چند روز به همين منوال گذشت.من تقريبا هر روز با تلفن در تماس با دريا بودم.وقتي كه گفتم مي خوام برگردم ايران با نگراني گفت:
كيهان عجله نكن .سعي كن عاقلانه تصمصم بگيري .با اين وضعيت بيماري سختي كه تو پشت سر گداشتي مسافرت برات خطر ناكه.ضمن اينكه آنجا امكانات پزشكي بهتري در اختيار داري.ولي به نظرم اي
شان هم تقريبا به روحيه من آشنا شده بود و مي دانست كه من چطوز تصمصم ميگيرم..با اين وجود به دريا گفتم چشم من با پزشكم مشورت مي كنم اگر ايشان اجازه داد آن وقت تصمصم مي گيرم.كه به نظرم رسيد با اين حرف خيال دريا تا حدودي راحت شد.آن زمان بود كه حس كردم دريا چقدر به من علاقه مند شده و از اين نظر به خودم باليدم.آن چند روز كه آنجا ماندم بعد از بهبودي كامل چندين با ر به شكار رفتم با دوستان قديمي.يادم مياد در همان شكار گاه به دريا تل زدم و با ايشان صحبت كردم و گفتم كه مي بيني من حالم كاملا خوب شده.واقعيت اين بود كه من نگراني را در تك تك كلمات دريا مي ديدم و احساس مي كردم كه تا چه خد نكران من است و من هم سعي مي كردم كه به هر طريق ممكن نگراني ايشان را بر طرف كنم.بي اغرلق ما روزي حد اقل 3-4 ساعت با هم در تماس بودم.شبها هم چندين ساعت با هم با چت حرف مي زديم.و ايشان غير مستقيم به من مي فهماند كه براي برگشتن به ايران عجله نكنم.
يك روز با موتور سيكلت رفتم بيرون.اين را هم بگويم كه من عاشق موتور سواري هستم و چندين بار حادثه با موتور جان مرا به خطر انداخته است.و پدر هميشه سعي ميكرد كه غير مستقيم مرا از اين ريسك بر حذر بداره.اما كو گوش شنوا.
آن روز همانجا سوار ير موتور به دريا تلفن زدم و گفتم ببين دريا جان من حالم خوب خوب شده و دارم موتور سواري ميكنم.كه دقيقا فهميدم چقدر از اين كار من ناراحت شد. و من هم سريع به خونه برگشتم.
يك روز پدر از من پرسيد:آقا شما آنجا تنها هستيد؟
و من منظور ايشان را خوب فهميدم.البته حس مي كردم كه رابطه دوستانه من و دريا به نحوي به ايشان رسانده شده بود و حدس من اين بود كه ايشان كاملا ميداند كه من با دريا ارتباط دوستي دارم.
دريا يك عكس به من داده بود كه خيلي از آن خوشم مي آمد.عكس را نشان پدر دادم.لبخندي زد و گفت خانم برازنده و كاملي است.هنوز هم سليقه شرقي داري .گفتم كه ما فقط با هم ارتباط تلفني داريم.اشان گفت به شما تبريك ميگم كه توانستي دوست به اين خوبي پيدا كني.ضمنا به شوخي فرمود ايشان خانم كاملي است و شما هم بايد يك مرد كامل باشيد!خوب نوعي شوخي در اين گفته ايشان بود كه بله شما ديگر بايد رفتارهاي گذشته را كنار بگداري تا در شان دريا باشي كه البته من به دل نگرفتم و تا حدودي هم از اين شوخي پدر خوشم آمد.
اين داستان ادامه دارد