خاطره ای از دهه شصت

خاطر خیطر شریفتان که هست قصه ای گفتم شاید نیمه تمام از دهه شصت و جبهه و ..‌

بعد از مدتها که کمی از شدت درگیری در خط مقدم کاسته شد نگاهی در ایینه شکسته گوشه سنگر انداختم.باور بفرمایید اصلن شبیه امیر کیهانی که من می شناختم نبود.صورت سوخته لبهای داغمه بسته.موهای سرو ریش ژولیده.ما که خودمان را تالی ارنستو چکوارا می دانستیم چیزی شبیه انسان عصر ناندرتال که سهله 

لباسها مندرس پوتینها پاره و پاها تاول زده .چی بگم که خودم از قیافه ام وحشت کردم.

تصمیم گرفتم برم کرمانشاه هم سر و صورتی صفا بدم و هم حمامی و کفشهامو بدم پینه دوز و اگر شد یک دست لباس خاکی رنگ سربازی هم بخرم.چونکه ان لبهاسها بنظرم دیگر به درد پاک کردن کف زمین هم نمی خوردند.

باری یک تویوتای سوسماری برداشتم و رفتم.

به قول ناصر خسرو قبادیانی به گرمابه شدم و شوخ از بدن و موی از سر و صورت و زهار بزدودم!!!

شهر نیز دست کمی از جبهه نداشت و نیمه خالی به دلیل بمبارانهای پیا پی.

باری چند دست لباس زیر و دو دست لباس سربازی خریدم و پوتینهام که که کفه از رویه شان جدا شده بود را دادم دوختند‌شکمی هم از یک چلوکبابی در همان نزدیک بازار سنتی در اوردم.اولین غذای گرمی بود که بعد از چهل روز می خوردم.

هنوز نصف روز فرصت داشتم.ماشین را گوشه ای پارک کردم .در محله های قدیمی شهر شروع به پرسه زدن کردم.

کوچه های باریک و پر پیچ و خم.با درب و کلونهای قدیمی.

ناگهان در نزدیک به انتهای یک کوچه باریک و بن بست چشمم به سر در ساختمان نیمه مخروبه ای افتاد.با خطی عجیب عباراتی بر سردرش گچ بری شده بود.

خوب که دقت کردم خطوط به حروف عبری نوشته شده بودند.

در بسته بود.فقط پیر مردی تکیه به دیوار مقابل روبروی در نشسته و ژولیده تر من چند ساعت پیش در حال سیگار کشیدن.

سلام کردم.می خواستم هر طور شده سر صحبت را باز کنم. و از ان ساختمان و نو شته بپرسم .سیگاری از جیب در اوردم و خواهش کردم کبریتش را بده تا سیگارمو روشن کنم.

بدون اینکه سرشو بلند کنه همچنان خیره بر زمین کبریت خرد و خاک شیر شده ای بدستم داد.سیگار را روشن کردم.گفتم اجازه هست روی همین سکو بشینم و سیکارمو بکشم.بدون کلام سری به علامت رضایت تکان داد.

دنبال کسی می گشتم که جریان ان نوشته نشسته بر طاق در را برام بگه که هیچ رهگذری نبود و انگار تنها ساکن آن کوچه بن بست با ان خانه های قدیمی و نیمه مخروبه همان شخص بود و بس.

سیگار دوم را روشن کردم و یکی هم به او تعارف کردم.گرفت.همچنان خیره به زمین گفت؛در این دیار غریبی؟

گفتم بله غریبم.اما الان که با تو حرف میزنم دیکه احساس غربت نمی کنم.

کفت از جنگ امدی؟لهجه اش برایم کمی عجیب بود.کردی کرمانشاهی بود و نبود!

راستش کنجکاو شدم اما به روی خودم نیاوردم.ترسیدم دیگه حرف نزنه.

گفتم بله چند ساعتی آمدم مرخصی و باید برگردم.

گفت کسی را اینحا داری؟گفتم راستش نه تنها اینجا کسی را ندارم بلکه در ایران هیچ فامیل نزدیک یا حتا دوری که بشناسم هم ندارم!.

برای اولین بار سرش را بلند کرد .چهره به چهره شدیم.با چنان دقتی نگاهم کرد که انگار دنبال گم شده اش در چهره من می گشت.

