تبليغاتX
زندگی
زندگی
بدون عشق نقشی است بر آب
آوای شامگاهی شبان سر گشته

شعري از  جاكو موليوپاردي شاعر ايتاليايي  اوايل قرن نوزدهم


اي ماه در آسمان چه مي كني؟
بگو چه مي كني اي مه خموش؟
شب هنگام بر مي خيزي
و به نظاره دشتها مينشيني
آنگاه از ديده پنهان مي شوي.
هنوز اين گردش جاودانه
تو را بسنده نيست؟
هنوز به دور از رنج و ملال
شوق نظاره اين پهنه خاكي را به دل داري؟
بدان كه زندگي شبان
به سان زندگي توست
سپيده دم بر مي خيزد
و با گله به دشتها مي زند
در راه
به رمه ها چشمه ها و مرغزارها بر مي خورد
آنگاه در آستانه شب
خسته و  كوفته به استراحت مي نشيند
و او را جز اين آرزويي در دل نيست
اي ماه مرا بگو:
شبان را از  زندگي چه بهره ايست
و تو را از موجوديتت چه حاصل؟
اي ما نقره گون
چنين است حيات فاني ما
ولي تو اي رهرو تنها و جاودانه
كه اينچنين سر به جيب تفكر داري
تو شايد بداني
كه اين بار محنت به دوش بردن
و در پي سراب دويدن ما را چه حكمتي است
تو شايد بداني كه در وراي مرگ
آن رنگ باخته با شكوه رخسار
آن گذر به وادي نيستي و ترك يار و ديار
چه رازي نهفته است

تو به يقين به رمز اشيا واقفي
و حاصل صبحگاه و شب هنگام
و گذر آرام و بي پايان زمان را به ديده مي نگري!
ولي اگر من در كنجي  به استراحت بنشينم
آواري از غم و اندوه بر پيكرم فرو مي ريزد.
شايد اگر به پرواز در ميامدم و در آن سوي ابرها به شمارش اختران
مي نشستم
و يا تندر گونه
از ستيغي به ستيغي سر ميزدم
كاميابتر بودم
اي رمه دلبندم!
اي مه  نقره  فام
شايد هم
پنداري خوش از سرنوشت ديگران
سراسر خواب و خيال باشد
واصلا شايد هر موجود را زاده شدن
در همه حال و به هر روال كه افتد
نحس و نامبارك است
خواه در آغلي سرد به دنيا آيد
خواه در گهواره اي گرم ديده به جهان گشايد.
-----------------------------
اين شعر ترجمه شده توسط هيوا مسيح  و من با اجازه از محضر ايشان آن را تقديم مي كنم به چوپاني كرد  در كوهاي جنوب تركيه  که هر  آنچه داشت در شرايط بسيار سخت با من تقسيم نمود.


 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:7  توسط کیهان  |