتم حاجي يه دوست ديگه هم دارم برم اونو هم بيارم برام حلالش كني؟

گفت ديگه دست از شوخي بر درا امير جان !

گفتم ولي خيلي بد كاري كردي ! من مي خوام دوباره برم جبهه اون وقت مي خواي بسپارمش دست تو.

گفت نه بسپار دست خدا! گفتم با اين" زوجتوي" كه تو خوندي سه سوته ايشان را مال خود مي كني! نخير از اين خبرا نيست! اگر هم جبهه رفتم شبنم حق نداري از نزديك اين پايگاه هم رد بشي حاليت شد !

................

گفتم بايد سري هم به خانه حاج تقي بزنم و از حال مادرش با خبر بشم! ضمنن اعزام بعدي كيه؟

گفت توي همين ماه اعزام داريم ولي شما چند وقتي با "خانمت" باش بعد برو جبهه!

گفتم من خيلي وقته با خانمم هستم تو نگران نباش ما تا حالا حسابي از خجالت هم در آمديم!

حاجي لا اله ... ديگري گفت و لبخندي زد!

تاريخ اعزام به جبهه بعدي را از ايشان گرفتم و گفتم كه اسم من هم جز اعزامي ها باشه!

و تاكيد كردم اگه يادت بره اين دفعه با چهار تا ميام  كه مجبور بشي كلي ورد بخوني و از جيب خودت "مهريه"پرداخت كني!

.........

خدا حافظي كرديم بيرون پايگاه حاج آق دوان دوان خود را به ما رساند .شبنم همچنان چادر را ناشيانه به دور خودش پيچيده بود! فكر كردم حاجي امده چادر را پس بگيرد .گفتم شبنم مثل اينكه بايد چادر را پس بدي !

خواست چادر را از تحويل بده كه حاجي گفت نه بزار باشه هديه به شما! و شبنم را به كناري كشيد و كاغذي مهر شده كه با خط خودش نوشته بود داد دست شبنم و گفت هر كجا نيروهاي كميته جلوويتان را گرفتند اين را نشان بده! و شروع كرد به سفارش كردن كه اين اميركيهان سر سالم به گور نمي بره سعي كن يه بچه يتيم روي دستت نمانه! من اين اميررا خيلي دوست دارم بچه شيرينيه ولي كارهاش آدم را ديونه مي كنم. بيچاره پدرش كه از دستش چي مي كشه!

بعد هم گفت امير چند ماهه حقوق نگرفتي؟گفتم حقوق چي؟ گفت تو عضو دايم پايگاه هستي ماهي دوهزار تومن حقوق داري؟گفتم ولي من حقوق نمي خوام. گفت نه ديگه حالا عيالواري و نياز به پول داري! بعد هم حقوق سه ماه كه نگرفته بودم را بهم داد و گفت بعدن بيا دفتر را امضا كن!چند  بسته پنجاه تومني كه مجموعن ميشد شش هزار تومن! راستش رد نكردم چونكه از ان دو هزار تومني كه قبلن گرفته بودم ديگر چيزي در جيبم باقي نمانده بود. بعد هم با صداي بلند گفت حاج خانم سعي كن كمي امير را كنترل كني كه كمتر سيگار بكشه!

گفتم حاجي از اين به بعد خانم را هم ميارم پايگاه! گفت نه قربونت اين كارو نكن!

گفتم اين همه بسيج خواهران هست تو چرا نمي خواي شبم هم جز بسيج خواهران بشه!

گفت اميرجان دست بر دار همين خودت  براي به هم ريختن  اين پايگاه و بقيه پايگاهاي ديگر كافي هستيديگه لازم نيست خانم را هم بياري.

.........


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:37  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 16

يكي دو روز كه با مهران بودم حالم روز به روز بهتر مي شد.محبت مادر مهران و محيط گرم خانه مرا پيش از پيش از آن كابوسها دور مي كرد.

اغلب صبحهاي زود با هم مي زديم بيرون. دربند يا دركه. و ساعت  ده برمي گشتيم و دوشي و صبحانه و تنها كاري كه داشتيم اين بود كه بشينيم فيلمهاي مختلف نگاه كنيم.

اتاق مهران پر بود از عكس خواننده هاي خارجي.عكسهاي تمام قد و نيمه برهنه كه نمي دانم در اين هير و وير و بگير و ببند از كجا گير آورده بود.

هميشه هم يك چهار ليتري  از ش.ر.اب كه پشت مبلها پنهانش مي كرد دم دست بود! مي گفت كه خانگي ست و از همدان براش ميارن.

من هم اغلب تا خر خره مي خوردم  .بنظرم ديگه نيازي به خورودن آدن قرصهاي مزخرف اعصاب نبود.

كوچه ها و خيابانهاي قيطريه بر عكس قسمتهاي پايين شهر خلوت بود و تك و توك ره گذر و ماشين از انها رد مي شد. اغلب خانه ها ويلايي و و بالاي هزار متر و كم جمعيت.

راستش دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.به مهران گفتم منو برسون سري به پايگاه بزنم! اولش كمي من و من كرد و بعد هم گفت آخه بايد بابا اجازه بده.سفارش كرده به هيچ وجهه نزارم جايي بري! ضمنن يه پارتي مي خوام بزارم چند تا از بچه هاي خوب هم هستند خوش مي گذره.

