تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

انبوه تنها

سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي

جان ز تنهاي به تنگ آمد  خدا را همدمي

گاهي فكر مي كنم  شاعران(به طور اعم)  داراي خصايصي هستند كه به نوعي اگر نگويم وحي لا اقل الهام مي گيرند از منبعي كه تا حدود زيادي براي بسياري از ما ها ناشناخته است.

راستش بيان بعضي از حقايق دل شير مي خواهد و زهره اژدرها! و البته اين حقايق نه لزومن به سياست و حكومت مربوطند و نه به  اقتصاد  و  نه .....

اين حقايق مر بوطند به خود انسان . همين فرديت فردي كه در حال تايپ كردن اين كلمات بر صفحه سفيد است.

انسان امروز تنهاست.حتي با وجود تمامي آن ابزارهايي كه  عنوان ارتباطات جمعي را يدك مي كشند  اما خود همين ابزار ها فرد را در گوشه تنهايي خود  تنها تر كرده اند.

انسان نيازمند ار تباط است.

اين نياز باعث ايجاد جوامعي انساني شده است.

 شكل‏گيري گروه (جامعه)، منبعث از تركيب حداقل چهار عامل، خرد انساني، نياز معاشرتي، احساس ناامني و ناكار آمدي فردي، است. با شكل‏گيري گروه اجتماعي (جامعه)، نيازهاي گروه (جامعه به مثابة ابر گروه) از جمله صلح، همكاري، همفكري و هماهنگي همراه با تركيب عوامل در سطح فردي، همچون نيازها، انتظارات، توانايي‏ها و منابع در دسترس، باعث ظهور و بروز هنجارهاي اجتماعي مي‏شوند. دوم، تحت شرايط كميابي منابع و نيازهاي وافر انساني، در اثر تعامل چهار عامل، يعني ضروريات طبيعي، ضروريات اجتماعي، ضروريات زيستي رواني فردي و تصادف، "انواع نابرابري‌هاي اجتماعي"، با مصاديق تجربي متفاوت و متغير، شكل مي‏گيرند. سوم، نابرابري‏هاي اجتماعي و هنجارهاي اجتماعي هر كدام حداقل داراي آثار دوگانه، يعني كارآيي همراه با انواع مضار و مضايق اجتماعي هستند. چهارم، بين اين دو پديدة اجتماعي، روابط علي دو جانبه وجود دارد كه اين "عليت‏هاي حلقوي" مي‏توانند موجب كاهش يا افرايش آثار مخرب هر دو شوند.

خوب:پاراگراف بالا از همان نمونه حرفهايي ست كه جامعه شناسان مي زنند و سالهاست به انحا مختلف در دپارتمانهاي  جامعه شناسي تدريس مي شوند.

اما راستش من خودم بار ها و بار ها از خودم پرسيدم دانستن  اين حرفهاي شيك و شسته ورفته به چه درد مي خورد(صرف نظر از خود دانش كه مقوله اي في نفسه ارزشمند است)

آيا مثلن گفتن نياز معاشرتي آيا همان بارارزشي كه واقعن بر آن مترتب است را به مخاطب منتقل مي كند؟

يا صرف گفتن  احساس نا امني آن همه دلهر ها و نگراني ها و ترسهايي كه يك دختر جوان در هنگام باز گشت از مدرسه به خانه  با آن مواجه است را تا چه حد مي تواند به نمايش بگذارد..

راستش اين موضوعات مطرح شده دقیقن همانند فرمولهاي رياضي بنظر مي رسند . فارغ از  هر گونه بار احساسي .

و امروز بيش از هر چيز  انسان تنهاست! به تنهايي خالق خود. با وجود اين همه گروه و حزب و باند و دسته. اما در درون اين ا نبوه او تنهاست.تنه اش به تنه ديگران مي خورد اما فرسنگها با انها فاصله دارد.امروز ديگر مكان بي معناست. اما تنهايي انسان روز افزون است

 

 پ.ن این عنوان را از دوست بسیار عزیزم امید به عاریه گرفته ام:http://ommidvar.blogfa.com

اگر نبودند دوستانی مثل ایشان چقدر آن چیزی که نامش را زندگی گذاشته ایم غیر قابل تحمل می شد.

