انتخاب مسير 9

يكي از ملوانان در كابين را باز كرد و كاپتن تا دم در مشايعتم.در كه باز شد هرم گرما و رطوبت و بوي ذهم ماهي هجوم آوردند.درون كابين بسيار خنك بود ولي با وجود ساعت  سه و نيم بامداد در بيرون گرما شديد بود رطوبت هوا همچون مايعي لزج به تن مي چسبيد و هوا را بايد لقمه لقمه بلعيد از بس سنگين و خفقان آورد بود.

مه سطح آب را پوشانده بود و به زحمت مي شد چند قدم آنطرفتر را ديد.

كاپتن گفت دو ملوان تا ساحل همراهيت مي كنند خيالم راحته به كارشان خوب واردند.

تشكر كردم و دستي تكان دادم .به همان ترتيب كه سوار شده بودم پياده شدم.فايق در كنار كشتي منتظر بود .ملوانان با مهارت كامل شروع به پارو زدن كردند.قايق بروي سطخ آرام آب سر مي خورد و مهارتشان به حدي بود كه حتي بر خورد پاروها با سطح آب را نمي شنيدم.چنان نرم و روان قايق را به حركت در مي آوردند همجون بالريني بر روي صحنه نمايش با حركاتي موزون و يكنواخت.

هيچ حالتي را در چهره آنها نمي شد تشخيص داد نه غم و نه شادي و نه هيجان.همانند آدم آهني هايي بودند كه براي يك كار خاص برنامه ريزي شده باشند.در سكوت كامل.

از روي غريزه اخساس كردم كه داريم به سمت جنوب غربي حركت مي كنيم. و مي دانستم  كه فاصله زيادي نبايد با كناره مقابل وجود داشته باشد.چشمها را در چشمخانه مي چرخاندم شايد كورسوي چراغي و يا علامتي از جمال ببينم اما فشار به حدقه چشم كار بيهوده اي بود.

بعد از حدود پانرده دقيقه با يك جركت يكنواخت پاروها را از آب بالا كشيدند و به سرعت يكي از آنها از قايق به درون آب پريد. در كمال تعجب ديدم كه آب تا زانويش مي رسيد.فهميدم كه به ساحل رسيديم. قايق را با دست به كناره كشيد. من هم دامن دشداشه را به كمر بستم و با يك حركت سريع از قايق پياده شدم. يكي از ملوانان بسته حاوي اسلحه را از قايق به خشكي آورد. تحويلم داد و با سلامي نظامي خدا حافظي كرد.

پرسيدم آخه اينجا كجاست؟من مسير را بلد نيستم و بايد منتظر رفيقم ميماندم!

با فارسي سليس گفت:با عرض پوزش ماموريت ما تا همينجا تمام است و دستور ديگري نداريم.بعد هم يك پاكت بسته شده به من داد و گفت اين را كاپتن داده و گفته به محض پياده شدن شما رويت كنيد !بعد هم چراغ قوه بسيار كوچكي از حيبش بيرون آورد و دو دستش را طوري دور نورش گرفت كه از هيچ زاويه اي ديده نشه!و گفت لطفن پاكت را باز كنيد.

پاكت را باز كردم درون آن پاكتي ديگر با بود با داداشتي به اين مضون لطفن به محض اينكه به سلامت به ساحل رسيدي ذيل همين ياداشت مرقوم بفرمايدد و ياداشت را در پاكت دوم تحويل همين ملوان دهيد. با تشكر

بدون هيچ اسم و عنوان.

من هم با زحمت زياد آنچه كه خواسته بود را نوشتم و تحويل ملوان دادم .آنها خدا حاقظي كردند و به سرعت در تاريكي و مه ناپديد شدند.

كمي طول كشيد تا توانستم شرايط خودم را بسنجم.

من مانده بودم و مه و تاريكي و محيطي نا آشنا!فقط حدس مي زدم بصره بايد در سمت چپم باشد.بنا بر اين هرچه ممكنه نبايد به شهر نزديك بشم.بسته را به دوش انداحتم و با سرعت در جهت عكس حركت رودخانه شروع به راه پيمايي كردم. .تازه فهميدم خطر واقعي زماني خواهد بود كه هوا روشن بشه!

