انتخاب مسیر 27
انتخاب مسير 27
از ايشان تشكر كردم.و اينكه امروز كار دارم و اگر امكان داره روز ديگري خدمت برسم.
راستش من آدم كمرويي بودم و البته هنوز هم بعد از سالها تا حدودي اين كم رويي را حفظ كردم.
خيلي قاطع گفت نه اميد خان.من امروز همه كارها را تعطيل كردم و با خانم هم هماهنگ كردم حتمن بايد امروز را با هم باشيم.
چاره اي نبود.قبول كردم.
فاصله دفتر كار ايشان تا خانه چندان زياد نبود.در كمتر از 10 دقيقه رسيديم.ماشين جلوي پاركينگ نگه داشت.
شخصي با لباس هندي به پيشوازمان آمد.تعظيمي و خوشامد گويي با انگليسي و لهجه غليط هندي.
دور تا دور خانه را شمشاد هاي بلند احاطه كرده بود با حياطي وسيع و چمني يكدست و درختان اكاليپتوس در اطراف.
دم در خواستم كفشهام را از پا در بيارم اما ايشان با كفش وارد شد.راستش براي من تعجب آور بود.اولين بار بود كه ميديدم كسي با كفش روي فرشهاي نفيس دست باف راه ميره و وارد خانه شدن با كفش برايم غير قابل تصور بود. اما من نيز همين كار را كردم.
اما مستخدم هندي پا برهنه بود!
خانم خانه نيز قبل از ورود به پذيرايي به استقبالمان آمد.ميزبان مرا معرفي كرد.آقاي اميد صيادي! كسي كه در آن شب به داد من و سمانه رسيد.زير چشمي نگاهي سريع به چهره اش انداختم.
خانمي بود برازنده و ميان سال با آرايشي سبك و لباسي راحت! به هم دست داديم ولي من اصلن سرم را بلند نكردم تا به چهره اش نگاه كنم. شايد اولين بار بود كه بطور رسمي به يك خانم غريبه دست مي دادم.
ايشان با كشاده رويي خوشامد گفت و تشكر از كمكي كه به همسر و دخترش كردم و اينكه مدتهاست منتظرم بودن مرا ببينند و از من تشكر كنند.
من هم گفتم كار مهمي نبوده. هركس ديگري هم بود همين كار را مي كرد.
فضاي خانه بسيار شيك تزيين شده بود.شومينه اي نيز در ديوار پذيرايي تعبيه شده بود.آن هم در آبادان كه دماي هوا به ندرت از 15 درجه در زمستان كمتر ميشه! فكر كردم شايد دكور باشه!اما واقعي بود.شومينه را من فقط در فيلمها ديده بودم.
راستش من دوستان شركت نفتي زيادي داشتم و اغلب هم به خانه هم رفت وآمد داشتيم ولي يا از قشر كارگر بودند و در منازل كارگري و يا از كارمندان با "گريد" پايين.
اما منزل دكتر "بعدها فهميدم اسم ايشان دكتر اقبال است" با همه آنها متفاوت بود.
نزديك ظهر اعلام شد كه ناهار آماده است.
قبل از اينكه سر ميز ناهار بريم دختر خانمي برازنده نيز وارد شد با لبخند و مشخص بود شوخ و سرخوش .
سلامي كرد و تشكر ...بحا نياوردم! دكتر گفت دخترم سمانه!
راستش بسيار زيبا تر از اوني بود كه در آن شب كذايي بنظر مي رسيد.
خيلي سعي كردم بر خودم مسلط بشم كه كمتر نگاش كنم! اما مگر ميشد.
دكتر گفت سمانه همين روزها عازم انگلستان است آخه ايشان داره اونجا تحصيل مي كنه .
گفتم زندگي در آبادان براي دختر خانمي مثل ايشان بايد خيلي سخت باشه!
