X
تبلیغات
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

(را هر چقدر هم دور باشد با همان قدم اول شروع مي شود
سلام دوستان سعي ميكنم كه من هم شروع كنم.پس از 4 سال تصميم گرفتم شروع كنم. اميد وارم منو هم در جمع خودتون بپذيريد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:30  توسط کی- ها- ن- سین 

جدي مي گي ؟امروز 24 فروردين 1393 است؟
به همين سادگي!!! در يك چشم به هم زدن!انگار پلك به هم زده باشي!  9   سال گذشت از اولين پست اين وبلاگ!!
9 سال؟!!شوخي نيست.خودش تاريخي است . لا اقل بخشي از تاريخ زندگي من!
بله امروز اين وبلاگ 9 ساله شد! در طي اين ساليان روز هاي خوش و همچنين خاطرات تلخي  و شيريني بر جاي مانده.
از اول هم هدف اين وبلاگ خاطره نويسي بود.و تا آنجا كه حافظه ياري مي كرد و زمان اجازه مي داد خاطرات نزديك به نيم قرن زندگي پر فراز و نشيب  را اينجا داستان گونه نوشتم! راستش هر خاطره را سعي كردم به شكل يك داستان يا قصه بيان كنم كه همراهان و خوانندگان را نيز خسته نكند!
اما از امروز به بعد ظاهرن بايد خاطرات اين 9 سال گذشته را بنويسم!
به جرات مي توانم بگم اين 9 سال جز كم تنش ترين و يك نواخت ترين سالهاي عمر من بوده!
در طي اين سالها بيشتر مشغول به كار و رسيدگي به خانواده بودم!سعي كردم مشكلاتي راا كه پيش ميامد با درايت و حوصله بر طرف كنم!
چيزي كه تا قبل از آن اصلن نداشتم حوصله بود و در گوشي بين خودمان بماند  از درايت هم چندان بهره اي نداشتم!
اما زندگي درسهاي زيادي به ما مي آموزد.صبر و بردباري يكي از بهترين آموزه هاي زندگي ست. تحمل و مدارا و تغيير شيوه زندگي.
كي باور مي كند كه حتي قالب اين وبلاگ هم در طي اين 9 سال تغيير نكرده است!؟
شايد به نوعي سعي بر توقف زمان داشتم و خود نمي دانستم.يا شايد در ضمير ناخود آگاه به دنبال آرامشي بودم كه هيچ وقت وجود نداشت! يا لا اقل فكر مي كردم وجود نداشت.
دست آورداين 9 سال چي بود؟ اين را از خودم مي پرسم!
راستي چي بود؟
اگر بخواهم در يك كلام خلاصه كنم حاصل اين 9 سال  بهترين دوستانم را در طي اين سالهاي وبلاگ نويسي بدست آوردم! اين دست آورد كمي نيست. و همين براي من كافي ست.
زندگيي ساختم و حلقه اي از همكاراني كه هر يك به نحوي زندگيمان به هم مرتبط است.
و در يك كلام از خودم راضي هستم.هدر نرفته است  اين 9 سال زندگي.
اما تلخ كامي هايي هم وجود داشته از دست دادن دوستان عزيزي كه يا ديگر در اين دنيا نيستند و يا اگر هستند من ردشان را گم كرده ام!
و راستش دلم برايشان خيلي تنگ شده!
دل تنگتان هستم!دل  تنگ به معناي واقعي كلمه.
با اين وجود سعي مي كنم سنگ زيرين آسياب باشم!من همينجا هستم از جايم تكان نمي خورم! شماره تلفن همان است كه بود.ادرس ايميل همان است كه بود و خودت ساخته بودي.
بله  9 سال گذشت و من اميدوارم كه اگر نه (9) سال لا اقل 5 سال ديگر هم وبلاگ زندگي دوام بياورد. و من تمام سعي  ام را خواهم كرد.
دوستان عزيز و همراهانم همه تان را دوست دارم و برايتان آرزوي زندگي همراه با خوشبختي مي كنم.
اميدوارم كه سالهاي سال با هم باشيم و با هم بمانيم.آمين




برچسب‌ها: 9 سال گذشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:47  توسط کی- ها- ن- سین  | 

زندگي

اولين چيزي كه از شروع زندگي بخاطر دارم شعا ع هاي نوري بود كه از پنجره بر صورتم مي تابید و چشمهايم را آزار مي دا د.

كودك كه باشي دنيايي دگرگونه داري ! هماني نيست كه بزرگتر ها درك مي كنند!

