پای کوبان شیشه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
تا به یک ساعت ببازم هر چه هست
.....![]()
تا شما چطور فکر کنید
ضمنا دوستان عزیز باز هم از شما خواهش می کنم آدرس وبلاگ خودتون را هم موقع نظر دادن بنویسید.تا من هم بتوانم به وبلاگ شما دسترسی یدا کنم.
با تشکر از لطف همه دوستان
زیاد کاری به این جور افراد ندارم ولی من و دریا عاشق و معشوق بودیم در عین اینکه هم من و هم ایشان با دوستان دیگری هم مکاتبه داشتیم.در عین حال به هم وفادار..بگذریم.
-------------------------------------------------
داشتم می گفتم:روزهای اول که کمی رو به بهبود بودم شاید روزی ۱۳-۱۴ ساعت خواب بودم.روز ۳ یا ۴ بعد از به هوش آمدن بود که تقاضا کردم یک کامپیوتر برام بیارن.دکترها اجازه دادن ولی یک نرس انجا بود که بیش از اندازه دلسوزی می کرد برای من.اما هر طور که بود ایشان هم راضی شد.
کامپیوتر که وصل شد اولین کاری که کردم رفتم توی نت.یادم نیست که همان لحظه دریا حاظر بود یا نه.
اما در اولین فرصت شروع به چت با هم کردیم از همان روی تخت بیمارستان.ایشان از حال من با خبر بود.ظاهرا دکتر (ک) ایشان را در جریان گذاشته بود و از حال من خبر می گرفته و تمام مسایلی که بر من گذشته بود را می دانست و فوق لعاده نگران حال من.
روزهای اول چندان نمی توانستم که مدت زیادی با دریا حرف بزنم و مرتب در حال خواب و بیداری بودم.اما به مرور ساعتهای بیداری من بیشتر میشد.در تمام اآن لحظات حس می کردم که در یا در کنار من نشسته و دارد با من حرف میزند.نمیدانم چندم فروردین ۱۳۸۲ بود که از بیمارستان اجازه خروج گرفتم..آن هم با چه مکافاتی.....
پزشکان معتقد بودند که ممکن است هر لحظه من دوباره به آن حالت در بیام ولی من دیگر تحمل ماندن و شنیدن قر قر های آن پرستار مهربان را نداشتم .هر چند که بعدا یک کادو باش گرفتم و رفتم بیمارستان با احترام به ایشان تقدیم کردم.
پدر به پزشکان اطمینان داد که شرایط بیمارستان را در خانه ایجاد کند .همینطور هم شد.و باز شابانه روز کسانی بودند که مرتب در کنارم بودند.ولی دیگر محدودیتهای بیمارستان را نداشتم.و از صبح تا شب و از شب تا نزدیک صبح با دریا در تماس بودم.
در این مدت دریا یک کامپیوتر در خانه نصب کرده بود آن هم فقط به خاطر من و من بعدها دانستم که این کار چقدر برای ایشان مشکل بوده.و از این بایت واقعا خود را به زحمت انداخته بود.
شبها بیشتر وویس با هم حرف می زدیم یک شب سارا و روزا هم با دریا بودند و واقعا چقدر در روحیه من موثر بود و توان من را برای زنده ماندن زیاد می کرد.
شب بعد باز دریا و رزا از خانه دریا با من حرف زدند و نکته جالب این بود که دوستان دیگرشان هم بودند و وایییییییی آن شب من عجیب دچار نوستالوژی شده بودم.نمی دانستم بخندم یا گریه کنم به شدت احساس غریبی می کردم حسی که هیچ گاه در تمام عمرم نداشتم.من هیچ وقت هیچ جای دنیا خودم را غریب حس نکردم.ولی آن شب در خانه خودم و پیش نزدیکترین کسانم عجب احساس غربت می کردم.
ادامه دارد
این این نظرات اون موقع است که تازه با کیهان آشنا شده بود و این حرفا و حرکات براش قریب بود نمی دونست که اون از فرهنگ ما دوره و چه چیزای را نباید به زبان بیاره و خوب نمی شناختش پس فکر می کرد اون داره یا پز می یا دریا را تحقیر می کنه و خوب تا مدتهای زیاد این حس را داشت ولی دلش نمی اومد قطع رابطه کنه چون دیگه باورش شده بود همش از سادگی اونه .
