زوزه گرگ 12

چند وقت پيش در آخرين روزهاي پايان فصل شكار در حال مرتب كردن وسايل شكار و تميز و روغن كاري تفنگ و جابجا كردن فشنك  ونظم و نسق دادن به كمد اسلحه و لوازم شكارم بودم.

چشمم افتاد به جعبه اي كوچك با روكش مخملي سرخ.به اندازه يك جعبه انگشتر!دقيقن يادم نبود كه چه ممكنه درون آن باشد.

بازش كه كردم با يك مرمي سربي مواجه شدم كه سر آن به شكل قارچ پهن شده بود و به شكل وحشتاكي در آمده بود.فقط  شكارچيان و تير اندازان مي دانند كه اين مرمي چرا به اين شكل در آمده است!بله اثابت به يك شيي نسبتن نرم مثل گوشت تن يك موحود زنده.

بر روي تكه اي كاغذ كوچك نيز تاريخي درج شده بود 5 دسامبر 19...

تمام خاطرات آن روز در ذهنم مرور شد.اما مقدار زيادي نيز در اثر مرور زمان به فراموشي سپرده شده بود.

دفترچه خاطراتم را ورقي زدم  حگايتهاي زوزه زه گرگ از 1 تا 11 خلاصه شده و هر كدام در چند سطر ساعت بعضي وقايع را هم نوشته بودم بعضي جاها معلوم بود با عجله و بد خط و جاهايي نيز مشخصن سر حوصله و با جزييات بيشتر.

مرمي(سر گلوله)را در بين دو انگشت شست و سبابه گرفتم و روبروي نور نگاهي بهش انداختم.بله هنوز هم ميشد لكه هاي خشك شده خون را و شايد هم تكه هاي ريز كوشت را بر روي آن و در زير برگشتگي نوك پرچ شده آن ديد.

راستش نگاه به ان و ياد آوري لحظات گذشته مقدار زيادي حالم را دگرگون كرد.

و به فكر دور و درازي  فرو رفتم.صداي در مرا به خود آورد 2 ضربه! مي دانستم دكتر است هميشه همينگونه در مي زد.اگر نمي گفتم برفرمایید وارد نميشد و دست به دستگيره در نيز نمي زد.ادب و مناعت طبع و بزرگ منشي اين مرد هميشه برايم سر مشق بوده هر جند كه هيچكاه نتوانستم كاملن مراعات كنم كارهايي كه او انجام مي دهد.

گفتم بفرماييد دكتر!وارد شد با لبخندي بر لب مثل هميشه.موهايش خاكستري شده بود و دوران جواني طي شده.اما همچنان محكم و متين با چهره اي آرامش بخش.

در كنارم نشست! از دود سگار هميشه گريزان است اما در كنار من هيچ وقتبه رويم نياورده كه از سيگار كشيدنم بدش بياد.بلكه گاهي هم مي گه كيهان تو طوري سيكار مي كشي كه مرا نيز به هوس مي اندازي مثل اينكه داري شكلات مي خوري موقع سيگار كشيدن.

قهوه اي برايش ريختم و مرمي را نشانش دادم .

دكتر اين را يادت مياد!نگاهي به چهره مغموم من انداخت و خنده اي كرد.بله كاملن.مگر ميشه فراموش كرد.ولي روز بدي نبود! خوب جنگيديم ! هر چند نا برابر و هر چند من توصيه كردم كه آنها را نزني!و انصافن جز معدود زمانهايي بود كه حرفم را حتي المقدور گوش كردي!

گفتم خوب دكتر من مقدار زيادي از آن خاطرات را هنوز در ذهن دارم  اما ابعد از تير خوردن و اينكه به كمكم آمدي ! و نخوه در رفتن از آن مهلكه و رسيدن به درمانگاه ...از اينها چيزي به ياد ندارم.برام تعريف كن!

دكتر كمي چهره اش دره م رفت!جرعه اي از قهو ه اش را نوشيد و

گقت:

ادامه