انتخاب مسير 33

با مادر در گوشه اي نشسته بوديم. احساس مي كردم بهم توهين داره ميشه.آخه هيچ كس هيچگونه اعتنايي با ما نداشت. نه تنها به ما به همه آنهايي كه براي ملاقات كسانشان آمده بودند.جوري با ما رفتار مي شد كه انگار همه مايي كه آنجا ايستاده بوديم و براي ملاقات آمده بوديم مجرميم.

بعد از حدود نيم ساعت شخصي بلند با لا و شيك پوش با كت و شلوار و كراوات و سبيلي شبيه  سر كار قديري به طرفم آمد.

بدون اينكه سلام كنه گفت :آقاي صيادي شما هستي؟ گفتم بله خودمم. بفرماييد.گفت : دكتر را از كجا مي شناسي؟ لحن كلامش بازجو مابانه بود! من كه هنوز حرفي از دكتر نزده بودم ضمنن ايشان خودش را هم معرفي نكرد!

گفتم عذر مي خوام جنابعالي؟ يكه خورد! طاهرن  در عمرش كسي از او سوال نكرده بود و اين او بوده كه هميشه سوال مي كرده! بعد كمي لحن كلامش را ملايمتر كرد و گفت ايشان زنگ زد و نشاني هاي شما را داد.گفتم از دوستان و همكاران بند ه است ايشان!

دستش را جلو آورد و دست داد. و بعد هم گفت از دستهاي لطيفت ميشه فهميد هيچ وقت كار سخت نكردي!!

راستش در آن شرايط اصلن نمي توانستم جوابي بدم .

گفت به هر حال هر كاري داري بگو من در حد توان انجام مي دم.

تشكر كردم  و تا خوواستم حرفي بزنم مادر تند و تند شروع به حرف زدن كرد. الهي خير از جوونيت ببيني الهي دست به خاك بزني بشه طلا  آمديم خيري را ملاقات كنيم!

گفتم مامان لطفن يه لحظه صبر كن...نگاهاي ملتمسانه مادر دلم را سوزاند بنظرم چقدر درمانده مي نمود.

گفتم عذر مي خوام شما بايد جناب سر گرد املشي باشيد! تنها در اين لحظه بود كه  گفت اوه خودمو معرفي نكردم ؟ بله من املشي هستم.

گفتم من هم اميد صيادي هستم. يكي از آشنايان ما زندانيه اينجا! حبس موقت تا زمان دادگاه. اگر امكان داره  لطف كني و ترتيبي بدي مادرم چند دقيقه اي ملاقاتش كنه سپاسگذار خواهم شد و اميدوارم روزي هم بتونم جبران كنم.

گفت : حبس موقت؟ گفتم آره ظاهرن هنوز دادگاهش تموم نشده!

گفت نسبتي با شما داره! مادر باز نتونست خودشو نگه داره و گفت همساده بوديم و ...

گفت اولند كه حبس موقت اصلن ملاقات نداره از اون بد تر نسبتي هم با اون نداريد كار مشكليه!

و اين كلمه را طوري گفت كه فهميدم همه چيز در اختيار خودشه  و داره بازار گرمي مي كنه!

گفتم به هر حال جبران خواهيم كرد. گفت تا ببينم چي ميشه شما همينجا بمانيد ببينم مي تونم كاري براتون بكنم.

مادر به شدت نگران بود و زير لب مي گفت نكنه دوباره نبينمش .الهي مادرش بميره! يا سيد عباس  پنج تومن نذرت.  و ادامه داد اميد كاش بيشتر اصرار مي كردي! كاش پولي چيزي بهش مي دادي كاش...

گفتم مامان نگران نباش هر طور شده تو امروز مي بينش.

بعد از چند لحظه سر گرد املشي پيداش شد.گفت با رييس زندان صحبت كردم.مادرت مي تونه بره و ببينتش اما تو نه! تو همينجا بمان.

و بعد با دست به سربازي كه دم در بود اشاره كرد كه در را باز كنه! مادر  دو دل بود.انگار كه خودش را مي خواستند به زندان ببرند.گفتم مامان برو ببينش و دعا بكن به جان آقاي املشي و زود  هم بر گرد.

