تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

انتخاب مسير 14

در دو لنگه اي چوبي حياط باز بود.وارد فضاي خانه كه شدم تمام آن دلهره ها و سختي ها و دردها را فراموش كردم!

سعي كردم كه ضداي قدمهايم بر روي موزايك حياط بلند نشود.از پيج دلان سر پوشيده حياط كه رد شدم مادر را ديدم .كنار حوض در حال شستن ظرف.چند لحظه پشت سرش ايستادم .زير لب آواز غمناكي را زمزمه مي كرد.مي توانستم حدس بزنم كه در حال خواند اشك مي ريزه.اين عادتش بود.

به آرامي كنارش نشستم و سلام كردم! كمي جا خورد.براي لحظه اي باور نمي كرد كه من باشم!بعد جيغ كوتاهي كشيد و گفت اميد! عزيزم! و خوشحالي و خشم را يك آن در چهره اش دبدم! دست سالمم را انداختم گردنش و قبل از اينكه چيزي بگه عذر خواهي مفصل و دستش را بوسيدم.به آهستگي چند ضربه مشت به كمرم زد! و با اخم گفت اين چند روز كجا بودي! ؟بدون اطلاع ! آخه مادر نمي گي من دلم هزار راه رفته! جايي نبوده كه در اين چند روز سر نكشيده باشم و احوال تورا نپرسيده باشم!!اين يه الف بچه هم الان دو شبه لب به غذا نزده! مي گه تا داداش اميدم نياد من غذا نمي خورم!خودم هم كه تا حالا ده بار مردم و زنده شدم! هنوز متوجه دستم نشده بود.خدا خدا مي كردم كه ديرتر متوجه بشه!

گفتم مادر من!! آخه من كه بچه نيستم تو اينقدر نگران باشي! مسافرتي برام پيش آمد ناچار رفتم تا بوشهر!طوري هم پيش آمد كه امكان نداشت خبرت كنم.تازه به محسن هم گفته بودم كه به تو بگه من چند روز مسافرتم!بعد هم با قيافه حق به جانب گفتم مگه نگفته!

گفت:اون پسره بد تر از خودت  سر به هوا هم هر بار يه چيزي مي گفت!تو هم كه چيز ديگري مي گي!گفتم مگه دستم به دستش نرسه! من توصيه كردم برو خونه و به مادرم بگو چند روز مسافرتم و اگر خريدي چيزي داشت خودت براش انجام بده!

لابد اصلن سري هم نزده!

گفت بيچاره روزي ده بار سر ميزد و مثل مرغ سركنده ميمانست! همين رفتارش بيشتر منو نگران مي كرد.

گفتم خوب ننه حالا كه خانه هستم ديگه نگراني بي مورده !

گفت اميد قول بده ديگه هيچ وقت بي خبر از خونه نري! آخه پسر من از دست تو چقدر بايد بكشم! و بعد اشكهاش بيشتر و بيشتر سرازير شد!تازه متوجه شد كه يك دستم هم به گردنم آويزونه! دو دستي زد توي سر خودش ! و گفت خدا مرگم بد ه دستت چي شده! گفتم ننه بخدا چيزي نيست تصادف كوچكي كردم كمي بازوم زخمي شده ! يكي دو روزه خوب ميشه!

اصرار كه بايد باز كني ببينم <گفتم آخه مادر من " يه زخم كوچولو ديگه ديدن نداره استخونش هم كه نشكسته!

زير چشمي به پنجره روبروي نگاهي انداختم خيري پرده سفيد كتاني گلدوزي شده اتاق را كنار زده بود و با ولع نگاهم مي كرد.از خودم بدم آمد سرم را پايين انداختم و گفتم ننه بريم تو عصرانه اي برام درست كن!

زير بعلش را گرفتم بهم تكيه كرده بود! مادر اين روزها سنگين بلند ميشد و آن چابكي و زبر وزرنگي  سابق  پيش را نداره! دور چشمهاش پف كرده! و موهاي سفيد بيشتري از زير چارقدش بيرون زده .

وارد اتاق كه شديم.الهام خوابيده بود!سرش يه وري روي متكا افتاده بود و موهايش نصف صورتش را پوشانده و در اثر خيسي ناشي از عرق به صورتش چسبيده بود.سرش را جابجا كردم و بادبزن حصيري را برداشتم و شروع به باد زدنش كردم!در خواب لبخند شيريني زد! واز اين شانه به آن شانه شد! چقدر اين بچه را دوست داشتم! با همه شيطنت ها ش!

بنظرم چقدر معصوم و آسيب پذير بود.هميشه نگرانش بودم و مي دانستم او هم نگران منه و همه جا چارچشمي منو ميپاد!اوايل فكر مي كردم به دستور مادر اين كارا را مي كنه! بعدن متوجه شدم علاقه بيش از حد خودش موجب اين همه كنجكاوي ميشه!

حس خوبي بود.در بين خانواده و عزيز ترين كسان.يك لحظه در دل گفتم ديگه هيچ وقت از شما ها دور نميشم!اگر كشته شده بودم يا اگر دستگيرم مي كردند چه بسر شما ميامد!كي مواظب شما بود.مقداري پس انداز داشتند شايد تا يكي دو سال مشكلي نداشتن ولي بعدن چي!با اين گرگهايي كه هر لحظه در كمينند و منتظر فرصت.چقدر خودم و آنها را بي پشت و پناه حس كردم.

مادر به سرعت سماور نفتي را روشن كرد تمام پنجره هاي مشرف به حياط را باز كرد نسيم ملايمي وارد اتاق شد!به همان سرعت املتي درست كرد و سفره كوچكي پهن .عطر ريحان و نعنا در اتاق پيچيد!سرخي تربچه نقلي ها درين سبزي ها چقدر دلنشين و آرامش بخش بنظر مي رسيد.

گفتم ماما دستت درد نكه يه نون پنير مياوردي كافي بود.!

سفره را كه چيد شرروع به آبكشي استكانها در لكن كرد! از صداي  به هم خوردن استكان نعلبكي ها الهام از خواب بيدار شد! مخصوصن اين كار را كرد كه الهام بيدار بشه!

همينكه چشمش به من افتاد اول به حالت قهر پشتش را به من كرد!به روي حودم نياوردم و خودم را مشغول خوردن نشان دادم!چند لحظه در همان حال ماند مي دانستم الان دلش مي خواد كه من سر شوخي را باز كنم ولي عمدن هيچ واكنشي نشان ندادم  از سر بد جنسي!

با صداي بلند زد زير گريه!هر رفتاري را مي تونستم حدس بزنم بجز كريه كردنش .

من هم گريه ام گرفتم ولي خودم را كنترل كردم.

بعد انگار كه هيچ اتفاقي نيافتده گفتم :  ا تو بيداري وروجك! با دست سالمم موهاش را نوازش كردم .بغلش كردم و مثل بچه هاي كوچك  گريه مي كرد و در بين حق حق كريه هاش بريده بريده حرفهاي نامفهومي مي زد كه فقط حدس مي زدم چي مي گه!

به هر طريقي بود آرامش كردم!

كنارم نشت و همينطور نگاهم مي كرد بنظرم باور نمي كرد كه بر كشتم! گفتم آخه الي تو چت شده! با گريه گفت داداش ديشب تا صبح خوابت را مي ديدم .خواب ديدم سركار قديري با تير زده تو قلبت و تو افتادي مردي! بعد خواب ديدم كه با ماشين از روي پل افتادي وسط شط.

همينطور تاصبح خوابهاي وحشتناك مي ديدم! الان هم كه ديدمت فكر كردم دارم خواب مي بينم!

گفتم عزيز دلم مي بيني كه داداش پيشته! اصلن امشب با هم ميريم سينما ! بعدش هم ميريم كنار شط ميبرمت جگركي با هم جگر مي خوريم اگر خواستي با قايق موتوري هم گشتي توي "اروند "مي زنيم! حا ! خوبه!

بعد گفت نه من هيچي نمي خوام فقط مي خوام كه ديگه من و مامان را ترك نكني! نمي دوني كه از وقتي رفتي مامان هنوز خواب به چشمش نيامده!من هم تا صبح كنارش بودم

هزار تا چيز ريز و درشت نذر" سيد عباس" و ابلفضل و سيد فاطمه و همه امامزاده ها كرده!

تا دو سه سال بايد فقط كار كني تا مامان بتونه نذرهاي تو را ادا كنه!

چند شوخي باهاش كردم زوركي لبخندي زد! گفتم بسه ديگه بيا كنار داداش بشين با هم عصرانه بخوريم.انگاري منتظر بود ! بسرعت كنارم نشت  وقتي كه ديد دستم به گردنم آويزونه گفت جي شده داداشي! گفتم هيچي با بچه هاي پشت" سده" دعوام دشد كمي زخمي شدم!

جوري نگام كرد كه انگار مي گه تو گفتي و من باوز كردم!يا خودت خري!!

وقتي ديد لقمه برداشتن با يه دست برام سخته قطعات نان را مي بريد و با قاشق مقداري املت روي آن مي گذاشت و مي داد دستم خوشمزه ترين غذايي بود كه بنظرم تا آن زمان خورده بودم ! گفتم خودت هم بخور ماما ميگه دو روزه كه چيزي نخوردي!نكنه روزه بودي؟

و لقمه كه برام گرفته بود گذاشتم دهنش!

مادر با لذت به ما چشم دوخته بود.

عصرانه كه تمام شد سيل سوالها بود كه از طرف مادر و الي سرازيز شد من هم جوابهايي سر سري مي دام !

در همين حال در نيمه باز اتاق كمي بيشتر باز شد و" خيري" با سر برهنه و ساقهاي لخت در حالي كه جادر كلداري را نصف نيمه به كمرش آويزون بود وارد شد و همان دم در گفت ننه اميد چشمت روشن!

ديدي گفتم نگران نباش! اميد رفته پي تفريح و خوش گزروني خودش اونوقت شما اين چند روزه عزا گرفته بودي!

ماما تعارف كرد!بفرما خيري خانم" و ادامه داد چشم و دلت روشن!

خيري انگار كه منتظر تعارف بود آمد و در نزديكترين جاي ممكن به من نشست!مادر چايي براش ريخت و عمدن سيني چايي را كمي دور تر گذاشت !اما خيري آن را به سمت خودش كشيد!

با چشم و ابرو حرفهايي بينمان رد و بدل شد.

خيري كه بيرون رفت مامان هم بساط سماور و سفره را بر چيد  و ظرفها را برد لب حوض من هم خواستم لباسهام را عوض كنم! كه الي زد زير خنده وگفت داداش اين لباس چيه پوشيدي! و هر و كر مي خنديد از خنده" الي" من هم خندم گرفت رفتم اتاق كناري لباسم را عوض كنم خواست داخل بشه گفتم دارم لباس عوض مي كنم  هما ن پشت در ماند.تازه متوجه شدم كه هنوز اسلحه كمري را به همراه دارم! اصلن يادم رفته بود.

لباسم را كه عوض كردم الي را صدا زدم! خيلي جدي گفتم الهام! وقتي كه اينطور صداش مي زدم مي دانست كه موضوع مهمي را مي خوام بگم!  معصومانه گقت بله داداش چيه؟

اسلحه را نشانش دادم و گفتم ببين الهام من اينو قايم مي كنم هواست باشه مامان نبينه! اگر ببينه مي فهمم كه كار تو بوده!مي دانستم اگر چيزي را بهش بگم حتمن انجان خواهد داد ولي اگر خودش متوجه بشه آنوقت راست دست مادر را  مي گيره و ميبره اونو نشانش ميده!

گفت داداش اين چيه!ترقه اي كه نيست! و صداش را تا آنجا كه ممكن بود پايين آورد و گفت راست راستكيه؟گفتم اره راست راستكيه و خيلي هم خطر ناك!پس هوا ست جمع باشه!

گفت چشم! و من ديگه خيالم راخت بود كه هييچ بني بشري نمي تونه اونو پيدا كنه!

اگر به" الي" نمي گفتم مطمين بودم در عرض پنج دقيقه و همينكه چشم منو دور مي ديد مي رفت سروقتش و بعد هم نشان مادر مي داد و ... سراين موضوعات چه درد سرها كه نكشيدم

ولي ديگه قلق" الي" دستم آمده بود همينكه تحويل خودش ميدادم يا اينكه نشانش مي دادم چي را كجا گذاشتم مثل عقاب چارچشمي مواظبش بود و اگر تصادفي ممكن بود مادر اون چيز را ببينه "الي" يه جوري سر و ته قضيه را هم مياورد و از اين بابت كمك بزرگي بود به من.

