با پشت دست عينك را پاك كردم.باد با شدت برف و يخ را به صورتم مي كوبيد.خرده هاي  برف يخ شده به شيشه عينك چسبده بود و به آساني از آن جدا نمي شد.شال را از روي دهن برداشتم و با گرماي نفس سعي كردم  يخ روي شيشه عينك را آب كنم.به آساني ميسر نبود.

باد به شدت از مقابل مي وزيد و تكه هاي برف و يخ را به سرو رويم مي كوبيد.در همان چند لحظه كه شال را از روي صورت برداشته بودم احساس مي كردم كه صورتم آماج شيشه خرده قرار گرفته است.سوزش تيزي خرده يخها و سرماي شديد .عينك را دوباره به چشم زدم و شال را به دور صورتم پيچيدم.

تقريبن فاصله ديد به صفر رسيده بود.به زحمت ميشد دو قدم جلوتر را ديد.صداي زوره باد  شدت بر خورد برف و يخي كه همراه خود مي آورد و از همه بد تر كمي ديد شرايط بسيار بدي را بوجود آورده بود.

صداي زوزه گرگ همراه با صداي باد وكولاك  عجب دلهره آور بود.برفي كه بر زمين نشسته بود  شبيه به پودر بود و با هر قدم تا زانو در آن فرو مي رفتي!و بر داشتن هر قدم انرژي زيادي را طلب مي كرد.

پيش خودم فكر كردم اين گرگها هم مثل من بايد موجودات احمقي باشند كه در اين كولاگ از كنام خود بيرون آمده اند يا اينكه گرسنگي آنها را مجبور به خروج از جايگاهشان كرده است.

نگاهي به پشت سرم انداختم.همراهم با فاصله چند قدم افتان و خيزان به دنبالم در حركت بود.

براي لحظه اي كولاك از شدت افتاد.ايستادم تا همراهم به كنارم رسيد.

سعي كردم كه محكم و استوار نشان دهم با صدايي بلند گفتم خسته كه نشدي؟هنوز ...

با خستگي گفت هنوز از پاي نيفتادم اما به زودي  خستگي به سراغمان مي آيد.الان 5 ساعت است كه در اين كولاك لعنتي داريم دور خودمان مي چرخيم اصلن نمي دانيم كه در كجا هستيم.

گفتم نگران نباش الان سعي مي كنيم موقعيتمان را مشخص كنيم.

نگاهي به اطراف انداختم  ابرها مقداري ارتفاع گرفته بودند و شعاع خورشيد در جاهايي از آن به زمين ميرسيد.اين شعاها ي كم رنگ در آن شرايط نشاني از زندگي و گرما بودند و چه زيبا .

خطوطي  از يك منشا كه با زاويه از هم دور مي شدند و در نقطه اي ناپديد.همين هم غنيمتي بود.

نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 صبح .اما تا چشم كار مي كرد فقط تپه ماهورهايي بود پوشيده از برف. و در حاشيه اي بسيار دور بنظرم سايه هايي از درختان ديده مي شدندوبه تخمين خدود 10-15 كيلومتر.بايد خود را به آنجا مي رسانيدم.بنظرم تنها راه نجات بود.اما با اين سرعتي كه ما حركت مي كرديم حدود 7-8 ساعت بايد راه مي رفتيم تا به آنجا برسيم.آن هم اگر كولاك ادامه پيدا نمي كرد.

به همراهم گفتم تو كه به اينجا واردي  مسير را نشان بده.نگاه دقيقي به اطراف انداخت و با نا اميدي گفت دقيقن نمي دانم كجا هستيم.

فكر مي كنم در كولاك راه را گم كرديم!

گفتم من كه اينحا تا حالا نيامدم .واقعيت اين است كه براي شناخت يك منطقه جغرافيايي بايد در فصول مختلف سال از آنجاها گذشت.شما بايد در بهار يا تابستان از يك منطقه گذشته باشي تا بتواني در زمستان و برف و يخ راه را پيدا كني و در نماني از مسير.اما من به علت حضور مداوم در طبيعت در هر شرايطي از هر مسير ي چه شب و چه روز و چه بهار و چه  زمستان گذر كرده باشم  در مسافرت بعدي ديگر آن مسير برايم ناشناخته نيست و به راحتي مي توانم مسير ايمن را پيدا كنم.

اما من هيچ وقت گذرم به اين منطقه نيفتاده بود.

ادامه..