اگر ذهن و نظر دریا باعث ناراحتی و آزار میشه ok دیگه سکوت.
نه!من دلم نمی خواد سکوت کنی دلم می خواد بگی هرچه که در دل داری .اینطور بهتر خواهد بود و هر دو می تونیم به یک تحلیل نهایی نزدیکتر بشیم.
خاطرات بعدا ادامه میدم....
اصلا" رفتار و کردار اون 2 نفر به هم نمی خورد دریا از 1 خانواده متوسط معمولی بود بی ادعا و بی ریا ونظرش این بود که هیچ چیز در دنیا قابل پز دادن نیست جز معرفت و انسانیت و محبت و عشق در مقابل می دید با کسی آشنا شده که از دنیای ساده و بی ریای اون دوره فاصله خیلی زیاده به خودش می گفت این دریا تو را نمی فهمه اون تمام زنگیش شکار و اسب و تفریح و اشرافیت و اصل و نسب بود که همه برای دریا غریب بود اون دنبال 1 دل بود مثل خودش و دریا چیزه دنیایی و مادی نداشت که پز بده که اگر هم داشت نمی داد . 1 روز از دریا 1رسید ماهی چی دوست داری دریا گفت قزل الا . گفت اه من اصلا" دوست ندارم خیلی بیخوده و ارزون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این هم جواب من در کمال شکسته دلی از این خوش انصافی:
من کی پز دادم؟وای خدای من...........دریا؟چرا این جوری میگی؟این حرفها فقط برای دل شکستن هستش....
یادت رفته آن شب با سارا جان شام ماهی قز آلا خوردیم و من گفتم که برام خیلی لذت بخش بود.دیگه داری زیاده روی می کنی .من درسته که به اسب و شکار و .....خیلی اهمیت میدم ولی آیا من ریا کار بودم؟من پز دادم چیزی؟من چیزی را به رخ کسی کشیدم؟
من میدانم که یک اشکال عمده دارم و آن هم این است که از دروغ و ریا کاری متنفرم هرکس هر چی میگه من باور میکنم ...............من پز چی دادم.
آیا لباسهای گرانقیمت می پوشم.........من حتی از بستن ساعت مچی هم ابا دارم....خودت بارها به گوشی موبایل من ایراد گرفتی و من چی گفتم؟گفتم که مبایل برای پز دادن که نیست....
تو همیشه می گفتی که عاشق صداقت و پاکدلی و سادگی و ......من شدی...
حالا میگی ریا و دروغ و پز دادن آه ه ه ه خدای من.![]()
به هر حال شما هر چیز که بنویسی من آن را اینجا ست می زارم.البته با اجازه خودت....
ولی واقعا استاد هستی در دل به درد آوردن.
امروز دیگه دل و دماغ نوشتن بقیه خاطرات را ندارم...باشد برای بعد
اصلا" رفتار و کردار اون 2 نفر به هم نمی خورد دریا از 1 خانواده متوسط معمولی بود بی ادعا و بی ریا ونظرش این بود که هیچ چیز در دنیا قابل پز دادن نیست جز معرفت و انسانیت و محبت و عشق در مقابل می دید با کسی آشنا شده که از دنیای ساده و بی ریای اون دوره فاصله خیلی زیاده به خودش می گفت این دریا تو را نمی فهمه اون تمام زنگیش شکار و اسب و تفریح و اشرافیت و اصل و نسب بود که همه برای دریا غریب بود اون دنبال 1 دل بود مثل خودش و دریا چیزه دنیایی و مادی نداشت که پز بده که اگر هم داشت نمی داد . 1 روز از دریا 1رسید ماهی چی دوست داری دریا گفت قزل الا . گفت اه من اصلا" دوست ندارم خیلی بیخوده و ارزون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این هم جواب من در کمال شکسته دلی از این خوش انصافی:
من کی پز دادم؟وای خدای من...........دریا؟چرا این جوری میگی؟این حرفها فقط برای دل شکستن هستش....
یادت رفته آن شب با سارا جان شام ماهی قز آلا خوردیم و من گفتم که برام خیلی لذت بخش بود.دیگه داری زیاده روی می کنی .من درسته که به اسب و شکار و .....خیلی اهمیت میدم ولی آیا من ریا کار بودم؟من پز دادم چیزی؟من چیزی را به رخ کسی کشیدم؟
من میدانم که یک اشکال عمده دارم و آن هم این است که از دروغ و ریا کاری متنفرم هرکس هر چی میگه من باور میکنم ...............من پز چی دادم.
