موضوعاتی که نباید گفت و نوشت
از قديم گفتن خواستن توانستن است.من اين را بار ها و بارها تجربه كردم.تفريبا هرچه را كه خواستم با تلاش و كوشش توانستم كه بدست بيارم.البته ناگفته نماند كه كساني هم در اين را دانسته و ندانسته به من كمك كردن.
پس ايجاد يك شرايط براي رسيدن يك هدف شرط اساسيست.
اما من حالا نمي خوام چيزي را بدست بيارم.الان تصمصم گرفتم كه چيزي را از دست بدم.شايد برايتان جالب باشه و بپرسيد :همه مي خوان چيزي را بدست بيارن حالا شما مي خواهي كه از دست بدي؟
بله مي مي خوام يه چيزي را از دست بدم و تصمصمم را هم گرفتم.مي خواهم يك احساس را از دست بدم.يك احساس عميق احساس كه زره زره جمع شده و در جسم و روحم جاي گرفته.يك سال تمام با اين احساس زندگي كردم.البته بيش از يك سال.مي خواهم اين حالت رومانس بودن را كنار بزارم.البته فكر مي كنم هركس كه جاي من بود همان اول اين كار را مي كرد .اما خوب ديگه انسانها با هم متفاوتند.
گريزي بزنم:براي شناخت يك زن بايد دنياي زنانه را درك كرد و اين موضوع هيچوقت براي من ميسر نخواهد بود.دنياي زن و مرد دو دنياي متفاوت هستند.بنابر اين هر يك در دنياي خاص خود زندگي مي كنند و با احساسات خاص خود.اگر هم مي بينيم در كنار هم زندگي نچندان مسالمت آميزي دارند بخاطر اين است كه به هم نياز دارند و خصلت اجتماعي بودن ما را مجبور به زندگي تقريبا مسالمت آميز با هم كرده است.ممگن است گفتن اين حرفها با واكنش منفي خيلي از دوستان مواجه شود.اما ما بايد ياد بگيريم كه حرفمان را بزنيم و در محك نقد ديگران قرار بديم.
برمي گردم سر اصل موضوع.
من به عنوان يك موجود زنده كه قرادرادهاي اجتماعي نام مرد بر من نهاده تفكرات و شيوه زندگي و خصلتهاي دارم كه موجودي به نام زن كه آن هم طبق يك قراردداد اجتماعي به اين نام مسما شده است داراي خصلتهاي متفاوتي است .هر گاه به شما بگويند متضاد مرد چيست؟مطمنان بدون تفكر مي گوييد زن!همانطور كه اگر بگويند متضاد شب مي گوييد روز.
اين دو نوع متضاد موجود زنده كه به ناچار ظبيعت و اجتماع آنها را مجبور به زندگي در كنار هم كرده است دو دنياي متفاوت با دو نوع برداشت و ذهنيت از عالم هستي با خواسته هاي متفاوت و حتي نيازهاي متفاوت كه بعضا براي جنس مقابل قابل درك نيست ناچار به زندگي در كنار هم هستند.جالب اينجاست كه همه ما فكر مي كنيم كه همديگر را درك مي كنيم .غافل از اينكه در واقع درك واقغي نمي كنيم بلكه اداي درك كردن را در مي آوريم.باز هم به حاشيه رفتم و اين پست هم طولاني شد و ممكن است از حوصله و وقت شما خواندن آن خارج باشد بنا بر اين بقيه را در پستهاي بعدي مي نويسم.
ادامه دارد....
2
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:24  توسط کیهان
|
يك سال گذشت
وبلاگ زندگي يك ساله شد.يعني يك سال و ۲ روز و من دو روز ديرتر يادم افتاد كه يك سال ديگه هم از عمرم گذشت.سال بدي نبود.اين وبلاك رفقيق راهي بود برام و محملي براي درد دل و روزنه اي براي ارتباطي كه گسست. اما به هر حال دل آرام نمي گيره.هميشه مي خواد بدونه آن كه دوستش داره حالش چطوره. همينكه هست دل نيز آرام ميگره و به بودنش و سلامتيش دل خوش.حتي اگر گاهي زخم زباني هم نثار كند باز ...اگر با ديگرانش بود ميلي چرا جام مرا بشكست ليلي
به هر حال هر كس و هر چيز روزي بوجود مياد و روزي از بين ميره كل شي هالك الي وجه ذولجلال و الاكرام
واي گه چقدر از اين آيه خوشم مياد با وجودي كه من آدم مذهبي نيستم ولي عجب آرامش به من مي ده اين آيه.
