تبليغاتX
زندگی
زندگی
بدون عشق نقشی است بر آب
انشا..

یک انشا در مورد شهر هرت بنویسید!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:4  توسط کیهان  | 

باز هم ببخشید...
این مطلب بر گرفته از سایت ایرانیان مدرن است.با اجازه...خودم که خوشم آمد

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:9  توسط کیهان  | 

اعترافات شب یلدا
خوب؟!بلاخره ما هم به جایی دعوت شدیم.از اینکه قابل دونستید ممنونم
تريا عزيز و آرش از جان بهترم مرا دعوت كردن به اعتراف شب يلدا!
راستش من دقيقا نمي دانم چه چيزي بايد اعتراف كنم؟
آيا حصلتهاي بدم را؟يا كركترهايي كه دارم و كسي از آنها اطلاع ندارد؟
به هر حال من از اين دعوت رسوا كننده استقبال مي كنم و تشت خودم را از بام مي اندازم.
لا حول ولا  مي گ.يم و اعترافاتم را در محضر شما بيان مي كنم.باشد كه خدواوند اين روح گنه كار را قرين آرامش نمايد.
1-بر خلاف ظاهرم بسيار خجالتي هستم.هر چند سعي مي كنم كسي متوجه نشه!
2-از مواد مخدر به حد فوبيا مي ترسم و در تمام عمرم از آن دوري كردم.
3-با وجود اينكه تظاهر به بي تفاوتي مي كنم در امور كاري و شغلي اما هر گاه اقتضا كند در مورد تخصصم بسيار پر حرف هستم و مي توانم 2-3 ساعت بي وقفه حرف بزنم و در اغلب جلسات بعد از اينكه همه اضهار فضل كردند  من ميدان دار ميشم و تقريبا تا انتها متكلم وحده من هستم.
4-معمولا چيزهاي هديه مي دهم كه دوست دارم كسي به خودم آنها را هديه بدهد.
5-در عمرم دو بار عاشق شدم يك بار در سن 22 سالگي عاشق يك دن اسپانيولي شدم كه عشق ناكامي بود و يك بار هم در سن 36 سالكي عاشق دريا شدم كه اين هم ايذن..
6-بنظرم زندگي بدونسيگار كشيدن و رفتن به شكار و كوه نوردي و مصاحبت با زنان هيچ ارزشي نداره.
7-عاشق رفتن به جاهاي هستم كه تا حالا نرفتم و مسيرهايي تا حالا نرفتم و گلا از ريسك لذت مي برم اما به ندرت مايل هستم يك مكان را دو بار ببينم.
8-بعد از سالها هنوز هم دلم براي مادرم تنگ ميشه و گاهي  خوابش را مي بينم.
9-دلم مي خواد با پدرم خودماني باشم و بتونم ايشان را بعل كنم و ببوسم.
10-هيچ وقت از كسي كينه  به دل نمي گيرم اما ممكن است يگ حركت بيجا يا رفتاري كه مورد پسندم نيست يك نفر براي تمام عمر از نظرم بيفته و متاسفانه ديگر هيچوقت نظرم راجع به آن شخص عوض نميشه.اگرچه به هيچ وجه كاري نمي كنم كه آن شخص متوجه بشه و هيچ وقت هم به رويش نمي آورم.
10- به شدت به تمام دوستانم دلبسته مي شوم حتي آناني كه نديدمشان و از طريف لاگ يا ايميل با آنان دوست شده ام.
12-از اينكه مي بينم كسي  گلاه سرم ميزاره و تمام سعيش را مي كنه كه من متوجه نشم من هم در كمال خنگولي كمكش مي كنم  تا موفق بشه و از اين كار لذت مي برم ضمن اينكه در دل م برايش متاسفم ميشم.اما در كمال بد ذاتي وقتي كه مدت زماني طولاني از موضوع گذتشت خيلي ملايم  حاليش مي كنم كه من متوجه بوده ام.
13- و ديگر اينكه بسيار خود خواه  و معرور هستم  اما اينقدر دلم نازكه كه اگر چنانچه كسي را ببينم كه عمگينه اشك كن سرازير ميشه و هرچه بخوام آن را پنهان كنم برايم امكان نداره.
14-....
15-...
و اين  خصلتهاي بد و نا بهنجار همچنان مي توانم چندين و جند تاي ديگر را رديف كنم

آخييييييييييش سبك شدم.اعتراف چه خوبه  

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:50  توسط کیهان  | 

شما حق دارید به زن بودن خود افتخار کنید!