نزديگ غروب با" الي" بيرون از خانه بيرون زديم!الي با فرياد گفت مامان ما داريم ميريم بازار چيزي نمي خواي! شام هم بيرون مي خوريم! چيزي درست نكن براي تو هم مياريم!

الي خودش خودش را دعوت كرده بود .

مادر به امان خدايي گفت و گفت تا نصف شب اين الف بچه را بيرون نزاري ها زود تر بر گرديد!

گفتم چشم مادر اگر اين وروجك بزاره زود بر مي گرديم!

دور دور الي بود!هرچي مي خواست مي خريد و بي گفت گو من پرداخت مي كردم مي دانست كه برگ برنده دستشه!

بعد هم با قاق موتوري رفتيم آن دست بهمنشير كلي دل و قلوه و جگر و خوش گوشت سفارش داد .گفتم الي با خورد ن اين همه هله هوله به زودي قد يه تانك ميشي! تو همينجور هم روي دست من ماندي آن وقت با يه هيكل گنده ديگه آخه كه تو رو مي گيره! و كلي شوخي و خنده .

بعد از شام هم روي نيمكتي كنار رودخانه نشستيم از يه د كه بستيني كيم دوقولو براي الي خريدم و يه آبجو تگري" باواريا" براي خودم!

در حال گفتگو بوديم كه چيپ ژاندار مري از پادگان مرزباني بيرون آمد! از رو بروي ما رد شد سر كار قديري با يه سرباز كه راننده اش بود!

چند متري كه از ما دور شد دوباره دنده عقب گرفت و بر گشت سر كار قديري با ان سبيلهاي آويخته و اسلحه كمري و پوتينهاي واكس زده اش كه در نور چراعهاي كنار ساحل برق مي زدند از ماشين پياده شد.

خودم را براي ليچار بارش كردن و اينكه حط و نشانها و تهديدهاي او را با متلك جواب بدم آماده كرده بودم.اما حضور الي باعث ميشد كمتر بد دهني كنم خواستم بگم الي تو برو يه خورده قدم بزن اما سر كار قديري امان نداد با لبخند به طرفمان آمد و قبل از هر چيزي سلام كرد.

سلام پسرم اميد" حالت چطوره مامان چطوره ؟حالش خوبه! اين بايد الهام خانم باشه به به چه خانمي شده!

دهانم از تعجب باز ماند ه بود! اصلن نمي توانستم رفتار سركار قديري را براي خودم حلاجي كنم! منظورش چيه ؟چي مي خواد! مي خواد حرف از زير زبانم بكشه!اصلن ما تا به حال هيچ سابقه آشنايي خانوادگي با او نداشتيم كه بخواد احوال مادر و خواهر منو يپرسه!

چه نفشه اي داره!

كاملن خلع سلاح شده بودم نمي تونستم آن چيزهاي را كه در ذهن آماده كرده بودم را بگم!

گفتم به مرحمت شما سركار قديري ! ممنون مادر هم خوبن خدا را شكر! آمد جلو و دست داد! من هم ناباورانه و مردد دستم را به طرفش دراز كردم!در چهره اش هيچگونه شيطنت و خصومتي نبود!اما من نمي توانستم باور كنم كه اين همان سركار قديريه كه به ناموسش قسم خورده بود كه مرا با تير بزنه و من هم گفته بودم كه بي ناموسه اگر نزنه!

چهره اش مهربان بود و لهن كلامش ملايم!سرش را جلو آورد و به آرامي گفت آفرين پسرم آفرين!من به تو افتخار مي كنم همه ما به تو افتخار مي كنيم!

راستش از تعجب چشمهام داشت از حدقه در ميامد.خدايا اينها كي هستند!سركار قديري ؟دكتر آرش!مهندس فرامرزي! اينها چند نفرن؟كي هستند!؟چگونه با هم ارتباط دارند؟ همه اين پرسشها در يك لحظه از ذهنم گذشت و براي لحظه اي وحشت كردم!سركار قديري چند جمله ديگر هم گفت و يانه سري برم پاسگاه شلمچه ببينمش و به همان سرعت كه آمده بود رفت و من مانده بودم هاج و واج...

 

ادامه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:39  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 13

در اثر تشنگي از خواب بيدار شدم!گيج و منگ!نمي دانستم كجا هستم!سعي كردم بنشينم!به هر زحمتي بود بر رخوت عجيبي كه سراپايم را گرفته بود فايق آمدم!

چه ساعت از روز است؟من كجا هستم! چه اتفاقي افتاده؟

چند لحظه طول كشيد تا تمام آنچه كه پيش آمده بود را مرور كردم!به ساعت ديواري نگاهي انداختم!ساعت 3!! 3 روز يا شب نمي دانستم! پنجره ها با پرده هاي كلفتي پوشانده شده بودند و هواي اتاق بسيار خنكتر از حد معمول بود!كمي سردم شده.ملحفه را به خودم پيچيدم و سعي كردم بفهمم كجا هستم!يادم آمد!ديشب! احمد! فرامرز! دكتر آرش! و اين خانه؟آن خانمي كه ديشب ديدم كي بود؟چفدر شبيه به ميترا!آيا خودش بود؟پس چرا چيزي نگفت!حتي نشان نداد كه با من آشناست!

دهانم خشم بود مثل يك قطعه چوب!و ته گلوم تلخ تلخ! مثل زماني كه "خارك" نارس مي خورديم.مي چسبيد به سق دهان و تا مدتي تلخي و گسي آن باقي مي ماند .اما ما باز هم مي خورديم! با زحمت از نخلها بالا مي رفتيم و شروع به پايين ريهتن مي كرديم! بعد هم مسابقه  ااينكه كي بيشتر مي تونه بخوره!من هميشه كمترين تعداد را مي تونستم بخورم.آن هم با تقلب!نصف بيشتر خاركهاي نارس را تف مي كردم!اما جر مي زدم و مي گفتم من بيشتر از همه خوردم! و آخر سر هم كار به زد و خورد مي كشيد! و بعد از چند دقيقه دوباره همه با هم راه مي افتاديم كنار شط! "گوشلمپو " ها را با تير كمان مي زديم!انگار نه انگار كه چند دقيقه پيش يقه همديگر را جر وا جر داده بوديم! مي خنديديم و روي آسفالت داغ تابستان با پاي برهنه مي دويديم در حالي كه دمپايي هايمان را در دست گرفته بوديم!آخه با دمپايي كه نمي شد دويد و شلنگ تخته انداخت!

ظهر گرما وقتي كه همه بزرگترها به خواب مي رفتند تازه فعاليت ما شروع ميشد!در را كه قفل مي كردند از ديوار بالا مي رفتيم!هيچ راهي به روي ما بسته نبود! و بعد كه حسابي آفتاب جنوب با بي رحمي تمام تن نحيف ما را برشته مي كرد خود را به دست بهمنشير و كارون مي سپرديم!و آبتني در آن هواي داغ چه لذتي داشت!

نمي دانم چرا اين خاطرات براي لحظه اي از ذهنم گذشت!

پرده را كنار زدم!بله!بعد از ظهر بود!خيابان خلوت خلوت!

چراغ اتاق را رووشن كردم!دلم مي خواست صاحب خانه را صدا بزنم!اما دلم نيامد.مي دانستم كه در اين وقت روز حتمن همه خانواده خوابيدن!در اتاق را باز كردم  به بهانه دستشويي رفتن و اينكه آبي به صورت بزنم!

دستگيره را كه چرخاندم در نيم باز رخ به رخ با ميترا شدم!مثل برق گرفته جيغ كوتاهي كشيد  و با تعجب گفت :"اميييييد!!؟

تو هستي؟خدا منو بكشه!تويي اميد!!

گفتم خو ب !بله خودمم!مگر ديشب تو ...

منتظر نماند جمله ام تمام بشه.گفت:ديشب من خواب آلود بودم!بعضي از دوستان گاهي ميان اينجا براي جلسات و اينجور چيزها! اين دفعه هم  فكر كردم از آن جلسات شبانه است اين بود كه زياد دقت نكردم!

و شروع كرد يه ريز پرسيدن!دست چيه شده؟ كجا بودي؟چه عملياتي انجام دادي ؟در كدام شهر و .....

گفتم بس كن ميترا عمليات كدومه!يه ليوان آب بده !!

با عجله گفت الان برات شربت ميارم!بيرون رفت و در چند دقيقه بعد با يك پارچ بزرگ شربت آبليمو وارد شد.

روي كاناپه نشستم!يك ليوان را لا حرعه سر كشيدم! به سرفه افتادم !كمي جالم بهتر شد!

گفتم ميترا لطفن يه ليوان آب بيار!

ميترا همينطور هاج و واج به من نگاه مي كرد!

گفتم همه چي را برات تعريف مي كنم فعلن بزار يه كم از اين حالت كيجي خارج بشم!

به سرعت يك ليوان آب كه چند قالب يخ كوجك روي آن شناور بود برام آورد. و گفت يواش بخور نپره گلوت!

و به سرعت بيرون رفت و با يه ظرف پر از ميوه برگشت!

نگاهي به دستم انداخت و بعد خودش سيبي را پوست كند و قطعه قطعه كرد در بشقاب گذاشت!

احساس ضعف مي كردم!

گفتم ميترا من تقريبن دو روزه چيزي نخوردم! چيزي داري آماده!

گفت آره همه چي هست الان برات ميارم!

چند لقمه اي خوردم!حسابي حالم جا آمد.

ميترا در همه اين مدت كنارم نشسته بود و معلوم بود كه دقيقن نمي دونه قضيه چيه!

نتونست بر كنجكاوي خودش غلبه كنه!

گفت :من از همون اول هم بايد  مي دونستم تو با ما هستي! از آن همه محبتي كه مي كردي!از اينكه جنسهاي مغازه را نصف قيمت به من مي دادي! ولي مي گفتم نه اين اميد از اون جوانهاي بي خياله!

گفتم خوب درست حدس زدي! من از همون جوانهاي بي خيال هستم!هيچ هم با شماهم مرام نيستم اصلن مگر اين شمايي كه مي گي  كيا هستيد كه من با شما باشم!؟

خيلي آروم لبخندي زد و گفت خوب حالا عصباني نشو! متوجه شدم! و مي دانستم كه اصلن هم متوجه نشده!

گفتم چگونه ميشه با دكتر آرش تماس گرفت؟!!گفت شيفت كارش تا ساعت چهار عصره جالا ديگه شيفتش تموم ميشه!گفتم تلفن داري زنگي بهش بزني!

از اتاق بيرون رفت!صداش را مي شنيدم!معلوم بود تعمدن بلند حرف ميزنه تا من بشنوم!

الو تلفنچي لطفن "او-پ-دي" را وصل كن!

صحبتهاش كه تمام شد برگشت!گفت دكتر كفته از اميد خان حسابي پذايرايي كن تا من ميام!

طولي نگشيد دكتر هم آمد.

با لبخندي بر لب.احوالپرسي كرد و كتش را در آورد روي دسته كاناپه انداخت!خوب جوان شجاع!حالت چطوره؟

گفتم به مرحمت شما خوبم!

يزار نگاهي به زخمت بندازم.باند را باز كرد اطراف زخم را كمي فشار داد !خوبه زود جوش مي خوره

هر دو روز يك بار بيا همينجا تا خودم پانسمانش را برات عوض كنم.پانشمان را دوباره بست و بعد از كيفش بسته اي دآورد و گفت اين داروها را سر وقت بخور!اميدوارم عفونت نكنه مقداري زخمش عميق بود كمي هم گلوله استخوان را خراشيده اما چيز مهمي نيست!

تشكر كردم .و از دكتر خواهش كرم اگر امكان داره وسيله اي برام چور كنه مادرم الان خيلي نگرانه چند روزه خونه نرفتم.دكتر گفت چيزي خوردي و رو به ميترا كرد!امثل اينكه از او پرسيده باشه! ميترا گفت چند لقمه اي خورده!

دكتر گفت خودم مي رسانمت .گفتم نمي خوام بيش از اين زحمتت بدم!دكتر گفت زحمت كدومه اين كارها در مقابل كاري كه شما كردي هيچه! و گفت هر كاري داشتي از اين به بعد مستقيم بيا سراغم نمي خواد بري پيش فرامرز.

