انتخاب مسير 18

به ميترا گفتم بايد سريع لباست را عوض كني! مسافرتي طولاني در پيش داريم!با وحشت نگاهم كرد!لبخندي زدم و گفتم خونسرد باش ميترا چيزي نشده.دوري مي زنيم و بر مي گرديم.ماشين را در پناه شمشادهاي فنس حياط نگه داشتم.ميترا به سرعت پايين رفت و بعد از چند دقيقه برگشت.لباس مناسبتري پوشيده بود .گفتم اگر امكان داره يه كلمن آب هم با خودت بيار.ممكنه لازم بشه!

به دكتر گفتم لطفن شما هم سعي كن اداي مستها را در بياري! هر چند لازم به اين توصيه نبود.سرو وضع دكتر چيزي كمتر از يك مست لا يقل نداشت با آن موهاي ژوليده و بطري در دست.

در ذهنم همه چي را مرور كردم! گفتم ميترا اين آقايي كه اينجا نشسته پدر من و شماست! با مادرمان دعوا كرده و آمده آبادان! محل زندگي ما هم در  بندر شاهپوراست.هواست باشه اگر كسي چيزي پرسيد همين را بگي! چشمكي زد و گفت حتمن! بايد حس خوبي باشه داشتن يه باباي مست!گفتم شايد !

راه گه افتاديم با فاصله حدود 300 متر ماشين بعدي هم به دنبال ما راه افتاد. مي دانستم دكتر آرش خودش همه چي را راست و ريست مي كنه! زرنگتر از آني بود كه نشان مي داد.

از پل ايستگاه هفت كه رد شديم نفس راحتي كشيدم!بزنگاي اصلي همينجا بود!با آرامش به سمت خروجي آبادان به اهواز حركت كردم!نرسيده به ميدان ايست بازرسي مختصري بود اما در سمت ديگر ميدان كاملن جاده را بسته بودند و معلوم بود حدس من درست بوده .آنها فكر مي كردن كه حتمن به سمت اهواز فرار خواهند كرد.

افسر پليس با دو درجه دار و چندين نفر لباس شخصي ايستاده بودند .افسر با اشاره دست ما را به كنار جاده هدايت كرد!خيلي مودبانه مسير را پرسيد و نگاهي سر سري به درون ماشين انداخت!از سمت ميترا!شب به خيري گفت و اينكه كجا ميريد اين وقت شب!

آنوقت ميترا شروع به شيرين زباني كرد.پدرم دو روز پيش با مامان دعواش شد.اين عادتشونه!هروقت دعواشان ميشه بابا مياد آبادان و من و داداشم بايد توي اين كاباره ها پيداش كنيم مست لا يعقل!!

دكتر كيا هم آن پشت نشسته بود شيشه ماشين را پايين كشيد و بطري را به سمت افسر گرفت و با حالتي مست گونه گفت يه قلپ مهمان من باش سر كارو در همان حال هم دستش را روي اسلجله كمري گذاشته بود و معلوم بود اگر اتفاقي بيفته در استفاده از اسلحه شك به خودش راه نمي ده ! افسر كه چشم از ميترا بر نمي داشت گفت ممنونم پدر سرپست هستم و قدغنه!! دكتر كيا سكسكه اي كرد و گفت اين تن بميره يه قلپ به سلامتي اعلا حضرت بنوش و خودش شيشه را سر كشيد! افسر بيچاره مانده بود كه چكار كنه! به سلامتي اعلا حضرت....نگاهي به فرد لباس شخصي پشت سرش انداخت او هم چشمكي زد افسر بطري را گرفت به لب نزديك كرد و به سلامتيي گفت اما معلوم بود كه ننوشيده!

گفتم سر كار جان اتفاقي افتاده!! گفت خير چيز خاصي نيست ! صمنن شما هم احتياط كن اين جاده شبها خيلي خلوته مواظب خودتون باشيد!

