بعضي اوقات برايتان پيش آمده كه بدون اينكه كار خاصي داشته باشيد در خيابان پرسه بزنيد؟ آن روز من هم بدون هيچ دليلي راست يك خيابان را گرفتم و با آرامش كامل شروع به قدم زدن كردم.اصلا به فكر هيچ چيز نبودم و گاه نيز گذر زمان را فراموش مي كردم.اصلا رفت و آمد روندگان و آيندگان را نمي ديدم و باور بفرماييد تقريبا هيچ صدايي را نمي شنيدم.در بين چمع تنهاي تنها بودم .انگار در آن شهر شلوغ فقط من بودم و خدا! حس خوبي بود.نه احساس غم نه شادي و نه درد.مانند اين بود كه در خلا قدم ميزدم.حتي احساس خستگي نيز نمي كردم با وجودي كه بيش از 2 ساعت بود در حال قدم زدن بودم.فقط گاه گداري سيگاري روشن مي كردم و با آ رامش كامل با دود آن بازي مي كردم. براي لحظه اي پشت ويترين مغازه اي درنگ كردم.نگاهي به محتويات ويترين انداختم.مغازه عطر فروشي بود.بدون هيچ قصدي وارد مغازه شدم.تا آن لحظه فروشنده را نديده بودم.نگاهي به رديف شيشه هاي عطر درون ويترين داخل مغازه انداختم.زير لب سلامي كردم ولي جوابي نشنيدم.يا اصلا منتظر جواب نبودم. بعد از حدود 5 دقيقه سرم را از روي رديف شيشه هاي رنگارنگ عطر بلند كردم و نگاهي به پيشخوان كه فروشنده در پشت آن نشسته بود انداختم. خانمي بود جوان 24-5 ساله بنظر ميرسيد و زير چشمي در حال بر انداز كردن من.در ذهنش در حال سبك سنگين كردن اين مشتري عجيب بود و اينكه آيا خريدار است يا جز مزاحمين گاه و بي گاه. ضمن اينكه مرا ميپاييد سعي مي كرد كه خود را نيز بي تفاوت نشان دهد. براي لحظه اي از دنياي درون خويش بيرون آمدم و اسم چند نوع عطر كه ميدانستم و قبلا استفاده كرده بودم را بردم. ببخشيد:عطر آوون هست؟ خير. پاكو رابل چطور؟ متاسفانه آن را هم ندارم. كريستين د... ...... با بي حوصلگي از روي صندلي جابجا شد و گفت: اين عطرهايي كه شما مي خواهيد را فقط ميتوانيد جلوی در شاه عبدلعظيم پيدا كنيد!. من هم در كمال خنگولگي گفتم:پس براي اينكه اين همه راه را تا آنجا نرم شما زحمت بكشيد و به سليقه خود عطري را به من بدهيد. ...... ......... ........ و انصافا چندان هم بد سليقه نبود.
2
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:52  توسط کیهان
|
اول سعی می کنم که توانایی ها و ناتوانیهای خود را بشناسم.اولی را تقویت و در رفع دومی بکوشم.بیشتر دنیا را دیده ام.مردمان و فرهنگهای گوناگون با زبان و آداب و رسوم گوناگون وعمدتا متناقض.طبیعت و هر آنچه که با هواس 5 گانه قابل درک است و هر آنچه که می گویند هست و من نمیبینم اما گاهی حس می کنم را دوست دارم. سعی خواهم کرد که هستی را از زوایه ای دیگر ببینم. به زندگی عشق می ورزم و انسانها را دوست دارم.تمام سعیم بر این است که از تمام دانسته هایم برای تاثیر مثبت بر زندگی و رفاه انسانها استفاده کنم. آرزوهای زیادی داشته ام که به بسیاری از آنها رسیده ام و هنوز آرزوهای دیگری نیز دارم که مطمینم دست یافتنی هستند . و در یک کلام: زندیگی زیباست آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست و نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.... و زندگی همچنان ادامه دارد..