تشكر كردم.از ميترا هم.و اينكه مزاحمش بودم و اميدوارم روزي جبران كنم!چشمكي زد و گفت به زودي جبران مي كني و با لبخند مليحي تا دم در برقه مان كرد.

سوار ماشين دكتر شديم يك شورلت قرمز رنك با سرعت در خيابانهاي آبادان به حركت در آمد.هنوز خيابانها خلوت بودند .مردم آبادان با غروب آفتاب از خانه بيرون ميان.

نزديك پل كه رسيد گفتم دكتر ايستگاه تاكسي ها پيادم كن!نميخوام كسي ما را با هم ببينه!آخه من و شما...دكتر بخوبي منظورمم را فهميد.

يكي دو تاكسي در ايستگاه ايستاده بودند و راننده ها كلافه از گرما منتظر اولين مسافران خود

يكي را در بست گرفتم.از دكتر خدا حافظي كردم دكتر به آرامي گفت پس فردا ساعت 9 شب بيا من همونجا!

گفتم  چشم!

راننده راه افتاد و راديوي ماشين را روشن كرد! ترانه اي هزين مي خواند":شبابي وريد اشريج عيني سمره موشب حالالي      شوفي شوفي . ..."

مسير را در كمتر از 15 دقيقه طي كرديم!آدرس را پرسيد.دم خونه پياده شدم!خواستم كرايه بدم گفت حساب شدي.

ادامه:

پ.ن:ترانه اي از حسين نعمه خوانند عرب:با حواني ام خريدارتم اي سبزره ريبا روي نه با مال دنيا ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:59  توسط کی- ها- ن- سین  | 

این شعر تقدیم شده است به دوست خوبم امیرکیهان عزیز، شکارچی باران دیده.

 

ماه، رود، باران

 

  نفس در سینه‌اش محبوس

در چشمش نه، بر قلب او

                              دوخته

                                   نگاهش

                                                خیس

ولی پخته.

نمی لرزد سرانگشتش بر ماشه.

صبوری می‌کند اما...

حکایت می‌کند این جنگل ِ باران برایش

از سفید و سرخ

            - برف و خون-

از گلّه،

رَمه،

      از گرگ.

 

*

گرگِ باران دیده، آب‌آلود

خسته از قصهء طولانی ِ تنهایی ِ خود

سر به زیرِ دستِ باران می کِشد خاموش.

راه می پوید به سوی آخرین مقصود.

می‌فَرازد سر:

               - "پاک گردان روح خیسم را

ای تو که بانوی بارانی!

طاقتم نیست دگر بی دوستان

مرا با خود ببر در رود

از این قله.

پیرمردت کو ؟

آن صیادِ باران دیده،

                         یار دیرینم

بیا!

    من در بر ِ ماهم."

 

*

چشمانش تیز

ولی بسته،

گونه‌هایش خیس،

ولی از اشک،

بدرود می‌گوید

با لبخند.

 

                                                             ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

 

از میان پیام‌ها:

امیرکیهان (بخشی از کامنت ایشان): شاید بار ها و بارها مضمون این شعر را تجربه کرده ام.
گرگ را بسیار دوست میدارم از بین تمام جانوران.زیرا بی ریاست و همان است که هست و هیچ چیز پنهان نمی‌کند .

 http://yaharashha.blogfa.com

دوستان عزیز این شعر را آرش سروده و  آدرس وبلاگ ایشان را در بالا می بینید.

از ایشان سپاسگذارم و امیدوارم بتونم لیاقت دوستی با ایشان را داشته باشم

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 12

نگاهي به ساعت انداختم! حدود 9 شب.بجر صداي آب و خشخش به هم خوردن نيزار در اثر نسيم شامگاهي و گاه گداري صداي زوره شغالي گرسنه از دور دست  چيز ديگري شنيده نمي شد.با وجود درد احساس آرامش مي كردم!هرچه باشه در زمين خودم هستم!اگر هم ميمردم ديگه ناراحت نمي دشم.تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم .اما حالا مي فهميدم خانه يعني چه! زمين چه معني مي ده و مملكت خود آدم چه نعمتيه !دلم مي خو است دراز بكشم و ساعتها همانجا بخوابم!حس خوبي بود!سر شار از آرامش! با همان قدم اول كه به روي خاك وطن گذاشتم اين آرامش هم به سراغم آمد.

سعي كردم ذهنم را به چيزي مشغول كنم!چاره اي نداشتم به جز انتطار!

به كاري كه كرده بودم انديشيدم!آيا كار درستي بوده؟چرا اين كار را كردم! ؟ چرا پيشنهاد فرامرز را قبول كردم؟آيا بخاطر پول و طمع بود؟بخاطر اين بود كه ممكنه در عمق و جودم به راه و مسيري كه او و همفكرانش انتخاب كردن اعتفاد داشتم و خودم نمي دانستم!بخاطر حس ماجراجويي بود!؟

راستش گزينه طمع و پول را همان اول حذف كردم.چونكه از ا ول هم مي دانستم كه تقريبن هيچ سودي براي من نداره و من با يه بار قماش و خرت و پرت ديگه بيش از چندين برابر پولي كه داده بودند نصيبم مي شد بدون زحمت و ريسك!

نتوانستم بفهمم .اما خودم را توجيه كردم! به تجربه اش مي ارزيد.و دستم را به طرف جيبم بردم كه پاكت سيكار را بيرون بيارم درد تا مغز و استخوانم  نفوذ كرد و ستن فقراتم تير كشيد..با دست سالمم عرق پيشانيم را پاك كردم.نمي دانم چند وقت در اين افكار دور و دراز فرو رفته بودم! صداي خش و خش علفهاي خشك  نيم خيز شدم!نا خود آگاه دستم به طرف اسلحه كمري رفت!سايه اي را در چند متري خودم ديدم! پشت بوته اي پنهان شدم  و نفس در سينه حبس كردم.

خيلي با احتياط حلوتر آمد! نگاهي به رودخانه انداخت! حدس زدم شايد احمد باشد.زير لب نجوا مي كرد! آخه من جواب مادر و خواهرش را چي بدم! الان دوشبه نيامده!چه بلايي سرش آمده! چي بگم! چند لحظه نشست روي زمين! سوت كوتاهي زدم! از جا جهيد ! با دقت نگاهي به اطراف انداخت نمي توانست مرا ببيند ! به آرامي گفتم احمد!

با صداي بلند گفت اميد!! خودتي؟و با قدمهايي بلند به سمتم دويد!سكندري خورد و نزديك بود به زمين بيفته!خواست بغلم كنه!خودم را كمي عقب كشيدم و گفتم مواظب باش!با وحشت گفت چي شده اميد!

ديشب تا صبح همينجا منتظرت بودم.خواب به چشمم نيامد.ساعت 5 صبح ناچار برگشتم خانه!

عصر هم مادرت و محسن آمدن و سراغت را گرفتند!گفتم كاري داشته رفته و يكي دو روز ديگه بر مي گرده.مادرت مي گفت سابقه نداشته اميد بدون اطلاع من شب نياد خونه! و بي صدا گريه مي كرد.!

گفتم باشه اين حرفها را بزار براي بعد!زود باش بريم!و بسته را نشانش دادم!روي دوش انداخت  و تازه متوجه دستم شده كه به گردنم آويخته!گفت اميد؟دستت؟گفتم چيزي نيست  سيگاري برام روشن گن!

موتورسيكلت را در نيزار پنهان كرده بود حدود دويست قدم با ما فاصله داشت.بسته را به ترك موتور بست و به سرعت و با چراغ خاموش راه افتاديم!منظقه را مثل كف دست مي شناخت نيازي به چراغ نداشت!

گفت كجا برم!گفتم برو كاراژ!

ساعت از 12 نيمه شب گذشته بود كه به شهر رسيديم.به سرعت و از كوچه پس كوچه هاي شاه آباد به كاراژ كه نزديك شط بود رسيد.

گفتم آن بسته را جاي مطميني پنهان كن و به سرعت برو فرامرز را پيدا كن!

با تعجب نگاهي كردذ و گفت فرامرز؟من فرامرز را نمي شناسم!تازه ا ين وقت شب از كجا پيداش كنم!

گفتم ببين اجمد اينقدر سوال جواب نكن! كاري كه گفتم بكن همين!سرش را پايين انداخت رفتم تو اتاقك كاراژ!در يخچال را باز كردم و يك شيشه آبجو آرگون را لاجرعه سر كشيدم!سيگاري روشن كردم !احمد برگشت و گفت آخه يه آدرسي  چيزي ...

گفتم برو قهوه خونه مش بموني اونجا شاگردش هنوز بيداره جاي فرامرز را اون بلده ! اگر هم گفت چكارش داري بگو سفارش دو بكس سيگار خارجي داده براش گرفتم! سيگار هم با خودت ببر و نشانش بده!

با سرعت موتور را روشن كرد و رفت!من هم سرم را به ديوار تكيه دادم و سعي كردم چرتي بزنم!

درد امانم را بريده بود.در اين مدت اصلن به درد توجه نكرده بودم!احساس مي كردم بازوم به شدت متورم شده!تب داشتم!پنكه رو ميزي را به سمت خودم چرخاندم  شايد كمي از اين احساس كلافگي خلاص بشم!

بي فايده بود.

در كمتر از نيم ساعت احمد بركشت!فرامرز هم در ترك موتورش!

اول تا مرا ديد خنديد و تا چشمش به بازوم افتاد اخمهاش رفت تو هم !فهميد اتفاقي افتاده.قبل از ار چيز گفت دستت چي شده!

گفتم مهندس چيز مهمي نيست! تير خوردم!آن امانتي هم برات آوردم!

خواست زخم را باز كنه ! گفتم دست نزن هنوز تير اون توهه!

كسي از دوستانت پزشك نيست!

كمي فكر كرد و گفت چرا ! دكتر آرش از دوستان و همفكراان ماست! در " او-پي- دي  " شركت نف تمشغوله!وسيله اي جور كني همين الان ميريم سراغش!

احمد به سرعت ماشين را روشن كرد!هر سه نفر سوار شديم!آدرس را مي دانست "سيكلاين" درمانگاه شبانه روزي شركت نفت.

فرامرز گفت احمد آقا بهتره تو بري و سراغ دكتر آرش را بگيري ما قرار نيست هيچوقت اينجا همديگر را ملاقات كنيم!

احمد بدون اينكه ماشين را خاموش كنه به سرعت وارد درمانگاه شد. بعد از چند دقيقه برگشت . گفت پرستار ميگه دكتر امشب كشيك بيمارستان 25 شهريوره و اينجا نيست!

به سمت بيمارستان حركت كرديم!كفيشه...و از سمت" تانكي ابولحسن"! احمد سعي مي كرد توجه هيج پليسي را به خودش جلب نكنه! در آن وقت شب ديگه از پليسهاي سر چهار راها هم خبري نبود.فقط گاه گداري ماشين حراست شركت نفت از خيابانها رد مي شد!

درب اصلي بيمارستان نگه داشت!باز هم به همان ترتيب اين بار گفت اگر پرسيدن چكارش داري بگو سفارش سيگار داده براش خريدم!

بعد از چند لحظه دكتر خواب آلود بيرون آمد و احمد هم به دنبالش!

نگاهي به داخل ماشين انداخت فرامرز گفت دكتر كار واجبي پيش آمده!دكتر بي حوصله گفت مگر قرار نيست ما هيچ وقت بدون هماهنگي قبلي هم را نبينيم! آشكارا معلوم بود دكتر نسبت به فرامرز ارشديت داره!

فرامرز گفت آخه ....

دكتر غر زد ! سر ما را به باد مي دي با اين ندانم كاري!

آدرسي داد و گفت بريد فلان جا ! من هم تا چند دقيقه ديگه ميام!فرامرز گفت دكتر وسيله هم با خودت بيار!انگار دكتر مي دانست چه خبره! سري تكان داد و رفت!

سر آدرسي كه داده بود به ما ملحق شد! ايستگاه 12 ؟نزيك خانه ميترا بود!

گفت ماشين را همينجا پارك كنيد و با فاصله به دنبال من بيايد!

با تعجب ديدم كه در خانه ميترا را زد! در كه باز شد با دست اشاره كرد داخل شديم!