بنظرم شصت ساله مردی با بینی عقابی و چشمانی نافذ و سبیلهای زرد شده از دود سیگار اما دندانها ی پیشین همچنان سالم‌و بدنی نیرومند و ستبر.

گفت سربازی؟گفتم بله.گفت اما بنظرم سواد داری.

گفتم چطور فهمیدی؟گفت از اینکه خیلی با دقت وتوجه و کنحکاوی به نوشته روی طاق در خیره شده بودی!جطور شد گذرت به این کوجه بن بست خورد؟

گفتم تا سرنوشت با تو اشنام کنه!

لبخند تلخی زد.و زیر لب کفت غریب ب ب ب!!!و اضافه کرد؛شکسته استخوان داند بهای مومیایی را!"

تشنه نیستی پسرم؟که بودم و گفتم اگر زحمت نیست.

بلند شد.انگار که پاهایش خواب رفته باشند.به سختی و با طماتینه قدم بر می داشت.با فشار لنگه در را باز کرد.و با صدایی نرم و بسیار یواش گفت اگر وقت داری بیا داخل.من هم از خدا خواسته به دنبالش رفتم.

ساختمانی بزرگ با حیاط و باغچه ای و حوض ابی بسیار تمیز ومشخص بود که شخصی دلسوز هر روز به این باغچه و گلها و چندین درختچه گل رز و درخت مو و چندین درخت دیگر که در ان فرصت کوتاه نشناختمشان رسیدگی  می کند.

روی یک صندلی زنگ زده با مارک ارج در گوشه حیاط نشستم.

رفت داخل ساختمان بعد از چند لحظه با پارجی اب یخ و دو لیوان کریستال بسیار زیبا و نظیف برگشت.

لیوانی از ان اب خنک و گوارا نوشیدم.لذتی که مدتها بود از آن محروم بودم‌آب خنک و یخ بلور و لیوان کریستال...

گفت چرا در کوچه ها سرگردان می  چرخی؟بار دوم بود این سوال را می پرسید.انگار جواب اولم را شوخی پنداشته بود.

گفتم می خواستم از این فرصت کوتاهی که دارم استفاده کنم.شاید اخرین باری باشد که این شهر را می بینم.

گفت کار بسیار خوبی می کنی‌.

گفت اگر زمان داری تا یه چایی هم بار بزارم؟!

گفتم مزاحم نیستم؟گفت نه من تنها هستم تنهای تنها در این کنیسه!!

گفتم کنیسه؟!

گفت بله کنیسه.مگه نوشته های عبری را ندیدی؟!

حالا دیگه دلم می خواست بیشتر بمانم هم هردو کمی تنهایی مان را با هم قسمت کنیم و هم دلم می خواست درون کنیسه را ببینم.البته اگر اجازه می داد‌ که داد.

ساختمانی همانند بناهای دوران قاجار.زیبا و اصیل.با گج بری ها و نوشته هایی عبری که ایرج گفت آیاتی از عهد عتیق هستند.خودش البته گفت که اسمش ایرج است.و من هم گفتم کیهان و برای اولین بار دستش را به طرفم دراز کرد و البته با تردید از طرف او و دست هم را فشردیم.

گفت کیهان؟!گفتم بله گفت همین؟!گفتم یه امیریری هم پیشوند دارد!!

تبسمی کرد!

و گفت مشخص بود.گفتم از کجا؟!گفت از رفتار و شیوه حرکت و گفتارت.

به سالن نمازخانه و عبادتگاه رفتیم رف و طاقچه ها پر از کتاب و طومار ها و کاغذ های خاک گرفته بود.طومار بزرگی برداشت کمی بازش کرد و گفت یکی از قدیمی ترین طومارهای عهد!!

و اضافه کرد که دیگر پیر شدم و به تنهایی از عهده تعمیر و نگهداری و رفت و روب اینجا بر نمیام و دلم هم نمی خواد اینحا را ول کنم به امان خدا که تبدیل به مزبله دان و مخروبه بشه!

و انگار که منتظر فرصتی بود تا همه تنهایی هایش را فراموش کند و شروع به حرف زدن کرد.

اینحا روزگاری پر از جمعیت می شد و چندین خاخام اینحا موعظه می کردند و عهد را برای مردم می خواندند.

