مهرش جاودان![]()
-------
حمیدی شیرازی
ماجراهاي من و سر دار
سر دار قضاوت مي كند!!!
قبلن گفته بودم كه حضرت اشرف سردار خان در همه امور مردم از عزا و عروسي و طبابت گرفته تا قضاوت و حل وفصل اختلافات ايلي و خانوادگي مردم آبادي و حتي چندين آبادي اطراف را هم بعده داشت.و حرف آخر را ايشان ميزد و دل شير و زهره پلنگ مي خواست كه روي تصمصمي كه سردار گرفته كسي بخواد حرفي بزند و يا انتقادي بكند.
جريان از اين قرار بود كه در اثر يك حادثه تير اندازي خانمي كشته شده بود.البته قتل عمدي نبود و صرفن يك سانحه بود.اين موضوع باعث تنش شديد و اختلاف بين دو تيره طايفه شده بود.و براي اينكه حوادث ناگوار تري بوجود نيايد بايستي اين موضوع هرچه سريعتر فيصله پيدا مي كرد.
جلسه اي در ديوانخانه سردار تشكيل شد.همه اكابر و بزرگان و ريش سفيدان سبيل تا سبيل كه نه ريش تا ريش كنار همم نشته بودند و بر مخده هايي تكيه داد و صد البته سردار هم در صدر مجلس و من هم به عنوان مهمان افتخاري در سمت راست ايشان.
گپ و گفتگو ها گرم و چانه هاي بي دندان مرتب در حال جنبش خوردن و و حرف زدن و استكانهاي چايي بود كه پر و خالي ميشد و چندين نفر مرتب در مجلس خدمت مي كردند.
از همه چيز و از هر دري سخن مي گفتند...از عروسي پسر فلان كس گه چقدر كابين زنش كرده و اين تا كنون رسم نبوده از اينكه الاغ فلاني از كوه سقوط كرده و سقط شده از اينكه مرغ بي بي ماه بيگم جان تخم در آنجاش گير كرده و زبان بسته دو روز درد كشيده تا راحتش كردن و.............
سرتان را درد نياورم از همه چي و همه حا صحبت مي كردند الا موضوع اصلي!!
جلسه از ساعت 10 صبح شروع شده بود..نزديك ظهر ناهار مفصلي هم صرف كردند و بعد از اينكه دستها راشستند و چندين استكان چاي هم روي آن سرازير ....تازه مثل اينكه موضوعي بسيار جزيي به ياد سردار افتاده باشد.
صاحب عزاي بيچاره كه دم در نشسته بود مورد خطاب سردار قرار گرفت :كه ها ... مثل اينكه عرضي داري ؟
آن بيچاره هم شرح ماوقع را گفت.. حال آنکه همه مي دانستند سردار از سير تا پياز موضوع را مي داند ...و من مانده بودم اين ديگه چه سوال بيجايي است؟
بعد هم قاتل بخت بر گشته را با عطاب و تشتت مورد خطاب قرار دارد كه اين چه كار اشتباهي بوده كه كردي و كلي سركو.فت كه تو لياقت تفنگ دست گرفتن نداري و از اين حرفها.
بعد هم با اشاره دست گفت كه بيا جلو!
قاتل بخت بر گشته با ترس و لرز حلو آمد و دست سردار را بوسيد.سردار هم چيزي در گوشش گفت.
مردك بينوا مانند اينكه از چنگ ازراييل در رفته باشد با شتاب از مجلس بيرون رفت.و دوباره صحبتها از نو شروع شد هوا امسال چقدر گرم بود و كشتزارها خوب برداشت نكرديم و....
بعد از حدود نيم ساعت مردك برگشت.
با كيسه در يك دست و تفنگی در دست ديگر
سردار تفنگ را بين من و خودش به ديوار تكيه داد و كيسه را بر انداز كرد و با دست آن را سبك و سنگين كرد.بعد هم مردي كه زنش كشته شده بود را صدا زد .
