کاشکی انگشتوانش بودمی

تا در انگشتش همی فرسودمی

تا هر آن گاهی که تیر انداختی

خویشتن را کج بدو بنمودمی

تا بدندان راست کردی او مرا

بوسه ای چند از لبش بربودمی

=================

شعر از:   مهستی خجندی

هیچ توضیحی نمیدم  به زیبا ترین وجه چه تصویر زیبایی ترسیم نموده است این شاعره پارسی گوی .خواندنش مرا به وجد می آورد!شما  چطور؟

چند سال پیش میزیسته است را نیز نمی دانم.اگر شما میدانید سپاسگذار خواهم بود مرا نیز آگاه فرمایید.

---------------

انگشتوان:پوششی است دستکش مانند برای دوانگشتی که زه کمان را می کشند.تا زه آسیبی به انگشت نرساند.