و استاد بزرگوار و شاعر گرانمایه جناب آقای اعلمی فر :http://alamyfar.blogfa.com

که بار ها شاهد مکاشفات شاعرانه اش بوده ام.با سپاس برای همه آن چیز هایی که من نداشته ام و شما ها داشته اید و به اشتراک گذاشته اید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد.

آنان بر این باورند که:

یا راهی خواهم یافت

یا راهی خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:34  توسط کی- ها- ن- سین  | 

گاهی انسان سالها منتظر یک جمله است از زبان عزیزی.

و درست روزی که آن جمله  به وی گفته میشود آن را درک نمی کند!! یا سالها از موعدش گذشته است!

به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را!!؟

پ.ن:بر منبای تایید شانتال جمله ای به آخرش افزوده شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:5  توسط کی- ها- ن- سین  | 

تولد ناكام.....

ساعتها در زير باران بهاري راه رفته بود.خسته و مانده.حالا تاريكي هم به آن اضافه شده بود.

سرد نبود. اما تمام اعضا ي بدنش خيس بود . و اين تا حدودي آزارش مي داد.هنوز تا رسيدن به مقصد

فاصله اي بود به درازناي ابديت در نظرش.

بايد پناهي مي جست.

آها .. همین خوبه! پيش خود نجوا كرد.

درخت كهنسال بلوط! قسمتي از تنه اش خالي بود نشانه  زخم زمانه!و يك قسمت از شاخه هاي ستبرش

خشكيده.

به درون تنه خالي درخت خزيد.چمباتمه نشت. همانند كودكي در زهدان مادر.

كمي جابجا شد . آها ... حالا بهتر شد.لا اقل در امانم از باران و تاريكي و كمي هم خستكي در مي كنم. تا صبح .

سرش را به تنه درخت تكيه داد. .احساس آرامشي عجيب!

انگار كودكي به آغوش مادر پناه برده.امن ترين جاي دنيا.ايمن از همه آسيبهاي زمانه....

رخوت و آرامش و زمرمه اي محبت آميز .صدايي كه مدتها از شنيدنش محروم بود.انگاردرخت پير با او حرف ميزد.

درد دل مي كرد. از زمانه و رنجها مي گفت! قصه اي براي كودكش.كودك نيم خفته اش!

صداي رعد  و متاقب ان جهش برق! اما اينها نمي توانست آرامش ان دو را بر هم بزند. ترنم باران زمزمه اي بود هرماه آهنگ رعد و برق.

....

عميق ترين وآرام ترين خوابي كه در عمرش تجربه كرده بود.

رعدي زد و برقي جهيد! از شدت ضربه به بيرون از شكاف تنه درخت پرتاب شد و شاخه هاي خشك درخت نيز دستخوش آتش ويرانگر ساعقه.

مادر و كودك در كنار هم آرميده بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 6:57  توسط کی- ها- ن- سین  | 

بلبل هوس گلبن باغم نکند

پروانه هم آهنگ چراغم نکند

این گونه روز گار بر گشته زمن

گر آب شوم تشنه  سراغم نکند.

پ.ن:مطمین باشید مخاطب خاص ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 5:55  توسط کی- ها- ن- سین  | 

بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

-  در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
 

پ:ن:برای شنی و همه آنهایی که  می دانند از زندگی چه می خواهند
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:45  توسط کی- ها- ن- سین  | 

800x600

هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر / که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان / ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد / همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده / شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد / بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد

پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی / سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی

شود خار هر کـس که بد ارجــمند / فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند

کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر / نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر

ربــایــد هـمی این از آن آن از این / ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد / بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـــی سـود خویش / بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه / شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته

ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار / عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار

که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو / تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر / کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا / که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند / هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند

نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین / چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین

دریغ است ایران که ویـــران شـــود / کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود

همه سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایران به دشمن دهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 22:57  توسط کی- ها- ن- سین  | 

سپتمبر هميشه ماه طوفانهاي دريايي ست.براي من ماهي بس  دلهره آور اما

دوست داشتني.

