اینها تازه نصف آن چیزهاییه که روزا به من گفته .اگه همه آن چیزایی که گفته بخوام بگم هم خودم روم نمی شه و هم اینکه خیلی طول می کشه.
آن روز نمی دانم دیگه چه حرفهایی بین من و دریا رد و بدل شد. ولی همینقدر میدانم که نزدیک ۲ ساعت با هم حرف زدیم. واقعیت اینه که هر چه بیشتر با هم هرف میزدیم من یک نوع احساس عجیبی نسبت به دریا پیدا می کردم.
یک روز دریا از من پرسید که :کیهان؟آیا تا حا لا عاشق شدی؟
من هم فقط خندیدم .البته یک حرفی هم زدم که الان نمی تونم بگم چونکه می ترسم باز بعضی از خوانندگان عزیز برداشت بد کنند.
به هر حال من گفتم که خیر عاشق نشدم تا حالا و اعتقادی هم به عشق ندارم و معتقدم که چیزی که ما به عنوان عشق از آن نام می بریم احساسی است عمیق که در اثر عادت و ارتباط مستمر بین دو نفر به وجود می آید و عشق چیزی به جز عادت نیست.البته این را هم گفتم که من از نوجوانی تا حا لا ارتباط با دوستان دخترم داشتم و همیشه دوست دختر داشتم ولی هیچوقت در یک زمان با دو دختر هم زمان ارتباط نداشتم چونکه به نظرم این کار نوعی خیانت محسوب میشه.
البته نمی دانم تا چه حد توانستم آن زمان منظورم را به دریا بفهمانم.
ضمنا من هم همین سوال را از دریا پرسیدم .و اینکه آیا ازدواج کرده یا نه؟
دریا هم گفت:
ادامه دارد...
در تمام مدتی که ایشان فهش می داد من فقط می خندیدم چونکه واقعا برام جالب بود !آخه به نظر خودم من حرفی نزده بودم که مستحق این همه توهین و عصبانیت باشه.
وقتی که حسابی فحش داد و دیگه تمام فحش ها ته کشید من یک داستان براش تعریف کردم در رابطه با توهین و اینکه با توهین هیچ کاری از پیش نمیره و اینکه یک خانم با فرهنگ از این حرفها نمیزنه ...و در نهایت وقتی که فهش دانم حسابی پر شد از ایشان خدا حافظی کردم.
ای دی دریا روشن بود با کمی دلخوری به دریا سلام کردم و از ایشان معنی چند تا از فهشهای که خانم ر داده بود و معنی آنها را نمی دانستم از دریا پرسیدم.دریا با تعجب گفت:
کیهااااااااااااااااااااااااااااان این چه حرفایه که می زنی ؟این حرفها را کجا و از کی یاد گرفتی؟!!!![]()
من هم گفتم:
این داستان ادامه دارد
گفتی و باور کردی؟
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی
==================================
از همه دوستان عذر می خوام که چند روز نتونستم به روز کنم.
ضمنا دوستان زود قضاوت نکنند ببیند آخر داستان چی می شه بعد می توانیم با هم راجع به آن صحبت کنیم.
از دریا هم خواهش می کنم چنانچه هنوز هم این وبلاگ را می خوانند اگر من چیزی را فراموش کردم تذکر بدهاشتباه من را اصلاح کنه و بنویسه هنوز هم رمز ورود به وبلاگ همان است که بود....
کاش یک لحظه به سر مستی باد......![]()
![]()
صاف و پوست کنده گفتم که من اینجا به مدت ۵ سال قرار داد دارم دوستم هم که نتوانست اینجا دوام بیاره و رفت من هم تنها هستم و می خوام که یک معشوقه داشته باشم
.
الان که این حرف را می زنم وافعا خجالت می کشم ولی آن زمان این لغت برای من معادل جی اف بود و نمی دانستم که زیاد مفهوم خوشایندی از نظر یک اریرانی دارد.
به هر حال ایشان خیلی با ادب و نزاکت گفت که من مایل نیستم که معشوقه کسی بشم مگر اینکه آن شخص عاشق من باشد ولی کسی را به شما معرفی میکنم که خرج کار تو باشه
البته فکر می کنم در این کارش نوعی شیطنت هم وجود داشت.
