براي اميد(گنجشك اشي مشي)بچه كه بودم كتاب داستان كوتاهي خواندم به اسم ماهي سياه كوچولو.يادم هست درطول يك هفته هفت بار آن را خواندم.بعد از آن ماهي سياه برايم شد يك الگو.اما شرايط ماهي سياه كوچولو برام فراهم نشد تا سالهاي نوجواني سپري شد.امااين آرزوي  هميشه همراهم بود.
زمان سپري شدو شرايط مهيا.از آن تاريخ تاكنون من هنوز  ماهي سياه كوچولو هستم.اما هيچوقت به آن اقيانوس موعود نرسيدم.
چين و ماچين و سرنديب را زير پا گذاشتم.از نپال   و  و مغولستان صحراي گوبي و...افعانستان و پاكستان..از چه مهلكه ها كه جان سالم  بدر بردم و خودم را به چه مهلكه هايي كه ننداختم!درست مثل همان ماهي سياه كوچولو.
روزي در معيت دوستي تصمصم گرفتم كه پاي پياده طول ديوار چين را بپيمايم و شعارم اين بود كه :طولاني ترين راها با همان قدم اول شروع مي شوند.اما بين خودمان بماند هيچ وقت هيچ كاري را تا انتها ادامه ندادم.البته كارهايي از اين دست.
عاشق ديدن جاهاي تازه بودم(البته هنوز هم هستم)در اين گشت و گذارها با مردمان مختلف با فرهنگهاي متفاوت نشستم و درد دل كردم از غمها و شاديهايشان پرسيدم.ساعتها به درد دل فاحشه اي در يكي از كازينوهاي كازابلانكا كوش دادم و همپاي اشكهايش اشك ريختم.در  غذاي ناچيز چوپاني در كوهستانهاي تركيه شريك شدم و چه گشاده دست هر آنچه  كه داشت با من شريك شد و شب هنگام  به خاطر حفظ من از سرماي كوهستان مرا در لباس نمدي چوپاني خويش پيچيد و خود سرما را تحمل كرد.چگونه مي توانستم جبران كنم انكشتهاي سرما  زده اش را.؟
در هندوستان همدم يك مرتاض هندي شد.دنيايي پر از ناشتاخته!وقتي كه مي پرسيدم:
رايانا؟در دنياي ذهن تو چه چيزهايي وجود دارد؟
جواب كوتاه و مختصر بود.
هيچ!!!
و چه پيچيده بود اين هيچ گفتن رايالنا!مگر مي شود هيچ!؟من چيزهاي زيادي ميبينم از تو آخر! و باز مي گفت:كيهان تو هيچ نمي بيني!و من عصباني ميشدم و رايانا لبخند ميزد.
مي گفت:كيهان من تورا به اندازه چشم راستم دوست دارم.و  حكايت رايانا را فكر مي كنم جايي در همين وبلاگ نوشته ام.و من هنوز كه هنوز است به اندازه هيچ از كفته رايانا درك كرده ام.
زماني از يك فرد سياه پوست از قبيله اي كمنام  در دل جنگلهاي افريقا پرسيده شد كه  :چرا شما گوشت هم نوعان خود را مي خورديد؟
در كمال سادگي پرسيد:آيا شما با هميدگر نمي جنگيد؟و كسي از شما كشته نمي شود؟
جواب داده شد كه جنگهاي وحشت ناكي صورت مي گيره و تعداد  زيادي از دو طرف كشته مي شوند.
پرسيد:با كشته شده ها چكار مي كنيد؟؟
جواب داده شد كه آنها را زير خاك دفن مي كنيم.
با همان صداقت و سادگي گفت :
عجب كار بي هوده اي!!!
وقتي كه در سانتا كروز زايريني را مي بيني كه بر روي زانو كيلومترها طي طريق مي كنند بخاطر زيارت يك قديس يا قديسه (بخاطر ندارم)و زخمهايي كه خون از آنها جاري است از خود مي پرسي اينان چگونه فكر مي كنند و به دنبال چه هستند كه اين همه محنت و درد را بر خود هموار مي كنند تا به زيارت يك قبر بروند و از اين كار چه بدست مي آورند؟
من كه نتوانستم جواب قانع كننده اي دريافت كنم.
چه چيزي به جز عشق و اعتقاد مي تواند اين همه زجر را قابل تحمل كند.
جهان با همه گونه گوني در همه اجزا آن به نظر من تابع يك قانون كلي است.و آن قانون عشق است در هر نوع آن.
وقتي كه در ناپل با يك گروه از جوانان خلاف كار دوست شدم و با آنان زندگي كردم چه صداقت و صمیمتي را در بين آنان تجربه كردم.
چنانچه پولي در جيب داشتم آن را از جيبم ميدزديدند!و همان شب ميهمانم مي كردند به شام.
وقتي كه مي گفتم آخر من كه اگر پولي داشته باشم آن را با هم خرج مي كنيم ديگر چرا جيبم را مي زنيد.
با خنده  مي گفتند كيهان تو چقدر ساده اي پسر تعجب ما از اين است كه تو چرا جيب ما را نمي زني؟
مي گفتم آخر ما كه همه چيزمان شريك است ديگر اين كار ضرورت نداره . آنها باز مي خنديدند و مي خنديدند.زماني هم كه پولي در جيب نداشتم باز فرقي نمي كرد بلا خره يكي از آنها كه وجهي در جيب داشت جيبش زده ميشد و هزينه شام يا ناهاري ديگر...
اگر همه را بگويم به قول ما ايرانيها مثنوي هفتاد من خواهد شد.
اما غرض از نوشتن   شبهه مقاله سوالي بود كه  از شما امید عزيزم شده بود.
ظاهرا پرسيده بودند چه چيز جالبي ديدي در اين سفر؟
و جواب شما عاقلانه و عميق مثل هميشه.خال كوبي بر روي پشت يك دختر ايراني نشسته در غربت!!!!
من هيچ تفسير بر اين نوشته ات نتوانم.اما آن نيز به نظرم قسمتي از رويايي است كه تعريف كرده اي و چه استادانه.كاش قدرت قلم تورا داشتم تا مي نوشتم آنچه كه در دل دارم بیان کنم.
در پايان دلم مي خواد اين شعر مولوي را بنويسم.به عنوان يك خاطره.
روزي دوستی عزیز   دفترچه اي از جيب بيرون آورد و گفت چيزي برايم بنويس يادگاري.
نمي دانم به چه دليل اين شعر بسرعت از خاطرم گذشت:
گفت معشوقي به عاشق اي فتا
تو به غربت ديده اي بس شهرها
پس كدامين شهر زانها بهتر است
گفت آن شهري كه در و ي دلبر است
.............
هر گجا تو با مني من خوش دلم
گر بود در قعر چاهي منزلم.

 

 

آری امید جان همه جای آسمان همین رنگ است.بستگی دارد که از چه زاویه ای به زندگی نگاه کنی.

اگر عمری بود داستان آب آمیخته با شاش شتر که یک عرب بیابان گرد به عنوان بهترین نوشیدنی که داشت و به ما تارف کرد را  خواهم نوشت.

شاد باشی و شاد بزی آمین

ماریای عزیزم این نیز ناقابل است و بهترین هدیه ای که به من داده شده است همانا دوستانی مثل شمایان.امیدوارم به آنچه که آرزو دارید دست بیابید اگر چه دست نایافتنی باشد.

دی شیخ همی گشت گرد شهر با چراع

کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

گفت یافت می نشود.گشته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

(مرسی علیرضا)سالها پیش این شعر را خوانده بودم مرسی اصلاح کردی