انتخاب مسیر 28
انتخاب مسير 28
به خانه كه رسيدم مادر و الهام منتظرم بودند.و سوالهاي پياپي.ومن هم كوتاه و مختصر و براي خالي نبودن عريضه حوابهاي دم دستي به هر سوال .
كادو را دست الهام دادم.
به هوا پريد و گفت براي منه؟مرسي داداش!
گفتم وروجك من خودم هم نمي دونم چيه! باز كن اگر بدرد ت خورد مال تو.
به سرعت باز كرد!يك دست كريستال بسيار نفيس. در عمرم كريستالهايي به آن ظرافت و خوش تراشي نديده بودم!
مادر با دهان باز به آنها نگاه مي كرد. و الهام با ناراحتي خودش را عقب كشيد و گفت اينها به چه درد من مي خوره!
مادر با تعجب گفت اميد ؟ پسرم اين هديه را كي داده؟ گفتم چطور مگه؟
گفت اين لا اقل دو سه هزار تومن مي ارزه!
گفتم والا خودم هم دقيقن نميشناسمش .اما يه شب كه ماشينش تو راه خراب شده بود كمكش كردم. امروز هم مهمانش بودم. بايد كارمند ارشد شركت نفت باشه!
مادر گفت ارزش اين كريستالها به اندازه حقوق 3 ماه يك كارمند "گريد" بالاي شركت نفته!!
و ادامه داد نبايد قبول مي كردي! گفتم مامان آخه من كف دستمو كه بو نكرده بودم! چه مي دونستم چي تو اين جعبه س!
گفت خوب هر بده به بستوني داره حالا مي خواي تو چي كادو بدي؟
با تعجب گفتم ؟ هان!! من! كادو؟ من چرا باس كادو بدم؟
خوشحالي و تعجب اوليه مادر جايش را داد به غمي پنهان!
رفتم كنار حوض!دست و روم را شستم ! خيري پرده توري كل آهار زده اتاقش را كنار زد!
نگاهي كرد و من هم زير چشمي .
چادر گدارش را سر انداخت و يك جفت كبكاب انداخت سر پا!! چادر فقظ آويزون بود به فرق سرش و تقريبن تمام هيكلش هويدا!
نمي خواستم چشمم بيفته تو چشمش .از روي شير خان خجالت مي كشيدم! با آن هيكل قناس و بلندش و قلب مهربونش!چشمم كه به چشمهاش مي افتاد صد بار آب ميدشم و به زمين ميرفتم!
اما مگر اين خيري دست بر دار بود.
وقتي كه بچه تر بودم هميشه روزنامه اي از ترك خورجين دوچرخه هركولسش بيرون مي آورد و مي گفت پسرم اميد من چشمهام ضعيف شده بيا اين روزنامه را برام بخوان.
و بيشتر علاقمند به اعتصابات شركت نفت و سفر هييتهاي خارجي به ايران بود! و هميشه هم مي گفت آفرين به غيرت اين كار گراي شركت نفت و تف به خيرت.....
و هميشه هم چيزي در جيبش براي من داشت.وقتي كه كوچك بودم بيشتر شيريني و آدامس و شكلات.
بعد كه بزرگتر شدم گاهي جفتي جوراب و يا زير پوشي و يكي دو بار هم تك پوش مانتي گل"
صداي خيري مرا از خاطرات دور و درازم بيرون آورد! به به اميد خان! خيلي وقته كم پيدا شدي؟
چشمم به ساقهاي لخت و سفيدش افتاد! مثل صورت كسي بود كه يكي دو روز اصلاح نكرده باشه!
چندشم شد!خودش هم فهميد!
براي كي چسان فسان كنم! ؟براي اين پير مرد لكنته!اون كه سالي يه بار هم فيلش يا دهند ستون نمي كنه! تازه !! براي اون چه فرقي مي كنه!
و من باز ياد "شير خان افتادم" وقتي كه بابا تازه مرده بود! و مامان در خرجي روزمره ما وامانده و مدرسه لباس فرم از من خواسته بود و آقاي ناظم با تاكيد گفته بود يا فردا با لباس فرم مياي يا اصلن ديگه نيا مدرسه!
و نمي دانم شير خان از كجا فهميده بود. مادرم كه عمرن گفته باشه.!!نصف شب لباس را داه بود دست "خيري " و من كه گوشه اي كز كرده بودم . خير ي گفت اين را شير خانه به عنوان جايزه شاكرد اولي اميد براش خريده!
فردا وقتي كه پوشيدم و رفتم مدرسه و دست توي حيب بعلم كرد م پنج فطعه اسكناس دو توماني نو تا نخورده تو جيبش بود!
دوباره صداي "خيري " رشته خيالم را پاره كرد!
ديگه خسته شدم اميد! به خدا خسته شدم!
وقتي كه زنش شدم پانزده سالم هم نبود! و او 45 سالش بود!سن پدرم.من هنوز 25 سالمه .چه اميدي دارم!نه بچه اي نه ...
گفتم خيري خانوم عمو شير خان مرد خوبيه !مهربونه .زندگي خوبي برات درست كرده! همه چي ات براهه تو اين دوره و زمونه همين هم نعمته به خدا خيري تو قدر نمي دوني.
با عصبانيت گفت : نه اميد اين تو يي كه قدر نمي دوني ! من دم دستتم ! هميشه چشمم به دره كه تو بياي تا يه دل سير نگات كنم!و اگر هم پا بده شبي كنارت باشم! آن هم با اين جانماز آب گشيدنهاي تو و لقزهاي مادرت !فكر كردي نمي دونم!
ولي چي كار كنم! جوونم دلم مي خواد من هم گاهي يكي در قد و قواره خودم كنارم دراز كشيده باشه!
مي گي چي كار كنم! برم تو خيابونها و سوار تاكسي بشم و با رانند ههاي مست هم خوابه!
چشمهام داشت از حدقه در ميامد!بنظرم خيري زده بود به سيم آخر!
گفتم صداتو بيار پايين!ببينم چي شده !؟ تو ...
نزاشت حرفم را تمام كنم!گفت به ابلفضل كه نومش گرونه و کافر وممسلمون از هیبتش می ترسن الان 6 ماهه من مردي از شيرحان نديدم!
گفتم خوب برو طلاق بگير و خودتو راحت كن!
با تعجب گفت طلاق؟مثل اينكه جن ديده باشه! اگر اين حرف را بزنم خانوادم مطمين باش سرمو مثل مرغ لب همين حوض مي برند!
گفتم خوب پس مجبوري بسوزي و بسازي!
آبي به صورتش زد!
شكسته شده بود و پژمرده! هيچوقت اينقدر" خيري "را پژمرده نديده بودم! احساس كردم سالها پير تر از سن واقعيشه!
كمرش خم شده بود! ديگه سرش را بالا نمي گرفت هنگام راه رفتن و صداي تق و توق كبكابهاش كه محكم پاهاش را به زمين مي كوبيد به گوش هم نمي رسيد.انگار كه در زمين خاكي فوتبال محله راه مي رفت!
دلم سوخت!صداش زدم!خيري؟ حتي بر نگشت نگام كنه.مكثي كرد و گفت چيه؟گفتم امشب اگر خواستي تا...
گفت: نه اميد !
حق با تويه من از اولش هم اشتباه مي كردم!
گفتم امشب ميام پيشت! كلي حرف دارم برات بگم!
محكم گفت : نه!
ادامه...