کافه ویو

در تاريك و روشن شامگاهي خط نيمه روشن و محو چراغ اتومبيلها با لامپهاي خيابان انعكاسي از يك روشنايي رنگ پريده و مه گونه مردمك چشمهايم را آزار  مي داد.به طوری که پلکهایم سنگین و خسته شده بودند از آنگونه خستگی هایی که دل و دماغ هر کاری را از آدم می گیرد.ختی لذت دیدار های کوتاه که مدتها انتظارش را کشیدی.

دلم جايي مي خواست ساكت! و چشمهاي خسته ام  محتاج نوري ملايم تر .

با وجودي كه ساعتها بود بي هدف قدم مي زديم اما در ظاهر هيچ احساس خستگي نمي كردم.بدنم بعدن به اين خستگي مفرط واكنش نشان مي داد. انگار تمام حواس مختل شده بودند بجز حس بينايي.

گفتم:دلم مي خواد جايي كمي بشينيم.و سيگاري روشن كردم.  سرا شيبي خيابان ملايم بود و خود به خود به سمتي مي كشيد تن خسته را .كمي تكيه دادم!  او محكمتر از من بود و شايد هنوز ضعف قبل از بيماري  در چهر ه ام  نمايان هر چند در رفتار نه.

گفت كمي پايينتر جايي هست براي نشستن.

خاطرم نيست چه مي گفت و چه مي گفتم.

شانه راستش را به كتف چپم  فشار داد نا خود آگاه به سمت راست نگاهي انداختم.

چند پله و پاگرد كوچكي! تابلويي به رنگ سیاه که با  زرد كم رنگ  شبه اسب سواري با نوشته اي كلاسيك. ....!!

با فشار بازويش از چند پله بالا رفتم محيطي صميمي  با چند صندلي و ميز و بدون زير سيگار...

احساس آرامش كردم...

لطفا يك ليوان آب ... و بعد قهوه  بدون شير و شكر

دلم مي خواست سيگاري روشن كنم. اما ...

دو نفر خانم و  پسر جواني خوش سيما  گردانند گان كافه..

و چه صميميتي در گفتار و رفتار

 زیر  سيگاريي از آنهايي كه در راهروي اداره ها نصب مي كنند با مقدار متنابهاي ته مانده قهوه  براي ذايل كردن بوي ته سيگار نيم سوخته در بیرون از کافه گذاشته بودند. لابد برای بد سیگاری هایی مثل من...

خستگي ام بر طرف شد اما دلم نمي خواست آنجا را ترك كنم.

به آرامي گفت: دير ميشه .

مثل كسي كه از خواب بيدار شده باشه گفتم: ها. دير؟ و مثل اينكه تازه چيزي يادم آمده باشه گفتم من هنوز هم دلم يه قهوه ديگه مي خواد!

راستش دلم ديگه هيچ چيز نمي خواست بجزلحظاتي ديگر ماند و احساس لذتبخش بودن و با هم بودن در يك محيط صميمي اما بهانه ای می طلبید ماند ن تا آخر شب در یک کافه که صاحبانش ۲ خانم جوان و یک مرد که با لبخندی صمیمی می شد از نگاهشان به خستگی ناشی از کار روزانه پی برد.

................................

......................................................................................

اين نوشته تقديم است به :بانو مریم عزیز که مدتهاست از ایشان بی خبرم و کافه اش هم تعطیل

براي لحظه هاي مسرت بخشي كه در كافه اش آسودم و آرامشی که  هنوز هم گاهی از آن محیط در وجودم مانده است.

24 فروردین 1384

بنظرتان چه روزی ست ؟منظورم بیست و چهارم فروردین 1384 است!

 

بله درستش همینه!همین که فرمودی!روز ی مثل همه روز هایی که گذشته اند و روز هایی که خواهند گذشت!

اما گاهی بعضی از روز ها خاطره می شوند!یا به نوعی تبدیل به تاریخ یا مبنایی برای یاد آوری  یک واقعه!

در بین عشایر بوده ام! بسیار مهمان سادگی  و صداقشان شده ام! واغلب سالها را با وقایعی بخاطر میاوردند!

فلانی کی بدنیا آمده؟سالی که سیل آمد!یا سالی که خشک سالی سخت بود!

سالی که ملخ بارید! سالی که....

و راستش زمان را هم گاهی با چیزهایی دیگری بجز ساعت دیده ام که سنجیده اند!

مثلن گاه پرسیده ام که تا قله فلان کوه چند ساعت باید برویم تا برسیم؟

و فرموده اند از آن گردنه که بگذری به اندازه ای که چپقی بکشی!!!

