چند روز پیش آمدم نمایشگاه کتاب.بهانه ای بود برای ول گشتن.
سری به دانشگاه زدم.به دانشکده ادبیات هم آمدم.راستش تغییرات زیادی ندیدم تقریبن همه چیز همان بود که بود.بعد از 20 سال وآن نیمکت کنار پنجره گروه جامعه شناسی رفتم نشستم و سیکاری روشن کردم.

غرق در افکار دور و درازی بودم.یاد روزهایی که با دوستان چه شلوغ بازیها که نمی کردیم و یاد آن چشمهای آهو وش و نجیب.بعد از سالها هنوز هم گاهی خوابشان را می بینم.چه زیبا و صمیمی!میشد تا عمق وجودش را دید در آیینه چشمانش.صاف و ضلال و آهنگ صدایش دلنشین.برای من بیگانه آن زمان  دنیایی از یگانگی بود.

غرق در این افکار بودم که صدایی مرا به خود آورد.!!
.
آقا ببخشی میشه یه سوال از شما بپرسم؟.
گفتم بفرمایید.
گفت می خوام مقاله ای در باره  اعتیاد در میان نوجوانان دختر بنویسم شما می توانی کمکم کنی؟
گفتم رشته  تحصیلیت چیه؟
گفت پزشکی می خونم.
لبخندی زدم و گفتم من هم از جامعه شناسی و مسایل اجتماعی بیشتر از شما اطلاع ندارم بهتره بری در رشته تحصیلی خودت تحقیق کنی.آخه من هم یه معمار هستم.
با تعجب به من نگاهی انداخت و مانده بود بین اخم کردن و لبخند زدن.

و من نییز حیران نگاهای کنجکاو گذرا...و عجیب نا آشنا

نمی دانم چرا در چنین اوقاتی اینقدر احساس غربت می کنم!؟؟