آمد جلو... و تعظيمي كرد.سر دار كيسه را نشان حاظرين داد و بعد آن را به او داد و گفت اين يك كيل(نمي دانم 5 كيلو يا 7 كيلو) ت....است بفروش و با پول آن براي خودت زني ديگر بگير!بعد هم مثل اينكه معامله تمام شده باشد سردار بادي به غب غب انداحت و گفت راضي هستي!؟مرد هم سري تكان داد و تشكري كرد و بعد هم همه صلوات فرستادند.و تعهد هم از طرفين گرفت كه كدورتي نبايد بينشان باشد و الا طرف حسابشان سر دار خواهد بود مگر كسي حانه اش خراب شده كه خودش را با شاخ نداشته سردار در بيندازد؟
به هر حال قضيه به خير و خوشي تمام شد.
در پايان من گفتم سردار جان پس اين تفنگ چي؟سر دار گفت تفنگ را اگر دوست داري بردار آن مردك ديگر تا مدتها حق اسلحه دست گرفتن نخواهد داشت.كه البته بنظرم با آن شرايط مردك با اين جريمه سنگين حتمن به درد سر مي افتاد چونكه آنجا بي اسلحه بودن تقريبن به معني هر لحظه با حطر مرگ مواجه شدن بود.
نگاهي به تفنگ انداختم.يك انفيلد انگليسي سال ساخت آن 1909 قبل از جنگ جهاني اول.
كفتم سردار جان اين اسلحه بيش از اينكه تفنگ باشه بيشتر به درد چماق مي خورد.آخه مرد حسابي اسلحه حدود 5 كيلو وزنشه كي مي تونه اين را حمل كنه تازه قشنگش كجا گير مياد؟اين اسلحه حد اقل ۸0 سال پيش ساحته شده است(آن زمان ۸0سال ميشد) به چه دردي مي خورد.!!!
به هر حال اسلحه به درد موزه نظامي مي خورد و من هم از حير آن گذشتم و به اسلحه خانه سردار يك عتيقه ديگر به عنوان حق القضاوت افزوده شد.
تا ماجرای بعدی از سری ماجراهای من و سردار شما را به خدا می سپارم![]()
![]()
در سفر دوم بنا به دلايلي من حود 6 ما در دهكده دوست افغانم ماند گار شدم.
الحق و الا نصاف همه گونه مهرباني در حق من كردند.جزيي از خانواده بزرگ آنها شده بودم.و سعي مي كردند كه با امكانات موجودشان به من بد نگذرد.
بعد از مدتي حوصله ام سر رفت.از سر دار خواهش كردم كه همرا چوپانانشان من هم به گله چراني بروم.
اول قبول نمي كردند و اينكه براي آنها صورت خوشي ندارد كه مهمانشان براي آنها چوپاني كند و مردم پشت سر آنها حرف مي زنند كه از مهمانشان كار مي كشند.
اما در نهايت در مقاابل اصرار من ناچا هر چند ناراضي قبول كردند.
راستش من از چوپاني حيلي هم خوشم آمد.من عاشق طبيعت و گوه و صحرا هستم.به همين دليل از اين كار لذت مي بردم.مخصوصن كه نحوه جديدي از زندگي را هم تجربه مي كردم.
بعد از مدتي حدود 2 هفته به چشم درد سختي مبتلا شدم.شايد به علت عدم بهداشت و تابش آفتاب!
به هر حال ناچار شدم كه در خانه بمانم.چند قطره استريل چشمي هم كه همراه خودم داشتم استفاده كردم اما چشم درد همچنان ادامه داشت و حسابي كلافه ام كرده بود.
سردار بيچاره و كل حانواده چنان برايم دلسوزي مي كردند كه خودم خجالت مي گشيدم.
يك روز سر دار گفت :فرزند:شنيده ام كه در بلاد خارجه چشم به راحتي مداوا مي شود.؟!!
گفتم آري بيماري چشمي به راحتي با چند قرص وقطره قابل مداواست.
گفت اگر بيماري خيلي حاد باشد مي شود چشم يك نفر را در جاي چشم بيمار قرار داد؟
گفتم آره اين جز عملهاي شايع است كه قرنيه چشم را پيوند بزنند.
