در بین راه گاهی می توانستم چشم باز کنم و نگاهی به اطرافم بیاندازم اما به هیچ وجه نمی توانستم تشخیص بهم که کجا هستم و تصوری هم از وضعیت خودم نداشتم.آخرین بار که چشم باز کردم و به خاطرم مانده برای چند لحظه دیدم که چندین نفر با لباس پزشکی و هم چنین دکتر در کنارم هستند و من بر روی برانکار در حال انتقال به هواپیما.. دیگر از این مسافرت اینکه چه مدت طول کشید و.... هیچی به یاد ندارم بخاطر اینکه در حالت بیهوشی کامل بودم.
بعد از نمیدانم چند روز (البته بعدا فهمیدم ۸ روز) چشم باز کردم تا چند لحظه نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم. کم کم جلو چشمانم روشن شد. کمی به سمت راش سر کخ کردم پر را دیدم که بر روی یک مبل کنارم نشته و بنظرم بسار خسته و مضطرب می نمود.خواستم حرف بزنم اما مسک اوکسیژن اجازه صحبت نمی داد. خوب که دقت کردم در اتاقی بودم پر از ابزارها و دستگاهای الکترونیکی که با سیمهایی به بدن من وصل بودند. با هر زحمتی بود کمی مسک را از روی صورتم جا به جا کردم... و با صدای بسار ضعیفی گفتم پدر...
پدرم که من هیچ وقت ایشان را غمگین و یا شاد ندیده بودم و چهره ایشان هیچوقت غم و شادی را نشان نمیداد برای اولین با در طول عمرم برق شادی را در چشمانش دیدم اما به زودی خود را کنترل کرد و خیلی ملایم گفت :ارام باش آقا آرام باش و بعد پرستاری که در کنارم نشسته بود سریعا نگاهی به کنترل دستگاها انداخت تا از کار کردن آنها کطمین شود.سپس به سرعت یک دکمه را فشار داد.
در عرض چند ثانیه چند نفر دیگر وارد اتاق شدند.یکی از آنها را میشناختم..پرفسور ....پزشک و دوست خانوادگی ما...
خواستم نیمخیز بشم به احترام ایشان اما با دست اشاره کرد که تکان نخورم... من هنوز موقعیت خود را نمی دانستم و نمی دانستم که چی شده دقیقا...
سریعا به معاینه من پرداختند و با لبخند و شادی به پدر دست دادند و به هم تبرک گفتند.دکتر به زبان فرانسه چند کلمه با پدر صحبات کرد .زیرا می دانست که من از این زبان چیز زیادی نمیفهمم.من هم متوجه شدم که نمی خواهند من بفهمم که چه می گویند.
به دکتر گفتم که من گرسنام.برای اولین بار قهقه دکتر و کبخن طولانی پدر را دیدم.
گفتم دکتر چرا می خندی آیا گرسنه بودن خنده داره....به شوخی گفت که شما همین نیم ساعت پیش خورک پاته قاز با دم کوساله سفارش دادی زود گرسنه شدی و باز خندید..
تا یکی ۲ ساعت پزشک ها همچنان به انجام بعضی کارها مشغول بودند و چندین آمپول هم از طریق دستگاهایی که به بدن من وصل بودند به من تزریق کردند.
سپس دکتر دستور غذایی داد و اینکه من تا چند روز فقد غذای سبک بخورم.گفتم دکتر چرا قذای سبک...
کفت که آقا شما امروز ۱۰ روز است که هیچ غذایی نخوردید پس باید معده ات آرام آرام به غذا عادت کند.
دقیقا نمی دانم چه ساعتی از روز بود.اما همان چند لحظه که به حوش آمدم بسیار احساس خستگی کردم و حس کردم دوباره خوابم برد.
جند روز اول همین طور در حال خواب و بیداری بودم و هر لحظه که بیدار می شدم چهره و صدای دریا در نظرم مجسم میشد.گاهی فکر میکردم که دریا در کنار تخت من نشته دستش را فشار می دادم و با او صحبت می کردم.اما بعد ها پرستار از من پرسد دریا یعنی چی..گفتم که دردر زبان فارسی معنی سی میشه و ایشا با تعجب گفت که فکر می کردم اسم کسی باید باشد.و من گفتم که اسم کسی هم هست.که ایشان کفت اووووو چه اسم زیبایی .حتما دوست شماست که این همه در عالم بیهوشی با ایشا صحبت می کردی کفتم که چیزی از صحبتهایی که مکردم یادت مانده که ایشان چشمکی زد و چیزی به این مضمون که:خوش به حال دریا ...و لبخندی زد.و گفت که حالا کجاست این خانم زیبا و مهربا؟من هم گفتم ایران...![]()
و ...........
اداما دارد