خاطرات و خطرات2
خاطرات و خطرات2
بله پسرم! معمولن اين دوره و زمانه ديگر كمتر جوانها مايلند پاي صجبت پيرمردهايي مثل من بنشينند.اما بنظرم شما كمي متفاوت هستيد.
من نيز با عشق و علاقه گقتم واقعيت اين است كه من خيلي علاقمندم به شنيدن خاطرات بزرگاني مثل شما.حالا چنانچه فرصت داشته باشيد كمي از آن زمانها برايم تعريف كن!
بله پسرم زمانه خيلي تغيير كرده انسانها تغيير كردن.آن زمان با وجود نداري و فقر مردم تقريبن همسان زندگي مي كردند.بين ارباب و رعيت از نظر نحوه زندگي چندان تفاوتي نبود.خان روي همان گليمي مي خوابيد كه چريكهايش مي خوابيدند و همان چاروقي به پا داشت كه تفنگچي هايش بپا داشتند.
هم در دوستي مروت بود و هم در دشمني.
راستش پيرمرد سعي مي كرد بيشتر درد دل كند تا بيان خاطرات اما من هم سعي مي كردم با سوالهايي به نوعي به صحبتهاش جهت بدم هر چند كه در اثر كهولت كاهي يك خاطره را چندين بار تعريف مي كرد و من هم ناچار مي شنيدم.
پرسيدم خوب از نحوه چريك و تفنگچي شدنت بگو؟
لبخندي زد و گفت در آن زمان كه سر باز و قشون نبود! يه خان بود و منظقه وسيعي از مرز ايران از فصر شيرين تا حسينيه(دهي نزديك انديمشك در خوزستان) و يه غلامرضا خان با 200-300 نفر چريك و بايد هم منظقه مرزي را حفظ مي كرد و هم منظقه مورد نفوذش را از دستبرد خوانين مناطق ديگر در امان نگه مي داشت.به همن خاطر ما گاهي تا عمق خاك عثماني هم پيش ميرفتيم و شهرها و روستاهاي سليمانيه و خانقين و شهر زور و مندلي و گاهي هم بصره را چپو(غارت) مي كرديم .اين كار دو دليل داشت هم بخاطر زهر چشم گرفتن از آنها بود و هم اينكه به هر حال غنيمتي بدست ميامد.
مي داني كه چريكهاي خان در واقع بي جيره و مواجب بودند.تفنگ و فشنگ و اسب و آذوقه همه را بايد خودما تهيه مي كرديم و تنها ممر درامدمان هم غنايمي بود كه در درگيري ها بدست مياورديم.حتي آنها يي هم كه كشته مي شدند سهمي از غنايم به خانوده آنها داده مي شد.
پرسيدم پس تعداد زيادي هم كشته ميشدند در درگيري ها؟
گفت واقعيت اين است كه خير !در هر درگيري گاهي 3-4 نفر زخمي و شايد يكي دونفر كشته مي شدند و البته هر دو طرف درگيري سعي مي كردند كه كمتر از همديگر بكشند.اگر امروز بود مطمينم در هر چنگ نصفي از طرفين كشته ميشد اما آن زمان ما سعي مي كرديم كمتر همديگر را بكشم.چونكه در هر چنگ مشخص مي شد كه فرد كشته شده توسط چه كسي كشته شده است.آن وقت خانواده آن شخص تا هر وقت كه ممكن بود مطمينن انتفام مي گرفت.بنا بر اين در در گيري ها كمتر كسي كشته مي شد .
موضوعي را برات بگم!
در يكي از درگيري ها شخصي از خوانين لرستان به اسم سيد مير خان كشته شد.خدا بيامرزدش هر چند كه فرد خوش نامي نبود و خود لرستانيها هم چشم ديدنش را نداشتند اما به هر جال در يك درگيري با طوايف پشتكوه ايلام كشته شد.به همين دليل تمام طوايف سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند به بهانه انتقام ولي در اصل براي عارت.آن زمان همين رودخانه سيمره(كرخه در خوزستان) مرز بين لرستان و ايلام بود.البته اسم ايلام آن زمان ده بالا بود و بعد هم كه حسين قلي خان قلعه اي آنجا ساخت اسمش را گذاشت حسين آباد و امروز هم كه معروفه به ايلام.
بگذريم .نزديكترين منطقه به لرستان ما هستيم و تا خبر به حسين آباد مي رسيد و نيروهاي غلامرضا خان به كمك مي رسيد سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند و در واقع اگر مي خواستند كسي را بكشند تنا بنده اي زنده نمي ماند.اما در اين هجوم حد اكثر 2 نفر كشته شدند. تعداد كساني كه تفنگ داشتند شايد از انگشتهاي دست تجاوز نمي كرد با اين وجود ما مقاومت كرديم و چندين گردنه مهم را بستيم و حملات آنها را دفع كرديم.شخصي بود به اسم ....(يادم رفته) سنگر مستحكمي داشت و در بالاي كوهي سنگر گرفته بود چندين شبانه روز در آن منطقه جلوي آنها را سد كرد .آخر سر يكي از بزرگان لر با صداي بلند از نام و نشان او پرسيد و گفت تو كي هستي مگر دولت هستي يا اينكه قور خانه دولت در اختيارته كه نه فشنگت تمام مي شه و نه تفنگت از كار مي افته.او هم اسم خودش را گفت.خان لر گفت من پسري برام بدنيا آمده بخاطر اين شجاعتت اسم تو را روي پسرم مي گذارم و اميدوارم كه مانند تو قرد شجاعي بار بياد.بله آن زما اينگونه بودند مردم حتي از دشمنانشان هم با تعريف و تمجيد ياد مي كردند.
ادامه...