زوزه گرگ13
زوزه گرگ 13
دكتر گفت:
اگر خاطرت باشه صبح آن روز هنگامي كه از كمپ راه افتاديم 6 نفر بوديم با 2 راهنما و 2 نفر راننده و در مجموع 8 نفر.
از همان ابتدا من احساس كردم كه تو چندان دل و دماغ نداري .به نوعي حس مي كردم كه رفتارت مثل هميشه نيست.از شوخي و خنده هاي هميشگيت خبري نبود و تا حدودي هم در خود فرو رفته بودي.
هنگامي كه به آخرين مسيري كه مي شد با ماشين رفت رسيديم و مي خواستيم دو گروه بشيم و هر گروه با يك راهنما تو پيشنهاد كردي كه بهتره 3 گروه بشيم و ما دو نفر كه هميشه همراه هم بوديم گفتي كه راهنما نياز نداريم چونكه نمي خواهي مسير طولاني بريم.همراهان هم قبول كردند و هر كدام از ما 3 گروه مسيري را در پيش گرفتيم كه ما مسير سمت راست را انتخاب كرديم و قرار هم بر اين شد تا قبل از تاريك شدن هوا و در هر شرايطي خودما را به جاده برسانيم و ماشينها هم همانجا منتظر ما خواهند ماند.بقيه ماجرا را هم كه مي دوني كولاك و برف باعث شد كه ما راهمان را گم كنيم.و شب را مهمان كوهنشينان باشيم.راستش از همون ابتدا من به ميزبانان بد گمان بودم اما بخاطر اينكه ذهن تو را آشفته نكنم به روي خودم نياوردم .اما تو هم متوجه رفتار مشكوك آنها شدي .گفتم دكتر اما پير مرد بنظر آدم بدي نمي آمد!؟اينطور نيست؟
دكتر گفت بله پير مرد نسبتن آدم خوبي بود.اصلن پيرمرد به نوعي به من گفت كه جانمان در خطر است و از فصد بقيه خبر داشت. و ظاهرن آنهايي هم كه با ما در گير شدن جز افراد قبيله او نبودند و چنداني حرف شنوي هم از او نداشتند.
به هر حال همراهنمان نزديك غروب كه به ميعد گاه باز مي كردند تا يكي دو ساعت از شب گذشته هم منتظر مراجعت ما مي مانند وقتي كه مي بينند ما بر نگشتيم متوجه ميشن كه حتمن مسير را گم كرديم .از طرفي هم خيالشان راحت بوده كه ما غذا و امكانات كافي همراه داريم و امكان اينكه آسيب جدي ببينيم وجود نداره به همين دليل معطلي در آنجا را بي مورد مي بينند و به همراه ماشينها به كمپ اصلي مراحعت مي كنند.فردا نيز تا نزديكي هاي ظهر منتظر مي مانند سپس به همان محلي مي ايند كه روز قبل همديگر را ترك كرده بوديم.هنگامي كه مي خواهند پياده به جستجوي ما بين صداي شديد تير اندازي از فاصله نه چندان دور را مي شنوند و به سمت مجل تير اندازي ميان.اين زمان درست مصادف شده بود با درگيري شديد تو و زخمي شدنت.
واقعيت اين است كه من فكر نمي كردم بتونيم از آن مهلكه جان بدر ببريم.تا زماني كه تو تير نخورده بودي تمام سعي من بر اين بود كه مهاجمين را زخمي نكنم.اما وقتي كه ديدم تير خوردي و وقتي كه ديدم تفنگ از دستت افتاد و سرت روي برفها خم شد فكر كردم كه حتمن كشته شدي.ديگر زندگي خودم و يا هيچ كس ديگري برام مهم نبود و در آن لحظات هركدام از آنها را كه ميديدم حتمن مي كشتم. وقتي كه آمدم بالاي سرت خون زيادي از تو رفته بود و نبضت هم بسيار ضعيف مي زد.چند لحظه منتظر ماندم تا يكي از مهاجمين خودش را نشان بده لا اقل انتقام بگيرم ولي هيچ كس در تير رس و در ديد نبود.در همين لخظه دوستانمان متوجه وضعيت ما شده بودن و با شليك چند نفري از آنها كه سالم بودند را فراري دادند بقيه را هم كه تو زخم زده بودي.
راستش من تو را كاملن از دست رفته مي دانستم .با كمك بقيه دوستان تور ا خدود 5 كيلومتر روي دوش حركت داديم تا به اتومبيل رسيديم .بعد هم تو را به در مانگاه اولين آبادي رسانديم.
آنجا هم كه تقريبن فاقد امكانات لازم بود وفقط سختي جاني و نيروي جواني تو بود كه باعث شد بتواني از پس آن همه خونريزي و ناشيگري پزشك زنده بماني!
دكتر ساكت شده... و به نقطه اي دور دست در وراي پنجره اتاق خيره ماند.
و من هنوز هم زنده ام.همچنان عاشق طبيعت اما ديگر از ريسكهاي جواني چندان خبري نيست.دكتر هم موهاي سپيد سرش بيش از موهاي سياه.اما همچنان سبتر و استوار.
پيش خودم گفتم:كاش دكتر سالهاي سال زنده بماند.اگر نباشد من بسيار تنها خواهم شد.حتي اگر دور از من باشد مهم نيست .مهم اين است كه باشد.ديگر مثل سابق كمتر به گوه و صحرا مي زنيم.اما هنوز هم ميريم اگر چه كمتر.هنوز هم گاهي سر به سر دكتر مي زارم .اذيتش مي كنم !و حتي گاهي ممكنه تندي هم بكنم.اما او نيز خوب مي داند كه يكي از نزديكتر ين و عزيز ترين كسان من است و با اينكه از نظر نسبي نسبت خيلي دوري با هم داريم اما سالهاست كه مراقب و همراهم بوده با همه ندانم كاريها و اوقات تلخيهاي من!
و شايد تنها فرد مورد اطمينان من و پدرم......
كاش روزي بتوانم ذره اي از زحمات و محبتهايش را جبران كنم.
===========
پ.ن:ناچار شدم خلا صه کنم در غیر اینصورت مجبور بودید زوزهایی بیشتری را بخونبد شاید هم تا ۱۸![]()