بیش از پانصد خانوار در این شهر زندگی و کار می کردند و تجار یهودی در این شهر معتبر بودند.هنوز هم بازار یهودی های این شهر موجوده و به همان نام یعنی بازار یهودی ها نامیده می شه.

اما امروز بجز من دیکر کسی از انها در این شهر باقی نمانده.مردم با ما مهربان بودند و هنوز هم هستند.همسایه های مسلمان هر روز و هر شب شام و نهار را از سفره خودشان برام میارن.اما زیاد با من دمخور نمی شن.مرا که می بینند نگران از کنارم رد می شن بدون کلامی.گاه در می زنند و ظرف غذا را کنار در می گذارند و میرن.سعی می کنند کمتر با من رو در رو بشن.انکار که از چیزی می ترسند.از اینکه با یک  جود همکلام بشن و انگ ارتباط با یهودیها به انها زده بشه.

ومن فقط شنونده بودم و گاهی سری تکان میدادم.

از جا بلند شد.کفت من پیرمرد حراف سرتو درد اوردم چایی را هم رو چراغ گذاشتم که یادم رفت ...

به سرعت دو چایی در استکان نعلبکی های زیبا و بر روی سینی نقره با قندانی پر از شکر پنیر(نوعی)شیرینی محلی)و قندانی با قند هایی که بوی گلاب می داد رو برویم گذاشت.

هوا تاریک شده بود و من باید می رفتم.لحظه ای به هم نگاه کردیم و همدیگر را در اغوش گرفتیم.انگار سالها بود که همدیگر را میشناختیم.موقع وداع انگار که عزیز ترین کس اش داره خدا حافظی می کنه وقطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد و بر روی ریش جو‌گندمی اش جاری.

دم در از وپشت سر صدایم زد؛امیر زاده؟!

بر گشتم  انگار که برای اخرین با ر عزیزی را می بیند.خوب بر اندازم کرد و گفت اگر گذرت به اینجا خورد به دیدارم بیا؟!گفتم چشم حتمن .اگر زنده بر گشتم.

سرش را انداخت پایین و برگشت وارد کنیسه شد.من به پشت سرم نگاه نکردم تا اشکهای منو نبینه و پیرمرد دلشکسته تر نشود.با قدمهای آهسته دور شدم اما مطمین بودم که در را نبسته و داره از گوشه در دور شدن منو نظاره می کنه

شهریور ۱۳۶۵

بابت قولی که به تو عزیز ندیده ام دام.

 

 

 

باد کنک های بی رنگ

باد کنک های بی رنگ

سه چهار ساله پسرکی پر شر و شور و تنهایی و یک دونه بودن نیز به این شیطنتها  صد چندان افزوده بود.

بیشتر اوقات در خانه تنها بودم و بی همبازی .بجز ایامی که در مهد کودک بودم و یا گاه کاه دخترکان همسایه همبازی هایم!

در بیشتر اوقات زن میانسال باغبان مواظب بود که کمتر از دار و درخت  و پشت بام  بالا برم.طفلک همیشه دوان و هراسان مواظبم بود.

نگاهی به گوشه حال انداختم! کیف طبابت مادر آنجا بود.قبلن نوشته ام که ایشان پزشک جراح زنان بود و همیشه در سفر .از استانی به استانی و از شهری به شهر و هیمشه کیف طبابتش دم دستش و پر از دارو ها و لوازمی که به کار بهداشت فردی بانوان میامد!

در کیف را باز کرم! اول با گوشی و دستگاه فشار خون مقداری ور رفتم! زیاد توجهم را جلب نکردند.به گوشه ای پرتشان کردم!

ناگهان چشمم به چندین بسته خوش آب و رنگ افتاد! یکی از آنها را باز کردم! در درون هر کدام تعداد زیادی بسته های کوچکتر وجود داشت.

یکی از آن بسته ها را سعی کردم باز کنم اما پوشش بسیار مستحکمی داشت!با کوشه دندان جلدش را پاره کردم! به به عجب چیزی بهتر از این نمی شد! گنجی را یافته بودم.

هر بسته بیش از بیست یا سی عدد از آن بادکنها درونش جا داده شده بود.

سعی کردم یکی از آنها را باد کنم اما کار بسیار سختی بود! لیز و لزج!