صدا ها را بهتر مي شنوي و رنگها را  شفاف تر مي بیني و بو ها و مز ه ها و همه چيز  در نهايت خود است.به دليل  نو بودن  و كارا بودن  هواس.

زبري و نرمي ُ تندي و مهرباني !

 و زني بلند بالا  و دو مرد ميانه اندام!

مردي شییی فلزی كه بعدها فهميدم گوشي پزشكي ست را بر سينه ام چسباند! از تماس خنكاي فلز بر تن تب دارم احساس خوبي به من دست داد.

و اين اولين خاطره از زندگي ست حدود دو يا سه ساله بودم! و انطور كه بعد ها فهميدم بيماري سرخك تا سر حد مرگ همراهي ام كرد و بعد از آن  اين من بودم كه او را مغلوب كردم!

و تا مدتها نحيف تر از همسالان خود! به دليل اينكه براي به دنيا آمدن عجله كرده بودم دو  ماه زود تر و بر خلاف همه در هفت ماهگي!

در دوراني كه نه ماهه ها هم به سختي مي توانستند خيلي از بلايا را از سر بگذرانند من با سماجت تمام با دو ماه كمتر همچنان  زندگي را به چالش كشيدم!

آثار آن بيماري سخت تا هفت سالگي همراهم بود! دندانهايي سياه و كرم خورده  به علت تب شديد  چندين روزه!

و مردي با لباس نظامي و در كناري ايستاده!

از چهر ه اش هيچ چيز نمي شد فهميد نه غم و نه شادي! انگار مجسمه اي بود كه در كناري نهاده شده  و جزیی از دکور اتاق!!!!

و من تمام توانم را جمع مي كنم  و با صدايي كه بنظر خودم بلند است مي گويم  من هفت تير مي خوام!

و او بدون درنگ  از غلاف براقي كه به كمر آوخته است اسلحه اش را بيرون مي آورد و به دست من مي دهد! انقدر سنگين است كه توان گرفتنش را ندارم اما  نگهش مي دارم با دو دست!

بزرگتر كه شدم كمتر مي خنديدم ! بخاطر دندانهاي سياه و يكي در ميان افتاده  مثل طره اي از مهر هايي سياه كه در اثر شكسته شدن بعضي از دانه ها لكه هايي سفيد نيز در گوشه اي از آنها پيدا بود.

با پدر بيشتر از مادر رفيق بودم!

در طول روز  مادر را نمي ديدم تا غروب! و سر ميز شام!

سخت گيري اش در تربيت و نظم با نبودش  و عدم حضورش در خانه تضادي آشكار بود! " گوتن ناخت ديغا" سر ساعت نه شب و اين آخرين مكالمه من ومادر بود در هر شب !

اما بنظرم تازه اول شب زنده داري من!

پدر نرم خو و مهربانتر اما عاشق مادر و بديهي ست كه حرفي نبايد روي حرف مادر باشد! اگر چه در ظاهر!

از آن خانه چيز زيادي در ذهن ندارم بجز درختهاي چنار بلند  و جوي آبي كه از زير درختها روان بود!  و پير مردي كه بدون هيچ كلمه اي از صبح تا شب در باغچه خود را به هيچ  سر گرم مي كرد! و البته از نظر من! و زاغ سياه من و دختر هاي همسايه را چوب مي زد!

و  من هم گاه و بي گاه از خجالتش در مي آمدم! با پنهان كردن بيلچه و قيچي باغبانيش  كه ساعتها دور خود مي چرخيد و زير لب  ورد مي خواند و معتقد بود كه شيطان  آنها را  پنهان كرده است  !

و البته خنده هاي پنهاني  من و دختران همسايه!

خوش ترين لحظه هاي زندگي ام زماني بود كه عمو مهران مي امد! سوار مي شديم و به همه جا سرك مي كشيديم! تهران براي من از پل رومي شروع مي شد و به تجريش ختم! اما هنگامي كه عمو مهران  مي امد ناشناخته هاي زيادي را كشف مي كردم! مردماني به گونه اي ديگر ! گفتگويشان متفاوت بود و  لباسشان متفاوت! شلوغي ناصر خسرو به سرگيجه ام مي انداخت  باب  همايون و پارك شهر و كوچه برلن ! و بازار و مسجد شاه

دنيايي ديگر بود و من در همهمه آن گم مي شدم و لذت مي بردم ! و عمو مهران همه اين تجربه ها را برایم فراهم مي كرد!

به ديدار پدر در محل كارش ميدان بهارستان و دانشكده علوم اجتماعي و اساتيدي جدي و   اخمو با نگاهايي بي تفاوت و وقار و متانتي بيمار گونه!

