از زماني كه بخاطر مي آورم    در مقابل كوچكترين نسيم سرد دچار سر درد شديد مي شدم و هنوز نيز اينگونه  ام.حدود 20 سال پيش  دوستي به شوخي گفت :من  كيهان را از دور از روي دستمالي كه بر روي  بيني مي گيرد  از ديگران تشخيص مي دهم.اين واقعيتي است كه طنز گونه بيان شده است بگذريم.
يكي از علاقه مندي هاي من كه به حد عشق  و جنون آن را دوست دارم حضور در طبيعت است.براي سالهاي متمادي كوهنوردي تنها چيزي بود كه هميشه   مرا به خود مشعول كرده بود.بيش از نيمي از سال در سفر هاي كوه نوردي و كوه پيمايي بودم و نيم ديگر نيز در تدارك  سفر بعدي و با  رويا ي سفر  آينده شروع به برنامه ريزي و تهيه لوازم و امكانات و ... كوه نوردي آينده مي كردم.هرجا كوهي و قله اي و حتي ....سعي مي كردم با دوستان همراه به آنجا بروم.نا گفته نماند كه چندين بار نيز نزديك بوده است جانم را بر سر اين علاقه بگذارم.البته اين روزها ديگر كمتر به كوهنوردي مي روم و شكار و حضور در طبيعت و صحرا جايگزين گوه نوردي شده است.البته دو دليل عمده دارد اين موضوع:1-نبود نيرو ي جواني 2- عدم دسترسي به كوهي كه باز هم ارزش چالنج داشته باشه.اما از اين دو مهمتر همانا مسوليتهايي است كه بي خود و بي جهت خودم را زير بار آنها له كرده ام و مقداري هم تنبلي.
----
يادم ميايد يك روز با مهران رفته بوديم  مسافرت .ايشان عموي من بود و حدود 10-12 سال از من بزرگتر و تقريبا از همان بچگي انس و علفت عجيبي به هم داشتيم.وقتي كه در پيچ و خم كوهستان در حال گذر از يك جاده بسيار زيبا و محسور كننده بوديم براي يك لحظه تصويري گذرا از آينده ديدم.
 
كفتم داداش(مهران عموي من بود اما هيچ وقت يادم نيماد كه ايشان را عمو خطاب كرده باشم)؟بدون اينكه به من جوابي داده باشد ماشين را به كنار جاده هدايت كرد و متوقف  در يك نقطه.با چشمهاي زيبا و چهره اي مردانه.سبيلهاي كمي سرخ رنگ و تفريبا بارك.غم عجيبي در چهره اش ديدم اولين بار بود كه ايشان را اينگونه ميديدم.به من خيره شد با تبسمي آميخته به همان غم غريب .گفت :جان داداش؟بگو چي شده عزيزم؟
گقتم من فكر مي كنم كه در كوهستان خواهم مرد.و منتظر ماندم ببينم چه مي گويد و اين گفته من چه اثري در چهره اش ظاهر خواهد كرد!.
مهران  مكث كوتاهي كرد  و انگار اصلا منتظر اين حرف من بوده خيلي عادي گفت:كيهان عزيزم؟!خانواده ما همه در كوهستان خواهند مرد!پيشانيم را بوسيد و سيگار بزرگي آتش زد و به راه اقتاد.تا پايان سفر آن عم در چهره مهران بود.
ايشان رفتاري بسيار متين  چهره اي بسيار مهربان و در يك كلام يك نجيب زاده دون ژون بود كه  من هيچ وقت نفهميدم  هزينه زندگي پر خرج و مسافرتهاي گرانقيمت ايشان از چه راهي تامين ميشود.تنها بعد از فوتش بود كه فهميدم چقدر سرمايه داشته و چگونه همه آن را يكجا براي من گذاشته است.البته بماند كه در نهايت من آن حق را به حقدارش دادم (مهرداد)و داستان آن را جدا گانه خواهم نوشت.
عرض از نوشتن اين مقدمه به عنوان شبه خاطرات ضربه ای بود كه دوست گرانقدر آرش به ذهن من زد.
و آن اينكه بعضي از علايق و خواسته ها و حتي بيماريهاي كه ما به آن دچاريم ريشه در زند گيهاي
گذشته ما دارد 
در مدتي كه با آرش آشنا شده ام از طريق وبلاگ چيزهاي زيادي از ايشان ياد گرفته ام.البته شايد بهتره بگويم دانسته هايي را دوباره به ياد آورده و تمريناتي را از سر گرفته ام.نمونه آن شايد شبه  پست لایف past
;iكه چندين بارزماني كه مي خواستم خودم را هيپنوتيزم كنم ديدم.حال مي خواهم که آن را به شكل يك داستان بنويسم.شايد سرما خوردگيهاي متعدد و سردرد هاي ديوانه كننده ناشي از همان پست لايف 

باشد و علاقه به كوه نوردي و شكار نيز باقي مانده در پرده خاطرات كسي بوده كه نمي دانم چند سال پيش و در کجا زندگي مي كرده است.به هر حال من در پست آيند اين داستان را خواهم نوشت.