ماه امتحان پس دادن.تنها طوفانهاي سهمگين هستنمد كه مي توانند نقص كارهاي مرا عيان كنند.

هيچ مهندس خبره اي نمي تواند مانند يك طوفان مهيب نفصهاي پنهان يك سازه عظيم دريايي را نمايان كند

آخرين مراحل ساخت يك سكو به پايان رسيده بود.

سازه اي به طول بيش از 100 متر و عرض 50 متر.در 4 طبقه مجزا.و پد هلي كوپتر در آخرين طبقه و در انتهاي گوشه سمت راست.

ارتفاع دلكل بيش از 30 متر و شمعهاي پايه سكو تا 25 متر نشسته در آب و بيش از بيست متر نيز در گل كف دريا فرو رفته.

سازه اي تمام فولادي.با بر آورد عمري خدود 30 سال.

با كارگاه جداگانه براي تعميرات و اتاقهاي خواب گارگران كه مجبور بودند هر كدام مدت 15 روز بطور شبانه روز در آنجا كار و استراحت نمايند و رستوران و آشپزخانه و يك پناه گاه براي لنگر انداختن شناورهايي كه مايحتاج مورد نياز و احيانا مصدومين را از آنجا به خشكي منتقل نمايند.و چند سويت شيك براي مهندسين و ناظرين كار.

تا اينحا سعي كردم نمايي كلي از يك سازه دريايي را به شما بنمايانم.

10 سپتمبر ساعت 9 صبخ هليكوپتر آماده بود تا مرا براي بازديد نهايي و كنترل به مقصد برساند.

فاصله سكو از خشكي خدود 60 مايل دريايي ست.اما من ترجيح دادم كه با يك شناور تند رو به آنجا بروم.چرا خود نيز نمي دانم.اين هم از همان كارهايي ست كه مختص خود من است.

فاصله 60 مايلي را با سرعت20 نات حدود 3 ساعت و نيم طي كرديم.

شناور در محل مورد نظر پهلو گرفت.از پله هاي اكوموديشن(نمي دانم لغتش چيه در فارسي)بالا رفتم.

مسول سكو كه مهندس ارشد بود به استقبالم آمد.از قبل همديگر را ميشناختيم.

گاهي در بغضي از طراخي قسمتها از دانش و تجربه ايشان استفاده هاي زيادي كرده بودم.تقريبا خدود ۱5 سال از من بزرگتر بود و سرد و گرم روز گار چشيده.و به همان اندازه نيز به كار من ايمان داشت.اما خودم ...!!

به كپتن شناور گفتم كه برود من خواهم ماند.هنگام برگشتن تماس خواهم گرفت

وقت زيادي براي بازديد نمانده بود.بنابر اين به كابين مخصوص رفتم.با مهندسين ارشد گپ و گفتگويي و پذيرايي مختصر تا وقت شام.

به عرشه رفتم.غروب دريا هميشه زيبا و غم انگيز است.براي لحظاتي به غروب خورشيد در پهنه بيكران دريا نگاه كردم.تا چشم كار مي كرد آب بود و آب و موح بود و موج واما امواج ملايم.

.شب استراحت خوبي كردم.

صبح اول وقت بيدار شدم.

چك ليستها را برداشتم و لباس كار پوشيدم.

شروع به بازديد تمام قسمتهاي مختلف كردم.از حساس ترين قسمتها شروع كردم.چند نفر از كار گران را خوب مي شناختم و دو نفر از آنان به همراه سر مهندس همراهيم مي كردند.

چك كردن سازه بيش از 5 ساعت كار مداوم به طول انجاميد.تمامي مفاصل .حقاظهاي كاتدي.موج گيرها و ضربه گيرها و.....

مي دانيد كه طراخي يك سازه ثابت در محيط سيال چه كار دشواري است.

تمامي نيروهاي موجود را بايستي بر آورد كرد فشارهاي امواج .چرخشي و پيچشي وامواج سینوسي موجهاي كوتاه و بلند و....

فشار موج بر هر ستون بايستي جداگانه محاسبه شود و...در اينجا قصد ندارم سر خواننده را با مباحث فني به درد آورم.