داشتم از تعجب شاخ در مياوردم! ميترا ؟دكترآرش؟مهندس فرامرز؟ اينها چه ارتباطي ممكنه با هم داشته باشند؟

ميترا هنوز مرا نديده بود .اتاقي را باز كرد پرده ها را كشيد و چراغ را روشن كرد و خودش خواب آلود بيرون رفت! گفت من ميرم مي خوابم اگر كار واجبي داشتي بيدارم كن!معلوم بود هم فرامرز و هم دكتر را خوب ميشناسه!

كولر اتاق روشن بود و هواي مطبوع تا حدودي حالم را جا آورد!

ميز ناهار خوري گوشه اتاق بود دكتر به سرعت دست به كار شد!نايلوني را روي ميز پهن كرد و وسايلش را از توي كيف بيرون آورد!با بي رحمي تمام دستمالي را كه شووان روي زخم بسته بود را باز كرد! و به گوشه اي انداخت! به احمد اشاره كردم كه دستمال را برداره!

و بعد هم غر زد!درد داره؟ خوب !! قاچاقچي گري اينجور چيزا را هم داره ! وقتي كه با آجانها در گير مي شدي بايد فكر اين روز را هم مي كردي؟من هم از درد فقط لبهام را با دندان فشار مي دادم .طعم شور خوني كه از لبم جاري شد را حس كردم اما سوزش درد را نه!

فرامرز گفت !آرش! آرش جان! دكتر!! آقا اميد در ماموريتي كه من بهش داده بودم زخمي شده!

دكتر براي لحظه اي مثل برق گرفته ها شد! قدمي به عقب برداشت! تا آن لحظه حتي به چهره ام هم نگاه نكرده بود!با ملايمت گفت اميد! ماموريت؟لحن صدا و حركاتش كاملن تغيير كرده بود. مهربان  و آرامش بخش!

گفت :آره دكتر اميد چند روز و شب به دنبال ماموريت بود و ماموريت را هم به خوبي انجام داده  و برگشته!

دكتر شروع به تعريف و تمجيد كرد!تا جواناني مثل شما هست ما هر روز اميدوار تر مي شيم و ....

نگاهي به بازوم كرد من هم نگاهي انداختم قرمز و متورم خونابه اي كمرنگ از زخم بيرون آمده بود!

گفت بي انصافها كاليبر 45 خوب بازوت را قطع نكرده! و بعد ادامه داد بي پدر قلب را نشانه گرفته بوده ...

و بعد لبخندي زد و با صدايي آرامش بخش گفت چيزي نيست! درستش مي كنم ! زود خوب ميشي! اما بد جوري عفونت كرده!خدا كنه عفونت به نزديك استخوان نرسيده باشه!

بعد چندين آمپول به اطراف زخم زد!چند لحظه بعد هيچگونه دردي را حس نمي كردم ! احساس مي كردم دستم شيي سنگيني ست كه به بدنم آويزان شده!

دكتر با چاقوي چراحي يه شكاف طولي روي زخم ايجاد كرد!زخم را كمي فشار داد و خون فوااره زد!جلوي خون ريزي را گرفت و شكافي عرضي اما با طول كمتر ايجاد كرد!حاشيه هاي زخم را با پنس كمي به طرف بيرون كشيد  و با شيي انبر ماندي كلوله را بيرون كشيد!

نگاهي به گلوله كرد و گفت از فاصله دور بوده! شانس آوردي! بعد هم زخم را شستشو داد و بخيه كرد و سپس باند پيچي!!

بعد هم گفت برو روي اون كاناپه بخواب!

دراز كشيدم!چند آمپول تذريق كرد و گفت فعلن ديگه به چيزي نياز نداره!نسخه اي نوشت داد دست احمد و گفت اين داروها را بگير ... و به همان سرعت نسخعه را از دست احمد گرفت و گفت نيازي نيست خودم مي گيرم!ايشان ديگه بايد همينجا استراحت كنه و تكان نخوره در غير اين صورت ممكنه زخم خونريزي كنه اونوقت نياز به تزريق خون خواهد داشت و به دردسر مي افتيم!

بعد هم گفت ديگه نيازي نيست شما اينجا باشيد.تا هوا روشن نشده از اينجا بريد!من در حال خواب و بيداري صداي دكتر را مي شنيدم و صداي احمد را كه مي گفت به مادرت چي بگم!

گفتم بگو فردا ميام!

 و صداي باز و بسته شدن در ...

بعد از آن به خواب عميقي فرو رفتم

ادامه

پ.ن:او-پی-دی: درمانگاه و اورژانس شبانه روزی!شرکت نفت اعلب ااصطلاحاتشان را به انگلیسی بیان می کنند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 12:41  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 11

تنها نشتسه بودم تكيه به ديوار گلي كلبه!

در د و گرما كلافه ام كرده بود.زمان به كندي كي گذشت!

از جا بلند شدم!درد در تمام بدنم پيچيد!از كلبه قدم بيرون گذاشتم!احساس مي كردم از پشت ديوارهاي حصيري چشمهايي به من ذل زده و تمام حركاتم را زير نطر دارند.

نگاهي به اطراف انداختم.درختان نخل سر بر آسمان مي سودند و چه مهربان سايه خود را نثار زمين تفتيده از گرماي نيمروز جنوب مي كردند.هميشه اين درخت را دوست داشته ام.سر افراز و بي ادعا و مهربان.و جان سخت در مقابل كم آبي و خاك شور .

با كمترين نگهداري بيشترين و لذيذ ترين ميوه را نثار صاحبش مي كند.تا رودخانه فاصله اي نبود. كلبه ها در محوطه اي خالي از درخت بنا شده بودند اطراف نخلستان و جاي جاي هم نيزار انبوده. راه باريكي كه در اثر آمد وشد بوحود آمده بود از لابلاي نيزار به رودخانه ختم ميشد.

نگاهي به آسمان انداختم.عبار آلود و خورشيد بيرحمانه چتر داغ خود را بر سر زمين پهن كرده بود.

كاوميشها آرام و صبور در حاشيه رودخانه و جاهاي كم عمق آب تن خود را از كرماي تفديده  نيم روز به آب خنك سپرده بودند و آرام و بيخيال نشخوار مي كردند.به آنها غبطه خوردم كاش مي شد تني به آب زد واز اين گرما كمي خلاص شد. اما با اين زخم!!؟

به زودي خسته شدم.رمقي در بدن نداشتم.احساس ضعف و سرگيجه.گرما وبي خوابي دو شب گذشته رمقي برايم نگذاشته بود. شايد فقط ته مانده نيروي جواني و غرور بود كه سر پا نگاهم مي داشت.به آرامي برگشتم و به درون كلبه خزيدم.

زني با لباس عربي و سراپا سياه پوش با پاي برهنه و حلقه اي طلايي در بينيو خلخالهايي در پا كه با هر قدمش صداي خش و خش آنها بلند ميشد وارد شد.با سيني و قهوه جوشي و دو فنجان كوچك هريك كمي بزرگتر از انگشتانه!زير چشمي نگاهي انداخت و آهسته گفت:تفضلو(بفرماييد)

من هم گفتم اشكرچ(ممنونم) و ادامه داد الامرك(كاري نداري) باز هم تشكر كردم.

به آرامي از كلبه خارج شد.

قهوه اي ريختم!چشيدم تلخ  تلخ و به سق دهان مي چسبيد از بس غليظ بود . اما عطر كلاب تا حدودي قابل تحملش  كرده بود.كمي نوشيدم.معده ام خالي بود جالت تهوع دست داد. به زور تونستم جلوي بالا آوردنم را بگيرم. فشار زيادي به معده ام وارد شد.

اما جلوي تهوع را به هر طريق بود گرفتم.

در همين حال شووان وارد شد.معلوم بود جمام كرده سر حال و قبراق بنطر مي رسيد.نگاهي به چهره ام كرد گفت حسابي رنگت زرد شده!! و بعد دوباره بيرون برفت.سيني با چند نان و كاسه اي شير به همرااه آورد.نان را در شير تريد كرد و با تحكم گفت حتمن بايد بخوري و الا بزودي از پا درمياي!

و خودش هم يواش يواش همراهيم كرد در خوردن.تا همه غذا را نخوردم دست بر دار نبود.

بعد چفيه اش را خيس كرد و به سر و صورتم كشيد. كمي خنك شدم.احساس مي كردم تب دارمم و بازوم مثل تكه اي آهن كه در كوره گداخته شده باشد داغ  و سوزان .

ساعت حدود 4 بعد از ظهر  دو نفر عرب وارد شدند بعد از سلام عليك سخناني با شووان رد و بدل كردند.ظاهرن سرقيمت چيزي چونه مي زدند بعد فهميدم سر قيمت بردن من به آن طرف آب بوده. به هر حال قبول كردند.

به شوان گفتم كه من مقداري پول همراه دارم با اشاره حاليم كرد كه حرف نزنم.

آنها كه بيرون رفتند گفت تنها كساني كه اين اطراف مسير را بلدند همينها هستند با آنها طي كردم كه 20 دينار بگيرند و تو را صحيح و سالم به آن طرف مرز برسانند.(حدود 400 تومان) البته پول كمي نبود اما از نظر من چندان هم زياد نگفته بودند.

شووان آهسته در گو.شم گفت: من فعلن پولي به آنها نميدم  منتظر ميانم كه بر گردن بعد با آنها حساب مي كنم. بهتر ه آنها هم اصلن ندانند كه تو پولي همرات داري.بعد جعبه كوچكي با بوشش مخمل قرمز كه با قفل كوچكي بسته شده بود تحويلم داد و گفت به محض اينكه به جاي امني رسيدي جعبه را تحويل اينها بده و بگو كه به من برگردانند آنوقت مي فهمم كه سالم رسيدي .در غير اينصورت مطمين باش من دودمان اينها را بر باد ميدم. و بعد لبخندي زد و گفت اصلن نگران نباش.

بعد هم زير بغلم را گرفت و بسته را به دوش انداخت و راه افتاديم.در كنار رودخانه قايقي چوبي و دراز پر از ني به شاخه درختي بسته شوه بود همان دو مرد به همراه زني درون آن نشسته بودند.شوان سفارشهاي لازم را به آنها كرد فهميدم كه مي گفتند ساعت حدود 8 شب به محل حواهيم رسيد با شوان خدا حافظي كردم و تشكر بسيار از اينكه جانم را نجات داده  و اينكه اميدوارم روزي بتونم زحماتش را جبران كنم. خيلي صادقانه گفت  كه هيچ كار مهمي نكرده اكر هم كاري كرده به هيچ وجه براي جبران و يا درازاي چيزي نبوده . ضمنن اضافه كرد كاك  اميد دنيا خيلي كوچكتر از اونيه كه فكر مي كني.و سفر به سالامتيگفت  د و قايق را به درون آب هل داد..در لابلاي علف و ني هاي درون قايق جايي براي من باز كردند و تقريبن در زير علفها پنهان شده بودم اما از لابلاي آنها مي توانستم تمام حركات آنها را زير نظر داشته باشم.به هر حال چاره اي نبود به جز اعتماد به آنها.

با تاني همراه با جريان آب قايق را به حركت در آوردند. تا آنجا كه ممكن بود سعي مي كردن از نزديك ساحل رد بشن.

ضمنن سعي مي كردند كه جريان آب سرعت قايق را زياد نكنه.

بعد در حال خركت با صداي بلند با هم حرف مي زدند .من لجم گرفته بود كه چرا اينقدر بلند حرف مي زنند صدايشان از يك كيلومتري شنيده ميشد.بعد از ساعيتي صداهايي از ساحل بگوشم رسيد.مرزبانهاي عراقي بودند كه از آنها سوالاتي پرسيدند ظاهرن مي گفتند كه داريم علف براي گاوميشهايشان جمع آوري مي كنند.يكي از قايقرانها به ساحل رفت از لابلاي علفها همه چي را زير نظر داشتم.اسلحه كمري را قبلن مسلح و آماده كرده بودم.اگر علفها را كنار بزنند به اولين نفري كه ديدم شليك مي كنم هرچه بادا باد.!

يكي از مرزبانها آمد پايين  و نزديك لبه آب مي خواست وارد قايق بشه اما حاشيه رودخانه گل بود و پوتينهاش گلي شد.چند فهش آبدار نثار خودش و شغلش و قايقرانها و ... كرد و بر گشت.قايق ران بسته كوچكي به دستش داد و او هم با اخم گفت يالا برو گم شو و ديگه اين نزديكي ها نبينمت....در آن لحظات آرزو مي كردم كاش وارد قايق بشه تا چند تير تو شكمش خالي كنم و خودم هم از اين همه درد خلاس بشم .اما نيامد.