دوان دوان به سمت باغبان که در واقع بعد از این همه سال یکی از اعضای خانواده ما شده بود رفتم!  و ازش خواهش کردم که این باد کنکها را برام باد کنه!

ایشان هم باخوشحالی پذیرفت! لابد پیش خودش فکر کرده بود لا اقل با این کار چند ساعتی سرم گرم خواهد شد و کمتر اذیتش خواهم کرد.

با چاقوی باغبانی یکی یکی جلد باد کنکها را پاره می کرد و هر کدام را کنار لبش می گذاشن و شروع به باد کردن می کرد!و  زیر لب غر می زد !

چقدر هم باد کنکهای بزرگی می شدند! تو عمرم باد کنک به این بزرگی ندیده بودم!

جونم واسه تون بگه ده دوازه تا از آنها را برام باد کرد  و هر کدام را به نخی بست و همه را هم به هم گره زد! در همان حال من چند تای دیگه از آنها را به شیر آب وصل می کردم و پر از آبشان می کردم! سیاحتی بود و جای همه دوستان خالی! بادکنک هایی به آن مقاومت در عمرم ندیده بودم! هر کدام دو برابر یک توپ فوتبال پر از آب و شفاف! بطوری که نمی شد از زمین بلند شان کرد! بعد به مش حسن می گفتم درشان را گره می زد و از سراشیبی باغ آنها را قل می دادم رو به پایین و در انتها به چیزی بر خورد می کردند  و حجم زیادی از آب به اطراف پاشیده می شد!

باد کنها را هم به شاخه درختی بسته بودم منظره ای دیدنی!

چشمم به مادر افتاد ! مامان تو کی آمدی؟این همه باد کنک را برای من خریدی؟!!

از آن لبخند آرام مادر خبری نبود!

برای اولین بارمادر را می دیدم که با صدای بلند می خندد و صدای قهقه خنده اش در حیاط خانه پیچیده بود!هر چند سعی می کرد که از خنده خود با صدای بلند جلو گیری کند اما ظاهرن کار من و مش حسن خنده دار تر از آنی بود که بشود نخندید!

و من هم از خنده های مادر به وجد آمده بودم و نخ باد کنکها که بیش از ده دوازده تا بودند را در دست گرفته بودم و از این سر حیاط به آن سر حیاط می دویدم!

مادر با دست به مشن حسن اشاره کرد! چیزی به مش حسن گفت!

مش حسن با دو دست بر سر خود کوفت و دوان دوان به سراغم آمد!اما به گرد پای من هم نمی رسید! خواهش می کرد! امیر؟امیر جان اونها را بده عمو ! بده عزیز من ! بده خودم میرم برات بادکنک رنگی می خرم!اما گوش من که بدهکار نبود!

آخر سر هر دو خسته و نفس زنان ایستادیم! هرچه خواهش و التماس می کرد اونها را بهش ندادم! گفتم عمو حسن تا نری باد کنک رنگی بخری و برام بیاری اینها را بهت نمی دم!

---------------------------------

پ.ن:آره خاخور جان برارت هم این دسته گل را قبلن به آب داده

البته بنظرم بسیاری از بچه ها این کار را کرده باشند و اطرافیان متوجه نشده باشند

و دیگر اینکه خوب راستش خیلی هم خنده دار نیست! آخه چه ایرادی داره؟اتفاقن بادکنکهای بسیار محکم و با دوامی هستند(خنده)

 

کافه ویو

در تاريك و روشن شامگاهي خط نيمه روشن و محو چراغ اتومبيلها با لامپهاي خيابان انعكاسي از يك روشنايي رنگ پريده و مه گونه مردمك چشمهايم را آزار  مي داد.به طوری که پلکهایم سنگین و خسته شده بودند از آنگونه خستگی هایی که دل و دماغ هر کاری را از آدم می گیرد.ختی لذت دیدار های کوتاه که مدتها انتظارش را کشیدی.

دلم جايي مي خواست ساكت! و چشمهاي خسته ام  محتاج نوري ملايم تر .

با وجودي كه ساعتها بود بي هدف قدم مي زديم اما در ظاهر هيچ احساس خستگي نمي كردم.بدنم بعدن به اين خستگي مفرط واكنش نشان مي داد. انگار تمام حواس مختل شده بودند بجز حس بينايي.

