زندگی

شاید همین باشد!!!؟

دهه شصت قسمت 17

دور ميهماني هاي دوستان پايان ناپذير بود. تقريبن هفته اي يك دور مهماني شبانه .به محض اينكه پدر و مادر يكي از بچه ها به سفر مي رفت  و خانه اي خالي مي شد از سر شب تا خود صبح . و صبح تا غروب خواب. غروب نيز با مهران مي رفتيم يكي از رستورانهاي خوب و شام مفصلي . و اغلب هم يكي دو نفراز دوستان دخترش همراهمان بود.

در يكي از همين پارتي هاي شبانه با خانمي به اسم" شبنم " آشنا شدم كه چندين سال از خودم بزرگتر بود. بسيار متين و موقر و زيبا به تمام معنا. از همسرش مدتي بود كه جدا شده بود.اغلب هم بر نامه ريزي  پارتي هاي شبانه با ايشان بود.

يكي دو بار به تنهايي دعوتم كرد من نيز از خدا خواسته.روحيه ام به كلي عوض شده بود. ايشان هم  انصافن حسابي بهم مي رسيد از هر نظر.

فقط يك شرط با من كرد كه من هم پذيرفتم و آن هم اينكه تا زماني كه با او هستم حق ندارم با كس ديكري باشم! من هم گفتم خدا پدرتو بيامرزه  من حال همين تو يكي را هم ندارم .

بگذريم

دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.مي خواستم هر طور شده سري به بچه ها بزنم و از حال و روزشان با خبر بشم. مخصوصن دلم براي حاج تقي و خانواده اش و همچنين پدر روحاني بد جوري تنگ شده بود.

به مهران گفتم من مي خوام برم پايگاه اگر پدر پرسيد بگو رفته مهماني يكي از دوستان.

مهران گفت خودم مي رسونمت.

گفتم فعلن با "شبنم" قرار دارم .شبنم را مي بينم و خودم مي رم اگر هم شب بر نگشتم نگران نباش.

..................

بوتيك هاي خيابان وليعصر لبريز بودند از اجناس خارجي! انگار نه انگار كه مملكت در حال جنگه! من مانده بودم كه اين همه لباسهاي جين و عطر و ادكلن و لوازم آرايش و لوازم برقي اغلب مارك و حتي انواع مختلف گيتار و سازهاي مختلف هم در فروشگاها به وفور! و قيمتها هم بنظرم بسيار ارزانتر از مبدايي كه وارد شده بودند.

با "شبنم " گشتي در بوتيكها زديم و مقداري خريد كرديم چند دست لباس سپرت خريدم و شبنم هم مقدار متنابهي لوازم آرايش و لباس زير و ........ خريد.

نكته جالب برام اينجا بود كه فروشنده ها ها اول يه قيمتي مي گفتند سر سام آور ولي نمي دانم چه سهر كلامي داشت اين شبنم كه اغلب اجناس را به كمتر از يك سوم قيمت مي خريد!

مي گفت كيهان لطفن تو هيچي نگو! اينها مخصوصن قيمتها را بالا مي گن! بزار من خريد كنم لم كاراينها دست منه.

به هر حال تا نزديك ظهر خريد كرديم. ظهر هم با هم ناهار خورديم. بعد ازناهار به شبنم گفتم من مي خوام برم "پايگاه".شبنم رنگ از رخسارش پريد! گفتم ها چي شده! چرا نگران شدي؟

گفت آخه حتمن باز مي خواي بري "جبهه"

گفتم فعلن نه .فقط مي خوام برم دوستام را ببينم! گفت خوب با اين لباسها نمي شه بيا با هم بريم خونه ما من لباسهام را عوض كنم خودم مي رسونمت.

خانه شبنم حوالي سعادت آباد بود.خانه تقريبن بزرگ با چندين اتاق خواب و حياط و استخر كوچكي .

"شبنم "ارايشش را پاك كرد و يك مانتوي بلند گل گشاد پوشيد و يه روسري هم خفت سرش كرد! خنده ام گرفته بود. اصلن نمي تونستم با اين لباسها بشناسمش!

گفتم شبنم اين چه ريخت و قيافه ايه براي خودت درست كردي؟ عمرن اگر من اولين بار اينطور مي ديدمت باهات دوست مي شدم!

با طنازي و كرشمه خودشو به سينه ام چسباند و دستش را دور كردنم حلقه كرد و گفت جدي؟ و ........

به طرف پايگاه حركت كرديم!

شبنم گفت من همين بيرون تو ماشين منتظر مي مانم تا بياي  خيلي منتظرم نزار! .

گفتم آخه....

گفت آخه نداره برو و زود بر گرد!

وقتي كه وارد حياط مسجد كه همان پايگاه بود شدم سوت و كور بود و هيچ كس نبود!بچه هايي كه به اسم مي شناختم را صدا زدم ! اما جوابي نشنيدم.

از يكي از اتاقها پدرروحاني با عجله بيرون آمد با لباس راحتي !

بدوبدو به طرفم آمد پيشاني ام را بوسيد و احوالپرسي مفصل عذر خواهي از اينكه در بيمارستان نتونسته به عيادتم بياد.

و مچم را گرفت  بيا بشين كه خيلي حرفها هست بايد بزنيم.چند دقيقه اي نشستم آبدارچي چايي آورد . پدر روحاني دوباره به پشتي تكيه داد و شروع به نت برداري از روي كتابي كه به عربي نوشته شده بود كرد و ضمنن همينطور مسلسل وار از من سوالهاي مختلف مي پرسيد. كجا بوي چه كردي ! شنيدم در جبهه خيلي شجاعت بخرج دادي و ........

من هم از بقيه بچه ها از جمله حاج تقي پرسيدم كه گفت دوباره رفته جبهه.

گفتم حاج آقا من بايد برم دوباره بر مي گردم!

گفت چرا با اين عجله؟

گفتم آخه يه نفر بيرون منتظرمه!

گفت كيه؟

گفتم دوست دخترم.

حاج آقا حاج واج نگام مي كرد. حالتي بين خنده و تعجب!

چي فرمودي امير؟ دوست چيچي ؟

دوست دخترم حاجي جون!

دوست دختر چيه ديگه!؟

يعني شما نمي دوني دوست دختر چيه؟

اگر نمي دوني با من بيا بيرون تا نشانت بدم يا همينجا باش تا برم دعوتش كنم بياد داخل!

حاجي گفت نه نه قربونت نمي خواد دعوتش كني داخل خودم ميام بيرون مي بينمش.

حاجي عبايش را به دوش انداخت  و شانه به شانه من از حياط مسجد بيرون زديم.شبنم هم درون ماشين نشسته بود وشيشه ها را زده بود بالا و داشت آهنگ گوش مي داد!

تا من و حاج آقا را ديد رنگ از رخش پريد و هولهولكي پخش را خاموش كرد و موهاشو هول داد زير رو سري و

گفت:س س سلام حاج آقا س س س س لام برادر كيهان!

گفتم برادر چيه شبنم آخه مگه كسي با برادر خوش ... كه حاج آقا با صداي بلند جواب سلامش را داد و گفت خوش آمديد. از اينكه امير كيها ن را آورديد از شما سپاس گزارم و كلي تشكر از اينكه دوباره مرا بر گردانده پايگاه! شبنم هم هاج وواج به دهان حاج آقا چشم دوخته بود و نمي دانست چي بگه!

حاج آقا گفت حالا چرا اينجا ! دم در بده تشريف بياريد تو گلويي تازه كنيد!

گفتم ده نه ! نشد حاجي جون! شبنم دوست دختر منه ! خيلي پسر خاله نشو كه ناراحت ميشم!حاجي هم گفت امير كيهان مثل اينكه عراقي ها هنوز خوب تنبيه ات نكردند و زد زير خنده و گفت هنوز هم  از  اين شوخي هات دست بر نداشتي؟

گفتم به جون حاجي اگر شوخي كنم جد ي جدي هستم!

قيافه شبنم ديدني بود! درو باز كردم دست شبنم را گرفتم و از ماشين پياده اش كردم بيچاره مثل يه بره رام از ماشين پياده شده و مشخص بود هم نگرانه هم مطمين . نگران از شرايطي كه نمي دانست چي پيش مياد و مطمين از اينكه من در كنارش هستم و آنقدر با پدر روحاني خودماني كه با او شوخي مي كنم!

حاج آقا گفت آهاي امير دست به "نامحرم نزن"

گفتم چي؟

گفت خانم به شما نامحرمه! دست نزن!

گفتم حاجي جون دست نزن چيه ما بيش از اينها كه تو تصور مي كني به هم محرميم يعني نزديك  ايم!

گفت حالا اينجا بخاطر "ريا " هم كه شده يه ريزه فاصله بگير ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم كنم!

گفتم خاك چرا ! اون هم تو سرتو!

................

رفتيم تو دفتر حاجي كه يكي از اتاقهاي پايگاه بود!رفت از قسمت نمازخونه زنانه  يا شايد بسيج خواهران يه چادر آورد داد دست شبنم و گفت هر چند كه شما ماشالا هزار ماشالا محجبه هستي و در همين حد هم از نظر شرعي كافيه اما براي احتياط اين چادر را هم چند دقيقه اي تا اينجا هستي سرت باشه!

شبنم هم خيلي ناشيانه چادر را سر كرد!

يه بسته شيريني و دو چايي جلويمان گذاشت!

بعد هم جاجي گفت خوب امير كيهان من كه نمي تونم جلوي تورا بگيرم از طرفي هم خيلي دوستت دارم و مي دونم كه واقعن آدم يك رنگ و بي  ريايي هستي  خداي ناكرده دلم نمي خواد ندانسته گناه كبيره كني!

گفتم حاجي جون گناه كبيره كدومه  اين نقلا چيه كه مي فرمايي !

گفت خيلي خوب يه دقيقه صبر كن من اين مسيله را حلش مي كنم!

گفتم چي چي را حل مي كني ؟ما كه مسيله حل نشده نداريم! همه مسايل بين من و شبنم حل حله!

شبنم طفلكي هم مانده بود اين وسط كه چه خاكي سرش بريزه!گفتم عزيزم اينجا مركز فرماندهي من و حاج آقاست اصلن نگران نباش از همينجا به تمام دنيا اعلام مي كنيم كه شبنم خانم آزاد است كه هر جور مي خواد رفتار كنه و هيچ كس هم حق تذكر و توبيخ ايشان را نداره!

حاجي بعد از پرسيدن چند سوال مختصر از شبنم

شروع كرد به خواند يك سري" اوراد" و "اذكار"! زوجتي و متعتي موكلتي لي موكلي ......... و همينجور ادامه داد!

بعد هم گفت حالا هر چقدر دلتان مي خواد دست در دست هم بگذاريد!

من هم نه گذاشتم و نه برداشتم همانجا جلوي چشم حاج آقا لبان شبنم را بوسيدم! كه حاج آقا لا اله اله لا غليظي گفت و زد زير خنده!

گفتم مثلن شما حالا چي كار كردي حاجي جون! گفت خوب معلومه شما را به هم حلال كردم!گفتم يعني الان شبنم شد همسر من! گفت خوب بله! اما براي يه مدت  معين گفتم يعني چي مدت معين! گفت من حالا براي دو سال شما را عقد كردم! خودم هم مهريه ايشان را مي دم ...

گفتم حاجي يه دوست ديگه هم دارم برم اونو هم بيارم برام حلالش كني؟

گفت ديگه دست از شوخي بر درا امير جان !

گفتم ولي خيلي بد كاري كردي ! من مي خوام دوباره برم جبهه اون وقت مي خواي بسپارمش دست تو.

گفت نه بسپار دست خدا! گفتم با اين" زوجتوي" كه تو خوندي سه سوته ايشان را مال خود مي كني! نخير از اين خبرا نيست! اگر هم جبهه رفتم شبنم حق نداري از نزديك اين پايگاه هم رد بشي حاليت شد !

................

گفتم بايد سري هم به خانه حاج تقي بزنم و از حال مادرش با خبر بشم! ضمنن اعزام بعدي كيه؟

گفت توي همين ماه اعزام داريم ولي شما چند وقتي با "خانمت" باش بعد برو جبهه!

