شناخت:
موجودي كه خود نام انسان بر خود نهاده بيش از آنچه كه تصور مي رود نادان است .زيرا آگاهي او نسبت به آنچه مايل است- در صورت توانايي- از آن آگاهي يابديعني زمينه نامحدود شناخت به زبان رياضي صفر است.(زمينه شناخت نامحدود و بي نهايت است و هر عددي تقسيم بر بي نهايت=صفر است).
جالب آنكه با همه كوششهاي غرور انگيز و ادعا هاي پيروز مندانه او در جهت گسترش آگاهيش هنوز نتوانسته است در اين نسبت تعييري دهد و لذا نادا ني او بطور نسبي به قوت خود باقي است.
تا آنجا كه گفته اند و شنيده ايم و خوانده ايم اين كوشش انسانها در راه گسترش آگاهيشان به زمانهاي دور مي رسد و به مرور زمان با افزايش دانسته هاي مفروضشان از يك سو و گسترش اعجاب انگيز آنچه را كه محدوده شناخت مي پنداشتند از سوي ديگر عده اي  از آنها بصورت  دست اندر كاران حرفته اي(دانشمندان) بر آن شدند كه كم  و بيش ضوابطي براي آنچه كه به درست يا غلط اندوخته و مي اندوزند و آن را دانش يا علم ناميده اند تعيين نمايند تا بدينوسيله بتوانند به شناختهاي بدست آمده از طرف افراد مختلف اعتماد نموده و آن را مبنا و مبدا فعاليتهاي شناختي آينده خود قرار بدهند و بدين ترتيب به آهنگ افزايش و گسترش دانشهاي خود شتاب بخشند و از سوي ديگر نيز حريم كار خود را از دست درازي بيخبران تا آنجا كه ممكن است محفوظ بدارند.
اين ضوابط كه به شيوه هاي گوناگون بيان شده اند فضاي مفهوم واژه علم را چنين ترسيم مي نمايند:
شناختها مي بايست:
به صورت نظام يافته(مبتني بر نظم و ترتيب)
-- بيانگر روابط علت و معلول بين پديده هابوده
-- و بر اساس روشهاي قابل اطمينان حاصل شده
--قابل استدلال و يا اثبات بوده
-- واقعبينانه و عاري از قضاوتهاي شخصي باشند.
در هر صورت اينطور بنظر مي رسد كه هر نوع فعاليتي در زمينه شناخت كه منطبق با تعريف فوق باشد  بعنوان علم پذيرفته خواهد شد.اين همان اندازه در مورد هر فعاليت شناختي صدق مي كند كه در مورد بنايي يا مطربي كه از آنان رشته هاي علمي معماري يا موسيقي منتج شده اند.البته فرض بر اين است كه اين مقايسه بدون ارزش گذاري انجام گرفته است اما براي كساني كه اين مقايسه دون شانشان مي باشد  مي توان به آثار  افرادي چون لودويك فان بتهون يا برامز يا ده ها تن استادان ديگر اشاره نمود.
بحث به نظرم مقداري طولاني و براي كساني كه علاقه و زمينه كمتري در اين مورد دارند ممكن است كسل كننده باشد.اما ناچارم مقداري به بحث ادامه دهم تا كمتر   به دانسته هاي خود كه به آنها عنوان غلمي مي دهيم اعتماد كنيم.
آيا هر گونه شناختي  را مي توان به عنوان علم پذيرفت؟  و يا هر گونه دانسته ديگر كه شرايط پيش گفته را ندارد بايد تخته كرد و رد نمود؟
مثال :بچه اي بيمار مي شود.مادر بزرگ تشخيص ميدهد = شناخت) كه بچه سرما خورده است.سپس بخاطر مي آورد =شناخت) كه يكي دو روز پيش خانم همسايه به منزل آنها آمده  و از اين بچه خيلي تعريف كرده بود.بعد نتيجه مي گيرد (=بر قرار كردن رابطه علت و معلولي بين دو شناخت) كه آن خانم حتما بچه را چشم  زده است.
سپس شكاندن تخم مرع را براي تركاندن چشم حسود  همراه با جوشانده جند داروي گياهي تجويز مي كند.
بدين ترتيب مادر بزرگ هم به شناختهايي  با رابطه علت و معلولي بين آنها پي برده است و نتيجه گيري مي كند.
با در نظر گرفتن اينكه بسياري از پزشكان مجرب بر اساس روشهاي تجربي و ظاهرا قابل اثبات خود نيز به تجويز داروهاي  گیاهي مبادرت مي كنند  و آن را مردود نمي دانند .ولي تاكنون علم با مشخصات پيش گفته نتوانسته است رابطه بين  سرما خوردن و چشم زدن و شكشتن تخم مرغ پيدا كند و لذا اين موضوع ظاهرا هنوز قابل اثباط نيست  گو اينكه باز نمي توان ادعا نمود كه در آينده  رابطه بین اين عوامل پيدا نشود.!
خلاف اين موضوع  و اشتباهات بسيار فاهش نيز وجود دارد و تاريخ علم سراسر پر از اين اشتباهات است.بسيار از پزشكان ممكن است بخاطر بياورند  دارويي به اسم كونترگان كه به خانمهاي حامله توصيه ميشد و به شدت و حدت نيز بر روي آن تبليغات گسترده انجام مي گرفت چه فاجعه اي ببار آورد  . حاصل آن حدود 5000 نوزاد ناقص الخلفه در آلمان بود  و نميي از آنها هنوز زنده اند و  ميانسالاني حدود 35 ساله اند .
كي مي تواند ادعا كند كه بسياري از داروهاي پر مصرف امروزي كه  ظاهرا به شيوه هاي علمي تهيه شده اند در آينده عامل بسياري از بيماريها و مرگ و ميرها   قلمداد نشود.
===================
به هر حال راهاي شناخت  در اغلب كتب متدولوژي آورده شده است و به نظرم نوشتن آنها در اينجا اطناب و خارج  از حوصله باشد.
اما يك نكته اساسي را ناگذيرم  بيان كنم و آن اينكه:
منطق نوين مي گويد اگر  شخصي ادا كند كه همه قوها سياه هستند و يك قوي سياه به من نشان بدهد  من بايد بپذيرم  البته  تا زماني كه من قوي سفيدي مشاهده نكرده ام.
بنا بر اين امروزه دانشمندان بيشتر در پي ابطال تيوريهاي علمي هستند و نه در پي اثباط آنها.
يك قانون يا يك  تيوري(فرق است بين قانون و تيوري) تا زماني پذيرفته شده است كه بتواند در مقابل ابطال پايداري كند.. خلاصه اینکه :هر گز نمی توان گفت یک تیوری یا فرضیه اثبات شده است بلکه حد اکثر می توان گفت که  این تیوری هر چند هم که بارها با موفقیت آزمایش شده باشد-- هنوز ابطال نشده است.

 

چنانچه وقت و حوصله  ای بود ابزارهای شناخت  و نارساییهای آنها را در پستهای دیگر خواهم نوشتو
--------------------------------------------
آرش جان ببخشي سعي كردم كمي هم خودم مطالعه كنم و حاصل آن اين شد كه ميبيني.
نمي دانم تا چه حد توانسته ام  آنچه را كه در يافته ام را بيان كنم.