تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

ببینیم درست میشه؟

امید که می گه درست میشه!

و من هم امتحان می کنم

مدتی ست که دلتنگ کامنت دوستان هستم!گفتم خدایا چی شده؟تحریم شدم! حرقی زدم که پسند نیفتاده!دوستان دلخور شدن از من؟

اما ظاهرن هیچکدام از این حرفها نیست و آنطور که ترنجی  می گفت و بعد هم خودم امتحان کردم هر گاه بخوایم کامنت بزاریم یه پنجره ای باز می شه و پسوورد و رمز عبور می خواد مثل جریان ابولهول!!

شنیدید داستانش را؟

می کن در سوابق ایام جانوری که بدن شیر داشت و سر انسان در بالای گردنه ای بلند که تنها مسیر رسیدن به یه شهر مهم بود(اسم شهر یادم نیست) از عابرین سوالی می پرسید و اگر جواب درست نمی شنید آنی می کرد که نباید بکنه!فکر بد نکنید می خورد پرسش شونده را!

روزی جوانی(اسم این هم یادم نیست) از آنجا گذر کرد ابولهول سوال را پرسید به این مضمومن:

آن چیست که صبح چهار دست و پا راه میره نیمروز با ۲ پا و  شامگاه با ۳ پا!!

آن فرد که حتمن مو سیخ سیخی و قاشق نشسته هم بوده نه گذاشت و نه برداشت خیلی صاف و ساده گفت:

آن همین انسان شیر خام خورده است که در طفولیت چهار دست و پا راه می ره در در بیشتر بقیه عمر روی دو پا و در کهولت یه عصا هم اضافه میشه به دو پایش و سر جمع می شود ۳ پا!

خوب شما به جای ابولهول بودید چه کار می کردید !؟

بله ابولهول(البته یه اسم یونانی جالبی هم داره و بسیاری از دوستان حتمن هم حکایت را بهتر از من بلدند و هم اسم جوان  و هم اسم حیوان را خوب بلدند) هم خودش را از آن بالا پرت کرد وسط دره و خلقی را از شر خود راحت کرد~

حالا هرکسی جواب این معمای لاگ من را بده من هم سعی می کنم یه بلای سر خودم بیارم که همه از شر خودم و وبلاگم راحت بشن!

آخه خیلی کهنه شده ! نشده؟

مرسی از همه شما دوستان عزیز

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط امیر کیهان  | 

خاطرات و خطرات3-نبرد گردنه رنو

وقتي كه به اردوگاه خان رسيديم بقيه چريكها هم يكي يكي از مناطق مختلف در حال رسيدن بودند.آرام و بدون هيا هو!

رفقا و همرزمان قديمي همديگر را مي ديدند و احوالپرسي و ديده بوسي!

دقيقن كسي خبر نداشت خان چرا با عجله همه تفنگچي ها را احظار كرده آن هم از مناطق مختلف و از همه طوايف!پچ پچ هاي درگوشي و حدس و گمانهاي مختلف .نبرد با كي ؟آيا براي دفاع است يا براي حمله؟

يكي از سركرده هاي قديمي را ديدم! سالها بود همديگر را مي شناختيم! در در گيري ها  مختلف پشت به پشت هم جنگيده بوديم!شجاعتها و مردانگي ها از او ديده بودم.وقتي كه يكي از همقطارانمان در جنگي نزديك خرمشهر كشته شد جناره او را جا نگذاشت!چندين شبانه روز او را بر پشت خود حمل كرد تا به منطقه و قبيله اش تحويلش دهد.كشته شدن چندان ناراحت كننده نبود اما جا گذاشتن و ماندن جنازه در منطقه دشمن براي خانواده مقتول خيلي سرشكستگي داشت. و بابا  اين را بخوبي می دانست! كار بزرگي بود و سالها اين كار او  ورد زبان و هنوز كه هنوز است اين كارش فراموش نشده هر چند كه خودش سالهاست كه مرحوم شده.

متفكر روي تخته سنگي نشسته بود در حال دود كردن چپق!

سلام كردم !سلام بابا !

اسمش محمد بود ولي همه ما او را بابا صدا مي زديم!

تفنگ ورندل را روي زانوانش گذاشته بود و دوربين دوچشمي انگليسي با رويه برنزي از گردنش آويخته!!

جز معدود افرادي بود كه آن زمان دوربين چشمي داشت! در يكي از نبردها در شهر دياله آن را از يك فرمانده ترك عثماني به غنيمت گرفته بود!

كنارش نشستم. بابا بنظرت خان  چرا احظارمان كرده. آن هم  همه تفنگ چي ها را !تقريبن ديگر كسي نمانده همه را احظار كرده ؟

چپق را تعارفم كرد كنارش نشستم! از خانواده پرسيد و از كشاورزي و گله گوسفندان و آيا وضع اقتصاديم بهتر شده يا نه! و من هم توضيح دادم !

باز هم پرسيدم!

آشكارا نگران بود! مردي كه هيچگاه اورا نگران نديده بودم!

گفت واقعيت اين است كه هيچ كس نمي داند ماجرا چيست!حان هم تاكنون چيزي به ما نگفته ولي تا همين امروز فردا معلوم خواهد شد.بهتره حوصله كني.اما اخباري از مناطق لرستان و بوير احمد هست كه جكومت خوانين آنجا را قلع و قمع كرده!و سرهنگي به اسم كوپال ايل بختياري را قتل عام كرده .فكر مي كنم بي ارتباط با اين موصوع نبايد باشه.

خان هر روز به اردوگاه سر كشي مي كرد اما چيزي نمي گفت.

بعد از دو سه روز سر كرده  ها را احظار كردند. من هم جز آنها بودم.چادر خان در بالاي تپه اي بود.همه گرداگرد هم نشستيم و با چايي و تنقلات پذيرايي شديم.

بعد هم خان گفت هر يك از شما آمار اسلحه هاي افرادش را به پيشكار بدهید و متناسب با نوع اسلحه از ايشان فشنگ تحويل بگيره.

اولين بار بود چنين موضوعي پيش ميامد كه خان خود مهمات تفنگ چي ها را به عهده بگيره.

بابا گفت جناب خان ما همه خود مهمات به اندازه كافي داريم! خان متفكرانه نگاهي كرد . گفت بابا شما يكي از قديمي ترين تفنگ چي ها من هستي و در خيلي از نبرد ها پشت و پناه من بودي اما تعداد مهمادت شما براي اين جنگ كافي نيست بنا بر اين هر چقدر كه مي توانيد بيشتر فشنگ با خود داشته باشيد.ضمنن مواد غذايي هم به اندازه كافي با خود داشته باشيد.هر چه لازم داريد از جناب پيش كار عالي جاه  رشنوادي  بگيريد .

فردا خودم براي بقيه تفنگ چي ها صحبت مفصل مي كنم. و بعد هم از چادر بيرون رفت.ما هم همانجا مانديم و تا يكي دو ساعت با هم صحبت كرديم.بدي قضيه اين بود كه ما هيچكدام نمي دانستيم چه اتفاقي قراره بيفته و هر چه بود حدس و گمان بود اما مي دانستيم كه اوضاع عادي نيست و اين نبرد با نبردهاي ديگر متفاوت خواهد بود.

آشپزخانه بزرگي درست كرده بودند ما هم آمار تفنگ چي ها را به اسم و رسم و نوع تفنگ به پيشكار خان آقاي رشنوادي داديم!

به هر نفر 200 تير فشنگ و اگر كسي مايل بود مي توانست بيشتر هم بر دارد. جيره غذايي 5 روز و عليق براي اسبها.

بعد از ظهر دستور رسيد كه همگي آماده باشيم براي حركت.خان آمد.بر بلاي يك تخته سنگ ايستاد با قامتي رعنا! هميشه در همه نبرد ها خودش پيشاپيش همه بود .هيچ كس در شجاعتش شك نداشت!وقتي كه كار بر همه سخت مي شد غلامرضا خان بود كه پيشاپيش سينه سپر گلوله مي كرد و دستور هجوم مي داد.

شروع به سخنراني كرد! آرام و شمرده .دوستان و هم قطاران من! سالهاست با هم بود هايم در سختي و راحتي  در شادي و غم.سعي كرده ام بين شما و فرزندانم هيچ فرقي نگذارم .در نبردهاي گوناگون در كنار هم بوده ايم در مهلكه ها جان همديگر را نجات داديم در غذاي هم شريك بوديم و هر گاه يكي از ما ها در جنگ كشته مي شد همه با هم برايش عزاداري كرديم .

در پيروزي ها و شكستها هميشه و در همه حال پشتيبان هم بوديم.از هيچ پيروزي مغرور نشديم و هيچ شكستي باعث نا اميدي ما نشد.هميشه سعي كرديم كه جوانمرد باشيم. و به كساني كه در جنك شكست مي خوردند و پشت به ما مي كردند شليك نمي كرديم.حالا هم من همان انتطار را از شما دارم.اما اين بار جنگ ما جنگ با عساكر عثماني نيست.جنگ با اشرار و راهزنان نيست! جنگ با خوانين همسايه نيست.اين بار ما مورد هجوم حكومت قرار گرفتيم.آن هم زماني كه هيچ خلاف و نافرماني از ما سر نزده.ما سالهاست كه مرز هاي غربي ايران زمين را حفظ كرديم و همه شما و اجدادتان جان بر كف از اين مرزها دفاع كرديد .اين چند روز هم كه ما صبر كرديم من با مامور حكومت در حال مذاكره بودم همه جور با آنها راه آمدم اما آنها بجز تسليم همه ما و تحويل اسلحه هايمان به هيچ چيز راضي نمي شوند.حال خود دانيد نبرد كنيم يا اسلحه هايما ن را تحويل دهيم و منتظر بمانيم كه چه مجازاتي در انتظارمان است.