وساختمانی بسیار زیبا و قدیمی با درختهای شاه توت و خیابان بندی زیبا.

و محل كار مادر بيمارستان رشديه  و بوهايي كه حالم را به هم مي زدند و مادر كه هميشه  ماسكي بر دها ن داشت و  با روپوشي سفيد و بيماراني كه تند تند  معاينه مي كرد و انها هم تند تند از دردهايشان مي گفتند .بنظرم مي رسيد كه مادر اصلن به حرفهايشان گوش نمي دهد و فقط كاغذ هاي آرم دار را تند تند خط خطي مي كرد و نفر بعدي!!!

من و عمو مهران چند لحظه اي نگاهش مي كرديم و و رد لبخند مادر را مي شد از زير ماسكي كه بر دهان دارد ديد! با آن چشمهاي آبي آسماني و دستهاي ظريف و انگشتهاي كشيده و استخواني!

دلم مي خواست بغلش كنم .هميشه دلتنگش بودم و هنوز هم هستم!هيچ وقت يك دل سير نتوانستم نگاش كنم!

و كوديكيم اينگونه گذشت!....

 پ.ن: شاید داستان یا خاطره ای ست از زمانی که مفقود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 23:49  توسط کی- ها- ن- سین  | 

تعطيلات و مسافرت

در دهه ها ي اخير و شايد قبل تر از ان تعطيلات سال نو براي ما ايرانيان مترادف  شده است با مسافرت! و البته اين مسافرتها اگر شده يك سفر كوتاه  چند ساعته تا شهر همسايه و يا يك سفر دو هفته اي به استانهاي مجاور به احتمال زياد اغلب  با خود روي شخصي صورت مي گيرد! يكي از دلايل استفاده از خود رو هاي شخصي نيز به نظر من علاوه براينكه حمل و نقل عمومي بسيار نا كا ر آمد  است  راحتي و آسودگي خيال مسافر را نيز تامين نمي كند.

از اتوبوس و قطار گرفته تا ترمينالهاي مسافري و رستورانهاي بين راه و........ كه ديگر نگو!!

بنا بر اين ظاهرن بهترين گزينه موجود اتوموبيل شخصي است . قشر متوسط جامعه ايراني  به هر حال و با هزار گرفتاري  امكان خريد يك اتومبيل و طني براي خود فراهم كرده است!  تا كمي به رفاه خانواده كمك كرده باشد و اعضاي خانواده لا اقل سالي يك بار با تومبيل شخصي و در كنار هم با مسافرتي چند روزه خستگي  را از تن بزدايند!

دوستان عزيزم واقعيت اين است من نگران اين ايام هستم!شلوغي جاده ها! بي بند و باري عده اي در رانندگي و عدم توجه به جان و مال و سلامت ديگران! و آن هم با وسيله اي كه قرار بوده است براي راحتي و آسايش انسانها باشد. ولي متاسفانه شده است دومين عامل مرگ و مير انسان! بله اتو مبيل!!!

"در روز هفدهم اگوست 1896 بريجيت  دريسكول  يك مادر 44 ساله در حالي كه به همراه دخترش به تماشاي يك نمايش در كريستال پالاس لندن مي رفت ناگهان با اتومبيل تصادف مي كند و در دم جان مي سپارد.او نخستين قرباني تصادفات با يك وسيله نقليه موتوري در تاريخ بود.

اين اولين باري بود كه جان انساني با تكنولوژي حمل و نقل مدرن خود ساخته اش گرفته مي شد. اين تكنولژي از هما ن ابتدا  با اميد  رفاه هر چه بيشتر انسان  ساخته شد اما انسان هنوز نتوانسته مانع عوارض و تلفات انساني آن شود.

امروزه اني دسته از تكنولژي تعارضهايي  را در زمينه فوايد و عوارض خود ايجاد كرده اند كه از يك سو انسان از مزاياي ان بهره مند است و از سوي ديگر متحمل عوارض و خسارات مالي و جاني آن است.

در تلاش براي رفع اين عوارض به ناچار به انواع تكنولژي هاي جديد و بر تر جهت كاهش تلفات متوسل مي شود. اما گويا اين نوع تكنولژي مدام عوارضش را در اشكال مختلف بيماري-معلوليت و مرگ باز توليد مي كند.

