شادی....

طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را خبر کند

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 شعر:استاد شفیعی کدکنی

زندگی

زندگی به شکل کاریکاتور گونه ای ادامه دارد!!!!

....

پ.ن.من آمدستم وام بگذارم

حسابم را کنار جام بگذارم

همین!⚘♥️

کتاب هیما

ناگوار است كه به فكر واژه هايي كه به كار مي بريم نيستيم، به فكر تأثير و بيان هيچ واژه اي .

شايد يادمان مي رود كه ارتباط از هر نوعش ، وابسته به واژه است  و تو هرگز مراقب واژه ات نيستي آن زمان كه صدايم مي زني

"رفيق !"

 

پ.ن:بر گرفته از کتاب" هیما" نوشته  یگانه مشعلی 

پ.ن:2 هیما به معنای بانوی عاشق

مناسک

مناسک  Ritual) ریشه در تاریخ و فرهنگ یک قوم دارند.این مناسک در زمان خود دارای کارکرد(فانکشن) بوده اند اما در درازنای زمان کارکرد خود را از دست داده و فقط شکل آنها باقی مانده و اگر از مردم بپرسی هیچ کس  بدرستی نمی داند چرا آن آیین را اجرا می کند!و هر کس بر داشت خود را از آن دارد.بطوری که از یک کشور به کشور دیگر و از شهری به شهر دیگر و حتا از محله ای تا محله ای دیگر شکل اجرای آن متفاوت خواهد بود.


اما همین مناسک خود دارای یک کارکرد پنهان هم هستند .و به نوعی انسجام اجتماعی بوجود می آوردند! در واقع کارکرد مناسک که خود یک خرده فرهنگ است کارکرد انسجام اجتماعی است . البته   اغلب حکومتها به نحو احسن در راستای منافع خود و کنترلهای اجتماعی از این مناسک استفاده های زیادی می کنند و گاه آنها را اشاعه   می دهند و تقویت نیز می کنند.


گاه این مناسک توجیهاتی هم دارند که البته بدور از ریشه اصلی خود است! و گاه نیز برای این مناسک داستانها و افسانه هایی هم ساخته می شود و در طول زمان چیزهایی به آن افزوده و چیز هایی از آن کم می شود! 
شما مثلن همین عزاداری ایام محرم را در نظر بگیرید!
ریشه اصلی آن  در فرهنگ ایرانی  و ماقبل اسلام ظاهرن درسوگ سیاووش بوده (شاید)؟  سوگ سیاوش خود نیز یه افسانه است  با بار فرهنگی بسیار غنی

 و کشته شدن جوانی پاک سرشت به دست دشمنی دون و تبه کار و زشت کردار!سوگ سیاوش تا قبل از اسلام یکی از آیینهای ایرانیان بوده که هر ساله درروز های خاصی اجرا می شده است!
از این گذشته ببینید که چقدر به همین عزاداری محرم  افزوده شده از زنجیر زنی و قمه زنی و سینه زنی و طبل و سنج و علم و کتل و روضه خوانی و مقتل خوانی و تعزیه و..........

حتا ساده ترین شکل آن که سینه زنی است نیز در مناطق مختلف بسیار متفاوت است مثلن در جنوب ایران با سنج و دمام و همچنین دایره وار دست ر وی شانه هم می گذارند و با نوایی حزین  و ملایم سینه می زنند و  در شمال به گونه ای و در غرب و نیز به گونه ای دیگر . در پاکستان ببینید که چگونه با زنجیر های قلاب دار خود را آش و لاش می کنند! که البته نمونه هایی از اینگونه در مسیحیت هم هست!
بگذریم.

در شرایط فعلی من از همه دوستان خواهش می کنم در اجرای مراسم امسال مقدار بیشتری احتیاط فرمایند و سعی بشود کمتر اجتماعاتی که در آنها فاصله گذاری رعایت نمی شود حضور یابند.و البته می دانم که این امر بر بسیاری گران خواهد آمد به هر حال ما طی سالها عادت کرده ایم و همیشه در اینگونه مراسمات بوده ایم!امسال بخاطر مسایل بهداشتی و جلو گیری از شیوع این ویروس منحوس لطفن رعایت کنیم تا جان خود و دیگران را به خطر نیندازیم!

همانطور که در اسلام نیز تاکیده شده است  که :با دست خود خود را به مهلکه نیندازدید.

در پایان:
به قول اینشتین دو چیز در جهان پایان نا پذیر است
کهکشان و حماقت نوع بشر  کهکشان را زیاد مطمین نیستم اما در بی انتها بودن حماقت بشر تردیدی ندارم!

پ.ن:با کمال احترام به تمام کسانی که به این مناسک باور دارند و هر ساله ان را اجرا می کنند امسال مقداری بیشتری رعایت مسایل بهداشتی را بنمایند.

الهه

و عجیب است... عجیب!

بخت من اینگونه ست:

نیمه ی گمشده ی چندین سیب...!

 

پ.ن:سه گانی از دوست فرهیخته ام سر کار خانم الهه تاجیک زاده آریایی.البته بدون اجازه از ایشان اینجا به امانت گذاشته ام! 

منبع:    http://elaheh-t-z-ariyaei.blogfa.co

توضیح:سرکار خانم تاجیک را فقط از طریق وبلاگ و شعر هایشان می شناسم و لطفی که با نوشتن مقدمه ای برکتاب یکی از دوستانم و به خواهش من  انجام دادند مرا مرهون خود کردند.با نوشتن شعری از ایشان و آدرس وبلاگشان خواستم که شاید کمی از لطف ایشان را جبران کرده باشم.

..‌

مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست خیال

...

زنده باد امید

دوستان و همراهان سالهای دورم

گفتن اینکه چقدر دوستتون دارم و چقدر برام عزیز و مهم هستید فقط یک لفظ نیست!بلکه واقعیتی ست در قلبم و همیشه همراهم.

از سالهای اول نوجوانی یکی از علاقه هام این بود که پای صحبت بزرگتر ها بشینم و آنها را به حرف بگیرم و از خاطراتشان برام صحبت کنند.شاید به حرف آوردنشان اول کمی سخت بود اما کافی بود که سر صحبت باز بشه آنوقت دنیایی از خاطرات زیبا  و قصه های زندگی چه تلخ و چه شیرین بر زبانشان به زیبایی جاری می شد و من تقریبن با ولع خاص خودم به خاطر می سپردم!

از سالهای قحطی و وبا می گفتند و از سالهایی که ملخ همه زندگیشان را به باد فنا می داد و ناچار بودند که تن به مهاجرت بدن و چه عزیزانی که از دست ندادند.حتا در غربت نیز شاید نمی توانستند قوت لایموتی تهیه کنند!

از سالهای جنگ و درگیری های قبیله ای و طایفه ای می گفتند و از غارت و کشتار!

از....

اما در انتهای صحبت همه آنها بارقه ای از امید بود!که ان سالها گذشت و زندگی به روال عادی در امد و در انتها لبخندی بر گوشه لب هر کدام قابل مشاهده بود هر چند بعضی غمی گنگ نیز در چهر ه داشتند.

ومن متوجه نمی شدم که این لبخند برای چیست!

و حالا خودم نیز جزیی از همان افراد مسن هستم!زندگی حدود نیم قرن و اندی!!!

انقلاب را خوب بخاطر دارم و رفتار های هیجانی و هیستریک و بیمار گونه بعضی از مردم که همه چی را به آتش می کشیدند و به راحتی دستشان ماشه را می فشرد و چه جانها که بی دلیل گرفته نشد.

جنگ را با همه خشونتش و در همه ابعادش بشخصه تجربه کردم!نمونه هایی از آن را نیز "تحت عنوان دهه شصت"در همین وبلاگ نوشته ام! چهره گریه خون و مرگ را بار ها و بارها دیدم و تا دم مرگ رفتم اما هنوز زنده ام و نفس می کشم و به زندگی امیدوا ر درس خواندم  و دنیا را گشتم و با جان و دل کار کردم و هنوز هم در سخت ترین شرایط کار می کنم به امید اینکه کارم کوچکترین اثری در زندگی شخص یا اشخاصی از مردمان کشورم داشته باشد.

و هرگاه این خاطرات را مرور می کنم در انتها چشمهایم برق می زند و لبخندی بر لبم می نشیند و هر چند آهی نیز می کشم!

آن زمان که پای سرگذشت آن بزرگان می نشستم دلیل لبخندشان را نمی دانستم.اما حالا دلیلش را می دانم!مصداق به سر آمده !!!حالا متوجه می شوم که لبخندشان از سر امید بوده است !تا خودم این گذرگاها و گردنه های زندگی را از سر نگذرانده بودم شاید هیچگاه متوجه عمق آن لبخند نمی شدم .اما حالا بخوبی می فهم که امید چقدر می تواند نیرومند باشد و محرک زندگی!

و من نیز اسم این وبلاگ را "زندگی "گذاشته ام.

نزدیک به پانزده سال از عمر این وبلاگ گذشته است!خودش تاریخی ست برای خودش.و در این مدت نسبتن طولانی سعی کرده ام که همیشه زندگی را زندگی کنم و هیچ وقت افسوس گذشته را نخورم .سختی های زندگی را با لبخند پشت سر بگذارم و از وجود دوستان عزیزی مثل شما لذت ببرم.همنشینان فرهیخته ای که همیشه در کنارم بودید و هستید.

می خواهم در این وانفسای مشکلات که با بی تدبیری و نابخردی و و ناتوانی مسولین  هموطنانم با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم می کنند که کوچکترین آنها "ویروس"حقیری ست و ما مطمینم با اتکا به نفس و بدون اتکا به دولتمردان که خود سر بار ما هستند این مشکل را نیز از سر خواهیم گذراند.

من پیشاپیش برای همه شما دوستان عزیزم و خوانندگان خاموش این وبلاگ و همه هموطنانم سال نو را شاد باش می گویم و امیدوارم که این سال برود و همانندش هیچگاه بر نگردد.آمین

برای همه شما سلامتی و شاد کامی و آرامش آرزو می کنم و مطمینم با صبر و آرامش و بردباری این موضوع را نیز از سر خواهیم گذراند.

زنده باد زندگی

مورچه..

مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد و با
خوشحالی هر روز کار زیادی انجام می داد. رئیسش که یک شیر بود از اینکه می
دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود.
بنابراین سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن
گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد تا این موضوع را بررسی کند.
اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنین
برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوتی هم مدیریت
بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت. شیر از گزارشات سوسک لذت می
برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می کند تهیه
نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند. او می توانست از این
نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره می داد استفاده کند. بنابراین
سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد.
او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد.
مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود از این حد کاغذ بازی افراطی و
جلساتی که بیشتر وقتش را هدر می داد متنفر بود. شیر به این نتیجه رسید که
زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار
می کرد معرفی کند. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید
یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی
جیرجیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی به منظور کمک به برنامه
بهینه سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که
دیگر هیچ کسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که
جیرجیرک، شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط
محیطی وجود دارد. با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد شیر
فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است.
بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و
پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و
با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: «تعداد کارکنان
زیاد است».
حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.

پ.ن:این نوشته را دوستی برام ایمیل کرده بود گفتم شاید بعضی دوستان هم با خواندنش آن را با پیرامون خود مقایسه کنند
 

نقد یک دوست بر انتخاب مسیر

دوستان عزيزم

بيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز می‌توان خواند از

«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»

انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشته‌ی خوب!

اميدوارم مفيد و مورد پسند واقع گردد!

تقاضا دارم كمی حوصله به خرج دهيد و اين قسمت را كه بخاطر وجود نازنين شما تهيه شده، حتما بخوانيد.

توضيح اينكه قسمت زرد رنگ متن از سايت مذكور كپی شده و قسمت سبز رنگ، دستنوشته‌ی اينجانب است.

 

انتخاب مسير 22

 روی نيمكت كنار رودخانه كارون نشسته بودم!

از آن روزهای دلتنگی بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و نفس را بايد لقمه لقمه فرو می‌دادی و در آخر نيز همانند گره‌ای در انتهای گلو نرسيده، به ريه گير می‌كرد!

گاهی دلتنگی سراغ همه ما مياد. از آن نمونه‌هايی كه خودمان هم نمی‌دانيم دليلش چيه و چرا؟

شايد ريشه در اتفاقات كوچكی داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته‌ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زمانی كه اصلن انتظارش را نداری!!

در اين لحظات آرام و قرار نداری ولی دليلی هم برای آن نمی بينی!

دلم می‌خواست با كسی حرف بزنم! و شايد منتظر صدای آشنايی! اما نه! منتظر كسی هم نبودم.گوشی را برداشتم شماره دوستی قديمی را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم. چی می‌خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگی‌هامو به كسی منتقل نكنم!