اين را هم بگويم كه من خود راضي به اين نبرد نيستم نه بخاطر اينكه از جنگ هراس دارم كه همه شما مرا مي شناسيد بلكه بيشتر به اين دليل كه از هر طرف كه كشته شود افرد خودي و هموطنان ما هستند .اما چه كنيم كه اينها جز به ذلت ما به هيچ چيز راضي نيستند.من در مذاكرات بسيار كوتاه آمدم و مطمينم اگر هر يك از شما حضور داشتيد همانجا آن نظامي مغرور را به گلوله مي بستيد بخاطر توهينها و اهانتهايي كه به ناروا به ما كرد.و بعد هم گفت به هر حال هركس كه مايل نيست در اين نبرد شركت كند به امان خدا.

اما همه يك صدا و با هلهله آمادگي خود را براي نبرد آماده كردند.

دستور حركت داده شد.مقصد گردنه رنو!

كوهي سر به فلك كشيده در غرب شهر ايلام فعلي و حسين آباد سابق اين كوه همانند ديوار عظيمي است و سد دفاعي بسيار خوب بدون راه عبور.تنها نقطه قابل عبور آن گردنه اي ست به اسم رنو!كافي ست چندين تفنگ چي در اين گردنه مستقر شوند آنگاه تقريبن شكست آنها غير ممكن خواهد بود.

نزديكي هاي غروب در راس كوه و اطراف كردنه مستقر شديم.خبري از دشمن نبود.نياز به سنگر درست كردن نبود.آنجا بهترين سنگر طبيعي بود.

فردا صبح  بابا با دوربين انگليسي اش در حال نگاه كردن به دشت مقابل بود.سوتي كشيد و علامت داد.يعني كه دشمن را مشاهده كرده.بعد از مدتي همه ما پيش قراولان ارتش را ديديم.سواره نظام و پياده ها. . قاطرهايي با بار و بنه.نزديك 15 تا 10 هزار نفر بودند.تعداد ما  كمتر از هزار نفر.اما هيچ باكي نداشتيم.استحكامات بسيار خوبي داشتيم و از نطر موقعيت بسيار موقعيتمان از آنها بهتر بود.آنها در دشت بودند و ما در ارتفاع و بايد از كوه بالا ميامدند و از تنها بريدگي موجود گذر مي كردند.و اين از نظر ما تقريبن غير ممكن بود زيرا همه آنها را مي توانستيم بكشيم.

دوربين را از دست بابا گرفتم و نگاهي به نظاميان انداختم.حدود 4-3 كيلومتر مانده به كوه توقف كردند جايي كه در تير رس ما نباشند.

سپس بار و بنه را از اسبها پايين آوردند و اردوگاهي بر پا كردند.تصور ما اين بود كه ما را نديده اند زيرا ما در پشت تخته سنگها و لا بلاي درختها سنگر گرفته بوديم.

به هر حال آن روز هيچ تحركي انجام ندادند.روز بعد ساعت  حدود 8 به يك باره صداي غرش پي در پي عجيبي بلند شد.و متاقب آن در اطراف ما تخته سنگها و درختها از جا كنده مي شدند . اطراف ما پر شده بود از آتش و دود.تقريبن هيچ كجا برايمان امن نبود. ما تا آن زمان چيزي از توپ و خمپاره نمي دانستيم و فقط اسم آن را شنيده بوديم.

بله زمان عوض شده بود. ديگر برد بهترين تفنگ ما حتي به نزديك آنها هم نمي رسيد. حدود چندين ساعت تمام راس كوه و گردنه را زير بمباران گرفته بودند تقريبن هيچ كاري از دست كسي ساخته نبود.

بيشتر از نيمي از همقطاران ما كشته و زخمي شده بودند بدون اينكه ما حتي هنوز فرصت تير اندازي داشته  باشيم.

به خان گفتم اگر اجازه بده  تعداي از ما از كوه سرازير بشيم و به آنها حمله كنيم.حان گفت با اين هجم آتش تقريبن هيچ شانس موفقيتي نخوايم داشت. با اين وجود من پافشاري كردم!

حدود 50 نفر از چريكهاي داوطلب را با خود بردم.از جاشيه كوه  و در پناه تخته سنگها به پايين سرازير شديم  تا دامنه كوه  در ديد آنها نبوديم اما بعد از آن و به فاصله حدود 2 كيلومتر تقريبن هيچ جان پناهي نبود و در ديدي آنها قرار مي گرفتيم. بنا بر اين به افرادم گفتم كه از مقابل هيچ راه نفوذي نيست بايد از پشت يا كناره سمت راست به آنها هجوم ببريم.

زيرا تپه هايي در سمت چپ آنها بود  و ما مي توانستيم بدون ديده شدن به نزديك آنها برسيم.

به هرحال به هر نحوي بود خود را به نزديك توپخانه رسانديم! توپچي ها بي وقفه به سمت كوه مقابل شليك مي كردند .همه خوش و خندان .سربازها با هم شوخي مي كردند مثل اينكه به تفريح آمده باشند.

 اصلن توجهي به كناره ها نداشتند .در يك چشم به هم زدند به سمت آنها شليك كرديم.اصلن انتظار نداشتند. چند نفر از آنها به خاك افتاد. توپخانه از شليك باز ماند به سمت آنها هجوم برديم قصد داشتيم كه با شمشير با آنها بجنگيم! مي بيني چقدر نا آگاه بوديم؟

حدود 5 قبضه توپ و بودند خدمه آنها را از پاي در آورديم سر بازهاي پياده به سمت ما شروع به شليك كردند .با مسلسل و مداوم و در هر لحظه صدها گلوله به سمت ما شليك مي شد.توپها را واژگون كرديم  اما در مقابل تگرگ گلوله ها ياراي مقاومت نبود.در تمام طول عمرم و در همه نبردها شلیک این تعداد گلوله در  این زمان محدود ندیده بودم. بيشتر افراد كشته شدند آنهايي هم كه ماندند عقب نشيني كرديم.

به هر زحمت كه بود خود را به مقر خان رسانديم .مرحبايي گفت و همچنان اندوهناك از كشته شدن افراد.

حجم آتش چند برابر شد.

تقريبن همه احساس مي كرديم كه بي خود داريم كشته ميشيم آن هم بدون درگيري با دشمن.

خان به سر كرده ها دستور داد كه نيرو ها را به دامنه كوه منتقل كنند جايي كه در ديد دشمن نباشه!

چند لحظه بعد همه جاظر بودن تعداد كشته ها زياد بود و زخمي ها بيشتر! زخمهايي بسيار بد!نه زخم جاي گلوله ! بلكه بيشتر پاره شدن اندام و قطع شدن دست و پا ها! با تركش توپ! حتي تا آن زمان چنين زخمهايي را هم نديده بوديم و براي ما رعب آور و باور نكردني بود.

كمتر از 300 نفراز ما باقي مانده بودند.

در دامنه هم از آتش توپخانه در امان نبوديم.تيرهاي توپ از بالاي كوه رد مي شد و با صداي وحشت ناكي در فاصله اي نه چندان دور از ما با صداي مهيب منفجر مي شد. و همراه با هر انفجار تخته سنگها و درختها متلاشي مي شدند.

كوه هم در مقابل اين همه انفحار تاب مقاومت نداشت.

غلامرضا خان با صداي بلند گفت :برادران من عزيزان من مقاومت همانطور كه مي بينيد بي فايده است.اسحله هاي آنها بسيار پر قدرت تر از تفنگهاي ماست.ما ازتعداد آنها باكي نداريم اما ايستادن  در اينجا فقط و فقط كشته شدن توسط كساني ست كه حتي آنها را نمي بينيم.

و بعد با صدايي آرامتر گفت زمانه ما به سر رسيده هر كس مي تواند يكي از برادران رخمي خود را بر دارد و و به طايفه اش بر ساند.

سعي كرديم تا حد امكان زخمي ها را اول و بعد كشته شده ها را جمع آوري كنيم .

پير مرد ساكت شد!

اشك از چشمهايش جاري!

و ادامه داد بد ترين و وحشيانه ترين نبردي بود كه تا آن زمان ديده بوديم!

فرمان عقب نشيني داده شد.غلامرضا خان آخرين نفري بود كه از كوه پايين آمد مغموم و افسرده .شانه هاي مردانه اش آشكارا خم شده بود.

وقتي كه به اندازه كافي دور شديم دستور توقف داد.به پيشكارش آقاي رشنوادي دستور داد به هر كدام از ما 5 تومان پول پرداخت كند. و 10 تومان هم به هريك از سر كرده ها براي خانواده اي كشته شدكان.

و بعد هم گفت كه از بيراه به ايل و طايفه خود برويد. و آخرين كلمه اش در پناه خدا باشيد.

همين.