گفتم من خيلي وقته با خانمم هستم تو نگران نباش ما تا حالا حسابي از خجالت هم در آمديم!

حاجي لا اله ... ديگري گفت و لبخندي زد!

تاريخ اعزام به جبهه بعدي را از ايشان گرفتم و گفتم كه اسم من هم جز اعزامي ها باشه!

و تاكيد كردم اگه يادت بره اين دفعه با چهار تا ميام  كه مجبور بشي كلي ورد بخوني و از جيب خودت "مهريه"پرداخت كني!

.........

خدا حافظي كرديم بيرون پايگاه حاج آق دوان دوان خود را به ما رساند .شبنم همچنان چادر را ناشيانه به دور خودش پيچيده بود! فكر كردم حاجي امده چادر را پس بگيرد .گفتم شبنم مثل اينكه بايد چادر را پس بدي !

خواست چادر را از تحويل بده كه حاجي گفت نه بزار باشه هديه به شما! و شبنم را به كناري كشيد و كاغذي مهر شده كه با خط خودش نوشته بود داد دست شبنم و گفت هر كجا نيروهاي كميته جلوويتان را گرفتند اين را نشان بده! و شروع كرد به سفارش كردن كه اين اميركيهان سر سالم به گور نمي بره سعي كن يه بچه يتيم روي دستت نمانه! من اين اميررا خيلي دوست دارم بچه شيرينيه ولي كارهاش آدم را ديونه مي كنم. بيچاره پدرش كه از دستش چي مي كشه!

بعد هم گفت امير چند ماهه حقوق نگرفتي؟گفتم حقوق چي؟ گفت تو عضو دايم پايگاه هستي ماهي دوهزار تومن حقوق داري؟گفتم ولي من حقوق نمي خوام. گفت نه ديگه حالا عيالواري و نياز به پول داري! بعد هم حقوق سه ماه كه نگرفته بودم را بهم داد و گفت بعدن بيا دفتر را امضا كن!چند  بسته پنجاه تومني كه مجموعن ميشد شش هزار تومن! راستش رد نكردم چونكه از ان دو هزار تومني كه قبلن گرفته بودم ديگر چيزي در جيبم باقي نمانده بود. بعد هم با صداي بلند گفت حاج خانم سعي كن كمي امير را كنترل كني كه كمتر سيگار بكشه!

گفتم حاجي از اين به بعد خانم را هم ميارم پايگاه! گفت نه قربونت اين كارو نكن!

گفتم اين همه بسيج خواهران هست تو چرا نمي خواي شبم هم جز بسيج خواهران بشه!

گفت اميرجان دست بر دار همين خودت  براي به هم ريختن  اين پايگاه و بقيه پايگاهاي ديگر كافي هستيديگه لازم نيست خانم را هم بياري.

.........


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:37  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 16

يكي دو روز كه با مهران بودم حالم روز به روز بهتر مي شد.محبت مادر مهران و محيط گرم خانه مرا پيش از پيش از آن كابوسها دور مي كرد.

اغلب صبحهاي زود با هم مي زديم بيرون. دربند يا دركه. و ساعت  ده برمي گشتيم و دوشي و صبحانه و تنها كاري كه داشتيم اين بود كه بشينيم فيلمهاي مختلف نگاه كنيم.

اتاق مهران پر بود از عكس خواننده هاي خارجي.عكسهاي تمام قد و نيمه برهنه كه نمي دانم در اين هير و وير و بگير و ببند از كجا گير آورده بود.

هميشه هم يك چهار ليتري  از ش.ر.اب كه پشت مبلها پنهانش مي كرد دم دست بود! مي گفت كه خانگي ست و از همدان براش ميارن.

من هم اغلب تا خر خره مي خوردم  .بنظرم ديگه نيازي به خورودن آدن قرصهاي مزخرف اعصاب نبود.

كوچه ها و خيابانهاي قيطريه بر عكس قسمتهاي پايين شهر خلوت بود و تك و توك ره گذر و ماشين از انها رد مي شد. اغلب خانه ها ويلايي و و بالاي هزار متر و كم جمعيت.

راستش دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.به مهران گفتم منو برسون سري به پايگاه بزنم! اولش كمي من و من كرد و بعد هم گفت آخه بايد بابا اجازه بده.سفارش كرده به هيچ وجهه نزارم جايي بري! ضمنن يه پارتي مي خوام بزارم چند تا از بچه هاي خوب هم هستند خوش مي گذره.

چند  روزي پدر ومادر مهران سفر رفته بودند.

همان شب مهران يه پارتي درست و حسابي ترتيب داد!

هنوز آفتاد غروب نكرده بود كه سرو كله دختر و پسر هايي خوش تيپ پيدا شد . با ماشينهاي اغلب آمريكايي و ;كار گر خانه مهران يكي يكي ماشينهاي آنها را در گوشه باغچه خانه كه حكم حياط داشت پارك مي كرد.

معلوم بود كه انها خانه را خوب مي شناسند و قبلن هم به آنجا آمده بودند زيرا تمام سوراخ سمبه هاي خانه را بلد بودند!

مهران يكي يكي آنها را به من معرفي مي كرد! انها هم به سرعت به اتاقي ديگر مي رفتند و مانتو و روسري و .....را درآورده و آرايش مي كردند و بر مي گشتند! وقتي هم ميامدند اصلن آدم قبلي نبودند. آرايش هاي غليظ و نيمه برهنه.اغلب با يه تاپ و شرتك يا حد اكثر ميني ژوب. و رفتارهايي بسيار راحت! و عشوه و ناز هايي كه براي همديگر مي آمدند و بازار بوسه هاي طولاني و فارغ از هر گونه قيد و بند رواج كامل. "اژدر هاي خفته " من نيز بيدار شد!  راستش از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم به چنين فضايي خيلي احتياج داشتم!هر كدام با دوست دختر يا پسرشان آمده بودند و بعضي هم تنهايي! مهران هم البته بي دوست نبود! ظاهرن هر چند وقت يك بار در خانه يكي از آنها اين دور مهماني بر گزار مي شد.اغلب جواناني در سنين 18-19 سال. با غلو در همه رفتار  ها اعم از عشق بازي و يا به رخ كشيدن داشته هايشان. و سفر هاي خارجي كه مي رفتند و يا در شرف رفتن بودند. و يا دوست دختر يا پسرشان كه فلان چيز را برايشان خريده بود.

البت سوالهايي نيز ار من پرسيده ميشد! و من بي حوصله تر از آن بودم كه پاسخي در خور بدم.براي همين هم فكر مي كردند كه دارم زيادي خودمو مي گيرم يا افاده ميام! آنها كه از وضعيت  جسمي و روحي من خبر نداشتند. مهران هم چيزي در مورد من به انها نگفت بجز اينكه دوست خانوادگي هستيم و تازه از فرنگ برگشته.......

ظاهرن از فرنگ برگشتن خود نيز ارزشي محسوب مي شد و عاملي براي فخر فروشي.

فقط من بودم كه تنهايي گوشه اي نشسته بودم  سيگار مي كشيدم و و دم به دم ليوانم پر و خالي ميشد!

بنظرم وصف چنين مهماني و رفتار هايي كه ان شب از ما  سرزد هدر دادن وقت است!از قديم هم گفتن:

پري رو تاب مستوري ندارد       در ار بندي سر از روزن بر آرد

تمام فشار ها و بگير و ببند هاي خيابان را ناچار در پستوي خانه بايد به نحوي جبران كرد.

اما در كل خيلي خوش گذشت و خستگي جبهه و بيمارستان را حسابي از تن من يكي كه در آورد انصافن.و تا حدود زيادي باعث ترميم اعصاب فرسوده من شد!

مهماني تا نزديك صبح ادامه داشت! دمدماي صبح  هر نيز هر كس در هر جايي كه بود به خواب رفت!فارغ از قيل و قال دنياي بيرون و بگير و ببند هاي رايج!

من نيز در گوشه اي سر بر بالين همبستر ي نهادم.هر چند كه  گفته اند مستي شبانه نيرزد به خماري صبح! اما مي ارزيد!

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:53  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت15

ايستگاه راه آهن تهران نگو  بازار شام بگو!

شلوغ و در هم.پر سرو صدا  و همه در حال دويدن و عجله!

اصلن مشخص نيست اين همه عجله براي چيه؟

اغلب جواناني كه با لباس نظامي و كيسه هايي پر ! سربازاني كه سوار مي شوند تر و تميز  و آنهايي كه از قطار پياده مي شوند خاك آلود و خسته!ياد خودم مي افتم  و زماني كه پشت خاكريز ها بودم.گرما و خستگي و بي خوابي و تشنگي! و سفير گلوله هاي خمپاره و توپ و گاهي انفجار در همان نزديكي و ناله يكي از همسنگران.

شبها هم تا صبح از نيش پشه كوره تا دمدماي صبح خواب به چشم كسي نمي رفت و تير هاي رسام و منور را در آسمان بالاي سرمان با نگاه دنبال مي كرديم كه تا اعماق تاريكي پيش مي فتند و بعد كم نور تر و كم نور تر مي شدند .سپس ناپديد و اين با نگاه دنبال كردن تير هاي منور خود به سر گرميي بدل شده بود.

تا اينكه از خستگي بيهوش مي شديم و ديگر نيش پشه ها براي بيدار ماندن بي اثر مي شد!

وارد سالن ايستگاه راه آهن شدم! همانطور شلوغ.نيم كتها همه پر بود و گوشه گوشه سالن مسافراني از سر تا سر ايران همراه با خانواده و بار و بنديل فراوان!

در اين وانفسا اصلن نمي توانستم درك كنم كه مردم براي چي به مسافرت مي رن! در اين شلوغي و بي برنامگي!بعضي هم معلوم بود كه حد اقل يكي دو روز آنجا معطل مانده بودند تا بليط بگيرند .

نگاهي به سقف سالن انداختم! راستش اولش تعجب كردم اما كمي بعد تنها چيزي كه در ان آشفتگي برايم خوشايند بود طرح روي سقف ايستگاه بود!

"سواستيكا" يا "گردونه خورشيد"! تمام سقف را با اين نماد تزيين كرده بودند  و همچنين سقف بلند ايستگاه تا حدودي فضا را قابل تحمل كرده بود. در ذهنم به آرشيتكت  اين سازه آفرين گفتم كه فضايي متناسب با حجم ورودي و خروجي آن طراحي كرده واگر چه همه مشخصه هاي بنا نمايانگر حالتي از قدرت مطلقه بود كه بايد در مقابلش احساس كوچكي و حقارت كني!سازه بيشتر قدرت و اقتدار را به رخ مي كشيد  و نشانه اي از روحيه سازنده آن.

ياد فيلم هاي با "ژانر"جنگ دوم جهاني افتادم! همان شلوغي  و همان اضطرابي كه در چهره همه بود  و همه آن رفت و آمد ها....

از ايستگاه كه بيرون امدم ب خيابان به همان شلوغي و آشفتگي بود!مضافن سرو صداي  رانندگاني كه بدنبال مسافر فرايدشان بلند بود و كثافت و دود سراسر خيابان را فرا گرفته بود.

جوانكي با لباسي كثيف و سر و رويي ژوليده خودشو به كنارم رساند و آهسته گفت چي مي خواي؟

با تعجب گفتم يعني چي چي مي خواي؟انگار كعه فكر كند سر به سرش مي زارم گفت خودتو به اون راه نزن! اهل چي هستي ...

گ..ر..د يا ت..ر..ي..ك! جنس خوبشو بهت مي دم! همه از من مي خرند! نري جاي ديگه كه هم جنس نامرغوب و تقلبي بهت مي ندازن و هم گرانتر !

گفتم من اهل هيچكدام نيستم! گفت آره جون خودت از قيافه ات پيداست! ببين داداش  نترس همه نظاميايي كه از جبهه ميان اصل جنس را از من مي خرند! تو كه قيافه ات از من هم درب و داغونتره!

گفتم ولي من ....نزاشت حرفم تمام بشه ! گفت اگر پول هم نداري يه بست مهمان من باش!

گفتم مرسي ولي من فعلن ميلي به هيچي ندارم! گفت پس بين راه رفقا حسابي ساختن ات!!

به ناچار گفتم آره ساختن ام! هر چند كه نمي دانستم معني اش چيه! گفتم شايد دست از سرم برداره!

گفت دختراي خوبي هم دم دست دارم !!!

گفتم ببين  آقا جان من فعلن ناي سر پا ايستادن هم ندارم چه برسه به اين كارا!

مانده بود كه من ديگه چه جور موجودي هستم و با تعجب نگام مي كرد!

در طول خيابان راه افتادم! هنوز چند قدم نرفته بودم ماشيني برايم بوق زد! فكر كردم مسافر كش است ! توجهي نكردم.

اما ماشين يكي دو بوق ديگه هم زد و كنارم ترمز كرد.يك ماشين "رنو پنج " بود!

شيشه را پايين آورد و به اسم صدام زد!

امير! امير كيهان بيابالا!

لحظه اي مكث كردم! نمي شناختم! ازماشين پايين امد و بغلم كرد و روبوسي!

نمي شناسي؟من گفتم نه ....اما خوب كه به چره هاش دقيق شدم شناختم!

مهران بود! از آشنايان و همسايه هاي قديمي ! سالها بود همديگر را نديده بوديم!

كمي چاق و سرخ و سفيد با همان لبخند هميشگي بر لب وقيافه شاد و بشاش!

گفتم مهران تو اينجا چي كار مي كني؟

گفت: من بايد از تو بپرسم كه اينجا چي كار مي كني نه تو! كي آمدي ايران! اينجا چي مي كني و سيل سوالات...

سوار شديم! در راه پرسيدم تو راه آهن چي كار مي كني؟

گفت :من با باشگاه راه آهن تمرين مي كنم و هفته اي يكي دو روز ميام اينجا.

حالا تو اول  جواب بده ببينم ميدان راه آهن براي چي آمدي؟ و بعد هم بگو ببينم اصلن ايران چه غلطي مي كني؟

گفتم اولن خودت غلط مي كني دومن تازه از قطار پياده شدم!

گفت خيلي خوب خيالم راحت شد كه براي خريدن جنس نيامدي!حالا بگو ببينم براي چي برگشتي  بعد از اين همه سال! من هزار تا كلك زدم كه بتونم بزنم بيرون از ايران ولي چون سربازي نرفتم اجازه خروج نمي دن!حالا تو دستي دستي آمدي خودتو انداختي تو مخمصه!

گفتم من اصلن براي همين مخمصه برگشتم! چند ماهي هم جبهه بودم! كه نزديك بود از تعجب شاخ دربياره!

گفت كجا زندگي مي كني؟گفتم پايگاه بسيج...

خيابانهاي شوش و راه آهن و هفده شهريور و سپس امام حسين پيچيد سمت پيچ شمران! گفتم من همينجا پياده ميشم!

گفت حرفش هم نزن بايد بريم خونه!اگر پدرم بفهمه بيچاره ام مي كنه!

با سماجت تمام .ناچار پذيرفتم!

قيطريه برايم آشنا بود! همان خانه هاي قديمي ! خانه ما ديوار به ديوار خانه مهران بود! خاطرات گذشته در ذهنم بيدار  شد.از ان زمان بيش از 15 سال گذشته بود!دروان كودكي ...

پدر مهران با تعجب نگاهي به من كرد! و با سر اشاره اي به مهران!مهران گفت: پدر ؟نشناختي؟امير كيهان! پسر امير حسين خان!

پدر مهران با دست به پيشاني خود زد! و گفت پسر چه بة روز خودت آوردي؟

مهران نگذاشت من حرفي بزنم  فوري گفت جبهه بوده. زخمي شده و چند وقت بيمارستان بستري بوده!اما بنظر مي رسيد كه دكتر حرفهاي مهران را قبول نكرده. و ناباورانه گفت جبهه! زخمي و

 سخت در آغوشم كشيد! نتوانست احساساتش را كنترل كند و با صداي بلند شروع به گريه كرد!

همراه با حق حق گريه گفت مگه دستم به امير حسين نرسه! آخه بگو مرد چرا اين يه الف بچه را گذاشتي بياد خودشو بندازه تو آتش! و مرتب با خودش واگويه مي كرد!

تو كه همه زندگي ات را اينها مصادره كردند ! ديگه چي داري اينجا كه دلت بسوزه ! همين اميركيهان مانده ااو را هم انداختي توي اتش اينها!

هيچ وقت نتوانستم  بشناسمت! با آن روحيه و رويا هاي قرون وسظايي ات

  و يك ريز حرف مي زد.

مادر مهران برايمان چايي و شربت آورد! شروع به پرسيدن احوال پدر و عمو مهران... و من كوتاه جواب مي دادم!تغيير زيادي كرده بود. موهاي سرش نقره فام و همانند گذشته سيگاري بر لب!

هر چند دكتر از سيگار متنفر بود خانم و مهران هر دو سيگار مي كشيدند!

...........

پرونده پزشكي و برگه ترخيص از بيمارستان را نشان دكتر دادم!

بيشتر و بيشتر ناراحت شد!گفت پسرم امير كيهان تو هنوز بايد مداوا بشي! بنظرم هرچه زود تر بايد برگردي !آنجا امكانات بهتري براي مداوا هست.

گفتم چشم دكتر فعلن كار دارم!

گفت البته حالا حالا ها نمي زارم بري بايد چند روزي استراحت كني!

همانجا كيفش را باز كرد و اول گوشها و گلو و بيني ام را معاينه كرد! گفت شنواييت مقداري كم شده! اما خوب ميشه آسيب كلي نديده !

پدر مهران متخصص گوش و حل و بيني بود.و بعد هم يك معاينه حسابي!

نسخه اي نوشت و داد دست مهران و گفت برو زود اين دارو ها را بگير و بيار

مقدار زيادي داروي تقويتي و مقداري هم داروي اعصاب...

 

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:54  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 14

درد هاي جسمي به مرور مداوا مي شدند .به همان مقدار كه از درد هاي جسمي كاسته ميشد درد ها و مشكلات روحي و عصبي به مرور خود را بيتشر و بيشتر نمايان مي كردند  .

سردرد هاي شديد.صدا هاي نا هنجار نمي دانم از كجاي اعماق ضمير نا خود آگاه.صداي وزوز گوش.كابوسهاي شبانه.و از جا پريدن هنگام خواب!بي خوابي و بي خوابي! يا خواب و خواب و خواب.

با پزشك معالجم حرف زدم.دكتر خسته شدم اگر امكان داره مرخصم كنيد.دكتر نيز با كمال دلسوزي گفت شما بهبود پيدا كرديد اما بايد مدتي در يك آسايشگاه استراحت كنيد.

آسايشگاه؟منظورتان بخش رواني ست دكتر؟

دكتر با كمي شرم حضور گفت :اعصاب شما بد جوري فرسوده شده.تقريبن اينجا كاري برات نمي توانيم بكنيم.بايد زير نظر متخصص اعصاب و روان باشيد.البته به مرور بهتر مي شيد نگران نباشيد. و البته كه من اصلن نگران نبودم.اين را هم يك مرحله از گذر زندگي مي دانستم.

بيمارستان رواني برايم يك كابوس به تمام معنا بود.انسانهايي كه شبيه انسان بودند!سايه هايي شبيه به انسان!

فرياد هايي كه شنيده ميشد! و صداي اواز! فهش!و........

چند روز اول سعي كردم با آن محيط تا حدودي خودم را تطبيق بدم!

پيش خودم گفتم دكتر ها و پرستار ها هم اينجا هستند.من هم يكي از آنها! فرق زنداني با زندان بان چيست؟هر دو در زندان زندگي مي كنند.اما يكي به جبر قانون و ديگري به جبر زندگي!اما زندانبان چون خيال مي كند خود انتخاب كرده است برايش چندان سخت نيست.

پس من هم سعي مي كردم خودم به خودم بقبولانم كه به ميل خود اينجا را انتخاب كردم!

روز به روز حالم بد تر ميشد.كابوسهاي وحشت ناك چه در خواب و چه در بيداري.جرات خوابيدن نداشتم.تا خواب به چشمم مي رسيد احساس مي كردم كه به هوا پرتاب شده ام و با سر به ديوار كوبيده ميشوم!چهره سربازاني كه كشته بودم را در خواب مي ديدم.با صورتهاي خون آلود گاهي با اخم و گاهي با خنده نگاهم مي كردند.صورتهاي كه صورت نبودند!حفره هايي در صورت! به جاي چشم گلوله به جاي بيني تركش و خونابه هايي كه جاري بود به رنگهاي مختلف.

يالا كيهان زود باش تيراندازي كن!بچه ها را قتل عام كردند!قتل عام قتل عام.سوار هايي نيزه به دست همه فيلمهايي كه ديده بودم در هم دغام شده بودند و از هر كدام تكه اي با واقعيت تركيب شده بود.چگونه مي توان توصيف كرد آن حالات روحي را.

نگاه كن ان سمت را نگاه كن! ميبيني ؟بله ديدم!يك گوزن؟ در لابلاي شاخه ها! بزار بياد جلوتر!

شليك كن.... ويك سر باز بر خاك مي افتاد!بعدي و بعدي و بعدي.دلم مي خواست كه از خواب بيدار بشم تمام اندام هام فلج ميشد .مي خواستم فرياد بزنم اما امكان نداشت. ميدانستم كه در خواب هستم . اگر بيدار بشم از اين كابوسها هم رها خواهم شد.اما بيدار نمي شدم.دلم مي خواست كسي به دادم برسه و بيدارم كنه! انگار كه سرم را درون يك گيره آهني قرارداده باشند و فشار دهند.حس مي كردم جمجمه ام در اثر فشار متلاشي خواهد شد و البته از خدا هم همين را مي خوستم شايد راحت بشم .آخ... اگر بتونم نوك انگشتم را تكان بدم حتمن بيدار ميشم.

و بعد از لحظاتي جانكاه با خستگي و كوفتگي زياد و عرق ريزان از جا مي جهيدم! و سيگار پشت سيگار.

خوبي اينجا اين بود كه لا اقل از سيگار كشيدن جلو گيري نمي كردن!

شروع مي كردم به قدم زدن!حتي در حال راه رفتن هم كابوس دست از سرم بر نمي  داشت! و صداي ناهنجار اعماق ذهنم! وز وز گوش لرزش پره هاي ديافراگم و شدت ضربان قلب.هيچي در اختيار خودم نبود.بنظرم درد هاي بدني در مقايسه با مشكلات عصبي هيچ است.دلم مي خواست استخوانم بشكند .دستم قطع شود .زخم عميقي در بدنم ايجا شود تا شايد ذهنم كمي به طرف آن درد منحرف بشه! واقعن كه درد هاي بدني و جسمي در مقابل فشار هاي عصبي هيچ است هيچ.

براي سرگرمي با بعضي از بيماران گفتگو مي كردم.يك لحظه چنان فيلسوفانه از سياست و اجتماع حرف مي زدند لحظه اي بد مي زدند زير آواز يا فحشهاي ركيك مي دادند.

از بين ان همه بيمار با مرد ميانسالي بشتر اخت شدم.

"زيبايي شناسي"هگل را چنان تشريح مي كرد كه انگار يكي از شاگردان بر جسته اوست! و در يك لحظه مي گفت خواهر مادر فلان فلان شده نكنه تو جاسوس باشي؟! بعد چنان با ملايمت حرف مي زد و عذر خواهي مي كرد كه به شك مي افتادم نكنه اشتباهي اورا بستري كردن. و بعد شروع مي كرد با صداي بلند ترانه هاي تركي خواندن!

در طول كمتر از ربع ساعت به چندين حالت مختلف صحبت مي كرد. من واقعن به شك مي افتادم كه نكند بازيگري حرفه ايست!

بنظر خودم روز به روز حال روحي ام وخيم ترمي شد!

به دكتر گفتم دكتر اگر اينجا بمانم از ايني كه هستم ديوانه تر خواهم شد!

دكتر با لبخندي بر لب گفت مگر الان ديوانه اي ؟گفتم واقع قضيه اين است كه بله ديوانه ام اما ماندن در اينجا نه تنها برام مفيد نيست بلكه روز به روز احساس مي كنم بدتر هم خواهم شد.

گفت بله بنظر من هم اگر اينجا نباشي بهتره .با روحيه اي كه تو داري خارج از بيمارستان و در جمع دوستان زودتر بهبود پيدا مي كني!

از طرف "تعاون"امدند و مسايل ترخيص از بيمارستان را خود انجام دادند.بليط قطار تهران را در جيبم گذاشتن به همراه دو هزار تومان پول! و به امان خدا.

تصميم گرفتم كه همه چيز را فراموش كنم.فراموشي مسكن بسيار قدرتمندي ست كه زندكي را قابل تحمل تر مي كند. و بهترين عامل براي فراموشي فقط زمان است .

پ.ن:تعاون قسمتي از بيسج بود كه به مسايل رزمندگان رسيدگي ميكرد .

پ.ن:از يك واقعيت روايتهاي گوناگوني مطمينن وجود دارد. هر يك از ما قسمتي از يك واقعيت را مي بينيم! انچه كه درگيرش بوديم.و نه تمام ان را.


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:1  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 13

كم كم حالم داشت بهتر مي شد.به مرور بر روي پاهاي خودم مي توانستم راه برم.بيش از دو ماه گذشته بود.

هرچه حالم بهتر ميشد تنگ حوصله تر مي شدم.

اگر از من بپرسند بد ترين جاي دنيا كجاست  بي شك و بدون ترديد مي گم بيمارستان. در شرايط عادي حتي تحمل يك ساعت ماندن در محيط بيمارستان را ندارم.

شايد براي همين هم بود كه بعد از سه سال خواند درس  در دانشكده پزشكي عطايش را به لقايش بخشدم

و پزشكي را كنار گذاشتم و به دنبال بنايي رفتم!

بيمارستان هيچ وقت برايم هيچ جذابيتي نداشته.البته به استثناي دختران پرستار زيبارويش و انترنهاي خوش اخلاقش.اما همينها هم هيچ وقت باعث نشد كه درسم را تا آخر در رشته پزشكي ادامه بدم.

به هر حال سعي كردم براي خود سر گرميي جور كنم .از انگونه سر گرمي ها كه هميشه باب ميلم بوده.

يكي از پرستار هاي شيفت شب با قدي رعنا و قامتي زيبا اما كمي عبوس و بد اخلاق بود را نشانه رفتم.

هميشه موقع تحويل شيفت سري به من مي زد و با تندي احوالي مي پرسيد.

بقيه زخمي هايي كه با من آشنا بودند ديگر مرخص شده بودند و اغلب هم بچه هاي تهران بودند.حاج تقي هم دوباره به جبهه رفته بود.

من مانده بودم تنها.و هيچ ملاقاتي آشنايي هم نداشتم.

البته گاه و بي گاه افرادي مي امدند براي ملاقات زخمي هاي جنگ با گلي و شيريني .مثلن براي روحيه دادن!

يك روز هم دختر هاي يك دبيرستان به همراه معلمانشان.با قيل و قال و پرسيدن سوالهاي عجيب و غريب از مجروحين.

يكي از من پرسيد كه چند وقته بيمارستان بستري هستي؟گفتم حدود دو ما!

گفت چند وقت جبهه بودي ؟گفتم همين حدود.

گفت كجات تير خورده! ؟گفتم هيچ كجا؟با تعجب گفت هيچ كجا؟پس جرا بستري شدي؟

گفتم موج انفجار!  اصلن نمي دانست كه موج انفجار چيه و چگونه ممكنه كسي در اثر موج انفجار دو ماه بستري بشه!

گفت كلك نكنه مي خواستي از جبهه فرار كني! گفتم هي همچين ولي خوب يه ريزه هم لت و پار شدم.......

يك روز هم كودكي با پدر و مادرش و يك نقاشي قشنگ كه كشيده بود دخترك! ان را بالاي تختم به ديوار كوبيدم. درختي و كوهي و چمنزاري و آفتاب درخشاني در آسمان آبي تا مدتها آن نقاشي را داشتم.

يك روز آن پرستار بد عنق اما نسبتن زيبا ازم پرسيد تو كسي را نداري اينجا بياد ملاقاتت؟

گفتم چرا ندارم!

گفت پس من نديدم تا حالا؟

گفتم پس تو چي هستي؟ تو كه هر روز مياي ملاقاتم!و چشمكي زدم!به زور توانست جلوي لبخندش را بگيره. و گفت خوب زبان بازي بلدي! اما  باب خوبي براي گفتگو باز شده بود.

شبها گاهي يكي دو بار سر مي زد و اينكه چيزي مي خواي يانه ! و البته من بجز سيگار چيز ديگري نمي خواستم و ايشان هم كه معذور بود.اما به مرور كاهي مرا به حياط بيمارستان مي برد و سيگاري دود مي كردم. كه اين خود غنيمتي بود.

هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر هم كم حوصله مي شدم و تحمل بيمارستان هم برام مشكلتر! و راستش ديگه حسابي با پرستار موصوف دوست شده بودم البته فقط در حد دوست! سعي مي كرد گاهي كتاب رماني برام بياره كه شبها مشغول بشم و گاهي هم درد دل مي كرد كنار بستر مي نشت و از زندگي اش مي گفت!

تازه آدم متوجه ميشه كه در زير اين ظاهر بي تفاوت ادمها چه قلبهاي ريوفي نهفته است و چه كمر هايي كه در زير بار زندگي خم !پدرش پير و از كار افتاده نا مادري تمام اموال پدر را برده و رفته و بيشتر به اين خاطر شيفت شب مي ماند كه روز ها از پدرش نگهداري كند!

وقتي كه موقعيت مرا فهميد غم من نيز به غمهايش افزوده شد.قبل از انقلاب در اموزش كده پرستاري درس خوانده بود.مي گفت عاشق شغلش است .اما بنظرم در پايان شيفت كاري چنان خسته و افسرده بود كه بنظر مي رسيد ديگر مايل نيست كه پايش را هم بيمارستان بزاره.

هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر به قسمتهاي ديگر بيمارستان مي رفتم. به بالين ديگر مجروحان مي رفتم و احوالپرسي مي كردم.

يك روز به قسمتي جا از بيمارستان رفتم كه با سربازاني مسلح نگهباني ميشد.

پرسيدم اينجا چه خبره؟يكي از سربازا گفت اينجا مجروحين عراقي هستند.به هر زحمتي بود  از مسولين اجازه گرفتم كه از ان قسمت ديدن كنم!البته يك نفر مسلح هم همراهي ام كرد.

اغلب مجروحيني كه انجا بودند افسران عاليرتبه ارتش عراق بودند! بنظرم خيلي هم خوب به انها رسيدگي مي شد.

كنار افسر جواني نشستم و كمي گپ و گفتگو با هم كرديم! چند روز بعد دوباره سري به او زدم! هر كدام كه حالشان بهتر شده بود  به نوعي به تخت بسته شده بودند. كه البته قابل درك بود اين موضوع.

از افسر عراقي پرسيدم كجا مجروح شدي .توضيح داد ظاهرن همان منطقه اي كه من هم مجروح شده بودم!

در عين اينكه حالم خوب بود گاهي چنان صداي عجيبي در مغزم مي پيچيد كه دنيا دور سرم مي چرخيد و نمي توانستم خودم را كنترل كنم! در اين لحظه هم همين حالت برام پيش امد.چند لحظه اي سرم را روي تخت كناري ايشان گذاشتم تا حالم بهتر شد!

در اين لحظه فهميدم كه هر دوي ما در گير كاري شده بوديم كه هيچكدام در بوجود آمدنش دخيل نبوديم.

به افسر عراقي گفتم من ديده بان بودم و مي ديدم كه شما چقدر امكانات و تجهيزات داريد ولي بنظرم مي رسيد كه چندان شجاعتي بخرج نمي داديد!

اول كمي از اين حرف من ناراحت شد. اما بعد گفت. بله حق با شماست.ولي بحث شجاعت و شهامت نبود! ما از نحوه جنگيدن شما تعجب مي كرديم.نه براي حمله برنامه داشتيد و نه براي دفاع.

ولي تمام حمله ها و دفاع هاي ما از يك سري اصلوب پيروي مي كرد.و ما براي هر شرايطي گزينه هاي مختلفي داشتيم. اما شما نه! يا مي مرديد يا پيروز مي شديد!

راستش بنظرم شما ها مثل سرخ پوستها و آپاچي هاي فيلمهاي وسترن بوديد! مستقيم به سمت ما حمله مي كرديد و هرچه هم از شما كشته ميشد باز هم حمله و حمله ! وا واقعن ديوانه مي شديم و وحشت زده! وقتي ميديدم سينه به رگبار گلوله ميديد و جلو ميايد و هلهله  و داد و فرياد مي كنيد (منظورش اله و اكبر بود)

واقعن خود را مي باختيم! فكر مي كرديم اگر يك مليون نفر را هم بكشيم باز هم آدم هست و همينجور ميان جلو براي همين هم اغلب عقب نشيني مي كرديم.اما موقع حمله هم همينطور تمام منطقه را گلوله باران مي كرديم و طبق پروتكلهايي كه داشتيم و بر مبناي انها قاعدتن  ديگر نبايد تنا بنده اي پشت خاكريز هاي شما مانده باشد  اما وقتي كه جلوتر ميامديم باز هم شما ها بوديد ! راستش با هيچ كدام از طرحها و پروتكلهاي موجود جنگي ما كه توسط خبره ترين طراحان جنگ طراحي شده بودند جور در نمي آمد. به همين خاطر هم اغلب ما فرماندهان سر در گم مي شديم كه چگونه با شما بايد جنگيد.راستش تا حدود زيادي دلم براش مي سوخت و گاهي از گل و شيريني هايي كه مردم براي من مي آوردند من هم براي او مي بردم.

....................................

.................


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 23:53  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 12

مدتهاست كه با خودم در جدالم.ادامه اش را نويسم يا نه! و متاسفانه اين جدال پايان نا پذيره!

اوايل قصدم از نوشتن اين خاطرات  در واقع پاسخ به سوال گونه اي بود به دوستي بسيار فرهيخته كه خاطره اي از بمبارانهاي دهه شصت و حال و هواي آن زمان را كه زمان كودكي اش بوده را خواستم از زاويه اي ديگر نيز نمايش دهم! هر چند كه ياد آوري بعضي از صحنه ها برايم بسيار دردناك و بعضي صحنه ها  هم اسفبار و بعضي......... اما اسم اين وبلاگ زندگي ست. و مگر نه اين است كه زندگي پر است از همين گونه صحنه ها!

من هيچ وقت از نابساماني ها نهراسيدم و هيچ وقت هم هيچ چيز را مطلق ندانسته ام و نمي دانم!آنچه كه ما از زندگي به طور اخص و از جهان به طوراعم درك مي كنيم همه نسبي ست. نه خير مطلق و نه شر مطلق! بلكه برداشت ما و فهم ما از شرايط است و فرهنگ و جامعه اي كه ما را احاطه كرده است رفتار هاي ما را  و واكنشها و قضاوتهاي ما را در مقابل پديده ها موجب مي شود.

بنا بر اين من همين هستم كه هستم! محصول اين جامعه و فرهنگ چه بخواهم و چه نخواهم! هر چند ژنتيك و تاريخ نيز در اين "من "بي تاثير نيست.

برويم به ادامه ...

صدا هاي مبهمي ميشنيدم .همهمه.بوي خون.سكوت مطلق و تاريكي .درد.بي حسي .خلسه اي نشا آور و دوباره سكوت و درد.

دو واحد ديگر مرفين تزريق كن. كار ديگري نمي تونيم براش بكنيم.همه اندامهاش از هم گسيختن.هيچ شكستگي يا زخمي نداره.و دوباره همهمه و بوي خون و درد و درد و سكوت و تاريكي .

به زخمي هاي ديگر برس.اين از دست رفته.منتقلش كنيد .كاري نميشه كرد. كاري نميشه كرد.كاري نميشه كرد

نمي دانم چقدر زمان گذشته بود. و چقدر زمان گذشت.سايه مبهمي در كنارم بود.با دستي آويخته به گردن .

دكتر چشم باز كرد.اولين صدايي بود كه به وضوح مي شنيدم !سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم.يا تكاني به خود بدهم يا حررفي بزنم.گلويم مثل سنگ خشك خشك بود.انگار مشتي خاك رس قورت داده باشم تشنه ام بود.سعي كردم حرفي بزنم و آب بخوام.اما زبانم نمي چرخيد ناله اي از گلوم خارج شد.همراه با سر و صدا هاي وحشتناكي كه در مغزم بود صداي خودم را به سختي توانستم در ميان آن همه سرو صدا و نويز هاي مختلف درون مغزم تشخيص بدم!

دكتر ! دكتر! بهوش آمده!صدايي كه بنظرم از فاصله اي دور مي امد!همراه با همان آوا هاي نامونس درون مغزم.

در يك لحظه چندين سايه مبهم ديگر در اطرافم ديدم!نمي دانستم چكار مي كنند فقط در رفت و آمد بودند .لحظه اي خنكاي شيي خيس  بر روي لبهايم را حس كردم.لذت بخش بود.بنظرم جاني تازه گرفتم!در دل آرزو مي كردم كاش دوباره تكرار شود و تكرار شد و تكرار شد!

آرام بخش تزريق كنيد!اگر بهوش بياد به كما خواهد رفت از درد!

و دوباره تاريكي و تاريكي و ارامش مطلق و حسي خوب از بي درد بودن و بي حس بودن.چه سخت جان است اين انسان.

..................

اولين كسي كه شناختم حاج تقي بود!با دستي آويخته به گردن و سري باند پيچي شده!

خدا را شكر. و گريه مي كرد! خدا را شكر... كيهان ؟ خدا را شكر كه هنوز زنده اي !كيهان ! و اسمم را چنان بيان مي كرد كه از شنيدنش لذت مي بردم.

تمام انرژي ام را در زبانم جمع كردم و گفتم حاجي كجاييم؟ و حاج تقي در ميان گريه و خنده گفت مشهد هستيم كيهاان جان مشهد! در بيمارستان!

چند روز بعد هوش و هواسم تا حدودي جا امد.چند نفر از بچه هاي پايگاه در اطرافم بودند.چشني به راه انداخته بودند و لودگي و بگو و بخند!اما من در حالتي بين خواب و بي داري.در اثر دارو هاي آرام بخش بود يا چيز ديگر نمي دانم!

"تقي " گفت الان پانزده روزه كه در اين بيمارستان هستيم. در مشهد.اول به اهواز اعزامت كردند چون انجا ديگر ظرفيت نداشت و تعداد مجروح ها زياد بود  تعدادي از جمله تو را به مشهد منتقل كردند!

گفتم چند روز گذشته؟

گفت:هوم يادم نيست!دقيقن! ولي حدود بيست روزي بايد باشه!راستي مادرم هم امد اينجا و به عيادتت و نمي داني چه قشقرق و واويلاييي راه انداخت.تمام بيمارستان را به هم ريخت.و چنان مي گفت پسر بيكسم پسر غريبم كه دل همه را كباب كرد!

تازه متوجه شدم كه خودش هم بد جوري زخي شده بود. گفتم حال خودت چطوره حاجي؟گفت من چيزيم نيست دو سه تا زخم كوچكه.ولي تو همه بچه ها را نصفه جون كردي!هيچ جات زخم نيست و همه جات زخمه!دكتر ها قطع اميد كردن! راستي مي توني پاهات را تكون بدي؟

سعي كردم تكان بدم! و تكان خورد!هلهله اي بر پا شد.سالمه دكتر!

و دكتر جواني به بالينم امد و معاينه اي  مفصل.در آخر گفت چه سخت جاني تو جناب امير كيهان!

و من به سخت جاني خود اين همه گمانم نبود!!

..............


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:57  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 11

غرش تانكها و نفر بر ها و شليك مداوم انها!شليك انواع سلاحهاي سبك و سنگين!

اتش تهيه توپخانه و خمپاره اندازهاي  دشمن هنگامه وحشت ناكي را به وجود اورده بود!

در اين بلبشو انچه كه مرا به تعجب واداشته بود خون سردي نيرو هاي خودي بود كه در كمال آرامش هر كدام بنوعي سعي مي كردند كه از تركش گلوله هاي سنگين در امان بمانند! اما در امان ماندن از آن همه گلوله ان هم در جانپناهايي به ان بي بنياني كار چندان ساده اي نبود. و هر چند لحظه يكي از رزمندگا ن به خاك و خون كشيده ميشد.

من هم سعي كردم از سنگر ديده باني فاصله بگيرم و چند شليك انجام بدم اما بنظر غير ممكن بود!امكان سر بلند كردن از پشت خاكريز وجود نداشت به دليل حجم سنگين اتش!

اولين تانكها وارد دهانه زاويه خاكريز شده بودند!فرمان شليك به آرپي جي زنها داده شد.به محض اينكه اولين نفرات "آر پي جي " زن از جا بلند شدند چندين نفر از آنها مورد اثابت قرار گرفتند. بقيه نيز تير هايي شليك كردند اما شليكهاي اوليه كاملن بي اثر بودند. موشك آر پي جي  به بدنه تانك بر خورد مي كرد اما كاملن بي اثر بود. بعد از بر خورد جرقه اي ميزد و كمانه مي كرد و در چند متر انطرفتر منفجر مي شد بدون اينكه كوچكترين آسيبي به تانك وارد كند.

اين را هم بگم كه تانكهاي عراقي انواع مختلفي داشتند كه همه ساخت كشور شوروي سابق بودند.اينها ظاهرن جديد ترين نمونه از نوع تانكهاي "تي 72" بودند كه موشك آر پي جي بر روي آنها بي اثر بود.در بين بچه ها اصطلاحي بود به اسم "برجك زدن" و ظاهرن نقطه ضعف همه تانكها برج انهاست اما برجك اين نمونه از تانكها كاملن ضد موشك بود.

به فرمانده  گردان گفتم چرا به سمت برجك شليك مي كنند!! ؟گفت اين يه عادت شده .

دستور داد كه به سمت "شني"تانكها شليك شود! در سري بعدي شليك "شني چندين تانك مورد هدف قرار گرفت و از حركت بازايستادند تانكي كه حركت نكند تبديل به يك هدف ثابت مي شود .به همين دليل خدمه تانكهاي از كار افتاده به سرعت از درون آنها بيرون آمدند و پا به فرار گذاشتند! اما بقيه تانكها همچنان پيشروي مي كردند.

اين را هم بگم كه در ان شرايط آدم اصلن احساس ترس و و دلهره ندارد .شايد قبل از شروع حمله همه مضطرب باشند اما با شروع در گيري تقريبن از آن دلهره و ترس اوليه ديگر خبري نيست! چيزي شبيه به بازي است و اصلن هم كسي تصور نمي كند كه كشته يا زخمي شود يا به اين موضوع فكر نمي كند.يا اصلن فرصت فكر كردن به اين موضوع را ندارد.

راستش شرح كامل آن بهبوبه بطوري كه خواننده بتواند آن شرايط را تجسم كند غير ممكن است!

تصور كنيد دو گروه بي رحمانه سعي در خنثي كردند و از بين بردن همديگر دارند آن هم با انواع ادوات و سلاحهاي مخرب.در يك طرف تعدادي افراد كه سنگين ترين سلاح انها موشك انفرادي آر پي جي ست و در طرف ديگر گله اي از تانكها كه مانند گراز هاي وحشي رم كرده كه زمين زير پاي آنها مي لرزه  و هر چيزي كه در مسير انهاست ويران و نيست و نابود ميشه!وقتي كه به ان شرايط و ان زمان فكر مي كنم بنظرم اصلن جنگي بسيار نا متعارف بود.جنگ نيرو هاي زرهي با نيرو هاي پياده !!

هر كسي به خوبي مي داند كه در اين نبرد پيروز ي با كيست! اما بدون اغراق بگم كه نيرو هاي خودي حتي يك لحظه هم به اين فكر نكردند كه در مقابل اين هجوم بي امان عقب نشيني كنند!

نقطه اي كه من و ديده بان در آنجا مستقر بوديم و عملن در اين شرايط ديگر هيچ كار آيي نداشتيم مورد اثابت چندين گلوله سنگين قرار گرفت اما با فاصله اي حدود بيست متر و آسيبي به ما نرسيد.ولي چندان خاك وخرده سنگ بر سر و صورت ما پاشيد و صداي گلوله ها تا لحظاتي ما را گيج و منگ كرده بود و در گوشهايمان صداي زنگ عجيبي پيچيد.اين صدا بعد از سالها هنوز هم دست از سر من بر نداشته و همچنان گاه و بي گاه اين صداي وز وز آرامشم را بر هم مي زند!

ما دستور تير اندازي نداشتيم اما من خيلي عصباني شده بودم تا آن موقع چندان تمايلي به شليك مستقيم به طرف نفرات دشمن نداشتم.اما وقتي كه عرصه  رابر خودم تنگ ديدم و صداي وز وز گوش و زخمهاي كوچكي كه در صورتم ايجاد شده بود و تشنگي و خستگي و همه اين عوامل دست به دست هم دادند به شدت عصبي شده بودم.

يك قبضه اسلحه "دراگانوف" كه نوعي اسلحه بلند با دوربين براي تك تير اندازي ست  و از تك تير انداز كه زخمي شده بود و به پشت جبه منتقل شده بود در سنگر كناري جا مانده بود را بر داشتم و  از سنگ ديده باني دور شدم!

با عرض پوزش از خوانند گان و شر مندگي از اينكه اين جملات را مي نويسم در آن لحظات به شكل عجيبي دچا سنگ دلي و صبعيت شده بودم.نيرو هاي پياده كه به دنبال تانكها در حال حركت بودند  و سعي مي كردند كه خود را در پناه تانكها از تير محفوظ نگه دارند از سمت ما كاملن پيدا بودند.با اولين شليك يكي از آنها به زمين افتاد وجد كودكانه اي تمام وجودم را فرا گرفت! شليك دوم   و سوم......

راستش با هرشليك يكي مي افتاد و چون ما در مسير حمله نبوديم در ان هنگامه تقريبن به فكر هيچ كس نمي رسيد كه از كدام طرف به سمت آنها شليك مي شود!

تا آن زمان من هيچ وقت به سمت دشمن رو دررو شليك نكرده بودم و تصور هم نمي كردم كه روزي بتونم اين كار را بكنم و اصلن تصور اينكه روزي بتوانم مستقيم به سمت كسي شليك كنم برام غير قابل باور بود! اما شرايط  و سختي و فشارها يي كه آنها به ما وارد آوردند و زخمي شدن و كشته شدن همقطارانم را كه مي ديدم كه بي دفاع بر خاك و خون مي افتدند چنان حالت بي تفاوتي را در من بوجود آورد كه انگار دارم مثل بچه هاي امروز با "اكس باكس " بازي مي كنم! در آن شرايط دلم مي خواست اسلحه بهتري داشتم تا با هر شليك تعداد بيشتري به زمين بيفتند.

در شليكهايم سعي مي كردم آنهايي كه به خاكريز نيرو هاي خودي نزديكتر بودند و يا بي مهابا تر حمله مي كردند را مورد هدف قرار بدم!

دوربين بسيار دقيق بود و تفنگ نيز خوش دست .چندين خشاب پر تير نيز وجود داشت. سابقه ام در تير اندازي و شكار باعث شد كه با همان تير اول يك نفر را از پاي در آوردم.

بين هر شليك چيزي حدود 4 يا 5 ثانيه بيشتر وقت نياز نداشتم.زيرا نيرو ها ي دشمن در فاصله حدود صد و پنجاه متري تا دويست متري بودند و تعداد نيز به وفور. بنا بر اين كافي بود كه بعد از هر شليك بر روي نفر بعدي دوريبن را تنظيم كنم و با يك فشار ماشه و يك نفر كه بر زمين مي افتاد.بدون هيچ احساسي و بدون هيچ اضطرابي!و فارغ از تمام دنيا.

ديگر حتي صداي شليكهاي پياپي تانكها و ركبار مسلسلهاي سنگين را هم نمي شنيدم. تمام هوش  و هواسم فقط و فقط معطوف به اين بود كه هرنقطه متحركي را هدف قراربدم و از پيشروي او به سمت دوستانم جلو گيري كنم!

اين حالت حدود نيم ساعت يا بيشتر طول كشيد!تصوركنيد  در طي اين مدت كوتاه چند نفر بر خاك افتادند!

خشاب دوم نيز تمام شد! هر خشاب ظرفيت ده تير داشت از روي تير هاي شليك شده مي دانستم كه چند نفر را زدم!در گيري كه از دم دماي صبح شروع شده بود تا اين ساعت كه بنظر مي رسيد ساعت حدود دو بعد از ظهر باشد همچنان با شدت ادامه داشت!

ستونهاي دشمن با مانور هاي مختلف تاكتيكهاي حركتي خود را تغيير مي داندند و همگي مثل يك ماشين منظم حمله مي كردند در لحظاتي عقب مي نشستند و در لحظاتي تغيير مسير مي دادند و سعي مي كردند كه ضعيف ترين نقاط خاكريز هاي ما را پيدا كنند تا از طريق آن نقاط به درون خاكريزها نفوذ كنند!

راستش من اصلن نمي دانستم كه زمان چگونه مي گذره. فقط تشنگي امانم را بريده بود و بي وقفه شليك مي كردم و سعي مي كردم كه هيچ تيري به خطا نرود.

يك لحظه به سمت راستم نگاه كردم از سنگر ديده باني كه من در بيست متري ان بودم هيچ خبري نبود گلوله تانك آن را با زمين يك سان كرده بود اما من وقتي براي هدر دادن نداشتم.باور بفرماييد هيچ صدايي هم نمي شنيدم نمي دانم در اثر موج انفجار شنواييم را موقت از دست داده بودم يا در اثر هيجان و ادرنالين زياد از دنياي اطرافم بي خبر شده بودم.

يادم آمد كه قمقمه اي آب به همراه دارم چند جرعه نوشيدم داغ داغ بود ولي به هر حال آب بود و رفع عتش كردم با ان آب داغ.

نقطه اي كه من و سنگر سابق ديده باني در آن قرار داشتيم در منتها اليه سمت راست نيرو هاي خود بود  و رو به غرب آفتاب مستقيم به صورتم مي تابيد اسلحه چنان داغ شده بود كه دستم را مي سوزاند هم در اثر تابش آفتاب داغ جنوب و هم در اثر تير اندازي مدواوم.اما هيچ كدام از اينها مانعي به حساب نمي آمد!

چندين مرتبه صداي صفير گلوله هاي سنگين تانك را از بالاي سرم شنيدم كه با فاصله اندكي رد مي شدند و گرما و لرزش آنها را بر سر و صورت خودم احساس مي كردم!

از گوشه چشم نگاهي به سمت چپم انداختم تا چشم كارمي كرد تانك بود و نفر بر كه بعضي از آنها به دامنه خاكريز هاي ما رسيده بودند و بعضي از كار افتاده بودند و بعضي در حال مانور! يك لحظه فكر كردم كه طرح خاك ريز زيك زاك جواب داده كه تا اين لحظه تانكهاي دشمن نتوانستن خاك ريز اول ما را فتح كنند و بنظرم تا حدود زيادي نيرو هاي پيشرو آنها هم سر رد گم و دو دل شده بودند از اينكه از خاكريز بگذرند. زيرا دقيقن نمي دانستند كه در پشت خاك ريز چي در انتظار انهاست. اگر مي دانستند كه نيرو و تجهيزات زيادي باقي نمانده بنظرم به يك حركت سريع همه آنچه كه در سر راه انها بود در زير" شني" تانكهاي انها نيست و نابود مي شد!

در همين لحظه چند خط خاكستري با صدايي مهيب و دنباله اي از آتش از سمت نيرو هاي خودي  به سمت تانكهاي عراقي در حال حركت بودند.!و تانكهايي كه به لبه خاكريز رسيده بودند به تلي از آتش تبديل شدند.

بعد ها فهميدم كه اينها شليك موشكهاي هلي كوپتر هاي "كبرا" بوده اند كه با موشك هاي هوا به زمين چند تانك "تي هفتاد و دو"  كه در مقابل آرپي جي كاملن مقاوم بودند را مورد هدف قرار داده اند! تا در آن شرايط نباشي نخواهي فهميد ميزان خوشحالي كسي كه اين صحنه ها را مي بيند! احساس مي كند كه نيرويي بسيار قوي پشتيبان اوست و حسي از غرور و شجاعت سر تا سر وجودم را فرا گرفت.شايد با صداي بلند گفتم پس تا حالا كجا بودند اينها ! و اين حرف را فقط به خودم گفتم چون هيچ كس در نزديك من نبود و يا اگر هم بود كسي نمي توانست صدايم را بشنود!

صداي چند شليك مداوم از رو برو و لرزش زمين اطرافم!

در يك لخظه حس كردم كه به هوا پرتاب شده ام!نيروييي بسيار قوي چنان مرا از زمين بلند كرد و به هوا پرتاب كرد كه انگار برگه اي كاغذ بودم كه در گرد باد گرفتار شده باشد! فقط اين لحظات را بخاطردارم. و ديگر هيچ!

نه دردي و نه احساسي

فقط صدا هاي گنگي  مي شنيدم و هيچ حسي در اندام هايم نداشتم!سعي كردم كه چشم باز كنم اول تاريكي مطلق بود و بعد از چند لحظه طيفي از رنگهاي مختلف  و ديگر هيچ.فقط رنگهايي كه در هم مي آميختد بدون هيچ ترتيب! درست مثل يك نقاش كه چندين نوع رنگ مختلف را همزمان در يك سطل مي ريزد و به هم مي زدنداول رگه هاي هر رنگ قابل تشخيص است و بعد هم  رنگ سياه همه رنگها را تحت تاثير قرار مي داد و ديگ هيچ .حس عجيبي بود اين باز ي رنگها .بعد از لحظه اي انگار در چرخ و فلكي با سرعت زياد قرار گرفته باشم و بنظر خودم مثل فرفره به دور خودم مي چرخيدم در حالي كه هيچ كدام از اعضاي بدنم را نمي توانستم تكان دهم!تركيب رنگها و دوران سريع و تاريكي مطلق و سكوت  و دوباره همان بازي و تركيب رنگها و دوران سريع و بعد سكوت و تاريكي چندين مرحله  و بعد ديگر هيچ!

مي دانستم زنده ام اما نه چيزي مي ديدم و نه چيزي حس مي كردم و نه صدايي مي شنيدم!اين حالتها را بنظرم كساني كه در علم پزشكي متخصص هستند مي توانند توضيح دهند كه چه حالتي ست و به چه دليل است.

فقط لحظه اي احساس كردم كه از زمين بلند شده ام همچنان دراز كش! اما چطور و چرا و  اصلن برام قابل درك نبود.فقط مغزم فعال بود و بس.

ادامه

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:50  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 10

هر گونه تحركت در خاكريز ها از ديد دشمن پنهان نبود. به همين خاطر سعي مي شد كه اغلب نقل و انتقالات در شب انجام شود.

تاكتيك تغيير ساختار خاكريز نيز بنا چار بايد در شب انجام ميشد.

چنديدن بلدزر و لودر تهيه شد و  نيرو هاي جهاد سازندگي به همراه نيرو هاي مهندسي رزمي   طبق دستور بايد تغيرات را در خاكريز ها ايجاد مي كردند.

بخاطر اينكه اصل تغييرات از از نگاه ديده بانهاي دشمن پنهان بماند در پشت خاكريز مثلثهايي ايجاد شد و قرار شد كه در پايان كار ضلعي كه در سمت دشمن است بر داشته شود كه البته كار آساني نبود ولي در چندين شب متوالي چيزي شبيه به آنچه كه طراحي و تصويب شده بود انجام شد. هر چند نه كاملن.اما خوبي ماجرا اين بود كه در اين مدت نيرو هاي عمل كننده واحد مهندسي رزمي هيچ تلفاتي نداشتند.

تمام اين تغييرات در طول خطي به طول كيلومتر ها  فقط در چند شب متوالي آن هم در تاريكي مطلق بدون هيچ نور چراغي انجام شد. و بنظرم اين يك شاهكار بود واقعن.

.........

بعد از چند روز دوباره با ديدبان همراه شدم  در آرايش نيرو هاي دشمن تغييراتي بوجود امده بود و تحرك و جابجاي و فعاليت غير عادي بيشتري محسوس بود.

به ديدبان گفتم بنظرم اوضاع چندان عادي نيست.گفت بله احتمال اينكه صبح فردا يا پس فردا حمله كنند زياده زيرا در اين چند روز خيلي مهمات در منطقه خالي كردن!

گفتم دلم مي خواد تقاضاي آتش توپخانه كني مي خوام ببينم آيا امكان داره قبل از حمله مقداري از انها تلفات بگيريم!

گفت توپخانه كه فعلن در دسترس نيست اما خمپاره انداز هاي 80 و 120 ميليمتري الان مي توانند "آتش تهيه" مختصري ايجاد كنند.

و چند نقطه اعلام كرد  و تقاضاي اتش كرد!

صداي صفير گلوله هاي خمپاره شنيده شد اما من كه هيچ انفجاري در منطقه دشمن نديدم!

گفتم پس اين گلوله ها به كجا ميخوردند؟نكنه "گراهايي " كه ميدي اشتباه باشد.

اين حرفم خيلي به ديده بان بر خورد. گفت من سالهاست ديده بان هستم هيچ وقت اشتباه نمي كنم .اگر بلدي خودت گرا بگير و نقطه بده!

عذر خواهي كردم  ولي دلخوري اون بر طرف نشد.و اصرار كه خودت نقطه بده!

من هم قطب نما را گرفتم و محاسباتي انجام دادم و چند نقطه بدست آوردم هر چند مطمينم نبودم كه درست باشند زيرا هيچ وقت اينگونه نقطه يابي نكرده بودم .آن هم با ان ايزار هاي ابتدايي.

بعد از نقطه يابي "گرا"  را به خپاره انداز ها اعلام كرديم! hما باز هم فرقي نمي كرد. اصلن معلوم نبود كه گلوله به كجا بر خورد مي كند!

ازش خواهش كردم با بيسيم با فرمانده تماس بگيرد مي خوام با او صحبت كنم!

ايشان هم اين كار را كرد.گفتم حاج آقا ما" گرا" را دقيق داريم ميديم ولي هيچ كدام از گلوله هاي شما به نقطه اي كه ما اعلام مي كنيم بر خورد نمي كند! از صحت"گرا" ما اطمينان داريم آيا شما هم دقيقن همان گرايي كه ما اعلام مي كنيم را بر روي قبضه ها تنظيم مي كنيد!؟

ايشان گفت بله دقيقن! البته همه اين مكالمات با رمز  بود!

يك جاي كار ايراد داشت! گلوله هاي خمپاره در جايي فرود مي آمد كه اصلن مورد نظر ما نبود وقتي هم تقاضاي گلوله دود زا كرديم دود خمپاره در فاصله اي باور نكردني بود!

حتي وقتي كه 600 متر كمتر گفتيم باز هم در جايي ديگر گلوله فرود مي آمد.

به ديده بان گفتم آيا هميشه اينگونه است!

گفت:خير بعضي از محموله هاي مهمات اغلب فاقد دقت هستند ولي بعضي وقتها هم گلوله ها دقت لازم را دارند!

رفتم به مقر خمپاره انداز ها  و با فرمانده صحبت كردم در اين مورد! خودش كاملن واقف بود.

گفت خمپاره هايي كه ساخت داخل هستند متاسفانه از كارايي چنداني بر خوردار نيستد.گفتم چنانچه از "مارك"ديگري داريم چند گلوله اي به همان "گراه" هايي كه اعلام كرديم شليك كنيد و دوباره به محل ديده باني رفتم!

ديده بان دوباره تقاضاي اتش كرد!

اين بار با دقت مرگباري در چند متري نقاط اعلام شده فرود مي امدند  و من كودكانه به وجد آمدم از اينكه توانسته بودم نقاط"گراه" را درست محاسبه كنم! فارغ از اينكه هر گلوله اي كه فرود مياد خانواده اي عزادار مي شه!راست است كه در تعريف نظامي گفته اند:نظاميان كساني هستند كه با همديگر مي جنگند و همديگر را مي كشند بدون اينكه همديگر را بشناسند يا با هم دشمن باشند به دستور كساني كه همديگر را خوب مي شناسند و با هم دشمنند بدون اينكه با هم بجنگند".

................

چندين شب متوالي اماده باش كامل بود.نزديكي هاي سحر ديدبانها اعلام كردند كه نيرو هاي عراقي آرايش حمله گرفتن.

از سر شب تا نزديك صبح يك ريز آتش سنگين بر خاكريز هاي خطوط اول و دوم ما مي ريختند.نزديك سحر كمي از حجم اتش انها كاسته شد.من هم سريعن به سنگر ديده باني رفتم!

نزديكترين جا به نيرو هاي دشمن.آنها اول در خطوط خاكريز هاي خود شكاف ايجاد كردند و بعد تانكها و نفر بر ها و در پناه آنها نير و هاي پياده شروع به پيشروي كردند.

هنوز به تير رس نرسيده بودند كه تانكها آرايش جديدي گرفتند.آرايش به شكل حرف "وي "v" انگليسي.

بنظرم فرماندهان عراقي دست ما را خوب خوانده بودند و به تاكتيكهاي نظامي بسيار بهتر از ما مسلط بودند.در هر جناحي چندين تانك با همين آرايش شروع به پيشروي به سمت ما كردند.

لوله  تانكها را تا حد نوك خاكريز هاي ما پايين آورده بودند و بي وقفه به سمت راس خاكريز شليك مي كردند! به طوري كه احدي نمي توانست سر از خاكريز بلند كند!ضربه گلوله هاي سنگين تانك تمام خاكريز را به لرزه در مي آورد و بعضي از گلوله ها هم با فاصله بسيار اندكي از روي خاك ريز رد مي شد  و صداي سفير آن تمام اندام هاي بدن را  مختل مي كرد.حجم اتش بسيار وحشتناك بود.

نيرو هاي خودي بر مبناي دستور هيچ گونه عكس العملي نشان نمي داند تا زماني كه تانكها به درون زاويه خاك ريز نرسيدن نبايد گلوله اي شليك مي شد! راستش اگر هم كسي مي خواست شليك كند نمي توانست زيرا از جا بلند شدن همان و تيكه پاره شدن توسط گلوله مستقيم تانك همان.

به ديدبان گفتم تقاضاي آتش از نوع همان گلوله هاي قبلي بكن!فرمانده پشت بيسيم گفت تعداد انها كم است.با اين وجود شليكهاي جديد دقت بيشتري داشت و تا حدودي پيشروي اولبه تانكها را كند كرد و آرايش حمله انها هم كمي به هم خورد اما همچنان با سماجت همانند نوك يك پيكان به سمت درون زاويه هاي خاكريز هاي ما شليك كنان پيش مي آمدند.

ادامه...

پ.ن:راستش مي خواستم از ادامه نوشت اين خاطرات خود داري كنم. ياد اوري آن لحظات آزارم مي داد و فكر مي كردم شايد براي ديگران هم آزار دهنده باشد.

چنانچه دوستان مايل نباشند  ديگر ادامه نخواهم داد.اما اگر هستند كساني كه مايل به خواند باشند چشم تا زماني كه در انجا بوده ام را خواهم نوشت.



برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:35  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 9

بعد از مدتي كمي بيشتر با شرايط آشنا شدم .بد نيست از حال و هواي آنجا هم بنويسم.

خطوط جبهه كم وبيش حال و هواي يك اجتماع مثل همه اجتماعات انساني را داشت.در واقع زندگي در همه امور جاري بود.

يك اجتماع از انسانهايي كه زندگي ميكردند كار مي كردند شوخي و مي كردند عزاداري مي كردن و گاهي هم كسي كشته  و يا زخمي  مي شد. مريض مي شدند و يا احيانن كسي هم به مرگ طبيعي مي مرد!

خلاصه يك روند عادي زندگي بود با شرايطي خاص. حتي ميشد طبقه بندي اجتماعي را هم در انجا تا حدودي ديد.

و عمدتن سه گروه را مي شد به خوبي از هم تميز داد.

پاسداران رسمي كه اغلب فرماندهان از اين گروه بودند و اينها كساني بودند كه كادر رسمي سپاه بودند و طي مراحلي سخت گزينش شده بودند و اغلب از همان اوايل انقلاب استخدام رسمي شده بودن. اين افراد فقط گاهي با لباسهاي سبر و آرمي كه جلوي جيب پيراهن نصب ميشد قابل تشخيص بودند و همانطور كه گفتم بيشتر فرماندهان از فرمانده دسته  كه تقريبن پايين ترين رده فرماندهي بود تا بالاترين رده ها كه فرماندهي لشكر بود در اختيار انان بود.

بسيجيان كه همه داوطلب بودند و بي ادعا! و اغلب سرخوش و شوخ و بيشترين عملياتهاي جنگي و ماموريتهاي خطرناك را بسيجي ها انجام مي دادند از پاكسازي ميدان مين گرفته تا اطلاعات عمليات و  ديده باني و تك تير اندازي و......... خلاصه هر نوع عملياتي  كه كسي داوطلب نميشد بسيجي ها داوطلبانه انجام مي دادند. و البته اين را هم بگم كه چندان تابع نظم و انظباط نبودن!و تقريبن از هيچ كس واههمه نداشتند!

و گروه سوم كه سر باز بودند  و زير نظرر سپاه پاسداران خدمت مي كردند! اينها چندان دل خوشي از خدمت نداشتند و اغلب ابراز ناراحتي و نارضايتي مي كردند و راستش بنظرم كار چندان شاقي هم به عهده آنها گذاشته نمي شد. ولي غر غر هاي هميشگي انه گوش فلك را كرد مي كرد.

البته اينهايي را كه گفتم  محور ها و خطوط جبهه هستند كه سپاه حفاظت و دفاع از انها را بر عهده داشت خطوطي هم بود كه دست ارتش بود و من خيلي از آنها اطلاع ندارم.

و البته كسان ديگري هم بودند از جمله امداد گران و پزشكها و ..... كه اينها هم در رده بسيجي ها ميشد طبقه بندي كرد.

و البته گروه ديگري هم بودند كه دايمي نبودند و گاهي براي انجام بعضي امور مثل ايجاد خاك ريز يا كانال و امري از اين قيبل مي آمدند و بعد هم به پشت جبهه بر مي گشتند و اينها جهاد سازندگي بودند.

اينها شمه اي از شرايط خطوط جبهه بود!

از نظر فيزيكي نيز خطوط جبهه به سه خط مختلف تقسيم ميشد كه هر خط بسته به شرايط از پانصد ششصد متر تا چندين كيلومتر از هم فاصله داشتند.

خطوط خاكريز هايي بودند ممتد كه به خط تقريبن مستقيم و البته بسته به شرايط با كمي انحنا تا كيلومتر ها ادامه پيدا مي كردند.

ارتباط بين سنگر ها را با بيسيم بود و اغلب تلفنهاي هندلي هم وجود داشت كه با سيم به هم وصل بودند( به اين تلففنها تلفن قورباغه اي هم مي گفتند) و اين سيمها چون از روي زمين رد ميشد اغلب پاره ميشدند چه توسط گلوله هاي خمپاره   سر گردان و چه به وسيله عبور ماشين آلات.

همچنين در طول خط نيز پيامها را توسط پيك به فرماندهان گردانهاي ديگر مي رساندند.

در خط مقدم نير و هاي پياده قراداشتند با اسلحه هاي سبك و حد اكثر" آرپي جي هفت "كه سلاحي ضد تانك بود و در خط با فواصل معين چندين مسلسل نيمه سنگين" دوشكا "هم نصب بود و همين.

خط دوم بيشتر ادوات زرهي و نفر بر ها و سلاحاي نيمه سنگين و گاهي سنگين هم بودند از قبيل خمپاره انداز هاي 80 و 120 ميليمتر و ......

و البته خط سوم خطوط پشتيباني بودند و راستش خطوط توپخانه هم در جاهاي ديگر مستقر بود و اغلب هم در همان حوالي خط سوم.

اين منطقه كه ما در ان مستقر بوديم از نظر سلاهاي سنگين فوق العاده محروم بود از تانك و نفر بر هم كه اصلن هيچ خبري نبود!

شايد توانسته باشم تا اينجا سيماي كلي جبهه را ترسيم كنم! البته درطول اين نوشته باز هم گريز هايي خواهم زد.

من بيشتر سعي مي كردم در همان خط مقدم بمانم !

يك روز با ديدبان به منطقه ديده باني رفتم! تجهيزات ديده بان متشكل بود از يك بيسيم و يك دوربين و يك قطب نما! و يك كلاشنيكف!!

وقتي كه پست را از ديده بان قبلي تحويل گرفتيم با دوربين نگاهي به جبهه عراقي ها انداختم!

اين اولين بار بود كه دشمن را مي ديدم!پشت همان خاك ريز اول دشمن انبوهي از انواع تانكها و نفر بر ها تجمع كرده بودند با نظم و ترتيبي خاص !از وحشت دهانم خشك شد و به زور توانستم آب دهانم را فرو بدم!

با صدايي نجوا ماند گفتم هر روز همينگونه است يا ...

ديده بان كه جواني بسيجي و حدود سي ساله بود با شوخي گفت بنظرم براي يك جشن دارن آماده ميشن!

ديده بانها نزديكترين افراد به خطوط دشمن بودند و اغلب وقتي كه جاي انها شناسايي ميشد طعمه تك تير انداز هاي دشمن ميشدند به همين خاطر هر چند وقت يك بار بايد جابجا ميشدند و سعي ميشد كه حتي المقدرو جاي آنها شناسايي نشود!

گفتم چرا "گرا" نمي دي!گفت قبلن همه نقاط تجمع روي نقشه ثبت شده اند!

گفتم چرا تقاضاي آتش نمي كني؟

گفت اولن كه كدوم آتش با چي؟دومن اگر چند گلوله توپ يا خمپاره شليك كنيم خط آشفته ميشه و آنچنان عراقي ها آتش ميريزند كه تمام كاسه كوزه ها را به هم ميريزند!

وقتي كه به خط بر گشتم گزارش وضعيت را به فرمانده گردان دادم! اينكه نيرو هاي دشمن بنظر مي رسد آماده حمله هستند و تجمع زيادي از ادوات زرهي در خطوط مقدم وجود دارند.

و در پايان گفتم اگر حمله كنند بنظرم ما هيچ وسيله دفاعي براي از كار انداختن تانكها و زره پوشها نداريم!

فرمانده گردان گفت نگران نباش قبلن فكرش را كرديم!

گفتم چگونه!

مرا به لبه خاك ريز برد و گودالهايي را نشانم داد با عمق كمتر از يك متر كه جايي براي نشتن يك نفر داشتند.

اين سنگر ها با فاصله  حدود صد متر در جلوي خاك ريز كنده شده بودند.فرمانده گفت بچه هاي" آرپي جي زن" ميرن توي اين سنگر ها و تانكها را خواهند زد!

گفتم خوب بعد از اولين شليك شناسايي ميشن !

فرمانده كمي غمگين شد و گفت خوب بچه هاي" آرپي جي زن "اغلب شهيد ميشن!

گفتم نميشه فكر ديگري كرد؟

گفت خوب تو چي بنظرت ميرسه؟

گفتم نمي دونم اما بزار با بچه هاي مهندسي رزمي جلسه اي بگيريم شايد به نتيجه اي رسيديم! همان روز با موتور سيكلت مرا به خط سوم منتقل كردن! با فرماندهي مهندسي رزمي مذاكره كردم و ما وقع را گفتم اينكه نيرو هاي دشمن ادوات زرهي زيادي را جمع كرده اند و اگر بدانند كه نيروي زيادي جلوي آنها نيست بنظرم ظرف يكي دو روز آينده حمله خواهند كرد!