كم كم و با غروب خورشيد قايق را به طرف وسط رودخانه هدايت كردند. زن نيز مانند مردان با چوبي بلند سعي مي كرد سرعت رودخانه قايق را از كنترلشان خارج نكند.

به هر حال به سمت مقابل رودخانه و مرز ايران رسيديم. يه جورايي احساس آرامش مي كردم با وجودي كه هنوز به مقصد نرسيده بودم اما حس خوبي داشتم.

علفها را  كنار زدم و نشستم  با هر زحمتي بود سيگاري روشن كردم و پاكت سيگار را به انها هم تعارف. گرفتند و با ولع شروع به پك زدن به سيگار كردند.

يكي از آنها زبان عربي گفت نزديك كو.ت شيخ هستيم تا نيم ساعت ديگه ميرسيم. از آنجا به بعد چكار مي كني؟!حا ليشان كردم كه شما نگران نباشيد آنجا كساني منتظرم هستند و مخصوصن گفتم كساني.

ضمنن خودم هم چشم از ساحل بر نمي داشتم نشانه هايي قبلن جمال گذاشته بود و من هم حدودن ميدانستم كجا هستند.چند تك درخت و بعد درختايي انبوه! بعد از آن مقداري خشكي و دو سه دقيقه بعد مي رسيديم به نيزاري كه تا نزديك وسط رودخانه پيش آمده بود و مسيري كه در اثر تردد قايق در بين نيزار ايجاد شده بود.

اشاره كردم كه رسيديم!انها مطمين نبودن ولي من با دست اشاره كردم كه به ساحل برن!

قايق را به ساحل هدايت كردند.يكي از آنها زير بغلم را گرفت و به خشكي رساند.آن ديگري هم بسته را آورد خشكي و روي زمين گذاشت . هر دو نگاهي ملتمسانه داشتند .با دست سالمم 100 تومن به عنوان انعام بهشان دادم و گفتم به شووان نگيد كه من اين اين پول را به شما دادم! بو سيدند و به پيشاني گذاشتند.و به طرف قايق به راه افتادند.هوا كاملن تاريك بود .هنوز قايق از ساحل جدا نشده بود كه يادم به جعبه شووان افتاد.صدا زدم زاير و با دست اشاره كردم كه بركردد.يكي از آنها بر گشت و گفت الامرك: جعبه را لاي چفيه پيچيده بودم تحويلش دادم و گفتم اين را به آقاي شووان بديد و از طرف من از او تشكر كنيد.يادتان باشه اگر به چيزي دست بزنيد شووان هيچ مزدي به شما پرداخت نخواهد كرد.

گرفتند و رفتند.

من ماندم و تاريكي و صداي پرشتاب آب و رطوبت و گرماي كلافه كننده و دردي كه هر لحظه بيشتر مي شد.

با هر زحمتي كه بود بسته را راوي دوش انداختم و به طرف جايي كه با احمد قرار گذاشته بودم راه افتادم.

ادامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:30  توسط کی- ها- ن- سین  | 

هیچ و باد است جهان؟

گفتی و باور کردی؟

کاش یک روز به اندازه هیچ

غم بیهوده نمی خوردی

کاش یک لحظه به سرمستی باد

شاد و آزاد به سر می بردی!

شعر از ......؟

اگر می دانید بینویسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:32  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 10

با تلاش فراوان روي  يك زانو بلند شدم.صداي باز شدن درب ماشين  و قبل از اينكه من كوچكترين حركتي بكنم دستي نيرومند زير بغلم را گرفت و با يك حركت سريع بلند م كرد و درون ماشين جاي داد.

زمان بنظرم به كندي مي گذشت. حركتها همانند فيلمي كه با دور كند پخش شود در نظرم بسيار كند بود.درب ماشين بسته شد  واتومبيل با تكاني شديد از جا كنده شد و با سرعت به راه افتاد.من بسته را همچون يك شيي عزيز به سينه چسبانده بودم  .اصلن نمي دانستم در چه موقعيتي هستم و دشمن يا ناجي من چه كسي ست.

بعد از چند لحظه از شوك اشي از اثابت گلوله بيرون آمدم زخم چندان عميقي نبود اما درد داشت و خون سرازير مي شد.

رانند به زبان عربي گفت تير خوردي؟آن بسته را بزار جلوي پات و چفيه اش را از سر باز كرد و و كفت با اين بازوت را ببند.با ترديد بسته را  كف ماشين گذاشتم و با يك دست سعي كردم زخم را ببندم اما تلاشم بيهوده بود.

راننده با سرعتي ديوانه وار در جاده اي پر دست انداز جركت مي كرد.بعد از مدتي كه شايد احساس مي كرد از مهلكه درو شديم سرعت را كم كرد و با دست چپ كمكم كرد زخم را ببندم .بعد هم  گفت: بد زخمي شدي؟

شرطه هاي سگ هار بي پدر و مادر! و چند فهش خواهر و مادر به دنبالش!

براي اولين بار نگاهي به چهره اش انداختم.مردي بود چهار شانه و بنظرم بلند قد با سبيلهايي آويخته!لهجه و سيمايش حكايت از آن داشت كه عرب نيست.

لبخدي زد و گفت نترس خودي هستم!

بعد از كمتر از يك ساعت از جاده خارج شد. و وارد منطقه اي پر از دار و درخت شد.از نحوه رانندگيش فهميدم  كه با مسير به خوبي آشناست.آرامشي در چهره اش بود كه به من هم آرامش مي داد.

تا اينجا من حتي يك كلمه هم حرف نزده بودم.

سعي كردم موقعيت خودم را بسنجم .ماشين يك پيك آپ وانت بود( جي ام سي) و معلوم بود براي مسافتهاي زياد و بارهاي سنگين مورد استفاده قرار مي گيرد. پس خيالم راحت شد كه لا اقل  از دست شرطه ها رهانيده شدم.

برا اولين با ر زبانم باز شد و تشكر كردم! گفت تو عرب نيستي ؟گفتم خير!! خنده بلندي كرد و گفت آفرين !! ايراني هستي؟گفتم بله! شروع كرد به فارسي صحبت كردن.البته به لهجه كردي!

گفتم مگه شما ايراني هستي؟گفت نه من در حال حاظر ايراني نيستم  اما در گذشته اجداد من همه ايراني بودن. و بعد اضافه كرد من كرد هستم.

گفتم :كرد؟ آن هم در جنوب بصره گفت آره داداش! كرد در جنوب بصره!

زير چشمي نگاهي به بسته انداخت و گفت بايد چيز هاي ارزشمندي درون بسته باشه كه يك لهظه از خودت دورش نكرد؟

گفتم راستش از نظر حودم كه تقريبن هيچ ارزشي نداره ولي امانتييه كه قول دادم هر جور شده به دست صاحبش برسانم!

با تعجب نگاهم كرد و چيزي نگفت!

در همين هين به يك آبادي كوچك رسيديم در بين درختها و نيزار پنهان!

چندين كلبه ساخته شده از ني  و زنها و كودكان در حال جنب و جوش! مرد و زني  از كانال رو برو درون قايقي بودند كه پر بود از علفهايي كه براي تعليف گاوميشهايشان آورده بودن.

ماشين در گوشه اي ترمز كرد.راننده به سرعت پايين آمد.زير بغلم را گرفت  و درون يكي از كلبه ها برد.

كلبه ها فقط از 3 طرف داراي ديواري نيين بودند با سقفي از ني و باد  از هر طرف كه مي وزيد مي توانست درون آنها را تا حدودي خنك نمايد.

گليمي پهن شده بود  به ديواره تكيه دادم و چشمهام  لحظه اي بستم كاملن خودم را به سرنوشت سپرده بودم تقريبن نمي دانستم چه كار بايد بكنم! به هر حال شرايط كه بحراني تر از اين نمي شد.خود را به دست سرنوشت سپردم.

راننده بر گشت و بسته را آورد و كنارم گذاشت! و گفت خيالت راحت تا من زنده ام كسي نمي تونه به تو آسيبي برسونه! تشكر كردم . هيچي نگفتم.دستم مثل يك شييي اضافي آويزان شده بود و مگسهاي زيادي   از بوي خون  روي بازوم جمع شده بودند نگاهي كردم منظره چندش آوري بود بعضي از مگسها درون خون چسبنده گير كرده بودند و تلاش مي كردند كه از آن وضعيت نجات پيدا كنند لحظه اي سر گرم نگاه كردن به آنها شدم.

حتي حوصله نداشتم سيگاري روشن گنم.راننده نيز بيرون رفته بود و لحظاتي تنها مانده بودم.

چفيه  را از روي زخم باز كردم  و آستين لباسم را بالا زدم! زخم كوچي در ناحيه بازو! خون خشك شده بود اما اطراف زخم كبود و متورم و درناك بود.

مرد راننده با ظرفي آب و لگني وارد شد. سعي كرد زخم را بشوره.اما گوچكترين اشاره دستش به زخم  دردي جانكاه در تمام بدنم مي پيچيد. سعي مي كردمي به روي خودم نيارم! اما مگر مي شد.

دندانهام را روي هم فشار مي دادم و چشمهام را بسته بودم.

گفت مي دانم خيلي درد داره حتي اگر داد هم بزني كسي سرزنشت نمي كنه ! من خودم  چندين بار تير خوردم مي دانم چه دردي مي كشي! درد براي همه يكسان است و همه انسانها درد را يك جور احساس مي كنند اما بعضي ها درد را بروز مي دن و بعضي ها هم مثل توي سعي مي كنند آن را بروز ندن. آره برادر گوشت است و استخوان و آهن و سرب. اين دوتا اصلن رفيقيشون نميشه!

و بعد خودش سيگاري روشن كرد و به روي لبم  گذاشت.

گفت گلوله گير كرده! نميشه اينطوري درش آورد.مي ترسم از هوش بري اگر دست بزنم.بعد هم با پارچه اي تميز زخم را بست و دستم را با پارچه ديگر به گردنم آويخت. درد تا خدودي تخفيف پيدا كرد.

نگاهي به ساعت انداختم! نزديك ظهر تيممي كردم و به نماز ايستادم. با هر حركت درد شديدي در تمام بدنم مي پيچيد.

چند لحطه بعد دو نفر وارد شدند ! سلام عليك و جوياي حال!راننده پاسخ داد.معلوم بود كه از دوستان قديم هستند.

منختصر ناهاري آوردند .آب خواستم.

چند لقمه اي با زحمت خوردم.چيزهايي به هم مي گفتند كه من زياد متوجه نمي شدم. رفتار آن دو نفر چندان دوستانه نبود.

وقتي كه بيرون رفتند رفيقم(راننده) گفت كه نگرانند كه رد شما را گرفته باشند آنوقت به روز سياه نشانده ميشن .تقصير ندارند. من هم  توضيح دادم كه با تاريك شدن هوا فكري به حالت مي كنم.

هوا به شدت گرم بود.تمام بدنم از عرق خيس شده بود.و مگسها هم با وزوز بي امانشان جانم را به لب رسانده بودند. براي لحظه اي چشم روي هم گذاشتم و خوابم برد.بيشتر از خستگي و بي خوا بي شب گذشته نيمه بيهوش شده بودم تا خواب!

گرما و درد شديد باعث شد دوباره از خواب بپرم.

رفيقم در كنارم نشسته بود و با باد بزن حصيري مگسها را از سر و صورتم دور مي كرد. چهره اش مردانه و نجيب! و چه مهربان بنظر مي رسيد با آن هيكل و رزيده .مهرباني كه اصلن در نگاه اول چندان مشهود نبود.

گفتم سپاسگذارم!! از اينكه جانم را نجات دادي! براي اولين بار بود كه يادم افتاد بايد تشكر كنم. و ادامه دادم شما خودت را بخطر انداختي بخاطر من!مني كه اصلن نمي شناسي!

لبخند كودكانه اي زد و رديف دندانهاي سفيدش و زيبايش از زير انبوه سبيلهايش نمايان شد.

گفت من كار مهمي نكردم. هركس ديگري بود هم همين كار را مي كرد.

گفتم : شما گفتي كه كرد هستي؟ پس نبايد در اين اطراف زندگي كني!

گفت بله من كرد هستم و در "كركوك" زندگي مي كنم! مي داني كه كردها با دولت عراق در گير هستند.من هم ماموريتم اين است كه در اين منطقه باشم و اسلحه و مهمات تهيه كنم و هر طور كه هست به دست برادرانم برسانم. گفتم ولي اينهايي كه كه ميهمانشان هستيم....