امروزه بحث بر سر خشونت موتوريزه شدن است.خشونتي كه به لحاظ اجتماعي به صورت امري طبيعي در آمده و نظام هاي قضايي در بسياري از كشور ها حد اقل مجازاتها را براي رانندگاني  كه موجب مرگ يا آسيب جدي ديگران مي شوند در نظر گرفته است.

واژه تصادف "يك واقعه غير قابل پيشبيني يا واقعه اي بدون علت ي آشكار" براي توصيف تاثيرات قابل پيشبيني  وسايل موتوري پر سرعت به كار مي رود."جراييم اتومبيل"شامل جراييمي ست كه عليه اتومبيل اعمال مي شود در حالي كه واژه لطيفتر "تقصير يا تجاوز راننده"عمل نيرويي كشنده را پوشش مي دهد.

امروزه خدمات حمل و نقل و تكنولژي مرتبط با ان يعني خود رو ها يكي از علل عمده مرگ و مير و معلوليت و بيماري در دنيا هستند.بطوري كه تا سال 2020 سوانح جاده اي و رانندگي از بيماري سرطان سبقت  گرفته و بعد از بيماري هاي قلبي و افسردگي به دومين علت اتلاف سالهاي عمر بدل خواهد شد.

سوانح رانندگي  در جهان دومين عامل اصلي مرگ و مير افراد 5 تا 25 ساله محسوب مي شود.

همين پديده در سراسر جهان سالانه منجر به مرگ حدود يك ميليون و دويست هزار نفر  و مصدوميت و معلوليت 25 ميليون نفر مي شود.

اين پديده مدرن  ايران را به صورت كشوري در آورده است كه سوانح جاده اي آن 20 برابر ميانگين جهاني ست به طوري كه بر اساس گزارش سازمان "يونيسف" در ايران در هر 19 دقيقه يك نفر در جاده هاي ايران جان مي سپارد.در هر 2 دقيقه خبر مصدوميت جدي و معلوليت مادام العمر يك نفر به خانواده اش مي رسد و سالانه 6 ميليارد دلار هزينه  بر اقتصاد ايران وارد مي كند كه معدل بيش از 5 درصد توليد ناخالص ملي كشور است.(منبع يونيسف 1386)

آمار ها مي گويند كه در ايران در هر شبانه روز 72 نفر در تصادفات رانندگي جان خود را از دست مي دهند .كشته هاي تصادفات در ايران به نسبت جمعيت و خود رو در دنيا اول است. تنها در تعطيلات نوروز سال 86 تعداد 1417 نفر در 9669 تصادف جاده اي جان خود را از دست داده اند.

عزيزانم يادمان باشد مي خواهيم سالهاي سال  در كنار خانواده و با هم زندگي كنيم. اين نوشته را محض تذكر در اينجا آوردم  باشد كه كمي بيشتر مراقب خود و خانواده و هموطنانمان در هنگام رانندگي باشيم!

در روز هاي سال نو كه در پيش است سعي كنيم در وهله اول با رعايت نكات ايمني و راهنمايي و رانندگي و همچنين  برسي فني اتومبيل  تا حدود زيادي مي توان از خطرات ناشي از حادثه حذر كرد.

هر چند .......بگذريم!!

عزيزانم منتظرتان هستم كه سالهاي آينده نيز در خدمتتان باشم .سفر نوروزيي ايمن و لذت بخشي را براي همه شما ها آرزو مي كنم.

سفرتان بي تشويش  و پيش پايتان چمن عاطفه سبز

آمين

و اميدوارم كه  باشيد تا هميشه مانا و پايدار.

"پيشا پيش سال نو بر همه گان خجسته باد"

 iranian journal of Anthropology-۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 0:1  توسط کی- ها- ن- سین  | 

 

آنان که با صدای بلند می خندند

هنوز خبر وحشت ناک را نشنیده اند!!

 "برتولت برشت"

مدتها بود ننوشته بودم!راستش نه بخاطر اینکه مطلبی برای نوشتن نداشتم.بلکه احساس می کردم  و هنوز هم احساس می کنم آنچه که می خواهم بنویسم ممکن است مکدر کند خاط عزیز دوستانم را!

در طی این سالها که بلاگفا پنجره ای به دنیایی دگر گونه برایم باز کرد دوستانی یافته ام دوست  به معنای واقعی .و  سعی کرده ام که در نوشته هایم و در کامنتهایم تا آنجا که امکان دارد حس خوب زندگی و امید به آینده را به هر طریق ممکن منتقل کنم.و خودم نیز همیشه به آینده امدوار بوده ام و البته هنوز هم تا حدودی هستم!

