يك خاطره يك رويا يك زندگي
معمولن با اساتيدم بعد از ساعت نه صبح قرار داشتم و اگر لازم بود گاهي بعد از ظهر حوالي ساعت چهار و پنج.
اوايل همان يكي دو ساعتي كه لازم بود در دانشكده معماري و شهر سازي مي ماندم و بسيار برام مشكل بود كه با دانشجويان افاده اي آنجا ارتباط بر قرار كنم.
هر كدام با كيف سامسونتي در دست و تخته رسم و خط كش تيي در زير بغل ديگر و همچنين لوله كاغذ هاي كالك (نوعي طلق نيمه شفاف براي طراحي) را مانند تفنگ به دوش حمايل. و دختر و پسر ظاهرن مد باشد اونجا سيگاري بر لب.شايد بنظر خودشان هر كدام يه "لوكر بوزيه يا هبنذر هاوارد" آينده بودند.
با هر كدام كه مي خواستم سر صحبت را باز كنم با چند كلمه سرد و خشك سر و ته قضيه را هم مياوردند و با عجله مي گذشتند و مي رفتند.و هيچ وقت هم دليل اين نوع رفتارشان را نمي فهميدم.
فقط بعضي روز ها سر كلاس يكي دو تن از اساتيد مي نشستم و واقعن از دانش و نحوه تدريسشان لذت مي بردم.
يك روز به يكي از اساتيد گفتم : جناب آقاي دكتر دانشجويان شما اصلن ادمهاي اجتماعي نيستند و كمي هم بنظرم مغرورند.
لبخندي زد و گفت بنظرم بيش از |آنكه مغرور باشند كم رو هستند و البت دانشجويان سال اول و دوم بيشتر! و چشمكي زد.
و ادامه داد فردا اگر فرصت داشتي بيا سر كلاس مي خوام موضوعي را مطرح كنم.
و رفتم!
در ميانه هاي كلاس بحث را كشاند به اخلاق و فر هنگ! و تاثير معماري در رفتار وشيوه زندگي انسان! ار انگونه بحثهايي كه باب ميل من بود ه و هستند.
و در پايان به دانشجويانش ياد آور شد : يادمان باشد كه حتي اگر به با لاترين مدارج علمي اين رشته هم برسيم باز هم ما شخص بنايي هستيم و وارث بنايان! و چنانچه ورقه كاغذي به اسم دانشنامه اي كه داريم از ما بگيرند نبايد تا حد يك گار گر ساختمان تنزل كنيم!!! بلكه همانند معماران بي مدركي كه كاخهاي تخت جمشيد و ايوان مداين را ساخته اند سعي كنيم كه بر تاريخ تاثير گذار باشيم!!
راستش من از صحبتهاي عالمانه آن روز استاد درسهاي فراوان گرفتم كه تا امروز نيز آويزه گوشم هستند.
بگذريم.
و اينگونه شد كه به جاي اينكه وقتم را با دانشجويان نچسب معماري بگذرانم بر حسب اتفاق اوقات بيكاريم سر از دانشكده ادبيات و علوم انساني در آوردم.
با دانشجوياني خون گرم و لبخند به لب. و چنانچه سوالي داشتي تا آنجا كه برايشان مقدور بود پاسخ مي داند و اگر خود نمي دانستند استاد معرفي مي كردند.
پايم به كلاس بسياري از اساتيد نيز باز شد!
كلاسهاي ادبيات دكتر مير عابديني كلاس هاي تاريخ دكتر...
كلاسهاي روش تحقيق آقاي دكتر رفيع پور و كلاسهاي مردم شناسي و انسان شناسي آقايان دكتر محمود روح الاميني كرماني و دكتر اصغر عسكري
كلاسهاي جامعه شناسي شهري خانم دكتر...حيف اسمش يادم نيست!
و خلاصه از كلاسهاي منطق و ادبيات گرفته تا جغرافيا و تاريخ و جامعه شناسي! و همه اساتيد با سواد و انصافن دلسوز و با حوصله.
خلاصه اينگونه شد كه با طيف وسيعي از دانشجويان آشنا شدم! حتي بعضي روزهاي تعطيل با هم به كوه پيمايي مي رفتيم در گروهاي 20-30 نفره و دوستي هايي عميقي كه شكل مي گرفت.
اين سالها مصادف بود با جنگ! و موشك باران شهرها از جمله تهران.
و روزي نبود كه عكس يكي از دانشجويان به تابلو اعلانات نچسبيده باشد .شهيد... دانشجوي سال ...فالان رشته و مجلس ترحيم در مسجد دانشگاه.
....
ادامه