ديدم سردار از اتاق بيرون رفت و بعد چند دقيقه بر گشت و كنار بالين من نشست با چاقويي جيبي در دست!!!!!!!!!
گفتم سردار خير باشه؟چاقو براي چيه؟
خيلي راحت گفت:
خواسته مي كنم چشم خودم را بيرون آورم و در جاي چشم شما بگذارم!!!
آقا ما را مي گي نزديك بود از ترس فالب تهي كنم.
گفتم آخه پدر جان مگر چشم عروسك است كه اين را در بياري و مهره اي ديگر جاي آن بگذاري؟
بااين کاری كه تو مي خواي بكني هردوي ما كور ميشيم كه هيچ ممكن است جانمان را هم از دست بدهيم!!
سردار فكر مي كرد كه من دارم تعارف مي كنم!!
از او اصرار و از من انكار.
با هزار زحمت تونستم براش توضيح بدم كه عمل پيوند قرنيه كار فوق تخصص چشم پزشك است و اتاق عمل و كلي دستگاه و دارو و... آن هم قرنيه و نه كل چشم.
به هر حال خطر از بيخ گوش يا بهتر بگم بيخ چشم من و سردار گذشت.و الا الان كيهان اگر زنده بود دست كم يك چشم نداشت.
اين شمه اي از صفا و صميميت و از خود گذشتگي اين انسانهاي ساده و صمصمي بود.. من تا همیشه خود را رهین منت آنها می دانم و قدر شناس زحماتشان.
حكايتهاي ديگري هم هست كه خواهم نوشت
باور كنيد شوخي نمي كنم!!!!
گفتم كه قبيله دوست افغانم در يك منظقه كوهستاني و دور افتاده در شمال افغانستان قرار دارد.روستاي آنها فاقد هر گونه امكانات از قبيل آب لوله كشي و جاده و برق و و حتي پزشك و در مانگاه بود(البته در آن زمان حالا نمي دانم)
بزرگ قبيله كه پدر دوستم بود همه كاره آنجا بود.در همه امور زندگي مردم دخالت مي كرد.از عروسي و ازدواج گرفته تا حل اختلاف دعواهاي خانوادگي و قبيله اي.
حرف اول و آخر را ايشان مي زد.حتي براي بيماريها هم ايشان بود كه درارو تجويز مي كرد!و در يك كلام عقل كل و فعال ما يشا بود.
هر گاه مسيله اي پيش بياد همه نگاها به دهان بي داندان ايشان دوخته ميشد!كافي بود ريشي بحنباند تا دو دشمن خوني به دوست و برادر تبديل شوند يا دو برادر به دشمن خوني!!!
بگذريم:
شبها همگي در اتاق ديوانخانه(چيزي شبيه پذيرايي خودمان)مي نشستيم و به حكايتها و فتوحات ايشان گوش مي دايدم . راستش كاهي با هزار زحمت مي توانستم جلو خنده ام را بگيرم از كارهاي احمقانه اي كه كرده بود و با آب و تاب براي ما و حاظرين تعريف مي كرد و افراد طايفه اش با چه شيفتگي به دهانش چشم دوخته بودند.
در بين بساط ما چند عدد آناناس وجود داشت.گفتم حالا كه جمعمان جمع است آنها را با ههم بخوريم و تيكه اي به هر نفر مي رسيد.
نمي دانم چطوري شيطنت من گل كرد.گفتم آقايان كسي مي داند اين چيست؟
همه آناناسها را دست به دست كردند و نكاهي به آنها مي انداختند و سري تكان مي دادند.
سر دار يكي از آناناسها را در دست گرفت.حسابي آن را بر انداز كرد.مانند طبيبي كه بيماري را معياينه كند. با دقت تمام از زواياي مختلف آن را بر انداز كرد.چراغ زنبوري را نزديكتر آوردند برايش تا در روشنايي بهتر آن را ببيند.سري جنباند و دستي به ريش بلند و نميه سفيدش كشيد....
گفت بدهيد بچشم تا بگويم چيست.
قاچي از آن را به دستش دادند. آن را چشيد ....
