انتخاب مسير 22

روي نيمكت كنار رودخانه  نشسته بودم!

از آن روزهاي دلتنگي بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و ونفس را بايد لقمه لقمه فرو مي  دادي  و در آخر نيز همانند گره اي در انتهاي گلو نرسيده به ريه گير مي كرد!

كاهي دلتنگي سراغ همه ما مياد . از آن نمونه هايي كه خودمان هم نمي دانيم دليلش چيه و چرا؟

شا يد ريشه در اتفاقات  كوچكي داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زماني كه اصلن انتظارش را نداري!!

در اين لحظات آرام و قرار نداري ولي دليلي هم براي آن نمي بيني!

دلم مي خواست با كسي حرف بزنم! و شايد منتظر صداي آشنايي! اما نه! منتظر كسي هم نبودم.كوشي را برداشتم شماره دوستي قديمي را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم.چي مي خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگي هاي خودمو  هم به كسي منتقل نكنم!

كمي قدم زدم .در ان وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهاي با هم " دلبران جواني كه در كنار هم قدم مي زدند و نگاهاي عاشقانه و شرمگينشان  نشان از حضور عشقي نوشكفته و در آن لحظات قلبهايي كه با هر تماس دستي و يا نا ز و كرشمه اي به تپش مي افتاد!

اما در ميان ان جمع من تنها بودم!

كمي تشنه ام شده بود! دلم يه نوشيدني مي خواست اما ....به يك بطري آب معدني بسنده كردم!

دوباره روي نيمكت نشستم و سيگاري گيراندم!به  آب گل آلود رودخانه  خيره شدم .

سعي كردم چند لحظه اي بشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم ! امكان نداشت ! سرم كيج مي رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه  و لحظه اي ديگر در جايي ديگر نگاهم را به دنبال خود مي كشيد.

چشمهايم را بستم سعي كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم مي آورد .امكان تمركز  وجود نداشت! صداي چريان آب ترنمي دل انگيز بود اما حركت رودخانه و چر خش آب و حبابهايي كه گاه و بي گاه بر سطح آب نمودار مي شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وا مي داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم مي ديدم ! بدون كم و كاست!

 گلوم خشك شده  بود. دوباره جرعه اي آب از بطري نوشيدم! ولرم شده بود و خنكاي اول را نداشت! اما برايم كافي بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن ! منظره اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در جال افول  بود! ميشد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجي پر رنگ و سپس نيمه بالاي خورشيد محو  شد اما هنوز نيمه ي پايين آن پيدا!

دوباره نیمه بالا نيز براي لحظه اي هويدا شد و خطي تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد . به تجربه مي دانستم كه در محيطهاي صحرايي كه گوهي وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند  خورشيد نيز به ناچار و نجیبانه در فاصله اي از افق از ديده پنهان مي شود.در دلم گفتم خورشيد نيز با زمين فهر كرده!

براي لحظه اي  با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتي از آسمان نارنجي مايل به قرمز  و در پيش آن سايه هاي در هم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست براي ديدن آن زيرا به سرعت همه چي در تاريكي عوطه ور مي شود!

چراغهاي نيون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراعها در آب مي توانست در شرايط عادي منظره اي زيبا باشد. اما براي من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را ميشد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نميشد  گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنك چراغهاي نيون ديد را به اشتباه مي انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام ميامد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! لحظه اي احساس آرامش كردم نسيم شامگاهي و متعاقب آن دستي با ملايمت بر روي شانه ام!

جتي مايل نبودم بر گردم ببينم كيست! شايد آشنايي و يا شايد  رهگذري كه در پي پرسيدن آدرسي  و يا سايلي در پي جاجت!

راستي ؟ من كه هيچ آشنايي اينجا ندارم!اما هيجوقت هم حس غربت نداشته ام! اصلن فكر مي كنم هيچ كس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمي كنه!

به آرامي گفت: آقا؟

آقاي کیهان  !!

صدا چفدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

بر گشتم  در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین اش را شناختم!

خيلي وقته اينجا تنها نشستي. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامي كنارم نشست!

ادامه

پ.ن: دوستی گرانقدر در وبلاگ وزین مجله ادبی  سکستانت http://alamyfar.blogfa.com

نقدی بر این نوشته ناچیز نگاشته که به جرات می تونم بگم از نظر ادبی هزار برابر بهتر از نوشته من است.توصیه می کنم از قلم این ادیب گرامی بهره ببرید.