چند  روزي پدر ومادر مهران سفر رفته بودند.

همان شب مهران يه پارتي درست و حسابي ترتيب داد!

هنوز آفتاد غروب نكرده بود كه سرو كله دختر و پسر هايي خوش تيپ پيدا شد . با ماشينهاي اغلب آمريكايي و ;كار گر خانه مهران يكي يكي ماشينهاي آنها را در گوشه باغچه خانه كه حكم حياط داشت پارك مي كرد.

معلوم بود كه انها خانه را خوب مي شناسند و قبلن هم به آنجا آمده بودند زيرا تمام سوراخ سمبه هاي خانه را بلد بودند!

مهران يكي يكي آنها را به من معرفي مي كرد! انها هم به سرعت به اتاقي ديگر مي رفتند و مانتو و روسري و .....را درآورده و آرايش مي كردند و بر مي گشتند! وقتي هم ميامدند اصلن آدم قبلي نبودند. آرايش هاي غليظ و نيمه برهنه.اغلب با يه تاپ و شرتك يا حد اكثر ميني ژوب. و رفتارهايي بسيار راحت! و عشوه و ناز هايي كه براي همديگر مي آمدند و بازار بوسه هاي طولاني و فارغ از هر گونه قيد و بند رواج كامل. "اژدر هاي خفته " من نيز بيدار شد!  راستش از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم به چنين فضايي خيلي احتياج داشتم!هر كدام با دوست دختر يا پسرشان آمده بودند و بعضي هم تنهايي! مهران هم البته بي دوست نبود! ظاهرن هر چند وقت يك بار در خانه يكي از آنها اين دور مهماني بر گزار مي شد.اغلب جواناني در سنين 18-19 سال. با غلو در همه رفتار  ها اعم از عشق بازي و يا به رخ كشيدن داشته هايشان. و سفر هاي خارجي كه مي رفتند و يا در شرف رفتن بودند. و يا دوست دختر يا پسرشان كه فلان چيز را برايشان خريده بود.

البت سوالهايي نيز ار من پرسيده ميشد! و من بي حوصله تر از آن بودم كه پاسخي در خور بدم.براي همين هم فكر مي كردند كه دارم زيادي خودمو مي گيرم يا افاده ميام! آنها كه از وضعيت  جسمي و روحي من خبر نداشتند. مهران هم چيزي در مورد من به انها نگفت بجز اينكه دوست خانوادگي هستيم و تازه از فرنگ برگشته.......

ظاهرن از فرنگ برگشتن خود نيز ارزشي محسوب مي شد و عاملي براي فخر فروشي.

فقط من بودم كه تنهايي گوشه اي نشسته بودم  سيگار مي كشيدم و و دم به دم ليوانم پر و خالي ميشد!

بنظرم وصف چنين مهماني و رفتار هايي كه ان شب از ما  سرزد هدر دادن وقت است!از قديم هم گفتن:

پري رو تاب مستوري ندارد       در ار بندي سر از روزن بر آرد

تمام فشار ها و بگير و ببند هاي خيابان را ناچار در پستوي خانه بايد به نحوي جبران كرد.

اما در كل خيلي خوش گذشت و خستگي جبهه و بيمارستان را حسابي از تن من يكي كه در آورد انصافن.و تا حدود زيادي باعث ترميم اعصاب فرسوده من شد!

مهماني تا نزديك صبح ادامه داشت! دمدماي صبح  هر نيز هر كس در هر جايي كه بود به خواب رفت!فارغ از قيل و قال دنياي بيرون و بگير و ببند هاي رايج!

من نيز در گوشه اي سر بر بالين همبستر ي نهادم.هر چند كه  گفته اند مستي شبانه نيرزد به خماري صبح! اما مي ارزيد!

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:53  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت15

ايستگاه راه آهن تهران نگو  بازار شام بگو!

شلوغ و در هم.پر سرو صدا  و همه در حال دويدن و عجله!

اصلن مشخص نيست اين همه عجله براي چيه؟

اغلب جواناني كه با لباس نظامي و كيسه هايي پر ! سربازاني كه سوار مي شوند تر و تميز  و آنهايي كه از قطار پياده مي شوند خاك آلود و خسته!ياد خودم مي افتم  و زماني كه پشت خاكريز ها بودم.گرما و خستگي و بي خوابي و تشنگي! و سفير گلوله هاي خمپاره و توپ و گاهي انفجار در همان نزديكي و ناله يكي از همسنگران.

شبها هم تا صبح از نيش پشه كوره تا دمدماي صبح خواب به چشم كسي نمي رفت و تير هاي رسام و منور را در آسمان بالاي سرمان با نگاه دنبال مي كرديم كه تا اعماق تاريكي پيش مي فتند و بعد كم نور تر و كم نور تر مي شدند .سپس ناپديد و اين با نگاه دنبال كردن تير هاي منور خود به سر گرميي بدل شده بود.

تا اينكه از خستگي بيهوش مي شديم و ديگر نيش پشه ها براي بيدار ماندن بي اثر مي شد!

