ادامه مطلب هانترس...
در حد توان شمايي كلي از مكان و موقعيت هانترس كلاب را  تشريح كردم.حال مي خواهم مختصري هم از مشتريان دايمي آن بنويسم.
عموما كساني كه به اين كلاب مراجعه مي كنند و مشتريان دايمي آن هستند همگي يا شكارچي هستند يا علاقمند به شكار و حضور در طبيعت.
معمولا در فصل غير شكار نيز حداقل يك بار در هفته سعي مي كنند كه به اينجا مراجعه كنند.دوستان را ببينند و از حال هم جويا بشوند.
اما در فصل شكار حضور همگي پر رنگ تر است.حد اقل هفته اي 3-4 بار   حضور داردند.
برنامه شكارشان را تنظيم مي كنند.قرار شكار مي كذارند.از آخرين اخبار مطلع ميشوند و مسايل از اين قبيل.
هميشه هم  دور هر ميز چندين نفر نشسته اند و در حال نوشيدن نوشيدني خاطرات فصل گذشته شكار را با هم مرور مي كنند و چنان با هيجان از آن تعريف مي كنند و مستمعين را به وجد مي آورند كه نگو و نپرس.
البته بگذريم كه گاهي يه مقداري هم در بيان وقايع غلو ميشود و خوب اين خصلت همه شكارچيان است و در اينگونه مواقع هيچكس توي ذوق ديگري نمي زند.
اين افراد به نظر من داراي دو شخصيت و منش كاملا متفاوت هستند.يك شخصيت در كار و زندگي روز مره و يك شخصيت كاملا متفاوت در اين محل و در  كوه و طبيعت.
مثلا قاضي آدامز را در نظر بگيريد.
يك قاضي عاليرتبه.
با شخصيتي در حد يك وزير.با آن لباسهاي تمام رسمي و عصاي تزيين شده.شما در خيابان كه از كنارش بگذري اصلا آن را با ادي(آدامز)
ديدي كاملا متفاوت است.كلمات را شمرده شمرده ادا مي كند سعي مي كند كه وقار و متانت يك قاضي را كاملا به نمايش بگذارد.راننده شخصي اش هنگام پياده شدن از  اتومبيل در را برايش باز مي كند و  كلاهش را بر مي دارد و كمي تعظيم هم مي كند.
اما زمان خضورش در كلاب.خداي من!اصلا باور كردني نيست.با آن لباس اسپرت و كلاه چرم و مخمل شكار و كاپشن چرمي .ماشينش نيز لندرووري است و بدون راننده شخصي.
با آن قد نسبتا بلند و جكهاي بي مزه اي كه تعريف مي كند.در اينجا اصلا هيچ كس هيچ كس نيست.همه يكي هستند در هر پست و مقامي كه باشند.
مارك مهندس معدن است.
ديويد كشاورز است و آلكس يك پزشك متخصص.كسي چه ميداند كه ايشان بالاترين درجه علمي را در طب دارد و ريس بزرگترين بيمارستان تخصصي منطقه؟در حالي  كه يك ليوان بزرگ
آبجو را سر مي كشد محكم با كف دست روي شانه موريس ميزنه و ميگه:عجب شاهكاري كردي موريس.و نيم ساعت تمام در مورد شكار آن روز خود و موريس  سخنراني كند.
علاوه بر آقايان تعداد خانم هايي كه عضو كلاب هستند نيز كم نيست.اليزابت خانمي كه داراي يك مزون معروف است و پولش از پارو بالا ميره. کاترین  شركت خصوصي داره.ماريا يك معلم بسيار موفق مدرسه است با رفتاري اشرافي و از يك خانواده قديمي.
جنيفر با ان همه ناز و ادا و لباسهاي جلف و سبكي كه در خيابان ميپوشد در اينجا چهره اي كاملا متفاوت دارد.(حكايت جنيفر را امروز مينويسم زيرا فكر كنم باب ميل اميد باشد)
خلاصه اعضاي اين كلاب از هر قشر و طبقه اي هستند.از شاهزاده تا گدا و از ثروتمند تا طبقه متوسط.
اما هر شغلي كه دارند و هر مقام و موقعيت اجتماعي كه دارند در اينجا يكسان از احترام بر خوردارند.لباسها تقريبا هم شكل ماشينها در يك حد و حدود همه يا لندروور يا وانت.
حتي نوع آرايش  سر و ريش آقايان هم شبيه به هم است.
بقال  آهنگر مزرعه دار كارمند ساده قاضي پزشك وكيل  زن خانه دار و...همه جور آدم.دوستيها و گفتگوها نيز در حد همين سالن كلاب است.بيرون از آن خيلي كم افرادي هستند كه با هم دوست صميمي باشند و رفت و آمد خانوادگي داشته باشند.البته وجود دارد اما به ندرت.
گريزي بزنم براي آن چيزي كه به اميد قول داده بودم.
يك روز در فصل شكار پرندگان آبزي يك گروه 10 نفره شديم.تجهيزات و امكانات را بار جيپهايمان كرديم و  هر 2 يا 3 نفر سوار يك ماشين.
ماشينها تا حد معيني امكان نزديك شدن به منطقه شكار را داشتند.
كساني كه شكار چي هستند مي دانند كه بهترين وقت براي شكار اول عروب و يا صبح قبل از طلوع آفتاب است.
ماشينها را در مكاني گذاشتيم و چادرها و وسايل را بر داشته به طرف شكار گاه به راه افتاديم بيش از يك ساعت پياده روي در محيطي نا هموار با كلي بار بر روي دوش.
بعضي از همراهان چندمين بار بود كه با هم به شكار مي رفتيم و كاملا همديكر را ميشناختيم اما چند نفري هم بودند كه اولين بار بود كه با ما بودند.
در يك نقطه و با فاصله هر چادر حدود 200 متر از هم گمپينگ كرديم البته هر 2 چادر در يك محل.
غروب شكار خوبي زديم.
موقع استراحت ديويد گفت كيهان چادر  شما وجنيفر كنار هم باشه.من هم گفتم چه اشكالي داره.
من و جنيفر چادر هايمان را به نقطه بسيار خوب و مسطحي كه كمترين نم و رطوبت داشت برديم و در كنار هم  بر قرار كرديم.من به گوشه اي  رفتم و ليفي به تن كشيدم تا عرق را از تن  پاك كنم.
جنيفر هم همين كار را كرده بود.در حال بر پا كردن چادر جنيفر گقت كه كيهان من شبها تنهايي ميترسم و خوابم نميبره.اين چادرها طوري طراحي شده اند كه امكان اتصال دان آنها به هم به وسيله زيب وجود دارد.
گفتم باشه ايرادي نداره چادرها را به هم متصل مي كنيم.
جنيفر گفت باشه به يك شرط.گفتم شرطش چيه؟شما ميترسي تنها بخوابي شرط هم تعيين مي كني؟البته با خنده و شوخي.
گفت به هر حال من به اين شرط اين كار را مي  كنم كه   س...ك...س.نداشته باشم.
من هم زدم زير خنده كه بابا من اصلا از بس امروز توي اين باطلاقها راه رفتم ديگر تحمل خودم را هم ندارم چه برسه به...
به هر حال به چشم كاملا قبوله.آخر پدر آمرزيده من نا ندارم كه سر پا بايستم تو نگران  س..ك..س. هستي؟
بعد از بر پايي چادرها همگي در يك نقطه آتش بزرگي روشن كرديم و شام و قهوه و نوشيدني و كمي گپ و گفتگو و يكي يكي هركس به محل استراحت خود رفت.
من و جنيفر هم طبق قرار و مدار به چادر دونفره خود رفتيم.
من هم وارد كسيه خواب خودم شدم و خوابيدم.
اما چشمتان روز بد نبيند بعد از چند لحظه جنيفر به بهانه اي از خواب بيدارم كرد.
و نشان به آن نشاني تا صبح نگذاشت كه خواب به چشمم بياد.

دمدماي خوابم برد.كه با صداي ديويد با جان كندن نيم خيز شدم.ديويد  گفت:كيهان چرا مثل خرس به خواب زمستاني رفتي؟انگونه مي خواي شكار كني ؟گفتم بابا ولم كن بزار بخوابم من از خير شكار گذشتم.و اضافه كردم پي پدر خودت ميداني چه بلايي سرم آوردي با شه به وقتش به حسابت ميرسم.ديويد در حالي كه لبخند ميزد از آنجا دور شد و گفت باشه شكار امروز هرچه زدم شريك هستيم و زد زير خنده.
---------------------------------
ادامه دارد.
پي نوشت:تمام اسامي اين سر گذشت اسم مستعار هستند

اگر کمی بی ادبی بود به بزرگی خود ببخشید.