فعلا كمي دلم گرفته ...بعدا مي نويسم
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:18  توسط کیهان
|
تهاجم فرهنگی
چند روز پيش ميهمان يكي از دوستان دوران دانشجويي بودم.بعد از سالها هنوز با هم ارتباط مستمر داریم با همسر و دختر خانم زيبايش يك خانواده خوشبخت و دوست داشنتي هستند.بيش از 3 سال بود كه همديگر رانديده بوديم.دخترش بزرگ شده و قريبا هم سن و سال ساراي من يا كمي كوچكتر و به همان شيرين زباني.چند وقت پيش كه با من تماس گرفت گفتم خوب چي مي خواي از ايران برات سوغات بيارم.گفت كه برنج ايراني بيار .خيلي تعريف مي كنند از برنج ايراني.من هم يك كيسه بزرگ براش فرستادم.نزديك ساعت 4 بعد از ظهر رفتم خونه شون.بعد از ظهر بسار خوبي با هم داشتيم با ياد و خاطرات گذشته و اينكه چرا هنوز مجرد ماندي و تلويحا كه كار خوبي كردي و از اينجور حرفها.و اينكه پاي بندي به خانواده محدوديتهاي زيادي را ايجاد مي كنه و چي و چي و چي.من هم البته از همسر داشتن و تشكيل خانواده دادن و محسنات آن حرفها زدم.بگذريم:گفتم من كاري دارم و بايد برم كه خانمش خيلي اسرار كرد كه بمانم و مي خواهد كه غداي ايراني برايم درست كند.
من هم گفتم باشه مي مانم ببينم چي درست مي كني.گفت كه مي خواهم از آن برنجي كه برايمان فرستادي يك غداي لذيذ برات درست كنم.
ضمنا خيلي هم تشكر كرد از اينكه آن همه برنج برايشان فرستاده بودم.گفت كه كلي از ان را به دوستان و فاميل هديه كرده با دستور پخت.(اين را هم بگويم كه خيلي كم اتفاق مي افته كه خانواده هاي متوسط در خانه آشپزي كنند و اغلب در بيرون و در رستورانها غذا صرف مي كنند چون هم ارزانتر است و هم وقت كا في براي اين كار ندارند .بنابر اين لطف بزرگي در واقع مي خواستن به من بكنند)
با تعجب گفتم مگر شما بلدي كه برنج بپزي؟گف:جناب آقاي امير كيهان س يادتون رفته كه دستور پخت را هم برام نوشته بودي؟
تازه من يادم آمد كه نحوه پختن برنج را دريا به من گفته بود.......
به ازاي هر پيمانه برنح يك ونيم پيمانه آب و ....
گفتم خوب تا حالا پختي يا براي اولين بار مي خواي به خورد من بدي (البته به شوخي)كه ايشان هم با همان شوخ طبعي گفت كه چندين با رپختم و هانيا و مايك خيلي خوششان آمد حالا مي پزم ببينم نظر شما چيه.
انصافا برنح بسيار لذيذ و دلپذيري پخته بود .مي گفت كه به بسياري از دوستان هم ياد داده كه چكونه برنج بپزند.