وارد سالن ايستگاه راه آهن شدم! همانطور شلوغ.نيم كتها همه پر بود و گوشه گوشه سالن مسافراني از سر تا سر ايران همراه با خانواده و بار و بنديل فراوان!

در اين وانفسا اصلن نمي توانستم درك كنم كه مردم براي چي به مسافرت مي رن! در اين شلوغي و بي برنامگي!بعضي هم معلوم بود كه حد اقل يكي دو روز آنجا معطل مانده بودند تا بليط بگيرند .

نگاهي به سقف سالن انداختم! راستش اولش تعجب كردم اما كمي بعد تنها چيزي كه در ان آشفتگي برايم خوشايند بود طرح روي سقف ايستگاه بود!

"سواستيكا" يا "گردونه خورشيد"! تمام سقف را با اين نماد تزيين كرده بودند  و همچنين سقف بلند ايستگاه تا حدودي فضا را قابل تحمل كرده بود. در ذهنم به آرشيتكت  اين سازه آفرين گفتم كه فضايي متناسب با حجم ورودي و خروجي آن طراحي كرده واگر چه همه مشخصه هاي بنا نمايانگر حالتي از قدرت مطلقه بود كه بايد در مقابلش احساس كوچكي و حقارت كني!سازه بيشتر قدرت و اقتدار را به رخ مي كشيد  و نشانه اي از روحيه سازنده آن.

ياد فيلم هاي با "ژانر"جنگ دوم جهاني افتادم! همان شلوغي  و همان اضطرابي كه در چهره همه بود  و همه آن رفت و آمد ها....

از ايستگاه كه بيرون امدم ب خيابان به همان شلوغي و آشفتگي بود!مضافن سرو صداي  رانندگاني كه بدنبال مسافر فرايدشان بلند بود و كثافت و دود سراسر خيابان را فرا گرفته بود.

جوانكي با لباسي كثيف و سر و رويي ژوليده خودشو به كنارم رساند و آهسته گفت چي مي خواي؟

با تعجب گفتم يعني چي چي مي خواي؟انگار كعه فكر كند سر به سرش مي زارم گفت خودتو به اون راه نزن! اهل چي هستي ...

گ..ر..د يا ت..ر..ي..ك! جنس خوبشو بهت مي دم! همه از من مي خرند! نري جاي ديگه كه هم جنس نامرغوب و تقلبي بهت مي ندازن و هم گرانتر !

گفتم من اهل هيچكدام نيستم! گفت آره جون خودت از قيافه ات پيداست! ببين داداش  نترس همه نظاميايي كه از جبهه ميان اصل جنس را از من مي خرند! تو كه قيافه ات از من هم درب و داغونتره!

گفتم ولي من ....نزاشت حرفم تمام بشه ! گفت اگر پول هم نداري يه بست مهمان من باش!

گفتم مرسي ولي من فعلن ميلي به هيچي ندارم! گفت پس بين راه رفقا حسابي ساختن ات!!

به ناچار گفتم آره ساختن ام! هر چند كه نمي دانستم معني اش چيه! گفتم شايد دست از سرم برداره!

گفت دختراي خوبي هم دم دست دارم !!!

گفتم ببين  آقا جان من فعلن ناي سر پا ايستادن هم ندارم چه برسه به اين كارا!

مانده بود كه من ديگه چه جور موجودي هستم و با تعجب نگام مي كرد!

در طول خيابان راه افتادم! هنوز چند قدم نرفته بودم ماشيني برايم بوق زد! فكر كردم مسافر كش است ! توجهي نكردم.

اما ماشين يكي دو بوق ديگه هم زد و كنارم ترمز كرد.يك ماشين "رنو پنج " بود!

شيشه را پايين آورد و به اسم صدام زد!

امير! امير كيهان بيابالا!

لحظه اي مكث كردم! نمي شناختم! ازماشين پايين امد و بغلم كرد و روبوسي!

نمي شناسي؟من گفتم نه ....اما خوب كه به چره هاش دقيق شدم شناختم!

مهران بود! از آشنايان و همسايه هاي قديمي ! سالها بود همديگر را نديده بوديم!

كمي چاق و سرخ و سفيد با همان لبخند هميشگي بر لب وقيافه شاد و بشاش!

گفتم مهران تو اينجا چي كار مي كني؟

گفت: من بايد از تو بپرسم كه اينجا چي كار مي كني نه تو! كي آمدي ايران! اينجا چي مي كني و سيل سوالات...

سوار شديم! در راه پرسيدم تو راه آهن چي كار مي كني؟

گفت :من با باشگاه راه آهن تمرين مي كنم و هفته اي يكي دو روز ميام اينجا.

حالا تو اول  جواب بده ببينم ميدان راه آهن براي چي آمدي؟ و بعد هم بگو ببينم اصلن ايران چه غلطي مي كني؟

گفتم اولن خودت غلط مي كني دومن تازه از قطار پياده شدم!

گفت خيلي خوب خيالم راحت شد كه براي خريدن جنس نيامدي!حالا بگو ببينم براي چي برگشتي  بعد از اين همه سال! من هزار تا كلك زدم كه بتونم بزنم بيرون از ايران ولي چون سربازي نرفتم اجازه خروج نمي دن!حالا تو دستي دستي آمدي خودتو انداختي تو مخمصه!

