انتخاب مسير 31

اقامتگاه تشكيل شده بود از چندين سويت دو خوابه كه در محوطه و سيع باغ مانندي قرار داشتند در حومه لندن.

تقريبن همه گونه امكانات رفاهي فراهم بود.اغلب كساني كه آنچا بودند چه هنر چو و چه استاد ايراني بودند و استادان غير ايراني نيز كساني بودند كه سابقن كارمند شركت نفت و يا پالايشگاه بوده اند و بسيار خوب  و روان فارسي صحبت مي كردند.

كلاسها از فرداي همان روز شروع شد.قطعه شناسي تاسيسات نفت.انبار داري .خريد.بازار يابي و.. .. و از همه مهم تر زبان انگليسي .

پروازهاي مستقيم آبادان به لندن و بر عكس تقريبن هر هفته دوبار انجام مي شد. و هر بار نيز تعدادي از كاركنان پالايشگاه همراه آن.تقريبن مثل اينكه به خانه خود ميامدند.اصلن احساس غريبي نمي كردند.

بعد از مدتي متوجه شدم كه شركت نفت و بويژه پالايشگاه آبادان تقريبن داره از لندن مديريت ميشه!همه تصميمات آنجا گرفته مي شدند.

هر هفته با خانه تماس مي گرفتم .از بابت مادر و الي چندان نگراني نداشتم تقريبن همه گونه امكانات رفاهي براي آنها مهيا بود.

حدود 20 روز از ماموريتم گذشته  از دفتر مديريت نمايندگي با من تماس گرفتند و اينكه به دفتر مراجعه كنم.

وقتي كه رسيدم آقاي دكتر منتظرم بود.لبخند زد و مثل هميشه گلايه كه از وقتي لندن نشين شدم تماسي با او نگرفتم و من هم عذر خواهي ...

به هر حال گفت : آقاي صيادي من از اساتيد ي كه داري پرس و جو كردم همه بدون استثنا از شما رصايت دارند و معتقدند كه در يادگيري خيلي جدي و كوشا و منظبت هستي. به همين دليل من هم مي خوام اگر برات مقدور باشه ماموريت آموزشي شما را از يك ماه به 6 ماه تبديل كنم!

و بعد به چهره ام خيره شد تا عكس العمل مرا ببينه! راستش اين موضوع برام چندان جذابيتي نداشت چونگه خيلي دلم براي مادر و الي تنگ شده بود و روز شماري مي كردم كه زود تر بر گردم خونه.گفتم آقاي دكتر مادر و خواهرم تنها هستند!!

گفت : پس دل تنگ شدي براي خانه! عيبي نداره برو سري بزن و بر گرد! طوري اين جمله را گفت مثل اينكه دو خيابان پايينتر بايد مي رفتم و بر مي گشتم!

گفتم ولي.. گفت ولي نداره همين هفته برو يك هفته باش كارهات را انجام بده و بر گرد ضمنن هر وماه هم مي توني بري سري به خونه بزني و بر گردي!

از تعجب داشتم شاخ در مياوردم!

پاكتي به دستم داد و گفت با اين پول هم براي خانواده سوغاتي بخر! خواستم قبول نكنم كه به سرعت گفت اين مقداري از حقوق ماهيانه شماست و همچنين حق ماموريت!

بعد اصافه كرد انشالا بعد از پايان دوره 6 ماهه اگر همينطور ادامه دادي  يك بورس تحصيلات عالي هم  برات اختصاص خواهم داد.

راستش نمي دانستم چي بايد بگم! بعد ادمه داد پسرم اميد؟  امثال شما بايد اين مملكت را بسازند.يادت باشه هميشه تعصب اين آب و خاك را داشته باش.و همينگونه پاك و ظلال باقي بمان!

يادم نيست در جوابش چي گفتم! بد جوري بغض كلويم را فشرده بود! فقط براي يك لخظه ديدم كه هر دو همديگر را در آغوش گرفتيم!

نمي دانم در من چي يده بود كه اينقدر به من اطمينان مي كرد.بعد از آن هم روي قولم ماندم و سعي كردم تا آنجا كه در توان دارم به ايران و ايراني خدمت كنم.

مقداري لباس و خرت و پرت و مقدار متنابهي شكلات و خرده ريزهاي ديگه براي الي گرفتم همچنين يك دست لباس و  مقداري لوازم آرايش براي خيري و يك كت وشلوار ماهوت هم براي عمو شير خان  خريدم.

واقيت اين بود كه هر چه كه مي خواستم بخرم بهتر و ارزانترش آن زمان در آبادان هم وجود داشت .اما ناچار بايد براي كادو چيزهايي تهيه مي كردم.

با اولين پرواز به آبادان برگشتم  و پرواز برگشت 6 روز بعد بود.

در فرودگاه كسي منتظرم نبود.چونكه به مادر و الي خبر نداده بودم. تاكسي گرفتم و رفتم خانه!

شوق ديدار عزيزان بعد از حدود يك ماه دوري براي من كه هيچوقت از خانواده دور نبودم قابل وصف نيست.

مادر همينكه صدام را شنيد نزديك بود پس بيفته!الي جيغ كشيد !! داداش امييييييدم آمد !

و ....

دو چمدان بزرگ داشتم كه الي هن هن كنان و كشان كشان سعي مي كرد هر دو را با هم بياره تو خونه.كمكش كردم.

و رسيده و نرسيده گفت كدومش مال منه! من هم گفتم هر دو مال خودتن عزيزم!

مادر تند و تند سر و صورتم را مي بوسيد و اشك مي ريخت.و كلماتي نا مفهوم در بين حق حق گريه!

به هر حال آرام شد.

قربونت برم روله! بشم صدقه سرت!

تو ديار غربت اين چند وقته چقدر لاغر شدي؟ مي دونستم نمي توني از غذاي اين  فرنگيا بخوري!

آب و هواي او خراب شده به بچم نساخته! شده پوست و استخون.

گفتم آخه مادر من  !! مگه من چند روز از خونه دور بودم كه تو اينطور مي گي؟

به هر حال تا من و مادر در حال گفتگو بوديم الي همه محتويات چمدانها را توي اتاق پخش كرد!

بسته اي كه براي عمو شيرخان خريده بودم تو دستش  و مي خواست اونو هم باز كنه كه گفتم الي جان اون امانتيه  مال مردمه بازش نكن!

گفت مال كيه!؟ بگو ببينم براي كي خريدي؟ و چنان با شيطنت نگام كرد كه يعني من دقيقن مي دانم براي كي  خريدي!! پس دروغ نگو!

گفتم براي عمو شيرخان و ...

كه صداي كريه  و بغص فرو خورده مادر بلند شد!

ادامه