تبليغاتX
زندگی
زندگی
بدون عشق نقشی است بر آب
آمدم دوباره.....

وضعیت من و شرایط کارم کمی یچیده شده .باید سر و سامانی به شرایط موجود بدم.نمی دانم چرا برای هر کار جزیی حضور خودم لازمه.درحالی که وظیفه هریک از  پرسنل به خوبی مشخص است.اما کافیه که من چند روز نباشم آن وقت هیچ چیز در جای خودش نخواهد بود.ظاهرا عادت کردن به نظم و یا بهتره بگم عادت دادن این نفرات که همه هم تحصیل کرده هستند  به نظم کار بی هوده ایست.از افراد کمتر باسواد هم که اصلا انتظار ندارم با این وجود بنظرم این گروه بهتر خودشان را با شرایط تطبیق میدن.

دیگر اینکه امیر مهرداد بد جوری به من عادت کرده .در طی این مدت یک لحظه از من جدا نمیشد.هرجا که میرفتم ایشان هم آماده بود و قبل از من راه می افتاد.من هم کلی عادت کردم به ایشان .هر چند که سعی کردم عادت نکنم اما مگر میشه.اینقدر زیبا و شیرین حرف میزنه که وقتی می گه داداش با هم میریم بیرون؟اصلا برام امکان ÷ذیر نیست که جواب رد بدم.راستش خودم هم یه جورایی خوشم میاد از این وضعیت.

یک روز با هم رفتیم بیرون ایشان که ماشالا خیلی انرژی داره و اصلا خسته نمیشه از بازی و ورجه ورجه کردن.اما من حسابی از نفس افتادم.میخواستم در یک مکان عمومی قهوه ای بنوشم.وارد که شدیم یاد کلبه سنگی افتادم و آن برخوردی که با.... کردم به خاطر همراه داشتن بجه و ماجرایی که خودت میدانی.به همین دلیل از خیر قهوه گذشتم.هر چند که جای اختصاصی برای بچه ها وجود داشت اما من نمی خواستم که امیر مهرداد حتی یک احظه از من جدا باشه.عجیبه یاد کلبه سنگی و آن روز .... من واقعا نمیدان که آیا رفتار آن روزم برات قابل تایید بود یا نه؟شما که واکنشی نشان ندادی.

 

دیگر اینکه ÷پدر قدغن کرده که هیچ کس حق نداره در خانه به زبان دیگر به جز فارس حرف بزند.این هم مشکلی شده برای همه اما می دانی که حرف همان حرف است. پدر گاهی لغات و اصطلاحاتی بکار میبره که من هم معنی آنها را نمیدانم و بعضی را فقط ممکن است یکبار در طول عمرم شنیده باشم آن هم از زبان دریا .چه نعمتی بود....

یک روز خیلی به خودم جرات دادم و ایراد گرفتم.گفتم که امیر مهرداد بزرگ که بشه خود به خود فارسی را یاد خواهد گرفت |پدر نگاهی به من کرد و گفت همانطور که خودت یاد گرفتی؟همه را خون به دل می کردی تا یک جمله ناتمام و ناقص را بیان کنی.بعد هم معلوم میشد که اصلا منظورت چیز دیگری بوده.بنا بر این  با امیر مهر داد باید فقط فارسی صحبت کنید.در جوابش چیزی برای گفتن نداشتم.اگر هم می گفتم بی فایده بود.

 

حیف شد.کاش عادت نکرده بودم به این کوچولوی شیرین سخن  بازی گوش.این روزها دلم براش تنگ میشه.

مثل اینکه دارم کم کم پیر میشم.آدم تا وقتی که جوانه کمتر دل تنگ کسی میشه اما من....ا ول دریا حالا هم امیر مهرداد.مشکل شد دو تا.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:46  توسط کیهان  |