ادامه.....
بيرون از خانه صداي  زوزه باد  همچنان به شكل دلهره آوري به  گوش مي رسيد.مرد از پنجره به بيرون نگاهي  كرد.هوا مهتابي و روشن بود اما باد بي امان مي وزيد.
در كنار شومينه بر روي صندلي راحتي نشسته بود.پيپش را روشن كرد.
به پشتي صندلي تكيه داد و با وقار و آرامش به پيپ پك عميقي  زد.نگاهش به شعله هاي آتش خيره شده بود و به افكار دور و درازي فرورفته.
انگار كه چيزي به ياد آورده باشد.لحظه اي نيم خيز شد و دوباره نشست.نگاهش را به سمت راست گرداند.خانم ميانسالي در نزديكش نشسته و مشعول انجام كاري بود.شايد  گلدوزي يا بافتن يك شال گردن.
با ملايمت  خطاب به زن چيزي زير لب زمزمه كرد.زن با تاني از جا بر خواست و دسته اي كليد را به دست مرد داد و همزمان لبخند زيباي را نثار مرد كرد.
زن موهايش را بر روي سر كره زده بود.لباس چين دار  و بلندي پوشيده و خرامان و با تاني در جاي خود نشست و به كار خود مشعول شد.
مرد از اتاق نشيمن بيرون رفت.لحظعه اي بعد باز گشت و به همراه خود وسايلي را آورد.
جعبه اي را باز كرد .يك تفنگ زيبا و كوتاه.شروع به نظافت و تميز كاري آن نمود و سپس با دقت تمام آن را به ديوار تكيه داد.قطار فشنك را وارسي كرد.جاهاي خالي آن را با فشنگهايي كه از جعبه بيرون مي آورد پر نمود.سپس يك كارد شكاري خوش منظر بادسته عاج را به قلاب كنار قطار فشنگها آ؛ويزان كرد.
كوله پشتي را وا كاوي نمود و به تكميل محتويات درون آن پرداخت.از ظرف غذا و فنجان و كتري گرفته تا كبريت و سوزن نخ وطنابي كتاني  و.....هر چيز كه به تجربه دريافته بود كه در كوه ممكن است به آن نياز پيدا كند را در كوله پشتي گذاشت.
سپس  با زن شروع به صحبت نمود.
فردا به شكار ميروم.مدتيه كه نرفته ام احساس كسالت مي كنم اگر مدتي را دور از طبيعت باشم.
همسرش كفت همراهانت چه كساني هستند؟
مرد گفت تنها هستم.!كسي همراهم نيست.
زن با اينكه اطمينان به تجربه و مهارت همسرش در كوه نوردي و شكار داشت با اين وجود كمي دچار دلهره شد.
چرا تنها؟درست است كه هنوز فصل پاييز است و كوهستان چندان پوشيده از برف نيست اما مگر سفارش عموجان يادت رفته كه گفت:هيچوقت تنها به كوه نروو سعي كن هميشه كسي همراهت باشد .
با اين وجود اصرار بر نرفتن شوهر ش نكرد .زيرا مي دانست كه بي فايده است و هر تصمصمي كه بگيرد اجرا خواهد كرد.بنا بر اين با اصرار بيهوده نخواست كه باعث تكدر خاطرش را فراهم آورد.
آن شب زود به رختخواب رفتند.مرد صبخ زود از خواب بيدار شد.با آرامي از پله ها پايين رفت.در اتاق نشيمن قهوه اي نوشيد.با و جودي كه سعي كرده بود همسرش بيدار نشود اما ايشان بيدار شد و  در آماده كردن وسايل به همسرش كمك كرد.سپس بوسه اي  از گونه ايشان گرفت و مرد از خانه بيرون آمد باد همچنان مي وزيد و سوز سردي   صورت مرد را گزيد.
تا كوهپايه مسافت زيادي نبود.با وجود لباس گرم و راه پيمايي احساس سر ما نمي كرد.
با خود انديشيد ايگل را فقط يا صبخ زود يا نزديك غروب مي شود شكار كرد.
ايگل نامي بود كه شكارچي به پازن پير داده بود.پازني نزديك به 14 ساله با شاخهاي بلند و گره گره كه هر گره نشان از يك سال عمر داشت.بارها به كمينگاهش رفته بود و هر بار ايگل از چنگش گريخته بود و واقعا هم لياقت نام ايگل را داشت.حتي يك بار به طرفش شليك كرده بود.اما با در نظر نگرفتن فاصله و شدت وزش باد نيرش به خطا رفته بود و فقط قطعه اي از شاخش را شكانده بود.
در طي اين سالها هم شكار و هم شكار چي همديگر را كاملا شناخته بودند و به عادات هم آشنا بودند.
شكارچي در ذهن خود مسير را مرور كرد.مسير رفت از... و مسير برگشت از...تمام جاهاي كه ممكن بود ايگل و هرمسرايش را بشود ديد و به دام انداخت.
در دامنه كوه نگاهي به با لا كرد.كوهي كه تمام زوايايش را به نظر خود مي شناختورشته كوهي طولاني و يك دست با شيارها و دره هايي عميق و جنگلهاي تنك بادام و بلوط و پسته  و انجير وحشي.
رشته گوه قله مشخصي نداشت تقريبا ارتفاع آن يكدست و يكسان بود در همه نقاط اما طول رشته كوه  و انتهاي آن ناپيدا ولي ابتداي آن از يك دره عميق شروع ميشد كه رودخانه اي خروشان از آن مي گذشت و سخره هاي صاف و يك دسا اين دره پناهگاه و مامن بزهاي گوهي و يوز پلنگ بود و ميشد تقريبا تمام انواع حيوانات وحشي را به طور پراكنده در اين محيط مشاهده نمود.
