دوستان عزيزم :

مدتي ست كه ذهنم مشغول است به نوشتن يك داستان.داستاني كه در واقع قسمتي از تجربه من است.اما واقعيت اين است كه نگرانم از اينكه نتوانم آنچه كه در ذهن دارم  دقيقا به خواننده منتقل نمايم.

داستان شكار و شكار چي كه در خاطرتان هست؟واقيعت اين است كه در آن داستان نتوانستم حق مطلب را ادا كنم و بنظر خودم  طرحي كه در ذهن داشتم دقيقا هماني نيست كه تبديل به كلمات شد و ثبت  گرديد.با وجودي كه مي دانم  پياده كردن يك ايده و برون افكند محتويات ذهن  هميشه با موفيت كامل امكان ندارد.مثالي ميزنم.

شما ممكن است يك تصوير بسيار زيبا در ذهن داشته باشيد اما آيا دقيقا هم اين توان را داريد كه آن را تبديل به يك نقاشي بنماييد؟براي اينكه هر كس بتواند  محتويات ذهن خود را در عالم واقع به نوعي  پياده سازي نمايد بايستي در آن فن و هنر تبحر كافي داشته باشد.

يك  طراح سازه را در نظر بگيريد!با وجودي كه تمامي اجزا سازه را اول در ذهن تر سيم مي نمايدو بعد آن را بر مبناي يك سري پيش فرضهاي علمي و با محاسبات دقيق رياضي و هندسي بر روي كاغذ ترسيم مي كند و در نهايت سعي مي كند آنچه كه در ذهن داشته است و آنچه كه بر روي كاغذ ترسيم شده است را كاملا بر هم منطبق  نمايد .اما تا اينجا كار فقط ايده است كه ترسيم شده است.حال اگر بخواهد آن را در محيط مورد نظر اجرا نمايد  مطمينا  كاملا آن چيزي نخواهد بود كه در ذهن داشته و تا حدودي نيز متفاوت است با آنچه كه بر روي كاغذ ترسيم شده است.

مثلا شما دوست خوبم اميد را در نظر آوريد!

داستان كوتاهي نوشت فكر مي كنم به اسم خواب غربت زده.ايشان با چنان استعاره ها و لغات و اصطلاحات زيبا احساسات خود را بيان كرده كه كاملا  حس خود را توانسته به مخاطب منتقل نمايد.و خواننده را به آن حال و هوا و حسي كه آن زمان داشته  برده است.

اما من اين توان را در خود نمي بينم.و مانند مهندسي هستم كه ذهني پر  از ايده دارم ولي طرحهايي كه ترسيم مي كنم پر از اشتباه است و از آن بد تر هنگامي كه آن طرح را پياده مي كنم چندان با آنچه كه در ذهن داشته ام تطبيق نمي كند.و راستش به نظر خودم با اين كارم فقط ايده اي بسيار خوب را اذاله بكارت كرده ام.(ببخشيدكمي بي ادبي بود)ولي لغت ديگري براي آن به ذهنم نرسيد.

مقدمه دوم:

گاهي مقدمه  اي كه مي نويسم از اصل مطلب  مفصل تر مي شود كه البته اين هم   به واسطه ناشي بودن من در نوشتن است.

همه ما به نوعي تجربه كرده ايم كه حواس پنجگانه ما ممكن است دچار خطا گردد.

عمده ترين خطاها كه گاهي ممكن است جبران ناپذير باشند خطاي ديد است.

شنيده ايم و ممكن است نيز بعضي تجربه كرده باشند كه  كساني در صحرا دچار خطاي ديد شده اند و از فاصله اي دور بركه اي آب را مشاهده كرده اند و گاهي هم مكن است كساني جان خود را بر سر اين اشتباه ديد گذاشته باشند.

تا اينجا ممكن است هنوز مطلب مهمي  نگفته باشم.اما در بيابان همه چيز وهم آلود و غير واقعي است.ابعاد از فاصله دور چنان نزديك و در دست رس بنظر مي رسند كه انسان در تخمين فاصله دچادر اشتباه فاحش ميشود.يك بوته كوچك در فاصله 5 كيلومتري به اندازه يك درخت چنار به ارتفاع 5 متر به نظر ميرسد و يك جانور بسيار كوچك به اندازه يك شتر ديده ميشود.اين اشتباهات زماني كه تكرار شوند ره رو صحرا را دچار وحشت و اضطراب مي كنند.

اما اين تنها صحرا نيست كه ما در آن سراب مي بينيم.

كوهستان نيز همين حالت را دارد.زماني كه خسته و فرسوده ايد از كوه پيمايي ناگهان با يك نقطه فلت مواجه ميشويد در فاصله نچندان دور(نقطه صاف).اما در واقع هيچ جاي صاف و همواري وجود ندارد و اتفاقا همانجايي كه شما بسيار صاف  و هموار تصور كرده ايد بسيار پر شيب و ناهموار و بي راه تر از جاهاي ديگر است.

اين ذهن خسته شماست و تمايلي كه بدن و ذهن و روان  به ديدن چنان مكاني دارد حس بينايي شما را وادار بي ديدن  واقعيت را آنگونه  كه مي خواهد مي كند.

اين مسايلي را كه مي گويم خود بارها تجربه كرده ام . چيزي نيست بجز تجربيات خودم.بنابر اين آنها را كاملا درك كرده ام.وهم كوهستان بسيار شديتدتر و وهشتناكتر از صحراست.تصويري از وراي مه ميبيني و فكر مي كني كه به مقصد نزديك شده اي كمي كه استراحت مي كني و مقداري مه بر طرف شود تازه ميفهمي آنچه كه ديده اي دره اي وحشت ناك است نه مقصد موعود.و تصور كنيد وقتي كه اين موضوع بارها و بارها براي شما پيش بياييد چه فشار رواني را بايد تحمل كنيد.با خود مي گوييد واقعيت كدام است.كدام تخيل  است چرا من اين همه اشتباه مي كنم.و در اين مواقع اگر از اراده اي قوي بر خوردار نباشيد به راحتي نابود خواهيد شد.اين موضوعي كه من مي گوييم شما زماني واقعا درك مي كنيد كه در آن شرايط قرار  بگيريد حالا هر چه كه بگويم فقط ممكن است كمي شما را به فكر وادار همين و بس.اما اگر در آن شرايط قرار بگيريد خواهيد فهميد كه من چه مي گويم.در كوهستان سرد و مه آلود بار ها و بارها چشمان شما به شما دروغ مي گويند.

در جنگل  وضع به گونه اي ديگر است.بعد از چند روز راه پيمايي در جنگل زماني كه ديگر همه چيز براي شما عادي مي شود و ديگر زيبايي جنگل شما را محسور نمي كند يواش يواش از فاصله اي دور و در عمق جنگل شما آوازهاي بسيار دلنشيني مي شنويد  و فكر مي كنيد كه حتما يك اجتماعي يا روستايي يا شهري در عمق جنگل وجود دارد.اما وقتي كه به نقشه نگاه مي كنيد متوجه ميشويد كه هيچ تنا بنده اي تا كيلومترها در آن جنگل زندگي نمي كند.اما شما هر لحظه واضح و واضحتر اين آوازها را ميشنويد.اما وقتي كه دقت مي كنيد فقط همهمه مبهمي است.باور بفرماييد من زيباترين نغمه ها را در جنگل شنيده ام و چه  اوهام زيبا و خيال بر انگيزي.اگر موسيقي دان بودم حتما آنها را به نت تبديل مي كردم.اما حيف كه موسيقي دانها  كمتر به اينگونه جاها مسافرت مي كنند.

شايد داستان و حكايتهاي جن و پري و ديو از همينجا نشيت گرفته باشد.هنگامي كه سرما ي بيش از اندازه  اندامها را مختل مي كند ديگر سرما را احساس نمي كنيد و  و بر عكس فكر مي كنيد كه گرما دارد كلافته تان مي كند و زماني كه  در صحرا به مرحله آفتاب زدگي ميرسيد و گرما دارد شما را از پا در مي آورد به شدت احساس سرما مي كنيد و بدن به شدت  از سرما ميلرزد و اين زماني است كه اگر متوجه نباشيد تا مرگ فاصله چنداني نداريد.

دريا نيز اوهام خاص خود را دارد.زماني كه براي مدت زيادي در دريا و بر روي امواج زندگي كنيد و تا كيلومترها هيچ چيز به جز آسمان و دريا را نبينيد يواش يواش مشاعر انسان دچار اختلال مي شود.هنگامي كه دريا صاف است و مي توانيد روشناي ماه و ستارگان را بر سطح دريا ببينيد درست در همين لحظه تخيلان بر واقعيت پيشي مي گيرند.چه آوازهاي خوشي كه من در اين اوقات نشنيدم و چه تصاوير رويايي كه نديم.آنچه كه ديدم و شنيدم به بيان در نمياييد.بايد نقاش بود تا بتواني آن تصورات را به تصوير بكشي و موسيقي دان باشي تا آن نغمه ها را به نت تبديل كني.

در روز نيز در پهنه اقيانوس مخصوصا هنگامي كه دريا متلاطم باشد براي هر لحظه كشتي اقيانوس پيمايي را مي بيني كه از فاصله اي نچندان دور در حال گذر است حتي خدمه  آن را هم مشاهده مي كني.اما كافي است كه مثلا با دوربين چشمي به آن نگاه كني آن وقت ميفهمي كه هيچ چيز وجود ندارد يا اينكه اگر با بي سيم تماس بگيري هيچ جوابي از آن كشتي دريافت نمي كني.

بنا بر اين من فكر مي كنم كه بشر حق دارد اين همه داستانسرايي كند  و آنچه را كه اشتباه حواس است را به موجودات ماورايي نسبت دهد.البته همينجا متذكر شوم كه من به هيچ وجه منكر اينگونه موجودات نيستم.اما فكر مي كنم اگر هم وجود دارند شيوه زندگي آنان بگونه اي است كه نمي توانند در ذهن و تفكر ما ايجاد شبه نمايند و اصولا كاري به كار انسانها ندارند.بگذريم اصلا قصد ندارم وارد اين مقوله شوم.

قصدم اين بود كه داستاني را تعريف كنم:

داستان پري دريايي:

ادامه دارد