انتخاب مسير 7

غروب روز بعد خودم نرفتم و اجمد را فرستادم سر قرار با جمال و خودم منتظر باز گشتش شدم.ساعت حدود 11 شب بر گشت!گفت جمال را ديدم گفته امانتي را پيدا كرده!اما بايد قيمتش را با دلار پرداخت كنيم!

با تعجب گفتم با دلار؟گفت آره با دلار و اضافه كرد آخه يارو فروشنده " قمتان ميل"  خارجيه! فردا شب هم  منتظره!گفت پولها را با دلار بيار !گفتم: نگفت كجاست اين قمتان ميل ؟.گفت خوب معلومه بندر بصره والان توي كشتيه!!!

برق از سرم پريد .يه جورايي به دلم بد آمد.احساس نا خوشايندي داشتم.حس كردم شايد يه دام باشه!كاش خودم رفته بودم آنوقت از نگاه و حركات جمال بلمچي مي فهميدم آيا كا سه اي زير نيم كاسه هست يا نه! اما كار از كار گذشته بود.

آن شب ديگه كاري نداشتم.

صبح روز بعد رفتم "بازار صفا" مقداري پول بردم كه تبديل دلار كنم.صرافي بروخيم  يهودي تعطيل بود!

بعضي از "مندايي هاي  طلا فروش" هم ارز خريد و فروش مي كردند اما قيمتهاي آنها مقداري گرانتر بود. به همين دليل با محسن رفتيم آبادان از خيابان اميري رد شديم و وارد بازار كويتي ها شديم چند نفر رفيق بوتيك دار داشتم و مي دانستم كه آنها هميشه توي دست و بالشان دلار و دينار هست

20000 هزار تومان تبديل كردم به دلار شد حدود 3225 دلار شمردم و پرسيدم چند حساب كردي ؟گفت شش تومن و دو زار!

چيزي نگفتم اما او اضافه كرد خير باشه اميد خان!قصد سفر خارجه داري!گفتم شايد چند روزي برم !

و نزاشتم كه گفتگو ادامه پيدا كنه!

همه بانكها ارز به نرح روز مي فروختند اما هم گرانتر بود و هم اينكه نمي خواستم از بانك دلار بگيرم تصور مي كردم ممكنه گزارش خريد دلار را به مامورين بدن.

محسن را فرستادم برگرده خانه !

گفتم به ننم بگو من شب دير  ميام و اگر هم نيامدم نگران نباشه!اما خودم دلهره و تشويش داشتم!

محسن هم بدون سوال و چواب خدا حافظي كرد و رفت! و چند قدم كه رفت برگشت نگاهي كرد و لحظه اي منتظر ماند.! گفتم ها محسن جان كاري داري كاكا!؟

گفت نه ولي ... گفتم ولي چي؟گفت بزار امشب من باهات بيام! گفتم نه محسن تنها باشم بهتره !

نگراني در چهره اش مشهود بود.گفتم نگران نباش فردا صبح مي بينمت ضمنن به احمد هم بگو سر ساعت 9 منتظرم باشه!

گفت چشم و رفت.

از بچگي با هم بزرگ شده بوديم!همكلاس و هم محله!محسن يكي دو سال از من بزرگتر بود وقتي كه با بچه هاي ديگه دعوا مي كردم محسن هميشه پشتيبانم بود كسي چرات نداشت نگاه چپ بندازه كه با چك و لگد محسن مواجه ميشد.وقتي كه منو با لب و لوچه خون آلود و لباسهاي پاره مي ديد اول مي خنديد و بعد مي گفت ها اميد كاكا باز با بچه عربها دعوا كردي و بعد يه راست مي رفت سروقت آنها  بر خلاف ظاهرش در كتكاري بسيار بي رحم بود. و راستش هيچ وقت نديدم از كسي كتك بخوره!

اما وقتي كه بزرگتر شديم اين من بودم كه هميشه به خاطر محسن كتكاري مي كردم.كافي بود با كسي در گير بشه ...راستش آجانهاي محل را هم با پول خريده بودم. به همين خاطر با وجود كتك كاري هيجوقت پاي ما دو تا به كلانتري نمي رسيد.

اما از وقتي كه تو كار قاجاق كالا افتاديم ديگر آسه مي رفتيم . آسه ميامديم  و سعي مي كرديم با كسي در گير نشيم  و بيشتر هم سعيمان بر اين بود كه لات و لوتهاي محل را نمك گير كنيم! با پاكتي سيكار يا با يه پنج سيري عرق  و احيانن گاهي مقداري پول براي خرج چليمشان.

وضع حانوادگي چندان خوبي نداشت پدرش بيمار بود و مادر و 3 تا خواهرش توي "چرداخ"حاج قصير كار مي كردند.از صبح تا شب مي رفتند آنحا  هسته خرماها را در مياوردند وآنها را بسته بندي مي كردند و حاج قصير به خارج صادر مي كرد.