گفتم:دلم مي خواد جايي كمي بشينيم.و سيگاري روشن كردم.  سرا شيبي خيابان ملايم بود و خود به خود به سمتي مي كشيد تن خسته را .كمي تكيه دادم!  او محكمتر از من بود و شايد هنوز ضعف قبل از بيماري  در چهر ه ام  نمايان هر چند در رفتار نه.

گفت كمي پايينتر جايي هست براي نشستن.

خاطرم نيست چه مي گفت و چه مي گفتم.

شانه راستش را به كتف چپم  فشار داد نا خود آگاه به سمت راست نگاهي انداختم.

چند پله و پاگرد كوچكي! تابلويي به رنگ سیاه که با  زرد كم رنگ  شبه اسب سواري با نوشته اي كلاسيك. ....!!

با فشار بازويش از چند پله بالا رفتم محيطي صميمي  با چند صندلي و ميز و بدون زير سيگار...

احساس آرامش كردم...

لطفا يك ليوان آب ... و بعد قهوه  بدون شير و شكر

دلم مي خواست سيگاري روشن كنم. اما ...

دو نفر خانم و  پسر جواني خوش سيما  گردانند گان كافه..

و چه صميميتي در گفتار و رفتار

 زیر  سيگاريي از آنهايي كه در راهروي اداره ها نصب مي كنند با مقدار متنابهاي ته مانده قهوه  براي ذايل كردن بوي ته سيگار نيم سوخته در بیرون از کافه گذاشته بودند. لابد برای بد سیگاری هایی مثل من...

خستگي ام بر طرف شد اما دلم نمي خواست آنجا را ترك كنم.

به آرامي گفت: دير ميشه .

مثل كسي كه از خواب بيدار شده باشه گفتم: ها. دير؟ و مثل اينكه تازه چيزي يادم آمده باشه گفتم من هنوز هم دلم يه قهوه ديگه مي خواد!

راستش دلم ديگه هيچ چيز نمي خواست بجزلحظاتي ديگر ماند و احساس لذتبخش بودن و با هم بودن در يك محيط صميمي اما بهانه ای می طلبید ماند ن تا آخر شب در یک کافه که صاحبانش ۲ خانم جوان و یک مرد که با لبخندی صمیمی می شد از نگاهشان به خستگی ناشی از کار روزانه پی برد.

................................

......................................................................................

اين نوشته تقديم است به :بانو مریم عزیز که مدتهاست از ایشان بی خبرم و کافه اش هم تعطیل

براي لحظه هاي مسرت بخشي كه در كافه اش آسودم و آرامشی که  هنوز هم گاهی از آن محیط در وجودم مانده است.

این شغل من است  نه شخصیت من

 

آقای مهندس!جناب استاد!خانم دکتر و جناب سرهنگ و .....القاب و عنوانهایی هستند که همه ما به طور روز مره در ارتباط با کسانی که صاحبان ان القاب و مشاغل هستند  به کار می بریم.البته عنوانهای دیگری هم هستند که چندان به شغل ارتباط ندارند مانند حاج آقا... مشهدی ... و کربلایی! و البته هر کدام از این القاب دارای بارارزشی و معنایی خاصی نیز هستند. و بنظر می رسد که به نوعی شخصیت افراد وابسته است به این القاب و در طول زمان به گونه ای قالب خاصی که متناسب به آن لقب باشد شخصیت آنان نیز شکل گرفته یا می گیرد!

..................................................

......................................................................................................

............................................

بگذریم:

بزرگان ما چه خوب گفته اند:

آدمی را آدمیت لازم است

چوب صندل بو ندارد هیزم است.

پ.ن:سپاس از خاخور جانمان بخاطر آن پاسخ به کامنت بسیار زیبایی که در جواب کامنت من نوشته بود.

پ.ن2:با عرض پوزش بنا به دلایلی که برای بعضی دوستان سویه تفاهم پیش آمده بود اصل مطلب را پاک کردم!!

حجامت! حجم!

حجم!

هميشه سعي كردم كه بعضي چيز ها را تجربه كنم.از طب سوزني گرفته تا قليان كشيدن و از باروت سياه براي پر كردن فشنگ  تا دعاي چشم زخم .

و راستش اصلن هم بر اين باور نيستم كه آدم خرافاتیي باشم!

