خاطرات و خطرات3-نبرد گردنه رنو
وقتي كه به اردوگاه خان رسيديم بقيه چريكها هم يكي يكي از مناطق مختلف در حال رسيدن بودند.آرام و بدون هيا هو!
رفقا و همرزمان قديمي همديگر را مي ديدند و احوالپرسي و ديده بوسي!
دقيقن كسي خبر نداشت خان چرا با عجله همه تفنگچي ها را احظار كرده آن هم از مناطق مختلف و از همه طوايف!پچ پچ هاي درگوشي و حدس و گمانهاي مختلف .نبرد با كي ؟آيا براي دفاع است يا براي حمله؟
يكي از سركرده هاي قديمي را ديدم! سالها بود همديگر را مي شناختيم! در در گيري ها مختلف پشت به پشت هم جنگيده بوديم!شجاعتها و مردانگي ها از او ديده بودم.وقتي كه يكي از همقطارانمان در جنگي نزديك خرمشهر كشته شد جناره او را جا نگذاشت!چندين شبانه روز او را بر پشت خود حمل كرد تا به منطقه و قبيله اش تحويلش دهد.كشته شدن چندان ناراحت كننده نبود اما جا گذاشتن و ماندن جنازه در منطقه دشمن براي خانواده مقتول خيلي سرشكستگي داشت. و بابا اين را بخوبي می دانست! كار بزرگي بود و سالها اين كار او ورد زبان و هنوز كه هنوز است اين كارش فراموش نشده هر چند كه خودش سالهاست كه مرحوم شده.
متفكر روي تخته سنگي نشسته بود در حال دود كردن چپق!
سلام كردم !سلام بابا !
اسمش محمد بود ولي همه ما او را بابا صدا مي زديم!
تفنگ ورندل را روي زانوانش گذاشته بود و دوربين دوچشمي انگليسي با رويه برنزي از گردنش آويخته!!
جز معدود افرادي بود كه آن زمان دوربين چشمي داشت! در يكي از نبردها در شهر دياله آن را از يك فرمانده ترك عثماني به غنيمت گرفته بود!
كنارش نشستم. بابا بنظرت خان چرا احظارمان كرده. آن هم همه تفنگ چي ها را !تقريبن ديگر كسي نمانده همه را احظار كرده ؟
چپق را تعارفم كرد كنارش نشستم! از خانواده پرسيد و از كشاورزي و گله گوسفندان و آيا وضع اقتصاديم بهتر شده يا نه! و من هم توضيح دادم !
باز هم پرسيدم!
آشكارا نگران بود! مردي كه هيچگاه اورا نگران نديده بودم!
گفت واقعيت اين است كه هيچ كس نمي داند ماجرا چيست!حان هم تاكنون چيزي به ما نگفته ولي تا همين امروز فردا معلوم خواهد شد.بهتره حوصله كني.اما اخباري از مناطق لرستان و بوير احمد هست كه جكومت خوانين آنجا را قلع و قمع كرده!و سرهنگي به اسم كوپال ايل بختياري را قتل عام كرده .فكر مي كنم بي ارتباط با اين موصوع نبايد باشه.
خان هر روز به اردوگاه سر كشي مي كرد اما چيزي نمي گفت.
بعد از دو سه روز سر كرده ها را احظار كردند. من هم جز آنها بودم.چادر خان در بالاي تپه اي بود.همه گرداگرد هم نشستيم و با چايي و تنقلات پذيرايي شديم.
بعد هم خان گفت هر يك از شما آمار اسلحه هاي افرادش را به پيشكار بدهید و متناسب با نوع اسلحه از ايشان فشنگ تحويل بگيره.
اولين بار بود چنين موضوعي پيش ميامد كه خان خود مهمات تفنگ چي ها را به عهده بگيره.
بابا گفت جناب خان ما همه خود مهمات به اندازه كافي داريم! خان متفكرانه نگاهي كرد . گفت بابا شما يكي از قديمي ترين تفنگ چي ها من هستي و در خيلي از نبرد ها پشت و پناه من بودي اما تعداد مهمادت شما براي اين جنگ كافي نيست بنا بر اين هر چقدر كه مي توانيد بيشتر فشنگ با خود داشته باشيد.ضمنن مواد غذايي هم به اندازه كافي با خود داشته باشيد.هر چه لازم داريد از جناب پيش كار عالي جاه رشنوادي بگيريد .