كم كم مه رقيقتر مي شد و نسيم نسبتن خنكي شروع به وزيدن كرد. اينگونه بهتر بود لا اقل صدا خش و خش قدمهايم در بين علفها در همهمه نسيم گم مي شد.!

سپيده در حال دميدمن بود!در يك لحظه ضداي بانك اله اكبر اذان از چندين جاي مختلف و همزمان  بلند شد.صدا ها واضح و نزديك !نبايد اينقدر به بصره نزديك باشم!كمي جلوتر رفتم به وضوع چراغهاي بصره مشاهده ميشد در فاصله اي حدود 6-7 كيلومتر اما ....من نزديك "عشار " بودم شهركي در حلشيه بصره و فاصله چنداني با آنجا نداشتم.ديگر مي دانستم دقيقن كجا هستم.بسيار پايينتر از آنجايي بودم كه با جمال قرار گذاشته بودم.

صداي اذان از مناره هاي مسجد جامع خرمشهر هم با فاصله اندكي به گوش مي رسيد هر چند صدا چندان واضح نبود اما براي من به نوعي اميد بخش بود و عجب احساس خوشايندي داشتم از اينكه صدايي از نزديك خانه و مادر و خواهر و دوستانم به گوشم مي رسيد.احساس امنيت و آرامش!

نا چار بودم قدمهايم را با سرعت بيشتري بردارم!نيزارهاي كنار ساحل ساق پاهايم را خراش داده بودن اما چندان مهم نبود.

تقريبن به حالت دو به راهم ادمه مي دادم!حدس زدم بايد دو سه كيلومتر طي كرده باشم!

ديگر صبح شده بود و بزودي شعاهاي خورشيد  از پشت سرم و از سسمت ايران به آسمان پاشيده ميشد و من خدا خدا مي كردم كه هر چه دير تر خورشيد طلوع كنه .اما طبيعت كار خودش را مي كرد و زمان براي من چه سريع مي گذشت .

يك آن به محوطه ا ي باز رسيدم بدون هيچ دار و درخت و نيزار و فاصله تا نيزار بعدي زياد بود!شروع به دويدن كردم

از فاصله اي نه چندان دور صداي پچ پچ و متعاقب آن نعرهاي پاپي  "قف     فف      قف  " و متعقب آن به زبان عربي  گفت ارمي(شليك كن)

در حال دويدن نگاهي به پشت سر انداختم دو نفر "شرطه " عراقي بودن و گشت صبحگاهي شان به اتمام رسيده بود و حالا بنظرم لقمه اي چرب گيرشان افتاده بود گه سركيسه اش كنند. اما من محموله ام طوري نبود كه بايستم و با آنها سر رشوه چانه بزنم مي دانستم با هيچ مبلغي نمي تونم از دستشان خلاص بشم. بنا بر اين در بك آن تصميم گرفتم كه فرار كنم و هر طور كه شده خودم را به نيزار بعدي برسانم اگر به آنجا مي رسيدم  از دسترسشان دور مي شدم و آنها هم جرات ورود به نيزار را نداشتند.

شروع به دويدن كردم با سرعت هر چه تمام تر!

فاصله ام شايد كمي بيشتر از 100 متر بود با آنها.اما سنگيني محموله سرعتم را كم مي كرد و هر لحظه آنها به من نزديكتر مي شدند.

چند بار ديگر دستور توقف دادند  به سمت چپ نگاهي انداختم جاده اي شني به سرعت خودم را به جاده رساندم اصلن به فكر اين نبودم كه به كجا و چه سمتي جركت مي كنم در آن لحطات فقط مي خواستم هر چه بيشتر از پليسهاي گشت عراقي دور بشم.

صداي دو تير پياپي و من بدون توجه به تيرها و تير سومي سوزشي در بازوي چپم احساس كردم محموله از دوشم به وسط جاده پرت شد و من با صورت به زمين خوردم!

به هر زحمتي بود سعي كردم دوباره بلند شم  و با دست سالمم محموله را بردارم.

ناگهان صداي شديد ترمز ماشين و توقف آن در كنارم موجب شد كه كرد خاك زيادي به هوا بلند شه!

 ادامه:

1-شرطه=به عربي يعني پليس

2-قف=دستور توقف

3-ارمي =شليك كن

4-عشار=شهركي در كنار بصره