گفتم من اصلن براي همين مخمصه برگشتم! چند ماهي هم جبهه بودم! كه نزديك بود از تعجب شاخ دربياره!

گفت كجا زندگي مي كني؟گفتم پايگاه بسيج...

خيابانهاي شوش و راه آهن و هفده شهريور و سپس امام حسين پيچيد سمت پيچ شمران! گفتم من همينجا پياده ميشم!

گفت حرفش هم نزن بايد بريم خونه!اگر پدرم بفهمه بيچاره ام مي كنه!

با سماجت تمام .ناچار پذيرفتم!

قيطريه برايم آشنا بود! همان خانه هاي قديمي ! خانه ما ديوار به ديوار خانه مهران بود! خاطرات گذشته در ذهنم بيدار  شد.از ان زمان بيش از 15 سال گذشته بود!دروان كودكي ...

پدر مهران با تعجب نگاهي به من كرد! و با سر اشاره اي به مهران!مهران گفت: پدر ؟نشناختي؟امير كيهان! پسر امير حسين خان!

پدر مهران با دست به پيشاني خود زد! و گفت پسر چه بة روز خودت آوردي؟

مهران نگذاشت من حرفي بزنم  فوري گفت جبهه بوده. زخمي شده و چند وقت بيمارستان بستري بوده!اما بنظر مي رسيد كه دكتر حرفهاي مهران را قبول نكرده. و ناباورانه گفت جبهه! زخمي و

 سخت در آغوشم كشيد! نتوانست احساساتش را كنترل كند و با صداي بلند شروع به گريه كرد!

همراه با حق حق گريه گفت مگه دستم به امير حسين نرسه! آخه بگو مرد چرا اين يه الف بچه را گذاشتي بياد خودشو بندازه تو آتش! و مرتب با خودش واگويه مي كرد!

تو كه همه زندگي ات را اينها مصادره كردند ! ديگه چي داري اينجا كه دلت بسوزه ! همين اميركيهان مانده ااو را هم انداختي توي اتش اينها!

هيچ وقت نتوانستم  بشناسمت! با آن روحيه و رويا هاي قرون وسظايي ات

  و يك ريز حرف مي زد.

مادر مهران برايمان چايي و شربت آورد! شروع به پرسيدن احوال پدر و عمو مهران... و من كوتاه جواب مي دادم!تغيير زيادي كرده بود. موهاي سرش نقره فام و همانند گذشته سيگاري بر لب!

هر چند دكتر از سيگار متنفر بود خانم و مهران هر دو سيگار مي كشيدند!

...........

پرونده پزشكي و برگه ترخيص از بيمارستان را نشان دكتر دادم!

بيشتر و بيشتر ناراحت شد!گفت پسرم امير كيهان تو هنوز بايد مداوا بشي! بنظرم هرچه زود تر بايد برگردي !آنجا امكانات بهتري براي مداوا هست.

گفتم چشم دكتر فعلن كار دارم!

گفت البته حالا حالا ها نمي زارم بري بايد چند روزي استراحت كني!

همانجا كيفش را باز كرد و اول گوشها و گلو و بيني ام را معاينه كرد! گفت شنواييت مقداري كم شده! اما خوب ميشه آسيب كلي نديده !

پدر مهران متخصص گوش و حل و بيني بود.و بعد هم يك معاينه حسابي!

نسخه اي نوشت و داد دست مهران و گفت برو زود اين دارو ها را بگير و بيار

مقدار زيادي داروي تقويتي و مقداري هم داروي اعصاب...

 

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:54  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 14

درد هاي جسمي به مرور مداوا مي شدند .به همان مقدار كه از درد هاي جسمي كاسته ميشد درد ها و مشكلات روحي و عصبي به مرور خود را بيتشر و بيشتر نمايان مي كردند  .

سردرد هاي شديد.صدا هاي نا هنجار نمي دانم از كجاي اعماق ضمير نا خود آگاه.صداي وزوز گوش.كابوسهاي شبانه.و از جا پريدن هنگام خواب!بي خوابي و بي خوابي! يا خواب و خواب و خواب.

با پزشك معالجم حرف زدم.دكتر خسته شدم اگر امكان داره مرخصم كنيد.دكتر نيز با كمال دلسوزي گفت شما بهبود پيدا كرديد اما بايد مدتي در يك آسايشگاه استراحت كنيد.

آسايشگاه؟منظورتان بخش رواني ست دكتر؟

دكتر با كمي شرم حضور گفت :اعصاب شما بد جوري فرسوده شده.تقريبن اينجا كاري برات نمي توانيم بكنيم.بايد زير نظر متخصص اعصاب و روان باشيد.البته به مرور بهتر مي شيد نگران نباشيد. و البته كه من اصلن نگران نبودم.اين را هم يك مرحله از گذر زندگي مي دانستم.

بيمارستان رواني برايم يك كابوس به تمام معنا بود.انسانهايي كه شبيه انسان بودند!سايه هايي شبيه به انسان!

فرياد هايي كه شنيده ميشد! و صداي اواز! فهش!و........

چند روز اول سعي كردم با آن محيط تا حدودي خودم را تطبيق بدم!