فردا خودم براي بقيه تفنگ چي ها صحبت مفصل مي كنم. و بعد هم از چادر بيرون رفت.ما هم همانجا مانديم و تا يكي دو ساعت با هم صحبت كرديم.بدي قضيه اين بود كه ما هيچكدام نمي دانستيم چه اتفاقي قراره بيفته و هر چه بود حدس و گمان بود اما مي دانستيم كه اوضاع عادي نيست و اين نبرد با نبردهاي ديگر متفاوت خواهد بود.
آشپزخانه بزرگي درست كرده بودند ما هم آمار تفنگ چي ها را به اسم و رسم و نوع تفنگ به پيشكار خان آقاي رشنوادي داديم!
به هر نفر 200 تير فشنگ و اگر كسي مايل بود مي توانست بيشتر هم بر دارد. جيره غذايي 5 روز و عليق براي اسبها.
بعد از ظهر دستور رسيد كه همگي آماده باشيم براي حركت.خان آمد.بر بلاي يك تخته سنگ ايستاد با قامتي رعنا! هميشه در همه نبرد ها خودش پيشاپيش همه بود .هيچ كس در شجاعتش شك نداشت!وقتي كه كار بر همه سخت مي شد غلامرضا خان بود كه پيشاپيش سينه سپر گلوله مي كرد و دستور هجوم مي داد.
شروع به سخنراني كرد! آرام و شمرده .دوستان و هم قطاران من! سالهاست با هم بود هايم در سختي و راحتي در شادي و غم.سعي كرده ام بين شما و فرزندانم هيچ فرقي نگذارم .در نبردهاي گوناگون در كنار هم بوده ايم در مهلكه ها جان همديگر را نجات داديم در غذاي هم شريك بوديم و هر گاه يكي از ما ها در جنگ كشته مي شد همه با هم برايش عزاداري كرديم .
در پيروزي ها و شكستها هميشه و در همه حال پشتيبان هم بوديم.از هيچ پيروزي مغرور نشديم و هيچ شكستي باعث نا اميدي ما نشد.هميشه سعي كرديم كه جوانمرد باشيم. و به كساني كه در جنك شكست مي خوردند و پشت به ما مي كردند شليك نمي كرديم.حالا هم من همان انتطار را از شما دارم.اما اين بار جنگ ما جنگ با عساكر عثماني نيست.جنگ با اشرار و راهزنان نيست! جنگ با خوانين همسايه نيست.اين بار ما مورد هجوم حكومت قرار گرفتيم.آن هم زماني كه هيچ خلاف و نافرماني از ما سر نزده.ما سالهاست كه مرز هاي غربي ايران زمين را حفظ كرديم و همه شما و اجدادتان جان بر كف از اين مرزها دفاع كرديد .اين چند روز هم كه ما صبر كرديم من با مامور حكومت در حال مذاكره بودم همه جور با آنها راه آمدم اما آنها بجز تسليم همه ما و تحويل اسلحه هايمان به هيچ چيز راضي نمي شوند.حال خود دانيد نبرد كنيم يا اسلحه هايما ن را تحويل دهيم و منتظر بمانيم كه چه مجازاتي در انتظارمان است.
اين را هم بگويم كه من خود راضي به اين نبرد نيستم نه بخاطر اينكه از جنگ هراس دارم كه همه شما مرا مي شناسيد بلكه بيشتر به اين دليل كه از هر طرف كه كشته شود افراد خودي و هموطنان ما هستند .اما چه كنيم كه اينها جز به ذلت ما به هيچ چيز راضي نيستند.من در مذاكرات بسيار كوتاه آمدم و مطمينم اگر هر يك از شما حضور داشتيد همانجا آن نظامي مغرور را به گلوله مي بستيد بخاطر توهينها و اهانتهايي كه به ناروا به ما كرد.و بعد هم گفت به هر حال هركس كه مايل نيست در اين نبرد شركت كند به امان خدا.
اما همه يك صدا و با هلهله آمادگي خود را براي نبرد آماده كردند.
دستور حركت داده شد.مقصد گردنه رنو!
كوهي سر به فلك كشيده در غرب شهر ايلام فعلي و حسين آباد سابق اين كوه همانند ديوار عظيمي است و سد دفاعي بسيار خوب بدون راه عبور.تنها نقطه قابل عبور آن گردنه اي ست به اسم رنو!كافي ست چندين تفنگ چي در اين گردنه مستقر شوند آنگاه تقريبن شكست آنها غير ممكن خواهد بود.