به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه می کنید

و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.

آن قدر حرف برای گفتن دارید که هرگز کم نمی آورید.

بزرگ شده اید و کمتر برای طرفداری از تیم قرمز و آبی یا این حزب و آن حزب

جلز و ولز کرده و کور کوری می خوانید.

عشق و هنر ابداع شماست.

همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ کس نام هر گل زیبایی که در طبیعت است روی شما می گذارند.

نمی داند شما چند ساله اید.

بهشت زیر پای شماست.

همیشه تمیز و نظیف و خوشبو هستید.

همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید که جز خودتان هیچ کس از جای آن ها خبر ندارد.

مجبور نیستید خانه به آن خانه بروید و خواستگاری کنید مثل خانم ها در خانه

می نشینید تا دیگران با کلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه !!!

مجبور نیستید بارهای سنگین را جا به جا کنید یا تن به مشاغلی سخت بدهید چرا که

شما یک خانم هستید.

حق تقدم با شماست.

هرگز از فرط خشم نعره نمی کشید و از فرط حسادت کبود نمی شوید

و خون راه نمی اندازید.

ضعیف کش نیستید و دق دلی رییس اداره تان را در خانه خالی نمی کنید.

نیم بیشتر صندلی های دانشگاه را شما تصاحب کرده اید.

اگر خوب فکر کنید می بینید صد ها دلیل محکم دیگر وجود دارد که شما

به زن بودن خود افتخار کنید.


بر گرفته از  گروه میعادگاه ایرانیان

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:51  توسط کیهان  | 

آوای شامگاهی شبان سر گشته

شعري از  جاكو موليوپاردي شاعر ايتاليايي  اوايل قرن نوزدهم


اي ماه در آسمان چه مي كني؟
بگو چه مي كني اي مه خموش؟
شب هنگام بر مي خيزي
و به نظاره دشتها مينشيني
آنگاه از ديده پنهان مي شوي.
هنوز اين گردش جاودانه
تو را بسنده نيست؟
هنوز به دور از رنج و ملال
شوق نظاره اين پهنه خاكي را به دل داري؟
بدان كه زندگي شبان
به سان زندگي توست
سپيده دم بر مي خيزد
و با گله به دشتها مي زند
در راه
به رمه ها چشمه ها و مرغزارها بر مي خورد
آنگاه در آستانه شب
خسته و  كوفته به استراحت مي نشيند
و او را جز اين آرزويي در دل نيست
اي ماه مرا بگو:
شبان را از  زندگي چه بهره ايست
و تو را از موجوديتت چه حاصل؟
اي ما نقره گون
چنين است حيات فاني ما
ولي تو اي رهرو تنها و جاودانه
كه اينچنين سر به جيب تفكر داري
تو شايد بداني
كه اين بار محنت به دوش بردن
و در پي سراب دويدن ما را چه حكمتي است
تو شايد بداني كه در وراي مرگ
آن رنگ باخته با شكوه رخسار
آن گذر به وادي نيستي و ترك يار و ديار
چه رازي نهفته است

تو به يقين به رمز اشيا واقفي
و حاصل صبحگاه و شب هنگام
و گذر آرام و بي پايان زمان را به ديده مي نگري!
ولي اگر من در كنجي  به استراحت بنشينم
آواري از غم و اندوه بر پيكرم فرو مي ريزد.
شايد اگر به پرواز در ميامدم و در آن سوي ابرها به شمارش اختران
مي نشستم
و يا تندر گونه
از ستيغي به ستيغي سر ميزدم
كاميابتر بودم
اي رمه دلبندم!
اي مه  نقره  فام
شايد هم
پنداري خوش از سرنوشت ديگران
سراسر خواب و خيال باشد
واصلا شايد هر موجود را زاده شدن
در همه حال و به هر روال كه افتد
نحس و نامبارك است
خواه در آغلي سرد به دنيا آيد
خواه در گهواره اي گرم ديده به جهان گشايد.
-----------------------------
اين شعر ترجمه شده توسط هيوا مسيح  و من با اجازه از محضر ايشان آن را تقديم مي كنم به چوپاني كرد  در كوهاي جنوب تركيه  که هر  آنچه داشت در شرايط بسيار سخت با من تقسيم نمود.


 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:7  توسط کیهان  |