من از دریا تشکر کردم و همان روز با آن ای دی که داده بود شروع به چت کردن کردم خودم را معرفی کردم و ایشان هم خودش را معرفی کرد و ظاهرا از قبل دریا هم راجع به من با ایشان حرف زده بود.
و باز این سوال که چرا می خوای با من دوست بشی و من هم همان جوابی که به دریا داده بودم به ایشان هم دادم که...
چشمتان روز بد نبیند![]()
![]()
این داستان همچنان ادامه دارد....
از نگاهت يه بغل گلايه دارم
دل به ياد و يادگارت مي سپارم
تو كه نيستي تو شباي سرد پاييز
بي كسي رو توي كنج دل مي كارم
از نگام از نگام حكايت عشق و نخوندي
گريه كردم عاشقونه باز نموندي
منم و يه مشت گلايه از نگات
با يه چشم گريون مونده به رات
دلمو تو قاب عكست جا مي زارم
خودمو به دست حسرت مي سپارم
تو رو هر روز عاشقونه مثل يك گل
توي باغ سبز آرزو مي كارم
از نگام از نگام حكايت عشق و نخوندي
گريه كردم عاشقونه باز نموندي
منم و يه مشت گلايه از نگات
با يه چشم گريون مونده به رات
مثل يه پرنده آخر پر كشيدي
با پر عشق به ستاره ها رسيدي
![]()
![]()
سلام من کیهان هستم از کیش... سال دارم و........
جواب سلامم را داد و ایشان هم خودش را معرفی کرد.
سلام من دریا هستم از تهران و ...سالمه .... حدود ۱۵ دقیقه با هم صحبت یعنی چت کردیم.من کاری برام پیش آمده بود و باید می رفتم.از ایشان عذر خواهی کردم و خیلی ناشیانه گفتم که اگر مایل هستی ميتوني من را اد كني.ايشان هم خيلي مودبانه گفت كه من اد نمي كنم اگر شما مايليد اد كنيد.من هم عذر خواهي كردم و اي دي ايشان را ادد كردم و خدا حافظي كردم.
صبح روز بعد اولين كاري كه كردم به سراه اي دي دريا رفتم ايشان انلاين بود سلام و احوال پرسي معمول و سوالهايي از قبيل اينكه كارت جه و تخصصت چه تا حالا كجا بودي و.... كه من هم به همه سوالهاي ايشان پاسخ دادم و ايشان هم همچنين به سوالهاي من.
بعد از آن تقريبان هر روز به مدت نا محدود با هم چت مي كرديم و كارهايي هم كه پيش مي آمد را در بين گفتگو انجام مي داديم.
يك نكته را هم بگم كه من با كساني كه چت مي كنم سعي مي كنم كه صادق باشم .چونكه معتقدم انسان در مراوده بايد صداقت داشته باشد و چت كردن هم در واقع يك نوع ارتباط اجتماعي است و در آن بايد اصل را بر اعتماد گذاشت.
بعد از حدود يك هفته كه از ارتباط ما با هم گذشت يك روز دريا از من پرسيد :
حدف شما تو(دريا هميشه از كلمه تو براي خطاب استفاده ميكرد و معتقد بود كه لفظ شما خيلي رسمي است و از بكار بردن آن اجتناب مي كرد هر چند كه من اوايل كمي بهم بر مي خورد از اينكه تو خطاب بشم) از اينكه با من ارتباط بر قرار كردي چيه و چه منظوري داري؟
من هم صاف و پوست كنده گفتم....
ادامه دارد
از نظر من کیش جایی است برای تفریح و اقامت بیش از ۱۰-۱۵ روز در آنجا تا حدودی کسالت بار میشه.
روزهای اول چون فرصت زیادی برای فکر کردن نداشات و وقت زیادیهم برای گشت و گذار وجود نداشت زیاد احساس ناراحتی نمی کردم.به مرور که کارها به روال عادی جریان پیدا کرد و من هم تا حدودی اوفات فراغت پیدا کردم احساس میکردم که در تنگنا و تنهایی عجیبی گرفتار شدم.به دنبال سرگرمی جدیدی بودم که شاید این تنهایی را بتوانم کمتر کنم.
راستش من تقریبا از همان اوایل که اینترنت گسترش پیدا کرد از استفاده کنندکان جدی آن بودم و به شکل حرفهای از آن استفاده میکردم.اما هیچ وقت فرست استفاده از سرویس چت را نداشتم و تقریبا با آن نا آشنا بودم.