كمی قدم زدم. در آن وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهای با هم، دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زدند و نگاهای عاشقانه و شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته و در آن لحظات قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا نا ز و كرشمه ای به تپش می‌افتاد!

اما در ميان آن جمع من تنها بودم!

كمی تشنه‌ام شده بود! دلم يه نوشيدنی می‌خواست اما.... به يك بطری آب معدنی بسنده كردم!

دوباره روی نيمكت نشستم و سيگاری گيراندم! به آب گل آلود رودخانه كارون خيره شدم .

سعی كردم چند لحظه‌ای بيشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم! امكان نداشت! سرم گيج می‌رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه و لحظه ای ديگر در جايی ديگر نگاهم را به دنبال خود می‌كشيد.

چشمهايم را بستم سعی كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم می‌آورد .امكان تمركز وجود نداشت! صدای جريان آب ترنمی دل انگيز بود، اما حركت رودخانه و چرخش آب و حبابهايی كه گاه و بیگاه بر سطح آب نمودار می‌شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وامی‌داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم می‌ديدم! بدون كم و كاست!

گلوم خشك شده بود. دوباره جرعه‌ای آب از بطری نوشيدم! ولرم شده بود و خنكای اول را نداشت! اما برايم كافی بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن! منظره‌اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در حال غروب كردن بود! می‌شد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجی پر رنگ و سپس نيمه‌ی بالای خورشيد محو شد اما هنوز نيمه‌ی پايين آن پيدا!

دوباره نميه‌ی بالا نيز برای لحظه‌ای هويدا شد و خطی تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد. به تجربه می‌دانستم كه در محيطهای صحرايی كه كوهی وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند خورشيد نيز به ناچار در فاصله‌ای از افق از ديده پنهان می‌شود. با خود گفتم خورشيد نيز با زمين قهر كرده!

برای لحظه‌ای با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتی از آسمان نارنجی مايل به قرمز و در پيش آن سايه‌های درهم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته‌ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست برای ديدن آن، زيرا به سرعت همه چی در تاريكی غوطه‌ور می‌شود!

چراغهای نئون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراغها در آب می‌توانست در شرايط عادی منظره‌ای زيبا باشد. اما برای من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را می‌شد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نمی‌شد گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنگ چراغهای نئون ديد را به اشتباه می‌انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام می‌آمد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! برای لحظه‌ای احساس آرامش كردم، نسيم شامگاهی و متعاقب آن دستی با ملايمت بر روی شانه‌ام!

حتی مايل نبودم برگردم ببينم كيست! شايد آشنايی و يا شايد رهگذری كه در پی پرسيدن آدرسی و يا سائلی در پی حاجت!

راستی؟ من كه هيچ آشنايی اينجا ندارم! اما هيچوقت هم حس غربت نداشته‌ام! اصلن فكر می‌كنم هيچكس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمی‌كنه!

به آرامی گفت: آقا؟

آقای كيهان!!

صدا چقدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

برگشتم، در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین‌اش را شناختم!

خيلی وقته اينجا تنها نشستی. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامی كنارم نشست!

ادامه دارد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:4 

توسط کی- ها- ن- سین 

================================

مهربانم!

كيهان عزيز!

بياد داری پيامی را كه در قسمت قبل (پست انتخاب مسير شماره 21) برايت نوشتم با اين مضمون:

"... درحال خواندن، بغضی مبهم در گلويم پيچيد! ..."

پرسيده بودی: بغض برای چی؟!

دليلش را به درستی نمی‌دانم؛ شايد شــدنت را می‌ديدم؛ و نه حسادت، بلكه شور غبطه‌ای لطييف در جانم می‌نشست.

...

اما در اين قسمت (انتخاب مسير22) شاه بيت غزلت را سروده‌ای!

اين قسمت چيز ديگری‌است. حرف ديگری است. ديگر صِرف قصه نويسی نيست. (هرچند در قسمت‌های‌ ديگر هم قصه‌ای، خالی، و تخمه شكستنی از سر فراغت و سرگرمی،‌ نبود؛) اما اين قسمت از شاهكارهایی است كه در زيرِ دستانِ توانای نويسنده‌ای‌ هنرمند، باتجربه و توانا شكل گرفته است.

...

هر بندش را بارها به‌تماشا نشستم، خواندم و برای‌ دوستم كه آن را تنها در سطح فهميده بود تفسير كردم ـ از بند اول تا آخرـ و با توجه كافی به انسجام كار:

 ...

سنگينی هوا را بايد تحمل كرد و هر نفس را بايد لقمه لقمه فرو داد. هوايی كه به سختی‌ بايد هضم شود. هوايی كه نفس‌گير است، به جای آنكه جانبخش باشد!!

دلتنگی‌ها! دلتنگی‌هایی كه ورای‌ مشكلات روزمره و روزـ مرگی‌هاست. دلتنگی‌هایی كه ريشه‌هایش به وسعت سرزمينی‌ بزرگ می‌رسد. دلتنگی‌هایی كه بر دل و جان «انسانی» ‌نشسته‌اند كه غم‌های‌ جهانی دارد.

بی‌قراری‌های بی‌دليل، و بی‌بديل!!

[اگر بخوبی توجه داشته باشيم درمی‌يابيم كه در اين نوشته تصويرگری در نهايت ممكن صورت گرفته است؛ آنچنانكه باور دارم ديگر بيش از اين، از كسی كاری ساخته نبود. ديگر بهتر از اين، از دست هيچ نويسنده‌ای برنمی‌آمد.]

...

ميل به ارتباط با ديگران، از غمخواری برای ديگران خبر می‌دهد.

حسی كه از طريق يك گوشی‌ می‌تواند به ارتباط با ديگری بيانجامد! تا آدمی شايد در رسيدن به ديگری، و در درك حضور ديگری، از اين بیقراری‌ها، اندكی بيارامد.

اما گذشت بسيار تو، گذشت‌مندی تو، نگذاشت تا اين غم مبهم پنهان را، با ديگری تقسيم كنی‌. تو كه از غم ديگران دچار دلتنگی‌ شده‌ای،‌ نمی‌توانی‌ غمی‌ بر غمهايشان بيافزایی!

...

در كنار رودخانه‌ی‌ زندگی‌ كمی قدم زدی‌. قدم زدن گاهی‌ آرامشی لطيف را درپی دارد. يادم می‌آيد روزی را كه گرفتار مشكلات عميق تصميم‌گيری بودم و در طول دفتر كارم بالا و پايين می‌رفتم دوستم از من خواست تا بنشينم و «استرس»م را به او منتقل نكنم.

قدم زدن آخرين چاره‌ی‌ آدم بیچاره است.

...

در لحظه‌ی غروب، غروبی كه برای آدمی ناآشنا و غريب، دلگير‌تر از هميشه است! هنوز (شايد برخلاف انتظار بيننده) خانواده‌هايی بر گرد هم  نشسته‌اند و اين خود بارقه‌ی اميد را در منظر چشم تيزبين قرار می‌دهد.

دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زنند و نگاه عاشقانه‌ی‌ شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته دارد، و قلب‌هايی كه با هر تماس دستی و يا ناز و كرشمه‌ای‌ به تپش می‌افتند.

اما من در ميان جمع تنها بودم.

معلوم است. آدمهايی مانند تو، تنهايی‌ را تا عمق جان احساس می‌كنند.

"هرگز حضور حاضر غايب شنيده‌ای‌                  من در ميان جمع و دلم جای ديگر است."

اينكه دلت كجاست؟ در ادامه‌ی مطلب برملا می‌شود:

تشنه‌ای،‌ همچون بيابانی گرمازده و تفتيده! مثل خاكی‌ منتظر رويش! مانند گياهی كه آرزوی سر به فلك كشيدن دارد. مانند درختی‌ كه آرزومند است تا شكوفه دهد؛ تا طعم شيرين ميوه‌اش به كام آنهايی كه در كنار هم، فارغ (از همه چيز) نشسته‌اند بنشيند و نيرویی تازه بر جسم و جانشان بخشد.

برای رفع عطش، كدام نوشيدنی بهتر از آب! مايه‌ی‌ حيات! آن هم آب طبيعی، آب معدنی‌! آبی كه از دل كوهها، از سرچشمه آمده باشد.

...

لحظه‌ای‌ نشستی و سيگارت را روشن كردی‌. در اين هوای آلوده‌ی‌ دم گرفته چه باك اگر بجای‌ هوا، دودی را به درون بفرستی! در اين فضایی كه آسمان به زمين چسبيده، سيگار خود پناهی‌ است برای بی‌‌پناهی‌ انسانی غريب و جدا مانده!

حالا فهميدی‌ چرا گريه‌ام گرفته‌ بود. چون احساس درونی‌ات و توانايی‌ات را در نقش زدن اين احساس دريافته بودم!

دود را در سينه فرو می‌دادی ‌و به آب گل‌آلود رودخانه‌ی كارون خيره نگاه می‌كردی. رودخانه استعاره‌ی زندگی‌ است و آب گل‌آلود ...

چگونه می‌شد غير از اين يك دنيا حرف را در جمله‌ای‌ كوتاه خلاصه كرد؟!

سعی‌ كردی تا تنها بر نقطه‌ای‌ از اين رودخانه، ثابت و ساكت خيره بمانی!

بر اولين صفحه، از كتاب زندگی‌!

شايد بر خانه و خانواده! بر كار و مشغله و در نهايت بر روزمرگی‌ها!

[لطفاً روزمره‌گی نخوان؛ همان (روزـ مرگی) تعبيری بهتر و رساتر است.]

اما برخلاف بسياری،‌ طبع تو اجازه نمی‌دهد. بخواهی‌ هم نمی‌توانی‌!

 سرت گيج می‌رود. دوّاری عجيب در مغزت می‌نشيند.

نگاهت به دنبال آب گل‌آلود كشيده می‌شود. چرخش آب در يك نقطه و لحظه‌ای ديگر در جايی ديگر، تو را به دنبال خود خواهد كشيد.

چشمهايت را می‌بندی تا به هيچ چيز فكر نكنی‌! اما مگر می‌توانی‌؟! هزاران فكر گوناگون، در هر لحظه به ذهنت هجوم می‌آورد؛ تا جايی كه ديگر امكان تمركز وجود ندارد.

صدای جريان زندگی‌، ترنمی‌ دل‌انگيز را به همراه داشت. اما چرخش آب و حباب‌‌ها، (حباب‌های تو خالی) كه گاه و بيگاه بر سطح آب نمايان می‌شدند، ذهنت را به تلاطم وامی‌داشت؛ چشم بر همه چيز بسته بودی، اما تمام آنچه را كه در گذر بود در ذهن و عمق وجود، می‌ديدی‌ و احساس می‌كردی‌! بی‌ هيچ كم و كاست!

...

در چنين شرايطی اگر گلويت خشك نمی‌شد! جای‌ تعجب داشت!

برای آنكه شايد خفگی را پس بزنی،‌ اندكی از آب معدنی‌ات را نوشيدی!

آبی ‌كه خنكای اول را نداشت.

اين نوشيدن را ادامه بده. باز هم، بنويس، دوست من! شايد نوشتن راهی‌ است برای اطفاء حس تشنگی‌!

حالا چشم باز می‌كنی و خورشيدِ در حال غروب را كه منظره‌اش صد چندان دلگيرتر است به تماشا می‌نشينی.

بشريت بايد به اين لحظه‌ی غروب، توجه كافی‌ داشته باشد!

به كجا آمده‌ايم؟!

به مرحله‌ای كه تا لحظه‌ی خاموشی خورشيد ديری نمانده است؟!

در واقع انسان تا به امروز هيچگونه پيشرفتی نداشته است. تمام روزش را برای رسيدن به غروب از دست داده است؛ برای رسيدن به نور مصنوعی نئون! ...

خورشيد باوقار در حال غروب بود.

وقتی كلمه‌ی وقار را برای خورشيد در حال افول خواندم، غمی سنگين بر استخوان سينه‌ام نشست. استخوانی كه زير بار خورشيد در حال غروب، به جدّ در حال شكستن بود.

خورشيدی كه با زمين قهر كرده است. مگر زمين ـ جدا از انسان ـ چه هيزم‌ تری به خورشيد فروخته؟!

انسان جدا از خورشيد چه معنی و مفهومی دارد؟!

...

نور نئون كنار رودخانه، قرار است، جای خورشيد را بگيرد. مگر می‌شود؟!

چراغهايی كه در شرايط «عادی»‌ می‌توانند منظره‌ای زيبا داشته باشند اما اكنون در حالی‌ كه خورشيد غروب كرده است لرزش خفيف نورشان را می‌شود بر سطح رودخانه‌ی زندگی‌ ديد. انوار بظاهر زيبايی كه انسان غافل را در بی‌خبری از گل‌آلود بودن رودخانه، به اميد خدا معطل و آويزان می‌گذارند!