چشمي گفتم و راه افتادم!دكتر كيا هم سرش را از پنجره بيرون آورده بود و چنان جكهاي عجيب غريبي مي گفت كه من عرق كرده بودم از گرما و شرجي و بيشترش از خجالت!

همينكه از پست ايست بازرسي رد شديم كمي به سرعتم افزودم.در ذهنم مسير را مرور كردم گفتم ميريم به طرف بندر شاهپور حدود 40 كيلومتر بعد ميرسيم به سه راهي شادگان .مي تونيم از شادگان به طرف اهواز بريم و لي بنظرم در اين جاده زودتر به ما مشكوك مي شن بهتره بريم تا بندر شاهپور و نرسيده به اين بندر از پليس راه بريم سمت ماهشهر و بعد هم رامشير بعد از رامشير به سمت اهواز ولي مستفيم نريم اهواز بهتره بريم شوشتر و از شوشتر بريم دزفول و از دزفول تا انديمشك هم كه راهي نيست  و از آن به بعد در امان خدا و شما بايد خودتون بقيه مسير را بريد!دكتر كيا گفت ااينطور راه خيلي دور ميشه !گفتم دور ميشه اما مسير امن خواهد بود و كسي هم به ما شك نميكنه!

به هر حال همين مسير را انتخاب كرديم!

نگاهي از آيينه به پشت سر انداختم ماشين بعدي هم  با فاصله به دنبال ما در حركت بود و در دل خدا را شكري گفتم كه آنها هم از ايست بازرسي رد شدن!

كمتر از 2 ساعت بعد در پليس راه بندر شاهپور بوديم و 15 دقيقه بعد در ماهشهر!خانه هاي ناحيه صنعتي ماهشر دقيقن كپي خانه هاي "بريم"آبادان و ساخته دست انگليسي ها بود!

گفتم دكتر كيا؟ ميبيني كه آن استعمار پيري كه حرفش را مي زدي اينجا چه منظقه اي را آباد كرده!؟

همين حرف كافي بود تا دكتر كيا يه دوره طولاني بره منبر !! اصولن استعمار به معني آباد كردن هستش و اين لغت را اولين بار توسظ.......

ديگه توجه نكردم چي مي گه و اصلن حوصله شنيدن حرفهاش را نداشتم پريدم و سط حرفش و گفتم از آن بطري چيزي مونده گلويي تازه كنم يا نه؟ اين حرفها را هم بزار براي سر كلاس و به دانشجوهاي علوم سياسي درس بده!

اخمي كرد و بطري را به دستم داد!كمي نوشيدم ساعت از 12 نيمه شب گذشته بود!

ماشين بعدي هم رسيد علامت دادم آنها هم ايستادند!

دكتر و طوطي و دو نفر همراهشان!

گفتم دكتر بهتره شما و طوطي خانم و ميترا بر گرديد اينها را هم سوار ماشين من بكن از اين به بعدش تنهايي ميرم!

دكتر نگاهي به من كرد و گفت اميد جان ريسك اين كار بالاست  كفتم به هر حال بنظرم بهتره كه يك نفر از ما اين كار را تمام كنيم اما با توجه به اينكه شما مشغول كار هستي و ممكنه  غيبتت موجب شك همكارات بشه!ضمنن جاده هاي اين اطراف را هم شما فكر نمي كنم خوب بلد باشي!! دكتر گفت من گاهي تا اميديه و ميان كوه آمدم براي راه اندازي درمانگاه شركت نفت! اما در همين حد گفتم پس  شما ميترا و طوطي را با خودت بر گردان بقيه كارها با من!

موضوع را با ميترا در ميان گذاشتم!قبول نمي كرد كه مرا تنها بگذاره!خيلي محكم گفت ببين اميد من توي اين راه تا آخر با تو هستم و نميزارم تنها بري!گفتم ميترا جان آخه ماشين جا نداره ....نزاشت حرفم را تمام كنم يواشكي در گوشم گفت من به  اين اميد همرات آمدم كه در بر گشت با هم تنها هستيم و مي تونيم يكي دو روز را با هم باشيم!

