غرور پلنگ--1
كوره راه خاك آلود و پر دست انداز به دهي در دامنه كوهي ختم مي شد.با حانه هایی پراكنده و بي هيچ نظم و ترتيب.
خانه ها ساخته شده از سنگهاي خارا .نجيب و با قامتي نه چندان استوار .سنگ تراش محلي با سماجت تمام سعي كرده است كه سنگها را چهار گوش بتراشد اما در كار خود نه چندان موفق.شايد به خاطر نداشتن ابزار لازم.
ملات خانه ها از گچ و خاك.و چه تلاشي را مي شود ديد در دقت ناكام استاد بنا براي بند كشي .
مرداد ماه است و هوا گرم .آفتاب كوهستان پوست را مي سوزاند تا استخوان و كلاه لبه دار و كرم ضد آفتاب نيز مغلوب لبه تيز آفتاب مي شوند كه به قول اميد: (بي ناموس ترين نيزه هاي ختنه شده خود را در پوست فرو مي برد).(۱)
بي هيچ تلاشي لبها داغمه مي بندند و دل عطشناك جرعه اي آب و سايه اي خنك.
گرد بادي پيچان از راه مي رسد و خار و خاشاك و گرد خاك را بر چهر هاي بر افوخته از گرما تازيانه وار مي كوبد.در دل ناسزايي نه چندان سزاوار نثارش مي كني و مي گذري.
نگاهي مهربان در در گاه خانه اي دعوتت مي كند به سايه .
و چه آرامشي می يا بي در در سكوت و با نوشيدن جره اي آب خنك و گوارا كه لابد از چشمه اي در همان اطراف توسط كوزه اي نشسته بر شانه ظريف دخترك روستايي از راهي نچندان نزديك آورده شده است. و تو با چه لذتي مي نوشي آبي را كه هميشه ارزشش را دانسته اي حتي در كنار پر آب ترين رودخانه جهان.
چهره از غبار راه مي زدايي با مشتي از همان آب.
تازه مي توجه مي شوم كه علاوه بر همراهم چندين نفر ديگر نيز حضور دارند.با لبخند و خوشامد گويي.
نفسم جا آمده است. و چشمم به تاريك و روشن اتاق بي روزن عادت مي كند.با چهره هاي متين و مهربان سلام و احوالپرسي مي كنم.لبخند ها ي بي رياي حاظرين خستگي از تن مي زدايد.
تاز واردي به جمع اضافه ميشود.حاظرين به احترامش بلند مي شودند و من نيز نيم خيز و با سر اداي احترام.شايد به دليل خستگي راه و يا ... در اداي احترام چندان جديتي بخرج ندادم.
نزديك به من نشانده شده و در صدر مجلس.
قيافه اي عجيب با عينكي آفتابي كه نه به سن و سال او ميامد و نه به لباسهايش.با دستمالي پيچيده به سر به شيوه همان مردمان.و قدي بلند و ميانه اندام و حدود 57 ساله بنظر مي رسيد .اگر عينكش را بر مي داشت مي توانستم دقيقتر سنش را حدس بزنم.عجيب اينكه در تاريكي اتاق نيز عينك را از چشم بر نمي داشت.
متوجه شدم در بين خاظرين به دنبال كسي مي گردد و حيران نمي يابد.
همراهم معرفي كرد.ايشان امير كيهان هستند!!!
به آامي به سمت من نگاه كرد.و من چه حال ناخوشي داشتم از شيوه نگاهش كه نمي توانستم حدس بزنم از زير اين عينك تيره چشمهايش را جع به من چه مي گويند.
با كمي تعجب گفت امير كيهان شما هستيد؟و معلوم بود كه بسيار سعي كرده است كه تعجب خود را بروز ندهد .اما در اين كار ناموفق بود.
كفتم بله من ا مير كيهان هستم.
گفت:فكر نمي كردم اينقدر كم سن و سال باشي.
و من با حدودد 22 سال سن و وزن 60 كيلو گرم و قد ...سانت.حق داشت كه جلوه اي نداشته باشم در نظرش و اينكه دست به ريسكهاي عجيب زدن و لابد چه اغراقها كه در حق من گفته شده بود در نزد وی.در دل به او حق دادم.
اما نتوانستم بر زبان نياورم!!!به نظرت نميام!!
حاظر جواب گفت:مرد را كه در ترازو نمي گذارند!!
من این را به حساب تعریف و تمجید از خود م گذاشتم.
ادامه دارد...
پ.ن.۱:رویای نیمه روز وبلاگ امید صیادی (گنجشکک اشی مشی)