املشي سر صحبت را با من باز كرد.شنيدم ديار فرنگ درس مي خوني و با ر ييس پالايشگاه حسابي رفيق هستي! گفتم بله درس مي خونم ولي با رييس پالايشگاه چندان رفاقتي ندارم.

سيگاري تعارفش كردم و خودم هم يكي روشن كردم.پكي به سگار زد و گفت به اين مي گن سيگار! بيشتر اي اينكه دود باشه عطر و طعمه!! نه مثل اين سيگارهاي  "هما" !

پاكت را تعارفش كردم بدون رو در واسي برداشت.

بعد از چند لحظه گفت بيا بريم تو و با هم وارد حياط زندان شديم. ملاقات كنند گان هر كدام با كسان زندانيشان د رگوشه  اي  نشسته بودند و مشغول گپ و گفتگو!

مادر گوشه اي ايستاده بود و منتظر "خيري "هنوز از بند بيرون نيامده بود.سرگرد بنظرم از اين تاخير ناراحت شد.رفت. و بعد از چند لحظه "خيري "پيداش شد!!

نشناختمش.در همين مدت كوتاه چقدر پير شده بود! بيشتر مثل يك پير زن  پاهاييش را  با دمپايي هاي لاستيكي كهنه اش به زمين مي كشيد با لباسي كهنه و كثيف با آرم ترازو !!!

چهره اش زرد  دور چشمها ي سيا شده اش هيچ نشاني از آن خيري شاد و سر خوش نداشت!

انگار كه در خواب راه مي رفت.

مادر به سمتش دويد! سكندري خورد و نزديك بود نقش زمين بشه! زير بغلش را گرفتم! مادر هاي هاي زد زير گريه!

خيري را در آغوش گرفت.و زير لب همراه با حق حق گريه چيزهايي زمزمه مي كرد كه نمي فهميدم.

مدتي طول كشيد تا هر دو آرام شدند. خيري تازه متوجه حضور من شد! و گفت اميد خان خيلي به زحمت افتاديد. الهي من پيش مرگ جفتتان بشم! نمي داني ... و بعد گريه امانش نداد.

زير اندازي گوشه اي پهن كردم .فلاكس چايي و مقداري غذا و ميوه كه همراهمان بود. دعوت به نشستن.

نمي توتنستم به چشمهاي خيري نگاه كنم.حالتي متضاد بين دلسوزي و نفرت نسبت به او داشتم. چطور دلش اومده اون پير مرد مهربون را بكشه...

مقداري لباس  صابون و و ادكلن مامان در بقچه اي پيچيده و داد دست خيري!

چند اسكناس مچاله شده كف خيري گذاشت و گفت شايد به دردت بخوره .

گفتم خيري خانوم اگر كاري داري تا سفارش كنم ! يكي از آشنا ها اينجاست شايد بتونه كاري برات بكنه!

گفت هيچ كس هيچ كاري نمي تونه براي من بكنه. ولي ...

گفتم ولي چي!؟ با دست يك پير زن  گنده نشانم داد كه داشت در محوطه زندان مي چرخيد گفت مرگ و زندگي همه زنداني ها دست اونه! اگر كمتر اذيتم كنه ... و اين حرف را طوري زد كه به زور شنيده  مي شده!

بلند شدم به سمت پير زن رفتم!

سلام كردم! جواب داد! عيلك جيگر! امرتون  قبلن همديگه را  ديديم؟

گفتم نه! خواهشي دارم! و يك دسته اسكناس چپاندم تو مشتش! نگاهي انداخت! خنده اي كرد ! چندش آور.دندا نهاي شكسته و كرم خورد ه اش حال آدم را به هم مي زد!

گفت   بخاطر كيه؟

گفتم اون خانوم! گفت ها ! خيري؟ بله مي دونستم  دختر بدرد بخوريه! با شه از اين به بعد  خودم نو كرشم! اينجا را براش مي كنم هوتل! طوري كه دفعه بعد آمدي نشناسيش!