خودش جواب داد.! نه ! اتفاقن خيلي هم برام لذت بخشه!لندن با آن هواي هميشه باراني و مه گرفته اش .آدم مي پوسه! من عاشق هواي هميشه آفتابي و جنوبم! اينجا همه چي به رنگ طلاست!فقط يه كم از دوري دوستام ناراحتم كه اون هم يا اعلب اونها اينجان يا من ميرم تهران به ديدنشان!
بنظرم سعي مي كرد هر طور شده با من سر صحبت را باز كنه. اما من اصلن موقعيت را مناسب نمي دانستم.
سر ميز ناهار دعوت شديم. مستخدم وهندي مشغول پذيرايي شد. انواع مختلف غذاهاي گوناگون كه من بسياري از آنها را براي اولين بار بود مي ديدم و راستش اصلن نمي دانستم چگونه بايد سرو بشن.
نحوه پذيرايي نيز ....راستش اگر مي دانستم قبلن از دكتر آرش مي پرسيدم ولي حالا ديگر چاره اي نبود منتظر مي ماندم تا آنها سرو كنند و بعد هم من !تا اشتباهي مرتكب نشم.!
خانمي هندي نيز آشپز بود و اغلب غذا ها هندي و به ذايقه من نا آشنا.
دكتربه زبان انگليسي چيزي گفت و پيشخدمت بيرون رفت و بعد از مدت كوتاهي با يك بطر مشروب وارد شد!
و ادامه داد ما سر ميز مشروب سرو نمي كنيم ولي بخاطر شما كه ميهمان عزيز ما هستي .
گفتم سپاسگذارم من نيز به احترام شما نمي نوشم خواهش مي كنم بگيد بردارد.جالب بود هنگام صرف ناهار همه ساكت بودند و بجر به ضرورت كسي كلمه اي بر زبان نمي آورد.گفتم شايد اين هم جز رسومشان باشد!!
بعد از صرف ناها ر به پذيرايي برگشتيم! موزيك ملايمي پخش ميشد!و من حتي منبع موسيقي را هم نمي ديدم! نه ضبط صوتي بود و نه گرامافوني!!
تمام خانواده دور هم نشستند و من نيز.
سوالهاي بي امان سمانه! چي كار مي كني؟ آن شب ژاندارمها چرا دنبالت بودن! واي من مي ميرم براي اينگونه آر تيست بازيها و كارهاي هيجان انگيز و ...
من هم خيلي كوتاه و مختصر جواب مي دادم! و اينكه كارهايي كه من مي كنم براي هيجان و آرتيست بازي نيست بلكه زندگي خودم و خانواده ام را اينگونه اداره مي كنم!
گفت باشه !! هرچي كه باشه هيجان داره ! مگه نه پاپا؟
دكتر چيزي نگفت!
قهوه و ميوه و شيرين!
و دسر بستني!نوع خاصي بود كه من تا آن زمان نديده بودم! حدس زدم بايد اين را هم از انگلستان سفارش داده باشن!
بعد از پذيرايي مفصل اجازه مرخصي خواستم!
دكتر گفت اميد جان من خواهشي از شما دارم! تا حالا كه سمانه نگذاشت ما دوكلمه صحبت جدي با هم بكنيم. و نگاهي زير چشمي به دخترش انداخت.ايشان نيز ساكت شد و بعد از چند لحظه اجازه خواست كه جمع مردانه را ترك كنه!
دكتر گفت : آقاي صيادي من خواهشي از شما دارم! اميدوارم كه بپذيري!!
گفتم بفرماييد !خدس مي زدم مي خواد پاداشي چيزي به من بده! بنا بر اين خودم را براي نه گفتن آماده كرده بودم!
دكتر گفت من به كمك شما احتياج دارم!شما جوان باهوش و درستكار و اميني هستي!من از همان نگاه اول توانستم همه خصوصيات شما را بشناسم! همينكه شما مستقيم به چهره همسر و دختر من نگاه نكردي براي من خيلي ارزشمند بود! هر چند كه در دنياي امروز اين كار دور از ادب به حساب مياد ولي من از اين كار شما لذت بردم .
ضمنن من مشكلاتي در اداره پالايشگاه دارم دلم مي خواد چنانچه مايل باشي خواهش منو بذيري و مقداري در در كارها به من كمك كني؟
گفتم آقاي دكتر چه كمكي از دست من بر مياد! من در هيچ زمينه اي تخصص ندارم!
گفت اين كار تخصص چنداني نمي خواد فقط پاكي و درستي نياز داره كه شما هم با شناختي كه من دارم داراي اين خصايص هستي!
گفتم راستش دكتر من چندان نمي توانم پايبند كار اداري باشم و اصولن از كارهاي يك نواخت و تكراري خوشم نمياد!
گفت : براي مدت كوتاهي شما به من كمك كن و اگر مايل نبودي هر وفت كه خواستي برو.
گفتم باشه . مي پذيرم البته براي مدت كوتاهي!
لبخندي زد و گفت :مي داني كه بسياري از لوازم يدكي و مصرفي تاسيسات و تجهيزات پالايشگاه اختصاصي هستند و ما ناچاريم به يك شركت خاصي خارج از كشور اينگونه ابزارها و لوازم را سفارش بديم! و اين لوازم هم بسيار گرانقيمت هستند و چون ضروري هستند ما بايد هميشه از هر نوع چندين عدد داشته باشيم تا موقعي كه يك قطعه خراب ميشه تكنسينها به سرعت آن را تعويض كنند .ولي راستش ما هميشه در اين زمينه با مشكل مواجه ميشيم! افرا دنالايقي اين وظيفه را به عهده دارن و بعضي از آنها از اين موضوع سويه استفاغده هاي شخصي زيادي مي كنند!..
من هاج و واج به دهان ايشان نگاه مي كردم!
گذاشتم تا حرفهاش تمام شد!
بعد گفتم دكتر از پذيرايي شما و خانواده بسيار سپاسگذارم! از اينكه مرا بين خانواده ات نشاندي و اعتماد كردي خيلي ممنونم .اما راستش گاري كه شما از من مي خواي از عهده من بر نمياد!
اين كاري تخصصيه و من از قطعات پالايشگاه هيچ اطلاعاتي ندارم
و بلند شدم تا خدا حافظي كنم.
خيلي محكم گفت پسرم "اميد " گفتم كه من به كمكت احتياج دارم!لطفن !
و چنان مهربانانه وصميمي كلمه پسرم را ادا كرد كه من نتوانستم هيچ مقاومتي بكنم!يه جواريي دلم سوخت و راستش احساس مي كردم كه وقتي چنان آدم مهمي تقاضاي كمك از جوان بي تجربه اي چون من مي كنه بسيار دور از ادب و نزاكته كه خواهشش را رد كنم.
كفتم باشه چشم هرچي شما بفرماييد ولي يادتان باشد ممكنه كه من نتوانم از عهده بر بيام!
گفت خودم در اين زمينه كمكت مي كنم!
شما فردا بيا دفتر من تا با هم كار را شروع كنيم!
گفتم حتمن!
بلند شدم خدا حافظي كنم خانم خانه و سمانه خانم به همراه دكتر تا دم در مشايعتم كردند و بعد يك جعبه كادو شده را سمانه بدستم داد! به گونه اي آن را داد دستم كه بتونه از زير كادو دستش با دستم تماس بگيره و با ناخونهاي ماينكور شده اش نيشگوني از پشت دستم گرفت كه به زجمت توانستم خودم را كنترل كنم كه كادو از دستم نيفته!
بعد هم به مستخدم گفت كه راننده را خبر كنه!
سپس به راننده سفارش كرد كه منزل ما را ياد بگيره و فردا صبح هم بياد و مرا به دفتر كار ايشان برسانه!
تشكر كردم و اينكه با تاكسي ميرم !ولي دكتر گفت از اين به بعد ايشان رانند ه شما خواهد بود!
سمانه مشخصن قند تو دلش آب مي شد! و من سعي مي كردم اصلن نكاهم با نگاه او تلاقي نكنه!
ادامه