به قول رضا براهنی:" فواره‌های زيبای خر رنگ كن!" فواره‌هايی كه چشمهای انسان را خيره نگه می‌دارند تا چيزهای ديگر را نبيند!!...

...

يادت می‌آيد. دستی را كه بر شانه‌ات خورد! كسی را كه در كنارت نشست! در آن تاريك و روشن شب! در نور كم پرتو چراغها!

يادت می‌آيد كسی را كه دلش نمی‌خواست خلوت انديشمندانه‌ات را برهم زند!

آن كس كه به آرامی‌ كنارت نشست

من بودم!

  پ.ن:این پست موقت است و بعدن از یک هفته پاک خواهد شد!

بخاطر دوستی دوباره در اینجا کپی اش کردم.

حکیم...

تفعلی زدم در دیوان حکیم نزاری قهستانی  این غزل آمد!

همیشه که نباید با دیوان حافظ فال گرفت!باشد که ما نیز یک بار غرق عادت کنیم

 

ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق را

تا در چمن چون یافتی آن سرو سیمین ساق را

گر بر گلستان بگذری آنجا که دانی با منش

اکنون به بستان بیشتر خاطر کند عشاق را

گر باز بینیش ای صبا گو تا تو ما را دیده ای

کردیم از سودای تو از سر قدم آفاق را

با خویشتن همراه کن یک آه من تا پیش او

بر احتراق سینه ام شاهد بود مصداق را

دنیا و دین بر هم زدم تا نشکند پیمان من

ترسم که بدعهدی کند بر هم زند میثاق را

هرلحظه آتش می زند برق سخن بر دفترم

با آن که از درد دلم دل پاره شد اوراق را

آری نزاری برمکن خاطر به دوری از وفا

باشد که هم روزی ز ما یاد آرد استحقاق را

===========

پ.ن:ببخشید مدتها بود دل و دماغ نه تنها نوشتن بلکه هیچ کاری را نداشتم و راستش هنوز هم ندارم!

این غزل هم محض یاد آوری نام یک شاعر است که بسیاری از ما حتا اسمش را هم ممکنه نشنیده باشیم از جمله خودم!!!!

سپاس از همه شما عزیزان که هیچ وقت تنهایم نگذاشتید حتا در بد اخلاق ترین  روزهایم!

حال دل

حالما خوش نیست!

انگار به تمام سلولهای بدنمان توهین شده! توهینی که بار ها تجربه اش کرده ایم و هر بار شدتش افزون شده است!

 براستی  ما در کجای جهان ایستاده ایم؟

گر زحال دل خبر داری بگو

ورنشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو

.....

 

بهار

ساقی غم من بلند آوازه شده

سرمستی من برون ز اندازه شده

با موی سپید سرخوشم

که با غم تو بهار دل تازه شده.

.......

پ.ن: البته روایت دیگری هم هست:

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است،

سرمستیِ من برون ز اندازه شده‌است؛

با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛

پیرانه‌سرم بهارِ دل تازه شده‌است.

 

ژرف خواب

کما

نگاهی به تاریخ آخرین نوشته انداختم!امروز . نزدیک به چهار ماه از آخرین به روز رسانی.بنظرم هیچ وقت اینقدر طولانی نشده بود ننوشتن و یا نتوانستن! ویا....

خواب زمستانی هم اگر بود باید تا حالا بیدار می شدم.اما هنوز هم خوابم.رخوتی عجیب.ذهنی خالی از هر چیزی برای نوشتن.یا لا اقل نوشته ای که خودم از آن راضی باشم.هر کاری می کنم که بتوانم خودم را راضی به نوشتن قصه های نمیه تمام در ذهن یا داستان خاطره هایی نیمه فراموش شده یا ...بکنم برایم سخت است!

سخت؟چه لغت سنگینی! سخت مثل چی ؟سخت مثل فولاد؟سخت مثل سنگ؟ سخت مثل سر سختی خودم در مواجهه با مشکلاتی که حل آنها خارج از توان چون منی است! آری بسیاری از مسایل و مشکلات هستند که در ایجادآنها ما هیچ گونه دخالتی نداریم و آنقدر بزرگند  و پیچیده که نه تنها قادر به حلشان نیستیم بلکه درکشان هم برایمان مشکل است.همه محاسبات ما و همه پیشبینی ها و تدوین استراتژی و ...با یک تصمیم که حتا از منبع و منشا آن اطلاع نداریم بر باد و نیست و نابود می شوند.بدون اینکه آن همه زحمت و هزینه و زندگی هایی که به آن وابسته است دیده شوند!

انگار که فیلی از روی لانه مورچه ها گذر کند.شاید فیل اصلن مورچه ها را نبیند اما خانه ها ویران شده و جانهایشان با یک حرکت آرام فیل به فنا رفته است.

بعد از این همه وقت دلم می خواست درد دل کنم.بر من ببخشاید.کی بهتر از شماها.دوستان فرهیخته بی ادعا که همیشه در کنارم هستید و همیشه با کامنتها و نوشته هایتان دل خوشم.

وقتی که همکارانم را می بینم که در  زیر بارزندگی فرسوده شده اند و در موجهه با آنها لبخند می زنم و دعوتشان به امید و آرامش می کنم شاید در دل بگویند که  ای آقا تو نفست از جای گرمی بلند می شود!اما تا آنجا که ممکن است همه چیز را شفاف برایشان توضیح می دهم و البته خود آنان نیز همه مشکلات را درک می کنند و می بینند که من به آب و آتش می زنم تا بتوانم موجودیت آنچه که هست را حفظ کنم و البته آنان نیز شریکند و ....

مشکلاتشان را به من می گویند و در حد توان حل می کنم و گاهی درد دلهایشان.بعد از پایان هر گفتگو احساس می کنم که کمی سبکبارتر و مقداری هم امیدوار شده اند.

و دیده ام که در بین خود گفته اند که خوشا به حال امیر کیهان که چقدر در مقابل مشکلات مقاوم است!

ولی آیا من در برابر مشکلات مقاوم هستم؟!!

باور بفرمایید خیر نتنها مقاوم نیستم بلکه بسیار هم شکننده تر از آنانم اما آنان کسی را دارند که به حرفها و درد دلهایشان گوش کند و مشکلاتشان را بشنود و در حد توان حل کند.پس من چی؟واقعیت این است که کسی نیست!اگر کوچکترین تزلزلی از خودم نشان بدم دیگرانی که به پشتوانه من سر پا هستند فرو می ریزند و فاجعه آنجاست که خود من هیچ تکیه گاهی ندارم.فرسوده شده ام و تنها اما نباید به روی خود بیاورم.

روزگاری حرفهایم را به دوستی می زدم . هنگام خستگی و درماندگی گاهی با دعوا و پرخاش و گاهی درد دل و گاهی برایش ناز می کردم و خودم را به بیماری می زدم  . و ایشان به درستی درک می کرد! لبخندی محو می زد و می دانست و درک می کرد که چه حالی دارم.آرامم می کرد و تکیه گاهی بود که برای لحظه ای بارهای بر دوشم  را از روی شانه ام بر می داشت و نفسی تازه می کردم.و البته همیشه بود و ....اما دیگر نیست.

دلم نمی خواست این پست را بنویسم اما نیاز داشتم به درد دل.نیاز داشتم به اشتراک گذاشتن حرفهایی که مدتها زده نشده اند و نیاز داشتم به اعتراف .

بله اعتراف ! اعتراف به اینکه هیچ ابر انسانی وجود ندارد و "همه انسانها به یک اندازه کوچکند"

پ.ن:عذر خواهی می کنم از همه عزیزانی که مدتهای مدید به این خانه سرزدند و ابراز محبت کردند و عذر خواهی بیشتر بابت این متنی که ممکنه عزیزانم را ناراحت کنه.اما نزدیکترین کسانم شما هستید دوستان خوب و بی ادعا.سپاس برای همه همدلی ها و همراهی هایتان

پ.ن2:بنا به پیشنهاد خاخور جانم باران عزیز عنوان را به ژرف خواب تغییر دادم

 

 

24 فروردین 1384

بنظرتان چه روزی ست ؟منظورم بیست و چهارم فروردین 1384 است!

 

بله درستش همینه!همین که فرمودی!روز ی مثل همه روز هایی که گذشته اند و روز هایی که خواهند گذشت!

اما گاهی بعضی از روز ها خاطره می شوند!یا به نوعی تبدیل به تاریخ یا مبنایی برای یاد آوری  یک واقعه!

در بین عشایر بوده ام! بسیار مهمان سادگی  و صداقشان شده ام! واغلب سالها را با وقایعی بخاطر میاوردند!

فلانی کی بدنیا آمده؟سالی که سیل آمد!یا سالی که خشک سالی سخت بود!

سالی که ملخ بارید! سالی که....

و راستش زمان را هم گاهی با چیزهایی دیگری بجز ساعت دیده ام که سنجیده اند!

مثلن گاه پرسیده ام که تا قله فلان کوه چند ساعت باید برویم تا برسیم؟

و فرموده اند از آن گردنه که بگذری به اندازه ای که چپقی بکشی!!!

بله تعجب نکنید!به اندازه ای که سیگاری بکشید و یا چپقی بکشید  به فلان جا خواهید رسید!

از سال هشتاد و چهار چقدر گذشته است؟پرسش ابلهانه ای بنظر می رسه .این که معلومه !مه؟به عبارتی ..هوم می شود چهارده  سال!!!

هووو وه؟چهارده سال؟بنظر عمری ست!بله زمان بسیار زیادی ست!عکسهای آن زمانم را که نگاه می کنم هنوز جوان و پر شور و نشاط بوده ام!و راستشو بخواهید بسیار ها طالب هیجان و همچنان ماجرا!

و دلم می خواست بعضی از دوستانم را هم با خاطره نویسی در ماجرا هایم شریک کنم!

خاطرات شکار شد درد سری!ودوست داران محیط زیست یا بهتره بگم اغلب کسانی که ادای دوستدار محیط زیست را در میاوردند و همزمان با مد شدن این ژست با نوشتن هر خاطره چنان مورد هجمه و توهین قرارم می دادند که بناچار دیگر در آن مقوله هیچی ننوشتم و اغلب آن پستها را هم پاک کردم!

اما ناچار باید چیزی نوشته می شد.!چرا؟خوب معلومه چون در آن سالها هم وبلاگ نویسی مد شده بود!هر چند که در بهترین شرایط من هیچگاه تابع مد نبوده ام و نیستم!و هیچ وقت از هیچ مدی پیروی نکرده ام.اما از وبلاگ نویسی چرا!

حتا حالا هم که از مد افتاده است باز هم دست از سر این فضا برای نوشتن بر نداشته ام!خوب این هم نشانه ای ست از عقب افتادگی و واپس گرایی من!در زمانه ای که اینستا گرام و تویتر و ....مد روز شده اند نوشتن در فضایی قدیمی همانند وبلاگستان قاعدتن باید نشانه دمده شدن باشد!

باور بفرمایید از آن زمان نه وبلاگی دیگر ساخته ام و نه حتا اینتر فیس وبلاگ را عوض کرده ام!

آهان چی می خواستم بگم؟این همه ریز و درشت به هم بافتم که این نکته را بگم:

اگر از من پرسیده شود که این چهارده سال چگونه گذشت؟یک پاسخ بیشتر ندارم:به  اندازه کشید یک چپق!!!

بله بسیار سریعتر از آنچه تصور می کردم گذشت!من آمده بودم که مدت کوتاهی بمانم و بروم!بعد شد پنج سال! و الان وارد پانزدههمین سال شده است .مطینم که آنچه این مدت را برایم تحمل پذیر کرد علاوه بر دوستان بسیار خوب و عزیزم  نوشتن در این فضا و یافتن دوستانی بس عزیز بود و هست. ومن همچنان ماندگارم!

 

 

 

سلطان صاحب قران

جناب صدر اعظم خودتان را برای این مقولات خسته نکنید، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه. از جهت این‌که کسب دولت از رونق نیفتد، جنس باید جور باشد. ریز و درشت لازم است. در میان زنان حرم هم اگر زن‌های زشت نباشند، سوگلی جلوه نمی‌‌کند.”

 

پ.ن:تکه ای از دیالوگ مرحوم استاد مشایخی در فیلم سلطان صاحب قران ساخته علی حاتمی

ارابه ران خورشید

نیمی نماز و نیمی نیلوفر:زرتشت عاشق عاشقان

 

 

اینگونه از دهان سنگ و ستاره پرسان شد:

آه... که از حضور این همه رنج

دامنی کجاست که مهربان...مهربانم طلب کند کجاست

روشن ترین تفکر بی همتا کجاست

آن هستی یکسره کجاست

آن بی خلل در اوزان واژه ها کجاست

و اکنون تواناترین بیدار این سیاره کدام است

وعاشقان حقیقت برهنه

به راستی کیانند!؟

................

