غرور پلنگ-5

راهنما چنان حرف مي ز د كه انگار عزيز ترينش را بعد از سالها ديده است.پسرش را صدا زد و به من معرفي كرد.بيا بيا پسر بيا بشين اينجا  .بيا تا تعريف كنم برات از آقاي كيهان. و من مانده بودم كه چه عكس العملي بايد نشان بدهم.

اين همه تعريف و تمجيد و اغراق گويي  ؟!!راستش جسابي شرمنده شده بودم و خودم را لايق نمي دانستم شخصي كه هم سن و سال پدر م است اين همه تعريف كند.

پسرش نيز  احوال پرسي مفصلي با من كرد و اينكه چگونه پدرش هميشه تعريف من را مي كنه و...

به يكباره راهنما ساكت شد و چند لحظه اي مانند اينكگه به فكري عميق فرو رفته باشد.حيف از پشت آن عينك دودي بزرگ نمي توانستم حالت چهره اش را ببينم.

پرسيد: آقاي كيهان؟شما چرا هيچوقت از من نپرسيدي كه چرا اين عينك را هميشه به چشم مي زنم!؟

سوال غير منتظره اي بود و اصلن انتظار چنين سوالي را نداشتم.

گفتم:خوب.. من عادت ندارم از مسايل شخصي كسي سوال كنم.مطمين بودم اگر لازم باشد خودت به من مي گفتي.بنا بر اين در آن زمان كه ما آشنايي بسيار كمي با هم داشتيم بسيار دور از ادب مي دانستم .

گفت :شما در آن زمان كه بسيار جوان بودي رفتاري مانند مردان مسن داشتي!

من نيز به شوخي گفتم: همه مردان خانواده ما در جواني مانند مردان مسن رفتار مي كنند ولي وقتي كه پير شوند اداي جوانها را در مي ارن. اين شوخي من باعث شد كه لبخندي   تمام پهناي چهره اش را بپوشاند.

در يك لحظه عينك را از چهره بر داشت.!!

خداي من 3 شكاف عميف از بالاي ابرو  تا بالاي گونه راستش كشيده شده بود و به جاي چشم حفره اي خالي !!حالم دگر گون شد.گفتم نيازي نبود اين كار را بكني.

راستش منهاي  جاي زخمهاي عميق موازي  و آن حفره تو خالي چهر ه اي بسيار دلنشين داشت و مي توان ايشان را جز  مردان خوش قيافه به حساب آورد.اما اين زخمها و آن حفره خالي حاي چشم بيش از نمي از زيبايي چهر ه اش را از بين برده بود.

سرم را پايين انداختم و به عادت هميشگي سيگاري روشن كردم.به خودم جرات نمیدادم دوباره به چهره اش نگاه كنم.مي ترسيدم نار احت شود و خودم نيز بيش از هر كس ديگري ناراحت بودم.

بعد از مكثي كوتا گفت آقاي كيهان؟

گفتم بله!بفرماييدۀ

گفت من مي خوام اعترافي بكنم و از شما عذر خواهي بكنم.

سالهاست كه منتظر اين روز بودم كه شما را دوباره ببينم.راستش از اينكه شما را نبينم و بميرم هميشه نگران بودم.

الان خيالم را حت شد.فوطي سيكارش را در آورد و سعي كرد سيگاري بپيچد.دستش  مي لرزيد!

مي دانستم كه لرزش دستش از پيري نيست.

 قوطي سیگار را از دستش گرفتم و سيگاري پيچيدم و به دستش دادم!

گفتم نيازي به هيچ اعترافي نيست .من خودم همه چي را حدس زده بودم همان زمان.

گفت خير من تا نگويم دلم آرام نمي گيره.آن وقت اگر شما مرا بخشيدي بزرگترين هديه دنيا را به من داده اي.

ادامه دارد...