پيش خودم گفتم دكتر ها و پرستار ها هم اينجا هستند.من هم يكي از آنها! فرق زنداني با زندان بان چيست؟هر دو در زندان زندگي مي كنند.اما يكي به جبر قانون و ديگري به جبر زندگي!اما زندانبان چون خيال مي كند خود انتخاب كرده است برايش چندان سخت نيست.

پس من هم سعي مي كردم خودم به خودم بقبولانم كه به ميل خود اينجا را انتخاب كردم!

روز به روز حالم بد تر ميشد.كابوسهاي وحشت ناك چه در خواب و چه در بيداري.جرات خوابيدن نداشتم.تا خواب به چشمم مي رسيد احساس مي كردم كه به هوا پرتاب شده ام و با سر به ديوار كوبيده ميشوم!چهره سربازاني كه كشته بودم را در خواب مي ديدم.با صورتهاي خون آلود گاهي با اخم و گاهي با خنده نگاهم مي كردند.صورتهاي كه صورت نبودند!حفره هايي در صورت! به جاي چشم گلوله به جاي بيني تركش و خونابه هايي كه جاري بود به رنگهاي مختلف.

يالا كيهان زود باش تيراندازي كن!بچه ها را قتل عام كردند!قتل عام قتل عام.سوار هايي نيزه به دست همه فيلمهايي كه ديده بودم در هم دغام شده بودند و از هر كدام تكه اي با واقعيت تركيب شده بود.چگونه مي توان توصيف كرد آن حالات روحي را.

نگاه كن ان سمت را نگاه كن! ميبيني ؟بله ديدم!يك گوزن؟ در لابلاي شاخه ها! بزار بياد جلوتر!

شليك كن.... ويك سر باز بر خاك مي افتاد!بعدي و بعدي و بعدي.دلم مي خواست كه از خواب بيدار بشم تمام اندام هام فلج ميشد .مي خواستم فرياد بزنم اما امكان نداشت. ميدانستم كه در خواب هستم . اگر بيدار بشم از اين كابوسها هم رها خواهم شد.اما بيدار نمي شدم.دلم مي خواست كسي به دادم برسه و بيدارم كنه! انگار كه سرم را درون يك گيره آهني قرارداده باشند و فشار دهند.حس مي كردم جمجمه ام در اثر فشار متلاشي خواهد شد و البته از خدا هم همين را مي خوستم شايد راحت بشم .آخ... اگر بتونم نوك انگشتم را تكان بدم حتمن بيدار ميشم.

و بعد از لحظاتي جانكاه با خستگي و كوفتگي زياد و عرق ريزان از جا مي جهيدم! و سيگار پشت سيگار.

خوبي اينجا اين بود كه لا اقل از سيگار كشيدن جلو گيري نمي كردن!

شروع مي كردم به قدم زدن!حتي در حال راه رفتن هم كابوس دست از سرم بر نمي  داشت! و صداي ناهنجار اعماق ذهنم! وز وز گوش لرزش پره هاي ديافراگم و شدت ضربان قلب.هيچي در اختيار خودم نبود.بنظرم درد هاي بدني در مقايسه با مشكلات عصبي هيچ است.دلم مي خواست استخوانم بشكند .دستم قطع شود .زخم عميقي در بدنم ايجا شود تا شايد ذهنم كمي به طرف آن درد منحرف بشه! واقعن كه درد هاي بدني و جسمي در مقابل فشار هاي عصبي هيچ است هيچ.

براي سرگرمي با بعضي از بيماران گفتگو مي كردم.يك لحظه چنان فيلسوفانه از سياست و اجتماع حرف مي زدند لحظه اي بد مي زدند زير آواز يا فحشهاي ركيك مي دادند.

از بين ان همه بيمار با مرد ميانسالي بشتر اخت شدم.

"زيبايي شناسي"هگل را چنان تشريح مي كرد كه انگار يكي از شاگردان بر جسته اوست! و در يك لحظه مي گفت خواهر مادر فلان فلان شده نكنه تو جاسوس باشي؟! بعد چنان با ملايمت حرف مي زد و عذر خواهي مي كرد كه به شك مي افتادم نكنه اشتباهي اورا بستري كردن. و بعد شروع مي كرد با صداي بلند ترانه هاي تركي خواندن!

در طول كمتر از ربع ساعت به چندين حالت مختلف صحبت مي كرد. من واقعن به شك مي افتادم كه نكند بازيگري حرفه ايست!

بنظر خودم روز به روز حال روحي ام وخيم ترمي شد!

به دكتر گفتم دكتر اگر اينجا بمانم از ايني كه هستم ديوانه تر خواهم شد!

دكتر با لبخندي بر لب گفت مگر الان ديوانه اي ؟گفتم واقع قضيه اين است كه بله ديوانه ام اما ماندن در اينجا نه تنها برام مفيد نيست بلكه روز به روز احساس مي كنم بدتر هم خواهم شد.

گفت بله بنظر من هم اگر اينجا نباشي بهتره .با روحيه اي كه تو داري خارج از بيمارستان و در جمع دوستان زودتر بهبود پيدا مي كني!

از طرف "تعاون"امدند و مسايل ترخيص از بيمارستان را خود انجام دادند.بليط قطار تهران را در جيبم گذاشتن به همراه دو هزار تومان پول! و به امان خدا.