آیا لباسهای گرانقیمت می پوشم.........من حتی از بستن ساعت مچی هم ابا دارم....خودت بارها به گوشی موبایل من ایراد گرفتی و من چی گفتم؟گفتم که مبایل برای پز دادن که نیست....
تو همیشه می گفتی که عاشق صداقت و پاکدلی و سادگی و ......من شدی...
حالا میگی ریا و دروغ و پز دادن آه ه ه ه خدای من.![]()
به هر حال شما هر چیز که بنویسی من آن را اینجا ست می زارم.البته با اجازه خودت....
ولی واقعا استاد هستی در دل به درد آوردن.
امروز دیگه دل و دماغ نوشتن بقیه خاطرات را ندارم...باشد برای بعد
|
دریا در بدترین شرایط زندگی بود همه چیز آشفته و زندگی تلخ .ودیگه امیدی نداشت تا 1 روز 1 pm دریافت کرد از 1 آدم عجیب قریب با نظرات عجیب غریب بسیار کنجکاو بود که این کیه چرا این مدلیه. اول داستان فقط کنجکاوی بود و بس . 1 روز 1 عکس از خودش برای کیهان فرستاد دریا بود در خونه دوستش . می دونید اولین چیزی که گفت چی بود ؟ گفت وای چقدر این دوستت فقیرند این چه زندگی که دارند مثل بدبختی !!!! شما جای دریا بودید چی می گفتید؟ یا 1 بار عکس دخترش را براش فرستاد می دونید چی گفت ؟ گفت وای چه کفشای زشتی پای دخترت کردی !!!! شما بودیم چی می گفتیدبقیه اش باشه برای بعدو واقعا ممنونم از دریا که این چیزها را یاد آوری مکنه. | |
بیشتر مطالب زمان بستری بودن به علت بیماری حاد متاسفانه در خاطرم باقی نمانده لا اقل تسلسل آنها خیلی دقیق نیست من از دریا خواهش می کنم چنانچه تمایل دارن و در خاطرشان مانده زحمت بکشند و بنویسند.من هم هر چه که در خاطرم مانده خواهم نوشت اما ممکن است که خیلی از مسایل را فراموش کرده باشم.و خوب بنظرم دریا در تمام آن لحظات حضور داشت ........
من هم تا چندین روز در حالت خواب و بیداری بودم هر جند که ...بگذریم
لطفا شما زحمت بکشید.
ادامه دارد
از روزهای بیمارستان حداقل روزهای اول خیلی چیزی در خاطرم نمانده....فکر می کنم دریا بیشتر آن روزها را به خاطر داشته باشه.از ایشان خواهش میکنم اگر براش امکان داره خاطذات آن روزها را بنویسه.
من نگران این هستم که نتوانم تمام مطالب را به خاطر بیارم و یا لا اقل تسلسل آنها در ذهنم ممکنه درست نباشه.اگر ایشان لطف کنند لااقل آن قسمتها را بنویسند بسار ممنون ایشان خواهم شد
ادامه دارد......
در بین راه گاهی می توانستم چشم باز کنم و نگاهی به اطرافم بیاندازم اما به هیچ وجه نمی توانستم تشخیص بهم که کجا هستم و تصوری هم از وضعیت خودم نداشتم.آخرین بار که چشم باز کردم و به خاطرم مانده برای چند لحظه دیدم که چندین نفر با لباس پزشکی و هم چنین دکتر در کنارم هستند و من بر روی برانکار در حال انتقال به هواپیما.. دیگر از این مسافرت اینکه چه مدت طول کشید و.... هیچی به یاد ندارم بخاطر اینکه در حالت بیهوشی کامل بودم.
بعد از نمیدانم چند روز (البته بعدا فهمیدم ۸ روز) چشم باز کردم تا چند لحظه نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم. کم کم جلو چشمانم روشن شد. کمی به سمت راش سر کخ کردم پر را دیدم که بر روی یک مبل کنارم نشته و بنظرم بسار خسته و مضطرب می نمود.خواستم حرف بزنم اما مسک اوکسیژن اجازه صحبت نمی داد. خوب که دقت کردم در اتاقی بودم پر از ابزارها و دستگاهای الکترونیکی که با سیمهایی به بدن من وصل بودند. با هر زحمتی بود کمی مسک را از روی صورتم جا به جا کردم... و با صدای بسار ضعیفی گفتم پدر...
