انتخاب مسیر 23
انتخاب مسير3 2
حتي دلم نمي خواست صورتم را بر گردانم و به چهر ه اش نگاه كنم!همه ما گاهي نياز داريم به دنياي متلاطم تنهايي خويش پناه ببريم!
بر خلاف تصور ما هيچ وقت تنها نيستيم.زيرا در همان لحطاتي كه تمام ارتباطاطمان را با دنيا ي پيرامون خواسته يا ناخواسته قطع شده باشد.حتي اگر در يك جزه اي باشيم كه هيچ بني بشري بجر خودمان آنجا نباشيم باز هم تنها نيستيم! زيرا تمام گذشته ما همراه ماست و همچنين تصورات وآينده اي را كه براي خود ترسيم مي كنيم يك لحظه دست از سر ذهن ما بر نمي دارد.
بيهوده بود!نمي توانستم جوابي به آهنگ خوش كلام كسي كه مخاطبم قرار داده بود ندهم.
تمام توانم را به كار بردم تا بتوانم كمي سرم را به سمت صدا بچرخانم و زير لب سلامي از سر حالي نبودن عريضه و شايد نزاكت .
اجازه هست !؟نيم خيز شدم و بفرماييد.
آثار گذر زمان بر چهره اش نمودار بود ولي به قامت خدنگ و به رفتار مبادي آداب يك اشراف زاده تربيت شده.كت و شلوار و گفشهاي واكس زده! به اقتضاي موقعيت كراوات نبسته بود ولي دستمال گردني به نيابت از آن. رفتاري موقر و مودب و نحوه پوشش متانتش را صد چندان به نمايش گذاشته بود!درست مانند اينكه براي يك مهماني رسمي آماده شده باشد!
سالها دورا دور با هم آشنا بوديم و همكار و در چهار چوبهايي كه براي خود تعريف كرده بودم نوعي رفاقت.
در اين دنيا شايد به اندازه انگشتان يك دست رفيق بر مبناي تعريفي كه خودم از رفاقت كرده ام ندارم!البته آشنايان زياد!
و رفاقتهاي تعريف شده در چارچوبهاي خاص مانند رفيق شكار رفيق كاري رفيق كوه نوردي رفيق .... و هر كدام هم فقط در همان چهار چوب .
در كسري ثانيه سابقه آشنايي با او و اينكه چگونه راهنمايي هاي ارزشمندي در مورد مسايل گوناگون بدون هيچ ادعايي و به روشي كه منحصر به خودش بود و در بزنگاهاي مختلف به كاربسته بودم در نطرم گذشت!
و همچنين رفتارهاي سبكسرانه اي كه من گاهي مرتكب شده بودم و او رنجيده يا نرنجيده هيچكاه به روي من نياورد بود! نمي شد از كنار اين همه صداقت بي توجه گذ شت!
سلام و احوالپرسي نه چندان گرم من و محبت و احترام دو چندان او شرمنده ام كرد.
چند لحظه گذشت تا ديوار سكوت شكست!
فاصله سني در مقاطعي از عمر چندان نمايان نيست .اما گذر ايام پختگي هايي را بوجود مياورد كه در هيچ مدرسه اي نمي شه آموخت و او مدرسه زمان را بسيار خوب گذرانده بود .
شعري را زير لب زمزمه كرد!از عمد چنان آهسته كه من مجبور شوم تمام حواسم را براي شنيدنش بكار ببندم! اين هم جزيي از تكنيكهاي خاص او بود براي اينكه تغييري در حال من بوجود بياره و من نيز خوب مي دانستم.
بعد از ظهر كه بيرون آمدي مواطبت بودم!چند روزه خيلي تو فكر مي ري ! البته ظاهرن اين عادته هر چند وقت يك بار !
اما اين بار بيشتر طول كشيد.و بعد ادامه داد مهم نيست براي همه ما پيش مياد.مهم اينه كه زمانش را تشخيص بديم و عوامل طولاني شدنش را بر طرف كينم! عمر واقعن كوتاهه !
و بعد بي مقدمه گفت ميشه لطفن يكي از اون سيگارات را هم به من بدي!
سيگار را روشن كرد و ناشيانه چند پك به آن زد!و بعد ادامه داد ميگن هر سيگار ميخي ست به تابوت! ولي خوب به هر حال تابوت بدون ميخ هم كه نميشه! الان بهترين وقته براي كوبيدن ميخ به تابوت!
بي اختيار خنده ام گرفت!لبخندي زدم!
بعد ادامه داد براي امشب برنامه ات چيه؟
گفتم برنامه خاصي ندارم! و هرچه سعي كردم بر زبان بيارم كه دلم مي خواد تنها باشم امكان نداشت! در شرايط عادي من در صحبت كردن بسيار بي پروا هستم و بدون ملاحطه اما در آن لحظه نتوانستم عذرش را بخوام.
گفت اگر مايل باشي مي خوام داستاني را برات بگم!اينگونه هردو مقداري سرگرم ميشيم. هم من خاطراتم را مرور مي كنم كه فراموشم نشه ماجراهاي زنديگم و هم اينكه گوش مفتي گير ميارم براي شنيدن و هم اينكه به هر حال مجبور ميشي تحمل كني چيزهايي را كه مايل به شنيدنش نيستي بشنوي!
گفتم هر طور ميل شماست! ضمنن كمي هم حس كنجكاويم بر انگيخته شد!
زماني كه به اينجا آمدم بر حسب تصادف به هم معرفي شديم! تقريبن در هر كاري مهارت داشت و قابل اطمينان و اعتماد بود.ولي هيچ وقت هيچ چيز در مورد گذشته اش نپرسيده بودم و او نيز البته چيزي نگفته بود. با معيارهاي ذهني من بنظر مي رسيد كه علاوه بر اينكه شخصيتي خود ساخته است در بهترين دانشگاها نيز قاعدتن بايد تحصل كرده باشد.
و شروع كرد به تعريف خاطرات!
كارمند ارشد شركت نفت بودم كه باز نشسته شدم!وقتي هم باز نشسته شدم باز تا مدتي به واسطه اشرافي که بر امور داشتم همچنان سر كار باقي ماندم ! و حالا هم كه باز از پا ننشستم !می بيني كه!
...........
راننده ماشين را جلوي يك ساختمان زيبا و دو طبقه نگه داشت!طاهر بنا هيچ شباهتي به ساختمانهاي اداري نداشت! بلكه بيشتر شبيه به يك خانه ويلايي نسبتن اعياني بود!
پياده شد و در ماشين را برام باز كرد.تشكر كردم و به سمت در ورودي رفتم!
در زدم و بدون اينكه منتظر جواب باشم وارد سالن نسبتن بزرگي شدم .چند لحظه همان دم در مكث كردم و نكاهي اجمالي به درون سالن انداختم.
دو خانم منشي بسيار زيبا پشت ميز كارشان مشغول بودند! و چند مبل استيل جهت ارباب رجوع!
يكي از خانمها به زبان انگليسي گفت بفرماييد !! (فرمايشي داشتيد)
عذر خواهي كردم و اينكه چندان مسلط به زبان انگليسي نيستم و بلا فاصله خانم منشي دومي به فارسي گفت امري داريد بفرماييد!
راستش دقيقن نمي دانستم چي بايد بگم و اينكه چه كار دارم!
اما لحظه اي به ياد كارت ويزيت افتادم! ان را با دو انگشت اشاره و وسط از جيب سينه كتم بيرون آوردم و به دست خانم منشي دادم! و در همان لخظه هم نمي توانستم از زيبايي و تناسب اندامش چشم پوشي كنم! و ناخود آگاه گفتم آقاي رييس بسيار فرد خوش سيلقه اي هستند! و خانم منشي گفت به اين زودي از كجا متوجه شدي؟ گفتم از اينكه دو نفر از زيبا ترين خانمها را به عنوان منشي انتخاب كرده!
از اين تعريف من هردو خانم آشكارا خوششان آمد!
و بعد اضافه كرد شما با آقاي رييس وقت ملاقات قبلي داريد! گفتم خير!
كارت ويزيت را از دستم گرفت نگاهي به آن انداخت و بعد گفت عذر مي خوام متوجه نشدم !بفرماييد چند لحظه ! و من ندانستم چرا با دیدن کارت ویزیت عذر خواهی کرد!!
وارد اتاق رييس شد خرامان و رد نگاه من به دنبالش!
بعد از لحظه اي برگشت و گفت بفرمايد تو!!
ادامه...