براي مدتي سكوت بر همه جا مستولي شد.دوربين انگليسي را نشانم داد و گفت اين آخرين يادگاري بابا ست!

بعد از اين نبرد آن را به گردن من انداخت و گفت يادگاري از من داشته باش.

گفتم پدر آيا امكان داره مرا به آنجا ببري دلم مي خواد از نزديك محل آخرين نبرد شما را ببينم.

لبخندي زد و گفت از اينجا دور است!گفتم اگر مايل باشي دلم مي خواد با هم بريم و از نزديك آنجا را ببينيم.

گفت هر چند كه ياد آوري و ديدن آنجا برايم سخته اما خودم هم دلم مي خواد براي آخرين بار آنجا را ببينم.

فردا با هم خواهيم رفت.

فردا صبح  به دنبالش رفتم فاصله حدود 150 كيلومتر را در 3 ساعت پيموديم جاده اي باريك و كوهستاني.

وقتي كه به محل رسيديم قدم به قدم آنجا براي پير مرد خاطره بود. و با دست اشاره مي كرد كي در كجا كشته شد اسم همقطارانش  را يك به يك بخاطر داشت با نام و نشان و محل كشته شدن آنها را.

با وجود اینکه منطره بسیار زیبایی بود اما بنطرم در آن حالتی که ما بودیم غم انگیز ترین منظره عالم بود از نظر من.

پ.ن:چند عکس هم گرفته ام از انجا ولی راستش هر کاری کردم نشد بتونم اینجا بگذارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:10  توسط امیر کیهان  | 

خاطرات و خطرات3

پير مرد  پك عميقي به چپقش زد!دودي بيرون نيامد.خاموش شده بود.برايش كبريت كشيدم.

جوانك چند چايي ريخت و جلوي ما گذاشت.

سيگاري گيراندم!نگاهي به اطراف!كوهاي سر به فلك كشيده!خشن  و صحره اي.تك درختاني نشسته بر تن حسته كوهسار.بنظرم پير مرد چيزي از ابهت و سر سختي اين كوهستان كم نداشت!همچنان با صلابت بود و مهمان نواز.به هر آنچه كه داشت.فقرش را هم با ديگران تقسيم مي كرد.اين را در همين چند دقيقه اي كه در كنارش نشسته بودم دريافتم.

نگاهي به خودم انداختم.براي لحظه اي از خودم خجالت كشيدم!چقدر دوستم اصرار كرده بود كه بيام  و من ...

آن هم در ازاي دستمزد!حالا من چيزي گرانبها تر بدست آورده بودم!

دلم به حال خودم سوخت.و باور كنيد به پيرمرد حسوديم شد.

چايي را نوشيدم!عطر دلپزيري داشت.

تعدادي زن و مرد دختر و پسر در حال چيدن خيار بودند در آن گرماي نيمروز و چه شادمانه مي خنديدند با كمرهاي خميده  و چهرهاي سوخته از آفتاب و عرقريزان.اما بنظرم شاد بودند.با هم شوخي مي كردند بي ريا.

گفتم پدر جان خوش به حالت!نا خواسته اين سخن بر زبانم جاري شد!

با تعجب نگاهي به من كرد و گفت:خوش به حال من؟چرا؟

گفت براي اينكه در چنان دوره اي زندگي كرده اي و زمان حال را نيز بدينگونه ديده اي.فاصله اي به دازناي تاريخ.

بنظرم تغييرات در اين چند دهه چنان زياد بوده مانند كه قابل وصف نيست.چيزي مانند اينكه از عصر پارينه سنگي به يكباره پرتاب شوي به قرن 21  براي هيچ يك از ماها كه اين سطور را مي خوانيم قابل درك نيست.

اما او ديده و لمس كرده و در يك كلام زندگي كرده.

گفت بله پسرم ما خوب زندگي كرديم .و من معناي خوب را در كلامش با تمام وجود لمس كردم.

جال عجيبي داشتم دلمي نمي خواست چيز ديگري بپرسم دلم مي خواست همچنان ساكت بمانم و مناظر اطراف را نگاه كنم.انسانها! نحوه زندگي . كوهها و گرماي آفتاب و آسمان به شدت آبي....

پير مرد خود به سخن آمد چايي از دهن افتاد!  بد جوري رفتي تو فكر و سپس ادامه داد.

يك روز قاصدي به ايل ما آمد از طرف غلامرضا خان!آن وقتها ما مي گفتيم شاطر!

شاطرها قاصدهاي مخصوص خان بودند. افرادي تيز پا و بدون هيچگونه مركب سواري.با پاي پياده از باد سر سر تند تر مي دويدند. بدون هيچ ابزار و اسلحه اي.فقط مقداري نان پر شال مي بستند و با سرعت تما م پيامها را به مقصد مي رساندند حتي شبها هم راه مي رفتند و بعضي از آنها در حال راه رفتن گاهي مي خوابيدند باورت نمي شود. چيزي مي گم و شما چيزي مي شنوي.فاصله محل اقامت تابستاني خان تا محل ما حدود 30 فرسخ است(180 كيلومتر) و شاطر در كمتر از 2 شبانه روز اين مسير را با پاي پياده طي مي كرد.

پرسيدم بدون اسلحه؟ آن هم در اين مناطق نا امن و كوهستاني؟

گفت بله بدون هيچ اسلحه اي ! حتي لباسهاي مندرس هم مي پوشيدند تا كسي به آنها طمع نكنه! بله ! باور نمي كني!

شاطر پيام آورد كه خان احظار كرده  همين! بدون كلامي اضافي! و بدنبال بقيه ماموريت خود رفت.

ما هم در عرض يكي دو روز وسايل سفر را مهيا كرديم آذوقه براي خود و عليق براي اسبمان.

من تفنگ خوبي داشتم! مارتيني درجه يك  و آن زمان يكي از بهترين اسلحه ها بود با حدود 50 عدد تير!

گفتم تو با 50 عدد تير به جنگ

 مي خواستي بري؟

با تعجب گفت :مگر مي خواستم مردم را قتل عام كنم! خوب 50 عدد  تير بسيار هم زياد بود مگر من مي خواستم چند نفر را بكشم يا زخمي كنم!اما ظاهرن دنیا تغییر کرده بود و ما بی خبر بودیم!!

ادامه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:47  توسط امیر کیهان  | 

خاطرات و خطرات2

بله پسرم! معمولن اين دوره و زمانه ديگر كمتر جوانها مايلند پاي صجبت پيرمردهايي مثل من بنشينند.اما بنظرم شما كمي متفاوت هستيد.

من نيز با عشق و علاقه گقتم واقعيت اين است كه من خيلي علاقمندم به شنيدن خاطرات بزرگاني مثل شما.حالا چنانچه فرصت داشته باشيد كمي از آن زمانها برايم تعريف كن!

بله پسرم زمانه خيلي تغيير كرده انسانها تغيير كردن.آن زمان با وجود نداري و فقر مردم تقريبن همسان زندگي مي كردند.بين ارباب و رعيت از نظر نحوه زندگي چندان تفاوتي نبود.خان روي همان گليمي مي خوابيد كه چريكهايش مي خوابيدند و همان چاروقي به پا داشت كه تفنگچي هايش بپا داشتند.

هم در دوستي مروت بود و هم در دشمني.

راستش پيرمرد سعي مي كرد بيشتر درد دل كند تا بيان خاطرات اما من هم سعي مي كردم با سوالهايي به نوعي به صحبتهاش جهت بدم هر چند كه در اثر كهولت كاهي يك خاطره را چندين بار تعريف مي كرد و من هم ناچار مي شنيدم.

پرسيدم خوب از نحوه چريك و تفنگچي شدنت بگو؟

لبخندي زد و گفت در آن زمان كه سر باز و قشون نبود! يه خان بود و منظقه وسيعي از مرز ايران از فصر شيرين تا حسينيه(دهي نزديك انديمشك در خوزستان) و يه غلامرضا خان با 200-300 نفر چريك و بايد هم منظقه مرزي را حفظ مي كرد و هم منظقه مورد نفوذش را از دستبرد خوانين مناطق ديگر در امان نگه مي داشت.به همن خاطر ما گاهي تا عمق خاك عثماني هم پيش ميرفتيم و شهرها و روستاهاي سليمانيه و خانقين و شهر زور و مندلي و گاهي هم بصره را چپو(غارت) مي كرديم .اين كار دو دليل داشت هم بخاطر زهر چشم گرفتن از آنها بود و هم اينكه به هر حال غنيمتي بدست ميامد.

مي داني كه چريكهاي خان در واقع بي جيره و مواجب بودند.تفنگ و فشنگ و اسب و آذوقه همه را بايد خودما تهيه مي كرديم و تنها ممر درامدمان هم غنايمي بود كه در درگيري ها بدست مياورديم.حتي آنها يي هم كه كشته مي شدند سهمي از غنايم به خانوده  آنها داده مي شد.

پرسيدم پس تعداد زيادي هم كشته ميشدند  در درگيري ها؟

گفت واقعيت اين است كه خير !در هر درگيري گاهي 3-4 نفر زخمي و شايد يكي دونفر كشته مي شدند و البته هر دو طرف درگيري سعي مي كردند كه كمتر از همديگر بكشند.اگر امروز بود مطمينم در هر چنگ نصفي از طرفين كشته ميشد اما آن زمان ما سعي مي كرديم كمتر همديگر را بكشم.چونكه در هر چنگ مشخص مي شد كه فرد كشته شده توسط چه كسي كشته شده است.آن وقت خانواده آن شخص تا هر وقت كه ممكن بود مطمينن انتفام مي گرفت.بنا بر اين در در گيري ها كمتر كسي كشته مي شد .