از فروردین سال ۱۳۸۴ شروع به نوشتن کردم! البته در اینجا(وبلاگستان) و الا از همان دوران نوجوانی همیشه چیز هایی برای نوشتن داشتم! خاطرات! شعر هایی که دوست داشتم! نکاتی از بزرگان که بنظرم جالب می آمد! و .......گاهی هم شعرکی(چیزی شبیه شعر)

و بعد سعی کردم مقداری از این نوشته ها را با دوستانی که نمی شناختم و بعد ها خوب شناختم به شتراک بگذارم. این خود شد جزیی از تاریخ زندگی من.به جزات می توانم بگویم دوستان وبلاگی ام جز بهترین دوستانم هستند. و گاهی این دوستان که این همه برایم عزیزند به یکباره از صفحه مانیتور محو می شوند! بدون هیچ اثر و نشانی و یا حتی خدا حافظی!

و می شوند مصداق این شعر"

می روی شاد و خرامان و نمی دانی هیچ

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند...

ای مسافر سفرت بی تشویش

..................

و متاسفانه من نمی دانم که آیا این سفر از سر اجبار بوده است با به میل خود! بی تشویش است آیا؟

و اینگونه است که هر بار با رفتن یکی از دوستان تا مدتها غمگین هستم! لینکها را که نگاه می کنم  و بر روی آنها کلیک "وبلاگی به این اسم وجود ندارد" ولی من بازهم تا مدتها از لینکهایم حذفش نمی کنم!

یکی از دوستان می گفت که تو دنیای مجازی را خیلی جدی گرفتی!!!

گفتم رفیق بنظر تو جدی نیست؟من در این دنیای بنظر تو مجازی و بنظر خودم حقیقی تر از حقیقی بسیاری از دوستان خیلی خوبم را بدست آوردم! در این دنیا عاشق شدم! در این دنیا زندگی کردم و می کنم . در این دنیا خیلی چیز ها یاد گرفتم و با خیلی از فرهنگها آشنا شدم! باز هم می گویی مجازی!

و من بار ها در این دنیای مجازی با صدای بلند خندیدم!!! و بار ها هم غمهایم را با بغض فرو خوردم!

مگر زندگی جز این است!بر من ببخشایید اگر این روز ها نمی نویسم فقط و فقط بخاطر این است که نمی توانم حس خوب زندگی را منتقل کنم! و فکر می کنم از همین مختصر نیز خود بخوبی معلوم است

به قول حضرت مولانا

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست از زانوی تو"

و بنظرم این نوشته را می توان به همان خاکستر روی زانوی اشتر شعر مولانا تشبیه کرد.

پ.ن:به مناسبت رفتن یکی دیگر از دوستان عزیزم از دنیای مجازی نوشته شد است شما به دل نگیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 22:35  توسط کی- ها- ن- سین  | 

آغاز سال نو

میلاد پیام آور صلح و دوستی را به همه مردم صلح دوست جهان تهنیت می گویم.

و به این بهانه بهترین آرزو های قلبیم را نثار بهترین دوستانم می نمایم.دوستانی که سالهاست در کنارشان

احساس آرامش می کنم هر چند که فاصله مکانی بسیار است اما قلبها به هم نزدیک.

موفقیت و سلامتی و خوشبختی تان خواهانم.آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 22:46  توسط کی- ها- ن- سین  | 

گاهی انسانها در زندگی با تناقضات عجیبی مواجه می شوند!

خواستن در حد میل شدید . و چیزی درونی که عامل باز دارنده این خواستن است! و تو نمی دانی چیست و چرا!

می خواهی ولی انگار نیرویی تو را منع می کنه!یک پارادکس عجیب ! سالها گذشت!

و به قول مرحوم فریدون توللی: "سالها بگذشت از پی سالها       ما هنوز در انتظار سالها"

هر سال و هر ماه به خودم قول می دادم که در اولین فرصت! اما این نیروی عجیب درونی همچنان  به انزوای درونی عجیبی مرا می کشاند!

تا اینکه بنظر خودم کشف کردم که چرا اینگونه است!!" و کم مانده بود همانند ارشمیدس مرحوم لخت از حمام بیرون بزنم و فریاد بکشم"اورکا.... اورکا..... اورکااااااااااااااااا" خودتون می دانید که منظور یافتم است!

بله یافتم!!  و بنظرم فقط فرار از زیر بار مسولیت بود و بس!

سابقه آشنایی به سالهای قبل از می رسید بنظرم سال ۱۳۸۲-۳ سالهای پر تلاطمی بود ان سالها برای من!