پدرم که من هیچ وقت ایشان را غمگین و یا شاد ندیده بودم و چهره ایشان هیچوقت غم و شادی را نشان نمیداد برای اولین با در طول عمرم برق شادی را در چشمانش دیدم اما به زودی خود را کنترل کرد و خیلی ملایم گفت :ارام باش آقا آرام باش و بعد پرستاری که در کنارم نشسته بود سریعا نگاهی به کنترل دستگاها انداخت تا از کار کردن آنها کطمین شود.سپس به سرعت یک دکمه را فشار داد.
در عرض چند ثانیه چند نفر دیگر وارد اتاق شدند.یکی از آنها را میشناختم..پرفسور ....پزشک و دوست خانوادگی ما...
خواستم نیمخیز بشم به احترام ایشان اما با دست اشاره کرد که تکان نخورم... من هنوز موقعیت خود را نمی دانستم و نمی دانستم که چی شده دقیقا...
سریعا به معاینه من پرداختند و با لبخند و شادی به پدر دست دادند و به هم تبرک گفتند.دکتر به زبان فرانسه چند کلمه با پدر صحبات کرد .زیرا می دانست که من از این زبان چیز زیادی نمیفهمم.من هم متوجه شدم که نمی خواهند من بفهمم که چه می گویند.
به دکتر گفتم که من گرسنام.برای اولین بار قهقه دکتر و کبخن طولانی پدر را دیدم.
گفتم دکتر چرا می خندی آیا گرسنه بودن خنده داره....به شوخی گفت که شما همین نیم ساعت پیش خورک پاته قاز با دم کوساله سفارش دادی زود گرسنه شدی و باز خندید..
تا یکی ۲ ساعت پزشک ها همچنان به انجام بعضی کارها مشغول بودند و چندین آمپول هم از طریق دستگاهایی که به بدن من وصل بودند به من تزریق کردند.
سپس دکتر دستور غذایی داد و اینکه من تا چند روز فقد غذای سبک بخورم.گفتم دکتر چرا قذای سبک...
کفت که آقا شما امروز ۱۰ روز است که هیچ غذایی نخوردید پس باید معده ات آرام آرام به غذا عادت کند.
دقیقا نمی دانم چه ساعتی از روز بود.اما همان چند لحظه که به حوش آمدم بسیار احساس خستگی کردم و حس کردم دوباره خوابم برد.
جند روز اول همین طور در حال خواب و بیداری بودم و هر لحظه که بیدار می شدم چهره و صدای دریا در نظرم مجسم میشد.گاهی فکر میکردم که دریا در کنار تخت من نشته دستش را فشار می دادم و با او صحبت می کردم.اما بعد ها پرستار از من پرسد دریا یعنی چی..گفتم که دردر زبان فارسی معنی سی میشه و ایشا با تعجب گفت که فکر می کردم اسم کسی باید باشد.و من گفتم که اسم کسی هم هست.که ایشان کفت اووووو چه اسم زیبایی .حتما دوست شماست که این همه در عالم بیهوشی با ایشا صحبت می کردی کفتم که چیزی از صحبتهایی که مکردم یادت مانده که ایشان چشمکی زد و چیزی به این مضمون که:خوش به حال دریا ...و لبخندی زد.و گفت که حالا کجاست این خانم زیبا و مهربا؟من هم گفتم ایران...![]()
و ...........
اداما دارد
دقایق به کندی میگذشت.با وجودی که من عکس دریا را دیده بودم اما فکر می کردم که شاید آمده و من نشناختمش هر کس که رد می شد نگاه می کرد با دقت .به طوری که چند نفر با شک و تردید نگاهی تعجب انگیز به من می کردند و می گذشتند.این را هم بگویم که چندین بارنا امیدانه به شماره ای که داشتم زنگ زدم با اینکه می دانستم که این وقت دیکر ایشان آنجا حضور ندارد.
ساعت از شش و نیم گذشته بود ناچار برای اینکه پرواز را از دست نم با عجله تاکسی گرفتم و در آخرین ثانیه ها کارت پرواز را گرفتم این را هم مرهون تاخیر همیشگی پروازهای آبادان بودم.
