در اين چند سال من چيزهاي زيادي ياد گرفتم كه اگر دريا نبود هيچ وقت موقعيت ياد گرفتن آنها برايم ميسر نمي شد. طبق روال معمول هر روز در حال گفتتگو با هم بوديم كه من گفتم امروز قرار كذاشتيم كه با بعضي دوستان جديد م بريم شكار.بعد از كلي سفارش كه مواظب خودت باش و حتما كرم ضد آفتاب بزن وغير ه و غيره پرسيد خوب شام را چي كار مي كني؟گفتم با خودمون مي بريم و همانجا مي خوريم.دريا گفت اين كه لطفي نداره بهتره مواد اوليه با خودتان ببريد و آنجا بپزيد .اينطوري بسيار بهتر خواهد بود.من هم گفتم پس يه آشپز هم بايد با خودم ببرم.دريا با خنده و شوخي گفت يعني خودت بلد نيستي چيزي درست كني؟
گفتم نه من در عمرم هيچي نپختم.گفت خوب با خودت مرغ و ....ببر من هم دستور پختن را يادت مي دم.خوشحال شدم همه آنچيزهايي كه دريا گفته بود را گفتم فراهم كردن.نزديك غروب بعد از فراغت از شكار به دوستانم گفتم آشپزي با من.همه با تعجب گفتند كه مگر بلدي.؟من هم بادي به غب غب انداختم و گفتم معلومه كه بلدم همسر م يادم داده .
به هر حال آنطور كه دريا گفته بود من هم شروع به آشپزي كردم يكي از مواد مورد نياز براي اين غذا زعفران بود اما دريا مقدار آن را نگفته بود.من هم يك بسته زغفران ريختم.واي چشمتان روز بد نبيدد به نظر من كه اصلا قابل خوردن نبود.اما جالب اينجاست كه همراهانم با ولع تمام خوراك مرغ را خوردند و خيلي هم تعريف كردند اما خودم حتي يك لقمه هم نتوانستم بخورم.بعدا كه به دريا گفتم كه زرعفران مزه غذا را بد كرد با تعجب گفت مگه چه مقدار ريختي؟من هم خيلي ساده گفتم يك بسته!اينجا بود كه دريا گفتا:كيهاااااااااااااااان!آخه تو چقدر بي توجهي؟من گفتم يك قاشق چاي خوري بريز.بعد پرسيد خوب حالا شام چي خوردي؟گفتم من هيچي ولي همراهان همه آن غذا را تا لقمه
آخر با ولغ تمام ميل فرمودند
آن روز كلي خنديديم به اين موضوع.البته چندين نوع غذاي ديگر را هم دريا به من ياد داد و من گاه و بيگاه سعي مي كنم بعضي از غذا هايي كه دريا يادم داده طبخ كنم.خدا به داد كساني برسه كه ا......
اما خودمونيم استعدادم در اين زمينه بد نيست بعدا بيشتر براتون در اين مورد مي نويسم

2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:35  توسط کیهان
|