و هنوز ته مانده شور جوانی سعی می کرد همچنان خود نمایی کند! اما مگر فامیل  را می شود فراموش کرد!

به هر نحو جسته و گریخته این ارتباط حفظ شد! اگر چه شده باشد به یه کامنت!

از گوشت و خونت باشد و تو ندیده باشی و بشناسی و به  دیدارش نروی؟ راستش اگر پدر می فهمید بد جور مواخذه ام می کرد!

خدا حفظ اش کند. چنانچه پی ببرد در اقصای  عالم فامیلی (از خانواده و بستگان هر چند که فاصله فامیلی از فاصله جغرافیایی دور تر باشد) باز هم ایشان تکلیف می کند که حتمن به دیدارش بروید آقا این وظیفه شماست! من دیگر پیر شده ام و با تحکم امر می کند که وظیفه ات را انجام بده!

و البته من این بار با میل و رغبت خودم! فاصله جغرافیایی بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر......

اما باید میدیدمش

زنگ زدم! سلام دختر عمو

جواب داد و احوالپرسی از خودم و خانواده! وضع کار و مشکلاتی که پیش آمده! دختران خانواده  همیشه بیشتر نگرانند و مردان به ظاهر کمتر یا به روی خود نمی آورند.

نزدیکتم دختر عمو!

لحظه ای سکوت  و بنظرم لبخندی که احساسش کردم!

آدرس گرفتم! حدود ۴۵ دقیقه که برایم لحظه ای بود! و راننده تاکسی که ارتشیی باز نشسته و مرتب از شجاعتها و رشادتهایش می گفت!

رسیدیم! و چند مرتبه زنگ زدن رد و بدل شد تا آدرس را یافتم!

و دختر عمو در فاصله ای کمتر از صد متر!

خرامان و با غرور مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!

رگه هایی از سختی روز گار و مصایب زمانه در چهره اما غرور مقدسی آن را پنهان کرده بود!

اصلن برایم بیگانه نبود! مثل اینکه سالهای سال می شناختمش! نگاهش چشمهایش حرکاتش و همه و همه شبیه بود به همه خانواده!

و شبیه تر به مادر بزرگم .عکسی که از ۳۰ سالگی او دیده بودم! اگر کنار هم می گذاشتی بنظر فرزندان دوقلویی بودند!از یک پدر و مادر .

دلم می خواست مدتها نگاهش کنم! چهره در چهره!بخاطر بسپارمش  با همه جزییات! و اگر مجالی بود تعریف کنم برای پدر!

جایی بای نشستن نبود! مقداری قدم زدیم! در ان نیم روز سرد پاییز!

خوب پسر عمو تعریف کن! و من در اینگونه موارد عجیب ساکتم و بیشتر میل به شنیدن دارم تا گفتن!

بپرس عزیز تا بگویم!

و او می پرسد از پدر و فرزندان از کار و زندگی و من پاسخ می دهم مختصر!

تو بگو و او می گوید!

و من نا خود آگاه اشکم سرازیر می شود! به بهانه پاک کردن عینک اشکم را پاک می کنم!

لختی می آساییم! می خواهم نگاهت کنم دختر عمو! خوب نگاه کن!

زمان به سرعت سپری شد و من نگران او!

تا محل سوار شدن به تاکسی همراهیم کرد و عذر خواهی از اینکه نتوانسته از من پذیرایی کند ! و من دیدارش را بهترین پذیرایی می دانستم و می دانم! و درک می کنم موقعیتش را!

قدرش دانسته نشده! و اشتباه نیز از خودش و لجبازی هایی که گاه ما با خود می کنیم در ایشان هم به ارث مانده است!

غمگینم سخت!احساس غمی جانکاه  در یک غروب سرد پاییز! در مکانی که بنظرم دلگیر است!

می روم و می رود.

------------------------

می روی شاد و خرامان

و نمی دانی هیچ

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند!

ای مسافر سفرت بی تشویش!

آخرین نگاه و حلقه های اشک!تاکسی حرکت می کند!

نگاهی می اندازم به پشت سر!

با قدمهایی محکم و استوار دور می شود!همچنان با غرور و قدمهایی محکم و گردنی افراشته  مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!

 و من گویی تمام غم زمانه را با خود  می برم!

------------------------------------

پ.ن:این مطلب را یک  بار نوشتم! اما ثبت نشد! و من هیچگاه نمی توانم یک مطلب را دوباره بخوبی بار اول بنویسم!

ببخش پرنسس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 23:59  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مدتها بود که ندیده بودمش!