گفت:اينها رفقاي قديمي من هستند و رابطهاي من در منطقه .اينجا منطقه اي ست دور از دسترس .

و بعد آه عميفي كشيد و گفت: شاه شما به ما كردها خيانت كرد.تا وقتي كه با حكومت عراق درگير بود از ما حمايت مي كرد و همه جور سلاح و مهمات به دست ما مي رساند اما با  قراردادي كه بين او و بعثي ها برقرا شد ما به امان خدا رها شديم.

ملا مصطفا بارزاني در كرج به نوعي در تبعيد و زير نظر است. ادريس و مسعود هم كه گرفتار شدن و !

جلال طالباني كه از همان اول يكي به ميخ مي زد و يكي به تخته!! و ما هيچوقت نفهميديم كه با ما دوسته يا دشمن!

جنگجويان كرد بي رهبر مانده اند و ما خود نمي گزاريم كه آتش مبارزه خاموش بشه!تلفات سنگيني داريم ميديم.

واقعن براي ما مشخص شده كه كردها بجز كوهها هيچ دوستي ندارند. اينه كه سعي كرديم در مناطق كوهستاني به جنگ پارتيزاني ادامه بديم!

گفتم آن بسته را باز كن دو تا مسلسل هست! هديه من به شما!

خنده اي كرد و بسته را باز كرد. همچون كودكي كه اسباب بازي دلخواهش را يافته باشه ذوق و شوقي عجيبي در چهره اش نمايان شد.

مدتي با آنها بازي كرد .باز و بسته شان كرد فشنگ گذاري و .....! در نهايت دوباره آنها را بسته بندي كرد و گفت مبارك خودت باشه!تو كه گفتي اينها امانتي هستند. به دست صاحبانش برساني بهتره!

گفتم اشكالي نداره من اينها را به شما هديه مي دم!

 و دوباره تهيه مي كنم! خنده بلندي كرد و گفت نه من راحت تر از تو مي تونم تهيه كنم .ضمنن اين اسلحه ها به درد جنگهاي كوهستاني نمي خورند اينها اسلحه هايي هستند كه براي جنك داخل شهري طراخي شدن!

از جنگها و درگيري ها و كست كستارهايي كه بعثي ها كرده بودند و اينكه چگونه در كوهستان تلافي همه  آن بي رحمي ها را سر نيروهاي عراقي در آورده بودند و اينكه اگر يكي دو سال ديگه شاه كمكهايش را قطع نمي كرد حكومت عراق را  از پا در مي آورند.

بسيار شيرين سخن بود ! و قتي از كشته شدن دوستانش حرف مي زد اشك از چشمهاش سرازير مي شد و وقتي كه از پيروزي هايشان تعريف مي كرد شادي كودكانه اي سرا سر وجودش را فرا مي گرفت. اصلن هم در پي پنهان كردن غم و شاديش نبود. بنظرم يكي از صادقترين انسانهايي بود كه در طول عمرم ديده بودم و ممكن  بود كه بعد از آن هم نبينم.

مشخص بود سعي مي كند كه هر طور شده سر گرمم كنه كه درد را كمتر احساس كنم.

گفت راستي من اسمت را هنوز نمي دانم!

گفتم اميد!!

گفت كاك اميد تو خيلي آدم خود داري هستي ! خيلي خوشم مياد.حاظرم براي همچين آدمي جانم را هم فدا كنم.تشكر كردم و گفتم شما تا همينجا هم خيلي جانت را براي من كه اصلن نمي شناسي به خطر انداختي! و من هيچوقت نمي تونم اين محبت را جبران كنم!

گفت كاك اميد دنيا بسيار كوچكتر از آني ست كه ما فكر مي كنيم! مطمينم روزي دوباره همديگر را خواهيم ديد. دنيا بسيار كوچكه....

من هم گفتم اگر امگان داره دلم مي خواد اسم ناجي خودم را بدانم! گفت به من مي گن "شووان":

با دست سالمم به او دست دادم دستهاي بزرگ و مهربان به مهرباني تمام دنيا!

تشكر و سپاس  و بعد گفتم كاك شوان مي خوام از من يه هديه قبول كني! اين ديگه مال خودمه و امانت نيست خواهش مي كنم قبول كن!

بعد از  زير لباسم كلتي كه كاپتن به عنوان هديه به خودم داده بود تقديمش كردم!

با جلد چرمي و چند خشاب فشنگ اضافي!

آن را با احترام روي زمين جلويش گذاشتم!

گفتم خواهش مي كنم قبول كن!گفت قبول مي كنم! و سپاس قراوان! البته اين را به عنوان يادگاري نگه خواهم داشت! و بعد از جلد بيرون آورد و امتخانش كرد! و گفت بسيار نفيش است و ارزشمند. فقط ما كردها ارزش اينگونه چيزها را مي دانيم!اين را برادر به برادر هديه نميده!گفتم ولي شما براي من از برادر عزيز تر  هستي و بيش از يك برادر به گردن من حق داري!

صحبتهاي متفرقه اي شد كه من به علت درد چندان تمركزي نداشتم اما مي دانستم كه سعي داره هر طور شده سرگرمم كنه تا درد را كمي فراموش كنم.و من از اين بابت هم سپاسگذارش بودم.

بعد هم گفت :من هر طور شده تو را به آن طرف آب مي رسانم!  سپس پرسيد راستي تو از كدام منطقه از مرز رد شدي!؟

گفتم نزديك "كوت شيخ" كمي فكر كرد و بعد گفت ما بسيار از آن منطقه دور هستيم !

گفتم رفيق دارم به اسم جمال با بلم او آمديم!

گفت كارت نباشه پيداش مي كنم و بعد بيرون رفت.

ادامه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 12:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 9

يكي از ملوانان در كابين را باز كرد و كاپتن تا دم در مشايعتم.در كه باز شد هرم گرما و رطوبت و بوي ذهم ماهي هجوم آوردند.درون كابين بسيار خنك بود ولي با وجود ساعت  سه و نيم بامداد در بيرون گرما شديد بود رطوبت هوا همچون مايعي لزج به تن مي چسبيد و هوا را بايد لقمه لقمه بلعيد از بس سنگين و خفقان آورد بود.

مه سطح آب را پوشانده بود و به زحمت مي شد چند قدم آنطرفتر را ديد.

كاپتن گفت دو ملوان تا ساحل همراهيت مي كنند خيالم راحته به كارشان خوب واردند.

تشكر كردم و دستي تكان دادم .به همان ترتيب كه سوار شده بودم پياده شدم.فايق در كنار كشتي منتظر بود .ملوانان با مهارت كامل شروع به پارو زدن كردند.قايق بروي سطخ آرام آب سر مي خورد و مهارتشان به حدي بود كه حتي بر خورد پاروها با سطح آب را نمي شنيدم.چنان نرم و روان قايق را به حركت در مي آوردند همجون بالريني بر روي صحنه نمايش با حركاتي موزون و يكنواخت.

هيچ حالتي را در چهره آنها نمي شد تشخيص داد نه غم و نه شادي و نه هيجان.همانند آدم آهني هايي بودند كه براي يك كار خاص برنامه ريزي شده باشند.در سكوت كامل.

از روي غريزه اخساس كردم كه داريم به سمت جنوب غربي حركت مي كنيم. و مي دانستم  كه فاصله زيادي نبايد با كناره مقابل وجود داشته باشد.چشمها را در چشمخانه مي چرخاندم شايد كورسوي چراغي و يا علامتي از جمال ببينم اما فشار به حدقه چشم كار بيهوده اي بود.

بعد از حدود پانرده دقيقه با يك جركت يكنواخت پاروها را از آب بالا كشيدند و به سرعت يكي از آنها از قايق به درون آب پريد. در كمال تعجب ديدم كه آب تا زانويش مي رسيد.فهميدم كه به ساحل رسيديم. قايق را با دست به كناره كشيد. من هم دامن دشداشه را به كمر بستم و با يك حركت سريع از قايق پياده شدم. يكي از ملوانان بسته حاوي اسلحه را از قايق به خشكي آورد. تحويلم داد و با سلامي نظامي خدا حافظي كرد.

پرسيدم آخه اينجا كجاست؟من مسير را بلد نيستم و بايد منتظر رفيقم ميماندم!

با فارسي سليس گفت:با عرض پوزش ماموريت ما تا همينجا تمام است و دستور ديگري نداريم.بعد هم يك پاكت بسته شده به من داد و گفت اين را كاپتن داده و گفته به محض پياده شدن شما رويت كنيد !بعد هم چراغ قوه بسيار كوچكي از حيبش بيرون آورد و دو دستش را طوري دور نورش گرفت كه از هيچ زاويه اي ديده نشه!و گفت لطفن پاكت را باز كنيد.

پاكت را باز كردم درون آن پاكتي ديگر با بود با داداشتي به اين مضون لطفن به محض اينكه به سلامت به ساحل رسيدي ذيل همين ياداشت مرقوم بفرمايدد و ياداشت را در پاكت دوم تحويل همين ملوان دهيد. با تشكر

بدون هيچ اسم و عنوان.

من هم با زحمت زياد آنچه كه خواسته بود را نوشتم و تحويل ملوان دادم .آنها خدا حاقظي كردند و به سرعت در تاريكي و مه ناپديد شدند.

كمي طول كشيد تا توانستم شرايط خودم را بسنجم.

من مانده بودم و مه و تاريكي و محيطي نا آشنا!فقط حدس مي زدم بصره بايد در سمت چپم باشد.بنا بر اين هرچه ممكنه نبايد به شهر نزديك بشم.بسته را به دوش انداحتم و با سرعت در جهت عكس حركت رودخانه شروع به راه پيمايي كردم. .تازه فهميدم خطر واقعي زماني خواهد بود كه هوا روشن بشه!

كم كم مه رقيقتر مي شد و نسيم نسبتن خنكي شروع به وزيدن كرد. اينگونه بهتر بود لا اقل صدا خش و خش قدمهايم در بين علفها در همهمه نسيم گم مي شد.!

سپيده در حال دميدمن بود!در يك لحظه ضداي بانك اله اكبر اذان از چندين جاي مختلف و همزمان  بلند شد.صدا ها واضح و نزديك !نبايد اينقدر به بصره نزديك باشم!كمي جلوتر رفتم به وضوع چراغهاي بصره مشاهده ميشد در فاصله اي حدود 6-7 كيلومتر اما ....من نزديك "عشار " بودم شهركي در حلشيه بصره و فاصله چنداني با آنجا نداشتم.ديگر مي دانستم دقيقن كجا هستم.بسيار پايينتر از آنجايي بودم كه با جمال قرار گذاشته بودم.

صداي اذان از مناره هاي مسجد جامع خرمشهر هم با فاصله اندكي به گوش مي رسيد هر چند صدا چندان واضح نبود اما براي من به نوعي اميد بخش بود و عجب احساس خوشايندي داشتم از اينكه صدايي از نزديك خانه و مادر و خواهر و دوستانم به گوشم مي رسيد.احساس امنيت و آرامش!

نا چار بودم قدمهايم را با سرعت بيشتري بردارم!نيزارهاي كنار ساحل ساق پاهايم را خراش داده بودن اما چندان مهم نبود.

تقريبن به حالت دو به راهم ادمه مي دادم!حدس زدم بايد دو سه كيلومتر طي كرده باشم!

ديگر صبح شده بود و بزودي شعاهاي خورشيد  از پشت سرم و از سسمت ايران به آسمان پاشيده ميشد و من خدا خدا مي كردم كه هر چه دير تر خورشيد طلوع كنه .اما طبيعت كار خودش را مي كرد و زمان براي من چه سريع مي گذشت .

يك آن به محوطه ا ي باز رسيدم بدون هيچ دار و درخت و نيزار و فاصله تا نيزار بعدي زياد بود!شروع به دويدن كردم

از فاصله اي نه چندان دور صداي پچ پچ و متعاقب آن نعرهاي پاپي  "قف     فف      قف  " و متعقب آن به زبان عربي  گفت ارمي(شليك كن)

در حال دويدن نگاهي به پشت سر انداختم دو نفر "شرطه " عراقي بودن و گشت صبحگاهي شان به اتمام رسيده بود و حالا بنظرم لقمه اي چرب گيرشان افتاده بود گه سركيسه اش كنند. اما من محموله ام طوري نبود كه بايستم و با آنها سر رشوه چانه بزنم مي دانستم با هيچ مبلغي نمي تونم از دستشان خلاص بشم. بنا بر اين در بك آن تصميم گرفتم كه فرار كنم و هر طور كه شده خودم را به نيزار بعدي برسانم اگر به آنجا مي رسيدم  از دسترسشان دور مي شدم و آنها هم جرات ورود به نيزار را نداشتند.