تصميم گرفتم كه همه چيز را فراموش كنم.فراموشي مسكن بسيار قدرتمندي ست كه زندكي را قابل تحمل تر مي كند. و بهترين عامل براي فراموشي فقط زمان است .

پ.ن:تعاون قسمتي از بيسج بود كه به مسايل رزمندگان رسيدگي ميكرد .

پ.ن:از يك واقعيت روايتهاي گوناگوني مطمينن وجود دارد. هر يك از ما قسمتي از يك واقعيت را مي بينيم! انچه كه درگيرش بوديم.و نه تمام ان را.


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:1  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 13

كم كم حالم داشت بهتر مي شد.به مرور بر روي پاهاي خودم مي توانستم راه برم.بيش از دو ماه گذشته بود.

هرچه حالم بهتر ميشد تنگ حوصله تر مي شدم.

اگر از من بپرسند بد ترين جاي دنيا كجاست  بي شك و بدون ترديد مي گم بيمارستان. در شرايط عادي حتي تحمل يك ساعت ماندن در محيط بيمارستان را ندارم.

شايد براي همين هم بود كه بعد از سه سال خواند درس  در دانشكده پزشكي عطايش را به لقايش بخشدم

و پزشكي را كنار گذاشتم و به دنبال بنايي رفتم!

بيمارستان هيچ وقت برايم هيچ جذابيتي نداشته.البته به استثناي دختران پرستار زيبارويش و انترنهاي خوش اخلاقش.اما همينها هم هيچ وقت باعث نشد كه درسم را تا آخر در رشته پزشكي ادامه بدم.

به هر حال سعي كردم براي خود سر گرميي جور كنم .از انگونه سر گرمي ها كه هميشه باب ميلم بوده.

يكي از پرستار هاي شيفت شب با قدي رعنا و قامتي زيبا اما كمي عبوس و بد اخلاق بود را نشانه رفتم.

هميشه موقع تحويل شيفت سري به من مي زد و با تندي احوالي مي پرسيد.

بقيه زخمي هايي كه با من آشنا بودند ديگر مرخص شده بودند و اغلب هم بچه هاي تهران بودند.حاج تقي هم دوباره به جبهه رفته بود.

من مانده بودم تنها.و هيچ ملاقاتي آشنايي هم نداشتم.

البته گاه و بي گاه افرادي مي امدند براي ملاقات زخمي هاي جنگ با گلي و شيريني .مثلن براي روحيه دادن!

يك روز هم دختر هاي يك دبيرستان به همراه معلمانشان.با قيل و قال و پرسيدن سوالهاي عجيب و غريب از مجروحين.

يكي از من پرسيد كه چند وقته بيمارستان بستري هستي؟گفتم حدود دو ما!

گفت چند وقت جبهه بودي ؟گفتم همين حدود.

گفت كجات تير خورده! ؟گفتم هيچ كجا؟با تعجب گفت هيچ كجا؟پس جرا بستري شدي؟

گفتم موج انفجار!  اصلن نمي دانست كه موج انفجار چيه و چگونه ممكنه كسي در اثر موج انفجار دو ماه بستري بشه!

گفت كلك نكنه مي خواستي از جبهه فرار كني! گفتم هي همچين ولي خوب يه ريزه هم لت و پار شدم.......

يك روز هم كودكي با پدر و مادرش و يك نقاشي قشنگ كه كشيده بود دخترك! ان را بالاي تختم به ديوار كوبيدم. درختي و كوهي و چمنزاري و آفتاب درخشاني در آسمان آبي تا مدتها آن نقاشي را داشتم.

يك روز آن پرستار بد عنق اما نسبتن زيبا ازم پرسيد تو كسي را نداري اينجا بياد ملاقاتت؟

گفتم چرا ندارم!

گفت پس من نديدم تا حالا؟

گفتم پس تو چي هستي؟ تو كه هر روز مياي ملاقاتم!و چشمكي زدم!به زور توانست جلوي لبخندش را بگيره. و گفت خوب زبان بازي بلدي! اما  باب خوبي براي گفتگو باز شده بود.

شبها گاهي يكي دو بار سر مي زد و اينكه چيزي مي خواي يانه ! و البته من بجز سيگار چيز ديگري نمي خواستم و ايشان هم كه معذور بود.اما به مرور كاهي مرا به حياط بيمارستان مي برد و سيگاري دود مي كردم. كه اين خود غنيمتي بود.

هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر هم كم حوصله مي شدم و تحمل بيمارستان هم برام مشكلتر! و راستش ديگه حسابي با پرستار موصوف دوست شده بودم البته فقط در حد دوست! سعي مي كرد گاهي كتاب رماني برام بياره كه شبها مشغول بشم و گاهي هم درد دل مي كرد كنار بستر مي نشت و از زندگي اش مي گفت!

تازه آدم متوجه ميشه كه در زير اين ظاهر بي تفاوت ادمها چه قلبهاي ريوفي نهفته است و چه كمر هايي كه در زير بار زندگي خم !پدرش پير و از كار افتاده نا مادري تمام اموال پدر را برده و رفته و بيشتر به اين خاطر شيفت شب مي ماند كه روز ها از پدرش نگهداري كند!

