تفعلی زدم در دیوان حکیم نزاری قهستانی  این غزل آمد!

همیشه که نباید با دیوان حافظ فال گرفت!باشد که ما نیز یک بار غرق عادت کنیم

 

ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق را

تا در چمن چون یافتی آن سرو سیمین ساق را

گر بر گلستان بگذری آنجا که دانی با منش

اکنون به بستان بیشتر خاطر کند عشاق را

گر باز بینیش ای صبا گو تا تو ما را دیده ای

کردیم از سودای تو از سر قدم آفاق را

با خویشتن همراه کن یک آه من تا پیش او

بر احتراق سینه ام شاهد بود مصداق را

دنیا و دین بر هم زدم تا نشکند پیمان من

ترسم که بدعهدی کند بر هم زند میثاق را

هرلحظه آتش می زند برق سخن بر دفترم

با آن که از درد دلم دل پاره شد اوراق را

آری نزاری برمکن خاطر به دوری از وفا

باشد که هم روزی ز ما یاد آرد استحقاق را

===========

پ.ن:ببخشید مدتها بود دل و دماغ نه تنها نوشتن بلکه هیچ کاری را نداشتم و راستش هنوز هم ندارم!

این غزل هم محض یاد آوری نام یک شاعر است که بسیاری از ما حتا اسمش را هم ممکنه نشنیده باشیم از جمله خودم!!!!

سپاس از همه شما عزیزان که هیچ وقت تنهایم نگذاشتید حتا در بد اخلاق ترین  روزهایم!