برای ثبت در تاریخ
این روز های همه ما تقریبن همانند هم است! گونه ای رفتار آنکاد شده و بنظرم تا حدی مصنوعی!رفتاری که هنوز به آن عادت نکرده ایم! و بنظرم تا مدتها هم به آن عادت نخواهیم کرد!
ماسکی بر دهان! اسپری الکل در دست رعایت فاصله دو متر! و اینکه نتوانی به دوستانت دست بدهی چه برسد به اینکه آنها را در آغوش بگیری حس بسیار بدی به آدم دست می ده.حس جدا افتادگی! حس تنهایی!امروز هشتم تیر ماه 1399 ست! من وامیر تیرداد در تنهایی خویش تنها تر شده ایم از تاریخ بیستم اسفند 1398 حدود چهار ماه!
این که تاریخها را نوشتم برای یاد آوری است! یاد آوری روزهایی که ممکن است همه این سموم سخت از سر گذشته باشد و ما هنوز زنده باشیم و بدانیم که چه روزهایی را پشت سر گذراندیم!
یکی از شانسهای بزرگ نسل ما این است که فرزندانمان به راحتی با چند کنسول الکترونیکی سر گرم می شن! موضوعی که تا قبل از این شرایط شاید از آن عصبانی هم بودیم .اما الان احساس می کنم که چه نعمت هایی هستند این ابزار های سرگرم کننده کودکان و نوجوانان و حتا جوانان و الا چگونه این همه انرژی انها را می شد مهار کرد!
بگذریم! قصد ناله و نفرین و گله و شکایت نبود! روزگاریه که باید سپری بشه و این هم مانند همه روزهای خوب و بیشتر بد خواهد گذشت و خاطره ای محو از ان خواهد ماند که همانا ما همه حافظه های چندان قویی نداریم!
تا اینجا را به جای مقدمه حساب کنید و نه شکوه و گلایه از روزگار
جونم واسه تون بگه همانطور که دوستان قدیمی می دونند یکی از علاقه مندی ها ..نه یکی شاید عمده علاقمندی من به حضور در طبیعت و هم راه و هم قدم شدن با کسانی ست که در طبعیت زندگی می کنند. همانند ایلات و عشایر.و راستش دوستان بسیار خوبی هم در بین اقوام مختلف دارم که سعی می کنم هر طور شده ارتباطم را با انها حفظ کنم.
چند سال پیش به خواهش دوستی که نظارت بر ساخت یه سد را در منطقه غرب به عده داشت و در زمان اجرا به مشکلاتی بر خورده بود برای بازدید و احیانن مشاوره نحوه بر طرف کردن آن اشکال که مشکل عمده ای هم بود به انجا رفتیم!
داستانش را نوشتم "به عنوان نبرد گردنه رنو"
با پیر مردی آشنا شدم که داستان آن نبرد را برام تعریف کرد.چند ماه پیش باز هم گذرم به انجا افتاد. سراغش را گرفتم.هنوز هم قبراق و سر حال شاید بیش از هشتاد سال عمر!
اول به جا نیاورد.بعد از کمی گپ و گفتگو به کف دست به پیشانی زد و گفت آه ه ه امیر کیهان!یادم آمد.
و تعریف که چقدر من مهربانم و غیره
گفتم من هر چقدر هم که مهربان باشم یک صدم مهر و لطف و مهربانی شما را ندارم و البته مقداری هم کادو خدمتشان تقدیم کردم!
داستان "نبرد گردنه رنو" را براش خواندم! اشکی ریخت و گفت چقدر خود تونستی آن خاطره درهم بر هم من را بنویسی !
گفتم پدر جان شما خوب تعریف کردی من هم فقط گفته های شما را نوشتم همین و بس.
گفت کاش نزدیک تر بودی و می توانستیم بیشتر همدیگر را ببینیم! و من هم گفتم کاش!
بله روزگار بسیار سریعتر از آنی که تصور می کنیم در گذر است و دنیا هم بسیار کوچکتر از آنی که ما تصور می کنیم!
این روز ها هم می گذره و همه با هم لبخند خواهیم زد .همدیگر را در آغوش خواهیم گرفت و محبت را با دستهایمان به هم منتقل خواهیم کرد!
تجربه ماسک بر صورت داشتن و در لباس ضد شیمایی پوشیدن را دارم!واقعه بمباران شیمایی حلبچه را در همین وبلاگ نوشته ام! و لباسی که وقتی از تن بدر کردم تمام بدنم در اثر گرما و عرق بدن سوخته بود! آن روز ها هم گذشت و خاطره محوی در ذهن من و امثال من که مستقیم درگیرش بودیم باقی مانده است چه برسد به کسانی که فقط از اخبار شنیده بودند!
به هر حال فراموشی گاه بهترین درمان است.
برای همه شما عزیزانم که سالهاست با هم همراه و هم دل هستیم آرزوی سلامتی و روزهای خوش آینده را دارم.
و این نیز خواهد گذشت.