هانترس كلاب
هر وقت  گذرم از آن منطقه بيفته حتما سري به آنجا ميزنم.
هانترس كلاب را مي گويم.
خاطرهاي  اوايل دوران جواني و نوجواني و حتي تا حدودي كودكي گويي مانند آهنربايي قوي مرا به آنجا هدايت مي كند.
بنا از بيرون ظاهري هجومي دارد.از آنگونه ساختمانهايي كه به سبك گوتيك ساخته شده اند.بي شباهت به يك قلعه قرون وسطايي نيست.داراي دوطبقه با پنجره هايي بزرگ در چهار طرف بنا.
نشسته بر بلنداي تپيه اي .مشرف به دره اي زيبا با چشم اندازي بي نظير.محوطه اي وسيع در جلوي ساختمان با محلي براي پاركينگ  مشتريان دايم آنجا.حدو.د 50 ماشين را به راحتي مي توان آنجا پارك كرد.و هركس ميداند جاي پارك ماشينش كجاست.سالها رفت و آمد تقريبا همه  مشتريان را صاحب حق كرده است.
اما درون ساختمان بر خلاف بيرون آن بسيار فضايي است مطلوب و دلنشين.
از در بزرگ حال كه وارد ميشوي پيشخوان بار روبرويت است.با نمايي بسيار شكيل و رديف شيشه هاي نوشيدني در پشت آن.
و چندين چهار پايه بلند با روكش مخمل در جلوي آن براي مشتريان سرپايي كه وقت براي نشستن ندارند و با عجله چيزي مي نوشند و خوش و بشي با مدير آنجا كه نقش بار من را هم به عهده دارد مي كنند و ميروند.
روبروي آن سالن بزرگي است با ميزها و صندلي هايي  از چوب بلوط به سبك ويكتوريا.
ميزهاي دو نفره و چهار نفره و شش نفره و تك و توكي هم ميز هشت نفره.
ديوارها به سبك بسيار زيبايي با چوب بلوط صيغل شده و روغن خورده تزيين شده اند.پنجره هاي بزرگ با پرده هاي مخملي  و با آهارهاي طلايي پوشانده شده.
در سمت راست بار و با 3 پله بلند تر از كف آنجا محلي براي ميهمانان مخصوص.با ظرفيت حود 30 نفر.علاوه بر ميز و صندلي مبلهاي بسيار شكيل و سنگين و ميزهاي با پايه كوتاه نيز در آنجا تعبيه شده است.
شومينه اي كه هميشه با  هيزم بلوط روشن است نيز در اين قسمت جلب توجه مي كند.
يك قسمت از دوار  وي آي پي بي شباهت به موزه تاريخ طبيعي نيست.
به شكل بسيار زيبايي اين ديوار با شاخ تروفه هاي شكار شده مشتريان تزيين شده است.در كنار هر تروفه اسم شكار چي و تاريخ شكار و محل شكار آن نوشته شده است.
ببر سيبري 19... شكارچي ادموند...
از شكار چيان معروف تا شكارچيان بي نام و نشان.
به راحتي مي توان حدس زد قدمت اين بنا بيش از 200 سال است.
لا اقل تاريخ يكي از اين تروفه ها 1847 است.
در قسمت بالاي  شومينه  نيز تروفه اي وجود دارد.شاخ هايي به طول تقريبا يك متر و پيچ در پيچ مانند پيچهاي خودكار.
زير آن نوشته شده :مارخور .محل شكار كوهاي تورا بورا 1991
شكار چي :امير كيهان سپهر
در انتهاي سالن درست روبروي پيشخوان يك سن ساخته شده است.با پيانويي زيبا كه من به ندرت ديده ام كسي را در حال نواختن آن.
اما گاهي  بعضي از شكارچيان كه روز خوبي داشته اند ويلن خود را بر داشته و با صدايي نخراشيده و يك آهنگ كانتري بقيه مشتريان و همسرانشان يا دوست دخترهايشان را به رقص وا داشته است.و اين اوقات من چقدر مي خنديدم به  نواختن ناشيانه و رقصهاي ناشيانه تر بعضي از آنها.
------------------------------------------------------------------------------------
صاحب آنجا مردي است بسار خوش مشرب و بذله گو به نام سامويل  با چشماني آبي به رنگ آسمان و صورتي كه ديدنش به انسان شادي و نشاط ارزاني مي كند.با قدي متوسط و هيكلي كمي چاق .البته نه آنقدر چاق كه توي ذوق بزند.
همسرش خانمي بسيار متشخص.در جواني بسيار زيبا و اكنون نيز ته مانده اي از آن زيبايي را ميشود هنوز مشاهده كرد.بسيار با وقار و متين.با رفتاري اشرافي كه هركسي را وادار به احترام مي كند.
من هميشه ايشان را عمه صدا زده ام از زماني كه به ياد دارم.سلام عمه بار بارا.و هميشه عمه بار بارا آغوشش را باز مي كرد و پيشانيم را مي بوسيد گويي كه عزيزي را بعد از سالها دوري دوباره مشاهده مي كند.حتي زماني كه مرد گنده اي شده بودم باز هم  با من اينگونه رفتار مي كرد.بطوري كه گاهي من خجالت مي كشيدم.
وقتي كه مي گفتم عمه باربار من ديگه بزرك شدم اين كارا چيه مي كني؟با اخمي ساختگي مي گفت.:بزرگ؟تو فقط هيگلت كنده شده كيهان. و بعد ا ضافه مي كرد :
من بايد همون موقع كه تو توي قنداق بودي مينداختمت جلوي گربه تا حالا اينجوري براي من بلبل زباني نكني پسره شرور.نگاش كن از اينكه عمه اش پيشانيش رو ميبوسه خجالت ميكشه.
و بعد يه لبخند به من ميزد و قدمي به عقب مي رفت و چند لحظه نگام ميكرد.مثل اينكه نگاه مادرم بود.چه مادرانه و مهربان.
دختر زيباي دارند به نام اليزابت.آخرين باري كه ديده بودمش 12 سالش بود.دختركي شيطان و زبر و زرنگ.در خيالم هنوز همان دخترك  كوچولو بود.
----------------------------------
تا اينجا در حد توان شمه اي از اين كلاب شكارچيان را بيان كردم.
بقه خاطره را در پستهاي بعد خواهم نوشت.