و گاهي چنان توصيه هاي عجيب و غريب در مورد بعصي امور را تا آخر و با دقت زياد و وسواس  پي گرفتم و انجام دادم كه خودم هم به شك افتادم كه نكنه من يه چيزيم ميشه!

به توصيه و پيشنهاد چند دوست جوان و معرفي يك متخصص  در امر  حجامت توسط آنان حجامت را هم تجربه كردم.

به همراه دوستي بسيار فرهيخته كه ايشان هم بدش نمياد گاهي از اينگونه شيطنتها بكنه.

رفتيم مسيري نسبتن طولاني.

و بر خلاف تصور ذهني من  كه انتظار داشتم حكيم باشیي با شد  كلاه بوقي بر سر  با قرع و انبيق و شاخ گاو و نيشتر بر عكس پزشكي بود  به قول مرحوم ایرج میرزا كالج ديده و فاكولته با مطبي مدرن هر چند انواع  كياهان دارويي را نيز در ويترين داشت.

بسيار مبادي آداب و مطب نيز تا حدودي پر مشتري كه اغلب براي امر حجامت منتظر .

دعايي خواند و شروع به انجام عمليات.

و البته پرسش از اينكه  قصدم از حجامت چيست و جواب من كه آيا فرقي هم مي كند؟ يا اينكه آيا براي هر نوع بيماري نوع حاصي حجامت انجام ميشه؟  و جواب ايشان كه خير.!

در ضمن اينكه ايشان داشت كارش را انجام ميداد من هم چند سوال پرسيدم و اينكه طب بقراطي طبايع را به چهار دسته تقسيم كرده سودايي و صفرايي و بلغمي و دموي! حالا بنظرت من از كدام گروه هستم.

با همان نزاكت و ادب گفت كه شما مقداري دموي مزاج هستيد! بهتره تا 3 بار هر 45 روز يك بار حجامت كنيد و بعد از آن هر 4 ما ه يك بار.

و مقداري از تاريخ حجامت گفت و اينكه حجامت يك نوع مداواي زميني نيست و توصيه اغلب پيامبران.

مي گفتند بعد از حجامت احساس تغيير مي كني . . البته من هيچ احساسي نكردم بجز كمي كز كز و خارش در پوست پشت! گفتم شايد اين بي احساسي  از شدت امراض گوناگون من است .از دوستم پرسيدم ايشان هم مثل اينكه به مرض من دچار باشد از قضا هيچ احساسي نداشت!!

اما مگر من دست برمي  دارم!45 روز گذشت و دوباره توصيه آن پزشك پيرو ابن سينا و بقراط حكيم را بكار بردم.شاید مقداری از دموی بودنم کاسته بشه!!

اين بار پزشك دوره حجامت يا به قول خودش "كاپينگ" را در چين ديده بود. ولي نوع عمل تقريبن يكسان بود هر چند شيوه كار همكاران ابن سينايي خود را قبول نداشت  و معتقد بود كه شيوه چيني ها مجرب تر است و البته حق الطبابت هم مقدار متنابهي بيشتر! آخه اين كالا از راه دور وارد شده! و صد البته آن دعاي معروف حجامت را هم قراعت نكرد! و بحای ان توصیحاتی در مورد انسداد چاکر ا ها!

و اينكه الان بايد احساس سبكي بكني! و من باز هم بدون هيچ احساسي از سبكي و سبك بالي !

و به قول دوست نكته سنجم فقط مقدار متنابهي كيف پولم سبكتر شده است.

اما فكر كرديد كه من كوتاه ميام ابدن! مطمين باشيد دوبار يگه هر 45 روز يكبار و حد اقل يكي دو سالي هر 4 ماه يكبار حجامت خواهم كرد! آخه مي خوام آن سبك بالي كه دوستان جوانم از آن با آب و تاب حرف مي زدند را حتمن تجربه كنم.

راستي دكتر؟حجامت به زبان چيني چه ميشود؟ بنظرم دکتر عافلگیر شد اما خودش را از تک و تا نینداخت و گفت:  cupping

من :پس در زبان چيني بايد كاپ همان فنجان  باشد ؟دهان من از تعجب باز ميماند! پس  بايد زبان چيني و زبان انگليسي ريشه مشترك داشته باشند!!!