بعد مانند اينكه به يك كشف بزرگ نايل آمده باشد گفت:
اين كه معلوم است چيست!!!ا
اين شلغم است كه درخت نخلي برآن روييده است!!!

بعضي از خاطرات ما چنان عجيب بنظر مي رسند كه در وحله اول بيشتر به يك شوخي شبيه اند تا واقعيت.
امروز يا د يكي از اينگونه خاطرات افتادم.
اين موضوع مال زمان دانشجويي دردوران ليسانس است.در دانشگاه با افراد مختلفي آشنا شده بودم كه هريك از كشوري آ مده بودند و با مليتها و زبانها و فرهنگهاي گوناگون.راستش من نمي دانيم چه حسي بود كه بيشتر مايل بودم با دانشجويان شرفي دوست شوم.بيشتر اين افراد هم رشته اي من دردانشكده نبودند .بلكه از دانشكده هاي مختلف بودند كه به مناسبتهاي مختلف در جشنها و گرد همايي ها با هم آشنا مي شديم.
يكي از اين افراد اهل كشور افغانستان بود و از قضا بسيار آدم مهربان و خوش بر خوردي بود.به مناسبتي با هم آشنا شديم .راستش تا قبل از آشنايي با ايشان من تقريبن هيچگونه آشنايي با مردم و كشور افغانستان نداشتم.
مدتها از آشنايي ما گذشته بود.قصد داشت به كشورش برود و سري به پدر و مادر و اقوامش بزند.از چند نفر از دوستان نزديكش از جمله من دعوت كرد كه اگر مايل هستيم مي توانيم با ايشان برويم.
به هر حال مقدمات سفر آماده شد و 5 نفر از جمله من نيز اعلام آمادگي كرديم.
يادم رفت بگم كه اين دوست افعاني ما كشاورزي مي خواند .
از ايشان پرسيدم :خوب ما همراه شما مي اييم ولي دلمان مي خواهد كه هديه اي با خود بياريم كه به درد آنها هم بخورد.
بعد از رايزني زياد و روي هم گذاشتن پولهايمان و بر آورد كردن مقدار پولي كه داشتيم همگي به اين نتيجه رسيديم كه يك ماشين درو گر براي آنها بخريم و با خوذ ببريم.
با توجه به تعاريفي كه دوست افعان ما كرده بود مي دانستيم كه گندم مي كارند و زمينهايشان چندان مسطح نيست و بيشتر هم كشت ديم.
به هر حال سعي كرديم متناسبترين نوع را با توجه به شرايط و بودجه بخريم.
دستكاهي انتخاب كرديم كه زياد پيچيده نبود.يك ماشين كوچك ساده با تيغه اي در جلو براي برش ساقه هاي كندم با يك نفر سرنشين كه نيازي هم نبود زياد از رانندگي سر دربياره كافي بود فقط فرمان را بگيره و به كاز فشار بده با نيم ساعت تمرين هر كس با هر بهره هوشي قادر به كار كردن با آن بو.ضممن يك قر قره بزرگ با نخ كنفي هم داشت كه ساقه هاي درو شده را دسته بندي مي كرد و مي بست به شكل اتوماتيك.
به هر حال ماشين را در چند جعبه بسته بندي كرديم براي سهولت در حمل و نقل.
بگذريم كه با چه مكافاتي وتوانستيم به مقد برسيم.
خانواده دوست ما در يك از نقاط دور افتاده شمال افعانستان زندگي مي كردند.
روستايي بود نسبتن بزرك.پدرش سمت كدخدايي و ريش سفيد ده را داشت . مورد احترام همه بود.
خانه اي بزرگ كه افراد زيادي در آن زندگي مي كردند.من تا مدتها نتوانستم بفهمم كه ايشان چند برادر و خواهر دارد و حتي بسيار ديرتر فهميدم كه مادرش كداميك از زنهاي آن خانه است.
احترام بسيار به ما گذاشتند و همه گونه پذيرايي شايان.
چند روز بعد جعبه هاي حاوي ماشين دروگر رسيد.دست بكا شديم و قطعات را از روي دستور العمل با هزار مكافات متصل كرديم.