شروع به دويدن كردم با سرعت هر چه تمام تر!

فاصله ام شايد كمي بيشتر از 100 متر بود با آنها.اما سنگيني محموله سرعتم را كم مي كرد و هر لحظه آنها به من نزديكتر مي شدند.

چند بار ديگر دستور توقف دادند  به سمت چپ نگاهي انداختم جاده اي شني به سرعت خودم را به جاده رساندم اصلن به فكر اين نبودم كه به كجا و چه سمتي جركت مي كنم در آن لحطات فقط مي خواستم هر چه بيشتر از پليسهاي گشت عراقي دور بشم.

صداي دو تير پياپي و من بدون توجه به تيرها و تير سومي سوزشي در بازوي چپم احساس كردم محموله از دوشم به وسط جاده پرت شد و من با صورت به زمين خوردم!

به هر زحمتي بود سعي كردم دوباره بلند شم  و با دست سالمم محموله را بردارم.

ناگهان صداي شديد ترمز ماشين و توقف آن در كنارم موجب شد كه كرد خاك زيادي به هوا بلند شه!

 ادامه:

1-شرطه=به عربي يعني پليس

2-قف=دستور توقف

3-ارمي =شليك كن

4-عشار=شهركي در كنار بصره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:59  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 8

مرابه اتاق كاپتن راهنمايي كرد.ظاهرن منتظرم بود.موسيقي ملايمي پخش مي شد و در سايه روشن ملايم لامپهاي كم سوي آبي رنگ توانستم سايه مرد بلند قدي را ببينم.از روي مبل بلند شد و چند قدمي به استقبالم آمد.خوشامدي به زبان انگليسي و به لهجه ايرلندي!به هم دست داديم و تعارف به نشستن.چند كلمه اي به انگليسي رد و بدل كرديم  .زبان انگليسي من در حد همان مقداري بود كه از دوران دبيرستان در خاطرم مانده بود.دست و پاشكسته گفتم من چندان به زبان انگليسي مسلط نيستم ! خنده اي كرد و به فارسي گفت زبان بارسي من هم افتضاحه! و ادامه داد انتظار مرد مسن تري را داشتم.اما خوشحالم كه با يه جوان شجاع طرفم.ملواني با دو فنجان قهوه وارد شد.يم بطري جين با دو ليوان و مقداري خاويار هم روي ميز پايه كوتاهي جلويمان بود.تعارف كرد.قهوه را نوشيدم و متاقب آن سيگار برگ بسيار بزرگي تعارف كرد.تا آن زمان نديده بودم.تشكر كردم و گفتم ترجيح ميدم از سيگار خودم بكشم و اينكه تاكنون از اين سيگارها نكشيدم .فندك كشيد و سيگارم را روشن كرد.انتهاي سيگار برگ خودش را در يك كاتر گذاشت و قطع كرد و سپس روشن كرد.

گفت كه فكر مي كرده كه ايراني نيستم  به همين خاطر در شروع مكالمه با انگليسي حرف زده است. اما من حدس زدم فقط مي خواسته بدانه كه آيا انگليسي بلدم يا نه! اشتباه كرده بودم.نبايد لو مي دادم كه همان مقدار هم انگليسي بلدم.

مقداري مشروب در ليوانها ريخت و تعارف كرد.تشكر كردم و اينكه من مشروب نمي خورم.او هم اصرار نكرد.

كاپيتان مردي بود بسيار خوش مشرب با قدي بلند و اندامي نسبتن ورزيده.خدود 45 ساله بنظر مي رسيد با ريشي پروفسوري  و سبيلي انبوه.لباس دريانوردي برازنده اش بود.

مقداري از خاويار را چشيدم.زير دندانم قرچ و قرچ كرد و چندان خوشم نيامد.شروع به تعريف و تمجيد از خاويار ايران كرد و اينكه از طلا ارزشمند تر است و حيف كه  بيشتر آن نصيب روسها ميشه و حرفهايي از اين دست. من هم گفتم واقعيت اين است كه بيشتر مردم ايران حتي اسم خاويرا را هم نشنيدن چه برسد به اينكه مزه آن را چشيده باشند . صجبتهايي از اين دست.نگاهي به ساعت انداختم حدود 3 بعد از نصف شب.رد نگاهم را گرفت و گفت بله متوجه هستم شما بايد قبل از روشنايي روز بريد.لهجه اش به خنده ام وا مي داشت و سعي مي كردم كه قيافه ام جدي باشه و به زور جلوي خنده ام را گرفته بودم.چند جوك بي مزه هم تعريف كرد.يكي از لطيفه هايي كه تعريف كرد هنوز در خاطرم مانده." جواني با دوست دخترش به خارج شهر رفته بودند . از كنار مزرعه اي رد شدند. چشمشان به ماده گاوي افتاد كه داشت گوساله اش را ليس مي زد.پسر گفت واي چه صحنه زيبايي دلت مي خواد من هم اين كار را بكنم.دختر دستهاش را به هم كوبيد و با خوشحالي گفت واي راست مي گي چه رمانتيك !؟پسر گفت بله معلومه كه راست مي گم! آنگاه دختر گفت :پس لطفن شروع كن و گوساله را ليس بزن تا من نگاه كنم"

اينجا بود كه من با صداي بلند قهقهه زدهم البته نه از شنيدن جوك بلكه از لهجه و نحوه بيان كلمات كاپتن و البته او اين حنده مرا به حساب شنيدن جوك گذاشت.

آشكارا معلوم بود مي خواهد به هر طريق ممكن اعتماد مرا جلب كند.من هم نشان مي دادم كه كاملن به او اطمينان دارم و البته چاره ديگري هم نداشتم.

بعد هم گفت شام خوردي؟گفتم بله و سپاسگذاري كردم. و دوباره نگاهي به ساعت.راه ديگري نبود براي اينكه به حاليش كنم كه من راه دور و درازي در پيش دارم.

شاسي زنگي را فشار داد.همان ملوان وارد شد چيزي در گوشش پچ پچ كرد.بعد از 10 دقيقه ملوان برگشت با بسته اي در بغل.معلوم بود جسابي سنگين است.

اشيا روي ميز را خالي كرد و بسته طناب پيچي شده را باز كرد.در پاكتي شبيه پاكتهاي كاغذي سيمان پيچيده شده بودند.

بعد هم گفت :راستي نگفتي اين اسلحه ها را براي چي مي خواي؟نگاهي به هم رد و بدل كرديم و گفتم معمولن قاچاقچي ها عادت ندارند در مورد خريد و فروشهايشان از طرف معامله سوال كنند!

گفت: اوه ! بله منو ببخشيد.كنجكاو شده بودم اما حق با شماست.ما نبايد چيزي در اين مورد از هم بپرسيم.

تشكر كردم و عذر خواهي از اينكه رك گويي كرده بودم.

بسته را كه باز كرد دو قبضه مسلسل تامسون و دو قبضه كلت كمري.با هر كدام دو خشاب پر فشنگ و دو بسته اضافي هم فشنگ براي هر كدام.يكي از اسلحه ها را بر داشت و كلنگدن را كشيد و ماشه را چكاند البته بدون خشاب و تير.و بعد با يه شعف كودكانه گفت با اينها مي شود با يك لشكر جنگيد.

و بعد هم گفت نمي خواي امتحانشان كني ؟گفتم نه نيازي نيست.در ضمن من چيز زيادي از اسلحه نمي دانم همينقدر كه شما تاييد مي كنيد براي من كافي ست.

و بعد هم من از قيمت پرسيدم.

گفت دو هزار و پانصد دلار.دوهزار براي مسلسل ها و پانصد هم براي اين كلت.گفتم پس اون يكي چه؟گفت آن هديه من است به شما. اين را براي خودت نگه دار.براونينگ اصل!

و بعد اضافه كرد راستي تو اسلحه همراه نداري؟گفتم خير من هيچ وقت اسلحه حمل نمي كنم.

پوزخندي زد و به نشانه اينكه دارم دروغ مي گم! اما من به روي خودم نياوردم.سپس گفت پس از اين هميشه اين كلت را با خودت داشته باش.به درد خواهد خورد روزي! سري تكان دادم و نشان دادم كه حرفهاش را قبول كردم.

پولها را گرفت و در كشوي ميزش گذاشت . با اشاره به ملوان حالي كرد كه دوباره اسلحه ها را بسته بندي كند.

من كلتها و خشابهايشان را برداشتم و گفتم به توصيه جنابعالي من اينها را به كمر مي بندم.

گفت طرز استفاده از اينها را بلدي؟گفتم تا حالا استفاده نكردم.اسلحه كوچكي از جيبش بيرون آوردقسمت بالايي آن را رو به عقب كشيد و گفت آماده است. و نقطه اي را نشانه گرفت! سپس افزود به همين راحتي!

سپس خشاب را در آورد و دوباره قسمت قسمت بالاي اسلحه را با دوانگشت به طرف عقب كشيد يك دانه گلوله از انتهاي آن به هوا پرتاب شد. دوباره فشنگ را در خشاب گذاشت و اسلحه را به ضامن كرد و در جبيش گذاشت.

چيزهايي به ملوان گفت ملوان بسته را برداشت و راه افتاد كاپتان گفت تا ساحل مقابل شما را بدرقه مي كنند و سپس اضافه كرد زراد خانه و ارتش شاه بسيار قوي تر از اين حرفهاست  با اين اسلحه ها فقط جان خودتان را بخطر مي اندازيد.گفتم ولي من نمي دانم مشتريانم اينها را براي چي مي خوان!با خنده گفت :لابد مي خوان با مسلسل تامسون و كلت براونينگ قوچ اوريال شكار كنند ! خوب معلوم است ديگه...

خدا حافظي كردم و راه افتادم گفت موفق باشيد و از پشت سر صدا زد ديگر اين لباسهاي عربي را نپوش !بسيار بدقيافه و دست و پاگير هستند!من هم گفتم بله حق با شما ست و تمام سعيم اين بود كه زودتر از ان موقعيت خلاص بشم.

ادامه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:54  توسط کی- ها- ن- سین  | 

انتخاب مسير 7

غروب روز بعد خودم نرفتم و اجمد را فرستادم سر قرار با جمال و خودم منتظر باز گشتش شدم.ساعت حدود 11 شب بر گشت!گفت جمال را ديدم گفته امانتي را پيدا كرده!اما بايد قيمتش را با دلار پرداخت كنيم!

با تعجب گفتم با دلار؟گفت آره با دلار و اضافه كرد آخه يارو فروشنده " قمتان ميل"  خارجيه! فردا شب هم  منتظره!گفت پولها را با دلار بيار !گفتم: نگفت كجاست اين قمتان ميل ؟.گفت خوب معلومه بندر بصره والان توي كشتيه!!!

برق از سرم پريد .يه جورايي به دلم بد آمد.احساس نا خوشايندي داشتم.حس كردم شايد يه دام باشه!كاش خودم رفته بودم آنوقت از نگاه و حركات جمال بلمچي مي فهميدم آيا كا سه اي زير نيم كاسه هست يا نه! اما كار از كار گذشته بود.

آن شب ديگه كاري نداشتم.

صبح روز بعد رفتم "بازار صفا" مقداري پول بردم كه تبديل دلار كنم.صرافي بروخيم  يهودي تعطيل بود!

بعضي از "مندايي هاي  طلا فروش" هم ارز خريد و فروش مي كردند اما قيمتهاي آنها مقداري گرانتر بود. به همين دليل با محسن رفتيم آبادان از خيابان اميري رد شديم و وارد بازار كويتي ها شديم چند نفر رفيق بوتيك دار داشتم و مي دانستم كه آنها هميشه توي دست و بالشان دلار و دينار هست

20000 هزار تومان تبديل كردم به دلار شد حدود 3225 دلار شمردم و پرسيدم چند حساب كردي ؟گفت شش تومن و دو زار!

چيزي نگفتم اما او اضافه كرد خير باشه اميد خان!قصد سفر خارجه داري!گفتم شايد چند روزي برم !