درود بر شکوه مقدس البرز

درود بر ابهای زر افشان ارس

درود بر سرزمین ستاره خیز اریاییان

درود بر طهارت تمامی رودهای رونده باد.

درود بر سروش مقدس شادمانی بیکران

درود بر موکل مهربان آبها

درود بر لطافت ناهید

درود بر تمامی نیکان و پاکیزگان جهان

درود بر هاوردگانی که سرنوشت انسان را تا به چشمه خورشید 

بی شفق نمی نهند

پس این ستایش عظما 

از آن کسی باد

که خواستار روشن ترین چراغ حقیقت است.

.........

سید علی صالحی:ترجمه قطعه ای از یشتها

سال نو پیشاپیش بر همگان خجسته باد

امیدوارم در سال پیش رو:

آرزوهایتان بر آورده 

دلتان شاد

و تن وروانتان سلامت باد.آمین

نوروز1398 پیشاپیش بر همگان خجسته باد

یاد ها و خاطره ها

از سال 1384 یا دقیقن از فروردین آن سال تاکنون این وبلاگ دایر بوده است!هر چند فراز و فرود هایی داشته  و گاه چندین ماه درش تخته بوده.

اما همچنان  دوباره نوشته ام. بخاطر دوستان عزیزی که همیشه در کنارم بوده اند!البته نه در کنار فیزیکی !!بلکه از راه دور!خیلی از آنها را هر گز ندیدم وآرزوی دیدارشان را به گور خواهم برد.دوستانی به معنای واقعی دوست!

دلم می خواست هر طور شده به این دوستان عزیز ادای دین کنم.فکری به ذهنم رسید.طرح ذاستان بلندی در ذهن داشتم "به اسم انتخاب  مسیر".

همینکه شروع به نوشتن کردم فکری به ذهنم رسید!بعله! همانند "ارشمیدس"فقید گفتم "اورکا" یعنی یافتم!

اسم هر کدام از دوستانم را روی یکی از قهرمانان داستان بلند "انتخاب مسیر "گذاشتم!جالب اینجا بود  که بجز دکتر آرش دیگر هیچ کدام از دوستان تقریبن تا آخر داستان  متوجه این موضوع نشدند! و تنها وقتی که دکتر آرش در این مورد کامنت نوشت همه دوستان خوشحال شدند  و صد البته من خوشحالتر.

راستش جای دادن اسامی  همه دوستان در آن داستان چندان هم کار آسانی نبود!مثلن اسم یکی از دوستانم "طوطی" بود و صد البته این یه اسم مستعاره!ولی من ناچار بودم همین اسم را به عنوان یکی از شخصیتهای موثر داستان بکار ببرم و صد البته که چندان راحت نبود! و با طرفند هایی این کار میسر شد!

حالا از آن دوستان  که نامشان در داستان دنباله دار"انتخاب مسیر" آمده است  دیگر هیچ کدام در دنیای مجازی نیستند و ارتباطشان کاملن با من قطع شده است و من همچنان دلتنگشان هستم!اغلب وبلاگهایشان را تعطیل و یا حذف کرده اند!با وجدانها دریغ از یک احوالپرسی و خبری از وضعیت خود! و این امیر کیهان دل کوچک همیشه نگرانشان.

می خواستم لینکها را مرتب کنم! شانتال " امید"دکتر آرش"طوطی"علیرضا"مریم" اقلیما"لبودا"کینکی مایند"و......همه رفته اند و دیکر نیستدند! تو گویی که رستم ز مادر نزاد! و من واقعن دلم نمی امد این لینکها را پاک کنم! اما کردم!تصمیم سختی بود! اما چاره ای نداشتم هر روز آنها جلوی چشمم بودن و من ناراحت می شدم! شاید هم کمی عصبانی ! از اینکه آن همه دوستی چرا به یکباره قطع شد!

دوستان عزیز دلتنگ همه تان هستم! مثل همیشه! مثل همان موقع ها! و مثل زمانی که گاهی با یکی از شما ها امکان ملاقاتی پیش میامد در کافه "ویونا"و خود ویونا خانم با آن رفتا متین و با وقارش! و دلتنگی همیشگی اش  برای دوستان . و ما همچنان دلتنگتان هستیم!

ظاهرن چاره ای ندارم جز پاک کردن آن لینکها!البته اسامی و یاد هایشان و مهربانی هایشان هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد! و تا ابد در دل و ذهن من جای دارند همه مهربانی ها و شوخی ها و روز های خوشی که با هم داشتیم!شنی جان آبجی کوچیکه من بودی و هستی .

دوستتان دارم تا همیشه

پ.ن:http://mkihan.blogfa.com/post/385 شروع داستان خاطره انتخاب مسیر

 

عزیز نسین

 

عزیز نسین نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سال ها زندانی سیاسی در ترکیه بود. روشنگری های سیاسی و اجتماعی اش سالها موجب زندانی و تبعید شدنش بود و جانش را نیز بر سر همین روشنگری ها گذاشت در یکی از نوشته هایش می نویسد:


بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد، سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده... به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمی کند تا راه قطار باز شود؟
او گفت: گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود، گفتم پس چاره چیست؟
گفت: باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند!

گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد می گیرد و کسی مانعش نمی شود؟
گفت: آری، گاو مقدس است.

و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس، جلو ریل حرکت قطار جامعه شان نشسته اند و با وجود آنها، هیچکس جرات نمی کند آنها را از روی ریل خارج سازد... 

https://www.urbandictionary.com

Kordanize /‘kərdənaiz/ (v.) past tense: Kordanized / past participle: Kordanized 
 
1 To get Ph.D without having B.Sc. 
 

2 To deceive a nation by telling them a big lie 

 

3 To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents. 

4 to try to bribe someone in order to change his mind 
kordan kordanification kordanophobia kordanism kordanic kordanicly 
 
1 In this country Ph.D is just a piece of worthless paper.If i were you i would kordanize.

2 He must be sentenced to prison after he kordanized the whole country but
as he was backed by the president he could scape the justice. 
 
3 Kordanizing proves to be the best way of becoming a minister in an eastern country. 

4 Although he tried to kordanize the Parliament members but finally they voted to sack the Minister for lying 
about his fake degree
پ.ن: به هر حال ما هم لغتی داریم که وارد دیکشنری های معروف دنیا بشه!
به این کار می گن conseptualization
آدرس در عنوان مندرج است.
حوصله داشتید خودتان بخوانید و ترجمه کنید.محض اطلاع کردانی همان وزیر معروف است.

کل شیی....

به هر حال هر كس و هر چيز روزي بوجود مياد و روزي از بين ميره "كل شي هالك الي وجه ذولجلال و الاكرام"

واي گه چقدر از اين آيه خوشم مياد  با وجودي كه من آدم مذهبي نيستم ولي عجب آرامش به من مي ده اين آيه.راستی چرا گفته کل شی؟ و از کلمه هالک به معنای هلاکت و مردن استفاده شده؟مگر شیی جان دارد که بمیرد؟

و راستش این کلمه شیی مقدار زیادی مرا در بعضی از اعتقاداتم راسختر می کند!

فعلا كمي دلم گرفته ...بعدا مي نويسم.

نکته

همیشه اینگونه بوده ست:

عشق به ژرفای خویش پی نمی برد

تا آن هنگام که ساعت فراق رسیده باشد..."


جبران خلیل جبران

این شعر نیما را با هم بخوانیم

می تراود مهتاب 

می درخشد شبتاب 

نیست یک دم شکندخواب به چشم کس ولیک 

غم این خفته چند 

خواب در چشم ترم می شکند 

نگران با من ایستاده سحر 

صبح می خواهد از من 

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر 

در جگر لیکن خاری 

از ره این سفرم می شکند 

نازک آرای تن ساق گلی 

که به جانش کشتم 

و به جان دادمش آب 

ای دریغا به برم می شکند 

دستهای سایم 

تا دری بگشایم 

بر عبث می پایم 

که به در کس آید 

در ودیوار به هم ریخته شان 

بر سرم می شکند 

می تراود مهتاب 

می درخشد شبتاب 

مانده پای ابله از راه دور 

بر دم دهکده مردی تنها 

کوله بارش بر دوش 

دست او بر در می گوید با خود 

غم این خفته چند 

خواب در چشم ترم میشکند

 

قاصدک

قاصدک، در دل من همه کورند و کرند،

دست بردار ازین در وطن خویش غریب،

قاصد تجربه های همه تلخ، 

با دلم می گوید، که دروغی تو ، دروغ ،که فریبی تو. ، فریب  

(شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث)

پ.ن: نوشتن این شعر شاید هیچ دلیل خاصی ندارد! فقط حس غربت آن هم در وطن خویش

دیداری از دور...

من هم می شناسمتان سالهاست. از همان سالها ... سالهایی که جویی روان از باغچه خانه گذر می کرد با درختان چناری به بلندای ابدیت در کنارش....و خانه ای که چیز زیادی از آن در نظرم نمانده بجز اینکه تعداد زیادی انسان آنجا زندگی می کردند و در کنار هم خوش بودند .پدری که تمام املاک خانوادگی اش را قطعه قطعه می فروخت و خرج زندگی آنها می کرد و نصف حقوقی  که از دانشگاه می گرفت خرج عده ای دیگر و ما هم با نصف دیگرش زندگی می کردیم و مادری که خود را وقف بیماران کرده بود با وجودی که زبانشان را هم بلد نبود .
اما وقتی که همه چیز را وانهادیم و رفتیم بجر پیر مرد باغبان هیچ غمی در چهره دیگران نبود!!! که بنظر خوشحال هم بودند!
و پیر مرد گفت بگذار امیر حسین خان برود آنوقت روز گار خود را خواهید دید!!!!
و البته من نمی دانم بعد چی شد!
اما ........
من باز هم دلم برای آنها تنگ شد و دل تو هم تنگ شد..
===============
دلم می خواست من هم کنار تان بودم با همه شیطنتها ...هر چند بوده ام و خواهم بود.شیرین خواهر عزیز و برادر چوپان و مرد شریف  وآقاجان و مادر آره مادر ... مادر چه خوش آهنگ است این کلمه!
راستی زانوان مادر چگونه اند؟هنوز درد دارند!
و پدر.....که پیراهن گل گلی  برای نوزادی خزید که پدرش در شالیزار با ما   همکاری می کرد.و کیف و کفش مدرسه برای آن دیگری فرزندش و هنوز هم می خردو با لبخند ...
بله همیشه عزیز بوده ای و خواهی بود.. و می دانم که هستی از حالا تا ابد
شادی هایتان همیشگی.آمین
و من هم هستم به امید با غهای گل
رویای سحر گه را سر خوش
به آوازی بلند
های های نفست جان افزا
نفم به نفست
من زنده ام.!

================

 

پاسخ:
چه تصویرها که زنده نکردین،...چه روزها و چه ایام ها و چه سالها،...
ومن هزار سالِ تمام است؛ که می شناسم تان...
شما کجا بودید؟
وما دلتنگ و تاسیان تر شدیم 
ما همه با هم بودیم 
یعنی مادر اینگونه می خواست 
ما همه با هم بودیم 
جائی بلندو دور نارون محجوب 
وسط حیاط ،روبه بادهای جنوبی...
ما... ، 
ما همه باهم بودیم 
و مادر اینگونه می خواست
ما با هم در کنار نارون محجوب ....گرد آتش بودیم
مثال افرا ها و سایه هاشان..
مثال صنوبران و سایه هاشان..
ما همه با هم بودیم :
در روشنای روز ،
در شبهای شریف پاییز
دربارش سکوت لذیذ برف....
در روشنای مهتاب شبان دی
اما خورشید رفت و ما...
همه ى ما شمارا گم کردیم
اما خورشید آمد و ما...
همه ی ما شمارا گم کردیم
ما باهم بودیم.. 
ما یعنی ؛ من ،چوپان ،مردشریف
ما شمارا گم کردیم 
پیرمرد باغبان میدانست و...اما هیچ نگفت.
نگفت ؛می دانست و نگفت ....
که امیر حسین خان همه چیز را وانهاده و ،...
رفتین...
شما نبودین؛که رفته بودین ،...
ما شمارا گم کردیم ...
ما ازنبودتان مغموم بودیم
آن گل دان شمعدانی برایوان و...
چناران بلند بالا شاهد،...
آن جوی روان در کنار باغچه هم ،...شاهد
آن گلدان میخک...بر ایوان آذر و
برگان خزان زده ی دور اطراف ریخته ی چناران شاهد،،،
شما نبودین و ما در غیبت پرسوال تان؟؟
اندوه هزار سالِ را ...زیک زدیم 
زیک میدانید ؟که چیست؟
زیک زدیم ....
زیک...
ما همه با هم بودیم ،ما دلمان برای آنها ،برای همه ی ان سالها تنگ شدو ....
باز زیک زدیم...
اما بعد نمی دانم ؟چه شد ؟
که یهویی ،...
یکی از آن صبح های مه گرفته ی شبنم ریزِ صادق
از میان مه های گرداگرد تنیده ی داران باغ
یکی شبیه هوهوی بادی 
آواز مان داد و گفت:
سفر ،همیشه حکایت باز آمدن دارد،...ازچه مغمومی؟

دلم میخواست لپ را بکشم
اما رفته بود

سفر همیشه حکایت بازآمدن مسافر.....