خسته و خیس از باران و از همه بدتر دلشکسته و غمگین سوار هواپیما شدم.نفهمیدم کی رسیدم و کی هواپیما بر زمین نشست.ماشین من حاظر بود.مستقیم به خانه رفتم یک دوش کرفتم و به رختخواب رفتم در اتاقم را که زدن برای شام گفتم که شام خوردم و خسته ام مزاحم من نشد.
تا دیر وقت خوابم نبرد.ساعت ۱ بامداد رفتم نت و یک ایمیل برای دریا نوشتم.دقیقا یادم نمیاد چی نوشتم.اما یادمه که گفتم من قبلا که می آمدم تهران احساس غربت می کردم اما حالا دیگر اینطور نیست .در این شهرز من دیگر غریب نیستم زیرا فکر می کردم که آشنایی دارم که از همه کس به من نزدیکتر است....
صبح دیر تر از معمول به شرکت رفتم.و تقریبا هیچ دل و دماغ کار نداشتم.در چنین اوقاتی همکاران ظاهرا میدانند و دیگر کمتر مزاحم من می شوند.
فکر می کنم نزدیک ظهر بود که دریا زنگ زد و گفت که از اینکه نتونسته سر قرار بیاد مشکلی براش پیش آمده و پدرش بیمار بوده و ایشان نمی توانسته که بیاد.من هم گفتم که لااقل زنگ می زدی تا من اینقدر منتظر نمانم.به هر حال کلی با هم حرف زدیم و من هم این موضوع را فراموش کردم.هر چند که تا مدتها به نحوی خاطرم مکدر بود.اما دریا آنچنان مهربان بود و آنچنان با مهر و محبت مادرانه حرف می زد که نمی توانستم از ایشان ناراحتیم را همچنان ادامه بدم.
ایشان همان روز یک عکس برام فرستاد همراه با سارا وای خدای من ...من فکر میکردم که سارا یک دختر کوچولوست اما ماشا اله یک خانم زیبا بود.روز بعد گفت که سارا می خواد با تو رف بزنه.من هم خوشحال شدم و چند دقیقه ای با سارا جان حرف زدم و واقعا شیفته ایشان شدم .چقدر متین و چقدر با نزاکت ....
زندگی ادامه داشت و دریا و من روزی ۲-۳ بار با تل با هم حرف میزدیم و روزی هم ۳-۵ ساعت با هم چت می کردیم و حس می کردم که تنهاییهای همدیگر را پر می کنیم .دیگر دریا برای من غریبه نبود از هرکس که فکر بکنی به من نزدیکتر بود در کارها با ایشان مشورت می کردم پیشنهاداتش را به کار می بستم اگر یک روز نبودم یا زنک نمی زدم به شدت نکران بود.من ام سعی می کردم که همیشه ایشان در جریان همه کارها باشد.حتی اگر به مهمانی می رفتم به ایشان می گفتم و راجع به اینکه چه بپوشم آن روز از او نظر می خواستم.
دو هفته بعد به تهران رفتم البته برای کار اداری به دریا زنگ زدم که من تهران هستم ایشان هم گفت که بگ کجایی تا بام ببینمت.
من چند جلسه کاری بسار مهم داشتم و فرصت زیادی نداشتم به ناچار گفتم که متا سفم من نمی توانم بیام ببینمت.ایشان تا مدتها فکر می کرد که من مقابله به مثل کردم ولی واقعیت همین بود که گفتم و برام هم امکان نداشت که روز دیگری هم بمانم زیرا همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود و ......
بگذریم.
روزها می گذشت و ما ار روز بیشتر به هم دلبسته می شدیم بدون اینکه حتی برای یک لحظه همدیکر را دیده باشم.
اسفند سال ۱۳۸۱ من چند روزی مریض شدم.مرتب با دریا در تماس بودم.حالم روز به روز بدتر میشد.این را هم بگویم که من ناراحتی دریچه میترال دارم و سرما خوردگی برام در حکم مرگه مخصوصا اگر همراه با عفونت باشه.