و نزاشتم كه گفتگو ادامه پيدا كنه!

همه بانكها ارز به نرح روز مي فروختند اما هم گرانتر بود و هم اينكه نمي خواستم از بانك دلار بگيرم تصور مي كردم ممكنه گزارش خريد دلار را به مامورين بدن.

محسن را فرستادم برگرده خانه !

گفتم به ننم بگو من شب دير  ميام و اگر هم نيامدم نگران نباشه!اما خودم دلهره و تشويش داشتم!

محسن هم بدون سوال و چواب خدا حافظي كرد و رفت! و چند قدم كه رفت برگشت نگاهي كرد و لحظه اي منتظر ماند.! گفتم ها محسن جان كاري داري كاكا!؟

گفت نه ولي ... گفتم ولي چي؟گفت بزار امشب من باهات بيام! گفتم نه محسن تنها باشم بهتره !

نگراني در چهره اش مشهود بود.گفتم نگران نباش فردا صبح مي بينمت ضمنن به احمد هم بگو سر ساعت 9 منتظرم باشه!

گفت چشم و رفت.

از بچگي با هم بزرگ شده بوديم!همكلاس و هم محله!محسن يكي دو سال از من بزرگتر بود وقتي كه با بچه هاي ديگه دعوا مي كردم محسن هميشه پشتيبانم بود كسي چرات نداشت نگاه چپ بندازه كه با چك و لگد محسن مواجه ميشد.وقتي كه منو با لب و لوچه خون آلود و لباسهاي پاره مي ديد اول مي خنديد و بعد مي گفت ها اميد كاكا باز با بچه عربها دعوا كردي و بعد يه راست مي رفت سروقت آنها  بر خلاف ظاهرش در كتكاري بسيار بي رحم بود. و راستش هيچ وقت نديدم از كسي كتك بخوره!

اما وقتي كه بزرگتر شديم اين من بودم كه هميشه به خاطر محسن كتكاري مي كردم.كافي بود با كسي در گير بشه ...راستش آجانهاي محل را هم با پول خريده بودم. به همين خاطر با وجود كتك كاري هيجوقت پاي ما دو تا به كلانتري نمي رسيد.

اما از وقتي كه تو كار قاجاق كالا افتاديم ديگر آسه مي رفتيم . آسه ميامديم  و سعي مي كرديم با كسي در گير نشيم  و بيشتر هم سعيمان بر اين بود كه لات و لوتهاي محل را نمك گير كنيم! با پاكتي سيكار يا با يه پنج سيري عرق  و احيانن گاهي مقداري پول براي خرج چليمشان.

وضع حانوادگي چندان خوبي نداشت پدرش بيمار بود و مادر و 3 تا خواهرش توي "چرداخ"حاج قصير كار مي كردند.از صبح تا شب مي رفتند آنحا  هسته خرماها را در مياوردند وآنها را بسته بندي مي كردند و حاج قصير به خارج صادر مي كرد.

اما از وقتي كه با هم شروع بكار كرديم قدغن كردم كه ديگه مادر و خواهراش نرن آنجا!توي يه انباري بزرگ در شرجي و گرما 50-60 نفر دختر و زن از پير و جوان تا دختر بچه 4-5 ساله از صبح تا شام جان مي كندد و در ازاي هسته كردن يك من خرما 2 زار مي گرفتند.و تا شب اگر خودشان را مي كشتند نمي توانستند 10 من خرما هسته كنند تازه پولشان را هم معلوم نبود زار قصير كي به آنها بده!

از وقتي كه توي كار قاچاق افتاده بوديم نو نوار شده بودند. براي خانواده محسن در محله خودما خانه بهتري احاره كرديم! به هر حال زندگي هم من و هم محسن كاملن دگر گون شده بود.

..................

تاشب هنوز خيلي وقت داشتم.دلم مي خواست ميترا را ببينم!در احمد آباد بوتيك داشت!پيا ده را ه ا فتادم  خيابان شاهپور را طي كردم سعي مي كردم با آشنايي بر خورد نكنم.

وارد مغازه اش شدم. چند نفر مشتري در حال چك و چانه زدن بودند گوشه اي ايستادم تا مشتري هايش را را ه آنداحت!چشمش به من كه افتاد لبخندي زد  مشغول كار ش شد!

مغازه كه خلوت شدسلام كردم.نشان مي داد كه از دستم دلخوره!جواب سلامم را داد و سر سري گفت ها  ؟چي شده اميد خان گذر از اين ورا افتاده!

گفتم هيچي!فقط آمدم تو را ببينم!گفت چه عجب بعد از 3 ماه يادت افتاد كه من هم وجود دارم!گفتم تو هميشه وجود داشتي و داري خودت مي داني كه من حسابي گرفتارم!تازه سپردم احمد كه يه عدل لباس برات بياره آورد!؟

گفت آره آورد پولوشو هم همون موقع دادم!

گفتم مگه من نگفته بودم نمي خواد پول به احمد بدي!گفت من نمي خوام زير منت احدي باشم!از اين قد بودن و رواستيش خوشم ميامد ولي گاهي مقداري آزار دهنده مي دشد.اما مي دانستم كه اين همه توپ و تشر فقط براي بازار گرمي ست!

به پيش خان تكيه داده بود من هم روبروش قبل از اينكه بتواند عكس العملي از خودش نشان بده بوسه اي از لبهاش گرفتم و گفتم خودت مي دوني كه خاطرتو مي خوام  با عشوه صورتش را عقب كشيد و گفت خودتو لوس نكن!د   بده اين كارا ...

گفتم اگر وقت داري مي خوام امروز را با هم باشيم!من و مني كرد و گفت آخه مغازه ...گفتم مغازه را ببند.با هم ميريم ناهار مي خوريم بعد هم سينما ركس فيلم خوبي گذاشته با هم مي ريم مي بينيم! بعدش هم ...

گفت شب مياي خونه؟گفتم حالا تا شب!

مي دانستم اگر بگم نه ممكن بود نياد و كل روزم را خراب مي كرد.سانس 1تا 3 رفتيم سينما! بعدش هم رفتيم هتل كاروانسرا با هم ناهار خورديم!سوار تاكسي شديم  خانه اش در ايستكاه 12 بود!يك خيابان نرسيده به خانه از ماشين پياده شديم.مغازه عروسك فروشي بزرگي بود من وارد مغازه شدم و يك عروسك خرسي بزرگ خريدم .گفتم اين را قبلن قولشو به سارا داده بودم .دخترش 12 ساله بود وميترا با تنها دخترش زندگي مي كرد.

خواستم خدا حافظي كنم دستم را گرفت و گفت مگه نمياي خونه امشب !گفتم نه ميترا كار دارم. ناراحت شد و با حالت قهر عروسك را زير بغل زد و خواست راه بيفته!

گفتم من امشب آنور آب قرار دارم.اگر نميام فقط به اين خاطره!حودت كه مي داني با اينها نمي شه بد قولي كرد يه بار كه سر قرار نرم سر قرار ديگه باهام كار نمي كنند و جنس برام نميارم.و الا خودت مي دوني كه خيلي دلم مي خواست امشب را با هم بوديم!مجاب شده بود.گفت مواظب خودت باش اين روزها بد جوري دارن كنترل مي كنند فكر مي كنم خبراهايي بايد باشه!

گغتم چشم به محص اينكه برگشتم ميام پيشت .

برگشتم خرمشهر.احمد منتظرم بود.ساعت 7 غروب با يه موتور سيكلت را افتاديم مسير زيا طولاني نبود.خود را به شكل و شمايل ماهي گيرها در آورده بوديم.منتظر مانديم تا هوا كاملن تاريك شد.چراغهاي بصره روشن كه شد سرو كله جمال پيدا شد. به احمد گفتم تا دم صبح منتطرم باش اگر نيامدم تنها بر گرد ولي فردا شب دوباره همينجا منتطر باش.به هر حال تا وقتي كه خودم خبري بهت ندادم هر شب بيا اينجا!!

با تعجب گفت مگه مي خواي چكار كني؟گفتم ميرم آن دست آب.كاري هست كه خودم بايد انجام بدم.

نگران و مظطرب گفت كاكا تو از اين كارا نمي كردي!من شب تنها اينجا مي ترسم!گفتم ترسي نداره برو لابلاي نخلستان و يه گوشه بگير بخواب! خواست چيزي بگه كه من خدا حا فطي كردم و رفتم.

سوار بلم شدم چمال اول با يه "مردي" بلم را به جلو هل داد وفتي كه عمق رودخانه زياد شد شروع به پارو زدن كرد.جريان آب شديد بود اما حمال هم بلم چي ماهري بود همراه با جريان آب حدود 200-300 متر پايينتر بلم را به كناره رودخانه رساند بعد يك نفر ديگر منتطرمان بود طناب بلم را به دستش داد و هردو  از بلم پياده شديم.

بعد از مقداري پياده روي در تاريكي و در لابلاي نخلستان سوسوي چند چراغ نفتي از لابلاي نيزار نمايان شد!متعاقب آن پارس سگهايي كه با صداي آشناي جمال ساكت شدند.

خانه هايي از ني ساخته بودند حدود 10-20 كلبه!همينكه وارد يكي از كلبه ها شديم زن ميانسالي خوش آمد گفت با پاي برهنه و كودكي چسبده به سينه اش.

جمال به عربي گفت كه مهمان داريم.شام آماده كن.

كفتم جمال خانواده را به زحمت نينداز!معلوم بود كه از اين حرفم آزرده شده!گفت اميد خان ميهمان حبيب خداست  من و شما هم كه با هم نان و نمك خورديم.بايد شام بخوري و بعد ميريم.

گفتم من هنوز نمازم را نخواندم!آفتادبه اي داد دستم وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا را خواندم.لذتي مي برد از نماز خواندن من!

زندگي آنها بيشتر از طريق پرورش گاو ميش و كشاورزي مي گذشت.اما جالا ديگه وضعشان بهتر شده بود بخاطر قاچاق كالا.

بعد از شام گفت پول امريكي آوردي گفتم ها بله!گفت اين يارو امريكاني  قمتان ميل است در لنگر گاه كشتي اش  لنگر انداخته با بلم ميريم منتطرمان است.

دوباره سوار بلم شديم بعد از مدتي شبه عظيم يك كشتي از دور پيدا شد.به طرفش رانديم .از فاصله حدود 100 متري جمال با چراغ فوه چند بار علامت داد.وقتي كه جواب گرفت آهسته بلم را به كنار كشتي هدايت كرد.نردباني طنابي از كشتي آويخته شد.من شروع به بالا رفتن كردم.جمال خواست حركت كنه گفتم مگر تو نمياي ؟گفت نه برو معامله را تمام كن آنها خودشان با يه قايق ميارنت خشكي آنجا من منتظرت هستم!

نگران شدم خواستم بر گردم اما راستش به غيرتم بر مي خورد در آخرين لحظه جا بزنم.آن هم روبروي جمال بلمچي؟ بعدن به من چي مي گفت!!؟ روي من طور ديگري حساب مي كرد .اگر بر مي گشتم در نظرش يه بزدل ترسو جلوه مي كردم!

يا خدا به اميد تويي گفتم و رفتم بالا! رفتن از پله طنابي بسيار سخت بود.اولين بار بود كه از يه پله طنابي بالا مي رفتم.

در بالاي "دك" كشتي منتظرم بودند به زبان انگليسي خوشامدي گفت و مرا به اتاق كاپيتان هدايت كرد.

ادامه

پ.ن:قمتان میل=کاپیتان کشتی

پ.ن۲:بازار صفا =خرمشهر در گذشته دارای دو بازار عمده بوده است به اسامی بازار صیف و بازار صفا

پ.ن۳:مندایی:صابیین مندایی که در لهجه مردم جنوب به صبی معروفند پیروان دین حضرت یحیا هستند و اعلب به کار طلا فروشی و مینا کاری اشتعال دارند.به خاطر اینکه  غسل در آب روان چز اصلی عبادات آنهاست بنا بر این  عمدتن در کنار رودخانه ها زندگی می کنند و مردمانی مهربان و خوش بر خورد هستند.

پ.ن۴:مردی = مردی به کسر میم چوب بلندی ست که بلمچی ها و قایق رانها در آبهای کم عمق برای به  جلو راندن بلم از آن استفاده می کنند.

پ.ن۵:دک=عرشه کشتی را گویند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:37  توسط کی- ها- ن- سین  |