شما نمي خوايد تجربه كنيد! منظورم كاپينك است! بابا همان حجامت را مي گم!

پ.ن:

راستش کاهی فکر می کنم که بسیار از لغات هندی در اصل ایرانی باشند!

مثل چاک را!

این را به فاصله بخوایند: چاک+ راه!! ترکیب دو کلمه چاک به معنی پارگی و دریچه و راه هم که همان راه است.

یا "کارما " ترکیب کار + ما یعنی  کار و عملی که از ما سر زده است! نظر شما چیه؟

پسرک و سکه هایش

سالها پيش

پسرك با دستهاي كوچكش  به لباس مادر آويخته بود!

با چشمهاي درشت و كمي نگران سر را تا منتها عليه به عقب داده تا بتواند چهره مادر را كاملن ببيند.

مادر سكه ای كف دشتش گذاشت.آفرين پسرم من همينجا منتظر مي مانم برو براي خودت از اون مغازه هرچي مي خواي بخر.

پسرك نگاهي به سكه انداخت!دقيقن نمي دانست چيست! و منظور مادر را نيز اصلن نفهميد.در ذهن يك بار جمله مادر را تكرار كرد!برو به معازه رو برو و هر چي مي خواي بخر!!!

سكه را ديده بود! اما نمي دانست به چه درد مي خوره! واژه خريدن هم برايش نا آشنا بود! اما مغازه را فهميد!

كاهي با بزرگتر ها به بازار رفته بود و ديده بود كه از مغازه اي چيزي هايي مي گيرند ولي رابطه آن سكه و خريدن را نمی توانست درك كند!

آفرين پسركم ! برو من همينجا منتطرتم!برو ...

پسرك مردد بود بين رفتن و ماندن! فاصله مادر و مغازه بسيار كم بود اما از نظر او به درازناي ابديت بود. اولين بار نا امني را حس كرد! چند قدم بر داشت و دوباره به عقب بر گشت!

مامي! تو هم با من بيا! آخه من مي تلسم!

نترس پسرم من مواطبتم! برو برو! تو ديگه براي خودت مردي شدي!

پسرك چند قدم بر داشت.ترسيد. قبلن هم ترسيده بود.وقتي كه سرما خورد و سينه پهلو كرد و پرستارها با آن سرنگهاي بزرگ چندين بار به سراغش آمده بودند. اما فرق مي كرد اين بار . اخه اون زمان مادر در كنارش بود و دستهاي كوچكش را در دستهاي گرم و مهربانش گرفته بود.با وجودي كه مي ترسيد و درد سرنگ امانش را بريده بود اما دستهاي مادر به او آرامش مي داد. از درد اشك مي ريخت اما گرماي محبت دست مادر تسكين مي داد همه دردهايش را.

مامي تو مي گي بلم؟بله پسرم برو !باشه چون تو مي گي مي لم!

با هر قدم نظري هم به پشت سر مي انداخت.مادر همچنان ايستاده بود با لبخندي بر لب.لبخند مادر مايه دلگرمي بود.

در دل گفت ماما مواظبمه! وارد مغازه شد. سلام آقا مامانم گفت چيز بخر!

پيرمرد فروشنده با لبخند گفت : عليك سلام ماشالا پسر خوب! مامان نگفت چي بخر!؟

نه "فقط گفت بخر"

و سر به زير انداخت.پير مرد يك آبنبات چوبي به اندازه كف دست  به همراه  چند شكلات به پسرك داد . پسرك خواست از مغازه خارج بشه كه پير مرد صدايش زد. پسرم بقيه پولت و متعاقب آن تعدادي سكه زرد رنگ كوچك در كف دست پسرك ريخت و گفت محكم بگير گم نشه!

نگاهي به اطراف انداخت! ساق پاهاي زيادي در رفت و آمد بودند همراه با گفشهاي براق پاشنه بلند!

اولين خريد به تنهايي و اولين چيزهايي كه در ذهن  آن كودك نقش بسته كفشهاي پاشنه بلند براق  و ساق پاهاي .....

از مغازه كه بيرون آمد مادر با لبخند منتظرش بود. تنها چهر ه اي كه از آن روز در خاطر ش مانده چهره خندان مادر...

مامان؟ دلم برات تنگ شده .خیلی دلم برات تنگه....