موضوعي را برات بگم!

در يكي از درگيري ها شخصي از خوانين لرستان به اسم سيد مير خان كشته شد.خدا بيامرزدش هر چند كه فرد خوش نامي نبود و خود لرستانيها هم چشم ديدنش را نداشتند اما  به هر جال در يك درگيري با طوايف پشتكوه ايلام كشته شد.به همين دليل تمام طوايف سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند به بهانه انتقام ولي در اصل براي عارت.آن زمان همين رودخانه سيمره(كرخه در خوزستان) مرز بين لرستان و ايلام بود.البته اسم ايلام آن زمان ده بالا بود و بعد هم كه حسين قلي خان قلعه اي آنجا ساخت اسمش را گذاشت حسين آباد و امروز هم كه معروفه به ايلام.

بگذريم .نزديكترين منطقه به لرستان ما هستيم و تا خبر به حسين آباد مي رسيد و نيروهاي غلامرضا خان به كمك مي رسيد سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند و در واقع اگر مي خواستند كسي را بكشند تنا بنده اي زنده نمي ماند.اما در اين هجوم حد اكثر 2 نفر كشته شدند. تعداد كساني كه تفنگ داشتند شايد از انگشتهاي دست تجاوز نمي كرد با اين وجود ما مقاومت كرديم و چندين گردنه مهم را بستيم و حملات آنها را دفع كرديم.شخصي بود به اسم ....(يادم رفته) سنگر مستحكمي داشت و در بالاي كوهي سنگر گرفته بود چندين شبانه روز  در آن منطقه جلوي آنها را سد كرد .آخر سر يكي از بزرگان لر با صداي بلند از نام و نشان او پرسيد و گفت تو كي هستي مگر دولت هستي يا اينكه قور خانه دولت در اختيارته كه نه فشنگت تمام مي شه و نه تفنگت از كار مي افته.او هم اسم  خودش را گفت.خان لر گفت من پسري برام بدنيا آمده بخاطر اين شجاعتت اسم تو را روي پسرم مي گذارم و اميدوارم كه مانند تو قرد شجاعي بار بياد.بله آن زما اينگونه بودند مردم حتي از دشمنانشان هم با تعريف و تمجيد ياد مي كردند.

ادامه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:29  توسط امیر کیهان  | 

خاطراتي از قرن گذشته يا

جنگ گردنه رنو

 

اگر خاطرتان باشد در يكي از پستهاي اخير در خاطرات بانوي مهربان گريزي زده شده به غلامرضا خان سليورزي والي منظقه پشتكوه  ايلام كنوني.و من قول دادم كه در اين مورد مطلبي بنويسم.

با هم بخوانيم:

حدود 5 سال پيش يكي از دوستان قديمي كه در مقاطعي از تحصيلات با هم آشنا شده بوديم به من زنگ زد.اول نشناختم.راستش تا مدتي نيز نمي توانستم بخاطر بياورمش اما بعد از مدتي صحبت كردن و دادن نشاني هاي مختلف آخر سر ذهن ياري كرد و  بگذريم از اينكه كلي موجب شرمساري من شد اين موضوع.

جريان از اين قرار بود  كه سد بزرگي در منطقه در دست احداث است و ايشان به عنوان مهندس ناظر ارشد .مشكلات غير قابل پيش بيني در حين ساخت پيش آمده بود و نمي دانم ايشان از كجا و چگونه توانسته بود كه مرا پيدا كنه.

به هر حال حدود نيم ساعتي با تلفن به گپ و گفتگو و مرور خاطرات گذشت و بعد هم ايشان گفت كه فلاني من از شما خواهشي دارم هر چند كه ممكن است برات مشكل باشه ولي اگر رويم را زمين نگذاري تا هميشه رهين منتت خواهم بود و البته حق الزحمه شما هم محفوظ است.

بگذريم از اينكه من خودم چقدر در آن مقطع كرفتاري داشتم و اينكه مسافت زيادي هم از هم دور بوديم و حد اقل 6-7 ساعت بايد با خود رو مسافرت مي كرديم آن هم در جاده اي كوهستاني به هر حال نمي شد روي آشنايي قديمي را زمين انداخت . هنگام خدا حافظي گفتم باشه بايد نگاهي به برنامه هايم بندازم و در اولين فرصت سعي مي كنم بيام و وضعيت را از نزديك ببينم ضمن اينكه خودت مي داني من چندان تخصصي در ساز ه هاي بتني اينگونه ندارم ولي چشم در اولين فرصت.

به هر حال روز موعود با يك راننده كه مسير را بلد بود و چندين بار به منطقه سفر كرده بود با يكي ديگر از دوستان كه متخصص بتن بود راه افتاديم.همينكه از خوزستان خارج شديم مناظر كوهستاني بسيار چشم نوازي را مشاهده كرديم و با وجود سختي راه چندان به ماه سخت نگذشت.

دوستم منتظرمان بود انصافن كارگاه بسيار عظيمي بود و در حال احداث سد بسيار عظيمي بودند كه در دهانه دره بسيار بزرگي  مكان يابي شده بود.

شب را استراحت كرديم  و فردا صبح  پلنهاي مختلف را بررسي كرديم و سپس از خود سازه بازدي كرديم  و 3 -4 ساعت مشغول بوديم.

در پايان پيشنهاداتي داده شد و انصافن كار را به نحو بسيار دقيقي انجام داده بودند اما موانعي نيز وجود داشت كه در بررسي هاي اوليه آنها را بر آورد نكرده بودند مانند نفوذ پذيري و شكنندگي بستر و كناره ها و … كه راه حلهايي ارايه شد كه هر چند هزينه ايي را در بر داشت اما به هر حال مشكل را تا حد بسيار زياد و قابل قبولي از نظر علمي حل مي كرد.

بگذريم.

بعد از اينكه كارما تمام شد ميز بان گفت كه اگر فرصت داريد با هم گشتي در منطقه بزنيم  مناظر بسيار زيبايي دارد و فكر مي كنم با روحيه شما ساز گار باشه.

قبول كرديم.

به هر حال در حين گشت و گذار از كنار يه مزرعه رد شديم  كه خيار و هندوانه كاشته بودند و سايباني نيز صاحب مزرعه  با شاخه درخت احداث كرده بود.

از ماشين پياده شديم پير مردي بسيار خوش بر خورد و خوش سيما به استقبالمان آمد  و دعوت به نشستن بر روي گليمي  و پسر نوجواني را صدا زد كه به سرعت سبدي پر از خيار را شست و آورد  و با همان سرعت آتشي روشن كرد و آبجوش براي چايي بار گذاشت.

من نيز فرصت را غنيمت شمردم و شروع كردم با پير مرد صحبت كردن.

بسيار شيرين و شيوا صحبت مي كرد.خدود 85 سالش بود و البته خودش مي گفت شايد هم بيشتر آخر آن زمان كه سجل و احوال درست وحسابي نبود.

صحبتمان گل انداخت از شكارهايش گفت و گله هاي شكار كه در منطقه بوده اند و امروز از انها اثري نيست و… خاطراتي ديگر از سختي ها و قحطي ها و بيماري هاي واگير و جنگهاي قبيله اي و غارتها و كشت و كشتارها و…

گفتم خوب پدر جان آيا خودت هم در اين در گيري ها شركت  داشتي!

چپق (پيپ) دسته بلندش را از توتون پر كرد و روشن كرد پك عميقي زد و  به نقطه اي خيره شد. و گقت بله پسرم  من هم  شركت داشته ام. و شروع كرد به بيان خاطرات

ادامه…

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:27  توسط امیر کیهان  | 

بدون عنوان 11

دوستان عزيزم از اينكه مدتي ننوشتم پوزش مي طلبم و از همه محبتهاي شما سپاسگذارم.از اينكه هميشه بوديد حتي در نبود من ارزش دوستي با شما برايم صد چندان شد  و به دوستي با شما افتخار مي كنم.

حالا هستم و سعي مي كنم تا هستم حضور بيشتري در دنياي مجازي داشته باشم.

حقيقي ترين حقيقت همين دنیاي به ظاهر مجازي ست به نظرم.

و معتقدم ديگر نبايد دنياي نت را دنياي مجازي ناميد از دوستان خواهش مي كنم اسم جديدي را براي آن پيشنهاد فرمايند .

باز هم سپاس گذارم

===========================

و اما بعد

 شب هنگام به خانه مراجعت كرديم .در بين راه هيچگونه صحبتي بين ما رد و بدل نشد.آشكارا مشخص بود كه احمد آقا از روي من خجالت مي كشه اما احساس مي كردم كه آرامشي در وجودش هست كه تا قبل از آن كمتر متوجه اين آرامش شده بودم و تصور مي كنم نتيجه بيان خاطراتش بود.

وقتي هم بخانه رسييديم و حتي 2-3 روز ديگري هم كه آنجا بودم سعي مي كرد كمتر با من مواجه شود.

