پلنگ...

ميزبانان مرتب در مورد شكار و تير اندازي صحبت مي كردند.و از من هم سوالاتي مي پرسیدند و انتظار جواب مفصل داشتند.

اما خستگي مانع از آن بود كه بتوانم با تمركز و مفصل به سوالها  جواب بدهم.ناچار به اختصار به هر سوال حوابي مي دادم.

نهار مهيا شد و دعوت به سفره.اما هيچ اشتهايي نداشتم.ظاهرن گرما و خستگي كار خودش را كرده بود.در اين شرايط بيش از هر چيز به استراحت و خوابي نيم روزي احتياج داشتم. بعد از بر چيدن سفره خواهش كردم كه جايي براي استراحت  در اختيارم گذاشته شود.

سرم را كه روي بالش گذاشتم به يكي از عميقترين و شيرين ترين خوابهاي زندگيم فرو رفتم.

ساعت حدود 19 از خواب بر خاستم.تمام خستگي از تن بدر رفته بود.عصرانه اي صرف شد.

مرد عينكي منتظرم بود.همچنان در حال كشيدن سيگارهايي كه خود درست مي كرد.

زانو به زانوي هم نشستيم.از ايشان خواهش كردم كه قوطي توتون و كاغذ سيگارش را به من بدهد.با تعجب و با كمال ميل تعارف كرد.گفت اگر مايلي تا خودم سيگار برايت بپيچم!

گفتم:نه سعي مي كنم خودم بپيچم.

كاغذ سيگار را در بين انگشتان دست چپ گرفتم و با دست راست توتون خرد شده را روي كاغذ ريختم با زبان لبه كاغذ را خيس كردم و سپس لبه هاي آن را رو هم تا كردم و  در بين انگشتان شست و سبابه هر دودست چرخاندم.سيگار آماده بود.اين كار را قبلن هم انجام  داده بودم. مرد عينكي كه از اين به بعد به عنوان راهنما از ايشان ياد مي كنم با تعجب نگاهم كرد و گفت بسيار خوب سيكار لاپيچ درست مي كني!؟

به شوخي گفتم من استعداد عجيبي دارم در انواع سيگار چه كشيدن و چه درست كردن.

سيگار را روشن كردم.اشكال عمده اينگونه سيگارها نياز به چوب سيگار است و چوب سيگار نوع بخصوص .به هر حال سيگار را گيراندم و به ملايمت چند پك زدم .تندي توتون گلو و ريه را مي سوزاند اما من به روي خود نياوردم.

بگذريم.

راهنما خودش را معرفي كرد.گفتم بله من تعريف شما را بسيار شنيدم و سعي كردم كه حتمن در اين شكار شما همراهم باشي.

گفت اين از لطف شماست.و سوال كرد اسلحه شما چي هست.

من اجازه شكار يك پازن را داشتم.پازن بز كوهي نر را مي گويند.

گفتم يك تك تير كاليبر 12 با چوك4/1 .

با تعجب گفت:شما مي خواي با تفنگ ساچمه زني كل شكار كني؟

گفتم :بله!!اگر مي خواستم با گلوله زني شكار كنم كه شما را به زحمت نمي انداختم.

گفت واله هرچه از شما گفتن كم گفتن.

گفتم :البته چند تا تير سوپر اكس مگنوم(تقويت شده) ساحت كارخانه رمينگتن دارم.

اين حرف من چيزي از تعجبش كم نكرد.

كساني كه شكارچي هستند به خوبي مي دانند كه تفنگهاي ساچمه زني درست است كه مي شود با ساچمه هاي درشت يا ااصطلاحن چاره پاره آنها را پر كرد اما برد كشنده آنها حداكثر خدود 60 يارد و در بهترين شرايط 70 يارد است.

گفتم :شكار با تفنگ گلوله زني كه لطفي ندارد.شكار را از فاصله 300 متري با يك تفنگ قدرتمند كه دروبين روي آن نصب شده كه از هركس بر مي اد.

به هر حال راضي و ناراضي پذيرفت.اما گفت كه كوهاي اين اطراف نا امن هستند و بايد اسلحه اي گلوله زني هم داشته باشيم.كه من گفتم به جز اين من اسلحه اي ديگر به همراه ندارم ضمنن نمي خوام اسحله اي ديگر هم همراه داشته باشيم.و با شوخي گفم هركس هم خواست دو دستي تقديمش مي كنيم!!

از راهنما خواهش كردم سري به اطراف ده بزنيم.

همپاي هم بيرون رفتيم.هوا خنك شده بود و ديد و نگاه من نيز متفاوت از زماني بود كه در اوج گرما و كلافگي وارد انجا شده بودم.

كوهاي اطراف پوشيده بود از جنگلهاي بلوط.رودخانه اي كوچك از نزديك ده مي گذشت كه اطراف آن را درختان بيد حطي سبز در پهنه اي زرد رنگ ايجاد كرده بودند كه منظره اي بدیل ب ود.

قبرستان ده در فاصله اي حدود 700 متري ده بود.به سمت قبرستان را افتاديم.فاتحه اي به رسم احترام و ...

قبرستان ده عجب جزن انگيز بود.سنگهايي تراشيده شده توسط استادان محلي.بر روي هر سنگ فبر نماد و شكل يا شكلهايي خاص.

بر روي بعضي از اين سنگها فردي سوار بر اسب در حال تير اندازي و شكار بز كوهي.

بر روي بعضي تصاوير مهر و تصبيح و آفتابه و بر روي بعضي دار قالي و مردان و زناني كه در حال رقص بودند.تاريخ اين سنگها اغلب در آن زمان بيش از 10-15 سال از عمرشان مي گذشت و سنگ فبرهاي جديد تر مانند همين سنگهاي معمولي قبرستانهاي شهر بودند.

بدون خواندن اسم متوفي از روي شكلهاي روي سنگ قبر ميشد فهميد كه مرد بوده يا زن و از چه جايگاه اجتماعي در بين مردم بر خوردار بوده است.

راهنما برايم توضيح داد مهمترين شاخصه هر فرد فوت شده در زندگي را روي سنگ فبرش نقش مي كرده اند.شكارچي!قالي باف!مومن و نماز خوان و... همچنين به راحتي ميشد زن يا مرد بودن هر فوت شده را از روي نقشها تشخيص داد.و اين بنظرم هوشمندانه ترين كاري بوده است كه در يك جامعه كم سواد براي شناسايي قبر ها مي شده است انجام داد.

بر روي بعضي از قبرها نيز كيسو هاي بافته شده  زنان كه بر روي چوبي همانند پرچم با باد در حال احتزاز بود نيز آويخته بودند.اين طره گسوان زن و دختر و خواهر فرد متوفي ست كه عزيز ترين كس خود را از دست داده اند و به نشانه نهایت اندوه بر سر مزار آنان گذاشته اند.  هيچ چيز در طول عمرم اينقدر مرا متاثر نكرد كه اين گيسوان بريده شده و پريشان در باد بر روحم اثر گذاشت.

خيلي متاثر و مغموم به خانه برگشتيم و برنامه شكار براي فردا صبح را برسي كرديم.

ساعت حركت 4 صبح

ادامه دارد