3-4 حلب 20 ليتري بنزين هم با خود آورده بوديم.زيرا در آن ناحيه هيچگونه سوخت فسيلي وجود نداشت.براي آنجا ماشيني به درد مي خورد كه با سوخت هيزم و يا سرگين حيوانات روشن شود زيرا سوخت آنها براي روشنايي و گرما و پحت و پز تشكيل شده بود از هيزم و سرگين خيوانات .همين و بس.
به هر حال.
ورود ما همزمان با فصل برداشت گندم بود.
در دل دعا مي كرديم كه دستگاه روشن شود و ايراد نداشته باشد.
همه اهل آبادي دور ما جمع شده بودند و با تعجب به ما نگاه مي كردند.كه اين آدمهاي عجيب و غريب دارند چكار مي كنند.به جرات مي تونم بگم در ميان آن جمع هيچ كس تا كنون چنين دستگاهي نديده بود.
حلب بنزين را در باك سرازير گرديم.دعايي خوانديم و بر دستكاه فوت كرديم و دستگيره كيك را من با تمام توان كشيدم.پت و تي كرد و روشن نشد.بعد از چن بار كيك زدن بلخره با صداي غرش مهيبي روشن شد.
من هم براي اينكه حاموش نشه مقداري فشار بر پدال گاز را بيشتر كردم.
مانند اين بود كه آن جماعت مرد و زن و بزرگ و كوچك جن ديده باشند.چنان فرار كردن و روي همديگر مي افتادند كه فقط شانس و اقبال ما بلند بود گه چندين نفر آسيب كلي نديدند.البته مقداري زخمهاي سطخي و كبودي در اثر افتادن و ... بوجود آمده بود.
تنها کساني كه دور ماشين مانده بودن فقط ما 5 نفر بوديم....نگاهاي حراسنا گ و قيافه هاي وحشتزده مردم ديدني بود.
به هر حال با هزرار دلداري دادن و اينكه بی خطره و چه و چه افراد پر دل وجرات مقداري نزديك شدند تا ببينند اين ديگر چه جور جانوريه.
بگذريم.
رفيق افعان ما همانند ديك سردار فاتح بر صندلي نشت و ماشين را راه انداخت به طرف اولين مزرعه گندم و ما هم همگي مثل يك لشكر به دنبالش.
از همان ابتدا شروع به درو كرد.در يك مدت زمان بسيار كوتاهي نصف بيشتر مزرعه را درو كرد و همه حيران و مات و هاج و واج خيره شده بودند به كارآن.كاري كه 20 مرد در مدت چندين روز انجام مي دادن حالا اين دستگاه در عرض كمتر از يك ساعت انجام داده بود.چه تميز و چه مرتب.
کاش بوديد و ميديد كه چه جشن و شادي و پايكوبي به راه انداختند.بعدها فهميدم اصل كار درو مهم نبوده بلكه بسيار مهمتر از آن افتحار داشتن چنين دستگاهي در تمام آن ناحيه نصيب آنها شده بود و مي توانستند چه پزها كه بدهند به دهكده هاي ديگر...و احتمالن که در گیری ها و کشمکشها.
بعد از تست و اتمام كار بزرگان ده جمع شدند دور ما مهماني بسيار بزرگي ترتيب دادند...و چه استقبالي از ما شد مثل قهرمانان.
در نهايت ابعد از سخنراني مفصلي كه كدخدا نمود و از ما و دستگاه و صنعت و تمدن داد سخن داد .از طرف آبادي از ما تشكر كرد و خواهش كرد كه:براي هر نفر يك عدد بياوريد.!!!!!!!!!!!!
وقتي كه تنها شديم گفتم جناب سردار(بزرگانشان را سردار مي گويند) حتي اگر قوطي كبريت هم باشد ما نمي توانيم براي هر نفر يك عدد بياوريم.اولن اينكه قيمت اينها زياده و ما توان خريد نداريم .دوم اينكه حمل كردن و تهيه سوخت و ....