دلتنگش بودم. مثل همیشه.و مثل هر لحظه.گاهی میاید .قبل تر ها بیشتر می دیدمش.اما این روز ها خیلی دیر به دیر!

می گویم دلم برات تنگه!لبخند می زند.مثل همیشه.مثل زمانی که با هم بودیم.مثل زمانی که از دست رفت و من قدر ندانستم.

کیهان:به اندازه چشم راستم دوستت دارم! و من قاه قاه می خندم.

اما "رایانا" همچنان متین و موقر . با لخند محوی در گوشه لب.

رایانا رفیق قدیمی؟دلتنگتم! و او می گوید می دانم!برای همین هم گاه به زمان تو میایم!

رفیق قدیمی ؟قدرت ندانستم!!

کیهان؟تو ادم قدر شناسی هستی اما قدر لحظه ها را نمی دانی همین!

می گویم یکی از دوستان به کمکت احتیاج دارد.می گوید من چه کمکی می توانم بکنم؟

می گویم راهنمایی کن!

می گوید او خودش بسیار دانا و صبور است! سرنوشت را نمی شود تغییر داد.از قبل است و تا بعد هم خواهد ماند!اما می شود از نو نوشت!

می خندم مثل همیشه. مثل زمانی که بود.رایانا باز هم شروع کردی؟ طوری حرف بزن که بفهمم!

او خود می فهمد! رایانا می گوید! می شود از نو نوشت. می شود زمان را متوقف کرد! می شود به زمان دیگر رفت!می شود........دیگر گوش نمی دهم! چون نمی فهمم!

می گویم رایانا تو در ان دنیا چگونه زندگی می کنی؟

می گوید در کدام دنیا؟مگر چند دنیا وجود دارد؟ من در همین دنیا زندگی می کنم!اما در زمانی دیگر!

و من باز نمی فهمم! و بر زبان می آوردم این عدم درکم را!

می گوید تو خود را محور قرار می دهی و همه چیز را با خودت مقایسه می کنی! قبل و بعد خودت را می گویی و زمانی که در ان قرار داری!

تو خود را مقیاس قرار می دهی برای همین نمی فهمی!

می گویم می شه کمی روشنتر توضیح بدی؟

می گوید:دنیا یکی ست اما زمانها متفاوتند! و من و تو در دو زمان متفاوت زندگی می کنیم!

می گویم  در آینده ای یا در گذشته؟

می گوید: باز هم خودت را مقیاس قرار دادی؟در  آینده  و گذشته نسبت به کی؟ نسبت به تو؟ می گویم آخر مگر راه دیگری هم وجود دارد!

 می گوید آره!چرا مقیاس من نباشم؟

و من باز نمی فهمم!

می گوید جهان یکی است. زمان متفاوت است! و موجودات در زمانهای گاه موازی نسبت به هم و گاه پس و پیش

در گذر هستند.

می گویم چه کنم که در زمان دیگر خوشحال باشم؟

می گوید:مهربان باش با همه! و بگذار دیگران از تو آسوده خاطر باشند.در حد توان کمک کن! به درد دل غمگینان گوش کن و سعی کن لبخند بر لبشان بیاوری! و خود نیز لبخند بزن.

درخت بکار! و گیاهان را نوازش کن.........

می گویم رایانا؟ دوست من غمگین است!زندگی اش آشوب است و .........!

می گوید: آهن در کوره گداخته می شود و تبدیل به پولاد می گردد! می گویم رایانا ؟ کمر نحیفش تحمل این همه مشکل را ندارد!

می گوید: زمان همه چی را درست خواهد کرد. سرنوشت را نمی شود تغییر داد باید از نو نوشت!

می گویم رایانا دلم می خواد به زمان تو بیام!

می گوید:معلوم نیست که به زمان من بیایی! اما اگر هم نیامدی ناراحت نباش این امکان برای من هست که مانند الان باز  به دیدرات بیام.

خواب نبودم! اما بیدار هم نبودم!برای لحظه ای چشمهایم را بسته بودم و سرم را به دست تکیه داده بودم.

نگاهی به ساعت انداختم کمتر از یک دقیقه! اما بنظرم من ساعتها با رایانا گفتگو کرده بودم. تازه کمی فهمیدم که منظور ایشان از زمان چیست!

"دنیا یکی ست و زمانها متفاوت"

دل تنگتم رایانا مثل همیشه و مثل همین زمان!


برچسب‌ها: راینا
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 23:24  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطلبی خواندم در وبلاگ یکی از دوستان در مورد عشق به هنر پیشه ها و فوتبالیستها و غیره و غیره....