فرمانده گفت:بله حق با شماست انها منطقه را شناسايي كرده اند و فهميده اند كه ما نيروي چنداني جلوي انها نداريم و طبق گزارشها در چند روز آينده حمله خواهند كرد!

گفتم اگر با آن همه نيروي زرهي حمله كنند مطمينم همه خطوط را خواهند شكست و و مطمينم با اين وضعيت تلفات زيادي خواهيم داد!

گفت توكل به خدا با همين امكانات موجود سعي مي كنيم جلوي انها را بگيريم!

به هر حال يك جلسه اي با حضور بيشتر اعضاي گردان مهندسي تشكيل شد پيشنهادات مختلف داده شد از قبيل حفر كانال و ......

در يك لحظه چيزي به ذهنم رسيد!

در ذهنم شروع به محاسبه كردم!حد اكثر برد موثر آرپي جي كه تقريبن تنها سلاح ضد  زره ما بود حدود دويست متر بود!

اگر با تانك به خاكريز حمله ميشد چون" آر پي جي زن" مستقيم رو بروي تانك قرار مي گرفت اولن امكان اينكه تير به هدف بخورد بسيار كم ميشد دوم اينكه" آرپي جي زن" امكان شليك دوم را نداشت چونكه لبه خاكريز را با گلوله تانك مي زدند! و اصابت گلوله تانك به خاكريز اصلن قابل وصف نيست! و من هرچه بگويم براي  خواننده قابل به درك نخواهد بود كه شرايط بعد از اثابت گلوله سنگين تانك چگونه خواهد بود! و چه فاجعه اي ببار خواهد آورد!

بنا بر اين در ذهن مجسم كردم كه اگر "آر پي جي زن"گلوله را از پهلو به طرف تانك شليك كند هم راحتر به هدف مي خورد  و موشك آرپي جي مي تو اند" شني" تانك  را پاره نمايد  و هم در ديد مستقيم تانك و گلوله آن نخواهد بود!بنا بر اين شانس شليك گلوله دوم و حتي سوم را هم خواهد داشت.

حالا بايد چكار كنيم كه اين اتفاق بيفتد!

سريعن شروع به رسم شكل خاصي از خاكريز كردم!

خاكريزي به شكل زيكراك! و زاويه دار.فاصله هر كدام از ضلعاي زاويه از هم حدود دويست تا حد اكثر سيصد متر!

در اين صورت دشمن مجبور بود وارد يك زاويه از خاكريز شود و به هركدام از ضلعهاي زاويه كه نزديكتر بود به راحتي ميشد ان را با" آرپي جي" شكار كرد! حتي نيرو هاي پياده دشمن نيز از دو طرف در معرض آتش قرار مي گرفتند!زيرا ناچار بودند كه وارد دهانه  يك زاويه شوند و مستقيم هم كه نمي توانستند به سمت نوك زاويه هجوم ببرند! زيرا  ناچار بودند كه در يك نقطه تجمع بيشتري بكنند و تجمع بيشتر موجب عدم كار آيي و همچنين راحت تر مورد هدف قرار  مي گرفتن آنها مي شد.

يك رسم اولبه از خاكريز روي يك برك كاغذ كشيدم و گفتم بنظرم ميشه روي اين طرح بيشتر كار كرد! و شروع به توضيح و محاسبه كردم!

فرمانده و بقيه نيز تاييد كردند و در آخر هم با شوخي و خنده گفتند كه اين نيز از امداد هاي غيبي ست!

طرح تهيه شد البته با جزييات بيشتر و اينكه عمق هر زاويه از دهانه ورودي تا انتها چقدر باشد نيز محاسبه گرديد و البته  انجام طرح بر روي كاغذ بسيار آسان بنظر مي رسد ولي آيا مي شد آن را هم در عمل اجرا كرد ؟سوالي بود كه كسي پاسخش را نمي دانست و  با اين وجود قرار شد كه همان شب طرح اجرا شود!

ادامه

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:2  توسط کی- ها- ن- سین  | 

دهه شصت قسمت 8

غروب با درد از خواب بيدار شدم!دنده هام درد مي كردند! به اتفاق حاج تقي به درمانگاهي در همان منطقه رفتيم.عكس گرفتند دو تا از دنده هام شكسته بود! كاري نمي شد كرد. دكتر گفت هيچ كاري نمي توانيم بكنيم بايد كمتر فعاليت كني تا استخوان جوش بخورد!

حاج تقي اسرار داشت كه من حتمن بايد خانه آنها منزل كنم. اما من واقعن خجالت مي كشيدم  و راحت نبود.

در همان پايگاه استراحت مي كردم و هر روز و شب حاج تقي از خانه برام غذا مي آورد.

.............

بعد از مدتي اعلام كردند امروز كاروان اعزام به جبهه است. من هم آماده شدم .مدتها بود كه روز شماري مي كردم. اما حاج تقي به شدت مخالف بود و مي گفت هنوز استخوان هات كامل جوش نخورده!

به هر ترتيب راضي شد.سوار اتوبوسها ي فرسوده اي شديم به سمت جنوب.

بعضي از بچه ها همان دوستاني بودند كه در پايگاه با هم بوديم.در بين راه با نوحه خواني و انواع مختلف صلواتهاي طولاني سعي مي شد كه بچه ها سر گرم شوند.

آخر هاي شب ديگه همه خسته شده بودند و خوابيدند .

نزديك صبح با ايستادن اتوبوس از خواب بيدار شدم.ظاهرن به مقصد رسيده بودم! پادگاني در انديمشك.

يك پادگان آموزشي بود در نزديك انديمشك اگر درست خاطرم مانده باشه به اسم دوكوهه!

مدتي در پادگان اموزشهاي مقدماتي ديديم و البته  كار من بسيار راحت بود زيرا اين آموزشها را قبلن ديده بودم و چيز جديدي براي ياد گيري نبود.

بشتر ورزش مي كردم و سعي مي كردم كه آمادگي جسماني بيشتري بدست بيارم. و گاهي چيز هايي كه بلد بودم  به عنوان كمك مربي به ديگران هم ياد مي دادم.

مدت نزديك به يك ماه بدون اتفاق قابل ذكري گذشت. اينجا هم مثل پادگان آموزشي ارتش بود بدون آن مقررات سفت و سخت.

يك روز در صف سپح گاه بعد از پايان مراسم فرمانده قرار گاه اعلام كرد همگي آزاد بجز برادراني كه مدرك تحصيلي بالاتر از ديپلم دارند.

تعدادي مانديم كه البته چندان زياد هم نبوديم!

ما را به ساختماني جداگانه هدايت كردند و در انجا يك بيك سوالاتي مي پرسيدند از جمله مدرك تحصيلي و رشته تحصيلي و بر مبناي نوع تخصص به واحدهاي مختلف اعزام مي كردند.

مرا به واحد مهندسي رزمي يك لشكر معرفي كردند.

همان روز به منطقه جنگي اعزام شدم.

به مقر لشكر رسيدم و مرا به فرماندهي مهندسي رزمي معرفي كردند.

منطقه تشكيل شده بود از يك خاكريز طولاني و سنگر هايي بتوني و تعداد زيادي ادوات از كار افتاده و يا احيانن سالم.

ظاهرن خيلي هم به خط مقدم نزديك نبوديم چونكه صداي شليك سلاح هاي سنگين از راه دور به  گوش مي رسيد آن هم تك و توك! معلوم بود خيلي هم به ما نزديك نيستند.

سنگري بتوني را به من نشان دادند و گفتند كه برو وسايلت را آنجا تحويل بگير!

مقداري لباس و يك جفت كفش كتاني و چند خشاب فشنگ و يك اسلحه و كوله پشتي و قمقمه و  يك پلاك و زنجير كه تعدادي شماره روي آن نوشته بود و معروف بود به پلاك شناسايي و....

احساس كردم چقدر فقيرانه اند وسايل تحويلي به يك رزمنده! و به گونه اي احساس دلسوزي كردم.

در نهايت خودم را به فرمانده  گردان مهندسي رزمي معرفي و ايشان هم مرا با همرزمانم آشنا كرد. اغلب سابقه چندين ساله در جبهه داشتند و بعضي از آنها چندين بار نيز مجروح شده بودند اما در بين آنها اصلن مهندس عمران يا معمار وجود نداشت!

در سنگر جايي را براي قراردادن وسايلم در اختيارم گذاشتند و وسايل زندگي و چراغ و الر و يخدان و يك راديو ترانزيستوري هم در سنگر وجود داشت!

در همان روز اول با همه دوست شدم.

آدمهايي بي ريا و با صفا انگار كه در دنياي بيرون از منطقه هيچ دغدغه اي نداشتند نه پدر و مادر و نه فرزند.

برايم جالب بود اين موضوع و همه آنها هم تقريبن هم سن و سال من  و به ندرت بالاي 30 ساله.

از نظر ظاهري هم هيچ فرقي بين فرمانده و بقيه نيرو ها وجود نداشت نه درجه اي وجود داشت و نه  مي شد از لباس و يا ظاهر تشخيص داد كه كي فرمانده است و كي نيروي ساده.

آن كه از همه شوخ تر بود و سر به سر بقيه مي گذاشت فرمانده بود.جواني حدود بيست و هشت ساله و مهندس برق!

خيلي زود با ايشان هم دوست شدم!بيشتر از سه سال بود كه در جبهه بوده و زن و يك دختر دو ساله داره كه در خانه پدرش زندگي مي كردند!

از من پرسيد كه متاهلم يا خير و من هم گفتم كه هنوز فرصت نكردم!با تعجب گفت فرصت؟مگه تاهل فرصت مي خواد!

گفتم خوب بنظر من كه فرصت مي خواد . و البته من منظور ايشان را درست متوجه نشدم بعد ها فهميدم كه شوخ طبعي ايشان بوده اين گونه سوال كرده.

به هر حال همان روز هاي اول شهر دار سنگر را مشخص كردند! من داوطلب شدم بدون اينكه بدانم شهر دار يعني چه!

چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه وظايف شهردار را عملن فهميدم!جاروي سنگر شستن ظرفها ي غذا و چاي درست كردن و اين قبيل!

كه البته من هم با كمال ميل انجام دادم زيرا احساس مي كردم كه همه آنها از من ارشد تر هستند و من تازه وارد بودم.

فرداي آن روز براي توجيهه منطقه به سنگر فرمانده رفتيم از روي نقشه ها و كالك هاي موجود نقشه منطقه را به ما نشان دادند و  محل استقرار نيرو هاي خودي و و خط مقدم و عوارض طبيعي و خاكريز ها همچنين محل استقرار نير و هاي دشمن و..........

سپس به خط مقدم رفتيم بيشتراز پنج كيلومتر با خط مقدم فاصله داشتيم.راستش در خط مقدم هم چندان از درگيري و و جنگ خبري نبود! تصور من از خط مقدم درگيري و جنگ و تير اندازي و كشت و كشتار بود! اما اينجا چندان نشاني از جنگ نبود فقط فاصله به فاصله در سنگر هايي كه روي خاكريز بودند نفراتي در درون سنگر نگهباني مي دادند و بقيه در سنگر هاي محقري كه سقفي از ايرانيت داشتند و مقداري خاك روي سقف آنها ريخته بودند در حال استراحت بودند. فقط گاه گاهي صداي صفير خمپاره و يا توپ بود كه هوا را مي شكافت و از بالاي سر ما رد مي شد چه از طرف نيرو هاي خودي و چه از طرف دشمن.

راستش وقتي كه وضعيت رزمندگان را ديدم خيلي دلم سوخت لباسهاي كهنه و مندرس و اغلب به جاي پوتين كفش كتاني تصورم راجع به يك نيروي رزمي كاملن عوض شد.آنچه كه در فيلمهاي امريكايي ديده بودم .يك رزمنده با لباسهايي آنچناني و انواع جنگ افزار!اما اينجا همه چي ساده و فقيرانه بود .

ادامه

 

 

 


برچسب‌ها: دهه 60
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 5:56  توسط کی- ها- ن- سین  | 

مطالب قدیمی‌تر