تبليغاتX
زندگی
زندگی
بدون عشق نقشی است بر آب
سر...
سر ننهاديم به بالين كس

بالش ما ساعد ما بود و بس

-------------

دوستان عزيزم به زودي ادامه خاطرات را مي نويسم .چند روزي خيلي گرفتار كار هستم .

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:25  توسط کیهان  | 

ادامه....

چند روز به همين منوال گذشت.من تقريبا هر روز با تلفن در تماس با دريا بودم.وقتي كه گفتم مي خوام برگردم ايران با نگراني گفت:

كيهان عجله نكن .سعي كن عاقلانه تصمصم بگيري .با اين وضعيت بيماري سختي كه تو پشت سر گداشتي مسافرت برات خطر ناكه.ضمن اينكه آنجا امكانات پزشكي بهتري در اختيار داري.ولي به نظرم اي

شان هم تقريبا به روحيه من آشنا شده بود و مي دانست كه من چطوز تصمصم ميگيرم..با اين وجود به دريا گفتم چشم من با پزشكم مشورت مي كنم اگر ايشان اجازه داد آن وقت تصمصم مي گيرم.كه به نظرم رسيد با اين حرف خيال دريا تا حدودي راحت شد.آن زمان بود كه حس كردم دريا چقدر به من علاقه مند شده و از اين نظر به خودم باليدم.آن چند روز كه آنجا ماندم بعد از بهبودي كامل چندين با ر به شكار رفتم با دوستان قديمي.يادم مياد در همان شكار گاه به دريا تل زدم و با ايشان صحبت كردم و گفتم كه مي بيني من حالم كاملا خوب شده.واقعيت اين بود كه من نگراني را در تك تك كلمات دريا مي ديدم و احساس مي كردم كه تا چه خد نكران من است و من هم سعي مي كردم كه به هر طريق ممكن نگراني ايشان را بر طرف كنم.بي اغرلق ما روزي حد اقل 3-4 ساعت با هم در تماس بودم.شبها هم چندين ساعت با هم با چت حرف مي زديم.و ايشان غير مستقيم به من مي فهماند كه براي برگشتن به ايران عجله نكنم.

يك روز با موتور سيكلت رفتم بيرون.اين را هم بگويم كه من عاشق موتور سواري هستم و چندين بار حادثه با موتور جان مرا به خطر انداخته است.و پدر هميشه سعي ميكرد كه غير مستقيم مرا از اين ريسك بر حذر بداره.اما كو گوش شنوا.

آن روز همانجا سوار ير موتور به دريا تلفن زدم و گفتم ببين دريا جان من حالم خوب خوب شده و دارم موتور سواري ميكنم.كه دقيقا فهميدم چقدر از اين كار من ناراحت شد. و من هم سريع به خونه برگشتم.

يك روز پدر از من پرسيد:آقا شما آنجا تنها هستيد؟

و من منظور ايشان را خوب فهميدم.البته حس مي كردم كه رابطه دوستانه من و دريا به نحوي به ايشان رسانده شده بود و حدس من اين بود كه ايشان كاملا ميداند كه من با دريا ارتباط دوستي دارم.

دريا يك عكس به من داده بود كه خيلي از آن خوشم مي آمد.عكس را نشان پدر دادم.لبخندي زد و گفت خانم برازنده و كاملي است.هنوز هم سليقه شرقي داري .گفتم كه ما فقط با هم ارتباط تلفني داريم.اشان گفت به شما تبريك  ميگم كه توانستي دوست به اين خوبي پيدا كني.ضمنا به شوخي فرمود ايشان خانم كاملي است و شما هم بايد يك مرد كامل باشيد!خوب نوعي شوخي در اين گفته ايشان بود كه بله شما ديگر بايد رفتارهاي گذشته را كنار بگداري تا در شان دريا باشي كه البته من به دل نگرفتم و تا حدودي هم از اين شوخي پدر خوشم آمد.

  اين داستان ادامه دارد

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 9:38  توسط کیهان  | 

ادامه:داستان يك عشق
2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 10:24  توسط کیهان  | 

سال مهر و محبت
صلح و دوستی و مهر و محبت بر شما باد آمین

سال ۲۰۰۶ را به همه شما شاد باش می گویم و برای همه آرزوی سلامتی و موفقیت  شادی و مهر و مهر ورزی میکنم.

شاد باشید و شاد زندگی کنید و عمر طولانی داشته باشید.

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 7:59  توسط کیهان  | 

ادامه داستان یک عشق
ببخشيد دوستان كه چند روزي ننوشتم.

خوب حتما بسياري از دوستان اين وضعيت من را تجربه كردن.علاقه به يك نفر بسيار به كندي ولي مداوم در دل رخنه مي كند.بدون اينكه بداني يا متوجه بشي.زمان و ارتباط مستمر نوعي علاقه و وابستگي ايجاد مكند و زماني شخص متوجه ميشه كه تقريبا شخص مورد علاقه جزي از زندگي فرد شده است.