وقتي كه موقعيت مرا فهميد غم من نيز به غمهايش افزوده شد.قبل از انقلاب در اموزش كده پرستاري درس خوانده بود.مي گفت عاشق شغلش است .اما بنظرم در پايان شيفت كاري چنان خسته و افسرده بود كه بنظر مي رسيد ديگر مايل نيست كه پايش را هم بيمارستان بزاره.

هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر به قسمتهاي ديگر بيمارستان مي رفتم. به بالين ديگر مجروحان مي رفتم و احوالپرسي مي كردم.

يك روز به قسمتي جا از بيمارستان رفتم كه با سربازاني مسلح نگهباني ميشد.

پرسيدم اينجا چه خبره؟يكي از سربازا گفت اينجا مجروحين عراقي هستند.به هر زحمتي بود  از مسولين اجازه گرفتم كه از ان قسمت ديدن كنم!البته يك نفر مسلح هم همراهي ام كرد.

اغلب مجروحيني كه انجا بودند افسران عاليرتبه ارتش عراق بودند! بنظرم خيلي هم خوب به انها رسيدگي مي شد.

كنار افسر جواني نشستم و كمي گپ و گفتگو با هم كرديم! چند روز بعد دوباره سري به او زدم! هر كدام كه حالشان بهتر شده بود  به نوعي به تخت بسته شده بودند. كه البته قابل درك بود اين موضوع.

از افسر عراقي پرسيدم كجا مجروح شدي .توضيح داد ظاهرن همان منطقه اي كه من هم مجروح شده بودم!

در عين اينكه حالم خوب بود گاهي چنان صداي عجيبي در مغزم مي پيچيد كه دنيا دور سرم مي چرخيد و نمي توانستم خودم را كنترل كنم! در اين لحظه هم همين حالت برام پيش امد.چند لحظه اي سرم را روي تخت كناري ايشان گذاشتم تا حالم بهتر شد!

در اين لحظه فهميدم كه هر دوي ما در گير كاري شده بوديم كه هيچكدام در بوجود آمدنش دخيل نبوديم.

به افسر عراقي گفتم من ديده بان بودم و مي ديدم كه شما چقدر امكانات و تجهيزات داريد ولي بنظرم مي رسيد كه چندان شجاعتي بخرج نمي داديد!

اول كمي از اين حرف من ناراحت شد. اما بعد گفت. بله حق با شماست.ولي بحث شجاعت و شهامت نبود! ما از نحوه جنگيدن شما تعجب مي كرديم.نه براي حمله برنامه داشتيد و نه براي دفاع.

ولي تمام حمله ها و دفاع هاي ما از يك سري اصلوب پيروي مي كرد.و ما براي هر شرايطي گزينه هاي مختلفي داشتيم. اما شما نه! يا مي مرديد يا پيروز مي شديد!

راستش بنظرم شما ها مثل سرخ پوستها و آپاچي هاي فيلمهاي وسترن بوديد! مستقيم به سمت ما حمله مي كرديد و هرچه هم از شما كشته ميشد باز هم حمله و حمله ! وا واقعن ديوانه مي شديم و وحشت زده! وقتي ميديدم سينه به رگبار گلوله ميديد و جلو ميايد و هلهله  و داد و فرياد مي كنيد (منظورش اله و اكبر بود)

واقعن خود را مي باختيم! فكر مي كرديم اگر يك مليون نفر را هم بكشيم باز هم آدم هست و همينجور ميان جلو براي همين هم اغلب عقب نشيني مي كرديم.اما موقع حمله هم همينطور تمام منطقه را گلوله باران مي كرديم و طبق پروتكلهايي كه داشتيم و بر مبناي انها قاعدتن  ديگر نبايد تنا بنده اي پشت خاكريز هاي شما مانده باشد  اما وقتي كه جلوتر ميامديم باز هم شما ها بوديد ! راستش با هيچ كدام از طرحها و پروتكلهاي موجود جنگي ما كه توسط خبره ترين طراحان جنگ طراحي شده بودند جور در نمي آمد. به همين خاطر هم اغلب ما فرماندهان سر در گم مي شديم كه چگونه با شما بايد جنگيد.راستش تا حدود زيادي دلم براش مي سوخت و گاهي از گل و شيريني هايي كه مردم براي من مي آوردند من هم براي او مي بردم.

....................................

.................


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 23:53  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 12

مدتهاست كه با خودم در جدالم.ادامه اش را نويسم يا نه! و متاسفانه اين جدال پايان نا پذيره!

اوايل قصدم از نوشتن اين خاطرات  در واقع پاسخ به سوال گونه اي بود به دوستي بسيار فرهيخته كه خاطره اي از بمبارانهاي دهه شصت و حال و هواي آن زمان را كه زمان كودكي اش بوده را خواستم از زاويه اي ديگر نيز نمايش دهم! هر چند كه ياد آوري بعضي از صحنه ها برايم بسيار دردناك و بعضي صحنه ها  هم اسفبار و بعضي......... اما اسم اين وبلاگ زندگي ست. و مگر نه اين است كه زندگي پر است از همين گونه صحنه ها!

