انتخاب مسير 20

بقيه مسير را بدون اينكه اتفاق خاصي پيش بياد طي كرديم! در طول مسير دكتر با تعريف خاطرات  و نكات تاريخي سعي در سرگرم كردن من داشت!

شهر انديمشك را كه رد كرديم نرسيده به پليس راه كنار يك رستوران فرسوده بين راهي پارك كردم!

گفتم دكتر بهتره همراهانت را بيدار كني .فكر مي كنم ماموريت من تا همينجا تمام شده باشد.نزديك ظهر بود كمي احساس گرسنگي مي كردم. دكتر و همراهانش از ماشين پياده شدند ناهار مختصري به حساب دكتر خورديم.از آنها خدا حافظي كردم و سويج را تحويل دكتر داردم .دكتر سخاوتمندانه يه بسته اسكناس  در جيبم تپاند! گفتم دكتر من بخاطر پول اين كار را نكردم و نيازي هم به پول ندرام.پول را به دكتر بر گرداندم .ناراحتي را در چهره دكتر ديدم.از بين بسته اسكناس يك برگ بيرون كشيدم و گفتم اين هم بخاطر تو .

دكتر اظهار امتنان كرد و لبخندي زد گفت شما جوان شجاع و با عزت نفسي هستي .مملكت به چنين جواناني نياز دارد.شنيدم  سالهاست كه سرپرستي خانواده ات را به عهده داري ! و شغل مشخصي هم نداري گفتم شايد كمكي باشد! گفتم دكتر نگران من و خانوادم نباش به هر حال چرخ زندگي مي چرخه .نمي گذارم به مادر و خواهرم بد بگذره.گفت :شنيدم ديپلمه هستي! اگر مايل بودي حاظرم ترتيبي بدم بري خارج درست را ادامه بدي! و ادامه داد من در آلمان دوستان زيادي دارم!تشكر كردم و گفتم اگر تصميم گرفتم حتمن خبرت مي كنم.

........

مستقيم با يه تاكسي به ترمينال  ماشينهاي انديمشك اهواز رفتم! در اهواز هم نماندم و غروب نشده خرمشهر بودم!ديزل آباد پياده شدم و از ميوه فروشهايي كه روي گاري ميوه مي فوختند چند كيلو ميوه خريدم و مقداري خرت و پرت ديگر! مي دانستم هنوز از در وارد نشده با اعتراض و غر زدنهاي مكرر مادر مواجهه حواهم شد!

در حياط مثل هميشه نيمه باز بود از دالان نيمه تاريك منتهي به حياط گذشتم! نفس راحتي كشيدم هيچ كس در حياط نبود بجز خيري كه با آتش گردان داشت آتش براي قليان شيرخان مي گيراند و او هم چنان سر گرم كارش بود كه فكر كردم متوجه ورود من نشده!

در گوشه نيمه تاريك اتاق الهام به سينه روي زمين دراز كشيده بود و در حال نوشتن تكاليف مدرسه اش!

سوت كوتاهي زدم سرش را از روي كتاب بر داست و چنان جهيد بغلم كه پاكتهاي ميوه روي فرش ولو شدند!

ميوه هار اجمع و جور كرديم و گفتم مامان كو؟

الهام گفت زنيبل را برداشت و رفت نان بخره!گفتم خود ت چرا نرفتي؟ نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و گفت داداشششششش ! اين وقت غروب من برم در نونوايي!! ؟ ضمنن درس داشتم! و طوري خودش را لوس كرد كه جايي براي گفتگو باقي نگذاشت!

چراغ سه فتيله آبي رنگ گوشه اتاق روشن بود و بخار خوش عطري از قا بلمه اي كه روي آن بود بيرون ميامد ! بوي آبگوشت با عطر ليمو عماني اتاق را پركرده بود!

الهام ادامه داد مامان آبگوشت بار گذاشت گفت اميد دوست داره و رفت كه نون تازه بخره! و بعد هم ادامه داد  اما من گفتم كه مامان اميد امشب هم نمياد! بي خود داري زحمت مي كشي!

در همين حين مامان وارد شد و با صداي بلند گفت "الي" اون سفره را بيار ...