نزديكي هاي غروب در راس كوه و اطراف كردنه مستقر شديم.خبري از دشمن نبود.نياز به سنگر درست كردن نبود.آنجا بهترين سنگر طبيعي بود.
فردا صبح بابا با دوربين انگليسي اش در حال نگاه كردن به دشت مقابل بود.سوتي كشيد و علامت داد.يعني كه دشمن را مشاهده كرده.بعد از مدتي همه ما پيش قراولان ارتش را ديديم.سواره نظام و پياده ها. . قاطرهايي با بار و بنه.نزديك 15 تا 10 هزار نفر بودند.تعداد ما كمتر از هزار نفر.اما هيچ باكي نداشتيم.استحكامات بسيار خوبي داشتيم و از نطر موقعيت بسيار موقعيتمان از آنها بهتر بود.آنها در دشت بودند و ما در ارتفاع و بايد از كوه بالا ميامدند و از تنها بريدگي موجود گذر مي كردند.و اين از نظر ما تقريبن غير ممكن بود زيرا همه آنها را مي توانستيم بكشيم.
دوربين را از دست بابا گرفتم و نگاهي به نظاميان انداختم.حدود 4-3 كيلومتر مانده به كوه توقف كردند جايي كه در تير رس ما نباشند.
سپس بار و بنه را از اسبها پايين آوردند و اردوگاهي بر پا كردند.تصور ما اين بود كه ما را نديده اند زيرا ما در پشت تخته سنگها و لا بلاي درختها سنگر گرفته بوديم.
به هر حال آن روز هيچ تحركي انجام ندادند.روز بعد ساعت حدود 8 به يك باره صداي غرش پي در پي عجيبي بلند شد.و متعاقب آن در اطراف ما تخته سنگها و درختها از جا كنده مي شدند . اطراف ما پر شده بود از آتش و دود.تقريبن هيچ كجا برايمان امن نبود. ما تا آن زمان چيزي از توپ و خمپاره نمي دانستيم و فقط اسم آن را شنيده بوديم.
بله زمانه عوض شده بود. ديگر برد بهترين تفنگ ما حتي به نزديك آنها هم نمي رسيد. حدود چندين ساعت تمام راس كوه و گردنه را زير بمباران گرفته بودند تقريبن هيچ كاري از دست كسي ساخته نبود.
بيشتر از نيمي از همقطاران ما كشته و زخمي شده بودند بدون اينكه ما حتي هنوز فرصت تير اندازي داشته باشيم.
به خان گفتم اگر اجازه بده تعداي از ما از كوه سرازير بشيم و به آنها حمله كنيم.حان گفت با اين هجم آتش تقريبن هيچ شانس موفقيتي نخوايم داشت. با اين وجود من پافشاري كردم!
حدود 50 نفر از چريكهاي داوطلب را با خود بردم.از جاشيه كوه و در پناه تخته سنگها به پايين سرازير شديم تا دامنه كوه در ديد آنها نبوديم اما بعد از آن و به فاصله حدود 2 كيلومتر تقريبن هيچ جان پناهي نبود و در ديدي آنها قرار مي گرفتيم. بنا بر اين به افرادم گفتم كه از مقابل هيچ راه نفوذي نيست بايد از پشت يا كناره سمت راست به آنها هجوم ببريم.
زيرا تپه هايي در سمت چپ آنها بود و ما مي توانستيم بدون ديده شدن به نزديك آنها برسيم.
به هرحال به هر نحوي بود خود را به نزديك توپخانه رسانديم! توپچي ها بي وقفه به سمت كوه مقابل شليك مي كردند .همه خوش و خندان .سربازها با هم شوخي مي كردند مثل اينكه به تفريح آمده باشند.
اصلن توجهي به كناره ها نداشتند .در يك چشم به هم زدند به سمت آنها شليك كرديم.اصلن انتظار نداشتند. چند نفر از آنها به خاك افتاد. توپخانه از شليك باز ماند به سمت آنها هجوم برديم قصد داشتيم كه با شمشير با آنها بجنگيم! مي بيني چقدر نا آگاه بوديم؟
حدود 5 قبضه توپ و بودند خدمه آنها را از پاي در آورديم سر بازهاي پياده به سمت ما شروع به شليك كردند .با مسلسل و مداوم و در هر لحظه صدها گلوله به سمت ما شليك مي شد.توپها را واژگون كرديم اما در مقابل تگرگ گلوله ها ياراي مقاومت نبود.در تمام طول عمرم و در همه نبردها شلیک این تعداد گلوله در این زمان محدود ندیده بودم. بيشتر افراد كشته شدند آنهايي هم كه ماندند عقب نشيني كرديم.