به هر حال به محض ورود بانوي مهربان به استقبالم آمد و با چهره اي خندان  امير كيهان از صبح كه بيرون رفته اي من همچنان چشم انتظارت بودم.گفتم عذر مي خوام مقداري اطراف را گشتيم مي داني كه به طبيعت خيلي علاقمندم و دليل دير آمدن نيز همين بود.سرو صورتي صفا دادم و و شانه اي به موي سرو ريش!

در اتاق نشيمن منتظرم بود با دو گيلاس شراب!

سر صحبت را باز كرد و چشم از من بر نمي داشت!چهرات به مادرت رفته و اخلاقت به امير حسين ميرزا او هم كم حرف و تو دار!!

راستش من نيز به نوعي خجالت مي كشيدم به چشمهاي بانوي مهربان بنگرم!حدس زده بود اما دقيق نمي دانست چه اتفاقي افتاده و سعي مي كرد كه بفهمه!! اما من نيز  خستگي را بهانه كردم و با يه شوخي مودبانه مسير صحبت را تغيير دادم.

يكي دو روز ديكر نيز در خدمت ايشان بودم و خاطره  آن روزهاي  خوش را هچيگاه از ياد نخواهم برد.

.......

در ديداري كه اخيرن با پدر داشتم صحبتهايي شد و از بانوي مهربان هم صحبت به ميان آمد.

از وقتي كه متاهل شده ام بيشتر با پدر خودماني شدم و از آن ارتباط رسمي قبل تا حدودي كاسته شده و گاهي شوخي هايي هم با همديگر مي كنيم!

البته بيشتر ايشان .

از بانوي مهربان سوال كردم و سابقه آشنايي آنها ....و شوخي كوچكي هم چاشني كردم كه هنوز هم مثل اينكه چشم انتظار شماست!

لبخدي زد و سبيلهاي گلفت و زيبايش به جنبش در آمد (عكس كمال الملك را ديده باشيد پدر را نيز ديده ايد) تقريبن همان حرفهايي را زد كه بانو زده بود.

دوستي قديمي با عبدلحسين خان و جريان خواستگاري و ....

ظاهرن بين پدر و ايشان تا قبل از ازدواج الفتي و مهري بوده اما عبدلحسين خان پدر و خانواده پدر را به خواستگاري مي فرسته و اينگونه ...بگذريم

به شوخي به پدر گفتم پس اگر شما يه كم زودتر جنبيده بودي الان من هم مادر داشتم و هم پدر و ايشان گفت البته بعيد مي دانم فكر مي كنم در همان جواني با شيطنتهاي بي انتهايت دق مرگش مي كردي پس در واقع شانس آورده كه مادر تو نشده.

گفتم ولي انصافن محبت بسياري به من كرد شايد اولين بار بود كه مجبت فراموش شده مادري را حس مي كردم!پدر دستي به سرم كشيد   حس خوبي بود حتي اگر 60 ساله باشي اگر پدر در كنارت باشه حس خوب كودكي را هميشه با حود خواهي داشت. و من به ياد ندارم كه پدر اينگونه محبتش را به من نشان داده باشد هر چند كه مي دانم بي انداره به من علاقمنده و در واقع شايد تنها عشقش در زندگي وجود من است و بعد هم امير مهر داد و امير تير داد.

راستش اين روزها به نوعي نگرانش هم هستم .احساس مي كنم رفتارش تا حدود زيادي تغيير كرده است هر چند رفتارش به گونه ايست كه سالها آرزويش را داشته ام .اما تا حدودي نيز نگرانم و به نوعي دلهره و ترس هم دارم .

از اينكه روزي ديگر نباشد.از اينكه ...

بگذريم

من اين مدت كه  نبودم تقريبن در خدمت خانواده بودم پدرم و بچه هام و مادر بچه ها!

و البته دلم نمي خواست اين جمله را اينجا بنويسم ولي...

حدود 3 هفته پيش بانوي مهربان رفت!و من مثل هميشه احساس كردم كه چقدر دير به حود چنبيدم و چه زود از دستم رفت!درپي يك دوره چند روزه بيماري...

واقعيت اين است كه حالم خوش نيست.به شدت روحيه ام خرابه! تمام مدت چهره مهربانش جلوي چشمانم است! چشمهاي زيبا و صداي متين و دانش و آداب داني و عشق بي اندازه اش به وطن به  ايران. و عشق پنهانش به....

با مرگ ايشان من بيشتر به عمق اين گفته پي بردم كه با مرگ هر پير دانا كتابخانه اي نيز با او دفن مي شود.

ببخشيد توان بيش از اين نوشتنم نيست.

یادمان باشد ما همه از سر حقیقتیم نه از روی مجاز

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:20  توسط امیر کیهان  | 

بدون عنوان 10

زمان مي گذشت و من به واسطه حسن خدمت و تلاش امين و مورد اعتماد خانواده خان شده بودم.

مقداري نيز توانستم از نظر موسيقي خود را ارتقا بدم و با نو نيز گاهي راهنمايي هايي در مورد موسيقي مي كرد و به واسطه استعدادي كه داشتم به سرعت پيشرفت مي كردم.

و گاهي نيز در انتهاي شب و يا بعد از ظهر براي بانو آهنگهاي ملايمي مي نواختم تا به خواب برود.

در يك روز بعد از ظهر كه طبق معمول براي بانو شروع به نواختن ملودي ملايمي كردم.بانو نيز روي صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود و به آهنگ گوش مي داد.فاصله من تا ايشان زياد نبود.

بعد احمد آقا نفس عميقي كشيد و چهره اش در هم رفت.احساس كردم بيان موضوعي بسيار آزارش مي ده.گفتم احمد آقا اگر فكر مي كني برات مشكله نگو چيزي مجبور نيستي!

احمد گفت نه آقا اين بار سالهاست بر دوشم سنگيني مي كنه .افرادي مثل من كه از اصل و نسب درستي بر خوردا نيستيم واقعن لايق اينگونه محبتها نيستيم و قدر نعمتهايي كه به ما ارزاني شده و قدر محبتهايي كه به ما مي شود را نمي دانيم و ناسپاسي مي كنيم .اما بزرگواري و يزرگ منشي بعضي از افراد چنان عظيم است  كه به هيچ وجه و هر كاري هم براي آنها بكني قابل جبران نيست.

بله داشتم مي گفتم بانو بسيار آرام به صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود. واقعيت اين است كه زيبا ترين بانو و مهربانترين شخصي بود كه من تا آن زمان و حتي بعد از آن نيز ديده ام.

در يك لخظه نمي دانم چي پيش آمد اصلن به هيچ وجه عنان اختيارم در دست خودم  نبود مانند كسي كه در خواب راه برود ساز را كناري گذاشتم و به آرامي به بانو نزديك شدم دستم را به طرفش دراز كردم هنوز دستم به او نرسيده بود چشمهايش را باز كرد.آن همه مهرباني در يك لخظه به خشمي عظيم بدل شد.نتوانستم در چشمهايش كه از آنها شراره آتش بلند بود نگاه كنم. از جا بر خواست و بدون اينكه كلامي بر زبان آورد با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم.

من نيز مثل شخصي كه افسون شده باشد با حركت دست او از اتاق بيرون رفتم و حتي ساز م را هم با خود نبردم.وقتي كه به بيرون از ساحتمان رسيدم تازه فهميدم كه چه كرده ام و چه بلايي سر خود و زندگي ام آورده ام.

ترس و شرم توام شده بود.كافي بود كه بانو به يكي از آدمهايش اشاره اي بكند مطمين بودم در دم با يك گلوله جانم را مي گرفت. نيازي نبود حتي به گوش خان برسد. تا چندين ساعت نمي دانستم چكار بكنم و به كجا پناه ببرم!خواستم كه از آنجا فرار كنم و سر به كوه و بيابان بگذارم اما گفتم كجا برم تا كجا مي تونم فرار كنم!زير زمين هم كه برم در كمتر از يك روز پيدام مي كنند  مرگ را پيش چشمم مي ديدم و از آن بدتر شرمساري بود.آيا واقعن اين بود جواب آن همه محبتي كه هم حان و هم بانو به من كرده بودند . من نوازنده در به در آواره را از هيچ به همه چيز رسانده بودند . آن وقت من اينگونه ناسپاس و حق نشناسي  در حق اين خانواده مهربان و مقتدر  و داراي عزت  وآبرو كرده بودم.

رفتم گوشه اي و ساعتهاي متمادي مثل ديوانه ها با  خودم حرف مي زدم و به خودم لعنت مي فرستادم.

يك روز گذشت و در اين مدت هر لحظه مرگ را جلوي چشمانم مي ديدم و آرزو مي كردم هر چه زودتر با نو به يكي از تفنگچي هايش دستور قتلم را بدهد. هر چه رودتر بهتر لا اقل خلاص مي شدم از اين عذاب وجدان.

نزديك ظهر يكي از مستخدمه هاي بانو به سراغم آمد . گفت كه با نو شما را احضار كرده!

راستش اول نفهميدم چي مي گه مانند ديوانه ها نگاش كردم نمي دانم چند بار تكرار كرد.تنها توانستم با صدايي كه به زحمت از گلويم خارج مي شد بگم كي خدمت برسم. او هم گفت همين الان.

به دنبال مستخدمه رفتم در زد صداي بانو بود كه اجاره ورود داد. مستخدمه در را باز كرد من را به درون اتاق راهنمايي كرد و خود بيرون رفت.