شما نبودین؛
مادر آمدو گفت ؛مهمان آمده است و بیایید
بازپرس خان همراه بانو آمده بود
البته سروش را هم آورده بودن
بانو هرسه تای مان را به آغوش کشید
شادو مسرور...
خشمان نیامد 
چوپان الفبای زبان بدن را خوب می داند
سروش را برد که بگرداند
به نیم ساعت نکشیده تنها برگشت
پرسیدن سروش کو؟گفت می اید
سروش نیامد
سروش نیامد 
سروش نیامد
باز پرس خان و بانو نگران شدن
آن وقت باران تندی گرفت
رعدو برق 
رپ رپ ،به شیشه می کوفت...
آذرماه بودو ...
سیب زرد لبنانی عطرش بلندتر بود
سرخ سیب ها؛
بازپرس خان ازباغشان چیده بود
سوغات بود
سروش هنوز نیامده بود
بانو نگران تر و بازپرس و پدر و مامان جان نیز هم،..
ما همه با هم بودیم
گفتیم؛بگذار مهمان ها بروند...
وبعد...
بارش بود و بارش 
تندو رگباری ...
سروش ؟کجابود؟
شما نبودید
سروش سپس های سپس ها تر آمد
پسرک موش آبکشیده آمد
به قول چوپان؛
انگاراین بشر پیه گوسفند مالی ست
ومن اوق م میگرفت
سروش ؛مثال درختی در زیر باران چکه میکرد
برج زهرمار
باروت ؛ اما نم کشیده....

شیرین برار...
ماهم دوست میداشتیم ومی داریم
کنار همه ی شیطنتهای هر سه تای مان می بودین
اصلا شما ببایستی 
سرگروه شیطنتهای ما می بودی
راستی؟مامان جان که بحمدالله سلامت هستن 
والحمدالله رب العالمین پدر نیز هم....
آن مادری که زانو درد دارد من هستم،...
وخوبم 
وهستم 
وباشید ؛
تا همیشه؛..... به امید باغهای گل ....

 

پ.ن:این نوشته کامنتی ست در وبلاگ مادر باران و جوابی که ایشان به آن کامنت داده استhttp://haftaflakblue.blogsky.com

غمی که سر ریز کرد


تقدیم ......


بچه كه بودم كتاب داستان كوتاهي خواندم به اسم ماهي سياه كوچولو.يادم هست درطول يك هفته هفت بار آن را خواندم.بعد از آن ماهي سياه برايم شد يك الگو.اما شرايط ماهي سياه كوچولو برام فراهم نشد تا سالهاي نوجواني سپري شد.امااين آرزوي  هميشه همراهم بود.
زمان سپري شدو شرايط مهيا.از آن تاريخ تاكنون من هنوز  ماهي سياه كوچولو هستم.اما هيچوقت به آن اقيانوس موعود نرسيدم.
چين و ماچين و سرنديب را زير پا گذاشتم.از نپال   و  و مغولستان صحراي گوبي و...افعانستان و پاكستان..از چه مهلكه ها كه جان سالم  بدر بردم و خودم را به چه مهلكه هايي كه ننداختم!درست مثل همان ماهي سياه كوچولو.
روزي در معيت دوستي تصمصم گرفتم كه پاي پياده طول ديوار چين را بپيمايم و شعارم اين بود كه :طولاني ترين راها با همان قدم اول شروع مي شوند.اما بين خودمان بماند هيچ وقت هيچ كاري را تا انتها ادامه ندادم.البته كارهايي از اين دست.
عاشق ديدن جاهاي تازه بودم(البته هنوز هم هستم)در اين گشت و گذارها با مردمان مختلف با فرهنگهاي متفاوت نشستم و درد دل كردم از غمها و شاديهايشان پرسيدم.ساعتها به درد دل فاحشه اي در يكي از كازينوهاي كازابلانكا كوش دادم و همپاي اشكهايش اشك ريختم.در  غذاي ناچيز چوپاني در كوهستانهاي تركيه شريك شدم و چه گشاده دست هر آنچه  كه داشت با من شريك شد و شب هنگام  به خاطر حفظ من از سرماي كوهستان مرا در لباس نمدي چوپاني خويش پيچيد و خود سرما را تحمل كرد.چگونه مي توانستم جبران كنم انكشتهاي سرما  زده اش را.؟
در هندوستان همدم يك مرتاض هندي شد.دنيايي پر از ناشتاخته!وقتي كه مي پرسيدم:
رايانا؟در دنياي ذهن تو چه چيزهايي وجود دارد؟
جواب كوتاه و مختصر بود.
هيچ!!!
و چه پيچيده بود اين هيچ گفتن رايالنا!مگر مي شود هيچ!؟من چيزهاي زيادي ميبينم از تو آخر! و باز مي گفت:كيهان تو هيچ نمي بيني!و من عصباني ميشدم و رايانا لبخند ميزد.
مي گفت:كيهان من تورا به اندازه چشم راستم دوست دارم.و  حكايت رايانا را فكر مي كنم جايي در همين وبلاگ نوشته ام.و من هنوز كه هنوز است به اندازه هيچ از كفته رايانا درك كرده ام.
زماني از يك فرد سياه پوست از قبيله اي كمنام  در دل جنگلهاي افريقا پرسيده شد كه  :چرا شما گوشت هم نوعان خود را مي خورديد؟
در كمال سادگي پرسيد:آيا شما با هميدگر نمي جنگيد؟و كسي از شما كشته نمي شود؟
جواب داده شد كه جنگهاي وحشت ناكي صورت مي گيره و تعداد  زيادي از دو طرف كشته مي شوند.
پرسيد:با كشته شده ها چكار مي كنيد؟؟
جواب داده شد كه آنها را زير خاك دفن مي كنيم.
با همان صداقت و سادگي گفت :
عجب كار بي هوده اي!!!
وقتي كه در سانتا كروز زايريني را مي بيني كه بر روي زانو كيلومترها طي طريق مي كنند بخاطر زيارت يك قديس يا قديسه (بخاطر ندارم)و زخمهايي كه خون از آنها جاري است از خود مي پرسي اينان چگونه فكر مي كنند و به دنبال چه هستند كه اين همه محنت و درد را بر خود هموار مي كنند تا به زيارت يك قبر بروند و از اين كار چه بدست مي آورند؟
من كه نتوانستم جواب قانع كننده اي دريافت كنم.
چه چيزي به جز عشق و اعتقادذ مي تواند اين همه زجر را قابل تحمل كند.
جهان با همه گونه گوني در همه اجزا آن به نظر من تابع يك قانون كلي است.و آن قانون عشق است در هر نوع آن.
وقتي كه در ناپل با يك گروه از جوانان خلاف كار دوست شدم و با آنان زندگي كردم چه صداقت و صمیمتي را در بين آنان تجربه كردم.
چنانچه پولي در جيب داشتم آن را از جيبم ميدزديدند!و همان شب ميهمانم مي كردند به شام.
وقتي كه مي گفتم آخر من كه اگر پولي داشته باشم آن را با هم خرج مي كنيم ديگر چرا جيبم را مي زنيد.
با خنده  مي گفتند كيهان تو چقدر ساده اي پسر تعجب ما از اين است كه تو چرا جيب ما را نمي زني؟
مي گفتم آخر ما كه همه چيزمان شريك است ديگر اين كار ضرورت نداره . آنها باز مي خنديدند و مي خنديدند.زماني هم كه پولي در جيب نداشتم باز فرقي نمي كرد بلا خره يكي از آنها كه وجهي در جيب داشت جيبش زده ميشد و هزينه شام يا ناهاري ديگر...
اگر همه را بگويم به قول ما ايرانيها مثنوي هفتاد من خواهد شد.
اما غرض از نوشتن   شبهه مقاله سوالي بود كه  از شما امید عزيزم شده بود.
ظاهرا پرسيده بودند چه چيز جالبي ديدي در اين سفر؟
و جواب شما عاقلانه و عميق مثل هميشه.خال كوبي بر روي پشت يك دختر ايراني نشسته در غربت!!!!
من هيچ تفسير بر اين نوشته ات نتوانم.اما آن نيز به نظرم قسمتي از رويايي است كه تعريف كرده اي و چه استادانه.كاش قدرت قلم تورا داشتم تا مي نوشتم آنچه كه در دل دارم بیان کنم.
در پايان دلم مي خواد اين شعر مولوي را بنويسم.به عنوان يك خاطره.
روزي دوستی عزیز   دفترچه اي از جيب بيرون آورد و گفت چيزي برايم بنويس يادگاري.
نمي دانم به چه دليل اين شعر بسرعت از خاطرم گذشت:
گفت معشوقي به عاشق اي فتا
تو به غربت ديده اي بس شهرها
پس كدامين شهر زانها بهتر است
گفت آن شهري كه در و ي دلبر است
.............
هر گجا تو با مني من خوش دلم
گر بود در قعر چاهي منزلم.

 

آری همه جای آسمان همین رنگ است.بستگی دارد که از چه زاویه ای به زندگی نگاه کنی.

 

...............

دی شیخ همی گشت گرد شهر با چراع

کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

گفت یافت می نشود.گشته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

آدمها و ویروسها

امیر تیر داد:

پدر ؟

من:بله امیر جان بفرمایید.

امیر تیر داد:  بنظر من صاحبان اصلی کره زمین درختان و گیاهان هستند و انسانها شبیه ویروسهایی هستند که دارند کره زمین را از بین می برند!

با تعجب گفتم:منظورت چیه؟میشه لطفن کمی توضیح بدی؟

گفت:آخر درختان و همه گیاهان بدون هیچ توقعی و با کمترین هزینه ای که برای کره زمین ایجاد می کنند فقط با ریشه ای در خاک و چند قطره آب و کمی نور خورشید زندگی و نشو نما می کنند و برای تمامی  جانداران دیگر خوراک و پوشاک و سرپنان تهیه می کنند و با تولید اکسپژن زندگی بر روی کره زمین را ممکن می کنند بدون اینکه هیچگونه آلودگیی ایجاد کنند.

در حالی که انسانها همه گونه آلودگی بر روی کره زمین ایجاد می کنند و بنظرم تمامی بیماریهایی که برای زندگی بر روی کره زمین بوجود آمده است همه اش ناشی از همین موجود است که انسان نامیده می شه!!!

راستش من مدتهاست که متحیر این تحلیل امیر تیر داد هستم .و خوشحالم از زاویه نگاهش به زیست بومی به نام کره زمین و جاندارانی که بر روی آن زندگیی می کنند.

ارغوان

ارغوان

 
 
ارغوان شاخه همخون مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از
دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی
رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی
در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده
من
پ.ن:این شعر مصداق حال این روز های من است
و زنده و سلامت باشند استاد ابتهاج.

مهر بانترینها دوستتان دارم

 سال نو پیشاپیش بر همه شما عزیزان عزیز تر از جانم خجسته باد

به رسم هر ساله در این روز ها وقتم را کامل به دیدار فامیل  می گذره به همین خاطر در حال مسافرت هستم .سعی می کنم همه مشغله ها و کار های عادی را به کناری افکنده و کامل در اختیار خانواده و آشنایان باشم.

و دیدار ها در این روز ها برایم بسیار مغتنم هستند.زمان بسیار سریعتر از آنی که تصور می کنیم در گذر است.قدر لحظه ها را باید دانست .کسی چه می داند شاید فرصت باقی مانده همین باشد.البته امید هست .آرزو هست  و لذتهای زندگی همچنان پا بر جا. و من نیز خواهم بود و تا امید هست زندگی هم هست.

شادی هایتان جاودان و سال نو مبارک

به یاد استاد کدکنی

گلهاي پريشان در باد

 


موج ‌موج خزر از سوگ سيه ‌پوشان ‌اند


بيشه دلگير و گياهان همه  خاموشان ‌‌اند

 


بنگر آن جامه كبودان افق ،  صبحدمان


روح باغ ‌اند كز اين گونه سيه‌ پوشان ‌اند

 


چه بهاري‌ست؟خدا را، كه دراين دشت ملال


لاله ‌ها  آينه ي خون  سيا ووشان ‌اند

 

آن  فرو ريخته گلهاي پريشان  در باد


كز مي جام شهادت همه مدهوشان ‌اند

 


نامشان  زمزمه ي نيمه ‌شب مستان باد


تا  نگويند  كه  از ياد  فراموشان ‌اند

 


گرچه زين زهرسمومي كه گذشت ازسرباغ


سرخ  گلهاي بهاري همه  بيهوشان‌ اند

 


باز در مقدم  خونين تو ، اي روح بهار !