با تعجب سردار نگاهي به من كرد و گفت فرزند من گپي زدم كه مردمان خوشحال گردندد شما هم باور مينمايي؟!!!
نفس راحتي كشيدم.
اگر عمري بود من بقيه خاطرات افعانستان را هم خواهم نوشت.زيرا بنا به دلايلي من چند بار ديگر به آنجا رفتم و مدتي با آنها زندگي كردم.
یک روز بارانی--------------
ديويد را كه بخاطر داريد؟چند پست قبل خاطره اي از نحوه آشنايي با ايشان را نوشتم.سعي كردم سلسله خاطرات با اين شان را بنويسم كه تقريبن بيش از نصف تاريخچه زندگي خودم است.اما نشد. مثل هميشه!
امروز هم مي خوام يه اتفاق ساده را بنويسم كه منجر به يك زندگي شيرين شد.
در يك روز مرطوب و باراني من و ديويد سوار بر موتورسيكلت خيس خيس اما شاد و سر خوش در يك جاده خلوت جنگلي طي مسير مي كرديم.
در آن روز باراني بيش از دو ساعت در جاده رانديم بدون اينكه هيچ اتومبيلي يا وسيله نقليه ديگري ديده باشيم.
آن مسير در روزهاي عادي هم بسيار خلوت و كم تردد بود چه برسد به اينكه از زمين و آسمان سيل آسا باران ببارد.
جاده بسيار لغزنده بود و ما با همه جواني و شيطنتهاي جواني به آرامي و با احتياط مي رانديم.
نگران هيچ چيز نبوديم.
نه كسي منتظرمان بود و نه از كاري باز مي مانديم.
بنا بر اين عجله اي هم نداشتيم.يا شايد اصلن مقصد خاصي نداشتيم!!
صداي آرام و يكنواخت متور سيكلت با صداي ترنم باران بر سطح جاده و مناظر اطراف همه و همه رخوت شاعرانه اي را بوجود آورده بود.
دلم نمي خواست آن لحظات به پايان برسد.
دوست داشتم آن جاده تا آخر دنيا ادامه داشته باشد .
آيا تا كنون چنين حالتي براي شما پيش آمده است؟
از آنگونه حالتها كه نميشود وصفش كرد.بلكه بايد حسش كرد و در آن موقعيت قرار گرفت تا درك كرد آن را.
تركيب صداها و مناظر حاتي هيپنوتيزم گونه در من ايجاد كرده بود....
زندگي چقدر لحظات لذت بخشي دارد!!بايد قدر دانست.ممكن است ديگر هيچ وقت پيش نيايد.
پيچ جاده را كه رد كرديم از در هم تنيدگي درختان كاسته شد.ديگر درختان تك تك و با فاصله بودند...اما چشم انداز تپه ماهورهاي سبز دنيايي دگرگونه بود و زيبايي خاص خود را داشت.
صداي قدرتمند موتورسيكلت براي لحظه اي دگرگونه شد.
مثل اينكه در اين سمفوني يك نفر نتي را خارج از هارموني مي نواخت.
چند بار تكرار شد..
و مانند كسي كه آخرين نفسهايش را بكشد با صدايي بسيار ضعيفتر از حد معمول خاموش شد.
مانند اين بود كه از خوابي عميق بيدار شده باشم.
گفتم ها.. ديوو چي شد؟!!
چرا نگه داشتي!!
باخنده و لودگي هميشگیش گفت:امشب ميهمان جاده ايم كيهان...
از اتاق راحت و غذاي گرم هم خبري نيست و بلند زد زير خنده!
كفتم مسخره بازي را بزار كنار الان وقتش نيست.روشن كن بريم هوا دارد تاريك مي شود.
ديويد كفت موتور خاوش شد .نمي دانم چرا؟
گفتم بنزين كه داريم؟نداريم؟
گفت باك پره...
. من و ديويد به اندازه هيچ از مكانيكي سر در مي آورديم(الان هم به همين مقدار)
سیگاري روشن كردم.
اما بزودي خيس از باران شد و ناچار به دور انداختم.
كمي موتور را زيرو بالا كرديم اما....هندل ...استارت...و فقط صداي جيرجير و چند سرفه مانند از سينه موتور و همچنان خاموش!