به هر حال كار سخت تا ساعت خدودساعت 15 و نزديك غروب آفتاب ادامه داشت.

دوشي گرفتم و عصرانه اي در كابين صرف شدوهيچ اشكال عمده اي وجود نداشت.و از اين بابت احساس رضايت مي كردم.احساسي از رضايت و غرور.مانند اين بود كه تيم كاري من در يك مسابقه جهاني برنده كاپ شده باشد.

بعد از كمي استراخت.خواهش كردم كه يك صندلي راحتي در بلند ترين نقطه عرشه براي من بگذارند.

بر روي صندلي لم دادم.سيگاري روشن كردم و چند جرعه با رضايت از فنجان قهوه اي كه درروی  ميز كنار دستم بود نوشيدم.

چشم به دور دستهاي دريا دوختم.خورشيد در خال افول بود و منظره وهم انگيزي بوجود آورده بود.

امواج به آرامي ومانند تپه ماهورهاي صحرا در حركت بودند.بي صدا و با سرعتي حيرت آور.طوري بي صدا بودند كه فكر مي كردي اصلا حركتي وجود ندارد و فقط  کوه هايي از آب هستند كه بر جاي خود ايستاده اند.

تنها وقتي که به پايه هاي سكو برخورد مي كردند ميشد صداي وحشت آور آن امواج سهمگين راشنيد.و در اين لحظات دلهره عجيبي به جان من چنگ مي انداخت.اما سگو چنان استوار و محكم بود كه كوچكترين لرزشي را در آن نمی شد حس کرد ..و اين بايث رضايت خاطر و غرور بيشتر من ميشد.

همچنان كه به سيگار پك ميزدم ناگهان در نقطه اي از دريا در فاصله 100 متري موجودي نظرم راجلب كرد.

خوب كه دقت كردم دختري بود با موهاي بلند و بلوند.

پريشان بر روي امواح.و همچون بالريني ماهر با صداي امواج مي قصيد و ميچرخيد.

لبخند شيريني بر لبهايش نقش بسته بود.فاصله اش با سكو و من به كمتر از 20 متر رسيده بود.به وضوخ صداي او را مي شنيدم كه مرا به يك رقص دونفره دعوت مي كرد.

به خودم نهيب زدم اين يك خيال است مواظب باش.اما لطافت پوست و لبخند مليح و چشمهاي افسونگرش همه و همه گواهي بر واقعي بودن آن رويا ميداد.

چند بار با صداي بلند دعوتش را رد كردم.اما هر بار با ايما و اشاره و با صدايي به لطافت زيباترين موسيقي ها مرا دعوت كرد.

و من ديگر تاب مقاومت نداشتم.

و در يك لحظه از خود بيخود شدم و به درون امواج خروشان پريدم.

.......................................

...................................................................

............................................................................

لابد فكر مي كنيد كه بعد از چند روز لاشه باد كرده مهندس راوي داستان را از دريا گرفتند در حالي كه قسمتهايي از بدنش را ماهيان خورده بودند!!؟

حير اصلا هم اينطور نيست.!!!

جريان از اين قرار بود كه آن شب ميهمان يكي از دوستانم بودم.شب بسيار خوبي بود و بسيار هم هوا خنك و دل چسب بود.

از دوستم خواهش كردم كه تخت مرا در حياط خانه بگذارد تا از هواي آزاد بيرون لذت ببرم.

ايشان هم تخت مرا در كنار حوض گذاشته بود.و من در حال خواب غلت  زده بودم و درون خوض افتا ده بودم.اصلا هم نگران نباشيد زيرا عمق خوض از نيم متر هم كمتربود. و حتي يك بچه گربه هم در آن خقه نمي شود.

...........................