به هر زحمت كه بود خود را به مقر خان رسانديم .مرحبايي گفت و همچنان اندوهناك از كشته شدن افراد.
حجم آتش چند برابر شد.
تقريبن همه احساس مي كرديم كه بي خود داريم كشته ميشيم آن هم بدون درگيري با دشمن.
خان به سر كرده ها دستور داد كه نيرو ها را به دامنه كوه منتقل كنند جايي كه در ديد دشمن نباشه!
چند لحظه بعد همه جاظر بودن تعداد كشته ها زياد بود و زخمي ها بيشتر! زخمهايي بسيار بد!نه زخم جاي گلوله ! بلكه بيشتر پاره شدن اندام و قطع شدن دست و پا ها! با تركش توپ! حتي تا آن زمان چنين زخمهايي را هم نديده بوديم و براي ما رعب آور و باور نكردني بود.
كمتر از 300 نفراز ما باقي مانده بودند.
در دامنه هم از آتش توپخانه در امان نبوديم.تيرهاي توپ از بالاي كوه رد مي شد و با صداي وحشت ناكي در فاصله اي نه چندان دور از ما با صداي مهيب منفجر مي شد. و همراه با هر انفجار تخته سنگها و درختها متلاشي مي شدند.
كوه هم در مقابل اين همه انفحار تاب مقاومت نداشت.
غلامرضا خان با صداي بلند گفت :برادران من عزيزان من مقاومت همانطور كه مي بينيد بي فايده است.اسحله هاي آنها بسيار پر قدرت تر از تفنگهاي ماست.ما ازتعداد آنها باكي نداريم اما ايستادن در اينجا فقط و فقط كشته شدن توسط كساني ست كه حتي آنها را نمي بينيم.
و بعد با صدايي آرامتر گفت زمانه ما به سر رسيده هر كس مي تواند يكي از برادران رخمي خود را بر دارد و و به طايفه اش بر ساند.
سعي كرديم تا حد امكان زخمي ها را اول و بعد كشته شده ها را جمع آوري كنيم .
پير مرد ساكت شد!
اشك از چشمهايش جاري!
و ادامه داد بد ترين و وحشيانه ترين نبردي بود كه تا آن زمان ديده بوديم!
فرمان عقب نشيني داده شد.غلامرضا خان آخرين نفري بود كه از كوه پايين آمد مغموم و افسرده .شانه هاي مردانه اش آشكارا خم شده بود.
وقتي كه به اندازه كافي دور شديم دستور توقف داد.به پيشكارش آقاي رشنوادي دستور داد به هر كدام از ما 5 تومان پول پرداخت كند. و 10 تومان هم به هريك از سر كرده ها براي خانواده اي كشته شدكان.
و بعد هم گفت كه از بيراه به ايل و طايفه خود برويد. و آخرين كلمه اش در پناه خدا باشيد.
همين.
براي مدتي سكوت بر همه جا مستولي شد.دوربين انگليسي را نشانم داد و گفت اين آخرين يادگاري بابا ست!
بعد از اين نبرد آن را به گردن من انداخت و گفت يادگاري از من داشته باش.
گفتم پدر آيا امكان داره مرا به آنجا ببري دلم مي خواد از نزديك محل آخرين نبرد شما را ببينم.
لبخندي زد و گفت از اينجا دور است!گفتم اگر مايل باشي دلم مي خواد با هم بريم و از نزديك آنجا را ببينيم.
گفت هر چند كه ياد آوري و ديدن آنجا برايم سخته اما خودم هم دلم مي خواد براي آخرين بار آنجا را ببينم.
فردا با هم خواهيم رفت.
فردا صبح به دنبالش رفتم فاصله حدود 150 كيلومتر را در 3 ساعت پيموديم جاده اي باريك و كوهستاني.
وقتي كه به محل رسيديم قدم به قدم آنجا براي پير مرد خاطره بود. و با دست اشاره مي كرد كي در كجا كشته شد اسم همقطارانش را يك به يك بخاطر داشت با نام و نشان و محل كشته شدن آنها را.
با وجود اینکه منطره بسیار زیبایی بود اما بنطرم در آن حالتی که ما بودیم غم انگیز ترین منظره عالم بود از نظر من.
پ.ن:چند عکس هم گرفته ام از انجا ولی راستش هر کاری کردم نشد بتونم اینجا بگذارم