بله تعجب نکنید!به اندازه ای که سیگاری بکشید و یا چپقی بکشید  به فلان جا خواهید رسید!

از سال هشتاد و چهار چقدر گذشته است؟پرسش ابلهانه ای بنظر می رسه .این که معلومه !مه؟به عبارتی ..هوم می شود چهارده  سال!!!

هووو وه؟چهارده سال؟بنظر عمری ست!بله زمان بسیار زیادی ست!عکسهای آن زمانم را که نگاه می کنم هنوز جوان و پر شور و نشاط بوده ام!و راستشو بخواهید بسیار ها طالب هیجان و همچنان ماجرا!

و دلم می خواست بعضی از دوستانم را هم با خاطره نویسی در ماجرا هایم شریک کنم!

خاطرات شکار شد درد سری!ودوست داران محیط زیست یا بهتره بگم اغلب کسانی که ادای دوستدار محیط زیست را در میاوردند و همزمان با مد شدن این ژست با نوشتن هر خاطره چنان مورد هجمه و توهین قرارم می دادند که بناچار دیگر در آن مقوله هیچی ننوشتم و اغلب آن پستها را هم پاک کردم!

اما ناچار باید چیزی نوشته می شد.!چرا؟خوب معلومه چون در آن سالها هم وبلاگ نویسی مد شده بود!هر چند که در بهترین شرایط من هیچگاه تابع مد نبوده ام و نیستم!و هیچ وقت از هیچ مدی پیروی نکرده ام.اما از وبلاگ نویسی چرا!

حتا حالا هم که از مد افتاده است باز هم دست از سر این فضا برای نوشتن بر نداشته ام!خوب این هم نشانه ای ست از عقب افتادگی و واپس گرایی من!در زمانه ای که اینستا گرام و تویتر و ....مد روز شده اند نوشتن در فضایی قدیمی همانند وبلاگستان قاعدتن باید نشانه دمده شدن باشد!

باور بفرمایید از آن زمان نه وبلاگی دیگر ساخته ام و نه حتا اینتر فیس وبلاگ را عوض کرده ام!

آهان چی می خواستم بگم؟این همه ریز و درشت به هم بافتم که این نکته را بگم:

اگر از من پرسیده شود که این چهارده سال چگونه گذشت؟یک پاسخ بیشتر ندارم:به  اندازه کشید یک چپق!!!

بله بسیار سریعتر از آنچه تصور می کردم گذشت!من آمده بودم که مدت کوتاهی بمانم و بروم!بعد شد پنج سال! و الان وارد پانزدههمین سال شده است .مطینم که آنچه این مدت را برایم تحمل پذیر کرد علاوه بر دوستان بسیار خوب و عزیزم  نوشتن در این فضا و یافتن دوستانی بس عزیز بود و هست. ومن همچنان ماندگارم!

 

 

 

سلطان صاحب قران

جناب صدر اعظم خودتان را برای این مقولات خسته نکنید، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه. از جهت این‌که کسب دولت از رونق نیفتد، جنس باید جور باشد. ریز و درشت لازم است. در میان زنان حرم هم اگر زن‌های زشت نباشند، سوگلی جلوه نمی‌‌کند.”

 

پ.ن:تکه ای از دیالوگ مرحوم استاد مشایخی در فیلم سلطان صاحب قران ساخته علی حاتمی

ارابه ران خورشید

نیمی نماز و نیمی نیلوفر:زرتشت عاشق عاشقان

 

 

اینگونه از دهان سنگ و ستاره پرسان شد:

آه... که از حضور این همه رنج

دامنی کجاست که مهربان...مهربانم طلب کند کجاست

روشن ترین تفکر بی همتا کجاست

آن هستی یکسره کجاست

آن بی خلل در اوزان واژه ها کجاست

و اکنون تواناترین بیدار این سیاره کدام است

وعاشقان حقیقت برهنه

به راستی کیانند!؟

................

درود بر شکوه مقدس البرز

درود بر ابهای زر افشان ارس

درود بر سرزمین ستاره خیز اریاییان

درود بر طهارت تمامی رودهای رونده باد.

درود بر سروش مقدس شادمانی بیکران

درود بر موکل مهربان آبها

درود بر لطافت ناهید

درود بر تمامی نیکان و پاکیزگان جهان

درود بر هاوردگانی که سرنوشت انسان را تا به چشمه خورشید 

بی شفق نمی نهند

پس این ستایش عظما 

از آن کسی باد

که خواستار روشن ترین چراغ حقیقت است.

.........

سید علی صالحی:ترجمه قطعه ای از یشتها