تنها چیزی که یادم میاد این است که یک شب که حالم زیاد خوب نبود و مهمانان زیادی هم داشتم .از خانه رفتم بیرون به دریا زنگ زدم و گفتم دریا جان عزیزم من حالم خیلی بده ممکنه که نتوانم چند روزی با تو تماس بگیرم.ولی اگر خواستی با این آدرس ای میل تماس بگیر ایسان دکتر ک ) هستند و می تونی حال من را از ایشان بپرسی.
آن شب گذشت ...صبح تقریبا در حال نیمه بهوشی بودم فقط می دانستم دارن مرا جا به جا می کنند به کجا ...
و دیگر یادم نیست که چند روز گذشت و من کجام
ادامه دارد
مرنجان دلم را
که این مرغ وحشی
زبامی که برخواست
مشکل نشیند.
اه ه ه ه ه ه ه ه
ظمنا نیازی نیست که رو در رو با من حرف بزنی زیرا من هم اصلا تمایلی به این کار ندارم.اما می تونی داستان را از زبان خودت در همینجا بنویسی دیگه چرا می خوای در وبلاگ حمیده؟
من هم خیلی مایلم که از زبان تو بشنوم داستان را و از دید تو .ببینم که چگونه بوده این ارتباط و عشق...
و بارها هم از شما خواهش کردم که چنانچه من در نوشته هام چیزی می نویسم که اشتبا است شما تذکر بدبد و خودتون آن را اصلاح کنید .شما که پسورد این وبلاگ را دارید و خیلی از پستها را خودت نوشتی !لابد یادت رفته اینطور نیست؟!
همه تان را دوست دارم![]()
شماره تلفن را که گرفتم دریا گوشی را برداشت به نظرم هر دو کمی هیجان زده بودیم .بعد از مدتها که فقط با چت کردن با هم ارتباط داشتیم برای اولین بار بعد از حدود ۳ ماه صدای ایشان را شنیدم .صدای ایشان خیلی جوان می نمود و به نظر حدود ۲۳-۲۴ ساله بود.من با همان لحجه که به نظرم از نظر ایشان خنده دار می نمود با یشان سلام و احوال پرسی کردم به نظرم به سختی خودشو کنترل کرده بود که خندهاش نگیره.من برای یاختن یک جمله باید چند لحظه مکس می کردم و بعد از اینکه به نظر خودم کلمه مناسب را پیدا می کردم آن جمله را بیان می کردم.به هر حال از اینکه صای دریا را می شنیدم خیلی خوشحال بودم. به نظرم فوق لعاده مهربان می نمود و خیلی با ادب و نزاکت.
به خاطر اینکه ادامه مکالمه برام سخت بود از ایشان خواهش کردم که من نمی تونم زیاد خوب حرف بزنم ولی نوشتن برای من زیاد سخت نیست اگر اجازه بدی با چت با شما صحبت کنم که ایشان در کمال متانت پذیرفت.
در چت گفت که کیهان شما موقع چت تو مثل یک جوان ۱۸-۱۹ ساله شیطان هستی ولی صدای تو را که شنیدم صدای یک مرد جا افتاده و سر و گرم روزگار دیده است.
من اه به ایشان گفتم ولی صدای شما خیلی جوانتر از سن شما به نظر می رسه.خلاصه آن روز تقریبا تل غروب با هم چت می کردیم که دریا گفت کیهان من دیگه دیرم شد خیلی وقته که از ماشین جا ماندم
من هم از ایشان عذر خواهی کردم و از اینکه این همه حوصله به خرج داده و از متانت و اینکه به روی من نیاورده که برای ایشان دیر شده است و خدا حافظی کریم .
من به امید اینکه فردا هم با دریا صحبت خواهم کرد با توان و انرژی بیشتر تا دیر وقت شب به کار ها رسیدگی کردم.
ادامه دارد....
من اسمم امیر کیهان سپهر متولد ۲۵ مارچ ۱۹۶۶ هستم از حدود ۱۲ سالگی از ایران خارج شدم و.....خوب زندگی پر فراز و نشیبی داشتم به نظر خودم ولی بعضی ممکنه قبطه بخورند به این نوع زندگی ولی خودم... چی بگم![]()
وقتی که در سال ۱۳۸۱ وارد ایران شدم که حتی فارسی درست نمی تونستم حرف بزنم هر جند خواندن و نوشتن خوب بلد بودم چونکه پدر اسرار عجیبی داشت که من بتونم زبان مادری را خوب بلد باشم .بگذریم:
این را هم بگویم که در طبقه اجتماعی که من زندگی کردم همه چیز راز است چطور بگم!یعنی ادمهایی هستند که در بین خودشان و آن طبقه خاص هیچ چیز از هم پوشیده ندارند ولی نسبت به دیگران هیچ چیزی بروز نمی دن که متاسفانه یا خوشبختانه من از ای قاعده مستثنی هستم.آن طبقه فقط با هم ازدواج می کنند و دوستانشان را از بین همان قشر انتخاب می کنند و....کلا همه چیز آنها مختص به خود آنهاست.
