انتخاب مسير 32

براي چند لحظه مات و مهبودت شدم!

خوب! ميشه يكي به من بگه چي شده!!؟

"الي " جواب داد! عمو شير خان مرده. و اين جمله را جوري گفت كه انگار جوجه همسايه زير پاي بچه ها مانده و مرده باشه!

چطور؟من گفتم! اون كه من رفتم سالم و سر حال بود!  و " الي " دوباره شروع به صحبت كرد...! مادر با تشر گفت يك لحظه دندون به جيگر  بگير! و الي خفه شد! بق كرد و نزديك بود بزنه زير گريه!

گفتم: خو مامان تو كه چيزي نمي گي لا اقل بزار الي بگه! ديگه چرا بچه را تشر مي زني ؟ و دستي به موهاي وز وزي الي كشيدم! نيشش باز شد! لبخندي نمگين! الهي قربونت برم آبجي گلم! خوب خدا رحمتش كنه! همه مي ميريم!  و سعي كردم كه همه چي را عادي جلوه بدم.

اما عادي نبود! هيچ چيز عادي نبود.

 و باز اين الهام بود كه گفت آخه داداش " اميد " مي گن خيري عمو شير خان رو كشته!

پليسا هم آمدن و بردنش. حالا زندونه! ميگن موهاش را هم تراشيدن! اما ماما كه رفت ديدنش مي گه نه نتراشيدن!من كه باور نمي كنم! حتمن تراشيدن! واي خيري بدون مو چه شكلي مي شه!

و باز صداي مامان كه الهي جز جيگر بگيري بچه! مگه صد بار نگفتم در مورد چيزهايي كه به تو مربوط نيست حرف نزن!!

الهام به زير بغل من خزيد! خودشو لوس كرد و با يكي از كادوهايي كه براش آورده بودم خودشو مشغول نشان داد. اما آهسته و تند تند حرف مي زد. آره! همسايه ها مي گفتن تو غذاي عمو شير خان سم ريخته! يكي ديگه مي گفت با يه راننده  كاميون توي ديزل آباد ريخته رو هم و با همديگه شب عمو شير خان را خفه كردن ! زن زاير حسن هم مي گفت خيري دستمال تپانده تو حلق.....

مادر بازوي الهام را گرفت اونو از پذيرايي به درون اتاق خواب هل داد و گفت همينجا بشين و تا نگفتم حق نداري بياي بيرون. الي دوباره  شروع به نق زدن كرد! آخه مي خوام كادوهايي كه داداش اميدم برام آورده را باز كنم!  خوب اونها را هم با خودت ببر تو اتاق اين مادر بود كه مي گفت!

تا  من دوش گرفتم  مادر هم شام را آماده كرده بود.

با غيظ به الهام گفت  كه سفره بندازه! و با انگشت اشاره كه حق نداره هيچ حرفي بزنه!

مادر كه هميشه تا يكي دو روز من نبودم از سير تا پياز آن چند روز را مي پرسيد اين دفعه حتي يك سوال هم از من نكرد!

دلم مي خواست او از من مي پرسيد كه اين مدت كجا بودم و چي كار كردم! ولي هيچ سوالي نكرد. و ظا هرن منتظر بود من بپرسم.

پرسيدم!

و گفت:يكي دو روز خيري خانه نبوده . اينو همسايه ها گفتن. يك شب آخر وقت مياد خونه! با  زاير شير خان مختصر بگو مگويي مي كنند و مثل هميشه زاير شير خان  كوتاه مياد.صبح زود هم  خيري از خونه ميزنه بيرون. نزديك ظهر همسايه ها  نگران مي شن! آخه طبق معمول زاير شير خان اول صبح بيدار نمي شه بره نان گرم و آش براي صبحانه بگيره! دوچرخه هركولس اش هم گوشه حياط  افتاده.

نگران ميشن و وقتي كه چند بار صداش مي زنند و جوابي نمي ده ميرن تو! اول فكر مي كنند خوابيده! اما وقتي كه" زار خزير" پتو را از روي صورت زاير شير خان كنار مي زنه با قيافه كبود و صورت ورم كرده او مواجه مي شه!

دكتر و پزشكي قانوني و تشكيل پرونده!تشخيص ميدن كه  به قتل رسيده!بعد از چند روز خيري را در انديمشك دستگير مي كنند به جرم قتل به دادگاه معرفي ميشه! حالا هم موقتن تا زمان دادگاه در زندان كارون اهواز باز داشته!