در جوابش کامنتی نوشتم به این مظمون:

خوب....... بگذار ببینم!!
اگر از عشقهای نوجوانی و جوانی بگم كه مثنوی هفتاد من میشود. البته هیچ وقت عاشق هیچ هنر پیشه ای نشدم بلكن عمدتن كسانی بودن كه دم دست باشند. بر عكس حالا!
و دیگر اینكه راستشو بخوای اولین بار كلاس سوم ابتدایی عاشق معلمم شدم.

معلم هم معلمهای قدیم.شیک و زیبا و خوش بر و رو و آرایش کرده.نه مثل خانم معلمهای امروز که با ده من عسل هم نمی شه .......بگذریم ممکنه به بعضی ها که هنوز هم واقعن معلم به تمام معنا هستند بر بخورد. و البته دیده ام تک و توکی که هنوز هم پای بند هستند به پرنسیپ .راستش آن زمان خودم را که با امیر مقایسه می کنم می بینم  که خیلی بیشتر از یک سر و گردن بالاتر از بچه های امروز بودیم.

به هر حال:

معلم کلاس سوم ابتداییم را می گویم.

 چه بانوی زیبا و لوندی. راستش اون هم فهمیده بود. هم از حرکات و رفتارم و هم اینکه  به هزار زبان بی زبانی!!اما دلم می خواست این عشق سوزان را بر زبان بیارم.آن هم رو در رو.
خیلی راحت وقتی كه همه بچه ها از كلاس رفته بودند بیرون گفتم خانم چند لحظه كارتون دارم! البته بنظرم از قبل می دانست می خواهم چه بگویم!
گفتم خانم خیلی دوستت دارم! عاشقت شدم! شبها خوابتو می بینم! و راست راست تو چشمهای قشنگش نگاه می كردم!
و او سرخ و سفید می شد از خجالت یا از پر رویی و بی پروایی من .

آخر طاقت نیاورد و محكم بغلم كرد! و گفت آخه تو چقدر باید عاشق باشی كه به این راحتی بر زبان میاری.......
دوران خوبی بود والا
راستش هنوز هم بنظرم عاشقش باشم! هر چند كه سالها گذشته ولی در ذهنم هنوز هم هست و به یادشم.
فكر كن! یه بچه كلاس سوم ابتدایی!!!!!

و هنوز هم تنها معلمی ست از دوران ابتدایی که هم اسم وفامیلش در خاطرم مانده! و هم چهره زیبایش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 5:32  توسط کی- ها- ن- سین  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است.

سوگواریهایتان قبول حق

و الگوی آزادگیتان شهیدان  کربلا.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 22:32  توسط کی- ها- ن- سین 

احمد راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کردو در مسیر همیشگی شروع به کار کرد.

در چند ایستگاه اول همه چیز مثل همیشه معولی بود و تعدادی مسافر سوار می شدند و تعدادی هم پیاده می شدند.

در ایستگاه بعدی مردی با هیکل گنده و قیافه ای خشن سوار شد! و در حالی که به احمد زل زده بود گفت" رمضون هیکل پول نمی ده" و رفت نشست.

احمد که ادم ریز جثه و ملایمی بود چیزی نگفت! و فقط زیر لب کمی غر زد و گفت لعنت بر شیطان.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی با گفتن همان جمله رفت و نشست روی صندلی و روز بعد و روز بعد...........

این اتفاق حسابی اعصاب احمد را خرد کرده بود و به یه کابوس براش تبدیل شده بود و خیلی او را آزار می داد.

احساس می کرد مورد تحقیر قرار گرفرته است.

 دیگر برای احمد قابل تحمل نبود باید با او بر خورد می کرد اما چگونه از پس آن هیکل بر می آمد؟

چاره ای اندیشید.در چند کلاس بدن سازی و جودو و کاراته و غیره ثبت نام کرد.

در پایان تابستان احمد به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنا بر این روز بعد که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد  و گفت"رمضون هیکل پول نمی ده"!

احمد روبرویش ایستاد توی چشمهای رمضون زل زد و گفت: رمضون هیکل غلط می کنه پول نده"!

هر چقدر هم گردن کلفت باشی  با پس گردنی از اتوبوس بیرونت می کنم!

مرد هیکلی با ترس و لرز گفت؟آخه من کارت  استفاده رایگان دارم!!

پ.ن:نتیجه:پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسایل ابتدا مطمیین شوید که آیا اصلن مسیله ای وجود دارد یا خیر!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 22:27  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر