برای ثبت در تاریخ

این روز های همه ما تقریبن همانند هم است! گونه ای رفتار آنکاد شده و بنظرم تا حدی مصنوعی!رفتاری که هنوز به آن عادت نکرده ایم! و بنظرم تا مدتها هم به آن عادت نخواهیم کرد!

ماسکی بر دهان! اسپری الکل در دست رعایت فاصله دو متر! و اینکه نتوانی به دوستانت دست بدهی چه برسد به اینکه آنها را در آغوش بگیری حس بسیار بدی به آدم دست می ده.حس جدا افتادگی! حس تنهایی!امروز  هشتم تیر ماه 1399 ست! من  وامیر تیرداد در تنهایی خویش تنها تر شده ایم از تاریخ  بیستم اسفند 1398 حدود چهار ماه!

این که تاریخها را نوشتم برای یاد آوری است! یاد آوری روزهایی که ممکن است همه این سموم سخت از سر گذشته باشد و ما هنوز زنده باشیم و بدانیم که چه روزهایی را پشت سر گذراندیم!

یکی از شانسهای بزرگ نسل ما این است که فرزندانمان به راحتی با چند کنسول الکترونیکی سر گرم می شن! موضوعی که تا قبل از این شرایط  شاید از آن عصبانی هم بودیم .اما الان احساس می کنم که چه نعمت هایی هستند این ابزار های سرگرم کننده کودکان و نوجوانان و حتا جوانان و الا چگونه این همه انرژی انها را  می شد مهار کرد!

بگذریم! قصد ناله و نفرین و گله و شکایت نبود! روزگاریه که باید سپری بشه و این هم مانند همه روزهای خوب و بیشتر بد خواهد گذشت و خاطره ای محو از ان خواهد ماند که همانا ما همه حافظه های چندان قویی نداریم!

تا اینجا را به جای مقدمه حساب کنید و نه شکوه و گلایه از روزگار

جونم واسه تون بگه همانطور که دوستان قدیمی می دونند یکی از علاقه مندی ها ..نه یکی شاید عمده علاقمندی من به حضور در طبیعت و هم راه و هم قدم شدن با کسانی ست که در طبعیت زندگی می کنند. همانند ایلات و عشایر.و راستش دوستان بسیار خوبی هم در بین اقوام مختلف دارم که سعی می کنم هر طور شده ارتباطم را با انها حفظ کنم.

چند سال پیش به خواهش دوستی که نظارت بر ساخت یه سد را در منطقه غرب به عده داشت و در زمان اجرا به مشکلاتی بر خورده بود برای بازدید و احیانن مشاوره نحوه بر طرف کردن آن اشکال که مشکل عمده ای هم بود به انجا رفتیم!

داستانش را نوشتم "به عنوان نبرد گردنه رنو"

با پیر مردی آشنا شدم که داستان آن نبرد را برام تعریف کرد.چند ماه پیش باز هم گذرم به انجا افتاد. سراغش را گرفتم.هنوز هم قبراق و سر حال شاید بیش از هشتاد سال عمر!

اول به جا نیاورد.بعد از کمی گپ و گفتگو به کف دست به پیشانی زد و گفت آه ه ه امیر کیهان!یادم آمد.

و تعریف که چقدر من مهربانم و غیره

 گفتم من هر چقدر هم که مهربان باشم یک صدم مهر و لطف و مهربانی شما را ندارم و البته مقداری هم کادو خدمتشان تقدیم کردم!

داستان "نبرد گردنه رنو" را براش خواندم! اشکی ریخت و گفت چقدر خود تونستی آن خاطره درهم  بر هم من را بنویسی !

گفتم پدر جان شما خوب تعریف کردی من هم فقط گفته های شما را نوشتم همین و بس.

گفت کاش نزدیک تر بودی و می توانستیم بیشتر همدیگر را ببینیم!  و من هم گفتم کاش!

بله روزگار بسیار سریعتر از آنی که تصور می کنیم در گذر است و دنیا هم بسیار کوچکتر از آنی که ما تصور می کنیم!

این روز ها هم می گذره و همه با هم لبخند  خواهیم زد .همدیگر را در آغوش خواهیم گرفت و محبت را با دستهایمان به هم منتقل خواهیم کرد!

تجربه ماسک بر صورت داشتن و در لباس ضد شیمایی پوشیدن  را دارم!واقعه بمباران شیمایی حلبچه را در همین وبلاگ نوشته ام! و لباسی که وقتی از تن بدر کردم تمام بدنم در اثر گرما و عرق بدن سوخته بود! آن روز ها هم گذشت و خاطره محوی در ذهن من و امثال من که مستقیم درگیرش بودیم باقی مانده است چه برسد به کسانی که فقط از اخبار شنیده بودند!

به هر حال فراموشی گاه بهترین درمان است.

برای همه شما عزیزانم که سالهاست با هم همراه و هم دل هستیم آرزوی سلامتی و روزهای خوش آینده را دارم.

و این نیز خواهد گذشت.

 

یاد بود سردار

امیر!آهای امیر!

و من خودمو به نشنیدن می زنم و مشغول به کاری که هیچ است! آخه کاری که ندارم!فقط خوشم نیامد از نحوه بانگ(صدا)زدنش

از وقتی مهمان خان شده ام به جز یک هفته ای که  محض سرگرمی چوپانی کردم وبه  آن چشم درد وحشتناک  دچار شدم دیگه کاری نداشتم که بکنم! راستی یادتونه آن موضوع؟نیست؟نوشتمش که بابا؟آره حق دارید خیلی وقت پیشا بود!جونم واسه تون بگه چشم دردی گرفتیم که کافر نبینه و مسلمان نشنوه .بطوری که هیچی و هیچ جا را نمی دیدم! حتا گل اندام!آره گل اندام!اونو هم یادتان نیست!؟خوب حق دارید اون هم مال همان وقتها بود که طی یک خاطره نوشتمش  در همین وبلاگ کهنه که دیگه زهوار در و تخته هاش هم داره در می ره!

آره سر دارخان یه جورایی گل اندام را می فرستاد دم پرم ببینه که من خودمو به بیماری زدم یا واقعن چشمام درد می که! من که حوصله خودمو هم نداشتم دق دلیمو سر سردار خان بی چاره خالی می کردم!البته گاهی سه شصت پایی هم به اونجای گل اندام می مالیدم که بماند.جوانی بود و جاهلی دیگه به بزرگی خودتون ببخشید! آها اینو می خواستم بگم! که قبلن هم گفته بودم!!!

سردار خان خوب که خیالش جمع شد که من چشم دردم واقعیه و دیگه دارم کور می شم و ممکنه هیچی نبینم یه روز آمد بالینم و گفت امیر زاده!امیر... گفتم بگو خان!

گفت:گفته کنم یک چشم خودم در بیارم و بزارم جای چشم تو چطوره؟

گفتم خییییییییییلی هم خوبه سر دار! لا اقل هردومان یکی یه چشم درایم !

کمی فکر کرد و گفت :آها بخاطرمان آمد یک بار هم شنیدیم که می شود  چشم را به جای چشم دیگری گذاشت!

من هم با ناله گفتم آره سردار خان می شود!

سر درا خان از جا بلند شد بعد از لحظه ای درنگ از زیر دستمالی که روی چشمام بسته بودم نگاهی کردم دیدم داره یه چاقوی باریک و بلند را تیز و تمیز می کنه!

گفتم سردار این چا قو برای چیه!!!

هاااااااااااا امیر؟اول باید چشم ترا دربیاورم یا چشم خودم!!!

نخیر جدی جدی داشت کار دست هردومان می داد!گفتم سردار می خوای کدام چشمتو در بیاری !

گفت هرکدام که تو بخوای؟گفتم مطمینی که سایز چشم من و تو یکییه؟

سردار گفت آقا جان چشم که دیگه  سایز بندی نداره  گفتم اگه بزرگتر باشه جا نمیره اگر کوچک باشه دوباره می افته و ریسه می رفتم از خنده!بطوری که سردار تصور کرد که دیوانه شدم در اثر آفتابی که به ملاجم خورده در طی آن چند روز چوپانی!

گفتم آخه مرد حسابی مگه چشم عروسکه دربیاری و یکی دیگه بزاری جاش!

گفت که من خودم از اخبار شنیدم که می شود!!!

گفتم پدر جان اولندش بیمارستان و محیط ایزوله پیش کش! متخصص جراجی چشم هم پیش کش ! اونی که تو شنیدی پیوند قرنیه است نه چشم کامل!

نیم ساعت جر و بحث با سردار خان تا آخرسر قانع شد که فعلنا چشم هردویمان را  از کاسه در نیاورد و چند روز دیگه صبر کنه اگر خوب نشدم اونوقت......

چی می خواستم بگم که سر از اینجا در آوردم!!!

آره خودمو به کاری سر گرم کردم تا زمانی که آمد روبرو دستی به ریشهای حنا بسته دو مشت شرعی اش کشید و گفت امیر!؟

خیلی رسمی گفتم بفرمایید سردار!!!

گفت چند بار صدات زدم نشنیدی.گفتم می خواستم از روبرو جمال مبارک را ببینم !لبخند ملیحی زد ودندانهای یکی درمیانش هویدا شدند و من هم هر وقت ترکیب لب و دندان و ریش و سبیل سردار را می دیدم خود به خود خنده ام می گرفت و بدی ماجرا اینجا بود که هر وقت هم می خواستم جلوی خنده خودم را بگیرم بد تر می شد!

گفتم امر؟گفت گل ا ندام را راهی کن بیرون عرض حصوصی دارم!!

گفتم عرض خصوصی و عمومی نداریم که بگو ببینم چی می گی سر دار!؟می خوای باز منو خواستگاری بفرستی؟

سرشو پایین انداخت و گفت حالا شما هم سرسیاهی (همسر)برای ما خواستگاری کردی هی طعنه مان بزن!

گفتم خوب حتمن می خوای سفارش ماشین دروگر برات بدم؟گفت:نه کاکام نه عزیزم اون یکی ماشینی که آوردی هم همینطور هنوز یه گوشه افتاده!

گفتم...گفت آخه یه دقیقه آرام باش تا بگم!

می دونستم سردار خان هر وقت اینگونه دست به سینه می ایسته و حتمن یه خواسته ای داره !من و منی کردم و گفتم بگو!

گفت:می شه یه شیشیه از اون "نجسی "که داری به من بدی؟

من با دهان باز هاااااااااااااااااااان؟سردار؟نجسی؟تو که نماز می خوانی ... آخه تو که روزه می گیری .. آخه تو که همه طایفه از تو سوالات شرعی می پرسند تو که....

گفت آرام باش کاکام تو که حیثیت برای من نزاشتی!

گفتم اولندش اونها مشروب هستند و نجسی نیستند دومندش من همین دو سه تا بطری برام مانده که این چند وقت اینجام برای مصرف خودمه سومندش اون بطری قبلی که گرفتی چی کار کردی؟

گفت به جان عزیزت به جان ... برای مداوا از اون استفاده کردم دیگر تمام شد!

راست می گفت گاهی دیده بودم که کسانی که خیلی پیش یردار احترام داشتند و می گفتند گلو درد یا سر درد یا  هر گفت وزهرماری که دارند می آمدند پیشش یه قاشق غذا خوری می ریخت تو حلقشان و می گفت خوب شدی دیگه !!!

آره گفت ببین سردار من که می دونم تو خودت نصف بیشتر اونو سر کشیدی و چند روز پیش دیدم که داری با مادر بچهه ها شوخی می کنی و تلو تلو می خوری!گفت آخه بچه ام استغفر..ا تو کجا منو دیدی!اون روز هم گلو درد داشتم به جای یه قاشق دو قاشق خوردم!

گفتم خوب... چه کنم سر دار که دوست دارم و نمی تونم دست رد به سینه ات بزنم با شه نصف بطری بهت می دم اما باید جلو چشم خودم یه قلپ بنوشی تا بدانم برای درمان می خوای!

لبخندی زد و گفت خاندان شما همیشهه دست بخشش داشتند ! گفتم سردار جان تو خاندان منو کجا دیدی !گفت ندیدم که خواندم آقا جان!درسته ما کم سوادیم اما بی سواد که نیستیم!

به هرحال سرداریک سوم بطری را سر کشید و تا غروب آفتاب شده بود موضوع شوخی و خنده هر سه تای ما!اونیکی کی بود؟آها .. خوب گل اندام دیگه

پ.ن:خواستم اگر شده لبخند کوچکی بزنید

پ.ن:این خاطرات هم جریان چشم درد و هم گل اندام را جداگانه در وبلاگ نوشتم سالهای پیش

یک معبد و دو محراب

یک معبد ودو محراب

.........

در منتها الیه شمال غربی اتاق محراب کوچکی بود.با صلیبی ساده و  سیاه رنگ یا به نظرم من سیاه رنگ از چوب.با عکسی از بانویی زیبا که کودکی تپل بر روی زانوانش نشسته که چشم به صورت مادر دوخته است  اما با نگاهش انگار که اعماق آسمانها را می کاود.روبروی آنها شمعدانی با سه شمع بر افروخته که نور لرزانشان فضای نیمه تاریک اتاق را کمی روشن کرده است قرار دارد.روبروی محراب مادر زانو زده است با انگشت های هر دو دست در رو بروی سینه درهم  فرو برده و با زبانی که من نمی فهمم زمزمه می کند.

در آخر اسم پدر و خودم را می توانم از میان زمزمه هایش که بی شباهت به آوازی دل انگیز و حزین نیست می شنوم آوازی که باید بسیار دقت کنی تا بشنوی.در پایان کتابی را بر می بردار و چند سطری را به همان زبان می خواند .قطره های اشک همانند مروارید درخشان از گونه هایش جاری می شود.چهره مادر با آن شالی که هنگام دعا بر رو سرش انداخته است بی شباهت به آن بانوی نشسته در قاب عکس نیست.با چشمانی آبی آسمانی و موهایی همانند اشعه خورشید و چهره ای زیبا اما  رنگ پریده.

پدر نیز سجاده اش را رو به جنوب  غربی  پهن می کند و با عبایی بر دوش و عرقچینی بر سر و سبیلهایی پر پشت و آویخته  با وجودی که بیشتر از سی سال سن ندارد اما ابهت اش را در نظر من کودک پنج  شش ساله صد چندان می کند.

بعد از نماز چند سطری از قرانی که بر روی رحل کنارش است می خواند.

سپس عاشقانه محو تماشای مادر می شود.هر دو که از نیایش فارغ می شوند پدر با انگشت اشکهای مادر را پاک می کند و و برای لحظاتی همدیکر را در اغوش می گیرند.و چیز هایی در گوش هم زمزمه می کنند.

همیشه به ان عکس مادر و کودک غبطه می خورم.هیچگاه فرصت نشده که یک دل سیر کنار مادر بنشینم و نکاهش کنم بجز همین زمانهایی که در حال نیایش است که ان هم هر چند هفته یک بار است.

قبل از اینکه از خواب بیدار شوم مادر رفته است و هنگاهی که خوابیده ام بر گشته.

سفرهایی به تمام نقاط ایران.از سیستان و بلوچستان گرفته تا بندر عباس و خوزستان و تمام ایران.

با لندوری و و دو پرستار و راننده ای.و مقدار متنابه ای دارو  و تجهیزات پزشکی.و همیشه انگار که عجله داشت.با سرعت و بدون فوت وقت .انگار اگر کمی دیر تر حرکت می کرد ممکن بود کس یا کسانی از بین بروند!.

هر زمان که از این سفرهای دور و دراز بر می گشت انگار که قطعه ای از وجودش را همانجا گذاشته باشد تکیده تر و لاغر تر و رنگ پریده تر می شد.

زمانهایی که در مسافرت نبود از صبح تا شب در بیمارستانهای شلوغ در اتاق عمل یا جراحی می کرد یا بیماران را ویزیت.

وشکوه اش را فقط به پدر می گفت!با این وضعیت مداوا فایده ندارد.بیماری های انگلی و پوستی و عفونی بیداد می کند.تا زمانی که محیط درست نشود و بهداشت همگانی نشود مداوا بی اثر است.زیرا محیط مستعد بیماری .و بیماری که مداوا می شود بعد از دو ماه در همان محیط دوباره مبتلا می شود.

و پدر گوش جان می سپرد به حرفهایش و دلداریش می داد.تو تمام سعی ات را می کنی همین مهم است.

در نظر یک کودک آن نماز خانه  بزرگ می نمود اما الان که محاسبه می کنم اتاقی بود با چهار فرش دوازده متری .بدون هیچ تزییناتی.

اما پدر را بیشتر می دیدم.معمولن بعد از ساعت پنج بعد از ظهر در خانه بود .میز کارش در کتابخانه قرار داست .در پشت انبوهی از کتابها مشغول مطالعه و گاه نوشتن چیزی.اغلب اوقات دانشجویانش هم  به دیدنش میامدند .آرام و با صدایی ملایم راهنماییشان می کرد.گاه کتابی را معرفی می کرد و و گاه نوشته ها و مقالاتشان را تصحیح می کرد.

امکان اینکه مادر و پدر همزمان در نماز خانه باشند کم پیش میامد!اما هر گاه پیش میامد من هم حضور داشتم.از عاشقانه هایشان خوشم میامد.با هم زمزمه می کردند! بعد از  نیایش به صورت هم نگاه می کردند نگاهی پر از عشق و مهربانی و به هم لبخند می زندند! و مرا هم در میان می گرفتند.

مادر بعد از هر سفر تکیده تر و رنگ پریده تر می شد.اما توصیه هیچ کس را قبول نیم کرد.پدر می گفت با این حجم از کار بزودی از پا در میاد.اما مادر تمام عشق و وجودش را نثار بیمارانی در اقصای ایران می کرد و صد البته خود نیز در معرض انواع بیماری ها.

...........

مسافرتهای طولانی و خستگی های مفرط روز بروز اثر خود را بیشتر بر مادر نشان می داد.اشتهایش کمتر و لاغر تر شده بود.و پدر نگران و من نیز در عالم کودکی نگرانتر.

یک روز مادر به خانه نیامد پدر نیز.

آن شب را نمی دانم چگون سپری کردم.فردا پدرآمد مرا با خود به بیمارستان برد مادر روی تخت دراز کشیدده بود با دستگاها یی متصل به بدن و سرمهایی که  انگار زندگی را به زور در رگهایش تزریق می کردند.

مادر مرا کنار خود بر روی تخت نشاند.بنظرم ان برق همیشگی و شفافیت دیگر در چشمهایش نبود.بوسه ای بر گونه ام زد و گفت امیر؟ببخش که کمتر به تو توجه داشتم اما یادت باشد که دیگرانی بودند که بیش از تو و پدر ت (البته پدر را همیشه با لقب اش  خطاب می کرد) به من احتیاج داشتند و دارند.

بیماری خودش را خود دشخیص داده بود و اصرار که به خانه منتقل شود.

تخت مادر را به خانه آوردند و پرستاری شبانه روز در در خانه مواظبش و پزشکان همکارش نیز روزی یکی دو مرتبه سر می زدند و پدر نیز همیشه در کنار تخت اش.و هنگام دعا و نیایش او را روی صندلی چرخدار می نشاند  و به نماز خانه می برد.مادر مثل همیشه انگشتها را در هم فرو یبرد دعایی می خواند و چند خط از کتابی که نمی دانم به چه زبانی بود. و پدر پشت سرش می ایستاد و عاشقانه نگاهش می کرد.

بعد از دعا و هردو به هم نگاه می کردند لبخند می زدند و دنیای من پر از شادی می شد.

دران خانه هیچگاه من صدایی بلند نشنیدم بجز زمانی که مادر آخرین نفسهایش را می کشید و پدر با صدای بلند دعا می خواند و اشکهایی که بر سیمای زیبا و با ابهتش جاری بود.

......................

بعد از مادر هنگامی که پدر نیایش اش را تمام می کرد  چند لحظه ای هم روبروی محراب ماد ر می ایستاد.همانند زمانی که مادر زنده بود.اما مادر دیگر نبود و پدر شمعها را روشن می کردو چند جمله ای زمزمه می کرد.و همیشه رد اشکی بر گونه اش روان بود و غمی که تا کنون در چهرهاش باقی مانده است!غمی که بعد از سالها هیچگاه از چهره پدر زایل نشد.بعد از ان فقط چند بار لبخندش را دیدم.زمانی که امیر مهرداد را دید و زمانی که امیر تیرداد به دنیا آمد!

پ.ن1:نوشتن این خاطره برایم سخت بود.

پ.ن.2:چند بار نوشتم نمی دانم چرا خود به خود پاک شد.و هیچ نوشته دوباره ای آن حسی که در نوشته اول هست را نمی تواند به همان خوبی  منتقل کند.بر من ببخشایید

 

آن سالها

خیلی وقت پیش بود!سالها از آن زمان گذشته!چند سال؟خوب خودتون می تونید حدس بزنید!

سالهایی که مسجد اعتباری داشت و پیش نماز مقدس مردی بودی.اعتبار که می گویم به معنی واقعی کلمه.باید درآن سالها زیسته باشی تا بدانی چه می گویم.و معنای قداست نیز دگر گونه بود در آن سالها.

الغرض.پدر با همه مشغله ها و شیوه زندگی و آمد و رفتهای گوناگون با مقامات و آدمهای مختلف همیشه پیش از نماز مغرب و عشا به خواندن قران می پرداخت!هر چند آهسته اما صدایی خوش داشت .کتابی بسیار بزرگتر از هر کتابی که تا آن زمان دیده بودم .با جلدی چرمی و حاشیه های هرصفحه آب طلا کاری شده.

من هم گاهی ادای پدر را در میاوردم و چند خطی می خواندم .

لبخند پدر از زیر سبیلهای انبوه که برازندگی سیمایش را صد چندان می کرد می شد دید!غلطهایم را با ملایمت اصلاح می کرد و من همچنان سعی می کردم که زیر و بم کلمات را درست بخوانم اما مگر می شد؟!!

یک روز فرمود:امیر جان؟آقا؟(همیشه همینگونه خطابم می کرد.)مایلی قران خواند را یاد بگیری ؟

گفتم بله پدر .

چند روز بعد دست در دست هم به مسجد محله رفتیم.فاصله چندانی با خانه ما نداشت.حتا با قدمهای کودکانه من هم چندان دور بنظر نیامد شاید کمتر از پنج دقیقه پیاده روی .

پیش نماز مسجد به استقبال آمد .پیژامه ای  و نعلینی و عبایی بر دوش.

در همان حیاط مسجد(یا حسینیه درست یادم نیست) پدر احوالپرسی کرد و از خانواده و فرزندانش پرسید و در آخر هم مقداری وجه در جیب پیراهن بلند پیش نماز گذاشت.

پدر گفت امیر علاقمند است قران خواند یاد بگیرد روزی یکی دو ساعت میاد اینجا .شادی و شعف وصف ناپذیری در چهره پیش نماز مسجد مشاهده شد و کلی حرفهایی که من چندان نفهمیدم و توجهی هم نداشتم!

از آن روز به بعد یاد گیری قران را شروع کردم با حروف الفبا و زیر و زبر و پیش و تنوین و .....

بعد که نوبت به خواند سوره های ساده رسید و لغات سخت که درست در دهان  نمی چرخیدند.اما معلم از یاد گیری ام راضی بود.

بعضی از روز ها دختران معلم هم سر کلاس حاضر می شدند .هر سه چهار زانو روی فرش  می نشستیم و  معلم به پشتی تکیه داده و درس شروع می شد.البته نا گفته پیداست که دخترکان بسیار ماهر تر از من بودند در قرایت .و صد البته در شیطنتهای دخترانه که من هم چندان بدم نمی آمد.

یک روز ظاهرن معلم کاری برایش پیش آمده بود و دختر هایش وارد شبستان مسجد شدند و یکی در نقش معلم و آن دیگری و من نیز شاگرد.با هر غلط یک ترکه چوب بر کف دستمان می زد و البته تعداد ترکه هایی که نصیب من شد بسیار بیش از خواهرش می شد!

طاقتم طاق شد از جا بلند شدم رخ در رخ یک لحظه بدون اینکه متوجه بشه دامن کوتاهش را کاملن از پایش پایین کشیدم!خواهرش از خنده بیهوش  شده بود و دختر هر دو دستش را جلوی رانهایش گرفته بود و انگار که قدرت هیچگونه عکسالعمل دیگری نداشت.

در همین لحظه معلم از در وارد شد!خودتان حدس بزنید بقیه قضایا را!

یک دختر بهیوش و در حال غلط زدن از خنده و آن دیگری لخت و عور ایستاده سر پا!من نیز دوان از کنار معلم به بیرون از مسجد فرار کردم .

 

لبخند بر بلندای قله

از کودکی عاشق بودم .هنوز هم هستم.عاشق کوه.کششی در بلندی و ابهت کوه هست که مرا به سوی خودش می کشه!نوعی جاذبه.گاهی ناخود آگاه و در حالتی خلسه مانند محو تماشای کوهها می شم .

آنگاه عزم رفتن.رفتن تا اوج.رفتن از دره ای به دره ای و از قله ای به قله ای.خستگی را حس نمی کنم الا بعد از کوه پیمایی.وقتی که به خانه رسیدم تازه متوجه می شم که از پای افتاده ام.

هر چند شب و روز که فرصت داشته باشم در کوهستان ماندگار می شم بدون هیچ اندیشه ای.برای همین هم همراهان و هم نوردانم بسیار اندکند.زیرا تقریبن در کوهستان میل به باز گشت ندارم.

اما بعد از باز گشت به خانه تقریبن  بی هوش می شم!خلسه کوهستان و ابهت آن هیچگاه خسته ام نمی کند انچه خسته ام می کند شاید جدایی از کوهستان باشد.

به جرات می توانم بگویم که شاید ناب ترین ورزش کوه نوردی و کوه پیمایی ست.زیرا در این ورزش قصد ی برای قهرمان شدن و پیشی گررفتن از هیچ رقیبی وجود ندارد. این باعث شده است که کوهنوردان عمومن دارای شخصیت و منش و رفتار های خاص باشند .از خود گذشتگی و کمک به همنوردان و بقیه کوه نوردان.همپا شدن با ضعیف ترین عضو گروه  و تشویق و ترغیب خستگان به ادامه مسیر.

در صورت نیاز کوهنوردان جان خود را بخاطر نجات همنوردی که حتا نمی شناسندش بخطر می اندازند.همه و همه اینها و صد ها خصلت نیکوی دیگر که من در کوه نوردان دیده ام بنظرم زاده حضور در طبیعت و کوهستان است و این انسانهای شریف سرمشق و الگوی خود را از طبیعت گرفته اند و می گیرند.

+سالها پیش با عمو مهران در حال گذر از گردنه ای و البته با اتومبیل و در جاده ای کوهستانی.عمویم بود اما داداش صدایش می کردم.فاصله سنی  شاید کمتر از ده سال و من درک داداش داشتن را فقط در ایشان جستجو می کردم و خوب هم می یافتم.

روز لذت بخشی بود.از آن روز هایی که هیچکاه از یاد نخواهد رفت ختا اگر سالها بگذرد.

گفتم داداش؟

گفت جان داداش!

گفتم می شه نگه داری؟

بدون درنگ در اولین جای ممکن با بهترین چشم انداز در گوشه ای ماشین را نگه داشت.

مدتها به کوهای دور دست خیره شدم و شدیم.و حرفهایی رد و بدل شد.اگر مهران نبود شاید  خودم را تنها ترین فرد روی زمین احساس می کردم.

مهران همه تنهایی های مرا پر می کرد.به عنوان عمو و به عنوان داداش بزرگتر.و چه خوب از عهده بر میامد که به سر آمده حکیم است.

بعد از مدت زمانی گفتم داداش؟

گفت جاان داداش!

گفتم که من در کوهستان خواهم مرد!

چهره اش کمی تغییر کرد اما لبخند زد و گفت هیچ کس نمی داند که در کجا خواهد مرد اما مرگ در کوهستان بنظرم مرگ غرور آمیزی  ست.

مهران سالها بعد به این مرگ غرور آفرین در کوهستان دست یافت و من هنوز زنده ام به  آن امید.

+گفتم که کوه نوردی و کوه پیمایی و حضور در طبیعت ویژگی های رفتاری و حتا فیزیکی خاصی را دراین افراد ایجاد می کند.

همراه و همپای دریا قدم می زدیم .سالها پیش.غبار فراموشی بر چهره بسیاری از خاطره ها نشسته است.اما از روزنه ذهن گاهی پرتو هایی بر گوشه ای از سلولهای خفته حافظه می تابد. و این نکته ها بنظرم هیچگاه از ذهن پاک نمی شوند.شاید غبار زمانه کمی کم رنگشان کند اما پاک شدن هر گز.

لحظه ای چند قدم از من چلو تر افتاد.و من محو قد و بالایش.عاشقانه .لحظه هایی که هیچگاه تکرار نمی شوند و مانندشان نیز تکرار ناپذیر است.

دلم می خواست همچنان آهسته تر حرکت کنم اما دستهایمان به هم عادت داشت و بی تاب در هم تندین انگشتان و نگاه هایی که تا عمق وجود نفوذ می کرد.

گفتم دریا جان؟

گفت جانم؟

گفتم می دانستی که همانند کوهنوردان راه می ری؟ و من نمی دانستم که ایشان به کوه نوردی علاقمند.

بنظرم به گونه ای ناخشنود  و یا آزرده شد از این حرف. چرا؟نمی دانم

گفت مگر کوه نوردها چگونه راه می رن؟و من مختصر شرحی

گفت خوب من هم کوه نوردم.

و بعد از آن در هر فرصتی به کوه می زدیم!یک بار شاهد ریختن اشک از چشمهای زیبایش بودم.در کنارش نشستم و سرگشته نمی دانستم در این شرایط چه باید کرد.

قلبش از چی شکسته بود نمی دانم؟و من همه امداد های کوهستان را بلد بودم الا مداوای قلب شکسته و یا افسوس زمان از از دست رفته!

سرگشته  و پریشان بدون اینکه بتوانم کاری بکنم فقط توانستم نوازشش کنم و شاهد اشکهای مروارید گون بر روی گونه های زیبایش بودم.تصور می کردم  اگر چیزی بگویم شاید بیشتر اشک بریزد و من تحمل دیدن اشک هیچ کس را نداشتم و ندارم چه برسد به یکی از عزیز ترین و نزدیک ترین کسانم.سنگین ترین غم عالم بر دلم نشست غمی به سنگینی همان کوه.

بجز اینکه با دست اشکهایش را پاک کنم کار دیگری بن ذهنم نمی رسید.تمام سختی هایی که کشیده بود و تمام ناکامی و ها و تلخکامی که بر وی گذشته بود را در یک لحظه بیرون ریخت.این هم جادوی کوهستان  یا بهتر بگم معجزه کوهستان.

+کوه پیمای پاییزه را چند روز پیش به پایان بردم و البته .از بدن همان توقع سابق را داشتم. اما توش و توان دیگر همان توان سابق نبود.و همنوردانم هم دیگر آن توان گذشته را نداشتند.اما روی ما که رو نیست.به قول دوستی سنگ پای قزوین.مسیری که در گذشته دوساعته می پیمودیم حالا بیش از پنج ساعت طول می کشید.اما چه باک....

مسیری را در ذهن ترسیم کردم و برای تنها همنورد بر زبان آوردم!

سری تکان داد و گفت امیر کیهان؟

گفتم  بفرمایید؟

گفت این مسیری که گفتی با این حرکت لاک پشتی ما حد اقل سه شبانه روز طول می کشد!!! و البته بعد از آن مطمین باشد که تقریبن بی رمق خواهیم شد و امکان خطر!

در ذهنم مسیر آمده و زمان را محاسبه کردم و مسیر مانده را بر آورد!

دیدم درست می گوید.

گفتم پس همینجا اتراق کن تا یه چایی بنوشیم  .. که گل از گلش شگفت!

و البته زندگی همچنان ادامه دارد هر چند کمی کند تر

+برای معاینه رفتم مطب دکتر

کمی معاینه و سابقه بیماری و گپ و گفتگو  و من شرح حال بیماری خود!

گفت سر پا بایست! ایستادم!گفت ورزشکاری؟گفتم تا تعریف شما از ورزش چی باشد!

گفت  شیوه  ایستان ات همانند ورزشکارهای حرفه ای ست و دکتر غریبه با من! گفتم حرفه ای؟نه ...فقط سالی چهار پنج مرتبه کوه پیمایی و حضور در طبیعت!

گفت با این بیماری که داشته ای تصور نمی کردم که حتا قدم به کوه گذاشته  باشی.

گفتم دکتر تنها چیزی ک این همه سال منو زنده نگه داشته امید دوباره رفتن به کوه است بعد از پایان هر کوه پیمایی!

و این امید همچنان هست.تا روزی که در کوه بیارامم.

پ.ن:این پست در جواب کامنتی ست که نوشته بودی.با بهترین آرزو ها برای شما دوست قدمی.

امیدوارم که به آرامش و خوشبختی که لایقش هستی رسیده باشی.

پ ن2-جوابم را در واقع در این پست برات نوشتم.و خاطره های زیبای دیگری هست که باز هم خواهم نوشت.شما هم اگرنظری داری و یا نقدی می توانی کامنت بزاری تا اصلاح کنم.عرض کردم این پست در جواب ان کامنت است.برای من مقدرو است  اما تصور می کنم برای شما مشکل است.پس این پست تقدیم است به تو .و نمی دانم چرا باید بر خورنده باشد؟!!!؟

عمه های نداشته ام !!!

عمه جان!  من هیچ وقت عمه واقعی نداشتم.تمام زنهای فامیل پدری را عمه صدا می کنم هنوز هم ....
در طایفه ما هر وقت که ببینندم دست در گردن می اندازند و پیشانی ام را می بوسند و من نیز گاهی دستشان
جوان و پیر هم ندارد.و با وجودی که اغلب هم متشرع هستند اما در اینگونه موارد مثل اینکه من نا محرم نیستم.
دست در گردن امیر کیهان انداختی؟مادری به دخترش! پسر عمویت است زود باش!!!
و معنی اش این است که بایستی پیشانی من را ببوسد و یا گردنم و من نیز دست ایشان را اگر چه دخترکی جوان باشد.
خوب...رسم ما اینگونه است! نمی دانم اگر خواهر ی داشتم و اینگونه گردن یکی از بستگان را می بوسید چه واکنشی نشان می دادم:خنده::خنده::خنده:
بگذریم:
دور از جان شما کمی تا قسمتی بیماری کهنه گذشته دوبار ه اذیتمان کرد مداوا و معالجه و توصیه دکتر مثل همیشه...سیگار نکش ..مش.ر نخور... از کوه با لا نرو..دارو هات ر ا سر وقت بخور در غیر این صورت خیلی دوام نخواهی آورد؟

من:دکتر جان خیلی یعنی چقدر؟

دکتر:کمتر از پنج سال!!

من: قاه قاه قاه !! پنج سال؟!!!این که خیلیه! دکتر کی می تونه یک سال یا حتا یک ماه تضمین کنه زندگی را!!

می دانی چند سال پیش هم همین حرف را زدی؟پانزده سال پیش!

و من هم سیگار کشیدم  هم مش.. خوردم .. هم ...به وفور و هم از کوه بالا رفتم!

هنوز هم زنده ام اما دکتر عضدی عزیزم که همیشه و یار  همراهم بود صحیح و سلامت و سر و مر و گنده  نه سیگار و نه ... و نه.... یه زندگی بسیار متعادل داشت! و الان زیر خروار ها خاک آرمیده است.

 دکتر جان من نگران مردن نیستم نگران این هستم که از باقی مانده عمر خوب استفاده نکنم.

کیفت زندگی بنظر من از کمیت آن بسیار ارزشمند تر است.آری دکتر جان.من هنوز هم زنده ام  با وجودی که توصیه های شما را هیچ وقت کامل اجرا نکردم.

در این مدت چقدر عمه های دور و عمو های دور(تمام فامیل پدری عمه و عمو محسوب می شوند) به دیدنم آمدند.بعضی را اصلن نمی شناختم اما پدر به اسم و رسم همه را می شناخت اسم پدر و پدر بزرگشان را هم می دانست. و سعی می کرد به نوعی به من هم یاد آوری کند که بشناسم ....

به هر حال حس خوبی بود!

 

لجندری هانتر!

هر وقت فرصتی پیش بیاد با امیر تیر داد تمرین می کنم.فنون کشتیی که سالها پیش یاد گرفته و تمرین کرده بودم را محض یاد آوری خود به ایشان یاد می دهم.بدن دیگر انعطاف و توانایی گذشته را ندارد.بنظر می رسد امیر تیرداد سعی می کند که فشار زیادی را به من تحمیل نکند.فنون را سریع یاد می گیرد و اجرا می کند.و من به نفس نفس می افتم.

زمان کار خودش را کرده  و ظاهرن مقاومت هم حدی دارد.پدر زورت زیاده!امیر تیر داد می گوید.

اما می دانم که چند سال که بگذرد زورش نیز خواهد چربید .با شوخی و خنده تمرین را تمام می کنم.بنظر تحسینی در نگاهش هست و من لذت می برم .یکی دو روز تعطیلی حسابی با هم هستیم.و سعی می کنم به بهانه های مختلف از گوشی و ایکس باکس کمی جداش کنم.راستش روحیاتش چندان شباهتی به من ندارد.بیشتر به مادرش شبیه است .حساس و زود رنج و به گونه بسیار عجیبی عاشق جانوران.یه بهتره بگم عاشق هر نوع جاندار.به ندرت خوراک گوشتی می خورد  و از وقتی که چشمهای ماهی را دید دیگر به غذای دریایی لب نزد.

بعد از اینکه نفسم جا میاید اسلحه شکاری را از جلدش خارج می کنم .تمام قطعاتش را از هم جدا می کنم و تمیز کاری و روغن کاری و زاج کاری لول. و تمام آن لحظات امیر تیر داد کنارم نشسته و با دقت به همه مراحل کار نگاه می کند.

می دانم  که از شکار نفرت دارد و به اسلحه علاقه ندارد.اما با آن چشمهای سیاه و مژه های بلندش همچنان با دقت تمام مراحل تمیز کاری اسلحه را دنبال می کند.در دل می گویم از پدر چه در ذهنش خواهد ماند؟

می گم:"امیر جان می دانی بعد از من این اسحله متعلق به تو خواهد بود؟می گه بله

می گم با آن چه کار خواهی کرد؟ جوابش برایم  تعجب آور بود.

آن را به دیوار خواهم آویخت و زیر آن می نویسم این اسلحه متعلق به "لجندری هانتر پدرم  بود که هیچ وقت تیرش خطا نرفت"

تعجبم را به روی خودم نیاوردم .بله بنظر می رسد هر یک از ما یه لجندری  و اسطوره در ذهن خود داریم از یک فرد بخصوص.

راستش قند تو دلم آب شد و یه جورایی لذت بردم و خوش خوشانم شد.باید سعی کنم این اسطوره ای که در ذهن دارد را خراب نکنم با این حرفش مسولیتم در برابر تصویری که از من در ذهن خواهد داشت چند برابر شد.

پ.ن:سیزده سال از ساخت این وبلاگ گذشت.24 فروردین 84 آن زمان هنوز امیر تیر داد بدنیا نیامده بود!! زمان چقدر سریع در گذر است!

 

گل قاصدک

اولين بار كه فهميدم گل قاصدك چيه عكس آن را روي  يك

ID cartديدم.

گفتم اين مارك معنيش چيه:گفت اين گل قاصدكه.قبلا گل قاصدك را ديده بودم البته ولي اسم آن را نيمدانستم.گفتم چرا اين گل را به عنوان علامت انتخاب كردن؟گفت:گل قاصدگ به همه جا پرواز مي كنه و تا دور ترين نقاط دنيا ميره.

بعدا با دقت بيشتري به اين گل توجه كردم.بسيار ظريف و سبك و خيلي آسيب پذير.با اين وجود سبك بال به همه جا پرواز ميكنه.قاصدك يعني قاصد كوچولو.قاصد كوچولويي كه پيامي را به اقصا نقاط جهان ميرسانه.و چه با مسما انتخاب شده بود اين مارك براي آن كارت.گل قاصدك با كوچكترين تماس دست خرد ميشه.اصلا نميشه قاصدك را در دست گرفت چه گرفتن همان و در هم شكستن همان.گويي طبيعت آن را فقط براي پرواز  آن هم به مناطق دوردست طراحي كرده كه پيام رسان باشه .وقتي كه كلهاي قاصدك به پرواز در ميان چه منظره عجيبي میشه و چه با شكوه .در يك لحظه و با يك نسيم ملايم به پرواز درميان و در يك چشم به هم زدن از نظر ناپديد ميشن.تا باد آنها را در كجا فرود بياره!

ميگن گل قاصدك پيام رسان فصل پاييزه.هر وقت اين گل را در پرواز ديدي بدان كه فصل گل قاصدك پاييز فرارسده.بعد از ديدن اولين عكس از گل قاصدك .به آن علاقمند شدم و سعي كردم كه اطلاعاتي در مورد آن بدست بيارم .من پرواز گل قاصدك را مشاهده كردم و .......

وقتي كه مقايشه مي كنم ميبينم من هم تمام عمرم چيزي شبيه گل قاصدك بودم .به همان سبك بالي و به همان آسيب پذيري. هر بار در نقطه اي از اين جهان و هر بار با آسيبي بر تن و روان .اما چه جان سخت و چه اميدوار....

گريزي بزنم:يك روز بعد از پياده روي زياد با هم به يك كافي شاپ رفتيم (منظور همون قهوه خانه با دكوريشن جديد) تا كمي خستگي از تن بدر كنيم .دو جوان بسيار مودب سرويس ميدادن.سفارشي داديم و من غرق در درياي چشمان زيباي در....

جوان سرويس مدتي بود كه سفارش را جلوي ما گذاشته بودند و محض احترام همچنان ايستاده بود و من اصلا متوجه نبودم.شايد براي چندمين بار گفت آفا امر ديگري نداري؟

آهنگي داشت پخش ميشد.گفتم اگر امكان داره آهنگ عسل بانو را برام بزار.گفت اين آهنگ غير مجازه ولي چشم  .بخاطر شما من اين ريسك را مي كنم.واي كه گذاشتن يك آهنگ با  ريسك..ولي براي من  و در ذهن من اين آهنگ جاودانه شد و ياد آور يكي از ارزشمند ترين لحظات عمر.

بگذريم

يكي از رويايي ترين روزهاي زندكي من بود.هر چند كوتاه اما لذت بخش.اگر تنها يك روز اينچنين در زندگي وجود داشته باشه باز اين زندگي ارزشش را داره و همين كافيه براي يك بار به دنيا آمدن.

از گل قاصدك ميگفتم و شباهت خودم به آن.آري چيزهايي هستند كه يك قاصدك هم ممكنه به آنها دل ببنده.اما طبيعت قاصدك براي دل بستن و ماندن نيست قاصد كوچك بايد برود شايد باز هم با نسيم ديگري به مبدا بركرده .

من هم عازم هستم  اما دلم را اينجا جا ميزارم

اما دوستان خوبم دنيا بسيار كوچكه و يك قاصدك كوچولو و آسيب پذير به راحتي ميتونه به همه جاي آن سرك بكشه و.....همه تون را دوست دارم .راستي چه فرقي ميكنه كه آدم كجا ي دنيا باشه؟هر كجا كه باشم  از پشت همين ديوار شيشه اي باز با شما حرف خواهم زد و درد دل خواهم كرد.همه تون را دوست دارم و برای همه شماها آرزوی خوشبختی می کنم

پ.ن:

قاصدک، در دل من همه کورند و کرند،

دست بردار ازین در وطن خویش غریب،

قاصد تجربه های همه تلخ، 

با دلم می گوید، که دروغی تو ، دروغ ،که فریبی تو. ، فریب  

(شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث)

زندگي

زندگي

اولين چيزي كه از شروع زندگي بخاطر دارم شعا هاي نوري است كه از پنجره بر صورتم مي تابد و چشمهايم را آزار مي دهد.

كودك كه باشي دنيايي دگرگونه داري ! هماني نيست كه بزرگتر ها درك مي كنند!

صدا ها را بهتر مي شنوي و رنگها را  شفاف تر مي بني و بو ها و مز ها  همه چيز  در نهايت خود است.به دليل  نو بودن  و كارا بودن  هواس.

زبري و نرمي  تندي و مهرباني !

 و زني بلند بالا  و دو مرد ميانه اندام!

مردي كه بعدها فهميدم گوشي پزشكي ست را بر سينه ام چسباند! از تماس خنكاي فلز بر تن تب دارم احساس خوبي به من دست داد.

و اين اولين خاطره از زندگي ست حدود دو يا سه ساله بودم! و انطور كه بعد ها فهميدم بيماري سرخك تا سر حد مرگ همراهي ام كرد و بعد از آن  اين من بودم كه او را مغلوب كردم!

و تا مددتها نحيفتر از همسالان خود! به دليل اينكه براي به دنيا آمدن عجله كرده بودم سه ماه زود تر و بر خلاف همه در هفت ماهگي!

در دوراني كه نه ماهه ها هم به سختي مي توانستند خيلي از بلايا را از سر بگذرانند من با سماجت تمام با سه ماه كمتر همچنان  زندگي را به چالش كشيدم!

آثار آن بيماري سخت تا هفت سالگي همراهم بود! دندانهايي سياه و كرم خورده  به علت تب شديد  چندين روزه!

و مردي با لباس نظامي و در كناري ايستاده!

از چهر ه اش هيچ چيز نمي شود فهميد نه غم و نه شادي! انگار مجسمه اي ست كه در كناري نهاده شده است!

و من تمام توانم را جمع مي كنم  و با صدايي كه بنظر خودم بلند است مي گويم  من هفت تير مي خوام!

و او بدون درنگ  از غلاف براقي كه به كمر آوخته است اسلحه اش را بيرون مي آورد و به دست من مي دهد! انقدر سنگين است كه توان گرفتنش را ندارم اما  نگهش مي دارم با دو دست!

بزرگتر كه شدم كمتر مي خنديدم ! بخاطر دندانهاي سياه و يكي در ميان افتاده  مثل طره  اي از مهر هايي سياه كه در اثر شكسته شدن بعضي از دانه ها لكه هايي سفيد نيز در گوشه اي از آنها پيدا بود.

با پدر بيشتر از مادر رفيق بودم!

در طول روز كه مادر را نمي ديدم تا غروب! و سر ميز شام!

سخت گيري اش در تربيت و نظم با نبودش  و عدم حضورش در خانه تضادي آشكار بود! " گوتن ناخت ديغا" سر ساعت نه شب و اين آخرين مكالمه من ومادر بود در هر شب !

اما بنظرم تازه اول شب زنده داري من!

پدر نرم خو و مهربانتر اما عاشق مادر و بديهي ست كه حرفي نبايد روي حرف مادر باشد! اگر چه در ظاهر!

از آن خانه چيز زيادي در ذهن ندارم بجز درختهاي چنار بلند  و جوبي آبي كه از زير درختها روان بود!  و پير مردي كه بدون هيچ كلمه اي از صبح تا شب در باغچه خود را به هيچ  سر گرم مي كرد! و البته از نظر من! و زاغ سياه من و دختر هاي همسايه را چوب مي زد!

و البته من هم گاه و بي گاه از خجالتش در مي آمدم! با پنهان كردن بيلچه و قيچي باغبانيش  كه ساعتها دور خود مي چرخيد و زير لب  ورد مي خواند و معتقد بود كه شيطان  آنها را  پنهان كرده است  !

و البته خنده هاي پنهاني  من و دختران همسايه!

خوش ترين لحظه هاي زندگي ام زماني بود كه عمو مهران مي امد! سوار مي شديم و به همه جا سرك مي كشيديم! تهران براي من از پل رومي شروع مي شد و به تجريش ختم! اما هنگامي كه عمو مهران  مي امد ناشناخته هاي زيادي را كشف مي كردم! مردماني به گونه اي ديگر ! گفتگويشان متفاوت بود و  لباسشان متفاوت! شلوغي ناصر خسرو به سركيجه ام مي انداخت و بازار و باب  همايون و پارك شهر و كوچه برلن ! و بازار و مسجد شاه

دنيايي ديگري بود و من در همهمه آن گم مي شدم و لذت مي بردم ! و عمو مهران همه اين تجربه ها را برام فراهم مي كرد!

به ديدار پدر در محل كارش ميدان بهارستان و دانشكده علوم اجتماعي و اساتيدي جدي و   اغمو با نگاهايي بي تفاوت و وقار و متاننتي بيمار گونه!

و محل كار مادر بيمارستان رشديه  و بوهايي كه حالم را به هم مي زدند و مادر كه هميشه  ماسكي بر دها ن داشت و  با روپوشي سفيد و بيماراني كه تند تند  معاينه مي كرد و انها هم تند تند از دردهايشان مي گفتند .بنظرم مي رسيد كه مادر اصلن به حرفهايشان گوش نمي دهد و فقط كاغذ هاي آرم دار را تند تند خط خطي مي كرد و نفر بعدي!!!

من و عمو مهران چند لحظه اي نگاهش مي كرديم و و رد لبخند مادر را مي شد از زير ماسكي كه بر دهان دارد ديد! با آن چشمهاي آبي آسماني و دستهاي ظريف و انگشتهاي كشيده و استخواني!

دلم مي خواست بغلش كنم .هميشه دلتنگش بودم و هنوز هم هستم!هيچ وقت يك دل سير نتوانستم نگاش كنم!

و كوديكيم اينگونه گذشت!....

 

پسزك...

سالها پيش

پسرك با دستهاي كوچكش  به لباس مادر آويخته بود!

با چشمهاي درشت و كمي نگران سر را تا منتها عليه به عقب داده تا بتواند چهره مادر را كاملن ببيند.

مادر سكه ای كف دشتش گذاشت.آفرين پسرم من همينجا منتظر مي مانم برو براي خودت از اون مغازه هرچي مي خواي بخر.

پسرك نگاهي به سكه انداخت!دقيقن نمي دانست چيست! و منظور مادر را نيز اصلن نفهميد.در ذهن يك بار جمله مادر را تكرار كرد!برو به معازه رو برو و هر چي مي خواي بخر!!!

سكه را ديده بود! اما نمي دانست به چه درد مي خوره! واژه خريدن هم برايش نا آشنا بود! اما مغازه را فهميد!

گاهي با بزرگتر ها به بازار رفته بود و ديده بود كه از مغازه اي چيزي هايي مي گيرند ولي رابطه آن سكه و خريدن را نمی توانست درك كند!

آفرين پسركم ! برو من همينجا منتطرتم!برو ...

پسرك مردد بود بين رفتن و ماندن! فاصله مادر و مغازه بسيار كم بود اما از نظر او به درازناي ابديت بود. اولين بار نا امني را حس كرد! چند قدم بر داشت و دوباره به عقب بر گشت!

مامي! تو هم با من بيا! آخه من مي تلسم!

نترس پسرم من مواطبتم! برو برو! تو ديگه براي خودت مردي شدي!

پسرك چند قدم بر داشت.ترسيد. قبلن هم ترسيده بود.وقتي كه سرما خورد و سينه پهلو كرد و پرستارها با آن سرنگهاي بزرگ چندين بار به سراغش آمده بودند. اما فرق مي كرد اين بار . اخه اون زمان مادر در كنارش بود و دستهاي كوچكش را در دستهاي گرم و مهربانش گرفته بود.با وجودي كه مي ترسيد و درد سرنگ امانش را بريده بود اما دستهاي مادر به او آرامش مي داد. از درد اشك مي ريخت اما گرماي محبت دست مادر تسكين مي داد همه دردهايش را.

مامي تو مي گي بلم؟بله پسرم برو !باشه چون تو مي گي مي لم!

با هر قدم نظري هم به پشت سر مي انداخت.مادر همچنان ايستاده بود با لبخندي بر لب.لبخند مادر مايه دلگرمي بود.

در دل گفت ماما مواظبمه! وارد مغازه شد. سلام آقا مامانم گفت چيز بخر!

پيرمرد فروشنده با لبخند گفت : عليك سلام ماشالا پسر خوب! مامان نگفت چي بخر!؟

نه "فقط گفت بخر"

و سر به زير انداخت.پير مرد يك آبنبات چوبي به اندازه كف دست  به همراه  چند شكلات به پسرك داد . پسرك خواست از مغازه خارج بشه كه پير مرد صدايش زد. پسرم بقيه پولت و متعاقب آن تعدادي سكه درخشان كوچك در كف دست پسرك ريخت و گفت محكم بگير گم نشه!

نگاهي به اطراف انداخت! ساق پاهاي زيادي در رفت و آمد بودند همراه با كفشهاي براق پاشنه بلند!

اولين خريد به تنهايي و اولين چيزهايي كه در ذهن  آن كودك نقش بسته كفشهاي پاشنه بلند براق  و ساق پاهاي .....

از مغازه كه بيرون آمد مادر با لبخند منتظرش بود. تنها چهر ه اي كه از آن روز در خاطر ش مانده چهره خندان مادر...

مامان؟ دلم برات تنگ شده .خیلی دلم برات تنگه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:54  توسط کی- ها- ن- سین  |  آرشیو نظرات
پ.ن:چيز خاصي ندارم براي گفتن.

رد پا

راه رفتن با پاي بر هنه  بر روي ماسه هاي نمناك  ساحل احساس خوشايندي  بود. دست قوي پدر را در دستم گرفته بودم و سعي مي كردم همپاي ايشان  راه بروم.

همه چيز به نظرم عالي بود.در كنار پدر بودن.حس خوب امنيت و آرامش.گاهي سرم را بلند مي كردم و به چهره پدر نگاهي مي انداختم.مثل هميشه استوار با قامتي خدنگ.و لبخندي ملايم بر لب كه بعد از مرگ مادر كمتر و كمتر شده بود.بجز مواردي خاص و روز هايي اينچنين.

پدر يه داستان برام بگو!

انگار كه انديشه هاي دور و دراز پدر را بر هم زده باشم!

داستان؟ حتمن!

و مثل هميشه شعري از شاهنامه را خواند! زيبا و آهنگين.هميشه اينگونه بود.بعد از اينكه شعر را مي خواند شروع به تعريف داستانش مي كرد!

..و گاهي اينگونهi

 داستانها را برام مي گفت. رستم و سهراب. زال و رودابه  و.....

چقدر شيوا و متين. و با بلاغت و فصاحت! هر چند شعر ها را نمي فهميدم اما انگار كه خودش بداند شروع مي كرد به گفتن داستان. و من فقط گوشم به اهنگ صدايش بود و بس. همين برايم كافي بود.

در ان روز آفتابي اوايل پاييز با يك تا  شلوارك لي و ديگر هيچ دست در دست پدر. مي دانستم عمر اين لحظات بسيار كوتاه است و ممكنه چندين ما طول بكشد تا دوباره همديگر را ببينيم.و زمانهاي ديدار چه كوتاه بود . به سرعت يك چشم به هم زدن. اما زمان فراق عجب طولاني و به نظر پايان نا پذير.قبلم مثل گنجشككي  كوچك د ر قفسه سينه بي تابي مي كرد! هميشه نگران بودم. اگر پدر برود و ديگر هر گز باز نگردد چي؟همانگونه كه مادر ديگر نيامد.

اصلن داستان را نشنيد م. ظاهرن مدتي بود كه پدر داستان را به پايان رسانده بود و همچنان با قدمهاي آهسته حركت مي كرديم.فهميد پدر.

امير كيهان! خيلي تو فكري پسرم! هنوز براي شما زوده اينقدر به فكر فرو  بري! و مي گفتم كاش پدر از دل من خبر داشت. از خوابهاي آشفته ام. از احساس دلتنگي ام براي ايشان! و از پر خاشگر هاي بي موردم هنگامي كه از تنهايي و غربت به تنگ مي آمدم!

و از آرامشي كه خودم به خودم تحميل مي كردم.مگر چار ه اي ديگر هم بود.

پدر؟

بفر ماييد آقا! آقا صدايم مي كرد(و هنوز هم مي كند)

كي بر مي گردي؟رو برويم ايستاد! سر بلند كردم  اما سعي  كردم كه نگاهم به نگاهش نيفتد.آخر مي دانستم كه رد اشك را در چشمهايم خواهد ديد و غرور اين اجازه را به من نمي داد.

آقا من كه هنوز همينجا هستم! و باز هم به زودي به ديدنت خواهم امد.

دلتنگ ميشوي امير ؟ نه پدر! زياد نه! و خودم به خودم دروغ مي گفتم .

لحظات ديدارش با تمام وجود مي بلعيدم.معدود زمانهايي كه با هم بوديم و در كنار هم قدم مي زديم برايم بهترين اوقات زنديگيم محسوب مي شوند.هنگامي كه زير باران قديم مي زديم بوي خاصي مي داد تن پدر.بويي آشنا و لذت بخش و به ياد ماندني.

پدر رفت و من ماندم و تنهايي و تنهايي!

فر دا همان موقع به جاي ديروز رفتم جايي كه با پدر در كنار ساحل بر روي ماسه ها قدم زده بوديم.دو رد پا همچنان مانده بودند.  يكي كوچك و ديگري بزرگ.

رد پاها را به نظاره نشستم  شايد بيش از يك ساعت. و چه دلخوشي فرحبخشي.من و پدر اينجا در كنار هم قدم زده بوديم و رد پاهايمان ماندگار.

از ان پس هر روز در همان ساعت به ديدار رد پاي پدر م رفتم . رد پاهايي كه هر روز كم رنگتر و كم رنگتر مي شدند.

يك روز ديگر از رد پا ها اثري نبود تمام مسير را رفتم شايد اثري مانده باشد.اما نبود. در آخرين لحظه رد كمرنگي از آخرين نقطه اي كه پدر روبرويم نشست هنوز مانده بود.سنگ ريز هايي را جمع كردم و در حاشيه رد پا گذاشتم شايد اين اثر چند روز بيشتر دوام بياورد.

تنها كاري كه از دستم بر مي امد!

موجهاي اب با آرمش  به كناره هاي ساحل ماسه اي بر خورد مي كردند  و كف سفيد خوشرنگي را بر جاي مي گذاشتند. صداي موج همانند زمرمه لالايي مادر انه اي بود آرامش بخش.دلم مي خواست در كنار ان رد در حال محو شدن لحظه اي بخوابم.پلكهايم سنگين بودسر در كنار رد پا ي پدر گذاشتم . و حس كردم كه در آغوش پدر هستم .

چشمهاي درشت و زيباي پدر پر از اشك بود.فكر مي كردم خواب مي بينم!

امير ؟آقا؟ پسرم چرا اينجا خوابيدي! و نگاهش به رد پاي در حال محو شدن  خويش.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 6:33  توسط کی- ها- ن- سین  |  آرشیو نظرات
پ.ن:دوباره دلتنگي بسراغم آمده
از همان نوعي كه در اين نوشته خودشو به رخ مي كشد! تا كي مي خوام بچه باشم خودم هم نمي دونم!  اين متن همان طور كه از تاريخش مشخصه حدود 5 سال پيش  نوشته شده است.

زندگی در زمانهای موازی

مدتها بود که ندیده بودمش!

دلتنگش بودم. مثل همیشه.و مثل هر لحظه.گاهی میاید .قبل تر ها بیشتر می دیدمش.اما این روز ها خیلی دیر به دیر!

می گویم دلم برات تنگه!لبخند می زند.مثل همیشه.مثل زمانی که با هم بودیم.مثل زمانی که از دست رفت و من قدر ندانستم.

کیهان:به اندازه چشم راستم دوستت دارم! و من قاه قاه می خندم.

اما "رایانا" همچنان متین و موقر . با لخند محوی در گوشه لب.

رایانا رفیق قدیمی؟دلتنگتم! و او می گوید می دانم!برای همین هم گاه به زمان تو میایم!

رفیق قدیمی ؟قدرت ندانستم!!

کیهان؟تو ادم قدر شناسی هستی اما قدر لحظه ها را نمی دانی همین!

می گویم یکی از دوستان به کمکت احتیاج دارد.می گوید من چه کمکی می توانم بکنم؟

می گویم راهنمایی کن!

می گوید او خودش بسیار دانا و صبور است! سرنوشت را نمی شود تغییر داد.از قبل است و تا بعد هم خواهد ماند!اما می شود از نو نوشت!

می خندم مثل همیشه. مثل زمانی که بود.رایانا باز هم شروع کردی؟ طوری حرف بزن که بفهمم!

او خود می فهمد! رایانا می گوید! می شود از نو نوشت. می شود زمان را متوقف کرد! می شود به زمان دیگر رفت!می شود........دیگر گوش نمی دهم! چون نمی فهمم!

می گویم رایانا تو در ان دنیا چگونه زندگی می کنی؟

می گوید در کدام دنیا؟مگر چند دنیا وجود دارد؟ من در همین دنیا زندگی می کنم!اما در زمانی دیگر!

و من باز نمی فهمم! و بر زبان می آوردم این عدم درکم را!

می گوید تو خود را محور قرار می دهی و همه چیز را با خودت مقایسه می کنی! قبل و بعد خودت را می گویی و زمانی که در ان قرار داری!

تو خود را مقیاس قرار می دهی برای همین نمی فهمی!

می گویم می شه کمی روشنتر توضیح بدی؟

می گوید:دنیا یکی ست اما زمانها متفاوتند! و من و تو در دو زمان متفاوت زندگی می کنیم!

می گویم  در آینده ای یا در گذشته؟

می گوید: باز هم خودت را مقیاس قرار دادی؟در  آینده  و گذشته نسبت به کی؟ نسبت به تو؟ می گویم آخر مگر راه دیگری هم وجود دارد!

 می گوید آره!چرا مقیاس من نباشم؟

و من باز نمی فهمم!

می گوید جهان یکی است. زمان متفاوت است! و موجودات در زمانهای گاه موازی نسبت به هم و گاه پس و پیش

در گذر هستند.

می گویم چه کنم که در زمان دیگر خوشحال باشم؟

می گوید:مهربان باش با همه! و بگذار دیگران از تو آسوده خاطر باشند.در حد توان کمک کن! به درد دل غمگینان گوش کن و سعی کن لبخند بر لبشان بیاوری! و خود نیز لبخند بزن.

درخت بکار! و گیاهان را نوازش کن.........

می گویم رایانا؟ دوست من غمگین است!زندگی اش آشوب است و .........!

می گوید: آهن در کوره گداخته می شود و تبدیل به پولاد می گردد! می گویم رایانا ؟ کمر نحیفش تحمل این همه مشکل را ندارد!

می گوید: زمان همه چی را درست خواهد کرد. سرنوشت را نمی شود تغییر داد باید از نو نوشت!

می گویم رایانا دلم می خواد به زمان تو بیام!

می گوید:معلوم نیست که به زمان من بیایی! اما اگر هم نیامدی ناراحت نباش این امکان برای من هست که مانند الان باز  به دیدرات بیام.

خواب نبودم! اما بیدار هم نبودم!برای لحظه ای چشمهایم را بسته بودم و سرم را به دست تکیه داده بودم.

نگاهی به ساعت انداختم کمتر از یک دقیقه! اما بنظرم من ساعتها با رایانا گفتگو کرده بودم. تازه کمی فهمیدم که منظور ایشان از زمان چیست!

"دنیا یکی ست و زمانها متفاوت"

دل تنگتم رایانا مثل همیشه و مثل همین زمان!

دنیای کودکی

مطلبی خواندم در وبلاگ یکی از دوستان در مورد عشق به هنر پیشه ها و فوتبالیستها و غیره و غیره....

در جوابش کامنتی نوشتم به این مظمون:

خوب....... بگذار ببینم!!
اگر از عشقهای نوجوانی و جوانی بگم كه مثنوی هفتاد من میشود. البته هیچ وقت عاشق هیچ هنر پیشه ای نشدم بلكن عمدتن كسانی بودن كه دم دست باشند. بر عكس حالا!
و دیگر اینكه راستشو بخوای اولین بار كلاس سوم ابتدایی عاشق معلمم شدم.

معلم هم معلمهای قدیم.شیک و زیبا و خوش بر و رو و آرایش کرده.نه مثل خانم معلمهای امروز که با ده من عسل هم نمی شه .......بگذریم ممکنه به بعضی ها که هنوز هم واقعن معلم به تمام معنا هستند بر بخورد. و البته دیده ام تک و توکی که هنوز هم پای بند هستند به پرنسیپ .راستش آن زمان خودم را که با امیر مقایسه می کنم می بینم  که خیلی بیشتر از یک سر و گردن بالاتر از بچه های امروز بودیم.

به هر حال:

معلم کلاس سوم ابتداییم را می گویم.

 چه بانوی زیبا و لوندی. راستش اون هم فهمیده بود. هم از حرکات و رفتارم و هم اینکه  به هزار زبان بی زبانی!!اما دلم می خواست این عشق سوزان را بر زبان بیارم.آن هم رو در رو.
خیلی راحت وقتی كه همه بچه ها از كلاس رفته بودند بیرون گفتم خانم چند لحظه كارتون دارم! البته بنظرم از قبل می دانست می خواهم چه بگویم!
گفتم خانم خیلی دوستت دارم! عاشقت شدم! شبها خوابتو می بینم! و راست راست تو چشمهای قشنگش نگاه می كردم!
و او سرخ و سفید می شد از خجالت یا از پر رویی و بی پروایی من .

آخر طاقت نیاورد و محكم بغلم كرد! و گفت آخه تو چقدر باید عاشق باشی كه به این راحتی بر زبان میاری.......
دوران خوبی بود والا
راستش هنوز هم بنظرم عاشقش باشم! هر چند كه سالها گذشته ولی در ذهنم هنوز هم هست و به یادشم.
فكر كن! یه بچه كلاس سوم ابتدایی!!!!!

و هنوز هم تنها معلمی ست از دوران ابتدایی که هم اسم وفامیلش در خاطرم مانده! و هم چهره زیبایش.

پری دریایی

سپتمبر هميشه ماه طوفانهاي دريايي ست.براي من ماهي بس  دلهره آور اما

دوست داشتني.

ماه امتحان پس دادن.تنها طوفانهاي سهمگين هستند كه مي توانند نقص كارهاي مرا عيان كنند.

هيچ مهندس خبره اي نمي تواند مانند يك طوفان مهيب نقصهاي پنهان يك سازه عظيم دريايي را نمايان كند

آخرين مراحل ساخت يك سكو به پايان رسيده بود.

سازه اي به طول بيش از 100 متر و عرض 50 متر.در 4 طبقه مجزا.و پد هلي كوپتر(جایگاه فرود) در آخرين طبقه و در انتهاي گوشه سمت راست.

ارتفاع دكل بيش از 30 متر و شمعهاي پايه سكو تا 25 متر نشسته در آب و بيش از بيست متر نيز در گل كف دريا فرو رفته.

سازه اي تمام فولادي.با بر آورد عمري خدود 30 سال.

با كارگاه جداگانه براي تعميرات و اتاقهاي خواب گارگران كه مجبور بودند هر كدام مدت 15 روز بطور شبانه روز در آنجا كار و استراحت نمايند و رستوران و آشپزخانه و يك پناه گاه براي لنگر انداختن شناورهايي كه مايحتاج مورد نياز و احيانن مصدومين را از آنجا به خشكي منتقل نمايند.و چند سويت شيك براي مهندسين و ناظرين كار.

تا اينحا سعي كردم نمايي كلي از يك سازه دريايي را به شما بنمايانم.

10 سپتمبر ساعت 9 صبخ هليكوپتر آماده بود تا مرا براي بازديد نهايي و كنترل به مقصد برساند.

فاصله سكو از خشكي خدود 60 مايل دريايي ست.اما من ترجيح دادم كه با يك شناور تند رو به آنجا بروم.چرا خود نيز نمي دانم.اين هم از همان كارهايي ست كه مختص خود من است.

فاصله 60 مايلي را با سرعت20 نات حدود 3 ساعت و نيم طي كرديم.

شناور در محل مورد نظر پهلو گرفت.از پله هاي اكوموديشن(نمي دانم لغتش چيه در فارسي)بالا رفتم.

مسول سكو كه مهندس ارشد بود به استقبالم آمد.از قبل همديگر را ميشناختيم.

گاهي در بعضي از طراحي قسمتها از دانش و تجربه ايشان استفاده هاي زيادي كرده بودم.تقريبا خدود ۱5 سال از من بزرگتر بود و سرد و گرم روز گار چشيده.و به همان اندازه نيز به كار من ايمان داشت.اما خودم ...!!

به كپتن شناور گفتم كه برود من خواهم ماند.هنگام برگشتن تماس خواهم گرفت

وقت زيادي براي بازديد نمانده بود.بنابر اين به كابين مخصوص رفتم.با مهندسين ارشد گپ و گفتگويي و پذيرايي مختصر تا وقت شام.

به عرشه رفتم.غروب دريا هميشه زيبا و غم انگيز است.براي لحظاتي به غروب خورشيد در پهنه بيكران دريا نگاه كردم.تا چشم كار مي كرد آب بود و آب و موح بود و موج واما امواج ملايم.

.شب استراحت خوبي كردم.

صبح اول وقت بيدار شدم.

"چك ليستها" را برداشتم و لباس كار پوشيدم.

شروع به بازديد تمام قسمتهاي مختلف كردم.از حساس ترين قسمتها شروع كردم.چند نفر از كار گران را خوب مي شناختم و دو نفر از آنان به همراه سر مهندس همراهيم مي كردند.

چك كردن سازه بيش از 5 ساعت كار مداوم به طول انجاميد.تمامي مفاصل .حقاظهاي كاتدي.موج گيرها و ضربه گيرها و.....

مي دانيد كه طراخي يك سازه ثابت در محيط سيال چه كار دشواري است.

تمامي نيروهاي موجود را بايستي بر آورد كرد فشارهاي امواج .چرخشي و پيچشي وامواج سینوسي موجهاي كوتاه و بلند و....

فشار موج بر هر ستون بايستي جداگانه محاسبه شود و...در اينجا قصد ندارم سر خواننده را با مباحث فني به درد آورم.

به هر حال كار سخت تا ساعت خدودساعت 15 و نزديك غروب آفتاب ادامه داشت.

دوشي گرفتم و عصرانه اي در كابين صرف شدوهيچ اشكال عمده اي وجود نداشت.و از اين بابت احساس رضايت مي كردم.احساسي از رضايت و غرور.مانند اين بود كه تيم كاري من در يك مسابقه جهاني برنده كاپ شده باشد.

بعد از كمي استراخت.خواهش كردم كه يك صندلي راحتي در بلند ترين نقطه عرشه براي من بگذارند.

بر روي صندلي لم دادم.سيگاري روشن كردم و چند جرعه با رضايت از فنجان قهوه اي كه درروی  ميز كنار دستم بود نوشيدم.

چشم به دور دستهاي دريا دوختم.خورشيد در خال افول بود و منظره وهم انگيزي بوجود آورده بود.

امواج به آرامي ومانند تپه ماهورهاي صحرا در حركت بودند.بي صدا و با سرعتي حيرت آور.طوري بي صدا بودند كه فكر مي كردي اصلا حركتي وجود ندارد و فقط  کوه هايي از آب هستند كه بر جاي خود ايستاده اند.

تنها وقتي که به پايه هاي سكو برخورد مي كردند ميشد صداي وحشت آور آن امواج سهمگين راشنيد.و در اين لحظات دلهره عجيبي به جان من چنگ مي انداخت.اما سکو چنان استوار و محكم بود كه كوچكترين لرزشي را در آن نمی شد حس کرد ..و اين بايث رضايت خاطر و غرور بيشتر من ميشد.

همچنان كه به سيگار پك ميزدم ناگهان در نقطه اي از دريا در فاصله 100 متري موجودي نظرم راجلب كرد.

خوب كه دقت كردم دختري بود با موهاي بلند و بلوند.

پريشان بر روي امواح.و همچون بالريني ماهر با صداي امواج مي قصيد و ميچرخيد.

لبخند شيريني بر لبهايش نقش بسته بود.فاصله اش با سكو و من به كمتر از 20 متر رسيده بود.به وضوخ صداي او را مي شنيدم كه مرا به يك رقص دونفره دعوت مي كرد.

به خودم نهيب زدم اين يك خيال است مواظب باش.اما لطافت پوست و لبخند مليح و چشمهاي افسونگرش همه و همه گواهي بر واقعي بودن آن رويا ميداد.

چند بار با صداي بلند دعوتش را رد كردم.اما هر بار با ايما و اشاره و با صدايي به لطافت زيباترين موسيقي ها مرا دعوت كرد.

و من ديگر تاب مقاومت نداشتم.

و در يك لحظه از خود بيخود شدم و به درون امواج خروشان پريدم.

.......................................

...................................................................

............................................................................

لابد فكر مي كنيد كه بعد از چند روز لاشه باد كرده مهندس راوي داستان را از دريا گرفتند در حالي كه قسمتهايي از بدنش را ماهيان خورده بودند!!؟

حير اصلا هم اينطور نيست.!!!

جريان از اين قرار بود كه آن شب ميهمان يكي از دوستانم بودم.شب بسيار خوبي بود و بسيار هم هوا خنك و دل چسب بود.

از دوستم خواهش كردم كه تخت مرا در حياط خانه بگذارد تا از هواي آزاد بيرون لذت ببرم.

ايشان هم تخت مرا در كنار حوض گذاشته بود.و من در حال خواب غلت  زده بودم و درون خوض افتا ده بودم.اصلا هم نگران نباشيد زيرا عمق خوض از نيم متر هم كمتربود. و حتي يك بچه گربه هم در آن خقه نمي شود.

...........................

پ.ن:وبلاگ داشت دیگه زیادی خاک می خورد! راستش چیزی برای نوشتن ندارم فعلن.بنا بر این به بز رگواری خودتون ببخشید  و این داستان قدیمی را از آرشیو  دوباره اینچا کپی کردم .

 پ.ن۲:و دیگر اینکه این داستان نیمه واقعی و نیمه خیالی بود! انتهای ان نیز فقط برای اینکه لبخندی بر لب شما نشانده باشد نوشته شد.

 

وقتی که عرق ملی کار دست آدم می دهد

آیا شما بن لادن را می شناسی؟

این مطلب را دوستانی که از سالها پیش همراه این وبلاگ بوده اند را قبلن خوانده اند  ولی نوشتن دوباره آن چند خاصیت دارد:

اول اینکه دوستان جدید مجبور نیستند برای خواند بعضی مطالب به آرشیو مراجعه کنند

دوم اینکه یاد آوری این خاطرات برای خودم هم خالی از لطف نیست

سوم اینکه در این وانفسای کم حوصلگی در نوشتن مطلب جدید  لا اقل بهانه ای ست برای به روز کردن  وبلاگ.

 

چند وقت(سالها پیش یعنی زمانی که مرحوم بن لادن زنده و در اوج فعالیت بود) به یکی از آن مهمانی های رسمی که  از  رودربايستي ناچار مي شوم كه دعوت را بپذيرم.

باري زمان مقرر در مهماني حاظر شدم.بعد از معرفي شدن به بعضي از مهمانا  ن كه از قبل آشنايي نداشتم و احوال پرسي با آشنايان سابق طبق روال معود يكي از مدعوين چشمم را گرفت.

خانم زيبايي كه تحصيل كرده و متشخص بنظر مي رسيد.

به بهانه اي سر صحبت را با ايشان باز كردم.از همان آغاز قصد دلبري و دلربايي داشت و من هم از خدا خواسته.

ظاهرا ايشان از قبل مرا مي شناخت.يا اينكه ميزبان چيزهايي در مورد من به ايشان گفته بود.

از تحصيلاتش پرسيدم.فارغ التحصيل فوق ليسانس....از يكي از دانشگاهاي معتبر....

بسيار خوش سر و زبان بود و فصيح صحبت مي كرد.

ظاهرا همديگر را يافته بوديم و ميشد حدس زد كه مي توانيم چند   وقت را با هم بسر ببريم و از اوقاتمان به نحو دلخواه لذت ببريم.

اما لعنت بر شيطان!!

نه بيچاره شيطان .شيطان كه گناهي نداره.لعنت به سوال بي موقع و جواب بي موقع تر از آن.

از هر دري سخن به ميان آمد و در گوشه دنجي دل ميدادم وقلوه مي ستاندم.

راجع به تروريست و ترورست بازي در خاور ميانه سخن به ميان آورد. در آن هنگامه دل دادن و قلوه ستاندن من نمی دانم این موضوع چگونه شروع شد؟!!!

و افاضه قرمودند كه همه ايراني ها تروريست هستند.

آقا مارا مي بيني دچار گرفتگي برق آن هم از نوع 3 فاز شدم.

با تعجب گفتم سر كار خانم حتما مزاح مي فرمايند؟!!!

خيلي جدي گفت :خير .اصلن هم شوخي نمي كنم.

بعد از اينكه شوك اوليه را از سر گذراندم خيلي با ملايمت و متانت گفتم :من توضيحاني به شما ميدم كه حتما بعد از شنيدن آن در اين باب تجديد نظر خواهي كرد.

وشروع کردم یه دوره تاریخ ایران با ستان از از عهد هخامنشی تا زمان قجر را براش دوره کردم و تاریخ معاصر را نیز در حد توان!!

اينكه ايرانيها افراد انسان دوستي هستند و اولين منشور حقوق بشر توسط كوروش كه اولين پادشاه مستقل ايراني بود تدوين شده و اجرا گرديده و...

 سعي مي كردم كه از حالت چهره اش تغيير عقيده اش را ببينم اما هر بار تيرم به سنگ مي خورد.

از ايشان پرسيدم آخه تا حالا شنيدي كه يك ايراني بمب گذاري انتخاري كرده باشه؟

شنيدي كه يك ايراني کسی را ترور کرده باشه؟ 

شنيدي كه يك ايراني...

اما اصلا گوش اين عليا مخدره كه از بخت بد من بسيار زيبا هم بود به اين ترهات من بدهكار نبود و مرغ يك پا داشت و حرف زن هم يكي است(بر خلاف حرف مرد).

ديدم كه دم گرم من در آهن سرد ايشان اثر ندارد كه هيچ و دارم آب در هاون مي كوبم.اصلن کاش در هاون می کوبیدم در همان لحظات اولیه!!

و طبق مفهوم آيه شريفه نرود ميخ آهنين در سنگ آهي از سر تاثر و تالم كشيدم.و با وجودي كه مي دانستم مرغ از قفس خواهد پريد.اين خسران را بخاطر دفاع از مام میهن ومردم ميهمان دوست و با فرهنگ ايران بجان خريدم.

بعد از مكثي كوتاه و نگاهي كه مي دانستم آخرين نگاه مهر آميز ايشان است و بعد از آن بايد براي هميشه با اين انسان زود باورکه تمام اطلاعات ایشان در مورد ایران و مردمش را از رسانه های آنجا کسب کرده بود  وداع كنم  . این را هم بگویم که تقریبن بیشتر افراد بلای ۵۰ سال کشور های اروپایی و امریکا اصلن نمی دانند که ایران در کجای نقشه جغرافیایی جهان قرار دارد. و قتی هم که توضیح بدی اغلب آن را با عراق اشتباه می گیرند.

و تصور اغلب آنها این است که ایران سرزمینی ست بیابانی که مردمانش هنوز با شتر مسافرت می کنند و زنها را مثل برده خرید و فروش می کنند.

و متاسفانه .....بگذریم

گفتم:آيا شما بن لادن را ميشناسي؟

گفت:آري ميشناسم.همان آدم كش معروف!

گفتم:من كيهانشان هستم!!

با تعجب گفت:متوجه منظورتان نشدم ميشه دوبار كمي توضيح بدي؟

'گفتم:بن لادن عموي من است.

جيغ كوتاهي از وحشت و اظطراب كشيد كه بعضي از مهمانان متوجه شدند و چشمكي به تصور اينكه من در حال شيطنت كردن و معاشقه هستم بين خود رد و بدل كردند.

خوب ديگه تاوان دفاع از كيان مملكت و اين مردم را با از دست دادن يك همدم زيبا دادم.

حيف شد مي توانستيم چندين روز و شب خوب و به ياد ماندني را با هم بگذرانيم.

راستي يه سوال از شما دوستان دارم:بنظرتان آيا من بايد براي اين موضوع متاسف باشم يا خير؟

جواب اميد را كه پيشاپيش مي دانم اما انتظار جواب از بقيه دوستان دارم.

البته اميد هم اگر رهنمودي راهنمايي چيزي بفرمايند كه چراغ راه ما باشد براي آينده سپاسگذار خواهم بود و مطمين باشد كه نصايح ايشان را آويزه گوش خواهم كرد.

=====================

حیف شد!کاش بن لادن واقعا عمویم بود!!!

پ.ن:این پست در آبان ۱۳۸۶ نوشته شده است .

 

ایرلند یعنی سر زمین آریایی ها

وقت گرفتم براي چك كردن و معاينه دندان هام.دندانپزشك خانم 35-6 ساله اي است.ايرلندي و چه مبا اهاتي مي كنه به ايرلندي بودن و آريايي بودن خودش.بعد از احوالپرسي و معارفه شروع به معاينه دندانهاي من كرد.خوب خوب ببينم اووووو 4 دندان ترميم شده داري .اينها را كجا ترميم كردي...آ ها ببينم اينجا هم يكي هست كه نياز به ترميم داره و معاينه تمام.گفت كه خوب ترميم  شدن .گفتم اينها را ايران ترميم كردم.چنان با تعجب نگاه كرد كه فكر كردم اتفاق وحشت ناكي افتاده.پرسيدم چرا تعجب مي كني؟گفت كه بسيار خوب ترميم شدن فكر نمي كردم كه در انجا بتوانند به اين خوبي كار كنند.فقط از مواد نا مرغوب استفاده كردن.كه البته فكر مي كنم فقط مي خواست ايرادي گرفته باشه.گفتم تازه من در يك نقطه دور افتاده ايران بودم و البته پزشكان بسيار ماهر تري هم وجود داره كه من دسترسي نداشتم.

مردم دنياي خارج از ايران اغلب هيچ تصوري از ايران ندارند اگر هم محدود تصوري دارند بسيار نارسا و غلط.

كفتم پس شما ايرلندي هستي؟گفت بله من ايرلندي هستم و همانطور كه مي داني ايرلند يعني سرزمين آريايي ها .گفتم ظاهرا ايران هم معنيش سرزمين آرياييان است.ديدم كه از تاريح باستان ايران اطلاعات خوبي داره اين خانم اما از ايران فعلي هيچ اطلاعي نداره .بعد از اتمام كار من را دعوت به ميهماني چاي به منزل خودش كرد.و خواهش كرد كه حتما بپذيرم .چونكه مي خواست اطلاعاتي در مودد ايران بدست بياره و مسافرتي به شهرهاي تاريخي ايران بكنه.

ناچار من هم پذيرفتم البته ...

تبليغات عجيب و عريبي كه عليه ايران و ايراني در خارج از مرزهاي كشور مي شه تصورات وحشت ناكي را در اذهان مردم ديگرکشورها  بوجود آوردن از ايران و ايراني.اعلب فكر مي كنند كه مردم ايران بسيار بي سواد هستند و تروريست و خشن و بي رحم.فكر مي كنم مسولين مملكت ما هم در بوجود آوردن اين تصوير از ايران مقصر هستند.ببينيد گاهي چه سوالاتي از من پرسيده مي شه:

آيا آنجا سشوار هست؟وان حمام ...حتي صابون . شامپو.....واقعا ديوانه كنندس اينجور سوالها و جواب دادن هم كه عذاب عليم.

گاهي ديدم مسولين ايران در سخنرانيها مي گن كه همه چشمهاي جهانيان متوجه ايران است.!اما واقعيت اين است كه 90% از مردم اروپا حتي نمي دانند ايران در كجاي نقشه جهان قرار داره و اغلب  با عراق آن را اشتباه مي گيرن..تازه بعد از كلي توضيح مي گن آ آ همان كه جنگ كرد با عراق....واي خداي من ...

حتي افراد با سواد و اهل مطالعه همانند اين خانم دكتر هم تقريبا چيز زيادي از ايران نمي دانند.

نمونه سوالاتي كه از من كرد را ببينيد:

آيادر ايران هوا پيما وجود داره؟شنيدم كه آنجا همه اش صحراست و طوفان شن!

آيا زنها حق دارن بيان خيابان؟

مردها حق دارن با زنها حرف بزنند.؟اگر زني بياد بيرون از خانه توسط مردها كتك مي خوره؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ديوانه شدم از اي سوالهاي عجيب و عريب.

من هم ناچار گفتم :خانم محترم شما هرچه كه از ايران در ذهن داري بريز بيرون از ذهنت و اگر به من ا عتماد داري بشين تا برات وضعيت آنجا را تشریح كنم.

آخه عزيز من اگر هواپيما نبود پس من چگونه تا اينجا آمدم؟

به هر حال كلي توضيح دادم براي اين خانم دكتر عزيز كه ادعا مي كرد ايرلندي و اريايي است و قوم و خويش با اريايي هاي ايران!

به هر حال توانستم تا حدود زيادي تصورات غلط را از ذهن ايشان پاك كنم و.............

نشست ما تا دير وقت  ادامه داشت .گفت كه من به پدر زنگ مي زنم كه كيهان امشب پيش من خواهد  ماند.خواهش مي كنم قبول كن.

خوب ديگه من هم كه حسسساسس نخواستم دلشو بشكنم.اصلن مشکل اساسی ما ایرانی ها همین رودرواسی است دیگه و ناچار باید ثابت می کرم که آریاییان خیلی هم خوش مشربند و حسابی توانمند در برخی امور....

 

با عرض پوزش از دوستان مجبورم كه  ..... ببخشيد ديگهههههه

  پی  نوشت:

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت 11:13 (خوب دیگه ا ین هم برای خالی نبودن عریضه) به هر حال کی یادشه ۴ سال پیش چی نوشته شده!

خاطرات و خطرات4- جنگ گردنه رنو

خاطرات و خطرات3-نبرد گردنه رنو

وقتي كه به اردوگاه خان رسيديم بقيه چريكها هم يكي يكي از مناطق مختلف در حال رسيدن بودند.آرام و بدون هيا هو!

رفقا و همرزمان قديمي همديگر را مي ديدند و احوالپرسي و ديده بوسي!

دقيقن كسي خبر نداشت خان چرا با عجله همه تفنگچي ها را احظار كرده آن هم از مناطق مختلف و از همه طوايف!پچ پچ هاي درگوشي و حدس و گمانهاي مختلف .نبرد با كي ؟آيا براي دفاع است يا براي حمله؟

يكي از سركرده هاي قديمي را ديدم! سالها بود همديگر را مي شناختيم! در در گيري ها  مختلف پشت به پشت هم جنگيده بوديم!شجاعتها و مردانگي ها از او ديده بودم.وقتي كه يكي از همقطارانمان در جنگي نزديك خرمشهر كشته شد جناره او را جا نگذاشت!چندين شبانه روز او را بر پشت خود حمل كرد تا به منطقه و قبيله اش تحويلش دهد.كشته شدن چندان ناراحت كننده نبود اما جا گذاشتن و ماندن جنازه در منطقه دشمن براي خانواده مقتول خيلي سرشكستگي داشت. و بابا  اين را بخوبي می دانست! كار بزرگي بود و سالها اين كار او  ورد زبان و هنوز كه هنوز است اين كارش فراموش نشده هر چند كه خودش سالهاست كه مرحوم شده.

متفكر روي تخته سنگي نشسته بود در حال دود كردن چپق!

سلام كردم !سلام بابا !

اسمش محمد بود ولي همه ما او را بابا صدا مي زديم!

تفنگ ورندل را روي زانوانش گذاشته بود و دوربين دوچشمي انگليسي با رويه برنزي از گردنش آويخته!!

جز معدود افرادي بود كه آن زمان دوربين چشمي داشت! در يكي از نبردها در شهر دياله آن را از يك فرمانده ترك عثماني به غنيمت گرفته بود!

كنارش نشستم. بابا بنظرت خان  چرا احظارمان كرده. آن هم  همه تفنگ چي ها را !تقريبن ديگر كسي نمانده همه را احظار كرده ؟

چپق را تعارفم كرد كنارش نشستم! از خانواده پرسيد و از كشاورزي و گله گوسفندان و آيا وضع اقتصاديم بهتر شده يا نه! و من هم توضيح دادم !

باز هم پرسيدم!

آشكارا نگران بود! مردي كه هيچگاه اورا نگران نديده بودم!

گفت واقعيت اين است كه هيچ كس نمي داند ماجرا چيست!حان هم تاكنون چيزي به ما نگفته ولي تا همين امروز فردا معلوم خواهد شد.بهتره حوصله كني.اما اخباري از مناطق لرستان و بوير احمد هست كه جكومت خوانين آنجا را قلع و قمع كرده!و سرهنگي به اسم كوپال ايل بختياري را قتل عام كرده .فكر مي كنم بي ارتباط با اين موصوع نبايد باشه.

خان هر روز به اردوگاه سر كشي مي كرد اما چيزي نمي گفت.

بعد از دو سه روز سر كرده  ها را احظار كردند. من هم جز آنها بودم.چادر خان در بالاي تپه اي بود.همه گرداگرد هم نشستيم و با چايي و تنقلات پذيرايي شديم.

بعد هم خان گفت هر يك از شما آمار اسلحه هاي افرادش را به پيشكار بدهید و متناسب با نوع اسلحه از ايشان فشنگ تحويل بگيره.

اولين بار بود چنين موضوعي پيش ميامد كه خان خود مهمات تفنگ چي ها را به عهده بگيره.

بابا گفت جناب خان ما همه خود مهمات به اندازه كافي داريم! خان متفكرانه نگاهي كرد . گفت بابا شما يكي از قديمي ترين تفنگ چي ها من هستي و در خيلي از نبرد ها پشت و پناه من بودي اما تعداد مهمادت شما براي اين جنگ كافي نيست بنا بر اين هر چقدر كه مي توانيد بيشتر فشنگ با خود داشته باشيد.ضمنن مواد غذايي هم به اندازه كافي با خود داشته باشيد.هر چه لازم داريد از جناب پيش كار عالي جاه  رشنوادي  بگيريد .

فردا خودم براي بقيه تفنگ چي ها صحبت مفصل مي كنم. و بعد هم از چادر بيرون رفت.ما هم همانجا مانديم و تا يكي دو ساعت با هم صحبت كرديم.بدي قضيه اين بود كه ما هيچكدام نمي دانستيم چه اتفاقي قراره بيفته و هر چه بود حدس و گمان بود اما مي دانستيم كه اوضاع عادي نيست و اين نبرد با نبردهاي ديگر متفاوت خواهد بود.

آشپزخانه بزرگي درست كرده بودند ما هم آمار تفنگ چي ها را به اسم و رسم و نوع تفنگ به پيشكار خان آقاي رشنوادي داديم!

به هر نفر 200 تير فشنگ و اگر كسي مايل بود مي توانست بيشتر هم بر دارد. جيره غذايي 5 روز و عليق براي اسبها.

بعد از ظهر دستور رسيد كه همگي آماده باشيم براي حركت.خان آمد.بر بلاي يك تخته سنگ ايستاد با قامتي رعنا! هميشه در همه نبرد ها خودش پيشاپيش همه بود .هيچ كس در شجاعتش شك نداشت!وقتي كه كار بر همه سخت مي شد غلامرضا خان بود كه پيشاپيش سينه سپر گلوله مي كرد و دستور هجوم مي داد.

شروع به سخنراني كرد! آرام و شمرده .دوستان و هم قطاران من! سالهاست با هم بود هايم در سختي و راحتي  در شادي و غم.سعي كرده ام بين شما و فرزندانم هيچ فرقي نگذارم .در نبردهاي گوناگون در كنار هم بوده ايم در مهلكه ها جان همديگر را نجات داديم در غذاي هم شريك بوديم و هر گاه يكي از ما ها در جنگ كشته مي شد همه با هم برايش عزاداري كرديم .

در پيروزي ها و شكستها هميشه و در همه حال پشتيبان هم بوديم.از هيچ پيروزي مغرور نشديم و هيچ شكستي باعث نا اميدي ما نشد.هميشه سعي كرديم كه جوانمرد باشيم. و به كساني كه در جنك شكست مي خوردند و پشت به ما مي كردند شليك نمي كرديم.حالا هم من همان انتطار را از شما دارم.اما اين بار جنگ ما جنگ با عساكر عثماني نيست.جنگ با اشرار و راهزنان نيست! جنگ با خوانين همسايه نيست.اين بار ما مورد هجوم حكومت قرار گرفتيم.آن هم زماني كه هيچ خلاف و نافرماني از ما سر نزده.ما سالهاست كه مرز هاي غربي ايران زمين را حفظ كرديم و همه شما و اجدادتان جان بر كف از اين مرزها دفاع كرديد .اين چند روز هم كه ما صبر كرديم من با مامور حكومت در حال مذاكره بودم همه جور با آنها راه آمدم اما آنها بجز تسليم همه ما و تحويل اسلحه هايمان به هيچ چيز راضي نمي شوند.حال خود دانيد نبرد كنيم يا اسلحه هايما ن را تحويل دهيم و منتظر بمانيم كه چه مجازاتي در انتظارمان است.

اين را هم بگويم كه من خود راضي به اين نبرد نيستم نه بخاطر اينكه از جنگ هراس دارم كه همه شما مرا مي شناسيد بلكه بيشتر به اين دليل كه از هر طرف كه كشته شود افراد خودي و هموطنان ما هستند .اما چه كنيم كه اينها جز به ذلت ما به هيچ چيز راضي نيستند.من در مذاكرات بسيار كوتاه آمدم و مطمينم اگر هر يك از شما حضور داشتيد همانجا آن نظامي مغرور را به گلوله مي بستيد بخاطر توهينها و اهانتهايي كه به ناروا به ما كرد.و بعد هم گفت به هر حال هركس كه مايل نيست در اين نبرد شركت كند به امان خدا.

اما همه يك صدا و با هلهله آمادگي خود را براي نبرد آماده كردند.

دستور حركت داده شد.مقصد گردنه رنو!

كوهي سر به فلك كشيده در غرب شهر ايلام فعلي و حسين آباد سابق اين كوه همانند ديوار عظيمي است و سد دفاعي بسيار خوب بدون راه عبور.تنها نقطه قابل عبور آن گردنه اي ست به اسم رنو!كافي ست چندين تفنگ چي در اين گردنه مستقر شوند آنگاه تقريبن شكست آنها غير ممكن خواهد بود.

نزديكي هاي غروب در راس كوه و اطراف كردنه مستقر شديم.خبري از دشمن نبود.نياز به سنگر درست كردن نبود.آنجا بهترين سنگر طبيعي بود.

فردا صبح  بابا با دوربين انگليسي اش در حال نگاه كردن به دشت مقابل بود.سوتي كشيد و علامت داد.يعني كه دشمن را مشاهده كرده.بعد از مدتي همه ما پيش قراولان ارتش را ديديم.سواره نظام و پياده ها. . قاطرهايي با بار و بنه.نزديك 15 تا 10 هزار نفر بودند.تعداد ما  كمتر از هزار نفر.اما هيچ باكي نداشتيم.استحكامات بسيار خوبي داشتيم و از نطر موقعيت بسيار موقعيتمان از آنها بهتر بود.آنها در دشت بودند و ما در ارتفاع و بايد از كوه بالا ميامدند و از تنها بريدگي موجود گذر مي كردند.و اين از نظر ما تقريبن غير ممكن بود زيرا همه آنها را مي توانستيم بكشيم.

دوربين را از دست بابا گرفتم و نگاهي به نظاميان انداختم.حدود 4-3 كيلومتر مانده به كوه توقف كردند جايي كه در تير رس ما نباشند.

سپس بار و بنه را از اسبها پايين آوردند و اردوگاهي بر پا كردند.تصور ما اين بود كه ما را نديده اند زيرا ما در پشت تخته سنگها و لا بلاي درختها سنگر گرفته بوديم.

به هر حال آن روز هيچ تحركي انجام ندادند.روز بعد ساعت  حدود 8 به يك باره صداي غرش پي در پي عجيبي بلند شد.و متعاقب آن در اطراف ما تخته سنگها و درختها از جا كنده مي شدند . اطراف ما پر شده بود از آتش و دود.تقريبن هيچ كجا برايمان امن نبود. ما تا آن زمان چيزي از توپ و خمپاره نمي دانستيم و فقط اسم آن را شنيده بوديم.

بله زمانه عوض شده بود. ديگر برد بهترين تفنگ ما حتي به نزديك آنها هم نمي رسيد. حدود چندين ساعت تمام راس كوه و گردنه را زير بمباران گرفته بودند تقريبن هيچ كاري از دست كسي ساخته نبود.

بيشتر از نيمي از همقطاران ما كشته و زخمي شده بودند بدون اينكه ما حتي هنوز فرصت تير اندازي داشته  باشيم.

به خان گفتم اگر اجازه بده  تعداي از ما از كوه سرازير بشيم و به آنها حمله كنيم.حان گفت با اين هجم آتش تقريبن هيچ شانس موفقيتي نخوايم داشت. با اين وجود من پافشاري كردم!

حدود 50 نفر از چريكهاي داوطلب را با خود بردم.از جاشيه كوه  و در پناه تخته سنگها به پايين سرازير شديم  تا دامنه كوه  در ديد آنها نبوديم اما بعد از آن و به فاصله حدود 2 كيلومتر تقريبن هيچ جان پناهي نبود و در ديدي آنها قرار مي گرفتيم. بنا بر اين به افرادم گفتم كه از مقابل هيچ راه نفوذي نيست بايد از پشت يا كناره سمت راست به آنها هجوم ببريم.

زيرا تپه هايي در سمت چپ آنها بود  و ما مي توانستيم بدون ديده شدن به نزديك آنها برسيم.

به هرحال به هر نحوي بود خود را به نزديك توپخانه رسانديم! توپچي ها بي وقفه به سمت كوه مقابل شليك مي كردند .همه خوش و خندان .سربازها با هم شوخي مي كردند مثل اينكه به تفريح آمده باشند.

 اصلن توجهي به كناره ها نداشتند .در يك چشم به هم زدند به سمت آنها شليك كرديم.اصلن انتظار نداشتند. چند نفر از آنها به خاك افتاد. توپخانه از شليك باز ماند به سمت آنها هجوم برديم قصد داشتيم كه با شمشير با آنها بجنگيم! مي بيني چقدر نا آگاه بوديم؟

حدود 5 قبضه توپ و بودند خدمه آنها را از پاي در آورديم سر بازهاي پياده به سمت ما شروع به شليك كردند .با مسلسل و مداوم و در هر لحظه صدها گلوله به سمت ما شليك مي شد.توپها را واژگون كرديم  اما در مقابل تگرگ گلوله ها ياراي مقاومت نبود.در تمام طول عمرم و در همه نبردها شلیک این تعداد گلوله در  این زمان محدود ندیده بودم. بيشتر افراد كشته شدند آنهايي هم كه ماندند عقب نشيني كرديم.

به هر زحمت كه بود خود را به مقر خان رسانديم .مرحبايي گفت و همچنان اندوهناك از كشته شدن افراد.

حجم آتش چند برابر شد.

تقريبن همه احساس مي كرديم كه بي خود داريم كشته ميشيم آن هم بدون درگيري با دشمن.

خان به سر كرده ها دستور داد كه نيرو ها را به دامنه كوه منتقل كنند جايي كه در ديد دشمن نباشه!

چند لحظه بعد همه جاظر بودن تعداد كشته ها زياد بود و زخمي ها بيشتر! زخمهايي بسيار بد!نه زخم جاي گلوله ! بلكه بيشتر پاره شدن اندام و قطع شدن دست و پا ها! با تركش توپ! حتي تا آن زمان چنين زخمهايي را هم نديده بوديم و براي ما رعب آور و باور نكردني بود.

كمتر از 300 نفراز ما باقي مانده بودند.

در دامنه هم از آتش توپخانه در امان نبوديم.تيرهاي توپ از بالاي كوه رد مي شد و با صداي وحشت ناكي در فاصله اي نه چندان دور از ما با صداي مهيب منفجر مي شد. و همراه با هر انفجار تخته سنگها و درختها متلاشي مي شدند.

كوه هم در مقابل اين همه انفحار تاب مقاومت نداشت.

غلامرضا خان با صداي بلند گفت :برادران من عزيزان من مقاومت همانطور كه مي بينيد بي فايده است.اسحله هاي آنها بسيار پر قدرت تر از تفنگهاي ماست.ما ازتعداد آنها باكي نداريم اما ايستادن  در اينجا فقط و فقط كشته شدن توسط كساني ست كه حتي آنها را نمي بينيم.

و بعد با صدايي آرامتر گفت زمانه ما به سر رسيده هر كس مي تواند يكي از برادران رخمي خود را بر دارد و و به طايفه اش بر ساند.

سعي كرديم تا حد امكان زخمي ها را اول و بعد كشته شده ها را جمع آوري كنيم .

پير مرد ساكت شد!

اشك از چشمهايش جاري!

و ادامه داد بد ترين و وحشيانه ترين نبردي بود كه تا آن زمان ديده بوديم!

فرمان عقب نشيني داده شد.غلامرضا خان آخرين نفري بود كه از كوه پايين آمد مغموم و افسرده .شانه هاي مردانه اش آشكارا خم شده بود.

وقتي كه به اندازه كافي دور شديم دستور توقف داد.به پيشكارش آقاي رشنوادي دستور داد به هر كدام از ما 5 تومان پول پرداخت كند. و 10 تومان هم به هريك از سر كرده ها براي خانواده اي كشته شدكان.

و بعد هم گفت كه از بيراه به ايل و طايفه خود برويد. و آخرين كلمه اش در پناه خدا باشيد.

همين.

براي مدتي سكوت بر همه جا مستولي شد.دوربين انگليسي را نشانم داد و گفت اين آخرين يادگاري بابا ست!

بعد از اين نبرد آن را به گردن من انداخت و گفت يادگاري از من داشته باش.

گفتم پدر آيا امكان داره مرا به آنجا ببري دلم مي خواد از نزديك محل آخرين نبرد شما را ببينم.

لبخندي زد و گفت از اينجا دور است!گفتم اگر مايل باشي دلم مي خواد با هم بريم و از نزديك آنجا را ببينيم.

گفت هر چند كه ياد آوري و ديدن آنجا برايم سخته اما خودم هم دلم مي خواد براي آخرين بار آنجا را ببينم.

فردا با هم خواهيم رفت.

فردا صبح  به دنبالش رفتم فاصله حدود 150 كيلومتر را در 3 ساعت پيموديم جاده اي باريك و كوهستاني.

وقتي كه به محل رسيديم قدم به قدم آنجا براي پير مرد خاطره بود. و با دست اشاره مي كرد كي در كجا كشته شد اسم همقطارانش  را يك به يك بخاطر داشت با نام و نشان و محل كشته شدن آنها را.

با وجود اینکه منطره بسیار زیبایی بود اما بنطرم در آن حالتی که ما بودیم غم انگیز ترین منظره عالم بود از نظر من.

پ.ن:چند عکس هم گرفته ام از انجا ولی راستش هر کاری کردم نشد بتونم اینجا بگذارم

 

 

 

 

 

 

خاطرات و خطرات2

خاطرات و خطرات2

بله پسرم! معمولن اين دوره و زمانه ديگر كمتر جوانها مايلند پاي صجبت پيرمردهايي مثل من بنشينند.اما بنظرم شما كمي متفاوت هستيد.

من نيز با عشق و علاقه گقتم واقعيت اين است كه من خيلي علاقمندم به شنيدن خاطرات بزرگاني مثل شما.حالا چنانچه فرصت داشته باشيد كمي از آن زمانها برايم تعريف كن!

بله پسرم زمانه خيلي تغيير كرده انسانها تغيير كردن.آن زمان با وجود نداري و فقر مردم تقريبن همسان زندگي مي كردند.بين ارباب و رعيت از نظر نحوه زندگي چندان تفاوتي نبود.خان روي همان گليمي مي خوابيد كه چريكهايش مي خوابيدند و همان چاروقي به پا داشت كه تفنگچي هايش بپا داشتند.

هم در دوستي مروت بود و هم در دشمني.

راستش پيرمرد سعي مي كرد بيشتر درد دل كند تا بيان خاطرات اما من هم سعي مي كردم با سوالهايي به نوعي به صحبتهاش جهت بدم هر چند كه در اثر كهولت كاهي يك خاطره را چندين بار تعريف مي كرد و من هم ناچار مي شنيدم.

پرسيدم خوب از نحوه چريك و تفنگچي شدنت بگو؟

لبخندي زد و گفت در آن زمان كه سر باز و قشون نبود! يه خان بود و منظقه وسيعي از مرز ايران از فصر شيرين تا حسينيه(دهي نزديك انديمشك در خوزستان) و يه غلامرضا خان با 200-300 نفر چريك و بايد هم منظقه مرزي را حفظ مي كرد و هم منظقه مورد نفوذش را از دستبرد خوانين مناطق ديگر در امان نگه مي داشت.به همن خاطر ما گاهي تا عمق خاك عثماني هم پيش ميرفتيم و شهرها و روستاهاي سليمانيه و خانقين و شهر زور و مندلي و گاهي هم بصره را چپو(غارت) مي كرديم .اين كار دو دليل داشت هم بخاطر زهر چشم گرفتن از آنها بود و هم اينكه به هر حال غنيمتي بدست ميامد.

مي داني كه چريكهاي خان در واقع بي جيره و مواجب بودند.تفنگ و فشنگ و اسب و آذوقه همه را بايد خودما تهيه مي كرديم و تنها ممر درامدمان هم غنايمي بود كه در درگيري ها بدست مياورديم.حتي آنها يي هم كه كشته مي شدند سهمي از غنايم به خانوده  آنها داده مي شد.

پرسيدم پس تعداد زيادي هم كشته ميشدند  در درگيري ها؟

گفت واقعيت اين است كه خير !در هر درگيري گاهي 3-4 نفر زخمي و شايد يكي دونفر كشته مي شدند و البته هر دو طرف درگيري سعي مي كردند كه كمتر از همديگر بكشند.اگر امروز بود مطمينم در هر چنگ نصفي از طرفين كشته ميشد اما آن زمان ما سعي مي كرديم كمتر همديگر را بكشم.چونكه در هر چنگ مشخص مي شد كه فرد كشته شده توسط چه كسي كشته شده است.آن وقت خانواده آن شخص تا هر وقت كه ممكن بود مطمينن انتفام مي گرفت.بنا بر اين در در گيري ها كمتر كسي كشته مي شد .

موضوعي را برات بگم!

در يكي از درگيري ها شخصي از خوانين لرستان به اسم سيد مير خان كشته شد.خدا بيامرزدش هر چند كه فرد خوش نامي نبود و خود لرستانيها هم چشم ديدنش را نداشتند اما  به هر جال در يك درگيري با طوايف پشتكوه ايلام كشته شد.به همين دليل تمام طوايف سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند به بهانه انتقام ولي در اصل براي عارت.آن زمان همين رودخانه سيمره(كرخه در خوزستان) مرز بين لرستان و ايلام بود.البته اسم ايلام آن زمان ده بالا بود و بعد هم كه حسين قلي خان قلعه اي آنجا ساخت اسمش را گذاشت حسين آباد و امروز هم كه معروفه به ايلام.

بگذريم .نزديكترين منطقه به لرستان ما هستيم و تا خبر به حسين آباد مي رسيد و نيروهاي غلامرضا خان به كمك مي رسيد سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند و در واقع اگر مي خواستند كسي را بكشند تنا بنده اي زنده نمي ماند.اما در اين هجوم حد اكثر 2 نفر كشته شدند. تعداد كساني كه تفنگ داشتند شايد از انگشتهاي دست تجاوز نمي كرد با اين وجود ما مقاومت كرديم و چندين گردنه مهم را بستيم و حملات آنها را دفع كرديم.شخصي بود به اسم ....(يادم رفته) سنگر مستحكمي داشت و در بالاي كوهي سنگر گرفته بود چندين شبانه روز  در آن منطقه جلوي آنها را سد كرد .آخر سر يكي از بزرگان لر با صداي بلند از نام و نشان او پرسيد و گفت تو كي هستي مگر دولت هستي يا اينكه قور خانه دولت در اختيارته كه نه فشنگت تمام مي شه و نه تفنگت از كار مي افته.او هم اسم  خودش را گفت.خان لر گفت من پسري برام بدنيا آمده بخاطر اين شجاعتت اسم تو را روي پسرم مي گذارم و اميدوارم كه مانند تو قرد شجاعي بار بياد.بله آن زما اينگونه بودند مردم حتي از دشمنانشان هم با تعريف و تمجيد ياد مي كردند.

ادامه...

 

خاطرات و خطرات

خاطراتي از قرن گذشته يا

جنگ گردنه رنو

 

اگر خاطرتان باشد در يكي از پستهاي اخير در خاطرات بانوي مهربان گريزي زده شده به غلامرضا خان سليورزي والي منظقه پشتكوه  ايلام كنوني.و من قول دادم كه در اين مورد مطلبي بنويسم.

با هم بخوانيم:

حدود 5 سال پيش يكي از دوستان قديمي كه در مقاطعي از تحصيلات با هم آشنا شده بوديم به من زنگ زد.اول نشناختم.راستش تا مدتي نيز نمي توانستم بخاطر بياورمش اما بعد از مدتي صحبت كردن و دادن نشاني هاي مختلف آخر سر ذهن ياري كرد و  بگذريم از اينكه كلي موجب شرمساري من شد اين موضوع.

جريان از اين قرار بود  كه سد بزرگي در منطقه در دست احداث است و ايشان به عنوان مهندس ناظر ارشد .مشكلات غير قابل پيش بيني در حين ساخت پيش آمده بود و نمي دانم ايشان از كجا و چگونه توانسته بود كه مرا پيدا كنه.

به هر حال حدود نيم ساعتي با تلفن به گپ و گفتگو و مرور خاطرات گذشت و بعد هم ايشان گفت كه فلاني من از شما خواهشي دارم هر چند كه ممكن است برات مشكل باشه ولي اگر رويم را زمين نگذاري تا هميشه رهين منتت خواهم بود و البته حق الزحمه شما هم محفوظ است.

بگذريم از اينكه من خودم چقدر در آن مقطع كرفتاري داشتم و اينكه مسافت زيادي هم از هم دور بوديم و حد اقل 6-7 ساعت بايد با خود رو مسافرت مي كرديم آن هم در جاده اي كوهستاني به هر حال نمي شد روي آشنايي قديمي را زمين انداخت . هنگام خدا حافظي گفتم باشه بايد نگاهي به برنامه هايم بندازم و در اولين فرصت سعي مي كنم بيام و وضعيت را از نزديك ببينم ضمن اينكه خودت مي داني من چندان تخصصي در ساز ه هاي بتني اينگونه ندارم ولي چشم در اولين فرصت.

به هر حال روز موعود با يك راننده كه مسير را بلد بود و چندين بار به منطقه سفر كرده بود با يكي ديگر از دوستان كه متخصص بتن بود راه افتاديم.همينكه از خوزستان خارج شديم مناظر كوهستاني بسيار چشم نوازي را مشاهده كرديم و با وجود سختي راه چندان به ماه سخت نگذشت.

دوستم منتظرمان بود انصافن كارگاه بسيار عظيمي بود و در حال احداث سد بسيار عظيمي بودند كه در دهانه دره بسيار بزرگي  مكان يابي شده بود.

شب را استراحت كرديم  و فردا صبح  پلنهاي مختلف را بررسي كرديم و سپس از خود سازه بازدي كرديم  و 3 -4 ساعت مشغول بوديم.

در پايان پيشنهاداتي داده شد و انصافن كار را به نحو بسيار دقيقي انجام داده بودند اما موانعي نيز وجود داشت كه در بررسي هاي اوليه آنها را بر آورد نكرده بودند مانند نفوذ پذيري و شكنندگي بستر و كناره ها و … كه راه حلهايي ارايه شد كه هر چند هزينه ايي را در بر داشت اما به هر حال مشكل را تا حد بسيار زياد و قابل قبولي از نظر علمي حل مي كرد.

بگذريم.

بعد از اينكه كارما تمام شد ميز بان گفت كه اگر فرصت داريد با هم گشتي در منطقه بزنيم  مناظر بسيار زيبايي دارد و فكر مي كنم با روحيه شما ساز گار باشه.

قبول كرديم.

به هر حال در حين گشت و گذار از كنار يه مزرعه رد شديم  كه خيار و هندوانه كاشته بودند و سايباني نيز صاحب مزرعه  با شاخه درخت احداث كرده بود.

از ماشين پياده شديم پير مردي بسيار خوش بر خورد و خوش سيما به استقبالمان آمد  و دعوت به نشستن بر روي گليمي  و پسر نوجواني را صدا زد كه به سرعت سبدي پر از خيار را شست و آورد  و با همان سرعت آتشي روشن كرد و آبجوش براي چايي بار گذاشت.

من نيز فرصت را غنيمت شمردم و شروع كردم با پير مرد صحبت كردن.

بسيار شيرين و شيوا صحبت مي كرد.خدود 85 سالش بود و البته خودش مي گفت شايد هم بيشتر آخر آن زمان كه سجل و احوال درست وحسابي نبود.

صحبتمان گل انداخت از شكارهايش گفت و گله هاي شكار كه در منطقه بوده اند و امروز از انها اثري نيست و… خاطراتي ديگر از سختي ها و قحطي ها و بيماري هاي واگير و جنگهاي قبيله اي و غارتها و كشت و كشتارها و…

گفتم خوب پدر جان آيا خودت هم در اين در گيري ها شركت  داشتي!

چپق (پيپ) دسته بلندش را از توتون پر كرد و روشن كرد پك عميقي زد و  به نقطه اي خيره شد. و گقت بله پسرم  من هم  شركت داشته ام. و شروع كرد به بيان خاطرات

ادامه…

زوزه گرگ13

زوزه گرگ 13

دكتر گفت:

اگر خاطرت باشه  صبح آن روز  هنگامي كه از كمپ راه افتاديم 6 نفر بوديم با 2 راهنما و 2 نفر راننده و در مجموع 8 نفر.

از همان ابتدا من احساس كردم كه تو چندان دل و دماغ نداري .به نوعي حس مي كردم كه رفتارت مثل هميشه نيست.از شوخي و خنده هاي هميشگيت خبري نبود و تا حدودي هم در خود فرو رفته بودي.

هنگامي كه به آخرين مسيري كه مي شد با ماشين رفت رسيديم  و مي خواستيم دو گروه بشيم و هر گروه با يك راهنما تو پيشنهاد كردي كه بهتره 3 گروه بشيم و ما دو نفر كه هميشه همراه هم بوديم گفتي كه راهنما نياز نداريم چونكه نمي خواهي مسير طولاني بريم.همراهان هم قبول كردند و هر كدام از ما 3 گروه مسيري را در پيش گرفتيم كه ما مسير سمت راست را انتخاب كرديم و قرار هم بر اين شد تا قبل از تاريك شدن هوا و در هر شرايطي خودما را به جاده برسانيم و ماشينها هم همانجا منتظر ما خواهند ماند.بقيه ماجرا را هم كه مي دوني كولاك و برف باعث شد كه ما راهمان را گم كنيم.و شب را مهمان كوهنشينان باشيم.راستش از همون ابتدا من به ميزبانان بد گمان بودم اما بخاطر اينكه ذهن تو را آشفته نكنم به روي خودم نياوردم .اما تو هم متوجه رفتار مشكوك آنها شدي .گفتم دكتر اما پير مرد بنظر آدم بدي نمي آمد!؟اينطور نيست؟

دكتر گفت بله پير مرد نسبتن آدم خوبي بود.اصلن پيرمرد به نوعي به من گفت كه جانمان در خطر است و از فصد بقيه خبر داشت. و ظاهرن آنهايي هم كه با ما در گير شدن جز افراد قبيله او نبودند و چنداني حرف شنوي هم از او نداشتند.

به هر حال همراهنمان نزديك غروب كه به ميعد گاه باز مي كردند تا يكي دو ساعت از شب گذشته هم منتظر مراجعت ما مي مانند وقتي كه مي بينند ما بر نگشتيم متوجه ميشن كه حتمن مسير را گم كرديم .از طرفي هم خيالشان راحت بوده كه ما غذا و امكانات كافي همراه داريم و امكان اينكه آسيب جدي ببينيم وجود نداره به همين دليل معطلي در آنجا را بي مورد مي بينند  و به همراه ماشينها به كمپ اصلي مراحعت مي كنند.فردا نيز تا نزديكي هاي ظهر منتظر مي مانند سپس به همان محلي مي ايند كه روز قبل همديگر را ترك كرده بوديم.هنگامي كه مي خواهند پياده به جستجوي ما بين صداي شديد تير اندازي از فاصله نه چندان دور را مي شنوند و به سمت مجل تير اندازي ميان.اين زمان درست مصادف شده بود با درگيري شديد تو و زخمي شدنت.

واقعيت اين است كه من فكر نمي كردم بتونيم از آن مهلكه جان بدر ببريم.تا زماني كه تو تير نخورده بودي تمام سعي من بر اين بود كه مهاجمين را زخمي نكنم.اما وقتي كه ديدم تير خوردي و وقتي كه ديدم تفنگ از دستت افتاد و سرت روي برفها خم شد فكر كردم كه حتمن كشته شدي.ديگر زندگي خودم و يا هيچ كس ديگري برام مهم نبود و در آن لحظات هركدام از آنها را كه ميديدم حتمن مي كشتم. وقتي كه آمدم بالاي سرت  خون زيادي از تو رفته بود و نبضت هم بسيار ضعيف  مي زد.چند لحظه منتظر ماندم تا يكي از مهاجمين خودش را نشان بده لا اقل انتقام بگيرم ولي هيچ كس در تير رس و در ديد نبود.در همين لخظه دوستانمان  متوجه وضعيت ما شده بودن و با شليك  چند نفري از آنها كه سالم بودند را فراري دادند بقيه را هم كه تو زخم زده بودي.

راستش من تو را كاملن از دست رفته مي دانستم .با كمك بقيه دوستان تور ا خدود 5 كيلومتر روي دوش حركت داديم تا به اتومبيل رسيديم .بعد هم تو را به در مانگاه اولين آبادي رسانديم.

آنجا هم كه تقريبن فاقد امكانات لازم بود وفقط سختي جاني و نيروي جواني تو بود كه باعث شد بتواني از پس آن همه خونريزي  و ناشيگري پزشك زنده بماني!

دكتر ساكت شده... و به نقطه اي دور دست در وراي پنجره اتاق خيره ماند.

و من هنوز هم زنده ام.همچنان عاشق طبيعت اما ديگر از ريسكهاي جواني چندان خبري نيست.دكتر هم موهاي سپيد سرش بيش از موهاي سياه.اما همچنان سبتر و استوار.

پيش خودم گفتم:كاش دكتر سالهاي سال زنده بماند.اگر نباشد من بسيار تنها خواهم شد.حتي اگر دور از من باشد مهم نيست .مهم اين است كه باشد.ديگر مثل سابق كمتر به گوه و صحرا مي زنيم.اما هنوز هم ميريم اگر چه كمتر.هنوز هم گاهي سر به سر دكتر مي زارم .اذيتش مي كنم !و حتي گاهي ممكنه تندي هم بكنم.اما او نيز خوب مي داند كه يكي از نزديكتر ين و عزيز ترين كسان من است و با اينكه از نظر نسبي نسبت خيلي دوري با هم داريم اما سالهاست كه مراقب و همراهم بوده با همه ندانم كاريها و اوقات تلخيهاي من!

و شايد تنها فرد مورد اطمينان من و پدرم......

كاش روزي بتوانم ذره اي از زحمات و محبتهايش را جبران كنم.

===========

پ.ن:ناچار شدم خلا صه کنم در غیر اینصورت مجبور بودید زوزهایی بیشتری را بخونبد شاید هم تا ۱۸

 

زوزه گرگ 12

زوزه گرگ 12

چند وقت پيش در آخرين روزهاي پايان فصل شكار در حال مرتب كردن وسايل شكار و تميز و روغن كاري تفنگ و جابجا كردن فشنك  ونظم و نسق دادن به كمد اسلحه و لوازم شكارم بودم.

چشمم افتاد به جعبه اي كوچك با روكش مخملي سرخ.به اندازه يك جعبه انگشتر!دقيقن يادم نبود كه چه ممكنه درون آن باشد.

بازش كه كردم با يك مرمي سربي مواجه شدم كه سر آن به شكل قارچ پهن شده بود و به شكل وحشتاكي در آمده بود.فقط  شكارچيان و تير اندازان مي دانند كه اين مرمي چرا به اين شكل در آمده است!بله اثابت به يك شيي نسبتن نرم مثل گوشت تن يك موحود زنده.

بر روي تكه اي كاغذ كوچك نيز تاريخي درج شده بود 5 دسامبر 19...

تمام خاطرات آن روز در ذهنم مرور شد.اما مقدار زيادي نيز در اثر مرور زمان به فراموشي سپرده شده بود.

دفترچه خاطراتم را ورقي زدم  حگايتهاي زوزه زه گرگ از 1 تا 11 خلاصه شده و هر كدام در چند سطر ساعت بعضي وقايع را هم نوشته بودم بعضي جاها معلوم بود با عجله و بد خط و جاهايي نيز مشخصن سر حوصله و با جزييات بيشتر.

مرمي(سر گلوله)را در بين دو انگشت شست و سبابه گرفتم و روبروي نور نگاهي بهش انداختم.بله هنوز هم ميشد لكه هاي خشك شده خون را و شايد هم تكه هاي ريز كوشت را بر روي آن و در زير برگشتگي نوك پرچ شده آن ديد.

راستش نگاه به ان و ياد آوري لحظات گذشته مقدار زيادي حالم را دگرگون كرد.

و به فكر دور و درازي  فرو رفتم.صداي در مرا به خود آورد 2 ضربه! مي دانستم دكتر است هميشه همينگونه در مي زد.اگر نمي گفتم برفرمایید وارد نميشد و دست به دستگيره در نيز نمي زد.ادب و مناعت طبع و بزرگ منشي اين مرد هميشه برايم سر مشق بوده هر جند كه هيچكاه نتوانستم كاملن مراعات كنم كارهايي كه او انجام مي دهد.

گفتم بفرماييد دكتر!وارد شد با لبخندي بر لب مثل هميشه.موهايش خاكستري شده بود و دوران جواني طي شده.اما همچنان محكم و متين با چهره اي آرامش بخش.

در كنارم نشست! از دود سگار هميشه گريزان است اما در كنار من هيچ وقتبه رويم نياورده كه از سيگار كشيدنم بدش بياد.بلكه گاهي هم مي گه كيهان تو طوري سيكار مي كشي كه مرا نيز به هوس مي اندازي مثل اينكه داري شكلات مي خوري موقع سيگار كشيدن.

قهوه اي برايش ريختم و مرمي را نشانش دادم .

دكتر اين را يادت مياد!نگاهي به چهره مغموم من انداخت و خنده اي كرد.بله كاملن.مگر ميشه فراموش كرد.ولي روز بدي نبود! خوب جنگيديم ! هر چند نا برابر و هر چند من توصيه كردم كه آنها را نزني!و انصافن جز معدود زمانهايي بود كه حرفم را حتي المقدور گوش كردي!

گفتم خوب دكتر من مقدار زيادي از آن خاطرات را هنوز در ذهن دارم  اما ابعد از تير خوردن و اينكه به كمكم آمدي ! و نخوه در رفتن از آن مهلكه و رسيدن به درمانگاه ...از اينها چيزي به ياد ندارم.برام تعريف كن!

دكتر كمي چهره اش دره م رفت!جرعه اي از قهو ه اش را نوشيد و

گقت:

ادامه

 

زوزه گرگ11

زوزه گرگ 11

به جز صداي همهمه و صداي تير اندازي شديد.

تمام حواسم بجز حس شنوايي از كار افتاده بود.همه جا تاريك تاريك.تنها گاه گاهي به شدت احساس سرما و لرز مي كردم آن هم براي لجظاتي كوتاه.به مرور ديگه هيچ صدايي هم نمي شنيدم.

يك لحظه بنظرم در جايي سردي بودم.تمام انرژيم را جمع كردم و گفتم دكتر سردمه!

صداي دكتر بود!خدا را شكر بهوش آمد.

لحظه اي چشمهايم را باز كردم!به شدت سردم بود!سوزش مختصري هم در رانم احساس درد مي كردم!سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم اما دقيقن نمي دانستم چه اتفاقي افتاده.احساس كردم روي تخت و در درمانگاه يا مركز اورژانسي هستم.دستم نا خود آگاه به سمت پاي زخميم رفت.با شريان بند در چند محل براي جلوگيري از خونريزي  رانم را بسته بودند و شايد بيشتر درد مال اين بود كه محكم بسته شده بود.

دكتر جواني سعي مي كرد با پنس مانندي كلوله را از گوشت خارج كند.دست پاچه و لرزان.

لحظه اي ديدم كه دكتر پنس را از دستش گرفت خود دستكش پوشيد و به دو نفركه بالاي سرم ايستاده بودند گفت پايش را محكم بگيريد.سپس با مهارت و در چشم به هم زدني كلوله را بيرون آورد.درد شديدي متعاقب آن و باز هم تاريكي و تاريكي و سرما و سرما!

به مرور دوباره سوزش و كز كز زخم  را احساس كردم.سعي كردم دوباره به اطراف نگاه كنم اول همه چي مبهم و مه آلود بود و به مرور تصاوير و اشيا روشنتر شد.سعي كردم آنچه كه افاق افتاده را بخاطر بيارم.آخرين بار زماني كه از سرازيري خودم را غلطاندم و چند تير شليك كردم و ضداي دكتر و صداي تير اندازي متقابل...آن زمان حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود.به ساعت ديواري مقابل نكاه كردم باز هم ساعت 3 بود.تعجب كردم !

سعي كردم كمي سرم را بلند كنم اما سرم به سنگيني يه وزنه صد كلويي بود و گردنم تحمل بلند كردنش را نداشت.دكتر دستم را در دست گرفته بود!لبخندي زد و گفت زود خوب ميشي نگران نباش همه چي روبراهه!

گفتم دكتر ساعت چند؟گفت 3 صبح!گفتم سردمه دكتر!پتويي دگر ....

دوباره فكر مي كنم خوابم برد تحت تاثير مسكن و مخدرهايي كه زده بودند!

كابوس و كابوس و كابوس...

كولاك ..تكرك!

از آسما گلوله آتش مي باريد.هوا گرم بود!تشنه ام شده بود!يك نفرظرف آبي به دستم داد خواستم به لب نزديك كنم با قهقه وحشتناك زدزيردستم و آب از دستم ريخت نا اميدانه سعي كردم دوباره ظرف آب را د هوا بگيرم و نگذارم آب بريزه اما ريخت!

تشنگي تشنگي... گرما و كلافگي!مثل اينكه چيزي نيشم زده باشد!پس گردنم!دست بردم عقربي بود سعي كردم آن را با انگشت له كنم!نگاه كردم در يك لحظه سر پير مرد ميزبان بود در بين دستهايم بود!مي خنديد و دندانهاي شكسته و زرد وحشتناكش  حالم را به هم مي زد پرتش كردم ولي دوباره و چند باره به سمتم هجوم مي آورد.

محاصره شده بودم!به سمتشان شليك مي كردم تير به آنها مي خورد خون از بدنشان سرازير مي شد ولي  مي خنديدن و به سمتم يورش مي آوردند.مثل اينكه هيچ پنهاهي نداشتم.نمي خواستم تسليم بشم اما بنظرم با اشباه مي جنگيدم ...خسته و تشنه!

از نفس افتادم!

يك تپه بلند!منظره روبرو چقدر زيبا!دختها جوانه زده بودند گلهاي شقايق تمام دامنه تپه ها را پوشانده بود!آفتاب در حال افول!منظره اي دل انگيز و زيبا!احساس خوشي داشتم!اما تشنهگي امانم را بريده بود!

كاشكي ليواني آب بود!....

ادامه

زوزه گرگ 10

زوزه گرگ 10

دكتر نگاه دقيقي به اطراف انداخت.پشت سر را به دقت بر انداز كرد.كفت:كيهان تو بايد به سرعت و به شكل زيكزاك به سمت آن تپه برو و با انگشت مسير را نشان داد.

گفتم نه دكتر بهتره  شما اول بري .من سر آنه را گرم مي كنم شما برو وقتي مستقر شدي علامت بده تا من هم بيام.

دكتر به سرعت و با يه جهش سريع در يك چشم به هم زدن فاصله حدود 50 متر را در آن برف عميق طي كرد.بطوري كه دشمن نتوانست به سمتش تيري شليك ند.تا آنها متوجه شدن دكتر فاصله اش را زياد تر كرد و تيرهاي آن دو نفر كه بالاي صخره ها بودند تقريبن به نزديك دكتر هم نمي رسيد و بقيه هم كه پايين بودند و اصلن دكتر در ديد آنها نبود تا بتوانند به سمتش شليك كنند.من نيز چند تير به سمت آنها شليك كردم  .

دكتر كاملن در پشت تپه ناپيدا شده بود و من منتطر علامت او.در يك لحظه دشمن را در نزديكي خودم ديدم.به جز آن دونفر كه بالاي صخره ها مانده بودند و تقريبن من از طرف آنها ايمن بودم 6 نفر ديگر دو به دو و از 3 جهت به سمت من مي آمدند دو نفر از حاشيه تپه سمت راست كه هيچ پناهي نداشتند و به راحتي ميشد آنها را زد 2 نفر مستقيم از رو برو و دو نفر نيز از شيب تپه سمت چپ.

ظاهرن به هم علامت دادن  و همه آنها با هم به سمت من شليك مي كردند ضمنن فاصله خود را نيز با من  هر لحظه كم و كمتر مي كردند.مثل اينكه فهميده بودند كه ما قصد  زدن يا جرات زدن آنها را نداريم همين امر به جرات و جسارت آنها افزوده بود.

سعي كردم چند تير به سمتشان شليك  كنم اما حجم آتش آنها آنقدر زياد بود كه ناچار شدم سرم را و لوله تفنگ را پايين بيارم.

راستش ديگر اصلن امكان اينكه بتوانم فرصتي پيدا كنم و تيري شليك كنم را به من نمي داند.از دكتر هم خبري نبود  كه بتونه از من حمايت كنه كه لا اقل نفسي بكشم.

يك لحظه فكري بخاطرم رسيد.يك كلاه پوست بره مشكي داشتم آن را به سرعت از كوله بيرون آوردم و در لبه تخته سنگهايي كه پشت آنها بودم قرار دادم بطوري كه در ديد آنها باشد.سپس خودم به سرعت چند متر جا بجا شدم شليك آنها به سمت كلاه باعث شد بتونم از گوشه چشم  نگاهي به دشمن بندازم.يك نفر  به فاصله كمتر از 100 متري من رسيده بود  از سمت چپ!

در دل خودم ناسزايي به دكتر گفتم و ديدم نخير ديگه امكان نداره اينگونه كج دار و مريز آخرش  چي؟اينها دست بر دار نبودند.كتف او را هدف قرارد ادم سعي كردم كه به جاي حساسي از بدنش گلوله نزنم  يه زخم كوچك براي شروع بد نبود.ماشه را كشيدم با پشت به زمين خورد و تفنگ از دستش افتاد و با فحشهاي ركييك  خودش را از سرازيري به پايين غلتاند.

  نفر دوم را از رو برو انتخاب كردم سر و سينه را پايين داده بود و امكان اينكه كتف يا بازويش را هدف قرار بدم نبود.يك لحظه خواستم شيطنتي بكنم بنظرم هموني بود كه اول با ر به من نا سزا گفت صداش برام آشنا بود!از عدسي دوربين به دقت نگاه كردم  خواستم ساق پاش را هدف بگيرم اما پيش خودم گفتم اينطوري استخوان ساقش نابود ميشه  بنا بر اين لبه داخلي رانش را در زاويه دوربين قرار دارم با كشيدن ماشه به پهلو غلطيد  ..

نگاهي به پشت سر انداختم دكتر علامت مي داد ولي نمي توانست تيري شليک كند.زيرا تيرش به آنهايي كه بالاي صخره ها بودند نمي رسيد و آنهايي هم كه پايين بودند و به سمت من شليك مي كردند آنقدر پايين بودند كه در ديد او نبودند در واقع من بر روي تپه كوتاهي بودم و و دشمن در شيب اين تپه قرار داشت بنا بر اين دكتر نمي توانست اصلن آنها را ببيند.اين را ظاهرن نه دكتر محاسبه كرده بود و نه من.موقعي كه متوجه شدم بسيار دير بود.

بنا بر اين از دكتر تقريبن قطع اميد كردم و بايد خودم كاري مي كردم.

نفر سومي را نيز مختصر خراشي به بازو زدم. تا اين لحظه من هيچ آسيب جدي نديده بودم بجز مقدار زيادي خراش در صورت و روي دستها كه به وسيله خرده  سنگهايي كه توسط گلوله ها خرد شده بودند و به من اصابت مي كردند به وجود آمده بود.

فشنگهام را شمردم هنوز مقدار زيادي داشتم جاي نگراني نبود .يك بسته 25 تايي را از كوله بيرون آوردم  5 تا از آنها مرمي 2 زمانه داشتند .اينگونه  مر مي ها وقتي كه به هدف بخورند دوباره منفجر مي شوند و زخمهاي مهلكي بوجود مي آورند.نقشه داشتم براي اين 5 فشنگ.آنهايي كه بالاي صخره هاي رو برو بودند اگر جركت مي كردم كاملن بر من مسلط بودند خواستم  با اين تير ها آنها را كمي فراري بدم بعد عقب نشيني كنم .موقتن از حجم تير انداز آنها تا حود زيادي كاسته شده بود. و اين فرصت خوبي بود.من به سرعت به سمتشان تير اندازي كردم هر كجا كه سنگر گرفته بودند پا به فرار مي گذاشتند زيرا گلوله هاي دو زمانه به تخته سنگها بر خورد مي كرد  و منفجر مي شد و سنگها را متلاشي مي كرد.هر 5 گلوله را شليك كردم خزانه تفنگ را دوباره پر كردم و در يك لحظه به سرعت به سمتي كه دكتر نشان مي داد عقب نشيني كردم.

تا آنهايي كه بالاي صخره بودن به خود بحنبند من مسافت زيادي را طي كرده بودم افراد پايين تپه هم امكان تير اندازي به من را نداشتند زيرا بايد دقيقن به سنگر قبلي من مي رسيدند تا  در ديد آنها قرار بگيرم .بنا بر اين با سرعت هر چه تمامتر سعي مي كردم فاصله ام را با آنها زياد كنم ظاهرن آنها هنوز فكر مي كردند كه من در پشت تخته سنگها هستم كلاهي كه جا گذاشته بودم  آنها را به اشتباه انداخته بود.

تيرهايي از بالاي ضخره ها به سمتم شليك مي شد اما بي اثر بود و خيالم راخت.

امكان اينكه بتوانم با سرعت بيشتري خرمت كنم نبود با هر قدم تا ران در بر فهاي نرم سينه كش تپه قرو مي رفتم  اينجا ارتفاع برف بيشتر بود و آفتاب بعد از ظهر نيز يخ روي برف را آب كرده بود ....ذلتي كشيدم

در يك لخظه اجساس كردم ضربه اي به رانم خورد.ضربه بقدري شديد بود كه يك لخظه تعادلم را از دست دادم احساس كردم كه كسي با چوب ضربه اي به پام زده.فكر كردم پام پيج خورده شايد.خواستم حركت كنم اما ديدم كه پام  همراهيم نمي كنه.اما هيچ دردي نيز احساس نمي كردم بجز همان ضربه اوليه.

تفنگ را اهرم بدن كردم سعي كردم كه چند قدم حركت كنم اما امكان نداشت.با  تقريبن به فرمان من نبود.

احساس كردم مايعي گرم و لزج از رانم سرازير شد و كف پوتينها را خيس كرد.حس ناخوشايندي بود.لزجي كف پا.

سر پا ايستادم تمام قد تيرها به دقت بيشتري به سمتم شليك ميشد ...راهي ظاهرن وجود نداشت بهسرعت خودم را روي بفها غاطاندم  كوله پشتي بد جوري مزاحم بود اما فرصت در آوردنش را نداشتم.

احساس كردم كه درون يه گودال در انتهاي شيب بين دو تپه افتادم .مسير سيلابهاي بهاري كنده شده در پايين تپه بود كه روي آن را برف پوشانده بود. مي توانست جاي حوبي باشد.

تونستم كمي در موقعيت بهتري قرار بگيرم 5 نفر به طرفم ميامدند به سرعت به سمتشان شليك كردم تيراندازيم ديگر دقت اول را نداشت.با نوك چاقو شلوارم را در محل اثابت تير كمي پاره كردم خون به شردت از آن خارج مي شد.مشتي برف مچاله كردم و روي زخم فشار دادم.تشنه ام شده بود.مشتي ديگر برف احساس كردم كه تا خدودي از شدت خونريزي كاسته شد .اما چشمهاي من نيز سياهي مي رفت سرم به دوران افتاد و احساس ضعف شديد.توان بلند كردن تفنك را نداشتم . اما تير اندازي همچنان ادامه داشت صدا ها را مي شنيدم اما چيزي نمي ديدم!

صداي دكتر بود كه تير اندازي مي كرد و صداي پاهاش كه به سرعت به طرفم ميامد .كيها ن؟بابا تير خوردي؟ صداي تير اندازي از سمتي كه دكتر آمده بود نيز ميامد!

مثل پر كاهي دكتر مرا به دوش انداخت.اصلن فكر نمي كردم با اين سن و سال اينقدر توان و انرژ ي داشته باشه!

و مرتب تكرار مي كرد :كيهان ؟بابا ؟ حرف بزن! يا لا حرف بزن و مثل عقابي كه شكاري به چنگ آورده باشه مرا به پشت تپه منتقل كرد.

و لي بعد از آن من ديگر چيزي بخاطر ندارم!

ادامه دارد

زوزه گرگ9

زوزه گرگ 9

به سرعت آماده رفتن شديم!

پير مرد ميزبان همراهيمان كرد.خدود 200 متر كه از آبادي دور شديم با دست مسير را نشانمان داد.مسير با شيبي ملايم به سمت جنوب.در سمت چپ دره  صخره هايي بلند و ديوار مانند به ارتفاع 300-400 متر  و سمت راست تپه هايي با شيب ملايم  كه از وراي آنها افق قابل رويت بود .تمام شيب تپه ها پوشيده ازبرف و همانند يك ورق كاغذ سفيد.رد پاي  هر جننبنده اي را ميشد بر روي برفها ديد.ظاهرن جويباري نيز از وسط دره  مي گذشت كه اكنون در زير برف و يخ پنهان شده بود.پير مرد گفت از سمت راست حركت كنيد و مستقيم به سمت جنوب خدود 20 كيلومتر كه برويد به راهي مالرو مي رسيد و بعد از آن با فاصله اي اندك همان جاده ي جيپ رو ست كه از آنجا آمده ايد.نگاهي به چهره پير مرد انداختم.نگراني و شيطنت در چهره اش كاملن پيدا بود هر چند سعي مي كرد با خونسردي آن را پنهان كند.از ايشان تشكر كرديم و به راهمان ادامه داديم.

همينكه از پيچ اولين تپه گذشتيم  و دهكده و مردمانش از نظر ناپديد شدند دكتر گفت :كيهان بنظرم بايد از حاشيه سمت چپ دره حركت كنيم!گفتم چرا؟

گفت سمت راست هيچ جانپناهي نداره  و من چندان اعتمادي به حرفهاي پير مرد ندارم.بهتر است به سمت مقابل بريم و حتي الممكن از پايين صخرها و از نزديكترين محل ممكن به آنها حركت كنيم.در اين صورت اگر موردي پيش بيايد روبرو را كاملن در ديد رس داريم و از بالاي صخره ها هم امكان اينكه كسي به ما صدمه اي بزند بسيار كم است.جرف دكتر كاملن درست بود.ضمنن ايشان فارغ التحصيل آكادمي علوم نظامي سن سير نيز هستند و مدتي هم عضو لژيون و سابقه نظامي گري ايشان مرا مطمين به تصمیصماتش در اينگونه موارد مي كرد.

دلم مي خواد بيشتر در مورد دكتر بنويسم  اما شايد موجب اطاله كلام بشه و مي گذارم براي وقتي ديگر.

حدود 5 كيلومتر كه جلو رفتيم به سرعت عرض دره را طي كرديم و در پناه صخره ها ي سر به فلك كشيده به راهمان ادامه داديم.

مي توانست صبح زيبايي باشد.هوا صاف و لكه هايي بسيار كوچك ابر در آسمان. ميشد شفافيت اكسيژن هوا را حس كرد.نفس عميقي كشيدم  و بخار نفسم را مثل دود از دهان بيرون دادم.

يكي از دستكشهام را در آوردم هوا سرد نبود.ميشد بدون دست كش هم طاقت آورد.سكوت مطلق و تنها ضداي پاي خود را مي شنيديم!

دكتر لحظه اي درنگ كرد.درست مثل اينكه منتظر چيزي يا واقعه اي باشد.شامه اش در اينگونه موارد موجب غبطه من ميشد به او!

صداي زوزه مانندي شنيده شد.شبيه به صداي گرگ.اما كاملن آشكار بود كه صداي گرگ نيست.صدا از بالاي صخره ها بود درست بالاي سر ما.اما همانگونه كه ما او را نمي ديديم او نيز قادر به ديدن ما نبود زيرا زاويه صخره ها ا نزديك به 90 درجه و گاهي نيز خميده رو به جلو بنا بر اين ما سر پناه خوبي داشتيم.در دل به دكتر آفرين گفتم.

دكتر نيز دستكشها را از دست بيرون آورد.گفت كاملن چسپيده به صخره  حركت كن. و نگاهي به بالا انداخت و نگاهي عميقتر به جلو. سپس ادامه داد تا انتهاي دره در امان هستيم اما بعد از آن بايد فكر ديگري كرد.گفتم منظورت چيه؟

گفت از روي اشعه و سايه هايي كه روبروي ما در پايين صخره ها افتاد حدس ميزنم كه چند نفر در تعقيب ما هستند .من اصلن به سايه ها هيچ دقت نكرده بودم.گفتم چند نفرند فكر مي كني گفت نمي دانم بنظرم بايد 4 يا 5 نفر باشند من 3 سايه را چند متر آنسو تر به وضوح ديدم .

گفتم دكتر بنا بر اين اگر درگيري پيش بياد ما با ختيم؟اينطور نيست؟

گفت نه! چرا اينطور فكر مي كني؟گفتم آخه آنها درست بالاي سر ما هستند و ما در پايين دست بنا بر اين هنوز بازي شروع نشده  ما 50% از بازي را باختيم!

گفت بله حرف شما درسته در ضورتي كه ما در پناه اين ضخره ها نبوديم! اگر از سمت مقابل  به راهمان ادامه  می دادیم به شدت در معرض آسيب بودبم اما حالا  تا زماني كه اين صخره ها هستند  ما مشكلي نخواهيم داشت!

واقعيت اين بود كه ما نمي دانستيم چه كساني هستند  و به چه منظوري ما را تعقيب مي كنند.شايد اصلن با ما كاري نداشته باشند  يا اينكه ....

با احتياط تمام جركت مي كرديم! يك لخظه صداي تير بلند شد و طنين آن در تمام كوهستان پيچيد!صدا ي صفير گلوه و بر خورد آن به تخته سنگي درست جلوي ما همه خوش باوري ما را در هم فرو ريخت!

اما تير انداز نمي توانست درست ما را هدف كرفته باشد زير ا اصلن در ديد او نبوديم شايد براي لحظه اي حدس زده كه در كجاييم !

بعد صدايي رسا... هرچه همراه داريد بگذاريد همانجا و خود در امان خدا!

گفتم دگتر اين يارو چي داره مي گه؟

گفت پدر جان هنوز متوجه نشدي؟گفتم راستش نه كاملن!

دكتر گفت اينها تفنگ و لوازم ما را مي خوان!گفتم خوب بعدش چي؟گفت بعدش ديگر معلوم نيست!

گفتم اتفاقن بعدش بسيار هم خوب معلومه!وقتي كه تفنگها را گرفتن آنوقت هر نفر يه گلوله حروممون مي كنند ! مگه غير از اينه؟گفت يقينن همينطوره!گفتم پس بايد براي يه درگيري آماده بشيم!گفت متاسفانه همينطوره!

سيگاري روشن كردم و سعي كردم موقعيت را بهتر درك كنم!

كاملن تمر كز كزدم! هنوز در امان بوديم تا انتهاي صخره ها و راه زيادي بود بعد از آن چكار بايد بكنيم!

دكتر گفت سعي كن كه از صخره ها فاصله نگيري اگر كمي دور بشي مطمينن در معرض ديد آنها خواي بود  طرح خودش را برام توضيح داد.گفت سرعتمان را اضافه مي كنيم من كمي جلو تر حركت مي كنم و شما هم با فاصله از پشت سر و ضمنن مواظب پشت سرمان هم باش ممكن است كس يا كساني هم از پايين صخره ها  ما را تعقيب كنند در صورتي كه ديدي به طرفشان شليك كن اما سعي كن كه آنها را نزني  همينكه بترساني كافي ست!

چند باز ديگر صدا با شدت بيشتري از ما خواست كه وسايلمان را چا بگذاريم و خودما بريم و گرنه خونمان پاي خودما است!!!!!!!!!!!

در دل گفتم پدر سوخته را باش ...يك لحظه سايه يك نفر را در پايين صخره ديدم كمي خودم را عقب كشيدم و به بالا نگاه كردم  و سنگي در كنارش را نشانه گرفتم ...صداي چند نا سزاي  ركيك  وبلند شنيدم .با خودم گفتم بخاطر اين ناسزاها هم كه شده بايد از مردي بندازمت!

هر چند گاه سنگهايي را نيز به پاييين پرتاب مي كردند ولي قوس ضخره ها به گونه اي بود كه بسيار دور تر از ما به زمين مي خورد ضمنن معلوم بود كه نمي توانند درست جاي ما را حدس بزنند!

تنها گاه گاهي از پشت سر يا جلو كه بريدگي ضحره ها كمي به  عقب رفتگي داشت مي توانستند ما را ببيند و گاهي تيري   نه چندان دقيق به سمت ما شليك مي شد.بنظر مي رسيد كه شكارچيان ما چندان آدمهاي با جسارت و جراتي نبودند و الا  در آن زمانها يي كه در معرض ديدشان قرار مي گرفتيم مي توانستند دقيقتر تير اندازي كنند هر چند كه من نيز سعي مي كردم فرصت تير اندازي دقيق به آنها ندهم و با ديدن آنها به سرعت به سمتشان تير اندازي مي كردم  اما به توصيه اكيد دكتر نيز توجه داشتم كه تير به آنها بر خورد نكند و به همان ترساندن بسنده مي كردم.تا اين لحظه دكتر حتي يك تير هم شليك نكرده بود.بعد از 7-8 كيلومتر دره داشت به انتها مي رسيد و صخره ها كوتاهتر شده بودند و اگر پانصد متر ديگر حركت مي كرديم به  انتهاي صخره ها مي رسيديم و بعد از آن ديگر كاملن آسيب پذير.شكارچيان انسان نيز ظاهرن منتظر همين موقعيت بودند و معلوم بود كه كاملن به منظقه آشنا هستند.از روي صداي تفنگها حدس زدم كه  حد اقل 4 تفنگ مختلف دارند و متاسفانه يكي از آنها هماني بود كه خودم ديشب تعميرش كرده بودم.پيش خودم كفتم  از ماست كه بر ماست!اگر تعميرش نمي كردم لا اقل يه تفنگ كمتر به سمت ما شليك  مي كرد!

من حدود 20 متر عقبتر از دكتر حركت مي كردم!

لحظه اي دكتر در پيچ يكي از تخته سنگها از نظر م پنهان شد و بعد صداي شليك!

خود را به دكتر رساندم اولين تيري بود كه شليك مي كرد و مي دانستم كه بي دليل نيست!

با انگشت جايي را نشان داد و سپس سمت مقابل دره را.

گفت بايد كمي جلوتر كه رفتيم به سرعت از عرض دره رد بشيم و پشت آن چند تخخته سنگ بزرگ پناه بگيريم.فاصله تا آنجا حدود 100-120 متر بود كه مقدار زيادي از اين مسافت در ديد و تير رس آنها بوديم!

دكتر گفت كيهان جان خوب به حرفهام گوش كن و دقت كن اگر كوچكترين اشتباهي بكني حتمن تير خواهي خورد اينها  قصد كشتن ما را دارند اما ما بايد سعي كنيم بدون اينكه از آنها بكشيم يا زخمي كنيم از دستان فرار كنيم.

سپس اضافه كرد من اول به سرعت خودم را به پشت آن تخته سنگهاي مقابل ميرسانم بعد به سمت آنها شليك مي كنم و تو خودت را به من برسان.ضمنن يادت باشد سعي كن كه كتف راستت به سمت آنها باشه و هيچوقت پشت به آنها حركت نكن ضمنن سعي كن سرعتت را زياد نكني !بهترين حالت براي يه تير انداز اين است كه شما پشتت به او باشد و به سرعت بدوي!پهناي  پشت بهترين هدف است ضمنن  چونكه ما حدود 300 متر با آنها فاصله داريم و آنها چندان به تفنگهاي خود اعتماد ندارند هميشه بالا تر از تو را هدف مي گيرند بنا بر اين اگر بدوي تير آنها به تو خواهد خورد.سپس گفت من فقط نگران تو هستم پس خوب بخاطر بسپار كه چه گفتم!

من سعي كردم موضع خوبي بگيرم و چند وجه لبه هاي صخره مقابل را در ديد داشته باشم.

دكتر به سرعت شيب را حركت كرد  به عمق دره رسيده  و حاشيه مقابل دره را سعي كرد به همان سرعت و به شكل خنده داري طي كرد كاملان كتف راستش به سمت من و دشمن بود و مانند يه خرگوش چابك جركت مي كرد مثل اينكه باله مي رقصد خنده ام گرفته بود كه يك لحظه  ديدم باران تير به سمتش سرازير شد.من نيز تمام لبه هاي صخره را با تير ميزدم هر حا كه حدس مي زدم تير انداز آنجاست .اين كار من از شدت تير انازي آنها كم كرد اما همچنان تيرها را ميديدم كه در اطراف دكتر به برفها برخورد مي كنند و برف به سر و صورت دكتر پاشيده ميشد.با يك جهش بلند خود را در پس تخته سنگها پنهان كرد.

حالا نوبت من بودباورم نمي شد كه بتوانم به خوبي دكتر تاكتيكي كه يادم داده بود را اجرا كنم اما مي دانستم كه چاره ديگري ندارم ضمنن خيالم راخت بود كه الان ديگر دكتر در موضع خوبي قرار گرفته و به راحتي مي تونه دشمن را ببينه و در صورت لزوم به سمت آنها شليك كنه!

وقتي كه كمي از حجم آتش آنها كاسته شد و دكتر نيز چندين تير به سمت آنها شليك كرد با دست اشاره كرد كه من نيز حركت كنم!

مردد بودم اما مگر راه ديگري هم بود؟

به همان ترتيب كه دكتر جركت كرده بود حركت كردم!

ظاهرن آرايش تير اندازي آنها فرق كرده بود و از هم فاصله گرفته بودند. هنوز به عمق دره نرسيده بودم كه صفير گلوله ها ر ا مي شنيدم كه از كنارم رد ميشدند و گاهي هم از چند ميليمتري صورتم گرما و ارتعاش آنها را حس مس کردم.يكي دو ظربه نيز حس كردم كه به كوله پشتي ام خورد!

شايد طي كردن عرض دره در زير باران تير آنها كمتر از چند دقيقه طول كشيد ولي همان چند دقيقه براي من به اندازه يك سال طول كشيد.نزديك به تخته سنگهايي كه دكتر در پشت آنها پناه گرفته بود رسيدم كمي خسته شده بودم و حس مي كردم كه تيرها با دقت بيشتري به سمتم  شليك مي شوند حتي يكي از آنها يكي از بندهاي جلوي كوله پشتي را نيز پاره كرد و....

به هر حال خودم را به پشت سنگها پرتاب كردم!

دكتر بي وقفه شليك مي كرد. وقتي كه مرا ديد لبخندي زد و گفت سالمي؟گفتم فكر مي كنم ولي كوله پشتيم و لباسهام سوراخ سوراخ بايد شده باشند.

گفت براي لخظه اي فكر كردم كه حتمن تير خواهي خورد ولي ماشالا خوب تونستي تيرها را رد كني.

كوله پشتي را از پشت باز كردم!

نگاهي به وضعيت خودم و دكتر انداختم  موقتن در امان بوديم.تخنه سنگهايي كه پشت آنها پناه گرفته بوديم سنگر طبيعي بسيار خوبي بود و تفريبن به جر از پشت سر از هيچ طرفي كسي نمي توانست ما را هدف قرار بده.

اما پشت سرمان چندين تپه ماهور كوتاه با تك درختهايي و ديگر هيچ گونه جانپناه.

خواستم شوخي بكنم!گفتم دكتر بهترين جاست براي نهار خوردن!خيلي جدي گفت بله جا بهتر از اينجا گيرمان نمياد.

با دور بين تفنگ دشمن را يكي يكي نگاه كردم هنوز با بهت و حيرت در پشت سنگهاي لبه صخره داشتند ما را نگاه مي كردند.و گاهي تيري نيز شليك مي كردند هر چند خود مي دانستند كه بی هوده و بي اثر است.اما واقعيت اين بود كه اگر من و دكتر اراده مي كرديم مي تونستيم همه آنها را با تير بزنيم.راستش من از همان اول تكليفم با گرگها معلوم بود ولي با اين گرگ صفتها نمي دانستم بايد چكار كنم!بخاطر مشتي خرت و پرت و 2 تفنگ نه چندان ارزشمند آنها فصد جان ما را كرده بودند اما من چي؟آيا بايد بخاطر دفاع از خودم و دكتر آنها را با تير ميزدم!يا وسايل را بهشان مي دايدم و خلاص!اما بنظرم آنها تنها به گرفتن وسايل و تفنگها راضي نبودند كافي بود ما را بي دفاع ببينند  و بعد معلوم نبود كه چه خواهد شد!

آنها براي اينكه به ما نزديك شوند بايد از صخره ها پايين ميامدند و سپس همان مسيري  كه ماطي كرده بوديم را ..اما اين كار براي آنها چندان ساده نبود!

من آنها را زير نظر كرفتم!دكتر نيز به سرعت پريموس را روشن كرد 2 قوطي كنسرو را در يك ظرف خالي كرد و شروع كرد به داغ كردن غذا!من مطمين بودم كه دكتر مي داند كه چكار دارد مي كند!

شكارچيان انسان را ديدم كه از لبه صخره ها با احتیاط دور شدند و به سمت پايين دره خركت كردند .درست حدس زده بودم آنها بايد به انتهاي دره مي رسيدند بعد از حاشيه تپه مقابل به سمت ما ميامدند و تا آن مسر راطي كنند لا اقل نيم ساعت طول مي كشيد.اما 2 نفر از آنها همان بالا صخره ماندند اگر ما از پشت سنگها حابحا بشيم به سمت ما شليك كنند.

به سرعت چند قاشق غذا خوريم!كمي برف در ظرف آب كزد و قهوه و ...راستش خيلي سر حالتر شدم و روحيه ام كاملن خوب شده بود بعد از اين پذيرايي.

دكتر اطراف را بدقت نگاه كرد و گفت هدف بعدي ما رفتن به پشت آن تپه  است ولي اينبار بايد به شكل زيگ زاگ جركت كنيم!2 سيگار پياپي كشيدم!

دكتر وسايل را به سرعت جمع كرد ...

ادامه دارد

 

زوزه گرگ 8

زوزه گرگ 8

ساعت حدود 21 پير مرد شب به خير گفت و 4  پتو  براي ما آورد. و خود به اتاق ديگري رفت كه بخوابد.

با دكتر تنها مانديم.گفتم دكتر وضعيت را چطور مي بيني؟گفت پيرمرد آدم خوبيه ولي  بنظرم جوانها مقداري شرور هستند  حتي پير مرد هم نگران بود كه نكنه آنها به ما آسيبي برسانند.

گفتم خوب چكار بايد كرد.در اين شرايط  و در اين شب سرد ما كه نمي تونيم بريم.دكتر گفت نه اين به مراتب خطرناكتره.

به هر حال براي خوابيدن آماده شديم.گفتم دكتر من سعي مي كنم دير تر بخوابم شما خسته اي بخواب  وقتي كه من خواستم بخوابم بيدارت مي كنم.گفت باشه.اگر خوابت نمي اد تا من كمي بخوابم.

كسيه خوابهايمان را آماده كرديم دكتر تا وارد كيسه خواب شد بنظرم در حا به خواب عميقي رفت.اين مرد آهنين در خواب چه قيافه مصومي داشت درست مثل يك كودك به خواب رفته بود.

من فتيله چراغ نفتي را پايين كشيدم.چند كنده هيزم در بخاري انداختم.درب اتاق هيچگونه چفت و بستي نداشت. كنده اي هيزم نيز پشت در كذاشتم.چنانچه كسي در اتاق را باز مي كرد با صداي افتادن كنده هيزم مطمينن اگر خوابم مي برد از خواب بيدار ميشدم.

رفتم از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداختم.شيشه هاي پنجره كوچك بودند و حداكثر 30*30 سانتيمتر . قاب پنجره از چوب.

از روي كوچكي شيشه ها حدث زدم كه بايد فاصله زيادي تا جاده ماشين رو باشد.زيرا حمل كردن شيشه بزرگتر از اين با اسب و يا پاي پياده بسيار سخت خواهد بود.

شيشه ها از درون اتاق يخ زده بودند و بيرون معلوم نبود.يكي از شيشه ها را از يخ پاك كردم.

مهتاب تمام و كمال همه جا را روشن كرده بود و تللو نور كم رنك ما ه بر روي برفها و كوهستان مقابل منظره وهم انگيزي را بوجود آورده بود.احساسي توام با دلهره و دلتنگي.نمي دانستم كه دلتنگم يا بيشتر دلهره دارم. اما هرچه بود احساس خوشايندي نبود.

سايه هايي در بيرون در آن سوز و سرما در رفت و آمد بودند.صداي پارس سگي شنيده ميشد. و صداي زوزه گرگ در دور دستها.بنظرم سگها و گرگها بين هم پيامهايي رد و بدل مي كردند.

چند نفر در فاصله اي دور تر در سراشيتبي حياط پوشيده از برف سر در گوش هم گذاشته بودند و پچ پچ مي كردند.در نور كمرنگ مهتاب ميشد حدس زد كه 2 نفر از آنها همان جوانهايي هستند كه ديده بودم.

كنار بخاري نشستم و كتري پر از آب را روي بخار گذاشتم كه قهوهاي درست كنم.تا آب بجوشد  دستيمالي به تفنگها كشيدم تا زنگ نزنند .هر دو را مسلح كردم تفنگ دكتر را در كنارش زير كيسه خواب قرار  دادم.دكتر تكاني خورد اما بيدار نشد.

تفنگ خودم ....

سيگاري روشن كردم.از توي كوله مقداري  نسكافه در ليوان ريختم و آبجو.ش روي آن.ترجيح دادم تلخ بنوشم.پوتينهاي خودم و دكتر را چرب كردم  احساس مي كردم فردا روز خوبي نخواهيم داشت.

ساعت حدود 2 بامداد!! صداي خفيف در و متاقب آن افتادن كنده درخت.تفنك روي زانوانم بود.جوان سبيل كلفت سري به داخل اتاق كشيد تعجب را در نگاهش مشهود بود وقتي كه ديد من هنوز بيدارم.گفت : آمدم ببينم پتو از رويتان كنار نرفته بخاري خاموش نشده.گفتم نكنه سرما بخوريد!!

از او تشكر كردم . گفتم با اجازه شما من چند كنده هيزم درون بخاري انداختم.

جوان با همان سرعت رفت.

دكتر نيز بيدار شد.گفتم دكتر خوب خوابيدي ؟گفت عالي!حالا تو بگير بخواب!

من نيز درون كيسه خوابم رفتم.هنوز خوابم نبرده بود كه خوابهاي آشفته به سراغم آمدند.كابوس كولاك...

گرگهايي كه از همه طرف اخاطه ام كرده بودند و دندانهاي سفيد خود را سعي مي كردندد در تنم فرو كنند.

دستي موهايم را نوازش مي كردم!گفت تب كردي كيهان هذيان مي گي؟دستي مهربان!ليواني آب به دستم داد!چشمهاي مهربان  همان انگشتهاي كشيده !

گفتم برايم كمي پيانو بزن!گفت بهتره استراحت كني!سرم را روي زانوانش گذاشت!گفت گيهان تو جقدر بچه اي!لجباز و يك دنده مثل بچه ها!صداي دريا بود ملايم و دلنشين!گونه اش را به پيشانيم چسباند.احساس آرامش كردم!مثل بچه اي در آعوش مادرش!

از گوشه چشم به دستهايش نگاه كردم ناخنهاي بلند و دستهاي چروك و پشم آلود.مثل ناخن پلنگ! نه اين چهره دريا نبود!نمي دونم چي بود هرچه بود او نبود!عفريته اي بود!دريا را به گوشه اي پرتاب كرد و خود با پنجه هاي وحشتناكش سعي مي كرد كه سرم را در هم بفشارد.

من نيز تمام تلاشم را مي كردم كه تفنگم را هر طور شده بدس بيارم و دفاع كنم.....

براي لحظه اي دريا آن موجود را هل داد و من تونستم از چنگش رها بشم و لوله تفنگ را بر روي شقيقه اش بگذارم خواستم ماشه را بكشم اما ديدم درياست!مانده بودم كه چكار بكنم!

از خواب بريدم با اين كابوس وحشت ناك ! عرق سرد بر بدنمش نشسته بود.

دكتر بيدار بود! گفت خواب بد ديدي!

گفتم نگو خواب بد ! بسيار بد تر از بد! نمي خوابيدم بهتر بود.زيرا بسيار خسته تر از زماني بودم كه به خواب رفتم.

به دكتر گفتم اگر مي توني تو بخواب من ديگر خوابم نمي بره.

ساعت حدود 7 صبح ميشد اشعه خورشيد را بر قله كوه ممقابل از پنجره ديد.بسرعت با كتري آبجوش و مقداري شكلات دو نوشيدني درست كردم دكتر هم بيدار شد.نوشيدني را نوشيديم كه پيرمرد در زد و وارد شد.صبح به خيري و ...

دكتر گفت ما مي خوايم زحمت را كم كنيم.

تعارفي كرد كه صبحانه و...ما تشكر كرديم و گفتيم اگر راه را نشان بديد سپاسگذار خواهيم شد زيرا همراهانمان حتمن نگران ما هستند.

دكتر مقداري پول به پيرمرد تعارف كرد.كمي من و من كرد و پذيرفت.البته اينكه خجالتم و دست و بالمان تنگ است و نبايد از مهمان پول گرفت ولي اسكناسها را از يقه پلوور به زير سراند و در جيب پيراهنش گذاشت و آشكارا خوشحال .

به سرعت آماده رفتن شديم.

ادامه دارد

زوزه گرگ 7

زوزه گرگ 7

مقداري كه استراحت كرديم خستگي كاملن بر طرف شده بود. حالم كه جا آمد سعي كردم كمي به موقعيتي كه در آن بوديم فكر كنم!

نقشه را از جيب كوله پشتي بيرون آوردم و سعي كردم بفهمم كه در كجاي نقشه قرار داريم.موقعيتي كه از آن راه افتاده بوديم يك جاده جيپ رو بود. كه ما از جيپ پياده شده و با راننده خدا حافظي كرده بوديم. در آن زمان ما مستقيم به سمت شمال و ارتفاعات جركت كرده بوديم.اما از زماني كه دكتر موقعيت را گم كرده بود من مي دانستم كه تا حدود زيادي به سمت شمال شرق و سپس شرق و در نهايت به سمت جنوب مسير حركتمان بود.پيش خودم فكر كردم ما يك مسير به شكل هشت فارسي طي كرديم  و در این مدت حدود 10 ساعت راه پيمايي حد اكثر بين 40 تا 50 كيلومتر توانسته باشيم طي كرده باشيم. بنا بر اين اگر زاويه  جركتمان بين 35 تا 50 درجه باشه قاعدتن بايد دو باره نزديك همان جاده باشيم.

اما بر روي نقشه هيچ گونه دهكده اي يا آبادي وجود نداشت.يا نقشه ايراد داشت يا من در بر آورد مسير اشتباه كرده بودم.

خواستم هر طور شده سر صحبت را با جواني كه رو برويم نشسته بود و بر و بر به تفنگ و وسايلم با چشم خريدار نگاه مي كرد باز كنم.

نگاهي به چهره اش انداختم و لبخندي زوركي زدم و گفتم مثل اينكه به اسلحه خيلي علاقه داري ؟

بدون هيچ حركتي و با لحجه بخصوص گفت بلي .

گفتم پس بيا اينجا كنارم بشين  تا نشانت بدم!

هنوز اين حرف از دهانم در نيامده بود با سرعت  آمد و نشت اصلن مثل اينكه منتظر بود من كلمه اي صحبت كنم.

من نيز به سرعت خشاب خزانه  تفنگ را از فشنگ خالي كردم و تفنگ را به دستش دادم.به چالاكي هر چه تمامتر چندين مرتبه گلنگدن تفنگ را جا بجا كرد! و گفت به اين مي گن تفنگ.

از اسم تفنگ پرسيد و كارخانه سازنده! من حاج و واج مانده بودم .مشخصات فني تفنگ را كاملن مي دانست.

گفتم خوب تو تفنگ چي داري ؟به همان سرعتي كه آمده بود كنار م به همان سرعت هم بيرون رفت و بعد از چند دقيقه بر گشت.با تفگي در دست.آن را به دستم داد نگاهي انداحتم:

آرا پش  (چوب قلاب ماهي گيري) تفنگي قديمي مال زمان جنگ جهاني اول و ساخت فرانسه.بنظرم خوب نگهداري شده بود.گفتم آيا فشنگ اين تفنگها را ميشه تهيه كرد.خيلي راحت گفت  خودما فشنگهاي اينها را درست مي كنيم.البته پوكه هاي قديمي داريم و چاشني و باروت مي خريم و مرمي آنها را هم با سرب و قالب درست مي كنيم.

اما متاسفانه سوزن اين تفنگ شكسته و كسي هم اينطرفها نيست كه در اين زمينه تخصص داشته باشه.

گفتم بازش كن ببينم .ماشه را فشار داد و گلن گدن را به عقب كشيد به راحتي باز شد.

اما پيشاني سوزن درون سوراخي بود و قابل رويت نبود.گفتم امكان داره اينها را  از هم جدا كني.در چند ثانيه  آن را از هم باز كرد مثل اينكه بار ها و بارها اين كار را كرده بود.

نگاهي به آن انداختم ديدم كه سوزن شكسته نشده بلكه زيادي به عقب رفته و بايد  قاعدتن فنري پشت آن باشد كه سوزن را به جلوتر هل دهد.با كمي دستكاري سوزن درست در جاي خود فيت شد.گفتم كه دوباره آن را سر هم كند به همان سرعت كه بازش كرده بود آن را بست.گفتم بنظرم تفنگت درست شده باشد.باور نمي كرد.گفتم خوب بريم امتحانش كنيم.گفت با فشنگهاي خودت آن را امتحان كنيم.گفتم آخه فشنگهاي تفنگ من كه به اين تفنگ نمي خوره.رفت و چند عدد فشنگ كهنه آورد.با هم بيرون رفتيم  در ايوان خانه كوه روبرو را نشانه گرفت يكي دوبار ماشه را كشيد اما عمل نمي كرد.نگاهي به چاشني فشنگها كردم ديدم كه سوزن عمل كرده و بر روي چاشني اثر گذاشته.فهميدم كه اشكال از فشنگهاست.دوباره چند فشنگ ديگر در حزانه قرار دادم و با اولين فشار ماشه صداي شليك بلند شد.قهقه بلندي سرداد  و دستي به شانه ام زد و خوشحال از اينكه تفنگش روبراه شده است.اما من در دل به خودم لعنت فرستادم كه چرا اين كار را كردم ولي كاري بود كه شده بود.

دوباره بر گشتيم به اتاق و از او پرسيدم كه اسم اين دهكده چيست و و تا جاده چقدر فاصله داره و ...به همه سوالها جواب داد كه اينجا دهكده دايمي نيست و زمستانها كه هواي كوهستان بسيار سرد ميشه ما ناچار ميشيم كه احشام و دامهايمان را به اينجا منتقل كنيم و ارديبهشت ماه كه هوا رو به گرمي ميره دوباره اينجا متروك ميشه و فقط چند نفر پير مرد و پير زن اينجا مي مانند.

و اينكه تمام خانواده هاي اينجا با هم فاميل نزديك و پسر عمو هستند.

هوا جسابي تاريك شده بود.فانوس نفتي را روشن كردند و روي  پنجره گذاشتند.بعد از مدتي صدايي زنانه شنيده شد.يكي از مردها به بيرون رفت با آفتابه ولكني در دست و گفت دستهايتان را بشوريد شام آماده است.بعد از چند لحظه دوباره همان صدا و و دستي زنانه سيني بزرگي را از لاي در به دست يكي از مردان داد و به سرعت نگاهي به ما انداخت و رفت.

تعارف كردند دور هم نشستيم  يك سيني پر از برنج و چند قظعه بسيار بزرگ گوشت.و چندين نان كلفت .

پير مرد گفت بفرمايييد نا قابل است.و خود شرو ع كرد.قطعه اي از نان را مي كند قطعه بزرك از گوشت و آن را در برنج مي چرخان لقمه اي به اندازه يك مشت و آن را در دهان مي گذاشت و با نوك انگشت اشاره به درون دهان هل مي داد.ا ین  كار را چنان با مهارت انجام مي داد كه حتي يك دانه برنج هم نمي ريخت.من هم سعي كردم كه همان كار را انجام بدم اما در ابعاد كوچكتر...انصافن خوشمزه بود ولي شام خوردن با اعمال شاقه بود براي من با آن شيوه.

بعد به همان سرعت كه سيني غذا را آورده بودن به همان سرعت نيز بردند و باز هم آفتابه و لگن براي شستن دست.

سپس چندين استكان چايي پياپي و....من بالاخره نفهميدم كه دكتر با آن پير مرد چي مي گفت تمام مدت با هم حرف مي زدند.

يك لحظه به ذهنم رسيد اگر پوتينهايمان را ببرند كاملن بي دفاع خواهيم شد.دستمال بزرگي از كوله ا م بير ون آوردم و نزديك بخاري پهن كردم بعد گفتم كه پوتينهاي ما از برف خيس شده اند اگر اجازه بديد آنها را نزدك بخاري بگذارم تا خشك بشن و بعد آآنها را چرب كنم.

حس كردم اين حرف چندان به مذاقش خوش نيامده اما من به روي خودم نياوردم و رفتم بيرون و پوتينهاي خودم و دكتر را آوردم و بر روي دستمال گنار بخاري گذاشتم.آشكارا مي ديدم كه نقشه جوان نقش بر آب شده است.

ادامه دارد

زوزه گرگ 6

زوزه گرگ 6

چند لحظه مكث كرديم.صداي پارس به طور متناوب شنيده ميشد.بنظر چندان هم دور نبود.

به انتهاي دره رسيده بوديم.پيچ انتهاي دره را به طرف درون آن طي كرديم.گرگها درست در سمت چپ ما در بلندي كه از آن پايين آمده بوديم قرار داشتند.فاصله كمتر از 200 متر و بنظر مي رسيد هر آن آماده حمله اند.تفنگ را سر دست بلند كردم.با اولين شليك يكي از آنها به زمين افتاد و از شيب تپه به پايين غلطيد و درست در جند متري ما متوقف شد.هنوز لرزش خفيفي در بدنش وجود داشت.رد  خون سرخ بر سفيدي برف منظره ناخوشايندي بوجود آورده بود.

به راهمان ادامه داديم درون دره شدت باد بسيار كاهش يافته بود.هنوز مسافت زيادي طي نكرده بوديم كه چندين سگ از فاصله نزديك شروع به پارس كردند.باور كنيد شايد يكي از بهترين لحظات عمرم زماني بود كه با آن سگهاي نه چندان مهربان مواجه شديم.آشكارا دكتر هم خوشحال بنظر مي رسيد.

هرچه جلوتر مي رفتيم سكها ضمن عقب نشيني با شدت بيشتري پارس مي كردند و سعي مي كردن كه فاصله شان را با ما حقظ كنند.اما در آن اطراف هيچگونه نشان از آبادي به چشم نمي خورد.

مقداري كه جلو تر رفتيم در دامنه مقابل دره دودي را مشاهده كرديم.بله. احساس كردم  خون با شدت بيشتري در رگهايم جريان پيدا كرده.زندگي چهره مهربان تري نشان داد. و تا قبل از آن چقدر خودم را در مقابل طبيعت كوچك  و ناتوان احساس مي كردم و هر لحظه منتظر مقهور شدن آن بودم.

در آن لحظات است كه آدمي قدر زندگي را مي داند.در لحظات سختي است كه براي زندگي مي جنگي و سعي مي كني آن را حفظ كني .كوچكترين تزلزل در اين شرايط موجب  مرگ و نابودي ست.

كمي كه  جلوتر رفتيم سگها به هيچ وجه حا ضر به عقب نشيني نبودند و شايد اگر چند قدم جلوتر مي رفتيم به سمت ما هجوم مي آوردند.به همين دليل گفتم دكتر چكار كنيم؟اينها را كه ديگر قرار نيست با تير بزنم؟

در همين لحظه صداي بانگ بخصوصي از طرف مقابل شنيده شد.سگهااز شدت پافشاري و سرو صدايشان كاسته شد و كمي عقب نشستند.

به سمت صدا نگاه كردم.شبه انساني ديده ميشد.چند صوت ممتد زد.بعد با زبان خاصي چيزي گفت.

من كه چيزي نفهميدم اما دكتر ظاهرن منظور او را فهميد.گفت بريم جلو اما با احتياط.

در فاصله كمي از ما پيرمردي ديديم با چوبدستي بزرگي در دست و لباس عجيب غريب و كلاه پوست بسيار بزرگ كه سر و گردنش در آن فرو رفته بود .

سلام كرديم و دكتر چيزي گفت:

پيرمرد گفت آيا آشنا هستيد. و اين كلمه را چندان مهمان نوازانه بر زبان نياورد.

دكتر گفت غريب هستيم.راه گم كرديم. در عين حال كه دكتر داشت با او حرف مي زد من سريعن به اطراف نگاهي انداختم.چندين كلبه در حاشيه دره وجود داشت.ضمنن چندين تخته سنگ بسيار بزرگ نيز  در كنار ما بود و در شرايط اضظرار پناه خوبي مي توانستند باشند.

پير مرد گفت صداي تير شنيدم شما بوديد؟دكتر گفت بله گرگهايي در همين نزديكي هستند ناچار به شليك شديم.لبخندي بر لب پير مرد نقش  بست و گفت آيا از آنها هم زديد؟

دكتر گفت دو تا از آنها را تا حالا زديم و لي تعدادشان بنطرم بيشتر از 6 تا بايد باشه.

آشكارا خوشحالي را ميشد در چهره پير مرد ديد.تعارفي كرد كه بنظرم از سر ناچاري بود و معلوم بود كه چندان اعتمادي به ما ندارد.

سگها ديگر پارس نمي كردند و سكوت سنگيني بر فضا حكمفرما بود فقط صداي قدمهاي خودمان را ميشنيدم قرچ  قرچ قرچ... صداي فرو رفتن پا در برف و شكستن لايه نازك يخ روي آن.

از كنار تخته سنگها كه رد شديم خود را كاملن بي دفاع يافتم و بدون پناه گاه. محوطه اي صاف و يكدست پوشيده از برف و چندين خانه سنگي  كه بنظر چندان كوچك نمي آمدند.در حياطي را باز كرد حياط مانندي بود كه تمام حاشيه آن را طويله هايي باريك و طولاني ساخته بودند و در بلند ترين نقطه در دامنه كوه خانه مسكوني ساخته شده بود تمامن از سنگ. با چندين پله وارد ايواني با 3 ستون شديم  در ايوان كفشهيمان را از پا بدر آورديم و وارد اتاقي نسبتن بزرگ شديم.پنجره بسيار بزرگي داشت رو به يرون و ارتفاع پنجره از زمين بنظر بيش از 3 متر ميشد ولي از دون اتاق ارنفاع آن كمتر از نيم متر بود و ميشد از پنحره تمام حياط و طويله و كوه مقابل را بخوبي ديد و ظاهرن براي همين كار اين پنجره را ساخته بودند.وارد اتاق كه شديم با محيطي بسيار گرم و راحت مواجه شديم.

بخاري هيزمي در وسط اتاق روشن بود و در روبروي درب بخاري اجاق مانندي ساخته شده بود و مقداري زعال درون آن بود و قوري چايي با عطري خوش .... وهوس نوشيدن چايي را در من صد چندان كرد.

پيرمرد ما را به بالاي اتاق راهنمايي كرد اما من ترجيح دادم در نزديكترين مكان ممكن به بخاري و پنحره بنشينم.

كوله پشتي را در كناري گذاشتم فشنگ را از لول تفنگ خارج كردم اما خزانه آن را  كاملن خالي نكردم.كسي چه مي داند  چه پيش خواهد آمد!؟

دكتر در حال گفتگو با ميزبان بود و من لباسهاي رو و كلاه و عينك را در كناري گذاشتم.

هنوز چند لخظه نگذشته بود  كه خستكي  و گرماي مطبوع اتاق و زمزمه دكتر و با ميزبان خوابي مفرط را داشت به من تحميل مي كرد که  مقاومت در مقابل آن تقريبن محال بنظر مي رسيد.

ميزبان 3 استكان چايي ريخت. و تعارف كرد.نوشيدن آن چاي در آن لحظات شايد لذيذترين و مظبوع ترين نوشيدني بود كه در تمام عمرم نوشيده بودم.چايي با عطر دارچين.... چايي دوم!

و من از ميزبان اجازه حواستم كه سيگاري روشن كنم.قوطي سيگارش را تعارف كرد.

و خود نيز يكي روشن كرد دكتر سيگاري نبود.

خود را با سيگار سر گرم كردم سيگار كه تمام شد مقاومت من هم در مقابل خواب به پايان رسيد.براي لحظه ای همچنان نشسته و تكيه داده به پشتي خوابم برد شايد براي كمتر از 1 دقيقه عميقترين خواب عمرم را تجربه كردم خوابي كه بعد از آن فقط يكبار ديگر در آغوش دريا اتفاق افتاد.

با صداي باز شدن درب و سلام و عليك چند نفر از خواب بيدار شدم.همان چند لخظه خستگي و كوفتگي تمام روز را از تنم به در برده بود چنان سبكبال و راخت بودم كه  اگر ناچار می شدم  همان لحظه راهپيمايي كنم برايم اصلن دشوار نبود.

بي اختيار دستم به طرف تفنگ رفت اما  نيازي نبود موقعيت را فهميدم .2 مرد جوان وارد شدند.با رفتارهايي خشن و نه چندان مهربان!

رفتارشان اصلن دوستانه بنظر نمي رسيد هرچند كه سعي مي كردند به ظاهر خونسردي خود را از دست ندهند.

سلام و عليك و گپ و گفتگو و اينكه از كجا مي آييد و به كجا مي رويد و در منطقه چه كساني را مي شناسيد و سوالهايي كه ظاهرن بي انتها  و پايان نا پذير بود و دكتر هم با حوصله جواب تمام سوالها را مي داد و من سعي مي كردم كه كمتر مورد خطاب و سوال آنها قرار بگيرم زيرا نه حوصله پاسخ به آن سوالها را داشتم و نه مفهوم بسياري از كلمات را مي فهميدم بنا بر اين سعي كردم كه تا حدود زيادي در گفتگو شركت نداشته باشم.

سرم را پايين اندا خته بودم و دومين سيگار را روشن كردم.

يكي از جوانها درست رو بروي من نشسته بود نزديك در ورودي. زير چشمي به دقت نگاهش كردم.بدني ورزيده داشت با ريشي كاملن تراشيده و سبيلهاي آويخته.كلاهش را  در كنارش بر روي فرش گذاشته بود موهاي سياه و كوتاه همانند پر كلاغ. سنش خدود 35 ساله ولي بايد 30 ساله باشد و خشونت طبيعت در اين نواحي چهره هار ار زودتر پير مي كند.

در چشمانش برق خاصي وجود داشت و يك لخظه هم از  تفنگ من چشم بر نمي داشت.

از اين وضعيت هيچ خوشم نيامد. احساس نا خوشایندی داشتم! دکتر سخت گرم گفتگو بود و جوان دیگر نیز  حریصانه و زیر چشمی به تفنگ و وسایل دکتر چشم دوخته بود.

ادامه.........

زوزه گرگ5

زوزه گرگ 5

به آرامي راه افتاديم!دكتر گفت:

حالا ناچار ميشي كه تا آخرين گرگ را شكار كني! و  از اين بابت من هم براي خودمان متاسفم و هم براي گرگها!

گفتم چطور مگه دكتر؟

گفت :گرگها چشمهاي بسيار تيز بيني دارند اما حس بويايي آنها بسيار ضعيف است.آنها الان گرسنه اند.گرگي كه با تير زدي بزودي در زير برف مدفون ميشه و گرگهاي ديگر نمي توانند آن را پيدا كنند و بخورند.بنا بر اين به دنبال ما خواهند آمد و در اولين فرصت و با تاريك شدن هوا به ما حمله خواهند كرد.و هر بار هم كه به طرف آنها شليك كني در تاريكي پنهان خواهند شد بنا بر اين امشب را از خواب خبري نيست و تا دانه آخر آنها را نزني آسايش نخواهيم داشت.ولي اگر صبر مي كردي و نزديك غروب يكي ار آنها را مي زدي آنوقت بقيه گرگها لاشه آن را مي خوردند و از تعقيب كردن ما منصرف مي شدند..اما حالا ...خدا به خير كنه.

 گفتم دكتر جان هرچه بوده گذشته  زودتر مي گفتي!گفت من كه گفتم ولي مگه تو توجه كردي!

شیب  مقدار زيادي تند تر شده بود به همين دليل نا چار سعي مي كرديم كه  با زاويه بسته تر به شكل زيك زاك جركت كنيم.

هنوز مسافت زيادي نرفته بوديم كه در ست در بالاي سرمان همانجايي كه تير اول را شليك كرده بودم 3 تا از گرگها را ديدم .چنان حريصانه نگاهمان مي كردند كه و چنان خود را به بي توجهي مي زدند كه آدم به شك مي افتاد.رفتارشان بنظرم غير قابل پيش بيني بود.خواستم دوباره شليك كنم..اما  بنظرم بي فايده بود به هر حال  همه آنها هيچوفت به تمامي خود را در معرض ديد و تير رس ما قرار نمي داند. و من دقيقن نمي دانستم چند قلاده هستند.

لحظه اي ايستادم گفتم دكتر گرگها چند تا بودند .همه آنها را تونستي بشماري؟

گفت:من تا 6 تا ديدم يكي را زدي 5 تاي ديگر هست اما بنظرم بايد بيش از اينها باشند .

سعي كردم سيگاري روشن كنم.از صبح تا خالا هيچ چيز نخورده  بودم و اين سومين سيگاري بود كه نصفه نيمه مي كشيدم.راستش من در مقابل گرسنگي بسيار مقاوم هستم  و گاهي تا 24 ساعت و حتي بيشتر هم بدون اينگه چيزي بخورم احساس گرسنگي و ناراحتي نمي كنم.

 سيگار را گوشه لبم گذاشتم.هرچه فندك زدم روشن نشد.

دكتر زير چشمي نگاهي به من كرد . گفت هنوز خيلي چيزها مانده كه بايد ياد بگيري.

وبا كبريت سيگارم را روشن كرد.گفتم دكتر اين فندك مخزنش پر از  گازه ولي نمي دانم چرا روشن نمي شه؟

گفت :يادت باشه كه هيچ وقت در مناطق سرد و يخ بندان فندك گازي كارايي نداره.زيرا گاز مايع در اثر سرما منجمد ميشه.چونكه خودش هم تحت فشار به مايع تبديل شده.بنا بر اين در چنين مناطقي حتمن بايد از كبريتهاي ضد باد و رطوبت استفاده كني.البته فندكهاي بنزيني هم بد نيست ولي بهترين وسيله هما كبريت ضد با د است.

عينك را از روي چشم بر داشتم.نگاهي دقيق به اطراف انداختم.احساس كردم بايد در نزديكي ما آبادي باشد.يك لحظه صداي پارس سگي را شنيدم.خوب دقت كردم دوباره همان صدا.

به دكتر گفتم دكتر آيا گرگها  مثل سگ پارس هم مي كنند؟

دكتر گفت نه دقيقن.اما گاهي صدايي همانند پارس سگ هم از آنها شنيده ميشه.

گفتم دكتر من صداي پارس شنيدم.گفت حتمن اشتباه شنيدي شايد صداي همان گرگها بوده چونكه در اين اطراف هيچگونه آبادي وجود نداره وسگ هم كه بدون آدميزاد در جايي اينگونه دور افتاده و پرت وجود نداره.

مقداري به راهمان ادامه داديم آشكارا از شيب كاسته مي شد و اين نويد خوبي بود.

ادامه دارد

زوزه گرگ 4

زوزه گرگ 4

همچنان غرق در اقكار گذشته ها بودم. اين عادت را از قديم داشتم!هنگامي كه در لحظات سختي گرفتار باشم  و هيچ راه حلي براي ساده گردن شرايط نباشد بهترين وضعيت آن است كه خاطرات شيرين گذشته را مرور كني.اينگونه  حداقل شرايط را از نظر روحي براي خود دلنشينتر مي كني  و من تقريبن در اين كار تبحر ويژه اي پيدا كرده ام.باور كنيد گاهي در هنگام راه پيمايي هاي طولاني براي لحظاتي نيز هنگام راه رفتن بخواب مي رم البته شايد از چند ثانيه بيشتر نباشه ولي همان چند لحظه خواب بهترين آرامش را به من مي ده و با توان و انرژي بيشتري مي تونم به راهم ادامه بدم.

غرق در افكار دور و د راري بودم كه به يكباره سكندري خوردم  و با صورت به روي برفها افتادم!

نيم غلطي زدم و به پشت داز كشيدم.آسمان خاكستري بود و دانه هاي ريز رف به آرامي مي باريد.ديگر باد نمي وزيد. و همين نويد بارشي طولاني بود.دانه هاي برف زيبا و رفصان با زاويه به سمت پايين  و نه چندان با شتاب سرازير مي شدند  منظره اي زيبا بود.دلم مي خواست ساعتها به همان حالت دراز بكشم و به بارش برف خيره شوم.

دكتر بالاي سرم ايستاده بود با شوخي كه تقريبن كمتر از ايشان ديده بودم گفت:چي شده جوون؟نكنه خسته شدي؟

و من نمي دانم چرا با صداي بلند و قهقهه شروع به خنديدن كردم.از خنده من دكتر نيز به خنده افتاد.دستش را به طرفم دراز كرد و و از زمين بلندم كرد.

آشكارا شيب بيشتر شده بود و لي بي انتها! زيرا فاصله ديد بسيار كم بود .

كمتر از يك كيلو متر.گفتم دكتر به نظرم در انتهاي اين شيب بتونيم جايي براي بيتوته پيدا كنيم.كناره مقابل دره كمتر برف داشت و سخره هاي عمودي باعث شده بود كه برف نتواند بر روي آنها بماند.گفتم :اگر بتوانيم به دهانه دره برسيم آن وقت كارمان بسيار راختر تر خواهد شد زيرا شدت وزش باد آنجا مطمينن كمتر خواهد بود ضمن اينكه مي توانيم در پناه سخره ها شب چادمان را بر پا كنيم.

دكتر گفت :ولي بنظرم انتهاي اين دره پايان ناپذيره الان مدتهاست داريم راه ميريم.تفريبن از نفس افتاديم.گفتم دكتر جان شانس آوردي كه حرفم را گوش دادي و الا بايد منتظر غر زدنهاي بي امان من مي بودي.

لجظه اي هردو بر روي برفها نشستيم.نگاهي به سوي غرب انداختم از دور 2 لكه سياه ديده ميشد.فكر كردم شايد شكار چي باشند.با اشاره انگشت آنها را به دكتر نشان دادم.بي حركت در يك جا ايستاده بودند. به فاصله چند دقيقه 2 تاي ديگر به آنه اضافه شد.

گفتم دكتر مي بيني آن لكه هاي سياه را؟

دكتر گفت:ا بله مدتهاست دورا دور در تعقيب ما هستند.گفتم چي ؟گفت يه گله 6 تايي گر گ  حدود 3 ساعته دورا دور همراه ما هستند فكر كردم شايد تو هم آنها را ديدي؟گفتم نه اولين بار است كه مي بينمشان.

دكتر گفت منتظر فرصت هستند.گرسنه اند.منتظرند ببيند كي از پا مي افتيم تا بيان و شكمي ا ز عزا در بيارن.با خنده و شوخي گفتم آخه دكتر گوشت تو به چه درد اينها مي خوره حتمن اگر تورو بخورند تا مدتها مريض خواهند بود.

گرگها همينكه ما را بي حركت ديدند مقداري نزديكتر شدند.يكي از آنها بالاي تپه رفت پوزه اش را رو به آسمان گرفت و با صداي بلند زوزه اي طولاني كشيد. و همجنان بي حركت ايستاد.چند لحظه طول كشيد  بقيه گرگها هم به او ملحق شدند و به آرامي از تپه پايين آمدند.فاصله حدود 300-400 متر بود.گفتم دكتر وقتش نيست ؟و تفنگ گلوله زني پر قدرت كاليبر 270 را مسلح كردم.دكتر به آرامي گفت دست نگه دار كيهان هنوز به ما حمله نمي كنند.تا هوا تاريك نشده است زياد به ما نزديك نمي شوند.تفنگ را به ضامن كردم اما همچنان آماده شليك.

به راه افتاديم همين كه ما حركت كرديم گرگها از حركت ايستادند و و بعد از چند لحظه دوباره به سمت بالا تپه حركت كردند.ظاهرن هنوز وقتش نرسيده بود.

كمتراز يك ساعت به غروب آفتاب باقي مانده بود.

همان چند لحظه استراحت كافي بود تا قواي خود را تا خدودي باز يابيم.

شيب مقداري تند تر شده بود ناچار بايد مسير را كمي متمايل مي كرديم و بعد از ظي چندين متر دوباره به سمتي ديگر و مسير را به صورت زيك زاك طي مي كرديم در غير اين صورت پايين آمد از آن سراشيبي با آن برف نرم بسيار سخت ميشد.

يك لحظه به سمت راست نگاه كردم 2 تا از گرگها در فاصله 200 متري ما بودند.به سرعت نشانه رفتم  و با صداي شليك يكي از گرگها از شراشيبي در غلطيد و به پايين افتاد و صداي زوزه بي رمق  آن را شنيديم .مانند سگي كه تيپا خورده باشد.تير دوم را خواستم شليك كنم كه دكتر گفت دست نگه دار ! چرا شليك كردي؟

به شوخي گفتم دكتر جان نكنه با گرگها قوم و خويشي داري  و با صداي بلند خنديدم! صداي  انعكاس تير تا مدتها در كوها مي پيچيد و من نيز قهقهه بلندي سر دادم .گرگ ديگر در پس تپه ناپديد شد.

ادامه..

زوزه گرگ3

زوزه گرگ 3

يك لحظه به خودم آمدم!زمان و مكان را فراموش كرده بودم.نگاهي به پشت سر انداختم.رفيقم نفس زنان و افتان و خيزان سعي مي كرد كه فاصله طناب را حفظ كند و از من دور نماند.هر قدمي كه بر مي داشتيم همان لحظه پوشيده ميشد .انگار هيچ رونده اي نبوده در اين سپيد دشت بي باپان.

تفنگ را از دوش پايين آوردم و به آن تكيه دادم.به كنارم رسيد.و گلايه آميز گفت:كمي هم به فكر من باش.چنان راه مي ري انگار در خيابان قدم مي زني.اصلن معلوم نيست اين همه توان و انرژي از كجا آوردي.

گفتم اينقدر غر نزن دكتر بايد قبل از تاريكي به جايي برسيم.

گفت:خوب به اطرافت نگاه كن! ببين جايي هست كه مي خواي به آنحا برسي؟اصلن مقصد ما كجاست؟

به رو برو خيره شدم تا چشم كار مي كرد برف بود و سپيدي و تپه ماهورهايي پوشيده از برف.و سايه سياهي از دور شايد جنگل بود و شايد هم خطاي ديد.

گفتم بايد هر طور شده به حاشيه آن جنگل برسيم و بعد تصمیصم مي گيريم كه چكار بايد كرد.

گفت :من گرسنه ام.شكلاتي از حيب بيرون آوردم و گفتم موقتن با اين خودت را كمي سير كن قول مي دم در اولين فرصت با غذاي داغ و قهوه پذيرايي شاياني ازتو بكنم!لبخند تلخي زد و شكلات را به نيش كشيد.حس كردم كه يك فطعه يخ را دارد گاز مي زند.چندشم شد.

گفتم دكتر بايد حركت كنيم.اگر يكجا بمانيم حتمن سرما اثر خود را خواهد گذاشت.بهتر است يواش يواش به رفتن ادامه بديم.به ناچار قبول كرد.

بنظرم تا حاشيه چنگل راه زياده نمانده بود.همين به ما انرژي و اميد مي داد.هنوز صد متر جلو نرفته بوديم كه با يك دره عميق مواجه شديم.برف چنان باريده بود كه اين دره وسيع و عميق به نظر دشت صافي مي امد.خطاي ديد در اين شرايط بسيار خطرناك است.نگاهي به دره انداختم .گذر از آن تقريبن محال بود و امتداد آن به سمت و شما و حنوب بنظر پايان ناپذير بود.گذر از اين دره حد اقل به يك روز تمام وقت احتياح داشت آن هم در شرايط عادي.مطمين بودم كه در هر قدم  آن پرتگاهي مرگ آور وجود دارد.

دكتر به كنارم رسيد نا اميدانه نگاهي انداخت و گفت :بد شانسي از اين بد تر ممكن نيست و وقتي كه با خنده بلند من واجه شد فكر كرد كه عقلم را از دست داده ام.گفتم دكتر بازار كه نيامده اي يا در اتوبان كه رانندگي نمي كني!در هر قدم آن تابلوي راهنما وحود داشته باشد!اينجا كوهستان است و هر لحظه بايد منتظر حادثه بود.و ادامه دادم

 دكتر جان تا تاريكي هوا حدود 2 ساعت وقت داريم .حاشيه دره را مي گيريم و همينطور حلو ميريم.آخرش به حايي مي رسيم  نگران نباش.

سعي كرديم كه زياد به كناره دره نزديك نشيم.فاصله را حقظ كرديم و به حركت در امتداد يال دره به سمت جنوب ...

چشمهايم خيلي خسته شده بود.از صبح تا كنون بجز سپيدي برف فقط گاه كداري چشمم به لباسهاي رنگي دكتر و كوله پشتي  سبز لجني حودم افتاده بود.دلم مي خواست چند لحظه چشمهايم را روي هم بگذارم و هيچ چيز نبينم.اما امكان پذير نبود.

احساس مي كردم با شيب ملايمي ارتفاع در حال كم شدن است.پشت به باد بوديم  و اين خود تا خدودي كمك مي كرد كه قدمها را راخت تر برداريم.

بد جوري هوس سيگار كرده بودم.به زحمت سیكاري روشن كردم.دستكش را از يك دستم بدر آوردم زير آن نيز دست كش نازكتري بود با پشم بسيار لطيف كه با آن راحت تر ميشد سيگار  را گرفت.

سعي كردم هر طور شده ذهنم را از شرايط موجود به چيز بهتري منعطف كنم.به يك روز گرم تابستان!

كنار دريا!و پوست فرمز شده از تابش خورشيد.دراز كشيده ام و دارم نم نمك نوشابه اي خنك را مزه مزه مي كنم و به پشتي صندلي تكيه دادهم.كسي از پشت عينك آفتابی را از روي چشمايم بر مي دارد و با كف دست جلوي چشمم را مي گيرد.

به دستهايش دست مي كشم.صداي نفسهاي بلند بلند و عطر تنش!دستها آشنا!انگشتها بلند و كشيده و خوش تركيب.بله بايد انگشتهاي يك  نوازهنده پيانو باشد!

در ذهنم به دنبال صاحب اين انگشتها گشتم!

ذر ذهنم جرقه زد!! اولين با ر كه او را ديدم! وقتي كه به هم معرفي شديم اولين چيزي كه توجه ام را جلب كرد انگشتهايش بود.كمتر مردي در نگاه اول به دستهاي يك زن نگاه مي كند. و من نيز چنينم .اما ان بار نمي دانم چه چيزي باعث شد كه من قبل از اينكه به چهره اش نگاه كنم به دستها و انگشتهاي كشيده اش نگاه كردم.

انگشتهاي يك نوازنده پيانو بود.

گفتم :خوشبختم از اينكه با شما آشنا شدم.شما بايد نوازنه پيانو باشيد!

با ملاحت تمام لبخند زد و گفت از كجا چنين حدسي زديد!

روي صنلي راختي نشسته ام!آهنگ ملايمي مي نوازد!ملايم همانند لالايي! صداي نواختنش عحب سكر آور است!پلكهايم سنگين مي شود!مثل اينكه نوشيدني بسيار قوي نوشيده باشم!

دلم مي خواد بخوابم.اما حيفم مياد .با خودم در جنگم سعي مي كنم  از اين خلسه بيرون بيام.اما حيف است!چه خلسه اي و چه نشاط خلسه آوري!

بوي عطر تن او!ريتم انگشتهايش بر روي شاسي پيانو سعي مي كنم به انكشتهايش نگاه كنم.ديگر صداي آهنگ را نمي شنوم .فقط دستهايي مي بينم لطيف و زيبا با انگشتهايي بلند و كشيده كه هر انگشت مانند بالريني ماهر بر روي شاسي هاي مختلف در حال رفص.

ريتم نواختن آهنگ ملايم است و ملايمتر!ديگر نمي شنوم.به يكباره صدايي آهنگ اوج مي گيرد بلند و بلند تر همانند كوبه هاي 26 باخ پرده كوش را مي لزاند و من از جا مي پرم!...

ادامه

 

زوزه گرگ2

زوزه گرگ 2

كوله پشتي را  بر روي برفها رها كردم  و به آن تكيه دادم.دلم براي كشيدن  يك سيگار لك زده بود و فنجاني قهوه داغ!چايي هم بد نيست!ودكا چه بهتر!

اما در آن شرايط هيچ كدام از آنها ميسر نبود.بايد هنوز صبر مي كردم.كارهاي مهمتري  هم بود!اما از سيگار نمي تونستم بگذرم!

بدنم عرق كرده بود.نگران نفوذ سرما بودم در لباسهايي كه براي چنين شرايطي مهيا شده بودند.

از جيب كنار كوله پشتي قوطي سيگار را بيرون آوردم.پشت به باد شال را كمي از روي صورتم پايين كشيدم و با كبريت ضد باد آن را روشن كردم.با اين دستكشهاي كلفت نگه داشتن سيگار سخت بود.اما همان چند پك نيز غنيمت بود.كمي دلهره داشتم اما براي اينكه روحيه همراهم تضعيف نشود به روي خود نمي آوردم.

چند پك به سيگار زدم.سوز سرما لبهايم را كبود كرد.به ناچار سيگار را دور انداختم و صورتم را پوشاندم.

گقتم :به نظرت بايد از كدام سمت برويم!

دو دل بود و نگران!گفتم نگران نباش.هيچ مشكلي پيش نمياد.از نظر آذوقه و امكانات كم و كسري نداريم.تا يك هفته هم مي تونيم دوام بياريم.نگران نباش!

كمي روحيه گرفت.نگاه دقيقي به اطراف انداخت.گفت من هيچ نشانه  آشنايي در اين منطقه نمي بينم ولي فكر مي كنم بايد به سمت شما برويم!

گفتم اجازه بده من مسير را انتخاب كنم!اينطور بهتره .اگر اشتباه رفتيم ديگه خيالت راحته كه من غر نمي زنم.

گفت باشه هرطور ميل شماست.

من سمت شرق را انتخاب كردم.زيرا  اگر به سمت شمال مي رفتيم ارتفاع همچنان اضافه ميشد.اگر به سمت شرق مي رفتيم با شيب ملايمي رو به پايين مي رفتيم و من به تجربه مي دانستم كه هرچه ارتفاع كمتر بشه از شدت كولاك هم كم خواهد شد.

با دست مسيري كه بايد طي كنيم تا قبل از غروب اآفتاب را نشانش دادم و گفتم بهتره كه با طناب حود را به هم مهار كنيم. و با فاصله 5 متر از هم راه برويم.

قدمهايمان را با هم هماهنگ گرديم.احساس مي كردم كه سننگين تر از حد معمول قدم بر مي دارد.از خستگي بود يا از سر بي ميلي نمي دانم .اما مهم نبود.من مسوليت را بعهده گرفته بودم.اصلن اين عات من است در شرايط سخت سعي مي كنم همه مسوليتها را شخصن به عهده بگيرم.تا اين سن نيز هميشه در اينجور مواقع موفق بوده ام چه در شرايط كاري و چه در طبيعت و كلن در شرايط اضطراري هيچوقت دست و پاي خودم را گم نكرده ام و بهترين تصمسمها را گرفتم.اعتماد بنفسم در اينگونه شرايط خوب است و بارها خود را امتحان كرده ام.

سرعت سنج را نگاه كردم 2500 متر در ساعت.بد نبود اما بايد كمي سرعتمان را اضافه مي كرديم.

همينطور كه راه مي رفتم  و با هر قدم انرژي زيادي را بايد مصرف مي كردم مانند اين بود كه در بين گل و لاي راه مي رفتيم.برف تدا بالاي زانو مي رسيد.

همينطور كه به مسير در پيش تعيين شده در حركت بوديم سعي مي كردم كه از مسير خارج نشويم و زياد به راست و چب حركت نكنيم. براي  به اين منظور مرتب قطب نما را چك مي كردم.

گاهي نيز به تخيلات دور و درازي فرو مي رفتم.اينطوري گذر زمان را كمتر حس مي كردم.ياد دوستان قديمي!

مسافرتهاي گذشته!قهر ها و آشتي ها.

كيهان تو خيلي خود خواهي!زندگي را فقط براي خود ت مي خواي!اصلن به فكر ديگران نيستي!هرچه مي خواي انجام ميديد!هر حرفي كه دلت مي خواد ميزني!اصلن ديگران برات مهم نيستند.الان هم من نگرانت هستم.1 ساله كه ما با هم دوست هستيم راستش كاهي بسيار غير قابل تحمل ميشي اما من نمي دانم چرا به راحتي نمي تونم از تو دل بكنم.گاهي مقل يك بچه لجباز و يك دنده مي شي!

اما اغلب اوقات آنقدر مهربان و ساده و بي آلايش هستي كه آدم دلش نمياد چيزي بهت بگه!

چهره نجيب و مهربان ميترا جلو چشمانم ظاهر شد.نه كيهان بهتره بري به زندگي خودت برسي دوستي ما اينگونه ديگر امكان پذير نيست.و من فقط نگاهش مي كردم.قطره اشكي از چشمهاي زيبايش جاري شد. نتوانستم تحمل كنم.با كف دست چهره اش را از اشك پاك كردم و نتوانستم اشكي كه در چشمهايم جمع شده بود را كنترل كنم تا سرازير نشود.

گونه اش را بوسيدم  و دستهايش را در دست كرفتم.عاشقانه نگاهش كردم و گفتم بله كاملن حق با توست .اما اين شيوه زندگي منه.

صداي همراهم مرا به خود آورد :كيهان لطفن كمي يواشتر قدم بردار..بگذار نفسي تازه كنيم..

ادامه دارد

 

زوزه گرگ1

با پشت دست عينك را پاك كردم.باد با شدت برف و يخ را به صورتم مي كوبيد.خرده هاي  برف يخ شده به شيشه عينك چسبده بود و به آساني از آن جدا نمي شد.شال را از روي دهن برداشتم و با گرماي نفس سعي كردم  يخ روي شيشه عينك را آب كنم.به آساني ميسر نبود.

باد به شدت از مقابل مي وزيد و تكه هاي برف و يخ را به سرو رويم مي كوبيد.در همان چند لحظه كه شال را از روي صورت برداشته بودم احساس مي كردم كه صورتم آماج شيشه خرده قرار گرفته است.سوزش تيزي خرده يخها و سرماي شديد .عينك را دوباره به چشم زدم و شال را به دور صورتم پيچيدم.

تقريبن فاصله ديد به صفر رسيده بود.به زحمت ميشد دو قدم جلوتر را ديد.صداي زوره باد  شدت بر خورد برف و يخي كه همراه خود مي آورد و از همه بد تر كمي ديد شرايط بسيار بدي را بوجود آورده بود.

صداي زوزه گرگ همراه با صداي باد وكولاك  عجب دلهره آور بود.برفي كه بر زمين نشسته بود  شبيه به پودر بود و با هر قدم تا زانو در آن فرو مي رفتي!و بر داشتن هر قدم انرژي زيادي را طلب مي كرد.

پيش خودم فكر كردم اين گرگها هم مثل من بايد موجودات احمقي باشند كه در اين كولاگ از كنام خود بيرون آمده اند يا اينكه گرسنگي آنها را مجبور به خروج از جايگاهشان كرده است.

نگاهي به پشت سرم انداختم.همراهم با فاصله چند قدم افتان و خيزان به دنبالم در حركت بود.

براي لحظه اي كولاك از شدت افتاد.ايستادم تا همراهم به كنارم رسيد.

سعي كردم كه محكم و استوار نشان دهم با صدايي بلند گفتم خسته كه نشدي؟هنوز ...

با خستگي گفت هنوز از پاي نيفتادم اما به زودي  خستگي به سراغمان مي آيد.الان 5 ساعت است كه در اين كولاك لعنتي داريم دور خودمان مي چرخيم اصلن نمي دانيم كه در كجا هستيم.

گفتم نگران نباش الان سعي مي كنيم موقعيتمان را مشخص كنيم.

نگاهي به اطراف انداختم  ابرها مقداري ارتفاع گرفته بودند و شعاع خورشيد در جاهايي از آن به زمين ميرسيد.اين شعاها ي كم رنگ در آن شرايط نشاني از زندگي و گرما بودند و چه زيبا .

خطوطي  از يك منشا كه با زاويه از هم دور مي شدند و در نقطه اي ناپديد.همين هم غنيمتي بود.

نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 صبح .اما تا چشم كار مي كرد فقط تپه ماهورهايي بود پوشيده از برف. و در حاشيه اي بسيار دور بنظرم سايه هايي از درختان ديده مي شدندوبه تخمين خدود 10-15 كيلومتر.بايد خود را به آنجا مي رسانيدم.بنظرم تنها راه نجات بود.اما با اين سرعتي كه ما حركت مي كرديم حدود 7-8 ساعت بايد راه مي رفتيم تا به آنجا برسيم.آن هم اگر كولاك ادامه پيدا نمي كرد.

به همراهم گفتم تو كه به اينجا واردي  مسير را نشان بده.نگاه دقيقي به اطراف انداخت و با نا اميدي گفت دقيقن نمي دانم كجا هستيم.

فكر مي كنم در كولاك راه را گم كرديم!

گفتم من كه اينحا تا حالا نيامدم .واقعيت اين است كه براي شناخت يك منطقه جغرافيايي بايد در فصول مختلف سال از آنجاها گذشت.شما بايد در بهار يا تابستان از يك منطقه گذشته باشي تا بتواني در زمستان و برف و يخ راه را پيدا كني و در نماني از مسير.اما من به علت حضور مداوم در طبيعت در هر شرايطي از هر مسير ي چه شب و چه روز و چه بهار و چه  زمستان گذر كرده باشم  در مسافرت بعدي ديگر آن مسير برايم ناشناخته نيست و به راحتي مي توانم مسير ايمن را پيدا كنم.

اما من هيچ وقت گذرم به اين منطقه نيفتاده بود.

ادامه..

 

غرور پلنگ-5

غرور پلنگ-5

راهنما چنان حرف مي ز د كه انگار عزيز ترينش را بعد از سالها ديده است.پسرش را صدا زد و به من معرفي كرد.بيا بيا پسر بيا بشين اينجا  .بيا تا تعريف كنم برات از آقاي كيهان. و من مانده بودم كه چه عكس العملي بايد نشان بدهم.

اين همه تعريف و تمجيد و اغراق گويي  ؟!!راستش جسابي شرمنده شده بودم و خودم را لايق نمي دانستم شخصي كه هم سن و سال پدر م است اين همه تعريف كند.

پسرش نيز  احوال پرسي مفصلي با من كرد و اينكه چگونه پدرش هميشه تعريف من را مي كنه و...

به يكباره راهنما ساكت شد و چند لحظه اي مانند اينكگه به فكري عميق فرو رفته باشد.حيف از پشت آن عينك دودي بزرگ نمي توانستم حالت چهره اش را ببينم.

پرسيد: آقاي كيهان؟شما چرا هيچوقت از من نپرسيدي كه چرا اين عينك را هميشه به چشم مي زنم!؟

سوال غير منتظره اي بود و اصلن انتظار چنين سوالي را نداشتم.

گفتم:خوب.. من عادت ندارم از مسايل شخصي كسي سوال كنم.مطمين بودم اگر لازم باشد خودت به من مي گفتي.بنا بر اين در آن زمان كه ما آشنايي بسيار كمي با هم داشتيم بسيار دور از ادب مي دانستم .

گفت :شما در آن زمان كه بسيار جوان بودي رفتاري مانند مردان مسن داشتي!

من نيز به شوخي گفتم: همه مردان خانواده ما در جواني مانند مردان مسن رفتار مي كنند ولي وقتي كه پير شوند اداي جوانها را در مي ارن. اين شوخي من باعث شد كه لبخندي   تمام پهناي چهره اش را بپوشاند.

در يك لحظه عينك را از چهره بر داشت.!!

خداي من 3 شكاف عميف از بالاي ابرو  تا بالاي گونه راستش كشيده شده بود و به جاي چشم حفره اي خالي !!حالم دگر گون شد.گفتم نيازي نبود اين كار را بكني.

راستش منهاي  جاي زخمهاي عميق موازي  و آن حفره تو خالي چهر ه اي بسيار دلنشين داشت و مي توان ايشان را جز  مردان خوش قيافه به حساب آورد.اما اين زخمها و آن حفره خالي حاي چشم بيش از نمي از زيبايي چهر ه اش را از بين برده بود.

سرم را پايين انداختم و به عادت هميشگي سيگاري روشن كردم.به خودم جرات نمیدادم دوباره به چهره اش نگاه كنم.مي ترسيدم نار احت شود و خودم نيز بيش از هر كس ديگري ناراحت بودم.

بعد از مكثي كوتا گفت آقاي كيهان؟

گفتم بله!بفرماييدۀ

گفت من مي خوام اعترافي بكنم و از شما عذر خواهي بكنم.

سالهاست كه منتظر اين روز بودم كه شما را دوباره ببينم.راستش از اينكه شما را نبينم و بميرم هميشه نگران بودم.

الان خيالم را حت شد.فوطي سيكارش را در آورد و سعي كرد سيگاري بپيچد.دستش  مي لرزيد!

مي دانستم كه لرزش دستش از پيري نيست.

 قوطي سیگار را از دستش گرفتم و سيگاري پيچيدم و به دستش دادم!

گفتم نيازي به هيچ اعترافي نيست .من خودم همه چي را حدس زده بودم همان زمان.

گفت خير من تا نگويم دلم آرام نمي گيره.آن وقت اگر شما مرا بخشيدي بزرگترين هديه دنيا را به من داده اي.

ادامه دارد...

غرور پلنگ-4

غرور پلنگ

در فاصله كمتر از 50 متر درست رو بروي ما .به سرعت سرم را عقب كشيدم.اين فصل فصل جفت گيري حيوات وحشي ست و پلنگ نيز همچنين.

صداي نعره هاي پي در پي براي جلب ماده پلنگ بود.پلنگ نر بالغي بود .بنظر بيش از 150 كيلو با سري بزرگ و زمينه پوست روشن و خالهاي سياه .به خودم نهيب زدم لا اقل نظاهر به شجاعت كن كسي متوجه نخواهد شد.صداي نعره هاي پلنگ كمتر شد و با فاصله .بنظرم وجود ما را در حريمش خس كرده بود.تنها چيزي كه باعث ميشد ما در ديدش نباشيم همان قطعه سنك بود.

جايي كه نشته بودم تقريبن هيچگونه تكيه گاهي نداشت.با كوچكترين حركت نا متعادل به قعر دره پرتاب ميشدم.وضعيت راهنما بهتر از من بود.لا اقل به ديواره تكيه داده بود و كمي بالاتر از من.اگر ايشان نيز كوچكترين حركت حساب نشده مي كرد من سقوط مي كردم و او نيز اين را مي دانسن.

نگاهي به چهره راهنما انداختم .نمي شد از زير آن عينك دودي بزرك جالت چهره اش را فهميد.

از گوشه چشم نگاهي ديگر به پلنگ انداختم.بنظر بسيار عصبي مي امد و آماده هجوم.به اطراف نگاه مي كرد و دمش همانند افعي آماده جهش تكان مي داد.

هيچكونه راه برگشت نداشتيم با كوچكترين حركت در معرض ديد اين حانور با شكوه و خطرناك فرار مي گرفتيم و با يك حركت او هردو يا بهتر بگم هر سه از آن ارتفاع به پايين پرتاب ميشديم.

هيچگونه شانسي نداشتيم.بنظرم يا هر سه (من و راهنما و پلنگ)بايد مي مرديم و يا بايد ريسك شكار پلنگ را مي پذيرفتم.راه ديگري بنظرم نمي رسيد.تفنگهاي ساچمه زني براي شكار پرندگان طراحي شده اند اما اگر با ساچه هاي چار پاره پر شوند فدرت تخريب زيادي دارند اما در اين ارتفاع و در اين فاصله و اين وضعيت....شانس ما شايد كمتر از 30% بود.

در آن لحظات گويي تمام عالم از حركت ايستاده بود.جرات پلك زدن نداشتم و حتي مي ترسيدم به شكل عادي نفس بكشم.شايد صداي نفسهايم را بشود؟

تصميم خودم را گرفتم.سعي كردم كمي خودم را بيشتر در موقعيت تعادل قرار دهم.راهنما نيز اين را درك كرده بود.در اين وضعيت اگر مي خواستم شليك كنم ممكن بود قشار قنداق تفنگ به پايين پرتابم كند.بنا بر اين سعي كردم بهترين موقعيت ممكن را پيدا كنم.پاي چپم را تكيه گاه كردم و شانه راستم نيز تكيه به قطعه سنگ جلويي!

موقعيت پلنگ را بر رسي كردم.به دور خودش مي چرخيد هر چند لحظه.ظاهرن او نيز موقعيت خطرناك خود را درك كرده بود و جاي مانور چنداني نداشت تنها راهي كه مي توانست بگذر  مسيري بود كه ما در آن قرار داشتيم و او هنوز نمي دانست چي در پشت آن فظعه سنگ در انتظارش است .آيا پنگ نر رقيب است كه مي خواهد ماده اش را تصاحب شود يا جانوري ديگر.

نفس عميقي كشيدم لوله تفنگ را از كوشه تخته سنگ به آرامترين شكل ممكن به طرف پلنگ نشانه گرفتم.

كاملن صبر كردم تا سر و سينه اش درست رو بروي ما فرار گيرد.اين بهترين حالت بود و همچنين خطرناكترين حالت.زيرا درست روبروي هم قرار مي گرفتيم و امكان ديده شدن و هجوم پلنگ بيشتر ميشد و از طرفي هم چنانچه سر و سينه پلنگ به سمت ما بود امكان اصابت ساچمه بيشتر به نقاط حساس بدنش بيشتر ميشد.

نشانه رفتم.در آن لحظه هيچ احساسي نداشتم نه ترس و نه دلهره و نه اضطراب.بنظرم تبديل به يك ابزار مكانيكي شده بودم.اصلن موقعيت زمان و مكان را حس نمي كردم.در يك لحظه سرو گردن و سينه پلنگ در يك راستا فرار گرفتند و اين درست لحظه ي ايدال من بود.هيچ شانسي براي فشنگ گذاري مجدد و شليك دوم وجود نداشت بنا بر اين لرزش دست و يا حتي كوچكترين خطا از نظر من معنيش مرگ بود و عجيب خطر را در آن لحظات حس نمي كردم.تا قبل از آن چرا !جتي ترسيده بودم اما موقعي كه تصمصم گرفتم ديگر مرگ نيز مفهوم خودش را از دست داده بود.

به دقت نشانه گرفتم درست پيشانيش.در يك لخظه صداي تفنگ در دره ها پيچيد و تبديل به صدها صداي پژواك دار شد.

لوله تفنگ را پايين آوردم.پلنگ همچنان مغرور و با ابهت سر جاي خود ايستاده بود و به دنبال محل صدا.به علت انعكاس صدا  نمي توانست محل شليك را تشخيص دهد.و من از گوئشه تخته سنگ چشم از او بر نمي داشتم ثانيه هايي به درازناي سالي.

پلنگ لحظه اي بر روي 2 پاي عقب نشست در اين لحظه چقدر بنظرم مظلوم و قابل ترحم آمد.

نمي توانستم تشخثص دهم ساچمه دقيقن به كجايش اصابت كرده.در يك چشم به هم زدن مانند فنر خودش را جمع كرد و با 3-2 جهش بلند خود را به ما رساند و در آخرين جهش با سر خود را به تخته سنگ پناه ما كوبيد.صداي خرد شدن جمجمه اش را شنيدم زيرا فاصله اش در آن لظه كمتر از نيم متر با من بود.سپس هماند پر كاهي در آسمان معلق شد و به پايين صخره ها پرتاب شد.و رد سقوطش را با چشم دنبال كردم.و تنها در اين لحظه بود كه حس كردم دوباره دارم تنفس مي كنم. و خون به شكل عادي در بدنم جريان پيدا كرد..به حالت عادي برگشتم و به ياد آوردم كه تنها نيستم و راهنما را نيز به همراه دارم.نگاهي به چهر هاش انداختم براي اولين بار در چهر هاش لبخند و شادي كودكانه اي ديدم كه تا آن لحظه نديده بودم.دستش را دور گردنم  حلقه كرد و پيشانيم را بوسيد و گفت متشكرم.و من ندانستم كه تشكرش براي چي بود.؟!!

با زحمت فراوان به پايين رسيديم.من بسيار مغموم و ناراحت بودم براي چي نمي دانم.

راهنما به سرعت دست بكار شد و پوست پلنگ را از لاشه اش جدا كرد و گفت اين تقديم به شما و ناز شست  شماست.

گفتم مال خودت باشه من نمي خوام اما يك دانه از ناخنهايش را براي من در بيار.ناخن بي اغراق در حايي كه به پوست وصل ميشد  ۳ سانتيمتر بود وبلندي آن منهاي قوس 5 سانت و نيم بود.كه انتهاي آن را بعدها دادم در فاب نقره نصب كردند و زنجيري نقره نيز به آن وصل كردم و در مواردي از آن به عنوان گردن بند استفاده مي كردم.

 

سالها از اين ماجرا گذشت.

روزي در يك سفر كاري گذرم به شهرستاني افتاد.در خيابان به عادت معود در ايام بيكاري قدم مي زدم و سيگار دود مي كردم و ويترين مغازه ها را نگاه مي كردم.

لحظه اي پشت ويترين مغازه اي درنگ كردم.فروشگاه لوازم شكار بود. و من نيز مانند كودكاني كه چشمشان به ويترين پر و پيمان يك مغازه اسباب بازي فروشي مي افتد پايشان سست مي شود و از رفتن باز مي مانند نتوانستم از آن بگذرم.

نگاهي دقيق به ويترين انداختم.دوربين قديمي شكاري انگليسي .باروت دان قديمي و چندين نوع ابزار شكار انتيك كه بر روي همه آنها نوشته شده بود فروشي نيست نشان از قدمت اين مغازه داشت.

شخصي هم سن و سال خودم به من خوشامد گفت و من نيز چند سوال را جع به قيمت اجناس.نگاهم به ديوار مقابل افتاد پوست پلنگي به ديوار زده شده بود و بي اغراق بيش از نيمي از ديوار را پوشانده بود ديواري كه مساحت كمي هم نداشت.

در همان حال شخصي را ديدم كه پشت ميزي نشسته  بود و در حال تعمير وسيله اي يا تميز كاري آن.در جا خشكم شد.بله همان مرد با همان عينك دودي.بسيار پير تر شده بود اما بنظرم قبراق و سر حال ميامد.

سلامش كردم با حركت سر و صدايي بسيار آرام و از روي بي حوصلگي جواب داد.

گفتم پدر جان اين پلنگ را شما شكار كردي؟

لجظه اي سر بر داشت و با صدايي محكم و استوار گفت:

اين پلنگ را پلنگي مثل خودش شكار كرده و دوباره مشغول كار خود شد.

خواستم شيطنتي كرده باشم.دست در جيب كردم و ناخن پلنگ را بيرون آوردم و گفتم پس من نيز اين را تقديم شما مي كنم تا در پايين آن پوست آويزان كني. و جوان نيز همچنان با تعجب شاهد اين گفتگوي نا متعارف ما بود.

پيرمرد دوبار ه سر بر داشت به دقت به دست من كه ناخن  پلنگ را از در دست گرفته بودم نگاه كرد و با فرياد مانندي گفت آقاي كيهان؟؟!!!و با سرعت به طرفم آمد و  به هم دست داديم و سخت مرا در آغوش گرفت.پير مرد هنوز نيز بعد از سالها توانمند مي نمود.

و مرتب مي گفت آقاي كيهان دنيا چقدر كوچك است و چقدر دلم مي خواست دوبار ه ببينمت.

بگذريم بعد از ماچ و بوسه و قربان صدقه زياد دعوتم كرد نشستم كنار ش و بسرعت سفارش نوشيدني داد.

ادامه دارد

غرور پلنگ--3

شكار...

ساعت حدود 21 به رختخواب رفتيم.بر روي يك سكو در هواي آزاد.خنكاي رختخواب خلسه عجيبي ايحاد كرده بود.چيزي سكر آور.هم مايل بودي بخوابي و هم دلت مي خواست تا ابد در همان حالت باقي بماني طاق باز و رو به آسمان.ستاره هاي ريز و درشت در آسمان چشمك مي زدند.مانند اينكه كودكي از سر شيطنت مشتي اكليل بر سطحي محد ب پاشيده باشد.نا منظم و پراكنده در هر جا..چقدر اين لحظات را دوست دارم.نگاه به آسمان و عوطه ور شدن در افكار دور و دراز.و چه دور از دسترس بنظر مي رسند اين نقطه هاي نوراني و گاهي چه نزديك.كافي ست دستت را دراز كني و يكي بچيني و اگر عاشق باشي آن را در گوشه موهاي عشقت بكاري.اما نگهداري آن بنظرم بسيار سخت تر از بدست آوردنش است.اين نيز تجربه ايست هر چند با رويا و تخيل همراه.

متوجه نشدم كي و چه وقت در ورطه خواب ناپديد شدم.بنظرم خوابيدن چيزي همانند بدنيا آمدن از زهدان مادر است.در يك لحظه از دنيايي به دنيايي ديگر .فاصله اين دو دنيا را حس مي كني و حس نمي كني.نمي داني كي گذر كردي از اين مسير باريك.زمانش را مي شود حدس زد ولي نه دقيق.در يك لحظه وارد عالمي ميشودي كه بارها تجربه اش كردي ولي چيز زيادي از آن در خاطرت نيست.تولدهاي مكرر و اين حلقه گذر پايان ناپذير همچنان ادامه دارد.شكلهاي آسمان براي لحظه اي در نظرم جان  مي گيرند.خوشه پروين.شكار چي خرس بزرگ و خرس كوچك و....

صداي پارس سگي مرا از عالم روياهايم بيرون آورد.هنوز هوا كاملن تاريك تاريك بود.نگاهي به ساعت جيبي ام انداختم هنوز 3:30 دقيقه بامداد.

راهنما در كنارم ايستاده بود و آماده و جاظر.با همان عينك دودي.بدون عينك دودي هم چيز زيادي نميشد ديد آن وقت اين آدم عجيب....

وسايل من هم آماده بود.برنامه شكار يك روزه بود و فرار نبود شب را در كوه بمانيم .بنا بر اين به اندازه يك روز آذوقه وامكانات تدارك ديده بوديم.

صبح به خير.صبح به خيير!

خوب خوابيدي؟امروز بايد راه زيادي بريم!

گفتم يكي از بهترين خوابها....

به سرعت لباسهايم را پوشيدم و كوله پشتي را برداشتم.

راهنما در جلو و من به دنبالش.شكلاتي خوردم  و پشت بند آن چند جرعه آب تا بتوانم سيكاري روشن كنم.بدون خوردن صبحانه سيكار كشيدن هيچ لطقي ندارد.

راهنما بون اينكه به پشت سر نگاه كند گفت:آقاي سپهر ؟گفتم بهتره مرا به اسم كيهان صدا بزني !

گفت بسيار خوب جناب آقاي كيهان:

خنده اي بلند كردم وگفتم اين كه بسيار بدتر شد.بابا بگو كيهان و خلاص!!

كفت آقاي كيهان...كفتم بله بفرماييد:

گفت ميداني اكر شما سيكار نمي كشيديد 100 سال عمر مي كردي؟

گفتم خوب بنظرت خالا چقدر عمر مي كنم؟

گفت فكر مي كنم 70-80 سال.

گفتم خوب همين هم زياده و ارزشش را داره ...

براي كوتاه كردن مسير از اين گپ و گفتگوها زياد بينمان رد و بذل شد.

خواستم كمي هم سر بسرش بگذارم.اما واقعيت اين است شخصيت محكم و استوار اين فرد عجيب مانع از آن ميشد كه به خودم اجازه سر به سر گذاشتن بدهم.

هوا كم كم روشن ميشد و من تازه متوجه شدم كه در به چه سمت حركت مي كنيم.از شيب ملايم يك تپه بالا رفتيم.سپس سرازير شديم شيب بسيار تند و سخره اي .رودخانه اي را پشت سر گذاشتيم.مجبور بوديم براي گذر از رودخانه گفش و شلوارهايمان را در آوريم.راهنما گفت اگر اجازه بدي روي دوش از رودخانه ردت مي كنم.تشكر كردم و اينكه خودم مايلم اول صبح تني نيز به آب بدهم.

سرد سرد بود آب رودخانه  و در كنارش بوته هاي تمشك و درختان بيد و خرزهره...

از رودخانه گذر كرديم.راهي ساخته شده در شيب تند يك كوه سخره اي و گذر از آن سپس منظقه اي صاف و نسبتن هموار و مقصد كوه و دره روبرو ...كلاه از سر مي افتاد چنانكه مي خواستي راس آن را بر انداز كني.

به مقداري طناب نيز راهنما با خود آورده بود.به شوخي و جدي گفتم اين طناب ها براي چيه؟مگر فصد صخره نوردي داريم.

كفت آقاي كيهان در كوهستان همه چيز بدرد مي خوره حتي يك قلوه سنگ!!!!!!!!!!

حاشيه دره را در پيش گرفتيم.در هنوز مقداري زيادي صعود نكرد بوديم كه در پناه يك صخره ايستاد.مسير باد را بر رسي كرد.و گفت قبل از ظلوع آفتاب بايد صبحانه بخوريم و الا ديگر فرصت نخواهيم داشت.

سريعتر ار آنچه كه فكرش را بكني صبحانه و چايي را مهيا كرد. از ابتدا تا انتها شايد كمتر از 20 دقيقه.و تنها در اين لحظه بود كه قوطي توتون را از جيبش بيرون آورد و سيكاري پيچيد و روشن كرد . و من تا اين لحظه بيش از 5 دانه سيگار كشيده بودم.

راهنما نقشه مسير را با دست روي زمين كشيدچند خط كج و معوج.و من هيچي نفهميدم.گفتم مگر مسير در مقابلمان  نيست؟

گفت بلي!!

گفتم خوب با دست نشان بده كه ما بايد كجا بريم و از چه مسيري!

گفت ما اكر بخوايم با اين تفنگ چيزي شكار كنيم بايد در مسير شكار قرار بگيريم.و تنها مسير نيز آن نقطه است.

راستش براي لحظه اي فكر كردم دارد شوخي مي كند يا سر بسرم مي گذارد.

مسير كه نشان مي داد ديواره اي بود به ارتفاع بيش از 1500 متر و من با دوربين هرچه نگاه كردم هيچ مسيري براي رسيدن به آن نقطه اي كه كفته بود نمي توانستم پيدا كنم.

چيزي نگفتم.

به راهمان ادامه داديم.خود 500 متر مسير را به آساني در دهانه دره طي كرديم.و هرچه بالاتر مي رفتيم و از دهانه به سمت درون دره مسير صعب العبور تر و دشوار تر ميشد و همچنان خطرناكتر. و هر لحظه خطر سقوط.

اما از سرعت راهنما هيچ كاسته نمي شد.همانند يك بز وحشي از صخره ها و ديواره ها بالا مي رفت و من مانده بودم كه با اين عينك دودي و اين لباس و كفش چگونه مانند عنكبوت به دواره مي چسبد و بالا مي رود.

راستش داشتم حسابي كم مي آوردم.در نقطه اي مكث كردم..با صدايي نحوا مانند كفت به پايين نگاه نكن و من اين را مي دانستم.

گفت هنوز هيچ كس همپاي من تا اين نقطه كه آمده اي نيامده فكر نمي كردم تا اينجا بتوانيي بيايي.و به سرعت از ديواره همانند يك مارمولك بالا رفت.

چند متر ديگر به دنبالش رفتم.معلوم بود در تمام مدت زير چشمي مرا نيز مي پاييده .گفت 100 متر كه بالاتر بريم  مسير راحت تر ميشه .

به هر حال چار هاي نبود.يك لحظه فكر كردم اين مرد عجيب دارد حتمن مي خواهد مرا منصرف كند.و همينطور در ذهن خودم  مرور مي كردم مسير را و اينكه ...

سرعتم بسيار كند شده بود و فاطله را هنما با من بسيار زياد.زياد كه مي كويم يعني حدود 10-12 متر.براي لحظه اي به بالا نگاه كردم .راهنما به سكويي رسيده بود.دنبال جاي پايي مي گشتم كه طناب را آويزان كرد.

گفت بگير . اينقدر مغرور نباش.سر ظناب را گرفتم و مانند پر كاهي مر ا از ديواره بالا كشيد.

به پايين كه نگاه كردم رودخانه خروشان ته دره همانند حويباري بارم بود و درختان تنومند هر كدام بوته اي كوچك بنظر مي رسيدند.

راهنما نگاهي از سر رضايت به من انداخت و لبخندي زدو.سپس گفت تاكنون به جز خودم شما اولين نفري هستي كه به اين نقطه تونستي صعود كني.و با لبخند گفت يالا هنوز بايد برويم.اما از آن سكو به بعد ديگر بيشتر به شكل افقي حركت مي كرديم و ارتفاع را اندك اندك بالا مي رفتيم..

در به پايين كه نگاه مي كردي فقط ديواره اي را مي ديدي بدون هيچ مانعي قعر دره و بالا نيز همچنان ديواره اي بود كه  هنوز بيش از 300 متر ادامه داشت.گفتم بايد بالا تر برويم؟گفت خير ديكر بالاتر نميريم.گفتم آيا راهي هست كه بالا تر بريم گفت بلي همواره!!!!!!!

و هموار بودنش ديواري بود 90 درجه.!!!!!!!!

گفتم بسيار خوب معني هموار بودن را فهميدم.

كمي كه جلوتر رفتيم سكويي بد كه جايي براي نشستن 2 نفر داشت و بر آمدگي صخره اي ديد رو به حلو را مختل كرده بود و نمي شد ديواره مقابل را ديد.

راهنما گفت همينجا نفسي تازه كنيم.

 جرعه اي آب نوشيديم و سيكاري روشن كردم!

در يك لحظه صداي نعره هاي پي در پي مهيبي موي بر اندامم سيخ كرد.

به آرامي و از گوشه چشم و حاشه صخره نگاهي به پشت آن انداختم.

براي لحظه اي تمام انرژي بدنم تخليه شد و احساس كردم كه  خون در شريانهايم برعكس شده است.

ادامه...

غرور پلنگ--2

 پلنگ...

ميزبانان مرتب در مورد شكار و تير اندازي صحبت مي كردند.و از من هم سوالاتي مي پرسیدند و انتظار جواب مفصل داشتند.

اما خستگي مانع از آن بود كه بتوانم با تمركز و مفصل به سوالها  جواب بدهم.ناچار به اختصار به هر سوال حوابي مي دادم.

نهار مهيا شد و دعوت به سفره.اما هيچ اشتهايي نداشتم.ظاهرن گرما و خستگي كار خودش را كرده بود.در اين شرايط بيش از هر چيز به استراحت و خوابي نيم روزي احتياج داشتم. بعد از بر چيدن سفره خواهش كردم كه جايي براي استراحت  در اختيارم گذاشته شود.

سرم را كه روي بالش گذاشتم به يكي از عميقترين و شيرين ترين خوابهاي زندگيم فرو رفتم.

ساعت حدود 19 از خواب بر خاستم.تمام خستگي از تن بدر رفته بود.عصرانه اي صرف شد.

مرد عينكي منتظرم بود.همچنان در حال كشيدن سيگارهايي كه خود درست مي كرد.

زانو به زانوي هم نشستيم.از ايشان خواهش كردم كه قوطي توتون و كاغذ سيگارش را به من بدهد.با تعجب و با كمال ميل تعارف كرد.گفت اگر مايلي تا خودم سيگار برايت بپيچم!

گفتم:نه سعي مي كنم خودم بپيچم.

كاغذ سيگار را در بين انگشتان دست چپ گرفتم و با دست راست توتون خرد شده را روي كاغذ ريختم با زبان لبه كاغذ را خيس كردم و سپس لبه هاي آن را رو هم تا كردم و  در بين انگشتان شست و سبابه هر دودست چرخاندم.سيگار آماده بود.اين كار را قبلن هم انجام  داده بودم. مرد عينكي كه از اين به بعد به عنوان راهنما از ايشان ياد مي كنم با تعجب نگاهم كرد و گفت بسيار خوب سيكار لاپيچ درست مي كني!؟

به شوخي گفتم من استعداد عجيبي دارم در انواع سيگار چه كشيدن و چه درست كردن.

سيگار را روشن كردم.اشكال عمده اينگونه سيگارها نياز به چوب سيگار است و چوب سيگار نوع بخصوص .به هر حال سيگار را گيراندم و به ملايمت چند پك زدم .تندي توتون گلو و ريه را مي سوزاند اما من به روي خود نياوردم.

بگذريم.

راهنما خودش را معرفي كرد.گفتم بله من تعريف شما را بسيار شنيدم و سعي كردم كه حتمن در اين شكار شما همراهم باشي.

گفت اين از لطف شماست.و سوال كرد اسلحه شما چي هست.

من اجازه شكار يك پازن را داشتم.پازن بز كوهي نر را مي گويند.

گفتم يك تك تير كاليبر 12 با چوك4/1 .

با تعجب گفت:شما مي خواي با تفنگ ساچمه زني كل شكار كني؟

گفتم :بله!!اگر مي خواستم با گلوله زني شكار كنم كه شما را به زحمت نمي انداختم.

گفت واله هرچه از شما گفتن كم گفتن.

گفتم :البته چند تا تير سوپر اكس مگنوم(تقويت شده) ساحت كارخانه رمينگتن دارم.

اين حرف من چيزي از تعجبش كم نكرد.

كساني كه شكارچي هستند به خوبي مي دانند كه تفنگهاي ساچمه زني درست است كه مي شود با ساچمه هاي درشت يا ااصطلاحن چاره پاره آنها را پر كرد اما برد كشنده آنها حداكثر خدود 60 يارد و در بهترين شرايط 70 يارد است.

گفتم :شكار با تفنگ گلوله زني كه لطفي ندارد.شكار را از فاصله 300 متري با يك تفنگ قدرتمند كه دروبين روي آن نصب شده كه از هركس بر مي اد.

به هر حال راضي و ناراضي پذيرفت.اما گفت كه كوهاي اين اطراف نا امن هستند و بايد اسلحه اي گلوله زني هم داشته باشيم.كه من گفتم به جز اين من اسلحه اي ديگر به همراه ندارم ضمنن نمي خوام اسحله اي ديگر هم همراه داشته باشيم.و با شوخي گفم هركس هم خواست دو دستي تقديمش مي كنيم!!

از راهنما خواهش كردم سري به اطراف ده بزنيم.

همپاي هم بيرون رفتيم.هوا خنك شده بود و ديد و نگاه من نيز متفاوت از زماني بود كه در اوج گرما و كلافگي وارد انجا شده بودم.

كوهاي اطراف پوشيده بود از جنگلهاي بلوط.رودخانه اي كوچك از نزديك ده مي گذشت كه اطراف آن را درختان بيد حطي سبز در پهنه اي زرد رنگ ايجاد كرده بودند كه منظره اي بدیل ب ود.

قبرستان ده در فاصله اي حدود 700 متري ده بود.به سمت قبرستان را افتاديم.فاتحه اي به رسم احترام و ...

قبرستان ده عجب جزن انگيز بود.سنگهايي تراشيده شده توسط استادان محلي.بر روي هر سنگ فبر نماد و شكل يا شكلهايي خاص.

بر روي بعضي از اين سنگها فردي سوار بر اسب در حال تير اندازي و شكار بز كوهي.

بر روي بعضي تصاوير مهر و تصبيح و آفتابه و بر روي بعضي دار قالي و مردان و زناني كه در حال رقص بودند.تاريخ اين سنگها اغلب در آن زمان بيش از 10-15 سال از عمرشان مي گذشت و سنگ فبرهاي جديد تر مانند همين سنگهاي معمولي قبرستانهاي شهر بودند.

بدون خواندن اسم متوفي از روي شكلهاي روي سنگ قبر ميشد فهميد كه مرد بوده يا زن و از چه جايگاه اجتماعي در بين مردم بر خوردار بوده است.

راهنما برايم توضيح داد مهمترين شاخصه هر فرد فوت شده در زندگي را روي سنگ فبرش نقش مي كرده اند.شكارچي!قالي باف!مومن و نماز خوان و... همچنين به راحتي ميشد زن يا مرد بودن هر فوت شده را از روي نقشها تشخيص داد.و اين بنظرم هوشمندانه ترين كاري بوده است كه در يك جامعه كم سواد براي شناسايي قبر ها مي شده است انجام داد.

بر روي بعضي از قبرها نيز كيسو هاي بافته شده  زنان كه بر روي چوبي همانند پرچم با باد در حال احتزاز بود نيز آويخته بودند.اين طره گسوان زن و دختر و خواهر فرد متوفي ست كه عزيز ترين كس خود را از دست داده اند و به نشانه نهایت اندوه بر سر مزار آنان گذاشته اند.  هيچ چيز در طول عمرم اينقدر مرا متاثر نكرد كه اين گيسوان بريده شده و پريشان در باد بر روحم اثر گذاشت.

خيلي متاثر و مغموم به خانه برگشتيم و برنامه شكار براي فردا صبح را برسي كرديم.

ساعت حركت 4 صبح

ادامه دارد

غرور پلنگ--1

كوره راه  خاك آلود و پر دست انداز به دهي در دامنه كوهي ختم مي شد.با حانه هایی پراكنده و بي هيچ نظم و ترتيب.

خانه ها ساخته شده از سنگهاي خارا .نجيب و با قامتي نه چندان استوار .سنگ تراش محلي با سماجت تمام سعي كرده است كه سنگها را چهار گوش بتراشد اما در كار خود نه چندان موفق.شايد به خاطر نداشتن ابزار لازم.

ملات خانه ها از گچ و خاك.و چه تلاشي را مي شود ديد در دقت ناكام استاد بنا براي بند كشي .

مرداد ماه است و هوا گرم .آفتاب كوهستان پوست را مي سوزاند تا استخوان و كلاه لبه دار و كرم ضد آفتاب نيز مغلوب لبه تيز آفتاب مي شوند كه به قول اميد: (بي ناموس ترين نيزه هاي ختنه شده خود را در پوست فرو مي برد).(۱)

بي هيچ تلاشي لبها داغمه مي بندند و دل عطشناك جرعه اي آب و سايه اي خنك.

گرد بادي پيچان از راه مي رسد و خار و خاشاك و گرد خاك را بر چهر هاي بر افوخته از گرما تازيانه وار مي كوبد.در دل  ناسزايي  نه چندان سزاوار نثارش مي كني و مي گذري.

نگاهي مهربان در در گاه خانه اي دعوتت مي كند به سايه .

و چه آرامشي می يا بي در در سكوت و با نوشيدن جره اي آب خنك و گوارا كه لابد از چشمه اي در همان اطراف توسط كوزه اي نشسته بر شانه ظريف دخترك روستايي از راهي نچندان نزديك آورده شده است. و تو با چه لذتي مي نوشي آبي را كه هميشه ارزشش را دانسته اي حتي در كنار پر آب ترين رودخانه جهان.

چهره از غبار راه مي زدايي با مشتي از همان آب.

تازه مي توجه مي شوم كه علاوه بر همراهم چندين نفر ديگر نيز حضور دارند.با لبخند و خوشامد گويي.

 نفسم جا آمده است. و چشمم به تاريك و روشن اتاق بي روزن عادت مي كند.با چهره هاي متين و مهربان سلام و احوالپرسي مي كنم.لبخند ها ي بي رياي حاظرين خستگي از تن مي زدايد.

تاز واردي به جمع اضافه ميشود.حاظرين به احترامش بلند مي شودند و من نيز نيم خيز و با سر اداي احترام.شايد به دليل خستگي راه و يا ... در اداي احترام چندان جديتي بخرج ندادم.

نزديك به من  نشانده شده و در صدر مجلس.

قيافه اي عجيب با عينكي آفتابي كه نه به سن و سال او ميامد و نه به لباسهايش.با دستمالي پيچيده به سر به شيوه همان مردمان.و قدي بلند و ميانه اندام و حدود 57 ساله بنظر مي رسيد .اگر عينكش را بر مي داشت مي توانستم دقيقتر سنش را حدس بزنم.عجيب اينكه در تاريكي اتاق نيز عينك را از چشم بر نمي داشت.

متوجه شدم در بين خاظرين به دنبال كسي مي گردد و حيران نمي يابد.

همراهم معرفي كرد.ايشان امير كيهان هستند!!!

به آامي به سمت من نگاه كرد.و من چه حال ناخوشي داشتم از شيوه نگاهش كه نمي توانستم حدس بزنم از زير اين عينك تيره چشمهايش را جع به من چه مي گويند.

با كمي تعجب گفت امير كيهان شما هستيد؟و معلوم بود كه بسيار سعي كرده است كه تعجب خود را بروز ندهد .اما در اين كار ناموفق بود.

كفتم بله من ا مير كيهان هستم.

گفت:فكر نمي كردم اينقدر كم سن و سال باشي.

و من با حدودد 22 سال سن و وزن 60 كيلو گرم و قد ...سانت.حق داشت كه جلوه اي نداشته باشم در نظرش و اينكه دست به ريسكهاي عجيب زدن و لابد چه اغراقها كه در حق من گفته شده بود در نزد وی.در دل به او حق  دادم.

اما نتوانستم بر زبان نياورم!!!به نظرت نميام!!

حاظر جواب گفت:مرد را كه در ترازو  نمي گذارند!!

 من  این را به حساب تعریف  و تمجید از خود م گذاشتم.

ادامه دارد...

پ.ن.۱:رویای نیمه روز وبلاگ امید صیادی (گنجشکک اشی مشی)

 

خطای حواس...؟واقعیت یا خیال

همه ما به نوعی تجربه کرده ایم که حواس پنجگانه ما ممکن است دچار خطا گردد.

.عمده ترين خطاها كه گاهي ممكن است جبران ناپذير باشند خطاي ديد است.

شنيده ايم و ممكن است نيز بعضي تجربه كرده باشند كه  كساني در صحرا دچار خطاي ديد شده اند و از فاصله اي دور بركه اي آب را مشاهده كرده اند و گاهي هم مكن است كساني جان خود را بر سر اين اشتباه ديد گذاشته باشند.

تا اينجا ممكن است هنوز مطلب مهمي  نگفته باشم.اما در بيابان همه چيز وهم آلود و غير واقعي است.ابعاد از فاصله دور چنان نزديك و در دست رس بنظر مي رسند كه انسان در تخمين فاصله دچادر اشتباه فاحش ميشود.يك بوته كوچك در فاصله 5 كيلومتري به اندازه يك درخت چنار به ارتفاع 5 متر به نظر ميرسد و يك جانور بسيار كوچك به اندازه يك شتر ديده ميشود.اين اشتباهات زماني كه تكرار شوند ره رو صحرا را دچار وحشت و اضطراب مي كنند.

اما اين تنها صحرا نيست كه ما در آن سراب مي بينيم.

كوهستان نيز همين حالت را دارد.زماني كه خسته و فرسوده ايد از كوه پيمايي ناگهان با يك نقطه فلت مواجه ميشويد در فاصله نچندان دور(نقطه صاف).اما در واقع هيچ جاي صاف و همواري وجود ندارد و اتفاقا همانجايي كه شما بسيار صاف  و هموار تصور كرده ايد بسيار پر شيب و ناهموار و بي راه تر از جاهاي ديگر است.

اين ذهن خسته شماست و تمايلي كه بدن و ذهن و روان  به ديدن چنان مكاني دارد حس بينايي شما را وادار بي ديدن  واقعيت را آنگونه  كه مي خواهد مي كند.

اين مسايلي را كه مي گويم خود بارها تجربه كرده ام . چيزي نيست بجز تجربيات خودم.بنابر اين آنها را كاملا درك كرده ام.وهم كوهستان بسيار شديتدتر و وهشتناكتر از صحراست.تصويري از وراي مه ميبيني و فكر مي كني كه به مقصد نزديك شده اي كمي كه استراحت مي كني و مقداري مه بر طرف شود تازه ميفهمي آنچه كه ديده اي دره اي وحشت ناك است نه مقصد موعود.و تصور كنيد وقتي كه اين موضوع بارها و بارها براي شما پيش بياييد چه فشار رواني را بايد تحمل كنيد.با خود مي گوييد واقعيت كدام است.كدام تخيل  است چرا من اين همه اشتباه مي كنم.و در اين مواقع اگر از اراده اي قوي بر خوردار نباشيد به راحتي نابود خواهيد شد.اين موضوعي كه من مي گوييم شما زماني واقعا درك مي كنيد كه در آن شرايط قرار  بگيريد حالا هر چه كه بگويم فقط ممكن است كمي شما را به فكر وادار همين و بس.اما اگر در آن شرايط قرار بگيريد خواهيد فهميد كه من چه مي گويم.در كوهستان سرد و مه آلود بار ها و بارها چشمان شما به شما دروغ مي گويند.

در جنگل  وضع به گونه اي ديگر است.بعد از چند روز راه پيمايي در جنگل زماني كه ديگر همه چيز براي شما عادي مي شود و ديگر زيبايي جنگل شما را محسور نمي كند يواش يواش از فاصله اي دور و در عمق جنگل شما آوازهاي بسيار دلنشيني مي شنويد  و فكر مي كنيد كه حتما يك اجتماعي يا روستايي يا شهري در عمق جنگل وجود دارد.اما وقتي كه به نقشه نگاه مي كنيد متوجه ميشويد كه هيچ تنا بنده اي تا كيلومترها در آن جنگل زندگي نمي كند.اما شما هر لحظه واضح و واضحتر اين آوازها را ميشنويد.اما وقتي كه دقت مي كنيد فقط همهمه مبهمي است.باور بفرماييد من زيباترين نغمه ها را در جنگل شنيده ام و چه  اوهام زيبا و خيال بر انگيزي.اگر موسيقي دان بودم حتما آنها را به نت تبديل مي كردم.اما حيف كه موسيقي دانها  كمتر به اينگونه جاها مسافرت مي كنند.

شايد داستان و حكايتهاي جن و پري و ديو از همينجا نشيت گرفته باشد.هنگامي كه سرما ي بيش از اندازه  اندامها را مختل مي كند ديگر سرما را احساس نمي كنيد و  و بر عكس فكر مي كنيد كه گرما دارد كلافته تان مي كند و زماني كه  در صحرا به مرحله آفتاب زدگي ميرسيد و گرما دارد شما را از پا در مي آورد به شدت احساس سرما مي كنيد و بدن به شدت  از سرما ميلرزد و اين زماني است كه اگر متوجه نباشيد تا مرگ فاصله چنداني نداريد.

دريا نيز اوهام خاص خود را دارد.زماني كه براي مدت زيادي در دريا و بر روي امواج زندگي كنيد و تا كيلومترها هيچ چيز به جز آسمان و دريا را نبينيد يواش يواش مشاعر انسان دچار اختلال مي شود.هنگامي كه دريا صاف است و مي توانيد روشناي ماه و ستارگان را بر سطح دريا ببينيد درست در همين لحظه تخيلان بر واقعيت پيشي مي گيرند.چه آوازهاي خوشي كه من در اين اوقات نشنيدم و چه تصاوير رويايي كه نديم.آنچه كه ديدم و شنيدم به بيان در نمياييد.بايد نقاش بود تا بتواني آن تصورات را به تصوير بكشي و موسيقي دان باشي تا آن نغمه ها را به نت تبديل كني.

در روز نيز در پهنه اقيانوس مخصوصا هنگامي كه دريا متلاطم باشد براي هر لحظه كشتي اقيانوس پيمايي را مي بيني كه از فاصله اي نچندان دور در حال گذر است حتي خدمه  آن را هم مشاهده مي كني.اما كافي است كه مثلا با دوربين چشمي به آن نگاه كني آن وقت ميفهمي كه هيچ چيز وجود ندارد يا اينكه اگر با بي سيم تماس بگيري هيچ جوابي از آن كشتي دريافت نمي كني.

بنا بر اين من فكر مي كنم كه بشر حق دارد اين همه داستانسرايي كند  و آنچه را كه اشتباه حواس است را به موجودات ماورايي نسبت دهد.البته همينجا متذكر شوم كه من به هيچ وجه منكر اينگونه موجودات نيستم.اما فكر مي كنم اگر هم وجود دارند شيوه زندگي آنان بگونه اي است كه نمي توانند در ذهن و تفكر ما ايجاد شبه نمايند و اصولا كاري به كار انسانها ندارند.بگذريم اصلا قصد ندارم وارد اين مقوله شوم.

-----------------------------

پ.ن:این نوشته را از آرشیو و بنا به توصیه دوستی دوباره اینجا کپی پست کردم.زیرا مطلب بعدی به نوعی رابطه دارد با این نوشته.

پ.ن۲:مرسی امید جاان

پ.ن۳:آرش جان منظر خاطره بعدی باش و سوالات بیشمارم

کمی راجع به خودم...

دوستان من عذر می خوام.لازمه فکر می کنم کمی راجع به خودم حرف بزنم تا خوانندگان عزیز حد اقل تصوری از شخصیت من داشته باشند.

من اسمم امیر کیهان سپهر متولد ۲۵ مارچ ....هستم از حدود ۱۲ سالگی از ایران خارج شدم و.....خوب زندگی پر فراز و نشیبی داشتم به نظر خودم ولی بعضی ممکنه قبطه بخورند به این نوع زندگی ولی خودم... چی بگم

وقتی که در سال ۱۳۸۱ وارد ایران شدم که حتی فارسی درست نمی تونستم حرف بزنم هر جند خواندن و نوشتن خوب بلد بودم چونکه پدر اسرار عجیبی داشت که من بتونم زبان مادری را خوب بلد باشم .بگذریم:

این را هم بگویم که در طبقه اجتماعی که من زندگی کردم همه چیز راز است چطور بگم!یعنی ادمهایی هستند که در بین خودشان و آن طبقه خاص هیچ چیز از هم پوشیده ندارند ولی نسبت به دیگران هیچ چیزی بروز نمی دن که متاسفانه  یا خوشبختانه من از ای قاعده مستثنی هستم.آن طبقه فقط با هم ازدواج می کنند و دوستانشان را از بین همان قشر انتخاب می کنند و....کلا همه چیز آنها مختص به خود آنهاست.

اما من به خاطر اینکه با رها و بارها این سنتها را زیر پا گذاشته ام به نوعی با عدم تایید آنها مواجه شدم و به انحا مختلف به من تذکر داده شده است .البته عمو مهران هم مثل من بود یا بهتره بگم که من مثل عمو مهران هستم.این را هم بگم که عمو مهران تقریبا نزیک ترین دوستم بود .یک جنتلمن واقعی که هر طور که مایل بود زندگی میکرد و به کیفیت زندگی بیشتر از کمیت آن اهمیت می داد و بگذریم که جوان مرگ شد در اثر یک حادثه و من ماندم و من تنها ....

حالا ............

===========================

من ادامه خاطرات را تحت عنوان یک خاطره از یک عشق

اسمش میزارم .

از دریا هم عذر میخوام م مطمین باشه که چیزی نخواهم گفت که خدای نا کرده به زندگی ایشان لطمه بزنه.ضمنا سارا جان می خوام بهت بگم که عمو کیهان با هیچ کس رابطه نداشته  و هنوز هم نداره.

من پای بند به یک سری پرنسیپ هستم و مطمین باش که رعایت خواهم کرد و........اووووووو.

تنها کسی که من چنین ساله ارتباط اندکی با ایشان دارم ماریا است آن هم در طی این ۳ سال ۲ بار ایشان را دیدم و هر بار برای کمتر از ۱ ساعت و آن هم چند کلمه احوال پرسی و در حد دو دوست  بسیار عادی و گاهی هم با تلفن حالی از ایشان پرسیدم.

هر کس که من را می شناسه در همین جا بگه که آیا ارتباطی با کسی داشتم یا دارم.اسم و مشخصات من هم واقعی است  و هر کسی که  این وبلاگ را بخونه مرا خواهد شناخت .آن اوایل دریا گفت که بهتره اسم واقعی خودت را ننویسی ولی  من نوشتم.ضمنا تمامی اسامی در این وبلاک اسامی مستعار هستند.البته به جرز اسم خودم که واقعی است.

خوب امیدوارم که جواب سارا را داده باشم.هر چند ایشان کا ملا با شخصیت و روحیات من اشناست.