خودمونيم ما هم كار كرديم هااااااا به اين مي گويند اشاعه فرهنگي يا به قول خودمون تهاجم فرهنگي آن هم هز نوع پحت برنج
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:31  توسط کیهان
|
خوراک مرغ و زعفران و بقیه قضایا
در اين چند سال من چيزهاي زيادي ياد گرفتم كه اگر دريا نبود هيچ وقت موقعيت ياد گرفتن آنها برايم ميسر نمي شد. طبق روال معمول هر روز در حال گفتتگو با هم بوديم كه من گفتم امروز قرار كذاشتيم كه با بعضي دوستان جديد م بريم شكار.بعد از كلي سفارش كه مواظب خودت باش و حتما كرم ضد آفتاب بزن وغير ه و غيره پرسيد خوب شام را چي كار مي كني؟گفتم با خودمون مي بريم و همانجا مي خوريم.دريا گفت اين كه لطفي نداره بهتره مواد اوليه با خودتان ببريد و آنجا بپزيد .اينطوري بسيار بهتر خواهد بود.من هم گفتم پس يه آشپز هم بايد با خودم ببرم.دريا با خنده و شوخي گفت يعني خودت بلد نيستي چيزي درست كني؟
گفتم نه من در عمرم هيچي نپختم.گفت خوب با خودت مرغ و ....ببر من هم دستور پختن را يادت مي دم.خوشحال شدم همه آنچيزهايي كه دريا گفته بود را گفتم فراهم كردن.نزديك غروب بعد از فراغت از شكار به دوستانم گفتم آشپزي با من.همه با تعجب گفتند كه مگر بلدي.؟من هم بادي به غب غب انداختم و گفتم معلومه كه بلدم همسر م يادم داده .
به هر حال آنطور كه دريا گفته بود من هم شروع به آشپزي كردم يكي از مواد مورد نياز براي اين غذا زعفران بود اما دريا مقدار آن را نگفته بود.من هم يك بسته زغفران ريختم.واي چشمتان روز بد نبيدد به نظر من كه اصلا قابل خوردن نبود.اما جالب اينجاست كه همراهانم با ولع تمام خوراك مرغ را خوردند و خيلي هم تعريف كردند اما خودم حتي يك لقمه هم نتوانستم بخورم.بعدا كه به دريا گفتم كه زرعفران مزه غذا را بد كرد با تعجب گفت مگه چه مقدار ريختي؟من هم خيلي ساده گفتم يك بسته!اينجا بود كه دريا گفتا:كيهاااااااااااااااان!آخه تو چقدر بي توجهي؟من گفتم يك قاشق چاي خوري بريز.بعد پرسيد خوب حالا شام چي خوردي؟گفتم من هيچي ولي همراهان همه آن غذا را تا لقمه
آخر با ولغ تمام ميل فرمودند
آن روز كلي خنديديم به اين موضوع.البته چندين نوع غذاي ديگر را هم دريا به من ياد داد و من گاه و بيگاه سعي مي كنم بعضي از غذا هايي كه دريا يادم داده طبخ كنم.خدا به داد كساني برسه كه ا......
اما خودمونيم استعدادم در اين زمينه بد نيست بعدا بيشتر براتون در اين مورد مي نويسم

2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:35  توسط کیهان
|
عنوان....
آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت گيرد
حتما عشقي بدون ازدواج درآن رخنه خواهد كرد
نوشته شد توسط دریا
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:22  توسط کیهان
|
.....
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند
و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند
نوشته شد توسط دريا
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:51  توسط کیهان
|
سلام دوستان خوبم
همراهان عزيز و دوستان خوبم سلام مجدد سال نو مبارك .براي تك تك شماها آرزوي شادي و سلامتي و زندكي توام با آرامش و رفاه را دارم.
دلم مي خواد از آرزوهام بگم
دوست دارم هيچكس در جهان هيچ غمي نداشته باشه
دوست دارم همه انسانها شاد باشند
دوست دارم هر كس به هر آرزويي كه دارد برسد
دوست دارم همه انسانها به همديكه مهر و محبت داشته باشند.
در يك كلام همه انسانها را دوست دارم.همه و همه را كاش همه انسانها همينطور همديگه را دوست داشتند.
------------------------------------
----------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------
مي خواستم چند تا عكس بزارم توي وبلاگ ولي اين ويراشگر بلاكفا مثل اينكه ايراد داره تولز بار نيستش نميدانم چرا؟آيا فقط كامپيوتر من اينطوره؟اگر شما مي دانيد راهنمايي كنيد.
ضمنا از همه دوستان عزيزم كه در اين مدت تنهام نزاشتن واقعا ممنونم.
از دريا هم تشكر مي كنم براي ياد آوري خاطرات قشگي كه .....
دريا جان يادت باشه من دوستت دارم و خواهم داشت براي هميشه و هميشه و همه جا در ياد و خاطر من هستي و خواهي ماند.