كناره دره را در پيش گرفت مقداري كه بالا رفت هنوز آفتاب طلوع نكرده بود با اين وجود هوا روشن بود و ميشد مسافت زيادي را ديد.باد آرام گرغته بود و از اين بابت احساس رضايت مي كرد.
به نيمه كوه رسيده بود و ميشد شعاع نور خورشيد را از پس كوهاي مشرق ديد.بهترين زمان براي هر نوع شكار.
دوربين دوچشمش  را بيرون آورد.و با دقت تمام شروع به دوربين كشي به دامنه ها و كناره اي سخره ها و حاشيه پرتگاها نمود.
چند گله گوچك بز كوهي را در فاصله هاي متفاوت ديد.اما هرچه دقت كرد ايگل را در ميان هيچيك از آنان نديد.
شكار او ايگل بود و كاري به شكارهاي ديگر نداشت.ايگل علاوه بر اينكه يك تروفه بي نظير بود براي وي به رقيبي نيز تبديل شده بود و حس مي كرد كه ايگل او را به بازي گرفته است.اين نبردي بود بين وي و ايگل هرچند نابرابر اما ايگل نيز توانايي هاي خاص خود را داشت.چشمان تيز بين.هوشياري مفرط و سرعت عمل و حيله كري ....
چند لحظه استراخت گرد و سپس با احتياط به سمت راس كوه و انتهاي حط الراس ديواره دره پيش رفت و هر از چند گاهي با دوربين تمامي جوانب را دوربين مي كشيد.اما از ايگل خبري نبود.آفتاب كاملا با لا آمده بود به راس كوه رسيد.
در پناه تخته سنگي نشت كوله را باز نمود  و صبحانه محتصري صرف كرد.پيپ  را روش نمود و با اشتياق شروع به پك زدن نمود.
از زماني كه از خانه بيرون آمده بود تا كنون 4 ساعت گذشته بود.لكه هاي ابر آرام آرام در آسمان نمودار شد.تجربه نشان ميداد كه ابرها باز هم بيشتر خواهند شد و به احتمال زياد از شب يا فردا صبخ زود برف شيديدي خواهد باريد اين را مرد زير لب زمزه كرد.نمي دانست چرا بر زبان آورد .اما اگر هوا زودتر آشفته شود و برف شروع به بارش نمايد چي؟آن وقت بايد دست خالي به خانه باز كردد.با وجودي كه شكارجچي ما شكارچي گوشت نبود .اگر اراده مي كرد هر لحظه مي توانست يك پاز ن شكار كند.اما شكار وي چيز ديگري بود.شكار وي ايگل بود اين رقيب ديرينه.
در دل به ايگل احترام كي گذاشت به زيركي و تيز هوشي آن حيوان آفرين مي گفت و اينه چگونه با دريت گله بزهاي حرمسرايش را نگاهباني مي كند و از مهلكه به در مي برد و خود را طعمه شكارجچي مي نمايد و سپس در يك بزنگا و فرصت مناسب خود نيز  از تيرس دور مي شود.مرد همه اين خاطرات را به ياد آورد و لبخني بر لبش نشست.
شكارچي مردي حدود 40 ساله مي نمود با محاسني انبوه و چهره اي تفريبا دلنشين و رفتاري متين و با وقار  كوه نوردي و حضور در ظبيعنت از وي مردي قوي بنيه ساخته بود و به آساني مي توانست از پس هر ناملايمت برايد.
به راش گوه كه رسيد شروع به پيشروي به سمت غرب نمود زيرا حس زد كه ايگل زودتر از او به همراه گله اش از سخره هاي دره بالا آمده و در شيارهاي قسمت عرب به چرا مشغول شده است .بنابر اين فغلا دسترسي به آن امكان پذير نيست.
بيش از چند گيلومتر به كوه پيمايي در افق ادامه داد و هر چند وقت با دوربين تمام جوانب را برسي و واكاوي مي كرد.
ساعت از 14 گذشته بود  با دوربين در حال نظاره كردن بود.چندين گله بز كوهي را ديد و به دقت به برسي آنها پرداخت.
صداي قهقهقه كبكها از فواصل دور و نزديك  به گوش ميرسيد.عقابي بر فراز سخره ها در حال پرواز و لابد منتظر فرصتي مناسب تا كبكي را بربايد.
بنظر گله را در سايه بعد از ظهر سخره اي طولاني و شيب دار در حال چرا بودند.براي لحظه اي احساس كرد كه به ايگل نزديك شده است .احساسش هيچ وقت اشتباه نمي كرد ميدانست كه ايگل بايد همان اطراف باشد.اما  به عادت مي دانست كه ايگل هميشه از گله فاصله مي گيرد و از دور مواظب و نگاهبان گله است.پس بايد اطراف گله را كاويد.حاشه سخره ها را با دوربين دنبال كرد و رد نگاه يكي از بزها را دنبال نمود.بزها هر چند لحظه يكبار از چرا دست مي كشيدند و به سمتي نگاه مي كردن.شكارچي فهميد كه  نگاه گله به ريس گله است و منتظر علامت او هستند كه چنانچه خطري باشد آنها را آگاه خواهد كرد به همين دليل هر چند لحظه به آن سمت نگاه مي كنند.
به سمت بالا دوربين كشيد.بلند ترين نقطه سخره و در حاشيه آن يك درختچه بادام كوهي بود.براي لحظه اي نزديك بود از خوشحالي فرياد بكشد.
ادامه دارد