كاريت نباشه! و بعد اضافه كرد سيگار داري؟گفتم  راستش يه پاكت داشتم دم در ازم گرفتن! چند فهش خواهر و مادر داد به اوني كه سيگار را گرفته و .آمد و كنار مادر نشست و گفت دخترته ؟ مادرم گفت نه ولي از دخترم عزيز تره! با خنده گفت خدا برات نگه داره! باشه من مواظبشم!آهاي خيري پس چرا زودتر نگفتي كه فاميلات آدم حسابين ؟از امروزتو ور دست خودمي! معاون مسول بند! و چشمكي چندش آور به من زد!

مادرم هم كلي براش دعا كرد و مقداري ميوه تعارفش كرد. گفت ممنون خيري مياره تو بند با هم مي خوريم. دفعه ديگه كه آمدي چند پاكت سيگار بيار ! اينجا سيگار از طلا گرونتره!

حدود يك ساعت نشستيم. مادر و خيري حرفهايشان تمامي نداشت!از بلندگو اعلام كردند كه زنداني ها به بند بر گردن و ملاقات كننده ها خارج بشن

راه افتاديم! خيري از پشت بازوم را گرفت! با تعجب نگاش كردم ! گفت همه اش منتظر بودم ازم چيزي بپرسي ولي نپرسيدي؟ اينطور برام خيلي سخته! گفتم خوب چي بپرسم! كاريه كه شده! و من هم هيچ قضاوتي نمي كنم! فقط مي دونم كه عمو شير خان مرد بسيار خوبي بود ولي  نمي تونم بگم كه حتمن شوهر خوبي هم بوده يا اگر هم بوده براي سن و سال تو هم مي تونست باشه! تو داري تاوان اشتباه  ديكران را پس مي دي !  و بغض گلوم را گرفت!

خيري گفت اميد؟ تو مي گي اعدامم مي كنند؟ گفتم نمي دونم! وكيل برات مي گيرم  ممكنه اعدام نشي ولي حتمن مدتها زندان مي موني! گفت نه اميد وكيل نمي خوام بهتره اعدامم كنند!

گفتم فكرهات را بكن به هر حال كاري كردي و بايد  تاوانش هم پس بدي و ...

مادرم گفت آره راست مي گه برات وكيل مي گيرم! دار و ندارم را مي دم برات و كيل مي گيرم! عمو شير خان خدا رحمتش كنه امسال نمي مرد دو سال ديگه مي مرد!اين چه ظلميه...

سر گرد املشي از دفتر مديريت زندان بيرون آمد . تشكر مفصل كردم و  دعوت به آبادان!

رفتارش بسيار تغيير كرده بود در همين چند لحظه! گفت هفته آينده دادگاهش شروع مي شه! لطفن ديگه تشريف نياريد چونكه ملاقات ممنوع خواهد بود . موقع دادگاه خودم به  آرش زنگ مي زنم مي تونيد بياييد ببينيدش.

گفتم جناب سر گرد وكيل زبردستي اگر معرفي كني ....

در هوا قاپيد گفت تو كارت نباشه! نمي زارم بيشتر از يك سال زندون بمانه اما هزينه اش ممكنه قدري بالا باشه!

گفتم به هر حال من در حد توان و حقوق اداره در خدمت هستم!

گفت نگران پولش نباش من با شما حالا حالا ها كار دارم.

و با سر به خيري اشاره كرد كه بره.  به مادر هم گفت  ديگه وقت ملاقات تمامه نگران نباش  خودم هواشو دارم.

مادر كلي دعا ش كرد وقربون صدقه اش رفت. اما من نمي دونم چرا چندان به اين سر گرد اعتماد نداشتم.

وقتي كه از درب بزرگ زندان بيرون آمديم هوا داشت تاريك مي شد. از سر بازي كه درم در نگهبان بود پرسيدم املشي چكاره است! سر باز دست و پاي خود را گم كرد و گفت جناب سر گرد را مي گي؟ گفتم بله! گفت خوب معلومه اون همه كاره است اون رييس زندان است!

ادامه