---------------------
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:8  توسط کیهان
|
اپيزود هاي هشتگانه
سلام دوستان خوب و همراهان غزيزم
اپيزود اول:
در تاريخ 1/12/84 سوالي پرسيدم از باب نظر سنجي به اين مضمون:
زندگي بدون عشق چندان مفهومي نداره.دوستان همت كردن و نظر دادن.بنازم به اين همت كه در طول يك ماه و اندي 27 نفر در اين نظر سنجي شركت كردن.
حالا نتايج:20 نفر معادل 74% كاملا موافق بودن كه زندگي بدون عشق بي مفهوم است و 4 نفر معادل 14% موافق بوده ان و در مجموع 24 نفر معادل 88% معتقد بودن كه زندگي بدون عشق چندان مفهومي نداره.1 نفر معادل 3% نظري نداشته و 1نفر معادل 3% نيز گاملا مخالف و 1نفر هم مخالف و در مجموع 6% محالف اين نظر بوده ان و اعتقاد داشته اند كه زندگي بدون عشق هم معني و مفهوم داره.
راستي عشق يعني چه؟
از نظر من تعريف عشق مي تواند اينگونه باشد.علاقه مفرط به يك شخص يا يك شي يايك موضوع به نحوي كه اين علاقه در زندگي آن فرد منشا اثر باشه .به بيان ديگر اين علاقه در زندگي فرد نمود داشته و به نحوي در اغلب مواقع بروز و ظهور خود را به نمايان كند.چنانچه با اين تعريف موافق باشيم و به عنوان يك مبنا آن را بپذيريم ظا هرا اغلب دوستان عزيز و جوانان معتقدند كه زندگي بدون عشق چندان مفهومي نداره.و اين بدين معنياست كه چنانچه اين علاقه مفرط وجود نداشته باشه زندگي از جوش و خروش و هيجان كافي برخوردار نيست.
راستي اين علاقه چگونه بوجود مياد؟
به نظر من اين علاقه در اثر ارتباط مداوم با موضوع بئجود مياد.ارتباط مداوم تبديل به عادت ميشه و اين عادت گاهي چنان شديد ميشه كه دل كندن از موضوع يا شي يا فرد را تقريبا غير ممكن مي كنه.شايد شايد بعضي از دوستان به اين نظر اعتراض كنند و مرا متهم به ري فيكيشن(نمي دانم چي تجرجمش كنم شايد شي گرايي) كنند و بگن كه عشق از مقوله شي نيست .البته انتقاد اين دوستان را مي پذيرم و به آنها حق مي دم چونكه اين عادت عميق به حق تعصب را نيز در پي دارد كه آن را در حد قداست با لا ببرد و از اين قداست دفاع نمايد.اما چيزي به اسم عشق همان عادت در اثر ارتباط مداوم و مستمر است چه ما بخواهيم و چه نخواهيم.
اپيزود دوم:
سوال:آيا در اين عادت مفرط كه ما به طور مجازي آن را عشق مي ناميم هر دو طرف موضوع(اوبجكت)به
هم ديگر عادت مي كنند؟
به نظر من خير.زيرا مثلا شما عاشق طبيعت هستيد يا نقاشي يا شعر بديهي ست كه اين موضوعات نمي توانند عاشق شما باشند. ايم مسله در مورد انسانها هم صادق است.يعني ممكن است كه شما عاشق يك نفر باشيد ولي لزوما آن فرد اين عشق و علاقه را به شما نداشته باشد.در ايم مورد دو حالت پيش مي ايد.اول اينكه در همان مرحله آن فرد خيلي مرد و مردانه مي گويد كه من علاقه اي به شما ندارم و تكليف شما را روشن مي كند.حالت دوم اين است كه آن شخص هم تظاهر به به علاقه به شما مي كند يا اينكه علاقمن است اما نه به آن شدتي كه شما به ايشان علاقه داري.اين تظاهر مي تواند دلايل زيادي داشته باشه.مثلا اينكه بخواهد كه تنهايي خود را با وجود شما از بين ببرد.يا اينكه شما براي ايشان يك تفريح و سرگرمي باشيد و الي آخر...
