انتخاب مسیر 21
انتخاب مسير 21
چند روزي در خانه ماندم وخودم را با انجام كارهاي جزيي و سر و كله زدن با "الي " سر گرم كردم!
مادر هم در تمام مدت مرا زير نظر داشت! شايد مي دانست كه من در ذهنم در گير جدالي شديدم! سعي مي كرد بفهمه كه چي در ذهنم مي گذره! اوايل فكر مي كرد كه شايد عاشق شدم!
"الي " را وادار كرده بود كه هر طور شده زير زبونم را بكشه و بفهمه كه چه مرگم شده.من كه حتي يك ساعت نمي توانستم در خانه آرام بمانم چندين روز بود كه حتي از خانه بيرون نرفته بودم!
الهام با شيطنت گفت: داداش اميد؟ با بي حوصلگي گفتم بله ! چيه؟ پول مي خواي؟
با اخمي دروغين گفت : بزار حرفمو بزنم! كي پول خواسته!
گفتم بنال بينم چي مي گي؟ گفت نه نمي گم تو حوصله نداري! گفتم دارم بگو!
گفت ماما فكر مي كنه تو عاشق شدي! اما من بهش گفتم داداش اميد عرضه اين كارا را نداره و بيشتر بنظرم خل شده تا عاشق! و گفته هر ظور شده از زير زبونت بكشم ببينم چرا اين روزا اينقدر رفتارت عوض شده!
زدم زير خنده! و گفتم تو هم كه با سه سوت مامان را فروختي كه!! مثلن خواستي اينطور زير زبون منو بكشي؟
الهام هم خنديد و گفت ولي تو به من مي گي ؟ مگه نه؟
گفت الهام جان چيزي نيست كه به تو بگم! خبري نشده آخه! گفت: اگر خبري نشده الان چند روزه از خونه بيرون نرفتي؟ نكنه دنبالت هستند؟ گفت الهام جان هيچ كس دنبال من نيست! اصلن ببينم تو و مامان هر وقت كه مي رم بيرون كلي ناراحت مي شيد و قر مي زنيد حالا هم كه تو خونه نشستم باز هم قر مي زنيد! پس بفرماييد من چي كار بايد بكنم تا شما راضي بشيد! و مخصوصن اين حرفها را طوري بلند گفتم تا مادر هم بشنوه !
مادر با"خيري خانم "داشت دم در پچ پچ مي كرد! و مي دانستم دارن راجع به من حرف مي زنند!
وقتي كه صداي منو شنيدند پچ پچ آنها هم قطع شد!
........
اول صبح بهترين لباسهايم را پوشيدم كفشهام را واكس زدم و اتو كشيده و مرتب خواستم از خانه بيرون برم!
مادرم گفت مادر قربون قد و بالات بشه الهي چشم خسود كور .. ماشالا پسرم! و آشكارا مشخص بود كه خوشحال شده از اينكه من كمي به سر و وضع خودم رسيدم! و بعد اضافه كرد با كسي قرار داري اميد جان؟
كفتم : هنوز نمي دونم مادر ! شايد هم قرار داشته باشم !
ديگه چيزي نگفت .
كارت ويزيت را از جيب بيرون آوردم! نگاهي دوباره و جند باره! دو دل بودم.در عمرم از هيچكس تقاضايي نكرده بودم . همشيه روي پاي خودم بودم! از زماني كه پدر رفت و ديگه بر نگشت . حتي وقتي كه بعد از مدتي" جاشو ها" خبر آوردند قطعات متلاشي شده" لنج" پدر را در "مطاف" ديدن و جناز هاي كه هيچ وقت كسي بر آن شيون نكرد و مي دانستيم در جايي در قعر خليج فارس آرميده!.
همان زمان به خودم گفتم " اميد حالا وقتشه مردي ات را ثابت كني! اين مادر و خواهر ت و اين هم تو. يالا ببينم چي كار مي كني. به آب و آتش زدم سري تو سرها در آوردم! بچه درسخواني كه هميشه بهترين لباسها را پدر در هر سفر براش مي آورد و غروبها با جيب پدر پول با دوستاش كنار رودخانه قدم مي زد و همه را به بستني دعوت مي كرد! مي دانستم ديگه خودم هستم و خودم و مادر و خواهري كه بايد زير پر و بال بگيرم . هم محبت كنم و هم هزينه هاي زندگي آنها را تامين كنم تا نبود پدر را كمتر احساس كنند و بنظر خودم تا آن زمان تا حدودي موفق بودم!
مادر را به زيارت مشهد برده بودم .كربلا و نجف را زيارت كرده بود. مي خواستم بفرسمتمش حج كه قبول نكرده بود و گفته بود تا توو الهام سر و سامون نگيريد حج بر من واجب نيست!
بنظر خودم بجر اينكه گاهي با دير آمدن به خونه و دعواهاي گاه و بي گاه خاطرش را آزرده بودم و البته در بين هم قشرهاي ما آن هم تقريبن عادي بود كار ديگري نكرده بودم .
و در كل باعث افتخارش بودم در بين همسايه ها .
كارت ويزيت را دوباره نگاه كردم " دكتر.....
شماره شناسايي .....
شماره تلفن.........
تصميم خودم را گرفتم. گفتم: الي ؟ گفت چيه داداش؟ گفتم .... هيچي ! گفت بگو ديگه؟
گفتم يادت باشه تو و مادر تنها دارايي من در دنيا هستيد! دوستتون دارم .
بهت زده نگام كرد!
بيرون رفتم و با اولين تاكسي خودم را به آبادان رساندم!
گفتم لطفن پالايشگاه!
راننده همينكه اسم پالايشگاه را شنيد نگاهي به سر و ضعم انداخت و زير لب چيزي گفت! اهميت ندادم!
دم در پالايشگاه پياده شدم!
نگاهي به دكلها و تانك فرمهاي پالايشگا انداختم با "بويلرهاي عطيم و دود كشهايي كه از آنها دود و بخار خارج مي شد و بوي گاز كه تمام اطراف را پر كرده بود" تا حالا اينگونه به پالايشگاه نگاه نكرده بودم!آن همه لوله هاي پيچ در پيج و شير والفهاي عظيم! بي خود نبود كه بزرگترين پالايشگاه منطقه مي ناميدنش و تجهيزات و قطعات مورد نيازش اختصاصن براي خودش در" يوركشاير" ساخته ميشد .زيرا همه چيز اين پالايشگاه اختصاصي بود!
نگهبان از اتاقكش بيرون آمد! مودبانه سلام كرد و گفت با كسي كار داري؟
لحظه اي مردد ماندم اما در يك لحظه كارت را از جيب بيرون آوردم و نشانش دادم بدون هيچ گفتگويي!
همينكه كارت را ديد تقريبن به حال خبر دار ايستاد و گفت لطفن چند لجظه صبر كنيد! وارد اتاقك شد و گوشي تلفن را برداشت چند كلام صحيت كرد! ماشين بويوك آخرين سيستم سياه رنگي با راننده جلو پام تو فف كرد! نگهبان در ماشين را برام باز كرد و گفت ايشان مهمان اختصاصي آقاي رييس هستند!
هاج و واج مانده بودم!! ميهمان اختصاصي؟ آقاي رييس ؟ نكنه اين كارت متعلق به رييس پالايشگاه باشه؟ ولي چرا ميهمان اختصاصي؟
راننده كارت را از دست نگهبان گرفت! رد نگاهش را گرفتم در حال ديدن " كد " كارت بود!
راننده هم پياده شد و با احترام تعارف به سوار شدن كرد.
بعد با احترام گفت از پالايشگاه ديدن مي فرمايي يا بريم دفتر "آقا" و چنان بر كلمه آقا تاكيد كرد كه انگار در مورد يكي از قديسين داره صحبت مي كنه! با طعنه گفتم :
نه! بازديد پالايشگاه باشه براي بعد فعلن بريم دفتر آقا! و آقا را با آهنگي ظنر گونه در كلام ادا كردم. راننده فهميد اما به روي خود نياورد.
ادامه....
1-جاشو=در لهجه جنوب ايران به ملوان گفته مي شود
2-لنج= شناوري چوبي با موتور ديزل كه در سايزهاي مختلف توسط استادان لنج ساز كه به آنها گلاف گفته ميشود ساخته مي شود . اين شناورها كار ماهي گيري و حمل بار را بين بنادر خليج فارس انجام ميدن و در زمانهاي قديم تر ناخدايان ايراني با همين لنجهاي چوبي تا آرفريقا و هند وحتي چين نيز سفر مي كرده اند.
3- مطاف ناحيه اي در خليج فارس و نزديك بوشهر كه منطقه اي معمولن طوفان خيز است و سالانه چندين لنج در آن منطقه غرق مي شوند.