پ.ن:وبلاگ داشت دیگه زیادی خاک می خورد! راستش چیزی برای نوشتن ندارم فعلن.بنا بر این به بز رگواری خودتون ببخشید  و این داستان قدیمی را از آرشیو  دوباره اینچا کپی کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 6:27  توسط کی- ها- ن- سین  | 

و زندگی همچنان ادامه دارد...........
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 1:29  توسط کی- ها- ن- سین  | 

ماه نيمه شب3

تاريكي و آرامش! عجيبه!  احساس سبكبالي مي كرد. كوره راه پر پيچ و خم همراه با شيب هاي تند! با اين وجود به شب روي عادت داشت.و كوره راه نيز راهي آشنا بود كه بار ها و بار ها در طي ساليان آن را طي كرده بود! به ياد آورد زماني كه پدر او را بر روي شانه هاي مردانه خود بار  ها و بار ها در ايام كوچ ايل و رفتن به ييلاق و قشلاق آن را طي كرده و در طول مسير پدر شعر هاي شاهنامه را زمزمه كرده بود . آهنگين و لذت بخش . حتي اگر "كوهيار " يك كلمه اش را نفهيمده بود . اما از آهنگ صداي پدر لذت مي برد.

بابا؟ سهراب كيه؟ و پدر به زباني ساده توضيح مي داد و همراه با توضيح قطره اي اشك از گوشه چشم پدر سرازير مي شد. بار ها و بار ها ديده بود. وقتي كه داستان سياوش را مي خواند! يا كشته شدن بهمن! يا جنگ رستم و سهراب.

بيش از نيمي از زندگي اش را در اين مسير طي كرده بود!

اما در نبود پدر ديگر ميلي به ييلاق و قشلاق نبود.بعد از اتمام تحصيلات با سرمايه اي كه از پدر مانده بود و مقداري وام دامداري مدرني ايجاد كرده بود.

نا خود آگاه لبخند بر لبش نشست!

پسرم "كوهيار" مي داني "تاج ماه " دانشگاه قبول شده؟ اين را مادر گفته بود! مي گن پرستاري .

و كوهيار خيالش راحت شد .خوبه لا اقل تا چهار سال ديگه .خدا بزرگه شايد تا اون موقع پدرش راضي شد.!

تقريبن همزمان فارغ التحصيل شدن و "تاج ماه" مسول راه اندازي خانه بهداشت .

پايش به قطعه سنگي بر خورد كرد! سكندري خورد . به زحمت توانست از زمين به زمين افتادن خود جلو گيري كند.به خود آمد و با دقت بيشتري شروع به پايين رفتن از سراشيبي تند كرد.تفنگ را روي شانه جابجا كرد نگاهي به شرق انداخت. هنوز ماه از پشت كوه بيرون نيامده بود.پيش خود فكر كرد تا من برسم ماه هم طلوع مي كنه! حد اكثر يك ساعت ديگر...

..............................

صداي پارس سگهاي ايل از دور بگوش مي رسيد! كمتر از نيم ساعت ديگر پياده روي!آخرين شیب كوه را طي كرد به فاصله كمي رودخانه  و بوي علفهاي تازه! در قشلاق بهار شروع شده بود. با خود گفت امسال بهار زودتر از هر سال شروع شده. بايد سال خوبي باشه!

شبنم نشسته بر روي علفها را احساس كرد! خم شد مشتي گياه چيد ! هنوز چندان بلند نشده بودند. آنها را بوييد بوي ريشه هاي بيرون آمده از خاك تازه باران خورده.خاك را خوب مي شناخت و آب را هم . همه عناصر اين محيط برايش آشنا بودند و  سخت به آنها وابسته بود! نفس عميقي كشيد! احساس آرامشي تو ام با دلهره! و اين دلهره را به حساب ديدار قريب الوقوع "تاج ماه " گذاشت.

..............................

كمي مانده به دهكده قدمهايش را آهسته كرد.تا محل وعده گاه فاصله اي نبود.دهكده در دهانه ي تنگه اي در دامنه كوه قرار داشت.ايمن از بادهاي سر د زمستان.نور كمرنگ تك و توك چراغهايي كه روشن بود از روزن بعضي خانه ها به بيرون تراوش مي كرد .دهكده همانند توده سياهي در تاريكي آرميده بود .همه چي به طرز مشكوكي آرام بود.جتي پارس سگي و يا صداي زنگوله بزقاله اي نيز بگوش نمي رسيد.