ظاهرن بيفايده بود.كاري هم از ما بر نمي امد.
ديويد گفت:كيهان چي كار كنيم؟اين موتور سيكلت سنگين را كه نمي تونيم ببريم بهتر نيست پياده را بيفتيم شايد به جايي برسيم؟!!
گفتم:ظاهرن چاره اي نداريم هوا هم داره تاريك ميشه بهتره موتور همينجا كنار جاده بماند ...
هنوز چند قدم از موتور دور نشده بوديم كه صداي اتومبيلي از پشت سر شنديدم.
بنظرم خوش آوا ترين صدا ها بود در آن لحظه.
وقتي كه فكر مي كردم بايد كيلومترها در زير باران پياده را بروم بدنم مور مور ميشد.اما آن صدا نويد چيز ديگر ي بود.
اتومبيل در نزديك ما ترمز كرد.
يك وانت بدفورد قرمز رنگ...از آن وانتهايي كه انحصارن كشاورزا استفاده مي كنند.
معلوم نبود راننده چگونه آدمي است؟
رفتم كنار ماشين شيشه را پايين آورد...صداي زنانه اي گفت اتفاقي افتاده؟مي تونم كمكتان كنم؟
در آن جاده خلوت.. در آن روز باراني...يك وانت با رانندگي يك دختر جوان ۱۹-18 ساله..برايم تعجب آور بود.
سلام كردم و گفتم كه موتور سيكلت ما خاموش شده و ما مانده ايم!!
پايين آمد.قد بلند و ميانه اندام.پانچويي پوشيده بود...در زير باران اين فرشته زيبا...
استارتي به موتور زد...گفت كه قسمت برق پر از آب شده و به آساني در اين شرايط روشن نميشه.ببينيد مي توانيد موتور را روي وانت بزاريد...تا جايي شما را مي رسانم.
با زحمت فراوان موتورسيكلت را روي وانت بار كرديم.و خود نيز سوار.
دخترك گفت حسابي خيس شده ايد.چه وقت موتور سواريه در اين باران شديد؟
به هر حال.
بعد از خدود 2 ساعت رانندگي حانه اي را نشانمان داد يك خانه تنها در يك مزرعه.گفت اينجا خانه ماست.
و ماشين را وارد گاراج پشت خانه كرد.
دعوت كرد كه به خانه برويم و ..
البته در بين راه خود را به ايشان معرفي كرديم .
ايشان مارا به پدر و مادر و برادرش معرفي كرد و شرخ مختصر ماوقع.
چندان آدمهاي مهرباني بنظر نمي امدند در نگاه اول.
به هر حال لباس خشك به ما دادند ...قهوه و شام و گپ . گفتگويي با خانواده.
بر خلاف رفتار سرد اوليه بسيار آدمهاي خونگرم و مهربانو مهمان نواز.
ابعد از شام اتاقي گرم با دو تختخواب...و خواب ي شيرين و رويايي
وفتي كه بيدار شدم ساعت 9 صبخ بود.
صبخانه و شرمندگي ما از آن همه لطف و مهرباني
ديويد و مگي موتور را را ه انداخته بودند.سالم سالم.
مگي مثل يك مكانيك متبهر گفت مقداري آب واردسر شمع و مقداري هم وارد كاربراتور شده بود و لبخند شيريني زد.
فرشته نجاتي بود در آن غروب باراني براي ما...
و شد فرشته زندگي ديويد.
الان مگي و ديويد بيش از 12 سال است كه با هم زندگي شيريني را دارند و بهترين دوستان من.
و دختر كوچولوي آنها شيرني زندگي ديويد و مگي و دو خانواده آنها
آخر هم پدر و ماد ديويد زنده اند و هم مگي..
ايرلندي هاي كله شقي كه ظاهري بسيار خشن . اما با قلبي به ملاطفت و مهراني فرشته ها.
-----------------------------------------------------------------------------------------
تقديم به ديويد و مگي و فرشته زندگي آنها
پ.ن:اسامي مستعار هستند