اما از وقتي كه با هم شروع بكار كرديم قدغن كردم كه ديگه مادر و خواهراش نرن آنجا!توي يه انباري بزرگ در شرجي و گرما 50-60 نفر دختر و زن از پير و جوان تا دختر بچه 4-5 ساله از صبح تا شام جان مي كندد و در ازاي هسته كردن يك من خرما 2 زار مي گرفتند.و تا شب اگر خودشان را مي كشتند نمي توانستند 10 من خرما هسته كنند تازه پولشان را هم معلوم نبود زار قصير كي به آنها بده!

از وقتي كه توي كار قاچاق افتاده بوديم نو نوار شده بودند. براي خانواده محسن در محله خودما خانه بهتري احاره كرديم! به هر حال زندگي هم من و هم محسن كاملن دگر گون شده بود.

..................

تاشب هنوز خيلي وقت داشتم.دلم مي خواست ميترا را ببينم!در احمد آباد بوتيك داشت!پيا ده را ه ا فتادم  خيابان شاهپور را طي كردم سعي مي كردم با آشنايي بر خورد نكنم.

وارد مغازه اش شدم. چند نفر مشتري در حال چك و چانه زدن بودند گوشه اي ايستادم تا مشتري هايش را را ه آنداحت!چشمش به من كه افتاد لبخندي زد  مشغول كار ش شد!

مغازه كه خلوت شدسلام كردم.نشان مي داد كه از دستم دلخوره!جواب سلامم را داد و سر سري گفت ها  ؟چي شده اميد خان گذر از اين ورا افتاده!

گفتم هيچي!فقط آمدم تو را ببينم!گفت چه عجب بعد از 3 ماه يادت افتاد كه من هم وجود دارم!گفتم تو هميشه وجود داشتي و داري خودت مي داني كه من حسابي گرفتارم!تازه سپردم احمد كه يه عدل لباس برات بياره آورد!؟

گفت آره آورد پولوشو هم همون موقع دادم!

گفتم مگه من نگفته بودم نمي خواد پول به احمد بدي!گفت من نمي خوام زير منت احدي باشم!از اين قد بودن و رواستيش خوشم ميامد ولي گاهي مقداري آزار دهنده مي دشد.اما مي دانستم كه اين همه توپ و تشر فقط براي بازار گرمي ست!

به پيش خان تكيه داده بود من هم روبروش قبل از اينكه بتواند عكس العملي از خودش نشان بده بوسه اي از لبهاش گرفتم و گفتم خودت مي دوني كه خاطرتو مي خوام  با عشوه صورتش را عقب كشيد و گفت خودتو لوس نكن!د   بده اين كارا ...

گفتم اگر وقت داري مي خوام امروز را با هم باشيم!من و مني كرد و گفت آخه مغازه ...گفتم مغازه را ببند.با هم ميريم ناهار مي خوريم بعد هم سينما ركس فيلم خوبي گذاشته با هم مي ريم مي بينيم! بعدش هم ...

گفت شب مياي خونه؟گفتم حالا تا شب!

مي دانستم اگر بگم نه ممكن بود نياد و كل روزم را خراب مي كرد.سانس 1تا 3 رفتيم سينما! بعدش هم رفتيم هتل كاروانسرا با هم ناهار خورديم!سوار تاكسي شديم  خانه اش در ايستكاه 12 بود!يك خيابان نرسيده به خانه از ماشين پياده شديم.مغازه عروسك فروشي بزرگي بود من وارد مغازه شدم و يك عروسك خرسي بزرگ خريدم .گفتم اين را قبلن قولشو به سارا داده بودم .دخترش 12 ساله بود وميترا با تنها دخترش زندگي مي كرد.

خواستم خدا حافظي كنم دستم را گرفت و گفت مگه نمياي خونه امشب !گفتم نه ميترا كار دارم. ناراحت شد و با حالت قهر عروسك را زير بغل زد و خواست راه بيفته!

گفتم من امشب آنور آب قرار دارم.اگر نميام فقط به اين خاطره!حودت كه مي داني با اينها نمي شه بد قولي كرد يه بار كه سر قرار نرم سر قرار ديگه باهام كار نمي كنند و جنس برام نميارم.و الا خودت مي دوني كه خيلي دلم مي خواست امشب را با هم بوديم!مجاب شده بود.گفت مواظب خودت باش اين روزها بد جوري دارن كنترل مي كنند فكر مي كنم خبراهايي بايد باشه!

گغتم چشم به محص اينكه برگشتم ميام پيشت .