چشممم سياهيي ميرفت نمي توانستم خود را سر پا نگه دارم  به ديوار تكيه زدم تا زمين نيفتم.

بانو روي همان صندلي پشت پنجره نشسته بود پنجره باز بود و نسيم خنكي از پنحره به درون اتاق ميامد و پرده توري را تكان مي داد.بانو بدون اينكه به من نگاه كنه با دست اشاره كرد كه جلو برم.ليواني شربت  درون يك سيني نقره روي ميز منبط كاري قرار داشت لظحه اي بر گشت بدون اينكه به صورتم نگاه كند با دست اشاره كرد كه شربت را بنوشم.با قدمهايي لرزان جلو رفتم و با هزار زحمت توانستم ليوان را از روي سيني بردارم. دستم مي لرزيد قبلم چنان به تپش افتاده بود كه هر لحظه احساس مي كردم كه الان ا ست كه بتركد و نيز از خدا مي خواستم كه همان لحظه جانم را بگيرد.

سپس احمد آقا نفس عميقي گشيد و از من خواست كه سيگار ديگري به وي بدهم.رنگش مثل گچ سفيد شده بود و من نگران حالش شدم احساس مي كردم پيرمرد توان اين همه فشار عصبي را ندارد سعي كردم كه موضوع را عوض كنم اما خواهش كرد كه اجاره بدهم بقيه ماجرا را برايم تعريف كند.

سپس گفت با هزار زحكت توانستم جرعه اي از شربت خنك و گوارا را بنوشم و مقداري از آن را هم روي لباسها و كف اتاق ريختم در اثر لرزش دست.

سپس بانو از جا بلند شد.خيلي مهربان اما محكم گفت احمد آقا پسرم بيا جلو كارت دارم.

كاش مي مردم و اين جمله را نمي شنيدم از زبان بانو .ايشان واقعن براي من مادري كرده و من ناسپاس با يك هوس شيطاني چگونه آن همه مهر و لطف را پاسخ گفته بودم.

پنجره را كامل باز كرد و پرده را كنار زد.نزديك غروب آفتاب بود و شعاهاي  كم فروغ خورشيد به چهره بانو حالتي روحاني و بسيار دل انگيز داده بود. يك لحظه به حودم نهيب زدم و گفتم الان به دست و پاش مي افتم و از او عذر خواهي مي كنم و طلب بخشش و اينكه هر گونه كه مي خواد مرا مجازات كند.

خواستم كلامي بگويم با دست به سكوت اشاره كرد. و اشاره به اينكه جلوتر بروم تقريبن داشتم از حال مي رفتم .

با آهنگي ملايم گفت احمد پسرم بيا از پنجره بيرون را نگاه كن.

تمام توانم را جمع كردم تا بتوانم چند قدم حركت كنم و قتي كه به كنار پنجره رسيدم و دستم را لبه پنجره گرفتم تا به زمين نيفتم. و سرم را از پنجره بيرون بردم و دلم مي خو است كه همان لحظه خود را از پنجره به بيرون پرتاب كنم اماتوان اين كار را هم نداشتم.

بانو خيلي ملايم گفت چه مي بيني؟

مردم  دسته دسته از سر گشت و كار به منزل بر مي گشتند چوپانها گله هاي گوسفند را به آغل مي بردند و مهترها اسبها گاو چرانها گاو و ... به هر حال تقريبن همه مردم آبادي در حال جنب و جوش بودند.

با هزار زجمت گفتم مردم ايل شما را مي بينم!

گفت بله  همه اينها  و از جمله شما فرزندان من و خان هستيد و ما براي شما ها مانند پدر و مادر هستيم. هميشه سعي كرده ايم كه مشكلات شما ها را تا حد ممكن حل و فصل كنيم و البته گاهي هم لازم بوده كه تنبيهي صورت بگيره تنبيه كرديم .در نهايت ما خير و صلاح اين مردم را خواستم همانند فرزندان خودمان و بديهي است كه در يك خانواده ممكن است كه والدين كاهي فرزندان حود را هم تنبيه كنند. اما هيچ وقت والدين به فرزندان و فرزندان به والدين چشم بد ندارند و نحواهند داشت.

تو جوان هستي و به افتضاي جواني خطايي مرتكب شدي هر چند خطاي بسيار بزرگ و  گناهي نا بخشودني اما من يك نكته را به تو مي گم و اميدوارم كه درسي باشد براي زندگي و آينده ات.

سپس نگاهي عميق به من كرد وگفت اگر تو با من زنا مي كردي دقيقن مانند اين بود كه با مادر تمام اين مردم  و خودت زنا كرده بودي.

و بعد از مكثي كوتا ه گفت:يادت باشه كه همه زنان به يك گونه اند فقط و فقط از نظر ظاهري با هم اختلاف دارند ولي ماهيت وجود همه آنها يك گونه است. تو به هر دختري كه در اين آبادي و آبادي هاي اطراف علاقه داري كافي ست فقط بگي آنوقت من آن را برايت خواستگاري خواهم كرد....

ديگر نمي دانستم چي مي گويد. چشمم سياهي رفت گوشهايم ديگر هيچ صدايي را نمي شنيد  و چشمهايم هيچ جايي را نمي ديد.

بك لخظه ديدم كه دارند آب به صورتم مي پاشند دو نفر از مستخدمهاي بانو  آنجا بودند زير بغلم را گرفتند و از آنجا بيرون بردند  ... بگذريم.

بعد از مدتي بانو و خان دختر يكي از اهالي آنجا را برايم خواستگاري كردند همين خانم فعلي ام را مي گم.

تمام وسايل زندگي و يك خانه بهتري را داختيار من گذاشتند و من زندكي جديدي را شروع كردم

رفتار آنها با من به گونه اي بود كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است . و من هنوز هم كه هنوز است احساس مي كنم كه لايق اين همه محبتهاي آنها نبوده و نيستم  و اگر چندين بار ديگر نيز بدنيا بيام نمي توانم محبتهاي اين خانواده را جبران كنم.

ادامه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:25  توسط امیر کیهان  | 

بدون عنوان 9

من يه نوازنده دوره گرد بودم.و زندگي و امرار معاشم به وسيله نواختن و خواندن در عروسي و جشنهاي محلي بود.واقعيت اين است كه نوازندگان محلي در بين مردم آن زمان جايگاه اجتماعي بسيار پستي داشتند و چندان احترامي براي آنها قايل نبودند.

ضمنن هر گاه دعوت مي شدند براي حضور در مراسم هيچگونه طي و قراري هم براي دستمزد در ميان نبود و در واقع همت عالي بود و احيانن شاباش  كه حاضرين در مهماني مي پرداختند  و البته گاهي اوقات هم هيچي پرداخت نمي كردند و شايد بسنده ميشد به شام يا ناهاري كه در مهماني صرف مي شد.

روزي در يك مهماني عروسي سنگ تمام گذاشتم و تمام هنرم را بكار بردم. بعد از اينكه مهمانان رفتند چندين نفر از مهمانان اختصاصي شب را در همانجا ماندگار شدند و بعد از صرف شام   مرا به اتاق پذيرايي بردند كه براي مهمانان بطور اختصاصي بخوانم و بنوازم .البته نوازندگان ديگري هم در آن مهماني بودند كه بعد از اتمام جشن مر خص شدند.

به هر حال ميهمانان در صدر نشسته بودند و من نيز در انتهاي سالن شروع به نواختن سه تار كردم و آهنگ ملايمي را نيز زمزمه مي كردم.ميهمانان به گفتگو با هم مشغول بودند و بنظر نمي رسيد اصلن كسي توجهي به من داشته باشد.

حدود 2 -3 ساعت مشغول خواندن و نواختن بودم.لحظه اي سر بلند كردم يكي از ميهمانان با دست به من اشاره كرد كه جلو تر بروم.ساز را گوشه اي گذاشتم و نزديك رفتم و و تعظيمي كردم.يك اسنكناس 10 توماني نو به من مرحمت كرد.چنين پولي را در عمرم هيچ و قت يكجا نديده بودم.بعد هم گفت ديگر چه سازي بلدي بزني ؟

گفتم قربان ني و بلوور و سه تار و چنديدن ساز كه بلد بودم را گفتم!

گفت كجا ياد گرفتي .؟گفتم خودم ياد گرفتم از نوازنده هاي دورده گرد قديمي .سپس گفت فردا به فلان جا بيا كارت دارم.

و دوباره مشغول گفتگو با همترازان خود شد.و من نيز تا پايان مجلس سعي مي كردم بهترين آهنگهايي كه بلد بودم را بنوازم و بخوانم.

ساعت از نيمه شب گذشته بود كه به من اجازه مرخصي داده شد.

فردا ي آن شب خودم را به منظقه اي كه عبدالحسين خان فر موده بود رساندم  و از اولين نفر كه آدرس را پرسيدم خودش جلو افتاد و راه را نشانم داد.

ويلاي خان بالاي تپه اي بود مشرف به ده.دهي آباد و پر دار و درخت و محوطه ويلا هم بسيار نظيف و مشجر و چندين باغبان مشغول گلكاري و آبياري بودند خدا قوتي گفتم و گفتم كه خان دستور داده كه به خدمتش برسم.