به كنار چشمه رسيد.درختان بيد در پايين دست چشمه  همه در يك رديف و شاخه هايشان در هم تنيده شده بود.تمشكهاي وحشي از شاخه سار بيد ها بالا رفته  و ديواره نفوذ نا پذير را بوجود آورده بودند.حتي نسيمي هر چند خفيف نيز نمي وزيد .همه جا را سكوتي عميق فرا گرفته بود.مشتي آب به صورتش زد.و مشتي نوشيد.سردي آب لرزشي خفيف در تنش بوجود آورد.با دستمال صورتش را خشك كرد. ماه از گوشه كوه در حال طلوع بود.زمزمه جوشیدن چشمه از دل خاک خوش آوا ترین آهنگها را در ذهنش تداعی کرد. زایش و زایش! زندگی همین است زلال و گوارا  همانند آب چشمه و گل آلود و خشن همانند سیل در بستر رودخانه ای که سالها خشک بوده! پیش خود اندیشید کوهیار"

از جا بلند شد.نزديك ترين جا به حاشيه دهكده. همان جاي هميشگي.قرص ماه كامل شد.دلش از سينه داشت بيرون ميزد.صداي ضربان قلب خود را مي شنيد.ديدار يار نزديك است."تاج ماه " را خواهم ديد.حرفهام را باهاش ميزنم.اگر واقعن خواهان منه بايد كمي هم او از خود گذشتگي كنه!اما براش سخت بو.د كه به تاج ماه پيشنهاد فرار كند.

نه حتمن اين دفعه خواهم گفت: "تاج ماه" من. عشق من . بيا با هم فرار كنيم . بعد از مدتي پدرت ما را خواهد بخشيد.مطمين باش. آخر او كه به غير از تو كسي را نداره. من هم تمام عمر نوكريش را مي كنم! اما دوباره پشيمان شد. نه ! فرار در طايفه ننگه! "محراب خان" ديگر هيچ وقت نخواهد توانست در ايل سر خود را بالا نگاه دارد. مطمنم اول هر دوي ما را مي كشه و بعد هم خودشو خلاص مي كنه!

از خير اين فكر گذشت.  همه دار و ندارم را به اسمش قباله مي كنم! ديگه چي مي خواد!

همه خانها و ريش سفيدان منطقه را با خودم ميارم خواستگاري! اونو توي رو در وبايستي مي ندازند. دلش كه از سنگ نيست! و برای لحظه ای قبول کردن پدر تاجماه و صدای هلهله زنان ایل! و لبخند زیبا و شرم آگین تاجماه! صدای دل و سرنا و رفص جوانان ... رویای شیرینی بود در ذهن کوهیار که مثل برق و باد گذشت.

نفس عميقي كشيد و صداي جغد را سه با ر تكرار كرد!

هوهو هووووووو هو هو هوووووو هو هو هوو...

.....................

سوزشي در زير كتف چپ احساس كرد و متعاقب آن ظربه اي شديد!سعي كرد زمين نخورد اما تحمل ضربه بسيار سخت بود! با صورت به زمين افتاد.تفنگ را تكيه كاه كرد و سعي كرد دوباره بنشيند . اما تواني در بندش نبود!

صداي تير در كوهستان پيچيد!

............................

حراميان ديشب تعدادي ار گله را  از آغل دزديده اند! امشب را بايد تا صبح هوشيار باشيد! "محراب خان " اين را به دو نفر از جوانان ايل گفت! تفنگهايتان را بر داريد و در اطراف كمين كنيد.اگر جنبنده اي ديديد با تير بزنيد!

.........

مردم آبادي با صداي تير از خانه هاي خود بيرون آمدند ! نيازي به چراغ نبود. ماه نيمه شب  همه جا را مانند روز روشن كرده بود.مردان و زنان هر كدام با شتاب به محل تير اندازي  مي دويدند! "ماه تاج" اما چهره مي خراشيد و مي دويد!

قبل از او چند نفر بالاي سر "كوهيار " بودند .محراب خان با طمعنينه در حالي كه سبيلهاي سفيد و آويخته اش را تاب مي داد تفنگش را به دست گرفت و راه افتاد!

"كوهيار "است . اين را يكي ار مردان گفت! و بانك بر آورد و تفنگ را بر زمين كوبيد! با ناخن پيشانيش را خراشيد .خون فوراه زد.