گفتم ميترا جان اين كار را ميزاريم براي وقت ديگه انشالا برگشتم با هم ميريم هر جا كه تو بخواي ولي الان و در اين شرايط.... راستش خودم هم دلم مي خواست كه همرام باشه هم قوت قلبي بود برام و هم اينكه در بر گشت تنها نبودم و مي تونستيم يكي دو روز را در اهواز با هم باشيم....

به هر حال ميترا را راضي كردم كه با آرش و طوطي خانم بر گرده!

گفتم آرش جان شما بايد تا صبح صبر كنيد اگر همين الان بر گرديد ممكنه مشكوك بشن و همه شما را باز داشت كنند!

گفت پس چي كار كنيم يعني تا صبح همينجا كنار جاده بمانيم!

گفتم نه! من يه رفيقي دارم اينجا امشب را خونه آنها بمانيد و فردا نزديك ظهر حركت كنيد!

خانه دوست من در" كوره ها"1" بود يك قاچاقچي قديمي كه كاهي از من جنس مي خريد و گاهي هم از" هنديجان" و" ديلم" و" گناوه" چنسهايي كه من نياز داشتم برام تهيه مي كرد!

در زديم! از پشت ديوار كاه گلي حياط بلند خانه اش با صداي هوار مانندي به زبان عربي گفت كيه!

گفتم منم و به اسم صداش كردم: "خلف"

صدايم را شناخت و با عجله بيرون آمد !روبوسي و احوال پرسي و اينكه اين وقت شب ...

گفتم "خلف" چيزي نپرس اين سه نفر امشب ميهمان تو هستند فردا ميرن آبادان حسابي پذيرايي كن و اگر تونستي فردا خودت تا آبادان ببرشان!

گفت اي به چشم !خوش آمديد خوش آمديد و همه را به خانه دعوت كرد! گفتم من بايد برم  هر چه اصرار كرد نماندم به سرعت رفت و سيني با چند ليوان شربت آبلموي خنك آورد.

كفتم بهتره ماشين را هم ببري تو خياط ضمنن آن خانمها هم يكيشون نامزدمه و آن ديگري خواهرمه  اين آقا هم برادرمه هواست باشه "خلف" مواظب باش كه صحيح و سالم برسونيشون آبادان!

گفت آآآآ هووووو انگار كه آبادان آن ور دنياست خو  بابا جان فردا صبحونه كه خوردن ناهار هم ميگم "ام ريحانه" براشون قليه ماهي درست كنه بعد از نهار هوا كه خنك بشه خودم ميبرم ميزارمشون وسط آبادان!خوبه! ها خيالت تخت شد! ؟ گفتم آره "خلف "جان من به تو اطمينان دارم كه اينها را اينجا ميزارم و الا خودت ميدوني من اينجا رفقاي زيادي دارم مي تونستم ببرمشون جاي ديگه ولي به تو اطمينانم بيشتره!

خلف" آشكارا از اين تعريف من قند توي دلش آب شد و گفت مثل تخم چشمم ازشون مواظبت مي كنم !

گفتم پس د يگه سفارش نكنم!؟ گفت نه ديگه ....و برق اسلجه كمري را كه لاي چفيه اش پيچيده بود ديدم!! گفتم خلف تو هنوز دست از اين خل بازيهات نكشيدي؟خنده اي كرد و گفت ها كاكا خودت مي دوني ما زياد دشمن دياريم و اين وقت شب هم كه تو در زدي چه مي دونم كي پشت دره!!حالا قابلي نداره ببر با خودت! گفتم ممنون من همينجوري هم كلي مشكل دارم!

دو نفر ديگه را هم سوار ماشين كردم و با ميترا و دكتر و وطوطي خدا حافظي كردم و راه افتادم !

ادامه دارد

1- كوره ها منطقه اي ست فقير نشين در حاشيه غربي شهرستان ماهشهر