آن شب دوستانم به همرا دريا تا نزديك صبح با من حرف زدند.و باور بفرماييد بهترين شب زندگي من تا آن زمان همان شب بود.

صبح ديگر اصلا آرام و قرار نداشتم و نمي توانستم حتي يك لحظه ديگر آنجا بمانم.اين همه علاقه به كسي كه حتي تا حالا ايشان را ديده بودم براي خودم هم عجيب بود.اما ايم موضوع اصلا برام مهم نبود كه ايشان را نديدم.حس مي كردم كه سالهاي سال است كه دريا را مي شناسم.حس مي كردم كه سالها با دريا زندگي كردم .........

به هر حال آن چند روز هم كه آنجا بودم مرتب با ايشان در تماس بودم.

فكر مي كنم حدود ۱۵ فروردين ۱۳۸۲ بود كه به پدر گفتم من بايد به ايران برگردم.ايشان با ملايمت فرممودند كه :آقا شما هنوز كاملا بهبود پيدا نكردبد چند روز ديگر صبر بفرماييد آنجا هم امكانات پزشكي كم است اگر شما تشريف ببريد من خيالم راحت نيست.من هم ديگر چيزي نگفتم.زيرا هم ايشان مرا مي شناخت و مي دانست هر تصميمي كه بگيرم اجرا مي كنم و هم من مي دانستم كه نظر ايشان فعلا تغيير نمي كند.

به همين دليل به اجنتم تماس گرفتم و گفتم كه مقدمات سفر من را به ايرا ن آماده كنند.

گفتند براي كي؟گفتم اسرع وقت.

شب به مناسبت سلامتي دوباره من پدر يك مهماني مفصل ترتيب داده بود.بسياري از دوستان و فاميلها جمع بودند.پدر از هر فرستي براي جمع كردن دوستان دور هم استفاده ميكند.شب بسيار خوبي بود. البته من فقط جسمم آنجا بود و اصلا حواسم به اطرافم نبود.به همين دليل شايد بعضي از مدعوين اين حركت مرا حمل به بي محلي يا كم محلي به آنها مي كردند و بعضي هم فكر مي كردند كه هنوز بيمار هستم و چونكه زياد حالم خوب نيست اين بر خورد سرد را دارم.اما واقعيت چيز ديگري بود.

من به عنوان يك مرد جوان كه هنوز هم مجرد هست مورد توجه بسياري از دختران زيبا و خانواده هاي آنها بودم و هر كدام به انحا مختلف سعي مي كردند كه به من نزديك بشن و سر صحبت را با من باز كنند و هريك سوتلاتي از من مي كردند در مورد ايران و اينكه اوضاع آننجا چگونه است و اينكه چطور مي توانم آنجا زندگي كنم آن هم در يك شهر دور افتاده و كوچك و فاقد امكانات و..... هيچ گدام تصور درستي از ايران نداشتند و من هم مختصر جوابي به هر كدام مي دادم و چونكه مي ديدند من زياد مايل به ادامه نيستم آنها هم در كمال ادب به بقيه مهمانان مي پيوستند.حتي يكي از آناه گفت كه حاظر است با من به ايران بياد.

من هم گفتم كه به چه منظور مي خواي بياي ايران؟گفت كه جند مدتي پيش شما بمانم و ايران را هم ببينم.كه من تبسمي كردم و گفتم من آنجا خيلي گرفتارم و شما هم كه حتي فارسي هم بلد نيستي آنجا خيلي تنها خواهي بود....به هر حال به نظرم يك نوع مهماني خداحافظي هم بود.

ادامه دارد

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 9:46  توسط کیهان  | 

باران
 نمی دانم چرا وقتی باران می باره دل تنگ می شم.و این قمیشی چه قشنگ می خونه ترانه باران را
2 نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:4  توسط کیهان  | 

شب یلدا
دیشب شب یلدا بود.راستی ما از تاریخچه شب یلدا چی ئی دانیم.اطلاعات من که بسار کم است.

فقط یک بار در جایی خواندم که شب یلدا زاد روز تولد الهه آبهاست.آب و رودخانه در فرهنگ ایران باستان بسیار ارزشمند است.و شب یلدا یاد آور تولد این الهه است.اسم الهه آبها میتراست.و اولین روز از روز زمستان.

تولد میترا الهه پاکی و اکدامنی مبارک باد.

راستی میترا عجب اسم قشنگیست.من اگر دختری داشته باشم حتما اسمش را میترا خواهم گذاشت.البته با اجازه تمام کسانی که اسمشان میتراست

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 12:51  توسط کیهان  |