اي ماه در آسمان چه مي كني؟
بگو چه مي كني اي مه خموش؟
شب هنگام بر مي خيزي
و به نظاره دشتها مينشيني
آنگاه از ديده پنهان مي شوي.
هنوز اين گردش جاودانه
تو را بسنده نيست؟
هنوز به دور از رنج و ملال
شوق نظاره اين پهنه خاكي را به دل داري؟
بدان كه زندگي شبان
به سان زندگي توست
سپيده دم بر مي خيزد
و با گله به دشتها مي زند
در راه
به رمه ها چشمه ها و مرغزارها بر مي خورد
آنگاه در آستانه شب
خسته و كوفته به استراحت مي نشيند
و او را جز اين آرزويي در دل نيست
اي ماه مرا بگو:
شبان را از زندگي چه بهره ايست
و تو را از موجوديتت چه حاصل؟
اي ما نقره گون
چنين است حيات فاني ما
ولي تو اي رهرو تنها و جاودانه
كه اينچنين سر به جيب تفكر داري
تو شايد بداني
كه اين بار محنت به دوش بردن
و در پي سراب دويدن ما را چه حكمتي است
تو شايد بداني كه در وراي مرگ
آن رنگ باخته با شكوه رخسار
آن گذر به وادي نيستي و ترك يار و ديار
چه رازي نهفته است
تو به يقين به رمز اشيا واقفي
و حاصل صبحگاه و شب هنگام
و گذر آرام و بي پايان زمان را به ديده مي نگري!
ولي اگر من در كنجي به استراحت بنشينم
آواري از غم و اندوه بر پيكرم فرو مي ريزد.
شايد اگر به پرواز در ميامدم و در آن سوي ابرها به شمارش اختران
مي نشستم
و يا تندر گونه
از ستيغي به ستيغي سر ميزدم
كاميابتر بودم
اي رمه دلبندم!
اي مه نقره فام
شايد هم
پنداري خوش از سرنوشت ديگران
سراسر خواب و خيال باشد
واصلا شايد هر موجود را زاده شدن
در همه حال و به هر روال كه افتد
نحس و نامبارك است
خواه در آغلي سرد به دنيا آيد
خواه در گهواره اي گرم ديده به جهان گشايد.
-----------------------------
اين شعر ترجمه شده توسط هيوا مسيح و من با اجازه از محضر ايشان آن را تقديم مي كنم به چوپاني كرد در كوهاي جنوب تركيه که هر آنچه داشت در شرايط بسيار سخت با من تقسيم نمود.