‌بيشه  در بيشه  درختان همه  آغوشان‌اند

 

 

استاد دکترمحمدرضا شفيعي‌كدكني                                                 

پ.ن :شعری ست بسیار تصویری و هنر مندی انیمیتوریست می تواند بر مبنای آن انیمیشن بیسار زیبا وتاثیر گذاری بسازد.... و من چقدر باید افسوس بی هنری خودم را بخورم!                                                     

بانوی نپتونی

با تو خوابهایم برفی می شوند.زمان می گذردو من نشانت را از قالی می گیرم و زمین.

هر جا تار مویی از تو باشد یعنی تو از آنجا عبور کرده ای .

صدایت را از پشت این حصار چوبی می شنوم.

بخوان! من این موسیقی را دوست می دارم.بانو!آنچه برای توست از آن توست و نه برای دیگری.

می دانم در خود محشری بر پا کرده ای از اشک از تردید از ترس .شرم می کنی از آیینه؟به من نگاه کن. تحفه آسمانی اگر از آن تو بود که به دیگری بخشیده نمی شد.

وقتی حتا نیاز هم از آن تو نیست.

پ.ن:بر گرفته از کتاب بانوی نپتونی نوشته خانم یگانه سادات مشعلی انتشارات نوروز

پ.ن:عکسی به دست داشت از خود

آن را نشان من  داد

پرسید:

با این مشخصات کسی را ندیده ای؟

تقدیم به همه بانوان وطنم

ساقی

ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست 

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

--------------------

شرایط هیچگونه دل و دماغی برایمان نگذاشته است.

چنانچه در غم دیگران بی غم باشیم نشاید که ناممان را آدم بگذارند.

هستم همین نزدیکی  و شرمنده همه دوستانی که میایند و و چیزی برای خواندن نمی یابند.

گفتگو

این یه قسمت از دیالوگ فیلمی ست که چند روز پیش دیدم:

برایان:من چند وقتیه به گذشته فکر می کنم! و برای فرصتهایی که از دست دادم پشیمانم!

کریستی:زندگی آنقدر کوتاهه که فرصتی برای پشیمانی نمی زاره.

پ.ن:مدتی نیستم.پوزش  می خوانم که خاطره تا مدتی نیمه کاره خواهد ماند

دل تنگ اینجا می شم! دلتنگ همه شما عزیزان

انگار قراره .............

زمستان-شعری از نیما

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدو رفتن همسایه­ ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه­ ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه ­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

"نیما یوشیج"

پ.ن:گاهی هیچ دست آویزی برای دلخوشی نمی ماند!

 

تمایز La  Distinction

سخت در حال کلنجار رفتن با متن کتابی هستم! Distinction  
شاید بشه ترجمه اش کرد تمایز از "پیر بوردیو) متن به اندازه کافی سنگین هست که برای فهم هر پاراگراف ناچار بشم  دو یا چند بار آن را باز خوانی کنم! اصلن خود 
Distinctionراچه باید ترجمه کرد؟اختلاف یابی؟ یا شاید تمایز؟یاتفکیک یا تمایز خواهی ؟شاید همان تمایز کافی باشه! بگذریم. به عادت معود موقع خواندن دو تا متکا می زارم زیر سرم و روی تخت دراز می کشم و به نوعی از عالم و آدم غافل می شم!

احساس می کنم دستی با ملایمت شانه ام را تکان می ده! از عالم هپروت جملات پیچیده "بوردیو خان "بیرون میام! هان ؟

امیر تیر داد:پدر سوالی دارم؟گفتم بفرمایید !

گفت:ببخش چند بار گفتم سوالی دارم ولی توجه نکردی ناچار شدم شانه ات را تکان بدم!

این عادتشه هروقت می خواد چیزی بپرسه می گه:پدر؟سوالی دارم! و من هم می گم بفرمایید پسرم!

این بار هم گفتم بفرمایید پسرم!

گفت:پدر عسیا مسیح کیه؟

من که هنوز در فکر تجزیه و تحلیل پاراگراف قبلی بودم و دقت چندانی به سوال امیر نداشتم مانند ادمهایی که در خواب حرفی زده باشند گفتم:هان خوب پدر عسیا   ؟

مسیح!

امیر تیر داد"پددددددر؟!

مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشم گفتم بله پسرم بفرمایید؟

گفت:یعنی شما می گی عیسا فرزند مسیح است؟

من:هان مسیح ؟ پدر؟ والا باور بفرمایید نمی دونم باید از یه کشیش بپرسی ؟آخه پسرم چرا منو خجالت زده می کنی با این سوالات سخت سخت؟

امیر تیر داد:آیا این سوال سختیه که پدر فلانی کی بود یا آن کتابی که شما دستت گرفتی و هر صفحه اش را یکی دو بار باز خوانی می کنی؟

من:ببین امیر جان من در مسایل دینی هیچ اطلاعاتی ندارم بهتره هر سوالی را از متخصص اش بپرسی؟

امیر تیر داد:حالا این سوال دینی بود؟

من؟:خوب  راستش بنظرم سوال تاریخی بود ولی یه جوورای به دین هم مربوط می شد!

امیر پس می فرمایی پدر عیسا آقای مسح است؟!!!

من: من همچین حرفی زدم! ؟

امیر: آره کاش ضبطش می کردم و با افسوس سری تکان می ده! نمی دونم سر تکان دادنش برای بی سوادی پدرشه یا افسوس از ضبط نکردن پاسخ و یا هردوی آنها!

گفتم ببین بابا جان بهتره به اینترنت مراجعه کنی به هر حال جواب خیلی از سوالها آنجا هست واقعیتش من دقیقن نمی دونم پدر عیسا مسیح کیه!

خود مسیحی ها که می فرماییند عیسا ی پسر و گاهی هم می گن اصلن ایشان خدا هست و البته من هم به عقیده آنها احترام می زارم  ولی از درک فلسفه "تثلیث "واقعن عاجزم.همان بهتر که از مادرت بپرسی  او حتمن بهتر می تونه جوابت بده هر چه نباشه عتقاد راسخ داره به این موضوع! یا لا اقل زمانی داشته!

سری تکان می ده و نگاهی عاقل اندر سفیه به من می ندازه و مشغول بازی با "تبلت اش " می شه!

واقعن که این بچه ها چه خوب بلدن پدر مادر ها را شرمسار نادانی شان کنند!

بنظر شما من چه پاسخی باید به امیر تیرداد می دادم؟آیا شما پاسخی برای ایشان دارید ؟باور بفرمایید اگر پاسخی دارید بنده را از شرمساری نجات خواهید داد.

پ.ن:این موضوع واقعی ست و من ضمن احترام به همه ادیان و مخصوصن شخصیت والای حضرت عیسای مسیح  چنانچه دوستان پاسخی دارند بفرمایند تا ما دهن این آقا امیر تیر داد را با یک پاسخ کوبنده ببندیم و سواد خودمان را به رخ اش بکشیم

12 سال

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پر کن پیاله را که شب می گذرد

(منصوب به خیام)

دوازده سال پیش در چنین ایامی این خانه را ساختم.وبلاگی به نام زندگی.راستش بدون اینکه فکر کنم این اسم را برایش انتخاب کردم.

اما واقعیت این است بنظرم اسمی بهتر از زنگی نمی توانستم برایش انتخاب کنم.اوایل فکر می کردم حداکثر پنج سال در اینجا باقی بمانم.اما ماندم.و بیش از آنچه تصور می کردم ماندم.دوازده سال زندگی کردم.خوب! زندگی خوبی بود و امیدوارم همچنان باشد.دوستی هایی شکل گرفت شوخی و خنده .جدی و دلخوری! خود زندگی.

خاطراتم را نوشتم چقدر غلط املایی و انشایی داشتم و هنوز هم دارم.مثل هر زندگیی! گاهی خیال را با واقعیت اشتباه گرفتم و گاهی واقعیت را با خیال.

بله دوازده سال گذشت.سالهایی همراه با شادی و غم. و البته بیشتر شادی .دوستانی آمدند و رفتند و بعضی هم ماندند و خواهند ماند.دلم برای آنها که رفته اند تنگ می شود و در توالی روز ها و سالهای آینده دلخوش خواهم شد به آنها که خواهند آمد.

من همچنان هستم و خواهم بود به امید آینده و آنها که  هستند و آنهایی که خواهند آمد.

خاک وبلاگستان همچون خاک خوزستان دامنگیر است و من ماندگار.

به امید باغهای گل

رویای سحر گه را سر خوش

به آوازی بلند

های های نفست جان افزا

نفسم به نفست

من زنده ام.

 پ.ن:این وبلاگ خواننده ای دارد با یک آی پی داینامیک از اول شروع به خواندن کرده است .تمام پستها را از اول تا آخر در یک سال گذشته خوانده است.و البته بدون هیچ پیامی و رد پایی .دلم می خواد اگر این پست را می خواند برایم آدرس وبلاگ یا ایملی بگذارد یا لا اقل پیامی ....

غمی که سر ریز کرد

امروز بعد از مدتها سری به کامنتهای سالهای پیش زدم!

کامنتهایی که هر کدام یادگاری ست از دوستی عزیز.دوستی هایی که در همین وبلاگ شکل گرفت و عمیق شد .یا لا اقل به باور من عمیق شد.

اما امروز هیچ رد پایی از آنان وجود ندارد و من مانده ام با خاطراتی شیرین از آنان!

بنظر خودم در در زمان گذشته "فریز "شده ام.فریز شدن شاید یک خاصیت داشته باشد و آن هم حس وفاداری عمیق به دوستی هایی که کم کم شکل گرفت! اما سریع ناپدید شد.من اصولن و در تمام زندگی نزدیک به نیم قرنی ام آدمی دیر جوش بوده ام و تعداد دوستانم همیشه معدود و محدود بوده است . و اعتقاد داشته ام و دارم که "دوست همه در واقع دوست هیچکس نیست".و من نخواسته ام که مصداق این جمله باشم.

بجز این یک خاصییت اما اشکلات فراوان هم دارد.از جمله غمی که در نبود آن دوستان که بنظر خودت هر کدام سرمایه زندگی ات بودند بر جان و دلت چنگ می ندازاه و افسرده ا ت می کنه!

هر کامنتی که از "هیستوری" خواندم داستان و خاطره ای برام تداعی شد.و متعاقب آن هزاران فکر و خیال.

کجایند آن دوستان؟چه می کنند؟زندگی شان چگونه است؟سلامتند؟چرا دیگر نیستند؟ و سوالات بی شمار دیگری که از خودم می پرسم و متاسفانه جوابی برایسان ندارم. و نگرانی و نگرانی و نگرانی.....

آره ظاهرن من در زمان"فریز"شده ام. خیلی چیز ها تغییر کرده است و من چندان تغییری نکرده ام.

شاید اقتضای سن و سال باشد.هرچه سن بالا تر بره بنظر می رسه ریسک پذیری و ماجرا جویی کمتر می شه و سن و ریسک با همدیگه رابطه معکوس دارند.

در آستانه "دوازده سالگی "این وبلاگ بشدت احساس دلتنگی می کنم.برای دوستانی که دیگر نیستد.یا شاید از اول هم دوست نبودند و من دوست می پنداشتمشان.واین شک و تردید در دوست بودن یا نبودن حس شکست را چند برابر می کنه.

دیگر تحمل از دست دادن دوستان را ندارم.برام خیلی سخت شده که باشند کسانی که مدتها با آنها هم کلام شوی .درد دلشان را بشنوی و از زندگی و کارشان با خبر باشی گاهی در مشکلات راهنمایی ات کنند برایت دل بسوزانند ودرد دلشان را بشنوی و بعد هم یک روز صبح که می خواهی از حالشان بپرسی دیگر نباشند!بدون هیچ ردی و نشانی.گویی هیچگاه نبوده اند!

آره همینه. من در زمان گذشته فریزشده ام.هر چند برام سخت خواهد بود که سرمایه دوازده سال زندگی را دور بریزم و فراموش کنم اما سعی ام را خواهم کرد.سعی خواهم کرد که فراموش کنم.سعی خواهم کرد صداقت کودکانه ای که سالها با من بوده است را کمی تغییر دهم! اما می دانم معدود دوستانی که هنوز مانده اند باز هم لبخند خواهند زد و خواهند گفت:کیهان تو کودکی هستی که فقط هیکلت بزرگ شده است.!!! بیهوده تلاش نکن که خودت نباشی.