مرا راهنمايي كردند وارد ويلا شدم يك نفر خدمت كار مرا به اتاقي راهنمايي كرد.تا ظهر همانجا ماندم و ناهار مفصلي برام آورددند.بعد هم يك دست لباس  و گفتند برو حمام و اين لباسها را بپوش و بر گرد.

به هر حال يكي دو روز همينطوري آنجا معطل بودم و همه گونه از من پذيرايي مي شد و كور از خدا چه مي خواست دو چشم بينا.من هم كه برام فرقي نمي كرد و از خدا مي خواستم هيمنطور انجا بمانم.بعد از دو سه روز گفتند كه خان از سفر برگشته  بعد از مدتي نزدكهاي عروب يك نفر مرا برد به اتاق كار خان.خان مشغول نوشت  بود.بعد از اتمام كار گفت اسمت چيه!

عرض كردم نوكر شما احمد.

گفت كه خانم علافه زيادي به موسيقي داره اگر نواختن شما مورد پسندش بود شما استخدام خواهي شد.راستش استخدام را اصلن نمي فهميدم معنيش چيه!اما برام مهم نبود همينكه در جوار اين خانواده باشم برايم كافي بود.

خان از پشت ميز بر خاست و اشاره كرد كه به دنبالش برم با فاصله چند قدم پشت سرش را افتانم به طبقه بالاي ويلا رفتيم در زد .خانمي كه ظاهرن خدمتكار بانوي خانه بود در را باز كرد و بانو پشت پيانويي نشته بود و در حال نواختن.

خان و بانو با هم اخوالپرسي صميمانه كردند و بانوي جوان گله كرد كه چندين روز است كه رفته اي بدون خبر و ....بگذريم.

خان مرا به بانو معرفي كرد و گفت اين احمد است نوازنده خوبي ست ظاهرن اما بايد تعليم ببيند.اگر مايل بودي نگهش دار در مواقعي كه مي خواهي سر گرمت كنه.

و بعد هم با اشاره دست مرا مرخص كرد.

بعد از چند روز بانو احضارم كرد و گفت پيانو بلدي بنوازي.راستش من اصلن تا آن زمان اسم پيانو را هم نشنيده بودم.گفتم خير بانوي گرامي اما جند نوع ساز محلي بلدم .سوالات ديگري هم پرسيد و من همچنان كه سرم را پايين انداخته بودم پاسخ مي دادم.

بعد از من خواست كه با هر سازي كه بلدم قطعه اي را بنوازم.من نيز تمام سعيم را كردم مي دانستم كه اقبال به من روي آورده و نبايد به اين سادگي از دستش بدهم و اگر مورد پسند واقع شدم  از آوارگي و در بدري نحات پيدا خواهم كرد.

به هر حال همچنانكه مي نواختم گاهي زير چشمي نگاهي هم به حالت جهره بانو مي كردم اما هيچگونه علايمي ناشي از خشنودي در جهره اش نمايان نبود.

نا اميد شده بودم.

هر سازي كه بلد بودم و همراه داشتم را نواخته بودم اما بنظرم نحوه نواختنم مورد توجه قرار نگرفته بود.

همينطور كه پشت به من و رو به پنجره بزرگ ايستاده بود گفت كه ديگر چي بلدي!؟

دست و پايم را گم كردم صداي بسيار دلنشيني داشت كه از هر موسيقي خوش آهنگتر بود.با لكنت گفتم چيز ديگري كه قابل باشد بلد نيستم.بعد در يك آن بارقه اميدي در دلم دميد و با عجله گفتم كه بلوور هم  كمي بلدم!

بر گشت نگاهي كرد و گفت بلوور؟ اين ديگر چيست!

من نيز بسرعت همين بلوور فعلي را از بقچه ام بيرون آوردم و با تمام وجودم سعي كردم كه يك نواي ملايم  بنوازم.

چند دقيقه در كمال نا اميد و با هر نفسي از عمق وجود نواختم و دردل به همه امام زاده هايي كه مي شناختم متوصل شدم كه مورد قبول بانو واقع شود و نذر كردم كه اگر قبول شوم ديگر لب به هيچ نوع نجسي (منظور مشروبات الكلي) نزنم.

بانو  مستخدمش را صدا زد و گفت جا و مكاني به اين آقا بديد .تعظم كردم و در حقش دعا كردم و رفتم بيرون.

در نزديكي ويلاا تاقي به من دادند  مستخدمهاي ديگري هم بودند كه با خانواده در آنجا زندكي مي كردند از آشپز و مسول اسطبل و با غبان و نظافتچي و ... من نيز در يك خانه كوجك ولي نظيف با مقداري وسايل سكنا دادند.

سر پرست مستخدمها كارهاي متفرقه اي را به من ارجا مي داد من هم سعي مي كردم هر چه سريعتر و به بهترين نخو ممكن كارهاي محوله را انچام بدم  و با توجه به اينكه مقدار زيادي شغر و لطيفه بلد بودم و داستانهاي مختلف .شبها براي  خدمه خانه تعريف مي كردم و گاهي هم برايشان ساز و آوازي مي نواختم و بزودي در بين آنها فرد محبوب و مورد اعتمادي شدم.

 

زمان مي گذشت و البته گاه گاهي در مهمانيهايي كه خان ترتيب مي داد من نيز چيزي مي نواختم  و البته  خان نيز انعامي به من مرحمت مي كرد.

چندين سال به همين منوال گذشت.لباسهاي شيك و غذاي خوب و محل استراخت تميز باعث شده بود كه بر و رويي بگيرم و از نظر قيافه راستش تا خدود ي هم خوش قيافه بودم.و خيلي از دختر هاي آبادي به نوعي خواهانم بودند اما  من هر چند كه در خدمت خان بودم و وضعيتم بد نبود اما از نظر احتماعي از موقعيت پستي بر خوردار بودم و در جوامع سنتي نوازنده ها هميشه جز پايين ترين و پست ترين اقشار جامعه محسوب مي شوند و بديهي ست كه هيچ كس از كشاورزها و يا حتي چوپانها  هم دختر خود را حاظر نيستند به عقد چنين كسي در آورند.

در طي اين سالها بانو تشويقم كرد كه به كلاسهاي سواد آموزي برم و تا حدودي نيز خواندن و نوشتن ياد گرفتم و گاهي نيز اختصاصي براي  براي بانو عمدتن بلوور و به ندرت بعضي سازهاي ديگر مي نواحتم.

كم كم احساس مي كردم در خانواده خان  از قرب بيشتري بر خوردارشده بودم بعضي دستورات و نامه هايي كه خان براي افراد بخصوص مي فرستاد به من مي داد كه برسانم و به مرور مورد اعتماد آنها شدم. زيرا از انجام هر نوع فرماني كه به من داده مي شد روي گردان نبودم و سعي مي كردم به بهترين نحو ممكن  دستورات را انجام دهم.

ادامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط امیر کیهان  | 

بدون عنوان 8

حضور من  داشت طولاني ميشد.5 روز گذشته بود و احساس مي كردم كه بيش از اين ماندن ديگر صلاح نيست.

اما هرچه اصرار مي كردم بانوي مهربان اجازه نمي داد.خيلي جدي گفت امير كيهان  مطمينم كه اين  آخرين ديدار من و تو خواهد بود.پس لطفن جد اقل تا پايان هفته بمان و اين شد كه من ماندم.راستش داشتم يواش يواش عادت مي كردم به ماندن و نوعي دلهره و نگراني نيز داشتم از اينكه دل كندن از اين پير زن مهر بان و تنها برام سخت باشه. و اين حرفش كه ممكن  است آخرين ديدار ما باشد.

قسمتهايي هست كه نمي خواستم بنويسم ولي مي نويسم زيرا اسامي اغلب مستعار هستند و در نهايت فكر نمي كنم كسي باشد كه اين لاگ را بخواند و آشنا باشد از نزديك.

 

  واقعيت اين است كه من از لا بلاي صبحبتهاي بانوي مهربان دريافتم كه ممكن بود ايشان مادر من باشد.اما اتفاقاتي كه روي داد باعث شد كه پدر من نتواند با ايشان ازدواج كند و بنظرم اين عشق كهنه سالهاي سال همچنان ماندگار بوده.

و همين باعث ميشه كه پدر بيگانه اي را دور از وطن به همسري بر گزينه و .... راستش من وفادار تر از پدر در عالم خانه و خانواده و همسر داري نديده ام بطوري كه بعد از سالها از مرگ مادر هنوز هم بنظرم چشم انتطار است كه بيايد يا اينكه خودش برود و به مادر ملحق شود.

.........................................................................................

با احمد آقا بيرون رفتيم.گشتي در شهر و تصمصم گرفتم به شهرهاي نزديك و احيانن آثار باستاني منظقه نيز بازديدي بكنيم.

سر صحبت را با اين مرد مودب و كم گوي باز كردم.به ندرت حرف مي زد و تا سوالي نمي پرسيدي چيزي نمي گفت.

پرسيدم احمد آقا چند سال است كه خدمت اين خانواده را مي كني! خيلي كوتاه گفت بيش از 40 سال.

گفتم مدت زيادي است .سعي نكردي كه جاي ديگري بروي و يا شغل ديگري انتخاب كني؟

خيلي جدي گفت :حتي به ذهنم هم خطور نكرده يك لحظه!!