اما من به خاطر اینکه با رها و بارها این سنتها را زیر پا گذاشته ام به نوعی با عدم تایید آنها مواجه شدم و به انحا مختلف به من تذکر داده شده است .البته عمو مهران هم مثل من بود یا بهتره بگم که من مثل عمو مهران هستم
.این را هم بگم که عمو مهران تقریبا نزیک ترین دوستم بود .یک جنتلمن واقعی که هر طور که مایل بود زندگی میکرد و به کیفیت زندگی بیشتر از کمیت آن اهمیت می داد و بگذریم که جوان مرگ شد در اثر یک حادثه و من ماندم و من تنها![]()
....
حالا ............
===========================
من ادامه خاطرات را تحت عنوان یک خاطره از یک عشق
اسمش میزارم .
از دریا هم عذر میخوام م مطمین باشه که چیزی نخواهم گفت که خدای نا کرده به زندگی ایشان لطمه بزنه.ضمنا سارا جان می خوام بهت بگم که عمو کیهان با هیچ کس رابطه نداشته و هنوز هم نداره.
من پای بند به یک سری پرنسیپ هستم و مطمین باش که رعایت خواهم کرد و........اووووووو
.
تنها کسی که من چنین ساله ارتباط اندکی با ایشان دارم ماریا است آن هم در طی این ۳ سال ۲ بار ایشان را دیدم و هر بار برای کمتر از ۱ ساعت و آن هم چند کلمه احوال پرسی و در حد دو دوست بسیار عادی و گاهی هم با تلفن حالی از ایشان پرسیدم.
هر کس که من را می شناسه در همین جا بگه که آیا ارتباطی با کسی داشتم یا دارم.اسم و مشخصات من هم واقعی است و هر کسی که این وبلاگ را بخونه مرا خواهد شناخت .آن اوایل دریا گفت که بهتره اسم واقعی خودت را ننویسی ولی من نوشتم.ضمنا تمامی اسامی در این وبلاک اسامی مستعار هستند.البته به جرز اسم خودم که واقعی است.
خوب امیدوارم که جواب سارا را داده باشم.هر چند ایشان کا ملا با شخصیت و روحیات من اشناست.
ایشان گفت که ۱۲ سال پیش ازدواج کرده و بنا به دلایلی از شوهرش جدا شده.گفتم مگه عاشق شوهرت نبودی؟
گفت که زندگیش را با عشق شروع کرده و دیگه نه من از ایشان توضیح بیشتری خواستم نه ایشان چیزی گفت.من به این حاطر چیز دیگری نپرسیدم چونکه حس کردم که چندان تمایلی نداره که در این مورد با هم حرف بزنیم.گفت که حاصل این ازدواج یک دختر زیبا و ملوسه که عمر و زندگیم به او وابسته است من هم گفتم که خدا برات نگه داره و خوش به حال او که مادری مثل تو داره.
===============
زندگی در کیش برای من که عاشق کوه نوردی و شکار و کلا گردش در طبیعت بودم بد جوری عذاب آور شده بود روز به روز بیشتر کلافه می شدم.با پدرم تماس گرفتم و گفتم که هر چه زودتر یک جایگزین برای من بفرسته چونکه دیگر حاظر نیستم حتی یک روز اینجا بمانم.ایشان با ملایمت گفت که:
آقا چند روز دیگر تحمل بفرمایید فکری خواهم کرد .و من میدانستم که وقتی پدر چیزی بگوید همانطور خواهد شد.
چند روز بعد در حین مذاکره تلفنی پدر گفت:
اگر برایت امکان دارد تشریف ببرید و آبادان را ببینید .اگر خوشتان آمد و مایل بودی دفتر شرکت را به آبادان منتقل خواهیم کرد.من هم گفتم چشم خواهم رفت و انجا را از نزدیک میبینم.