برگشتم خرمشهر.احمد منتظرم بود.ساعت 7 غروب با يه موتور سيكلت را افتاديم مسير زيا طولاني نبود.خود را به شكل و شمايل ماهي گيرها در آورده بوديم.منتظر مانديم تا هوا كاملن تاريك شد.چراغهاي بصره روشن كه شد سرو كله جمال پيدا شد. به احمد گفتم تا دم صبح منتطرم باش اگر نيامدم تنها بر گرد ولي فردا شب دوباره همينجا منتطر باش.به هر حال تا وقتي كه خودم خبري بهت ندادم هر شب بيا اينجا!!

با تعجب گفت مگه مي خواي چكار كني؟گفتم ميرم آن دست آب.كاري هست كه خودم بايد انجام بدم.

نگران و مظطرب گفت كاكا تو از اين كارا نمي كردي!من شب تنها اينجا مي ترسم!گفتم ترسي نداره برو لابلاي نخلستان و يه گوشه بگير بخواب! خواست چيزي بگه كه من خدا حا فطي كردم و رفتم.

سوار بلم شدم چمال اول با يه "مردي" بلم را به جلو هل داد وفتي كه عمق رودخانه زياد شد شروع به پارو زدن كرد.جريان آب شديد بود اما حمال هم بلم چي ماهري بود همراه با جريان آب حدود 200-300 متر پايينتر بلم را به كناره رودخانه رساند بعد يك نفر ديگر منتطرمان بود طناب بلم را به دستش داد و هردو  از بلم پياده شديم.

بعد از مقداري پياده روي در تاريكي و در لابلاي نخلستان سوسوي چند چراغ نفتي از لابلاي نيزار نمايان شد!متعاقب آن پارس سگهايي كه با صداي آشناي جمال ساكت شدند.

خانه هايي از ني ساخته بودند حدود 10-20 كلبه!همينكه وارد يكي از كلبه ها شديم زن ميانسالي خوش آمد گفت با پاي برهنه و كودكي چسبده به سينه اش.

جمال به عربي گفت كه مهمان داريم.شام آماده كن.

كفتم جمال خانواده را به زحمت نينداز!معلوم بود كه از اين حرفم آزرده شده!گفت اميد خان ميهمان حبيب خداست  من و شما هم كه با هم نان و نمك خورديم.بايد شام بخوري و بعد ميريم.

گفتم من هنوز نمازم را نخواندم!آفتادبه اي داد دستم وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا را خواندم.لذتي مي برد از نماز خواندن من!

زندگي آنها بيشتر از طريق پرورش گاو ميش و كشاورزي مي گذشت.اما جالا ديگه وضعشان بهتر شده بود بخاطر قاچاق كالا.

بعد از شام گفت پول امريكي آوردي گفتم ها بله!گفت اين يارو امريكاني  قمتان ميل است در لنگر گاه كشتي اش  لنگر انداخته با بلم ميريم منتطرمان است.

دوباره سوار بلم شديم بعد از مدتي شبه عظيم يك كشتي از دور پيدا شد.به طرفش رانديم .از فاصله حدود 100 متري جمال با چراغ فوه چند بار علامت داد.وقتي كه جواب گرفت آهسته بلم را به كنار كشتي هدايت كرد.نردباني طنابي از كشتي آويخته شد.من شروع به بالا رفتن كردم.جمال خواست حركت كنه گفتم مگر تو نمياي ؟گفت نه برو معامله را تمام كن آنها خودشان با يه قايق ميارنت خشكي آنجا من منتظرت هستم!

نگران شدم خواستم بر گردم اما راستش به غيرتم بر مي خورد در آخرين لحظه جا بزنم.آن هم روبروي جمال بلمچي؟ بعدن به من چي مي گفت!!؟ روي من طور ديگري حساب مي كرد .اگر بر مي گشتم در نظرش يه بزدل ترسو جلوه مي كردم!

يا خدا به اميد تويي گفتم و رفتم بالا! رفتن از پله طنابي بسيار سخت بود.اولين بار بود كه از يه پله طنابي بالا مي رفتم.

در بالاي "دك" كشتي منتظرم بودند به زبان انگليسي خوشامدي گفت و مرا به اتاق كاپيتان هدايت كرد.

ادامه

پ.ن:قمتان میل=کاپیتان کشتی

پ.ن۲:بازار صفا =خرمشهر در گذشته دارای دو بازار عمده بوده است به اسامی بازار صیف و بازار صفا

پ.ن۳:مندایی:صابیین مندایی که در لهجه مردم جنوب به صبی معروفند پیروان دین حضرت یحیا هستند و اعلب به کار طلا فروشی و مینا کاری اشتعال دارند.به خاطر اینکه  غسل در آب روان چز اصلی عبادات آنهاست بنا بر این  عمدتن در کنار رودخانه ها زندگی می کنند و مردمانی مهربان و خوش بر خورد هستند.

پ.ن۴:مردی = مردی به کسر میم چوب بلندی ست که بلمچی ها و قایق رانها در آبهای کم عمق برای به  جلو راندن بلم از آن استفاده می کنند.

پ.ن۵:دک=عرشه کشتی را گویند.