سر دار به خواستگاري مي رود!!
بعد از مدتي زندگي با خانواده سردار احساس كردم كه نياز دارم گاهي اوقات تنها باشم و اين موضوع با شلوغي خانه سردار كه هميشه از مهمانان ريز و درشت پر و خالي ميشد منافات داشت.
از سردار خان با ترس و لرز خواهش كردم كه اگر امكان دارد و ترتيبي فرمايند كه من زندگي نيمه مستقلي داشته باشم.
اول سردار خان سرخ شد و شراره آتش از چشمهاي كم سويش هويدا گرديد.من هم زبانم به لكنت افتاد و پشيمان از اين در خواست!
شروع به باز جويي كرد!كسي چيزي به شما گفته؟
من:حاشا و كلا..خدا نكند!
سردار خان:در پذيراي خدا ناخواسته كوتاهي شده؟
من:اصلن و ابدن!
سردار خان:از قيافه من بدت مياد:
من:خداوند چهره زيبا و نوراني شما را روز بروز زيباتر بگرداند و حوريان بهشتي در نزول اجلالت به بهشت لحظه شماري بفرمايند
لبخند سردار خان...
سردار خان:غذا....
من:ابدن
و
..
....
آخر سر گفتم به ريش مبارك قسم هيچ كس هيچ كوتاهي نكرده.همه سنگ تمام گذاشتن .ضمنن من مگر كجا مي خوام برم ؟همينجا هستم .فقط گاهي نياز دارم كه تنها باشم همين!و الا من كه طاقت دوري از مصاحبت و مصاحفت حضرتعالي را ندارم!
سردار خان سر به كريبان انديشه فرو برد بعد از لختي تفكر ..فرمود:باشد كاري مي كنيم!
بعد از چند روز مكاني در جوار خانه سردار خان تدارك ديده شد.مقداري لوازم اوليه زندگي..از قبل آفتابه و لگن و چراغ زنبوري و زير انداز و متكا و تشك...
ما هم خوشحال مختصر اثاثيه سفري را منفل به منزل جديد نموده و دعا به جان سردار خان كه سايه ات مستدام و ...
سر دار خان گفت:
دستور داده ام كه يك نفر خدمت شما به عهده بگيرد.از ايشان تشكر كردم .و گفتم من كه كاري ندارم ضمنن ناهار وشام را هم كه در جوار حضرت عالي هستم طبق دستور و شرطي كه گذاشتي ديگر به خدمتكار چه نيازي دارم؟
سردار خان گفت همين است كه گفتم.ما هم لا علاج پذيرفتيم.
مكان جديد ترین وتميز ترين خانه آبادي بود 2 اتاق و يك پذيرايي ...خمام و توالت...بشكه اي آب در ارتفاع براي دوش گرفت و...
به هر حال من راضي بودم.
نزديك ظهر سيني غذا را برايم آوردند.خانمي بود حدود 25-26 ساله و كمي تا قسمتي زيبا.با معيارهاي زيبايي آنجا.
تشكر كردم . ايشان بعد از اينكه گفت فرماشي اگر داري بفرما..
و من با تشكر و خدا حافظي ايشان
به هر حال آن خانم روزي 2-3-5-6- مرتبهبه بهانه های گوناگون ميامد و اگر كاري بود انجام ميداد و هر بار هم تاكيد مي كرد سردار خان امر فرموده كه نبايد كوتاهي بشود و من هم تشكر مي كردم.
يك روز من در حال مطاله بودم به مخده تكيه دارده و گاهي هم چيزي ياداشت مي كردم.خانم موصوف به بهانه اي بسيار به من نزديك شده بود.شيطان عليه ماعليه رفت تو جلد ما و با نوك انگشت پا جايشش را ماساژگي نموديم.و چند لحظه منتظر نتیجه کار و عکس اعمل صبیه مستوره!!
ديدم اي دل غاقل بدش كه نيامد هيچي به نوعي ابراز تنازي هم كرد...ما هم از هر گونه ماساژ مزايقه واز زوایا و نواحی گوناگون كوتاهي نكرديم.
و دیگر یکی از خدماتی که توسط ایشان ارایه میشد مشت و مال هم بود.
چند روز از اين ماجرا گذشته بود.يك روز سردار خان فرمود.:خدمت شما را خوب انجام ميدهد!؟كفتم :مرحمت شما زياد .بله خوب است.لبخند نمكيني زد و گفت:چطور است كه شبها تنها نباشي؟
عرض كردم سردار خان منظورتان چيست؟
گفت مي خواهي از پدرش خواستگاريش كنم برايت؟
مطمينم كه هم خود و هم پدرش قبول خواهند كرد.
گفتم آخه سردار خان جان من كه موقت اينجام دست بالا 5 ماه ديگه اينجا باشم .نمي توانم كه دختر مردم را بيچاره كنم كه.؟
گفت ايرادي نداره اين خانم چند وفت پيش همسرش را از دست داده.چه ايرادي داره اين مدتي كه هستي در اينجا كنار شما باشد؟
آقا از ما انكار و از سردار خان اسرار
مي دانيد كه سردار حرف حرف خودش بود.و هرچه مي گفت همان بود.اما من هم نمي خواستم به همين راحتي زير بار بروم.آخه من كجا؟افعانستان كجا؟زن افغاني كجا؟
ولي در مجموع زياد هم بدم نمي امد.و......
...
اين داستان ادامه دارد