همان روز به دریا گفتم که من چند روزی اینجا نیستم و امکان داره نتوانم با شما تماس بگیرم.لازم به ذکره که من تا آن زمان از دریا به جز یک ای دی هیچ شماره تماس دیگری از ایشان نداشتم.
روز بعد به آبادان پرواز کردم.در فرودگا ه منتظر من بودند.همان وحله اول گفتم که گشتی در شهر بزنیم.من سالها پیش آبادان را دیده بودم.آن زمان شهر ی مرفه و شاداب بود با مردمانی خوش گذران که اغلب برای تعطیلات به فرانسه و انگلستان و اغمریکا می رفتند.
ولی اکنون بنظرم ........ بگذریم
بعد به محل استراحت رفتیم .فکر می کردم که باید به هتل برویم ولی مستقیم رفتیم به یک خانه ویلایی.
خانای ویلایی به سبک خانه های یورکشایر انگلستان.حتی تزینات داخلی و مبلمان آن به همان سبک بود.
این را هم بگویم که من تقریبا هر شب با پدر در تماس بودم.شب که تماس گرفتم بعد از کمی مذاکره پدر گفت وضعیت آبادان را چگنه دیدی گفتم :هنوز نمی توانم اظهار نظر کنم ولی در یک نگاه اجمالی بنظرم که از کیش مناسبتر باشه.ایشان فرمود که شرکت را مستقر کردی هر طور که مایل بودی رفتار کن و اگر خواستی مراجعه کن .این را هم بگویم که من با پدر همیشه خیلی رسمی با هم حرف میزنمیم مگر در مجالس خیلی خصوصی .اما در موارد عادی و کاری خیلی رسمی با هم صحبت می کنیم.
فردا از محل جدید شرکت و سایت اداری بازدید کردم همه چیز مرتب و منظم بود و تقریبا هیج کم و کسری نبود. در این چند روز بدون اطلاع من همه کارها صورت گرفته بود.این عادت پدر بود که همیشه آدم را در موقعیت عمل انجام شده قرار میداد.من در دل از اینکه همه کارها انجام شده بود خوشحال بودم ولی در ظاهر کمی خودم را ناراحت نشان دادم که مثلا چرا بدون هماهنگی من![]()
....
به هر حال ذر طی چند روز همه پرسنل شرکت به آبادان منتقل شدند و من هم به زودی و با دلگرمی که دریا به من میداد به محیط جدید عادت کردم.
بعد چند روز که سایت کامپیوتر راه اندازی شد ارتباط من هم با دریا برقرار شد .و طبق معمول با هم شروع به صحبت کردیم.هر روز بیشتر دلبسته اخلاق دریا می شدم زیرا با وجودی که چندان فارسی خوب بلد نبودم ایشان با صبر و حوصله اشتباها تم را در گفتن کلمات و جملات اصلاح می کرد.هر جند به نظرم گاهی خیلی عصبانی میشد از اینکه من کلمهای را میگفتم که معنی آن چیز دیگری بود و به ایشان بر میخورد ولی واقعان با متانت و حوصله گوشزد می کرد که این جمله را مثلا باید اینطور بگی.و من هم تمام تلاش خودم را می کردم که زود یاد بگیرم و حتی با پرسنل در میط کار فقط و فقط سعی می کردم که فارسی حرف بزنم.
یک روز به دریا گفتم که اگر برایت امکان داره شماره تلفن خودت را به من بده تا گاهی تماس تلفنی با هم داشته باشیمو
ایشان یک شماره تلفن به من داد
و در همان لحظه من شماره ایشان را گرفتم و...
ادامه دارد.
راستی من از دریا جان باز هم خواهش می کنم اگر چنانچه چیزی را فراموش کردم یا اینکه به واسطه ندانستن زبان آن زمان از صحبتی از ایسان طور دیگری برداشت کردم با حوصله و متانتی که در ایشان سراغ دارم به من تذکر بده تا اصلاح کنم.![]()
دیروز این همه نوشتم.با این وضعیت من که تایپ هر خط برام ۱ ساعت طول می کشه هیچی از آن همه که نوشتم وجود نداره![]()
چرا ثبت نشده نمی دانم...
در اولین فرست بقیه خاطرات را ادامه میدم و می نویسم![]()