گفتم:چطور شد كه استخدام شدي اينجا؟

خيلي جدي گفت استخدام؟ و نگاهي پرسشگر وپرسشگر و استفهام آميز به من كرد! و سپس ساكت شد!

سكوتي سنگين.احساس مي كردم در درونش جدالي سخت در گرفته چهره اش از خشم يا خجالت بر افروخته شده و سعي مي كنه كه چيزي نگويد يا بگويد.

من هم سكوت كردم و خودم را با روشن كردن سيگار سر گرم كردم.مي دانستم دير يا زود به سخن خواهد آمد .

زير درختي در دامه كوه فرشي پهن كرديم فلاكس چاي و مختصر تنقلات.

احمد آقا چايي برايم ريخت و با صدايي نجوا مانند گفت: آقا؟ مي توانم خواهشي از شما بكنم!؟

گفتم بفرماييد: گفت لطفن اگر امكان داره سيگاري  به من بدبد؟

گفتم مگه تو سيگار مي كشي ؟طي اين مدت نديدم  سيگار كشيده باشي؟

گفت خير ولي الان مي خوام بكشم!سيگاري روشن كردم و به دستش دادم.ناشيانه لاي انگشتانش گرفت!پك عميقي زد و به سرفه افتاد.گفم احمد آقا عجله نكن مي خواي خودتئ خفه كني !

معلوم بود ميخواست چيزي بگه كه سالها در دلش مانده بود.نگه داري يك راز جتي براي قوي ترين آدمها هم بسيار سخت است و معلوم بود كه اين پير مرد نيز سالهاي سال رازي را در درون خود پنهان كرده و امروز بنظرش مي تواند آن را بيان كند و شايد ديگر چنين فرصتي برايش پيش نيايد.

براي اينكه جو را تغيير داده باشم گفتم احمد آقا شما  مرا و يا پدرم را از قبل مي شناسي؟

گفت راستش شما را خير اما پدرتان را سالها پيش ديده ام.همان اوايل با مادرتان آمدن خانه بانو  و چند روزي مهمان بودند و بعد از آن هم ديگر هيچ وقت .

گفتم خوب نگفتي چگونه شد كه ماندگار شدي اينجا؟

گفت :راستش از بيانش شرم دارم .

گفتم بجز من و شما كسي ديگر اينجا نيست بگو  ! و به دخت تكيه دادم و نگاهم را از او بر گرفتم و به دور دستها دوختم تا راختر بتونه حرف بزنه.

لحظه اي بلند شد و به طرف ماشين رفت.شييي لوله مانند از جنس برنز در دستش بود.

نشست گوشه اي چهره اش لحظه اي در هم رفت.ظاهرن نوعي ساز بود.آن را بر لب نهاد و شروع به نواختن كرد.اول باش كمي مشكل بود ولي بعد از چند لحظه صدايي بسيار حزين و روان با ملوديي بسيار غمگين از آن لوله برنزي بيرون ميامد كه برايم باور كردني نبود چنين نواي دل انگيزي از چنين ساز ابتدايي بيرون آيد.

حدود 15 دقيقه چندين ملودي مختلف را نواخت .سپس آن را از لب بر داشت از دستش گرفتم نگاهي به ان انداختم لوله اي بود از جنس برنز با قطر حدود يك چهارم يك پنجم اينچ  و چند سوراخ چيزي شبيه به ني!اما صدايي به مراتب هزين تر از ني.

گفتم اسم اين ساز چيه؟

احمد آقا گفت در زبان محلي به اين مي گن بلوور.

گفتم زدن اين ساز را كجا ياد گرفتي؟

احمد آقا نفس عميقي كشيد و گويي كه منتظر چنين سوالي بود.

گفت: من يه  آواز خوان و موسيقي نواز دوره گرد بودم

ادامه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:0  توسط امیر کیهان  | 

بدون عنوان 7

احساس آرامش مي كردم!

آرامشي كه شايد سالها از آن بي بهره بودم.آرامش حضور در خانه و در بين فاميل بودن!

زمانهاي كوتاهي كه در خانه بوده ام هميشه به نوعي برايم چندان آرامش بخش نبودهواز همان نوجواني .سر كش و نافرمان و گريزان از بسياري از رسوم و قيد و بندهاي خانوادگي.و البته مقدار زيادي هم  سر گرم درس و تحصيل دور از خانه و خانواده.

بنا بر اين حس خوبي بود و مي دانستم كه اين نيز بايد يكي از آن كارهاي بر نامه ريزي شده پدر بايد باشد . ولي به هر حال من از آن موقعيت لذت مي بردم.حال كه بانوي مهربان نيز خواهان حضور من  است و با تمام وجود سعي مي كند مرا راضي نگه دارد بنا بر اين سعي مي كنم كه هر طور شده  چند روزي قيد همه كارهاي  ديگر را بزنم.هميشه وقت براي كار هست.

شايد بنظرتان سخت باشد كه حضور در يك خانه براي چندين روز كه تنها ساكنان آن يك بانوي سالخورده و 2 نفر خدمت كار باشد اما من راضي بودم.جكايتهاي بانوي مهربان مرا به به گذشته مي برد.

بزرگي گفته است ( هر گاه پيري بميرد كتابخانه اي در زير خاك دفن شده است.))

و اين واقعيتي ست و من يك لحظه فكر كردم حيف است اين همه خاطرات فراموش شوند.

امير كيهان فكر نكن اين مملكت به سادگي و به همين آساني حفظ و حراست شده است. بنظرم  در هر 30-40 سال فطعه اي  از اين خاك از پيكر و طن بريده شده ...از ايروان و نخجوان و شكي و گنجه و باكو و....نمي گم!آخرين نبودن هرات  يكي از ايالتهاي ايران در زمان ناصر الدين و  بحرين  نيز پاره اي از اين تن در زمان محمد رضا و اكنون نيز درياي مازندارن مانند گوشت قرباني بين بظاهر كشورهايي كه تا همين اواخر خود جزيي از اين مملكت بودند.

اگر عشاير نيودند  هميني هم كه داريم الان نبود.

از مرز سيتان و بلوچستان بگير بيار تا  آذربايجان در تمام طول نوار مرز پاسداران اين سرزمين ايرانيان اصيل بلوچ و لر و كرد و گيل و ... بوده اند و هستند.

زماني كه نفت در خوزستان كشف شد بدبختي ايران و ايرانيان نيز صد چندان شد.عايدي كه نداشت هيچ  بلكه برنامه ريزهاي بريتانياي كبير نيز تغيير جهت داد.

در آن زمان مسجد سليمان تحت حاكميت ايلخان بختياري بود و والي خوزستان شيخ خزعل نامي .نزديكترين مسير براي صادرات نفت بندر آبادان بود  و جزيره آبادان نيز ملك شخصي خزعل.وي به راحتي با انگليسي ها كنار آمد و زمينهاي آبادان را به اجاره 99 ساله به انگليسي ها واگذار كرد كه پالايشگاه بسازند و اسكله و بار انداز ايجاد كنند و دقيقن سال 1387 مدت اجاره آن سر  خواهد آمد و هنوز  هم اولاد و احفاد خزعل خان از انگليسي ها بابت اجاره آبادان پول دريافت مي كنند. هر چند كه سالهاست ديگر در آنجا حضور فيزيكي ندارند.

و اما بختياريها مقدار زيادي مقاومت كردند و هر از گاهي به لوله هاي نفت صددمع مي زدند ولي به هر حال با آنها هم كنار آمدند تا حدودي تعدادي از سران طوايف جيره خوار انگلستان شدند و امنيت چاهاي نفت و خطوط لوله را بعهده گرفتند و در واقع پشت ايلخان بختياري را ول كردند و او ماند تنها بگذريم. و از اين زمان عملن ايل بختياري به چند پاره شد.آنهايي كه با انگلستان كنار آمدند فرزندانشان در دانشگاهاي انگلستان پذيرفته شد و با پرواز شخصي از آبادان به لندن مي رفتند اما آنها كه حاظر نشدند تن به ذلت دهند سر انجامشان معلوم بود.

در غايله يكجا نشين كردن ايلات و خلع سلاح آنها ايلاتي كه با حكومت كنار آمدند نيز همينگونه بودند و به راحتي سران آنها توانستند سهمي در حكومت پهلوي ها بدست بايرن.نمونه اش ايلات تركمن.اين ايلات در زمان قجر هميشه  مايه در سر مردم و حكومت بودند و از هيچگونه قتل و غارتي كوتاهي نمي كردند اما در زمان رضا شاه بدون هيچ مقاومتي  همه اوامر او را اطاعت كردند و البته پاداش خود را هم گرفتند. و تعداي از ايلات كردستان نيز همچنين نمونه اش اردلانها و....به جز طايفه برا دوست و طوايف گوران  و جاف و البته در بين آنها  نيز بزودي شكاف افتاد و سلاحاهي خود را عمومن تحويل دادند.

بيشترين ضربه ها را ايلخان بختياري و خان قشقايي و والي پشتكوه  و همچنين تعدادي از خوانين لرستان متحمل شدند.

بگذريم از دادشاه براهويي در سيستان كه البته تقريبن تمام طايفه اش به خاك سياه نشست و بعد از آن هم ديگر هيچوقت اين طايفه به هيچ غريبه اي اعتماد نكرد و همه را سرحدي و قزاق مي خوانند هنوز هم.

ادامه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:58  توسط امیر کیهان  |