من هيچ وقت از نابساماني ها نهراسيدم و هيچ وقت هم هيچ چيز را مطلق ندانسته ام و نمي دانم!آنچه كه ما از زندگي به طور اخص و از جهان به طوراعم درك مي كنيم همه نسبي ست. نه خير مطلق و نه شر مطلق! بلكه برداشت ما و فهم ما از شرايط است و فرهنگ و جامعه اي كه ما را احاطه كرده است رفتار هاي ما را  و واكنشها و قضاوتهاي ما را در مقابل پديده ها موجب مي شود.

بنا بر اين من همين هستم كه هستم! محصول اين جامعه و فرهنگ چه بخواهم و چه نخواهم! هر چند ژنتيك و تاريخ نيز در اين "من "بي تاثير نيست.

برويم به ادامه ...

صدا هاي مبهمي ميشنيدم .همهمه.بوي خون.سكوت مطلق و تاريكي .درد.بي حسي .خلسه اي نشا آور و دوباره سكوت و درد.

دو واحد ديگر مرفين تزريق كن. كار ديگري نمي تونيم براش بكنيم.همه اندامهاش از هم گسيختن.هيچ شكستگي يا زخمي نداره.و دوباره همهمه و بوي خون و درد و درد و سكوت و تاريكي .

به زخمي هاي ديگر برس.اين از دست رفته.منتقلش كنيد .كاري نميشه كرد. كاري نميشه كرد.كاري نميشه كرد

نمي دانم چقدر زمان گذشته بود. و چقدر زمان گذشت.سايه مبهمي در كنارم بود.با دستي آويخته به گردن .

دكتر چشم باز كرد.اولين صدايي بود كه به وضوح مي شنيدم !سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم.يا تكاني به خود بدهم يا حررفي بزنم.گلويم مثل سنگ خشك خشك بود.انگار مشتي خاك رس قورت داده باشم تشنه ام بود.سعي كردم حرفي بزنم و آب بخوام.اما زبانم نمي چرخيد ناله اي از گلوم خارج شد.همراه با سر و صدا هاي وحشتناكي كه در مغزم بود صداي خودم را به سختي توانستم در ميان آن همه سرو صدا و نويز هاي مختلف درون مغزم تشخيص بدم!

دكتر ! دكتر! بهوش آمده!صدايي كه بنظرم از فاصله اي دور مي امد!همراه با همان آوا هاي نامونس درون مغزم.

در يك لحظه چندين سايه مبهم ديگر در اطرافم ديدم!نمي دانستم چكار مي كنند فقط در رفت و آمد بودند .لحظه اي خنكاي شيي خيس  بر روي لبهايم را حس كردم.لذت بخش بود.بنظرم جاني تازه گرفتم!در دل آرزو مي كردم كاش دوباره تكرار شود و تكرار شد و تكرار شد!

آرام بخش تزريق كنيد!اگر بهوش بياد به كما خواهد رفت از درد!

و دوباره تاريكي و تاريكي و ارامش مطلق و حسي خوب از بي درد بودن و بي حس بودن.چه سخت جان است اين انسان.

..................

اولين كسي كه شناختم حاج تقي بود!با دستي آويخته به گردن و سري باند پيچي شده!

خدا را شكر. و گريه مي كرد! خدا را شكر... كيهان ؟ خدا را شكر كه هنوز زنده اي !كيهان ! و اسمم را چنان بيان مي كرد كه از شنيدنش لذت مي بردم.

تمام انرژي ام را در زبانم جمع كردم و گفتم حاجي كجاييم؟ و حاج تقي در ميان گريه و خنده گفت مشهد هستيم كيهاان جان مشهد! در بيمارستان!

چند روز بعد هوش و هواسم تا حدودي جا امد.چند نفر از بچه هاي پايگاه در اطرافم بودند.چشني به راه انداخته بودند و لودگي و بگو و بخند!اما من در حالتي بين خواب و بي داري.در اثر دارو هاي آرام بخش بود يا چيز ديگر نمي دانم!

"تقي " گفت الان پانزده روزه كه در اين بيمارستان هستيم. در مشهد.اول به اهواز اعزامت كردند چون انجا ديگر ظرفيت نداشت و تعداد مجروح ها زياد بود  تعدادي از جمله تو را به مشهد منتقل كردند!

گفتم چند روز گذشته؟

گفت:هوم يادم نيست!دقيقن! ولي حدود بيست روزي بايد باشه!راستي مادرم هم امد اينجا و به عيادتت و نمي داني چه قشقرق و واويلاييي راه انداخت.تمام بيمارستان را به هم ريخت.و چنان مي گفت پسر بيكسم پسر غريبم كه دل همه را كباب كرد!

تازه متوجه شدم كه خودش هم بد جوري زخي شده بود. گفتم حال خودت چطوره حاجي؟گفت من چيزيم نيست دو سه تا زخم كوچكه.ولي تو همه بچه ها را نصفه جون كردي!هيچ جات زخم نيست و همه جات زخمه!دكتر ها قطع اميد كردن! راستي مي توني پاهات را تكون بدي؟

سعي كردم تكان بدم! و تكان خورد!هلهله اي بر پا شد.سالمه دكتر!

و دكتر جواني به بالينم امد و معاينه اي  مفصل.در آخر گفت چه سخت جاني تو جناب امير كيهان!

و من به سخت جاني خود اين همه گمانم نبود!!

..............


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:57  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر