زوزه گرگ 8

ساعت حدود 21 پير مرد شب به خير گفت و 4  پتو  براي ما آورد. و خود به اتاق ديگري رفت كه بخوابد.

با دكتر تنها مانديم.گفتم دكتر وضعيت را چطور مي بيني؟گفت پيرمرد آدم خوبيه ولي  بنظرم جوانها مقداري شرور هستند  حتي پير مرد هم نگران بود كه نكنه آنها به ما آسيبي برسانند.

گفتم خوب چكار بايد كرد.در اين شرايط  و در اين شب سرد ما كه نمي تونيم بريم.دكتر گفت نه اين به مراتب خطرناكتره.

به هر حال براي خوابيدن آماده شديم.گفتم دكتر من سعي مي كنم دير تر بخوابم شما خسته اي بخواب  وقتي كه من خواستم بخوابم بيدارت مي كنم.گفت باشه.اگر خوابت نمي اد تا من كمي بخوابم.

كسيه خوابهايمان را آماده كرديم دكتر تا وارد كيسه خواب شد بنظرم در حا به خواب عميقي رفت.اين مرد آهنين در خواب چه قيافه مصومي داشت درست مثل يك كودك به خواب رفته بود.

من فتيله چراغ نفتي را پايين كشيدم.چند كنده هيزم در بخاري انداختم.درب اتاق هيچگونه چفت و بستي نداشت. كنده اي هيزم نيز پشت در كذاشتم.چنانچه كسي در اتاق را باز مي كرد با صداي افتادن كنده هيزم مطمينن اگر خوابم مي برد از خواب بيدار ميشدم.

رفتم از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداختم.شيشه هاي پنجره كوچك بودند و حداكثر 30*30 سانتيمتر . قاب پنجره از چوب.

از روي كوچكي شيشه ها حدث زدم كه بايد فاصله زيادي تا جاده ماشين رو باشد.زيرا حمل كردن شيشه بزرگتر از اين با اسب و يا پاي پياده بسيار سخت خواهد بود.

شيشه ها از درون اتاق يخ زده بودند و بيرون معلوم نبود.يكي از شيشه ها را از يخ پاك كردم.

مهتاب تمام و كمال همه جا را روشن كرده بود و تللو نور كم رنك ما ه بر روي برفها و كوهستان مقابل منظره وهم انگيزي را بوجود آورده بود.احساسي توام با دلهره و دلتنگي.نمي دانستم كه دلتنگم يا بيشتر دلهره دارم. اما هرچه بود احساس خوشايندي نبود.

سايه هايي در بيرون در آن سوز و سرما در رفت و آمد بودند.صداي پارس سگي شنيده ميشد. و صداي زوزه گرگ در دور دستها.بنظرم سگها و گرگها بين هم پيامهايي رد و بدل مي كردند.

چند نفر در فاصله اي دور تر در سراشيتبي حياط پوشيده از برف سر در گوش هم گذاشته بودند و پچ پچ مي كردند.در نور كمرنگ مهتاب ميشد حدس زد كه 2 نفر از آنها همان جوانهايي هستند كه ديده بودم.

كنار بخاري نشستم و كتري پر از آب را روي بخار گذاشتم كه قهوهاي درست كنم.تا آب بجوشد  دستيمالي به تفنگها كشيدم تا زنگ نزنند .هر دو را مسلح كردم تفنگ دكتر را در كنارش زير كيسه خواب قرار  دادم.دكتر تكاني خورد اما بيدار نشد.

تفنگ خودم ....

سيگاري روشن كردم.از توي كوله مقداري  نسكافه در ليوان ريختم و آبجو.ش روي آن.ترجيح دادم تلخ بنوشم.پوتينهاي خودم و دكتر را چرب كردم  احساس مي كردم فردا روز خوبي نخواهيم داشت.

ساعت حدود 2 بامداد!! صداي خفيف در و متاقب آن افتادن كنده درخت.تفنك روي زانوانم بود.جوان سبيل كلفت سري به داخل اتاق كشيد تعجب را در نگاهش مشهود بود وقتي كه ديد من هنوز بيدارم.گفت : آمدم ببينم پتو از رويتان كنار نرفته بخاري خاموش نشده.گفتم نكنه سرما بخوريد!!

از او تشكر كردم . گفتم با اجازه شما من چند كنده هيزم درون بخاري انداختم.

جوان با همان سرعت رفت.

دكتر نيز بيدار شد.گفتم دكتر خوب خوابيدي ؟گفت عالي!حالا تو بگير بخواب!

من نيز درون كيسه خوابم رفتم.هنوز خوابم نبرده بود كه خوابهاي آشفته به سراغم آمدند.كابوس كولاك...

گرگهايي كه از همه طرف اخاطه ام كرده بودند و دندانهاي سفيد خود را سعي مي كردندد در تنم فرو كنند.

دستي موهايم را نوازش مي كردم!گفت تب كردي كيهان هذيان مي گي؟دستي مهربان!ليواني آب به دستم داد!چشمهاي مهربان  همان انگشتهاي كشيده !

گفتم برايم كمي پيانو بزن!گفت بهتره استراحت كني!سرم را روي زانوانش گذاشت!گفت گيهان تو جقدر بچه اي!لجباز و يك دنده مثل بچه ها!صداي دريا بود ملايم و دلنشين!گونه اش را به پيشانيم چسباند.احساس آرامش كردم!مثل بچه اي در آعوش مادرش!

از گوشه چشم به دستهايش نگاه كردم ناخنهاي بلند و دستهاي چروك و پشم آلود.مثل ناخن پلنگ! نه اين چهره دريا نبود!نمي دونم چي بود هرچه بود او نبود!عفريته اي بود!دريا را به گوشه اي پرتاب كرد و خود با پنجه هاي وحشتناكش سعي مي كرد كه سرم را در هم بفشارد.

من نيز تمام تلاشم را مي كردم كه تفنگم را هر طور شده بدس بيارم و دفاع كنم.....

براي لحظه اي دريا آن موجود را هل داد و من تونستم از چنگش رها بشم و لوله تفنگ را بر روي شقيقه اش بگذارم خواستم ماشه را بكشم اما ديدم درياست!مانده بودم كه چكار بكنم!

از خواب بريدم با اين كابوس وحشت ناك ! عرق سرد بر بدنمش نشسته بود.

دكتر بيدار بود! گفت خواب بد ديدي!

گفتم نگو خواب بد ! بسيار بد تر از بد! نمي خوابيدم بهتر بود.زيرا بسيار خسته تر از زماني بودم كه به خواب رفتم.

به دكتر گفتم اگر مي توني تو بخواب من ديگر خوابم نمي بره.

ساعت حدود 7 صبح ميشد اشعه خورشيد را بر قله كوه ممقابل از پنجره ديد.بسرعت با كتري آبجوش و مقداري شكلات دو نوشيدني درست كردم دكتر هم بيدار شد.نوشيدني را نوشيديم كه پيرمرد در زد و وارد شد.صبح به خيري و ...

دكتر گفت ما مي خوايم زحمت را كم كنيم.

تعارفي كرد كه صبحانه و...ما تشكر كرديم و گفتيم اگر راه را نشان بديد سپاسگذار خواهيم شد زيرا همراهانمان حتمن نگران ما هستند.

دكتر مقداري پول به پيرمرد تعارف كرد.كمي من و من كرد و پذيرفت.البته اينكه خجالتم و دست و بالمان تنگ است و نبايد از مهمان پول گرفت ولي اسكناسها را از يقه پلوور به زير سراند و در جيب پيراهنش گذاشت و آشكارا خوشحال .

به سرعت آماده رفتن شديم.

ادامه دارد