خودم را براي غر زدن مادر آماده كرده بودم! اما وقتي چشمش به من افتاد بر خلاف هميشه اين بار با لبخند  به طرفم آمد و بعلم كرد!و گفت مامان ميبيني اين الهام هم ديگه به هيچ صراطي مستقيم نيست! صد بار گفتم پام درد مي كنه برو سر گوچه چند تا نون بگير مگر به خرجش رفت! و با گلايه گفت همه اش تقصير توه اميد كه اينقدر لوسش مي كني! گفتم ماما من لوسش مي كنم؟  و با شوخي گفتم خوب حالا كه اينطور شد الان حسابي تنبيهش مي كنم  و وانمود كردم كه مي خوام كتكش بزنم! به طرف الهام رفتم و با اخم گفتم الهام آتيش پاره الهي كه يه شوهر اخمو و بد اخلاق گيرت بياد  .... و همگي ما با صداي بلند خنديديم! مادر هم با غمزه اي كه مختص خودش بود  گفت : خوب تنبيهش كردي !! با همينكاراته كه اين دختر اينقدر لوس و از خود راضي شده! تا چيزي بهش مي گم مي گه به داداش اميد م مي گم ! داداش اميدم زنده باشه! داداش اميدم .... و اينقدر داداشم داداشم كنه كه كسي ندونه فكر مي كنه داداشش كيه؟!!!

با وجودي كه دو ماه از پاييز گذشته بود اما هنوز هم هوا تا حدودي گرم بود! پنكه رو ميزي با هزار زحمت مختصر نسيمي را در اتاق بوجود مياورد اما به قول قديمي ها ديگه تك گرما شكشته بود!

الهام به سرعت سفره انداخت! يخ شكست و در پارچ  انداخت! يخ و پارچ بلور  و ظرف پلاستيگي قرمز رنگي كه سبزي در آن ريخته شده بود ! کنتراست رنگها و شناوری  یخهای شفافدر تنگ بلور  احساس آرامش كردم!

گفتم مامان  زود باش كشنمه بوي اين آبكوشت هم بد جوري اشتها  آوره!

بعد از شام هم منتظر بودم مامان چيزي بپرسه ولي نپرسيد! ديگه نتونستم تحمل كنم  گفتم ماما ببخشي ديشب خونه نيامدم!با وجودي كه قول داده بودم كه هميشه شبها خونه باشم ولي خوب گاهي كار پيش مياد!

مادرم گفت: ديگه عادت كردم . هر وقتي كه ميري بيرون خودم را براي يكي دو روز نديدنت آماده مي كنم ! مردها همه همينطورند ! تو هم مرد شدي پسرم و كاري نمي شه كرد! فقط نگراني ام اينه كه شري دست خودت بدي! همين و بس!

با شرمندگي گفتم مرسي ماما! چشم مواظب خودم هستم! اصلن بايد هم مواظب باشم! مي دوني كه من دوستتون دارم پس خيالت راحت باشه  نمي زارم اتفاقي برام بيفته!

........

صبح به عادت هميشگي ساعت 10 از خواب بيدار شدم! سفره صبحانه پهن بود مادر در حال روفت و رب حياط  و گپ زدن با زنهاي همسايه الهام هم رفته بود مدرسه!

ضبحانه خوردم و راديو را روشن كردم!  آهنگ اله ناز را پخش مي كرد. برنامه خاصي نداشتم! رفتم تو حياط و گفتم مامان ساك حموم منو بده مي خوام برم حموم! تازه از خموم بر گشته بودم كه الهام هم از مدرسه آمد! اين دختر عجب رفتارش پسرانه است گاهي ! سوتي زد و گفت تر و تميز شدي !!؟ شيطون خبريه!

گفتم نه چه خبري! مي خواي ديگه خموم هم نرم؟ گفت رد كن بياد يه اسكن! ديشب پول ندادي!؟ گفتم يادم رفت الي ببخشي! اون شلوار لي منو بيار پول تو جيبشه!

دست كردم و پولهاي مچاله شده را بيرون آوردم يه اسكناس 10 توماني دادم الي !و دوباره گفتم بيا به چوب رختي آويزون كن!

الي خم شد و كارتي به دستم داد گفت داداش اين از جيبت افتاد! چيه!؟ نگاهي كردم!كارت ويزيتي بود به رنگ آبي آسماني .

دكتر...... و فقط يه شماره كد مانند و شماره تلفني زير آن! و آرم شركت ملي نفت ايران بالاي آن!

گذاشتم جيب پيرهنم ! يادم آمد آن شب در جاده آبادان اهواز آن آقا با دخترش  كه نيمه شب اتومبيلشان خراب شده بود و كمكي كه در آن شرايط به آنها كرده بودم! موضوع را كاملن فراموش كرده بودم و اين كارت را حتي يادم نبود كي به من داد!

بعد از ظهر محسن  آمد در حانه! با هم بيرون رفتيم! گفت اميد جان مشتري ها همينطور عاطل و باطل هستند! مي دوني چند روزه كار نكرديم!؟ اگر جنس نياريم مشتريها از دستمان مي پرند!

گفتم يه فكري مي كنيم! محسن جان اين شرايط راستش بنظرم قابل دوام نيست . بايد فكر ديگري بكنيم! كار ديگري دست و پا كنيم! تا كي مي تونيم همينطور در هول و لا باشيم .

با تعجب نگاهم مي كرد ! باور نمي كرد من اينگونه حرف بزنم! گفت : آخه ما كه كار ديگري بلد نيستيم! چه كار كنيم ! ضمنن پول خوبي هم در مياريم! تازش هم سركار قديري ... نزاشتم حرفش تموم بشه گفتم . مشكل ما همين سر كار قديريه! اگر مثل اول به پروپامان مي پيچيد كه من از او لجباز تر بودم ولي الان  خودش ميره جنس مياره و بار ماشين مي كنه و دو دستي تحويل ميده ! آخه اين هم شد كار؟ شد قاچاق!؟ درست مثل اينه كه بري از بازار كويتي ها خريد كنيً! شايد هم آسونتر!

محسن گفت خوب چه از اين بهتر ! آرزوي همه است كه اينطور وظعي داشته باشند. گفتم نه محسن جان اين وضع قابل دوام نيست!

سري به قهوه خونه مش بموني زديم! كمي با محسن دومينو بازي كرديم ! محسن براي كاري بيرون رفت.مش بموني همينكه ديد من تنها نشستم با آن شكم بزرگ و قد كوتاه و عينك ته استكانيش با لنگي دور گردن به طرفم آمد و نشست كنارم!

لبخندي زد و گفت : كم پيدايي پسرم! گفتم عمو جان گرفتار كار و زندگي هستم! لبخندي زد و دستي به پشتم زد و گفت آفرين پسرم آفرين! در جريان كارهات هستم! بعد هم گفت مي دوني اوني كه از مهلكه به در بردي كي بود؟

با تعجب گفتم عمو مهلكه چيه؟ من كسي را ... نزاشت حرفم را تمام كنم گفت دكتر كيا از دوستان قديمي منه!

اما پسرم مگه نگفتم خودت را از اين موضوع بكش كنار!سعي كن ديگه از اين جلو تر نري! بعدن راهي براي برگشت وجود نخواهد داشت. از تعجب داشت چشمهام از حدقه در ميامد!باور نمي كردم كه مش بموني با آن سر و ضع و آن قهوه خونه زهوار درفته ...

گفت من و دكتر كيا در آلمان شرقي با هم درس خونديم ! اون معماري خواند و من  كشاورزي!!

گفتم ولي ....

صداش چنان آهسته بود كه در آن همهمه به زور به گوشم مي رسيد! دود قليان تمام فضاي قهوه خونه را پر كرده بود و صداي چق و چوق  مهره هاي دو مينو بر روي ميز و تق تق استكان نعلبكي به هم فضا را پر كرده بود.

سيگاري روشن كردم! اصلن برام باور كردني نبود. من در كجا قرار داشتم! وارد چه ماجرايي شده بودم! اينها ....سرم به دوران افتاد!براي اولين بار ترس برم داشت دلم خالي شد! بنطرم فشارم افتاده بود. مش بموني فهميد! خودش بلند شد و يك پارچ آب يخ و استكاني چايي نبات آورد!

ليواني ْآب خنك نوشيدم كمي حالم بهتر شد!

بعد گفت بيا بريم بيرون كارت دارم! به اتاق پشت  سالن قهوه خونه رفتيم!

مش بموني چنان سليس و روان صحبت مي كرد كه ديگر آن مش بموني قهوه چي با لنگ كثيف و كيوه هايي كه سر پا انداخته بود و لخ لخ روي زمين مي كشيد نبود! بنظرم يكي از بهترين اساتيد ادبيات داشت صحبت مي كرد!

پسرم من كه بهت گفته بودم وارد اين ماجرا نشو! گفتم مش بموني ظاهرن همه در شهر با اين آقايان هستند! پس كي با آنها نيست؟

گفت همه هستند در ظاهر ولي به اين مردم نميشه اعتماد كرد.مثل موج هستند امروز مي كن مرگ بر ... فردا مي گمن درود بر.....

اينها هم دل خوش كردن به اين مرگر بر و درو بر ها!! و فكر مي كنند بزودي مي تونند حكومت را در دست بگيرند اما پسرم مطمينم كه سياستهاي جهاني طور ديگري ست!

انگلستان هميشه در سياستهاي دراز مدت پيروز ميشه! سر نخ بيشتر بازيهاي سياسي در انگلستان و واشنگتن است! آنها در حال تدوين جغرافياي ژيوپلتيك جهان هستند! و مطمينم ما در اين بازي باختيم!

و صحبتهايي ديگر كه من چندان توجهي به آنها نداشتم. فقط در اين فكر بودم كه از نطامي و پاسبان و قهوه چي و بازاري  و كارمند و دكتر و مهندس و .... همه با اين گروه هستند !پس كي نيست!

از مش بموني خدا حافظي كردم و بي هدف راه افتادم از پشت با مهرباني صدام زد! پسرم اگر خواستي جايي استخدام بشي بگو من سفارش مي كنم! فقط خودتو از اين ماجرا دور كن! همين.... ديگر نفهميدم چي گفت.

رفتم خونه به مامان گفتم مامام من امشب هم خونه نمي ام!

مستقيم رفتم آبادان خونه ميترا! وقتي كه منو ديد خوشحال شد و گفت كي آمدي! گفتم از كجا ! و با اخم گفتم  شما كه مي دوني من كي آمدم! و پرسيدم شما چي ؟ راخت رسيديد؟ گفت آره مشكلي نبود!

و بعد هم با ناراحتي گفتم شما كه در تمام طول مسير آدم گذاشته بوديد  و ما را مي پاييديد!! با تعجب گفت : تو از كجا مي دوني؟ يه دستي زده بودم! همينطور گفته بودم! ولي گرفت!

گفت اميد جان معلومه كه ما براي شما محافظ گذاشته بوديم نمي تونستيم همينجور به امان خدا شما را تو جاده .ول كنيم هر اتفاقي ممكن بود براي شما پيش بياد!

 

......

كفتم ميترا من امشب مي خوام مست كنم! چي تو خونه داري؟ گفت همه چي هست و با عشوه گفت تو جون بخواه! ولي چرا مي خواي مست كني!!؟ بيا تا خودم  مستت كنم و دست اندا خت دور گردم!

راستش ميلي نداشتم! حالم خوب نبود! اما ميترا چنان طناز و زيبا بود كه به زودي همه آن حالتها را فراموش كردم!

نزديك نيمه شب از بس نوشيده بودم همانجا روي كاناپه خوابم برد!

ساعت 1 بعد از ظهر از خواب بيدار شدم با سر درد شديد! دوشي گرفتم و دوباره خوابيدم! با صداي ميترا  و تكانهاي ملايمي كه به من مي داد بيدار شدم! گفت دكتر آرش كارت داره بيدار شو!

گفتم دكتر از كجا مي دونه من اينجا هستم! گفت بعد از ظهر كاري داشت  و من گفتم كه اينجايي!

دكتر در پذيرايي نشسته بود بغلم كرد و خوش و بش! و تشكر.

و به شوخي كفت اميد جان چه دوست با حالي دداري! هموني كه ماهشهر بود!! پذيرايي مقصل از ما كرد و خودش هم تا آبادان ما را رسوند!بايد يه جوري زحماتش را جبران كنيم! كفتم خودم جبران مي كنم  و از خجالتش در ميام!

دكتر گفت ظاهرن ديشب خيلي مشروب خوردي؟ چرا؟ تو كه معمولن مشروب نمي خوري!

گفتم دكتر احساس كردم نياز دارم! گفت اين بد ترين حالته ! درست زماني كه احساس مي كني نياز داري نبايد بنوشي! و الا ميشه عادت!بعد هم عامرانه گفت سعي كن ديگه اينقدر ننوشي كه از خود بي خود بشي!

با لا قيدي گفتم اگر توصيه پزشكيه مي پذيرم اما اگر دستور حزبيه  مي گم به كسي مربوط نيست!

ادامه.......