زنان شيون كنان صورتهاي خود را مي خراشيدند! تاجماه بالاي سر كوهيار رسيد!شرم دخترانه را فراموش كرد!دست زير سر" کوهيار "گذاشت و سرش را بر زانو!صورت  "کوهیار"  را به سمت نور مهتاب گرفت ! لرزش خفيفي در لبهاي كوهيار احساس كرد!

آهاي همه كسم  كوهيار ؟ منم تاج ماه!و چهره بر چهره " کوهیار "گذاشت!خون مثل آب چشمه  از زير کتف و سينه  کو هيار به بيرون مي جهيد!  خون گرم و جاندار .تاج ماه کف دستش را روی زخم گذاشت . فشار بیرون جهیدن  خون را بر کف دست خود احساس کرد  و فشار هر لحظه کمتر و کمتر میشد.

صداي پچ پچ بعضي از مردان به گوش رسيد! محراب خان كار خودش را كرد!

سماجت كوهيار آخر كار دستش داد.

محراب خان نگاهي به دخترش انداخت و اندام رشيد كوهيار كه بر زمين افتاده بود . خواست به تاجماه تشر بزند كه بر خيزد اما چيزي نگفت!

صداي پچ پچ بلند تر شد! نقشه محراب خان بود! مي خواست هر طور شده  كوهيار را از بين ببره!

الهي خير نبيننه! حق نان و نمك پدر كوهيار كورش كنه! لا اقل حق فاميلي را ادا مي كرد!

........

"كوهيار " منم تاج ماه ! چشماتو باز كن كوهيار! دلم مي خواد براي آخرين بار هم كه شده چشمهاتو ببينم!

كوهيار ! ؟احساس كرد كه چشمهاي "كوهيار "كمي باز شده و لبخندي محو در گوشه لبهايش! اولين بار بود كه اينقدر خود و كوهيار را به هم نزديك مي ديد ! كسي به او توجه نداشت! همه مردان و زنان مويه وزاري مي كردند!

"تاجماه " به آرامي تفنگ را از كنار كوهيار بر داشت! لول تفنگ را زير كتف خود گذاشت و ماشه را كشيد! كوه يار تو را تنها نمي زارم عزيم ! و دو چهره مه تاب گون در كنار هم  هر دو  به رنگ مهتاب!

در همان هنگام با آواز بلند يكي از مردان ايل مويه مي كرد! همراه با زمزمه زنان

آي كوهيار! عقاب بلند پرواز كوهستان!

معشوقه ات را ببين كه همانند غنچه  از شاخه چيده شده پر پر گشته!

آي كوهيار  كو هيار! پشت و پناه مردان و زنان ايل بودي!

تير نامردمان ناجوانمردانه تورا كشت! و كمر ايل را شكست!

آي كوهيار عقاب بلند پرواز كوهستان

تاجماه ات را ببين كه هنوز از قله كوه طلوع نكرده غروب كرد!

تاجماه! غزال سیه چشم !با خون "کوهیار چهر ه ات را خضاب  کن!

تا رنگ پریده ات از زیبایی ات نکاهد !

آی پلنگ کوهستان!کوهیار! رفیقانت همه غمگین نشسته اند

و دختر کان ایل از غم ات سیاه پوش.

و داستان عشق و جوانی و زیبایی تو و تاجماه تا سالهای سال ورد زبان  آواز خوانان ایل در عزا و عروسی خواهد بود.

خوشا به حال تو کوهیار که سر در دامن یار و با زخم گلوله مردی ..

آي كوهيار مردانه مردي و مر د  و  تا پاي جان وفا دار به عشق

مبارکتان باد اینگونه  عاشقانه مردن

...........................

پ.ن: اگر دير اين پست را نوشتم  بدانيد كه فقط و فقط بخاطر پايان آن بود و بس كه دلم نمي خواست اين داستان اينگونه بپايان برسد ! ولي رسيد. به هر حال همه داستانها كه پايانشان آنگونه نيست كه ما دوست داريم!

پ.ن: و این داستان کشته شدن جوانان به دست پیران بار ها و بار ها در این مملکت تکرار شده و باز هم تکرار خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 5:23  توسط کی- ها- ن- سین  |