انتحاب مسير 26

وارد دفتر شدم.به محض ورود با نگاهي سريع كل اتاق را بر انداز كردم!دفتر كاري بزرگ با مبلماني شيك. ميز كاري شيشه اي كه بجز پرچم ايران و پرچم شركت نفت تقريبن چيز ديگري بروي آن نبود!

مردي ميان سال با قامتي رعنا و برازنده و لباسي شيك   سر پا ايستاده بود كنار ميز و ظاهرن منتظر ورود من!

نگاهي به چهر اش انداختم! مي شد تعجب را در رفتارش ديد!منتظر هر كسي بود بجز من!قدمي جلو گذاشت و دست داد .مردد بود در تعارف در نشستن !اين را از رفتارش فهميدم.اما ظاهرن نزاكت و ادبش اجازه نداد كه تعارف نكند.

روي اولين مبل سبك ويكتوريايي نشستم و او نيز رو برويم!داشت در ذهنش دنبال نشانه هاي مي گشت براي بخاطر آوردن من!اما ظاهرن چيزي بخاطر نياورد.

در نهايت گفت: افتخار آشنايي با چه كسي را دارم! خودم را معرفي كردم!

من اميد هستم! اميد صيادي.

اما ظاهرن اين اسم برايش چندان مفهومي نداشت!كارت را بهش دادم! مي دانستم كه بايد پس داده شود!ديگر به آن نيازي نداشتم! اصلن از اول هم به اين كارت لعنتي نيازي نداشتم و نبايد قبولش مي كردم.

يكي از منشي ها با يك سيني و دو فنجان قهوه وارد شد!مقداري ميوه و قدري پسته نيز از اول روي گل ميز وسط بود!

تعارف كرد.مشخص بود كه درونش جدالي سخت در گير است.ظاهرن برايش خيلي سخت بود بپرسد اين كارت چگونه به دست تو رسيده؟ ولي پرسيد!البته حدس مي زدم بپرسه!ولي راستش مردد بودم در اينكه چه جوابي بدم!

خوب جناب آقاي صيادي ما كجا با هم ديگه آشنا شديم؟

جوابم واكنشي بود آني!اصلن هميشه همينگونه بودم!از جا بلند شدم!به ناچار ايشان هم بلند شد! قدمي به سمت در برداشتم و گفتم  در شبي تيره در بياباني تاريك كه شما نگران راهزنان بوديد و من در حال فرار از دست ژاندارمها! و بدون اينكه حرف ديگري بزنم  به سمت درب خروچي حركت كردم!

دستي نيرومند بازويم را گرفت!و چنان دوستانه در آغوش كشيد كه پدري پسرش را بعد از سالها ديده باشد.

مرا ببخش كه نشناختم پسرم!آخر علاوه بر اينكه حجم كارها بسيار زياده من هم مقداري پير شدم و هوش و حافظه درستي ندارم!مي دانستم كه اين را بخاطر بدست آوردن دل من مي گه!و البته مي دانستم شخصي با چنان موقعيت و مسوليتي  آن هم بعد از حدود 9 ماه قاعتدن حق دارد كه جواني را كه فقط چند ساعت ديده آن هم در تاريكي بخاطر نياره!

گفتم من بي خودي مصدع اوقاتتان شدم و اصلن هم نبايد ميامدم!

بازويم را گرفت و با خواهش و اصرار گفت لطفن چند لحظه اي بشين!من خيلي با شما كار دارم!

رفتارش صميمي بود و آن پرنسيپ اداري ناپديد شده بود.

خواهش مي كنم! و دوباره تكرار كرد!

نتوانستم در مقابل رفتار صميمانه اش مقاومت كنم علارغم بر خورد سرد اوليه اش .

مرا ببخش! خيلي سعي كردم پيدات كنم.اما هيچ آدرسي از شما نداشتم!چندين مرتبه هم آمدم آن محلهايي كه حدس ميزدم شايد باشي و راستش حتي اسمت را هم نمي دانستم تا از كسي بپرسم!

راست مي گفت! من حتي اسمم را هم به او نگفته بودم!

كنارم نشست. چنان صميمانه احوال پرسي مي كرد و از حال و روزم مي پرسيد كه من فرصت  پيدا نمي كردم جواب همه سوالهايش را بدم!

من نگرانت بودم.هميشه.نگران بودم  با آن ريسكها و كار هاي خطرناكي كه مي كني بلايي سرت بياد.راستش شيفته اخلاقت شده بودم.اصلن نمي توانستم فراموشت كنم.ولي چه كاري مي توانستم بكنم.بارها خودم را ملامت كردم كه چرا آدرس يا شماره تلفني از شما نرگفتم.

خوب كردي آمدي پسرم.بر من منت گذاشتي!خوشحالم كردي!و پيرمرد چنان رفتار مي كرد كه من شرمنده شده بودم هم از رفتار اوليه ام و هم از اين همه محبت.

بلند شد.شاسيي را فشار داد!يكي از منشي ها وارد شد! خرامان و طناز!بله آقاي مهندسي فرمايشي داري!

گفت امروز همه ملاقاتهام را كنسل كن!من مهمان دارم!

منشي زير چشمي نطري به من انداخت و خيلي نامحسوس علامتي داد كه فقط من و خودش مفهومش را مي دانستيم!و گفت چشم آقاي مهندس! فرمايش ديگري نداري؟

گفت چرا به خانم زنگ بزن و بگو ظهر مهمان داريم! ميهماني عزيز!

گفتم آقاي مهندس من مزاحم نمي شم!

راستش تا حدودي در اينگونه موارد كم رو بودم .

گفت مزاحم چيه پسرم.خانم روزگار منو سياه كرده! نمي دوني چقدر از دستم عصباني بود وقتي كه فهميد شما در آن شب و در آن شرايط كه خودت تحت تعقيب بودي با اين وجود ما را در آن شرايط تنها نگذاشتي و من بدون هيچ نشاني گذاشتم شما بريد هميشه سرزنشم مي كنه!

لطفن قبول كنيد!بخاطر ايشان لا اقل.

راستش نمي دانستم چه جواي بدم!

تعارف كرد! جرعه اي از قهوه نوشيدم . باز هم شروع كرد پرسيدن!خوب چي كار مي كني!

از خواهر و مادرم گفته بودم! ايشان هم پرسيد.

داستان تير خوردنم و مقداري از ماجراهايي كه بر من گذشته بود. بدقت گوش مي داد و سر تكان مي داد!

در نهايت گفت شما جوانها هميشه دنبال ماجرا جويي و خطر كردن هستيد.! و خدا مي داند چقدر نگرانت بودم .مرتب تكرار مي كرد.

گفتم خوب حالا اگر حمل بر بي ادبي نكنيد من سوالي از شما دارم!

گفت بفرماييد.

گفتم : جريان اين كارت چيه! به هر كس از كاركنان شما كه نشانش مي دادم  با احترام خاص رفتار ميشد و هيچ در ي روي من بسته نبود!

لبخندي زد و گفت: اين كارت (وي آي پي) ست! وبه افراد خاص داده ميشه! بخاطر اينكه من سرم بسيار شلوغه و معمولن دسترسي به من چندان آسان نيست!يعني نه اينكه من آدم مهمي باشم .نه! بلكه بخاطر گرفتاري و كار زياد نمي توانم وقت زيادي را به ارباب رجوع اختصاص بدم  و معاونينم معمولن مشكلات مراجعين را بر طرف مي كنند.و البته تعداد اين كارتها معدود و در اختيار افراد خاصي هستند.در آن شب من تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه يكي از كارتهاي مخصوص را به شما بدم كه لا اقل اگر خواستي به ديدارم بياي با مشكل مواجه نشي!و از اين بابت خوشحالم.

سپاسگذاري و قدر داني در تك تك كلماتش ميشد حس كرد.دوباره شاسي زنگ را فشار داد!

همان منشي دوباره وارد شد! گفت بگيد ماشين من  را بيارن! ضمنن من امروز مهمان دارم و بعد از طهر نيستم! اگر كار مهمي پيش آمد با ...(اسم يكي از معاونينش را آورد) هماهنگ كن و اگر از مقامات بالا كسي تماس گرفت به تلفن منزل وصل كنيد!

منشي به كارش وارد بود .

قبل از اينكه از دفتر خارج بشه گفتم آقاي مهندس سليقه ات در انتخاب منشي  عالبه!

لبخندي زد و گفت خوشحالم كه سليقه منو مي پسندي! و خانم منشي آشكارا از اين تعريف خوشحال شد!در ذهنم داشتم برنامه ريزي مي كردم  كه چگونه و از چه راهي ميشه  سر صحبت را با اين منشي خوش قد و قامت باز كرد .

ادامه...