بنا بر اين بعد از مدتي شما براي ايشان كنه مي شويد و ايشان سعي مي كند به انحا مختلف از شما ايراد بگيره و به هر نحو ممكن سعي بر آن داره كه شما را از سر خود باز كند.چرا؟خوب معلوم است !زيرا موضوع جديد تري پيدا كرده كه ممكنه برايش بيشتر جالب باشه. يا اينكه دنبال چيز جديدتري است يا اينكه استراتژي خودش را عوض كرده و برنامه جديدي پياده كرده .به هر حال عشق هم تبديل به يمك معامله شده است متا سفانه و با عرض پوزش از همه عشاق محترم.
اپيزود سوم:
آني كه شما بهش عادت كرديد اينقدر زخم زبان مي زند.اينقدر توهين مي كند اينقدر حرفهاي عجيب و قريب مي
زند كه شما را به هر نحو شده از سر خود باز كند .شما در اين جور مواقع سعي كنيد كه واقعيت را درك كنيد قبل از اينكه توهين بيشتري را بشنويد.
اپيزود چهارم:
من تفريبا در طول 17 سال گذشته هيچوقت جشن تولد نداشتم.يعني امكانش برام فراهم نبوده.شايد يك مهماني كوچولو در حد يك ناهار يا شام در يك روستوران بين دوستاني كه از انگشتان يك دست بيشتر نبودن و آن هم بهانه اي براي جمع شدن در يك جا بعد از مدتها.بنابر اين... بگذريم.
ضمنا من در طي اين سالها مثل عادي ترين افراد زندگي كردم زيرا اينطور راحت تر بودم.سعي كردم با كساني دوست باشم كه خودم دوست داشتم نه اينكه موقعيت اجتماعي آنها باعث دوست شدن من با آنها شده باشه.و البته مورد توبيخ هم از اين بايت قرار گرفتم و شايد چيزهاي زيادي را هم از دست داده باشم و اين بهايي بوده كه من با جان و دل پرداختم زيرا خودم اينطور خواستم.
اپيزود پنچم:
اگر به كسي علاقه نداريد لزوما نيازي نيست كه از ايشان نفرت داشته باشيد يا اگر حتي نفرت داريد نيازي نيست كه بر زبان بياريد(البته اگر ناچار باشيد آن حرف ديگريست).بنا بر اين اگر به كسي علاقه نداريد و ابراز علاقه شما از قبل هم دروغين بوده يا دروغين نبوده اما آنقدر هم عميق نبوده كه تظاهر مي كرديد پس لطفا ديگر نيازي نيست كه با زخم زبان و گوشه و كنايه و به قول معروف متلك هر روز ايشان را بيازاريد.يادتان باشد اين فرد كسي بوده كه به دروغ يا به راست شما روزي به ايشان گفتيد كه دوستش داريد پس لا اقل حرمت كلمه دوست را نگه داريد.
اپيزود ششم:
من هيچ وقت فرصت پيدا نكردم كه كادو به كسي بدم كه دوستش دارم و اصلا فرصت نكردم كه در جشني به اسم تولد ايشان شركت كنم.
اپيزود هفتم:
چقدر دلم مي خواست كه يك شي كهنه و فردسوده كه مدتها مورد استفاده آني كه دوستش دارم رادر اختيار داشتم مظمين باشد كه مثل جان شيرين آن را براي تمام عمر پيش خودم نگه مي داشتم و مي دانستم كه اين شيي بوده كه دردستان اوني كه براي من عزيز ترين بوده قرار داشته و تا آخر عمر آن را همچون يك شي مقدس نگه مي داشتم و اصلا هم قيمت و يا هيچ چيز ديگر آن برايم ا مهم نبود.
اپيزود هشتم:
يك نصيحت:
سعي كنيم دل ديگران را ازرده نكنيم با خرفهايي كه هيچ حاصلي به جز نفرت ندارند.سعي كنيم همانظور در ذهن كسي كه روزي به ما ابراز علاقه كرده باقي بمانيم كه او آن تصوير زيبا را در ذهن خودش ساخته و آن تصوير زيبا را خدشه دار نكنيم.
يادمان باشد كه توهين هيچ كس را خوشحال نمي كند و محبت يا احساس خوشي را نيز بوجود نخواهد آورد.
ايمدوارم كه قلب همه دوستان هميشه مالامال از محبت باشد.
آمين
2
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 10:45  توسط کیهان
|