پ.ن:بنظرم درد دلی بود و یا گله ای دوستان بر من ببخشایید

سال نو بر همه خجسته باد

سالها بگذست از پی سالها

ما هنوز در انتظار سالها

سال نو بر همه دوستان عزیز و همراهان سالهای تنهایی ام خجسته باد

با بهترین آرزو ها برای شما همراهان همیشگی

نرم و آهسته بيا

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد 

چينی نازک تنهايي من‌!

...................

به پشت روي برفها دراز كشيده بودم و بازي ابر و باد را نظاره مي كردم.

حالم خوش بود.از  آن نوعي كه به ندرت پيش مياد.حسي خوب. رها از همه چي و همه كس.

دلبستگي ها در پس پرده ذهن فراموش.چيزي شبيه به پرواز در خلا .بي وزن و فارغ از زمان و مكان.

سنگيني نگاهي يا حس و جود كسي در نزديكي ام.

راحت باش امير كيهان.راحت باش.صدايي بود و نبود.شايد حسي .اما نه حس نبود صدا بود.از جنس صدا ولي شنيدنش از طريق گوش نبود.زمزمه اي بود از اعماق زمان

خيلي وقت بود كه نشنيده بودمش !نا خود آگاه لبخند زدم.

""رايانا"" تويي؟

دلتنگت بودم.خيلي وقته نديدمت .دلم هواتو كرده بود.

امير كيهان من هميشه كنارت بودم .حتا در تاريك ترين زمانها .

گفتم :اما تو هميشه در روشنترين زمانها با من حرف مي زني!

گفت:روشن ترين؟ روشن.. و صدايش پيچيد.

گفتم مثل همين الان كه همه چي سفيده !

گفت:بي رنگترين رنگها در واقع پررنگترين آنهاست.و بلند ترين صدا ها صدا هايي هستند كه شنيده نمي شوند.

گفتم دلتنگت بودم.مثل هميشه مثل هر لحظه.

خنديد! يا چيزي شبيه به خنده يا فقط لبخند بود!

هنوز كودك هستي امير.درختهاي بلوط را نگاه كن!بنظر خشك و بي برگ وبار هستند.اما  اين درست زماني ست كه در اوج زندگي اند.

هروقت احساس ضعف كردي بدان لحظه اي بعد در اوج خواهي بود همانند موج...

گفتم دلتنگتم.گفت كنارتم هميشه اما تو نمي بيني گناه از خودته!

گفتم بعضي وقتها انقدر بزرگي كه ديده نمي شي.در حد و اندازه خودم ظاهر شو تا بتونم ببينمت!

باز هم لبخند زد.

امير كيهان؟

بله راياناي عزيز

گفت:بنظرت تا حالا چند بار به من گفتي راياناي عزيز؟

گفتم نمي دانم !شايد اولين باره.

گفت :آره اولين باره.بعد از اين همه سال اولين باره كه بر زبان آوردي.

گفتم ولي هميشه براي من عزيز بودي و هستي

گفت: دوست داشتن را بر زبان بيار.انهايي كه برايت عزيزند با زبانت و هم با رفتارت دوست داشتن را ياد آوريشان كن.

امير؟جانها عزيزند.تا حالا چند مورچه زير پايت له شده اند!؟

گفتم :نمي دانم شايد هزاران

گفت آنها دردي را احساس نمي كنند اما ذره ذره درد انها در وجود تو نشسته است. تو مهرباني اما گاهي مهرباني را بايد ياد آوري كرد.و مهرباني هم هزينه دارد.درد عشق .در مهر .درد غمخواري ديگران.درد برگي كه از درخت مي افتد.

بايد لمسش كني! برگي كه از درخت افتاده است را بايد نوازش كني!احساست را بر زبان بياري.حال كه از درخت افتاده است ديگر كاري نمي شود كرد .فقط نوازشش كن.اما تا وقتي كه روي شاخه است مي شود محبت بيشتري را نثارش كرد.

رايانا دلتنگت بودم! خوب شد كه آمدي!

آمدم؟من جايي نرفته بودم .كنارت بودم .همينجا در فاصله اي كمتر از آني كه تصور كني.اما در زماني متفاوت وگفته بودم كه:"مكان يكي ست و زمانها متفاوت".

آري گفته بودي .اما من هيچ وقت درك درستي نداشتم و ندارم از."مكان يكي ست و زمانها متفاوت" 

ايرادي نداره.روزي خواهي فهميد.روزي درك خواهي كرد.

برف سپيد سپيد بر پهنه كوهستان و نسيمي كه تا عمق وجود را جلا مي داد.

سبك و سبك بال .اگر اين جسم نباشد چقدر راحت مي توان با ابر ها پرواز كرد.درميانشان چرخيد و چرخيد و چرخيد...

امير كيهان؟هنوز هم همان كودكي هستي كه بودي! و لبخند زد.خنديد .امير؟به اندازه چشم راستم دوستت دارم! اين را قبلن هم گفته ام .

رايانا ؟اما من نمي دانم چقدر تو را دوست دارم! هنوز "مقياسي" براي اندازه گيري دوست داشتن بدست نياوردم .

روزي مقياسي بدست خواهي اورد.كمي بايد بگذره.

راحت باش باز هم به ديدارت خواهم آمد.....

مدتها بود نديده بودمش.ديدمش .سبك شدم.خستگي تا مدتها از تن بدر شده است.برف و يخ دوستان قديمي من هستند.و روزي درميانشان خواهم آرميد.

مرسي رايانا كه آمدي...

محو  شد.چون مهتاب در پشت كوه و تا مدتها انعكاس نورش در برف و سايه  هايي لرزان .آمد و رفت.اما نه ! بود و هست. 

 

تورا من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام 
 
که می گیرند در شاخ تلاجن  سایه ها رنگ سیاهی 
 
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم 
 
تو را من چشم در راهم. 
 
شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند 
 
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام 
 
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم 
 
تو را من چشم در راهم.

(نيما)

---------------

......ناگفته ها فراوانند و زمان ما محدود

 

فراموشت مي شوم

فراموشت مي شوم

              راحت تر از رد پايي بر برف

                          كه زير برفي تازه مدفون مي شود

                                   راحت تر از خاطره عطر گيجي در هوا

                                           كه با رهگذري تازه از كنارت رد  مي شود

پ.ن:از شري و براي شري

پ.ن2:اين وبلاگ وارد سال يازد هم از زندگي اش شد!

يازده سال؟عمري ست نه؟

رايانا

مدتها بود که ندیده بودمش!

 

دلتنگش بودم. مثل همیشه.و مثل هر لحظه.گاهی میاید .قبل تر ها بیشتر می دیدمش.اما این روز ها خیلی دیر به دیر!

می گویم دلم برات تنگه!لبخند می زند.مثل همیشه.مثل زمانی که با هم بودیم.مثل زمانی که از دست رفت و من قدر ندانستم.

کیهان:به اندازه چشم راستم دوستت دارم! و من قاه قاه می خندم.

اما "رایانا" همچنان متین و موقر . با لخند محوی در گوشه لب.

رایانا رفیق قدیمی؟دلتنگتم! و او می گوید می دانم!برای همین هم گاه به زمان تو میایم!

رفیق قدیمی ؟قدرت ندانستم!!

کیهان؟تو ادم قدر شناسی هستی اما قدر لحظه ها را نمی دانی همین!

می گویم یکی از دوستان به کمکت احتیاج دارد.می گوید من چه کمکی می توانم بکنم؟

می گویم راهنمایی کن!

می گوید او خودش بسیار دانا و صبور است! سرنوشت را نمی شود تغییر داد.از قبل است و تا بعد هم خواهد ماند!اما می شود از نو نوشت!

می خندم مثل همیشه. مثل زمانی که بود.رایانا باز هم شروع کردی؟ طوری حرف بزن که بفهمم!

او خود می فهمد! رایانا می گوید! می شود از نو نوشت. می شود زمان را متوقف کرد! می شود به زمان دیگر رفت!می شود........دیگر گوش نمی دهم! چون نمی فهمم!

می گویم رایانا تو در ان دنیا چگونه زندگی می کنی؟

می گوید در کدام دنیا؟مگر چند دنیا وجود دارد؟ من در همین دنیا زندگی می کنم!اما در زمانی دیگر!

و من باز نمی فهمم! و بر زبان می آوردم این عدم درکم را!

می گوید تو خود را محور قرار می دهی و همه چیز را با خودت مقایسه می کنی! قبل و بعد خودت را می گویی و زمانی که در ان قرار داری!

تو خود را مقیاس قرار می دهی برای همین نمی فهمی!

می گویم می شه کمی روشنتر توضیح بدی؟

می گوید:دنیا یکی ست اما زمانها متفاوتند! و من و تو در دو زمان متفاوت زندگی می کنیم!

می گویم  در آینده ای یا در گذشته؟

می گوید: باز هم خودت را مقیاس قرار دادی؟در  آینده  و گذشته نسبت به کی؟ نسبت به تو؟ می گویم آخر مگر راه دیگری هم وجود دارد!

 می گوید آره!چرا مقیاس من نباشم؟

و من باز نمی فهمم!

می گوید جهان یکی است. زمان متفاوت است! و موجودات در زمانهای گاه موازی نسبت به هم و گاه پس و پیش

در گذر هستند.

می گویم چه کنم که در زمان دیگر خوشحال باشم؟

می گوید:مهربان باش با همه! و بگذار دیگران از تو آسوده خاطر باشند.در حد توان کمک کن! به درد دل غمگینان گوش کن و سعی کن لبخند بر لبشان بیاوری! و خود نیز لبخند بزن.

درخت بکار! و گیاهان را نوازش کن.........

می گویم رایانا؟ دوست من غمگین است!زندگی اش آشوب است و .........!

می گوید: آهن در کوره گداخته می شود و تبدیل به پولاد می گردد! می گویم رایانا ؟ کمر نحیفش تحمل این همه مشکل را ندارد!

می گوید: زمان همه چی را درست خواهد کرد. سرنوشت را نمی شود تغییر داد باید از نو نوشت!

می گویم رایانا دلم می خواد به زمان تو بیام!

می گوید:معلوم نیست که به زمان من بیایی! اما اگر هم نیامدی ناراحت نباش این امکان برای من هست که مانند الان باز  به دیدرات بیام.

خواب نبودم! اما بیدار هم نبودم!برای لحظه ای چشمهایم را بسته بودم و سرم را به دست تکیه داده بودم.

نگاهی به ساعت انداختم کمتر از یک دقیقه! اما بنظرم من ساعتها با رایانا گفتگو کرده بودم. تازه کمی فهمیدم که منظور ایشان از زمان چیست!

"دنیا یکی ست و زمانها متفاوت"

دل تنگتم رایانا مثل همیشه و مثل همین زمان!


برچسب‌ها: راینا
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:24  توسط کی- ها- ن- سین  |  14 نظر
پ.ن:مدتي ست يه نفر بعضي از پستهاي گذشته را مرر مي كنه! شايد گذشت زمان ارزش دوباره خواني آنها را ايجاب كرده است.ببخشيد

 

سال نو پيشاپيش خجسته باد

همراهان عزيز

دوستان بردبارم.

مدتهاست كه نتوانسته ام مطلبي بنويسم. ميدانم كه بسياري از شما هر روز به اين وبلاگ گه گرد ساليان بر آن نشسته سري مي زنيد و باز هم به ديدارم خواهيد آمد هر چند كه نوشته جديدي در آن نباشد.

باور بفرماييد بهترين دوستانم را در اين دنياي واقعي تر از واقعي كه بعضي دنياي مجازي اش مي خوانند يافتم.بهترين تقدير من خواندن  نوشته هاي شما در دنياي وبلاگ نويسي ست. و خواندن و خوانده شدن , ,ويافتن ياران و همراهان همدل بهترين هديه اي بوده كه در طي اين سالها دريافت كردم.

بمانيد تا هيمشه  .

براي همه شما عزيزانم سالي سر شار از سلامتي و موفقيت آرزو مي كنم.آمين

و همو مهربانترين است

خداوند مرا برگزید تا مژده رحمت او را به بی نوایان رسانم ، او مرا فرستاد تا رنج دیدگان را تسلی بخشم و رهایی را به اسیران و بینایی را به نابینایان هدیه کنم ، مظلومان را آزاد سازم و بشارت دهم که زمان آن فرا رسیده که خداوند انسان را مورد لطف خود قرار دهد ... لوقا 4  : 18-19

كپي شده از وبلاگ ليليت:http://liliyt.blogsky.com

 راستش با خواندنش آرامشي يافتم و كمترين كاري كه مي توانستم بكنم همين بود كه در اين صفحه آورده شود

باشد كه همه موجودات عالم مورد لطف قرار گيرند.امين

ساقيا....

ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست 

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

--------------------------------------

اين روز ها بد جوري دلمان گرفته است! از دوستان ديرين بجز تعدادي اندك كسي باقي نمانده! هر چند همانها هم باعث اميد ند اما من آدم نستالژيكي هستم! 

هر چند كه عزيزاني نيز هستند كه دوباره نيروي جواني را در من دميدند اما...

شرح اين هجران و اين خون جگر

بعد از اين بگذار تا وقت دگر

 

قمار عشق

قُمارِ عِشق شیرین اَست و مَن، هَرگِز نمیبازَم ...
"تو" از آسِ دِلَت مَغرور و مَن، دِلخوش به سَربازم ...

چه حُکم اَست اینکه میدانی، که حُکماً دَستِ مَن خالیست ...
دِل و دَستَم که میلَرزَد ، خودَم را پاک میبازَم ...

وَرَق بَرگشته اَست اِمروز و "تو" حاکِم، مَنَم مَحکوم ...
چه بایَد کرد با این بَخت؟ میسوزَم و میسازَم ...

"تو" بازی میکُنی اَز رو وَ مَن، آنقَدر گيجم که ...
نِمیدانَم کُدامین بَرگ را ، بايَد بیَندازَم ...

اَگر حاكِم تویی اِی "عِشق" ، مَن تَسلیمِ تَسلیمَمْ ...
هَمه اَز بُرد مَغرورند و مَن، بَر باخت مینازَم ...

قُمارِ عِشق با مَن مِثلِ جَنگِ شیر با آهوست ...
دَر این پِیکار مَعلوم اَست ، پایانَم اَز آغازَم ...

پ.ن:هديه اي ست از عزيزي

فراق

 

آنان که با صدای بلند می خندند

هنوز خبر وحشت ناک را نشنیده اند!!

 "برتولت برشت"

مدتها بود ننوشته بودم!راستش نه بخاطر اینکه مطلبی برای نوشتن نداشتم.بلکه احساس می کردم  و هنوز هم احساس می کنم آنچه که می خواهم بنویسم ممکن است مکدر کند خاط عزیز دوستانم را!

در طی این سالها که بلاگفا پنجره ای به دنیایی دگر گونه برایم باز کرد دوستانی یافته ام دوست  به معنای واقعی .و  سعی کرده ام که در نوشته هایم و در کامنتهایم تا آنجا که امکان دارد حس خوب زندگی و امید به آینده را به هر طریق ممکن منتقل کنم.و خودم نیز همیشه به آینده امدوار بوده ام و البته هنوز هم تا حدودی هستم!

از فروردین سال ۱۳۸۴ شروع به نوشتن کردم! البته در اینجا(وبلاگستان) و الا از همان دوران نوجوانی همیشه چیز هایی برای نوشتن داشتم! خاطرات! شعر هایی که دوست داشتم! نکاتی از بزرگان که بنظرم جالب می آمد! و .......گاهی هم شعرکی(چیزی شبیه شعر)

و بعد سعی کردم مقداری از این نوشته ها را با دوستانی که نمی شناختم و بعد ها خوب شناختم به شتراک بگذارم. این خود شد جزیی از تاریخ زندگی من.به جزات می توانم بگویم دوستان وبلاگی ام جز بهترین دوستانم هستند. و گاهی این دوستان که این همه برایم عزیزند به یکباره از صفحه مانیتور محو می شوند! بدون هیچ اثر و نشانی و یا حتی خدا حافظی!

و می شوند مصداق این شعر"

می روی شاد و خرامان و نمی دانی هیچ

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند...

ای مسافر سفرت بی تشویش

..................

و متاسفانه من نمی دانم که آیا این سفر از سر اجبار بوده است با به میل خود! بی تشویش است آیا؟

و اینگونه است که هر بار با رفتن یکی از دوستان تا مدتها غمگین هستم! لینکها را که نگاه می کنم  و بر روی آنها کلیک "وبلاگی به این اسم وجود ندارد" ولی من بازهم تا مدتها از لینکهایم حذفش نمی کنم!

یکی از دوستان می گفت که تو دنیای مجازی را خیلی جدی گرفتی!!!

گفتم رفیق بنظر تو جدی نیست؟من در این دنیای بنظر تو مجازی و بنظر خودم حقیقی تر از حقیقی بسیاری از دوستان خیلی خوبم را بدست آوردم! در این دنیا عاشق شدم! در این دنیا زندگی کردم و می کنم . در این دنیا خیلی چیز ها یاد گرفتم و با خیلی از فرهنگها آشنا شدم! باز هم می گویی مجازی!

و من بار ها در این دنیای مجازی با صدای بلند خندیدم!!! و بار ها هم غمهایم را با بغض فرو خوردم!

مگر زندگی جز این است!بر من ببخشایید اگر این روز ها نمی نویسم فقط و فقط بخاطر این است که نمی توانم حس خوب زندگی را منتقل کنم! و فکر می کنم از همین مختصر نیز خود بخوبی معلوم است

به قول حضرت مولانا

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست از زانوی تو"

و بنظرم این نوشته را می توان به همان خاکستر روی زانوی اشتر شعر مولانا تشبیه کرد.

پ.ن:به مناسبت رفتن یکی دیگر از دوستان عزیزم از دنیای مجازی نوشته شد است شما به دل نگیرید

دیدار با پرنسس

گاهی انسانها در زندگی با تناقضات عجیبی مواجه می شوند!

خواستن در حد میل شدید . و چیزی درونی که عامل باز دارنده این خواستن است! و تو نمی دانی چیست و چرا!

می خواهی ولی انگار نیرویی تو را منع می کنه!یک پارادکس عجیب ! سالها گذشت!

و به قول مرحوم فریدون توللی: "سالها بگذشت از پی سالها       ما هنوز در انتظار سالها"

هر سال و هر ماه به خودم قول می دادم که در اولین فرصت! اما این نیروی عجیب درونی همچنان  به انزوای درونی عجیبی مرا می کشاند!

تا اینکه بنظر خودم کشف کردم که چرا اینگونه است!!" و کم مانده بود همانند ارشمیدس مرحوم لخت از حمام بیرون بزنم و فریاد بکشم"اورکا.... اورکا..... اورکااااااااااااااااا" خودتون می دانید که منظور یافتم است!

بله یافتم!!  و بنظرم فقط فرار از زیر بار مسولیت بود و بس!

سابقه آشنایی به سالهای قبل از می رسید بنظرم سال ۱۳۸۲-۳ سالهای پر تلاطمی بود ان سالها برای من!

و هنوز ته مانده شور جوانی سعی می کرد همچنان خود نمایی کند! اما مگر فامیل  را می شود فراموش کرد!

به هر نحو جسته و گریخته این ارتباط حفظ شد! اگر چه شده باشد به یه کامنت!

از گوشت و خونت باشد و تو ندیده باشی و بشناسی و به  دیدارش نروی؟ راستش اگر پدر می فهمید بد جور مواخذه ام می کرد!

خدا حفظ اش کند. چنانچه پی ببرد در اقصای  عالم فامیلی (از خانواده و بستگان هر چند که فاصله فامیلی از فاصله جغرافیایی دور تر باشد) باز هم ایشان تکلیف می کند که حتمن به دیدارش بروید آقا این وظیفه شماست! من دیگر پیر شده ام و با تحکم امر می کند که وظیفه ات را انجام بده!

و البته من این بار با میل و رغبت خودم! فاصله جغرافیایی بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر......

اما باید میدیدمش

زنگ زدم! سلام دختر عمو

جواب داد و احوالپرسی از خودم و خانواده! وضع کار و مشکلاتی که پیش آمده! دختران خانواده  همیشه بیشتر نگرانند و مردان به ظاهر کمتر یا به روی خود نمی آورند.

نزدیکتم دختر عمو!

لحظه ای سکوت  و بنظرم لبخندی که احساسش کردم!

آدرس گرفتم! حدود ۴۵ دقیقه که برایم لحظه ای بود! و راننده تاکسی که ارتشیی باز نشسته و مرتب از شجاعتها و رشادتهایش می گفت!

رسیدیم! و چند مرتبه زنگ زدن رد و بدل شد تا آدرس را یافتم!

و دختر عمو در فاصله ای کمتر از صد متر!

خرامان و با غرور مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!

رگه هایی از سختی روز گار و مصایب زمانه در چهره اما غرور مقدسی آن را پنهان کرده بود!

اصلن برایم بیگانه نبود! مثل اینکه سالهای سال می شناختمش! نگاهش چشمهایش حرکاتش و همه و همه شبیه بود به همه خانواده!

و شبیه تر به مادر بزرگم .عکسی که از ۳۰ سالگی او دیده بودم! اگر کنار هم می گذاشتی بنظر فرزندان دوقلویی بودند!از یک پدر و مادر .

دلم می خواست مدتها نگاهش کنم! چهره در چهره!بخاطر بسپارمش  با همه جزییات! و اگر مجالی بود تعریف کنم برای پدر!

جایی بای نشستن نبود! مقداری قدم زدیم! در ان نیم روز سرد پاییز!

خوب پسر عمو تعریف کن! و من در اینگونه موارد عجیب ساکتم و بیشتر میل به شنیدن دارم تا گفتن!

بپرس عزیز تا بگویم!

و او می پرسد از پدر و فرزندان از کار و زندگی و من پاسخ می دهم مختصر!

تو بگو و او می گوید!

و من نا خود آگاه اشکم سرازیر می شود! به بهانه پاک کردن عینک اشکم را پاک می کنم!

لختی می آساییم! می خواهم نگاهت کنم دختر عمو! خوب نگاه کن!

زمان به سرعت سپری شد و من نگران او!

تا محل سوار شدن به تاکسی همراهیم کرد و عذر خواهی از اینکه نتوانسته از من پذیرایی کند ! و من دیدارش را بهترین پذیرایی می دانستم و می دانم! و درک می کنم موقعیتش را!

قدرش دانسته نشده! و اشتباه نیز از خودش و لجبازی هایی که گاه ما با خود می کنیم در ایشان هم به ارث مانده است!

غمگینم سخت!احساس غمی جانکاه  در یک غروب سرد پاییز! در مکانی که بنظرم دلگیر است!

می روم و می رود.

------------------------

می روی شاد و خرامان

و نمی دانی هیچ

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند!

ای مسافر سفرت بی تشویش!

آخرین نگاه و حلقه های اشک!تاکسی حرکت می کند!

نگاهی می اندازم به پشت سر!

با قدمهایی محکم و استوار دور می شود!همچنان با غرور و قدمهایی محکم و گردنی افراشته  مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!

 و من گویی تمام غم زمانه را با خود  می برم!

------------------------------------

پ.ن:این مطلب را یک  بار نوشتم! اما ثبت نشد! و من هیچگاه نمی توانم یک مطلب را دوباره بخوبی بار اول بنویسم!

ببخش پرنسس

 

تسلیت

باز این چه شورش است که در خلق عالم است.

سوگواریهایتان قبول حق

و الگوی آزادگیتان شهیدان  کربلا.

 

رمضون هیکل

احمد راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کردو در مسیر همیشگی شروع به کار کرد.

در چند ایستگاه اول همه چیز مثل همیشه معولی بود و تعدادی مسافر سوار می شدند و تعدادی هم پیاده می شدند.

در ایستگاه بعدی مردی با هیکل گنده و قیافه ای خشن سوار شد! و در حالی که به احمد زل زده بود گفت" رمضون هیکل پول نمی ده" و رفت نشست.

احمد که ادم ریز جثه و ملایمی بود چیزی نگفت! و فقط زیر لب کمی غر زد و گفت لعنت بر شیطان.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی با گفتن همان جمله رفت و نشست روی صندلی و روز بعد و روز بعد...........

این اتفاق حسابی اعصاب احمد را خرد کرده بود و به یه کابوس براش تبدیل شده بود و خیلی او را آزار می داد.

احساس می کرد مورد تحقیر قرار گرفرته است.

 دیگر برای احمد قابل تحمل نبود باید با او بر خورد می کرد اما چگونه از پس آن هیکل بر می آمد؟

چاره ای اندیشید.در چند کلاس بدن سازی و جودو و کاراته و غیره ثبت نام کرد.

در پایان تابستان احمد به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنا بر این روز بعد که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد  و گفت"رمضون هیکل پول نمی ده"!

احمد روبرویش ایستاد توی چشمهای رمضون زل زد و گفت: رمضون هیکل غلط می کنه پول نده"!

هر چقدر هم گردن کلفت باشی  با پس گردنی از اتوبوس بیرونت می کنم!

مرد هیکلی با ترس و لرز گفت؟آخه من کارت  استفاده رایگان دارم!!

پ.ن:نتیجه:پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسایل ابتدا مطمیین شوید که آیا اصلن مسیله ای وجود دارد یا خیر!!