وجود اوقات فراغت در این زمان موجب شد که شروع به کار کردن با سرویس چت شدم.اتفاقا به نظرم خیلی هم جذاب بود و می توانستم اوقات بیکاری را به خوبی با آن پر کنم ضمن اینکه با آن تمرین یادگیری زبان هم میکردم.
با چندین نفر آشنا شدم همان اوایل و به دیدن ۲ نفر از آنها هم رفتم ولی اصلان آن چیزی که نشان میداید با آن چیزی که میدیدم زمین تا آسمان فرق میکرد.تصمیم گرفتم که دیگر هیچ وقت با چت با کسی قرار ملاقات نگذارم و به همین بسنده کنم که با کامپیوتر و نهایتا با تلفن با بعضی از کسانی که آشنا شده بودم حرف بزنم و تا مدتها هم به همین منوال میگذشت.
یک روز تقریبا آخر وفت اداری ساعت حدود ۳:۴۵ دقیقه بعد از ظهر 14/6/81در حال چک کردن ایمیل هایم بودم.
اصلا نمی دانم واقعا نمی دانم چطور شد فقط دیدم که در بین نامه های پابليك كه داشتم يك نفر ديگر
هم گيرنده داشت و آن نفر اونلاين بود.نمي دانم چرا روي آن كليك كردم...و
بقيه داستان در روزهاي ديگر...![]()
همه چیز از قبل مهیا بود.تقریبان همه امکانات رفاهی مورد نیاز من و پرسنل آماده بود و من هم که به این جابجای ها عادت داشته و دارم.
یکی دو روز اول عمدتا با برگذاری جلسه و آشنایی با پرسنل جدید گذشت.و سر و سامان دادن به کارهای روزانه تقریبا هیچ وقتی را برای فکر کردن به موقعیت جدید باقی دمی گذاشت.بعد از حدود ۱۵ روز گشتی در جزیره زدم .اینجا را قبلا هم دیده بودم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که ممکنه برای مدت زیادی اینجا زندگی کنم.
وقتی که با این دیدگاه نگاه کردم دیدم که واقعا اینجا زندگی کردن برای من خیلی مشکله یک محیط بسته و محدود......
اوایل زیاد سخت نمی گرفتم .و بیشتر خودم را با کارم سرکرم می کردم .
راستش من نمی دانم تمام اتفاقات را باید بنویسم یا خیر...آخه در محیطی مثل وبلاک که هر کسی می تونه بخونه و هر کس ممکنه هر جوری برداشت بکنه از نوشته های من.... واقعا نمی دانم باید همه چی را نوشت یا خیر....
از شما خواهش می کنم مر ا راهنمایی کنید.
بگذریم.........
آر هداشتم می گفتم که اوایل چندان مشکل نبود. مخصوصا اینکه چند تا از دوستان قدیمی هم در کنارم بودند.پس با وجود آنها چندان احساس ناراحتی نمی کردم.ضمن اینکه بیشتر اوقات هم یا برای مسایل کار دبی بودم و هفته ای ۲-۳ روز هم تهران.ولی بعد از استقرار اولیه تازه مشکلات عدم ...........نمی دانم چی میشه...کامفرمیتی ... ادبتیشن....آها فکر کنم ناهم ........ناهماهنگی با محیط آره...
تازه شروع شد.دیدم تمام حرفهایی که من میگم از نظر دیگران معنیش چیز دیگری است و آن چیزهایی که دیگران میگویند دقیقان آن چیزی نیست که من می فهمم از آن مهم تر حتی آن چیزی که می گویند دقیقا آن چیزی نیست که واقعا می خواهند و در دل دارند...
و این مشکل البته تا حالا هم برای من به قوت خود باقی ست.
بعد از مدتی ..........
بقیه خاطرات را به مرور می نویسم .راسش تایپ برام سخته دریا قرار بود برام تایپ کنه که آن هم ...
بگذریم..
ادامه در روزهای بعد
بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله ی سودا گران
عشق هم کالای هر بازار شد
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
عجب
|
من آن صدای خسته ام که در گلو شکسته ام مرسی حمیده جان.خیلی زیبا و با احساس. حیفم آمد که اینجا نزارم این شعر را... باز هم ممنونم | |