به ملاقاتش رفتي؟ من گفتم!

مادر گفت :رفتم يكي دو بار ولي راه ندادن. گفتن بايد از بستگان درجه يكش باشي!اما مقداري خرت و پرت و لباس و پتو براش بردم.تحويل نگهبان دادم گفت بهش مي ده. نمي دونم داده يا نه!

بي چاره خيري!چي مي كشه بين اون قوم كفار!توي زندون هارون الرشيد!

گفتم مادر من قوم كفار كدومه زندون هارون الرشيد چيه! باز داشت موقته لابد بر رسي مي كنند اگر بي گناه بود ولش مي كنند مي ره پي زندگيش. اما خودم هم به حرف خودم باور نداشتم براي دلخوشي مادر گفتم. هنوز برق آخرين نگاه و لحن كلام خيري در آخرين ديداريادمه!ولي اصلن فكر نمي كردم دست به چنين كاري بزنه!

گفتم مامان من آشنا هاي زيادي دارم فردا با هم مي ريم ملاقاتش .

زنگ زدم مر كز تلفن  پالايشگاه! شماره دكتر آرش. صداي زني بود!الو  آقاي دكتر آرش! بله بفرماييد! با دكتر كار دارم! بگم كي كارش داره! اميد.  اووووه آقاي اميد شماييد رسيدن به خير. گفتم عذر مي خوام شما؟ گفت من طوطي هستم! و گوشي را داد دست دكتر

خوش و بشي و احوالپرسي و گلگي كه حالا فرنگ نشين شدي و يادي از دوستان نمي كني!

گفتم دكتر خدمت مي رسم .

الان ظاهرن سرت شلوغه! دكتر گفت نه ا تفاقن با طوطي تنها هستيم اگر فرصت مي كني بيا ببينمت! با تعجب گفتم با طوطي؟گفت آره نامزد كرديم!مبارك بادي گفتم و اينكه حتمن واجب شد كه با كادو خدمت خواهم رسيد. و اينكه الان كاري دارم و محتاج كمك.

گفت: بگو هر كاري باشه اگر از دستم بر بياد.گفتم كسي را مي شناسي كه نفوذ  داشته باشه در زندان كارون!؟ گفت خير باشه؟ گفتم يكي از آشنايان آنجاست خواستم برم ملاقاتش! گفت پس صبر كن و نيم ساعت ديگه خودم تماس مي گيرم.

بعد از نيم ساعت زنگ زد و گفت فردا رفتي سراغ  سر گرد  املشي را بگير و خود را معرفي كن بقيه كارها را بسپر به او و ديگه كارت نباشه.

تشكر كردم و خدا حافظي.مادركه به اين مكالمه گوش ميداد بسيار خوشحال شد.سريع شروع به جمع آوردي مقداري وسيال كرد.از صابون و شامپو و دمپايي و لباس و ...

فردا صبح زود راه افتاديم! الي پا به زمين مي كوبيد كه من هم ميام اما با يه تشر رفت گوشه اي و شروع به گريه كرد. گفتم آخه خواهر من اونجايي كه ما مي ريم مناسب شما نيست و تازه ممكنه از ورودمان با بودن تو جلو گيري كنند.

........

جلوي زندان كارون صف ملاقات كننده ها طولاني بود. آدمهايي با تيپهاي متفاوت.

رفتم جلوي پنجره كوچكي كه اسامي را از آنجا تحويل مي دادند  و گفتم من با جناب سر گرد املشي كار دارم. افسر  ميان سالي كه ريشهايش را بسيار خوب تراشيده بود  و عرق از سر وريش مي ريخت خسته و كلافه نگاهي زير چشمي به من كرد و فحشي چار واداري تحويل من و خواهر مادر املشي داد .ولي گفت باش تا صداش كنم.

در دل گفتم خدا بگم چكارت كنه آرش با اين آشنا معرفي كردنت.ظاهرن لولهنگ اين سر گرد هم چندان آب بر نمي داره.

ادامه

پ.ن:در جنوب ایران و مخصوصن در خوزستان مردان را زایر و زنان را زایره (معادل آقا و خانم) خطاب می کنند. مثل زایر محمد زایره ....